و جهان همه خراب از باد است

 

            پنج روزی بیشتر در باکو نمانده بودیم که ناگهان تصمیم می گیریم برویم. همه اش تقصیر باد بود. در سه روز گذشته ، باد ما را دیوانه کرده بود. بیست و چهار ساعت  بدون توقف می وزید آنهم چه وزیدنی!  سرعت باد به حدی بود که مصداق « آدم را باد بردن» بود و درس عملی می داد که چرا اسم این شهر را  بادکوبه گذاشته اند. بیرون رفتن همان و پشیمان شدن همان . البته رفتیم،  به هر بدبختی بود رفتیم.      

 قسمت قدیمی باکو ( ایچری شهر) واقعاً تماشائی است. با آن ساختمانهای سنگی و تاریخیش و کتیبه های دیواریش که اینجا و آنجا می بینی با نیمرخ شخصیتی به همراه شرح حال زندگیش و اینکه او اینجا و در این محل زندگی می کرده است ( چه کار زیبائی! ). بیشتر این کتیبه ها قدیمی و به خط روسی بود که من با بدبختی تمام می خواندم و متاسفانه بسیاری را نمی شناختم. اما زیبا بود و من از این کارشان خیلی خوشم آمد. اینکه این شخص این جا  رفت و آمد کرده و نفس کشیده ، به  آن  بنا روح می داد و زنده اش می کرد و ما همه را می دیدیم در حالی که باد با تمام توانش می خواست ما نبینیم و هی هولمان می داد وهی در گوشمان زوزه می کشید و  کلافه مان می کرد.

 خانه بعضی ها موزه شده است مثل خانه نریمان نریمانف نویسنده و روزنامه نگار انقلابی   که هر بار رفتیم بسته بود و خانه بلبل ، خواننده معروف که بالاخره باد ما را متقاعد کرد از خیر دیدنش بگذریم! همه اینها را در اولین روزِ باد دیدیم، هنگامی که هنوز قدرت او را دست کم گرفته بودیم و نمیدانستیم دست و پنجه نرم کردن با بادِ باکو چه انرژی ای از آدم می گیرد و چگونه او را به زمین می زند، اگر چه ما هم هی  بلند شده و با پررویی  دوباره گلاویز می شدیم.  فکر می کردیم باد بادکوبه هم چیزی مثل باد سیدنی است، بی حال و زود گذر. که نبود و سه روز تمام  با شدت کوبید.

 جاهای دیگر هم رفتیم مثل قصر شیروان شاه در مرکز «ایچری شهر». این کاخ را حسابی نوسازی کرده اند و  آنقدر شورش را در آورده اند که بهتر بود آنرا آپارتمان شیروان شاه می نامیدند ! اطاقها را عین خانه های  جدید، گچ کاری و رنگ کرده اند با یک واحد تهویه مرکزی . همه هم لخت و عور. براحتی می شد آنها را اجاره داد و پولی در آورد! تنها چیز جالبش دیدن دو زوج جوان بود که برای نامزد بازی آمده بودند و از آنجائی که اینجا  فقط تک و توک توریست های خارجی  می آیند، برای همین محل امن و بی دردسری بود. ما را هم فکر می کردند خارجی هستیم و ابایی نداشتند که ماچ و بوسه اشان را قطع کنند.

 ما فکر کردیم فقط قصر شیروان شاه اینگونه است اما وقتی برای تماشای برج باکو، قیز قالاسی ، که از زمان ساسانیان مانده و هنوز هم بدرستی نمی دانند برای چه ساخته شده است رفتیم ، آنجا هم دو زوج جوان را در راه پله های تو در تویش دیدیم که در گوش همدیگر پچ پچ می کردند.  

با دیدن آنها،  من و الهه به یاد نامزد بازیهای خودمان در زیر راه پله های  خوابگاه دختران افتادیم و کلی خندیدیم و دلمان برای این جوانان سوخت. ما هم مثل این جوانان چاره ای نداشتیم.  بیرون که به راحتی نمی شد قدم زد و نامزد بازی کرد،  داخلی هم، که در کار نبود، مگر زیر پله های خوابگاه. ظاهراً مشکل غیرتی بودن آذری ها مختص تبریز و اطراف نبوده و دامنگیر باکو هم می باشد. آنهم سی سال بعد از تاریخ نامزد بازیهای ما!

 آن روز به هر ترتیبی بود روی باد را کم کرده و به هر کجا که می خواستیم رفتیم . اگرچه عصر وقتی به هتلمان برگشتیم مثل آدم های کتک خورده بودیم.

 

روز دومِ باد بود که دیدیم حوصله گلاویز شدن  نداریم اگر چه او در بیرون منتظر بود و در درخت ها می پیچید و «هل من مبارز» می طلبید وزوزه می کشید.  اما تسلیم شده و تصمیم گرفتیم  امروزرا  در هتلمان بمانیم.

هتل ما از مرکز شهر دور می باشد اما شبی بیست  دلار ارزشش را دارد.هتل خوب و ارزان در باکو حکم کیمیا را دارد. هتل ها یا پر ستاره هستند و شبی دویست، سیصد دلار یا مسافرخانه های  بدبخت و بیچاره بی ستاره. حد وسط ندارند. این یکی که ما از روی کتابمان پیدا کردیم هتل نوساز متوسطی است که لنگه ندارد، در کنار ترمینال قرار گرفته و  فقط کمی به مرکز شهر دور است که ما از سر گناهش می گذریم. در هتل کاری نمی توان کرد مگر تماشای تلویزیون. البته تماشای تلویزیون باکو خالی از لطف نیست. منی که میانه ای با تلویزیون  نداشته  و روابطمان خیلی   سرد است (البته او مرا دوست دارد  اما من به او محل نمی گذارم! ) در اینجا حسابی رفیق شده بودیم آنهم از نوع  تو بمیر من بمیر.

             

               برنامه های تلویزیونشان الحق که تماشایی است. از مجری های عروسکی خوشگل بی سوادشان که صد قلم آرایش کرده و گاهاً در برنامه های بی شمار گفتگو (تلویزیون باکو بیشتر رادیوی تصویری است تا هرچیز دیگر) احمقانه ترین حرفها را می زنند تا سطح برنامه هایشان،  که بطرز خنده داری  پائین است. در یکی از همین برنامه های بی نظیرشان، مجری برنامه که مثل همیشه یک مو طلایی هزارقلم  بزک کرده می باشد، میزبان دو متخصص امور دنیوی و اخروی است. مهمانان برنامه عبارتند از«کمال معلم» (معلم لقبی است که در باکو برای احترام به آدم تحصیل کرده می دهند) که ظاهراً استاد دانشگاه  است و« میرعلی » که با ته ریش و قیافه مذهبی،  نمایندگی  امور آن دنیا را دارد. موضوع صحبت هم، بحث بسیار عمیق تفاوت  بین آدم خوب و بد است! خود موضوع  بحث و اظهارات مفرح اساتید یک طرف،  سوالات و اظهار نظر های خانم  خوشگل مجری یکطرف. البته برنامه، خط آزاد هم داشت و در میان بحث پرشور اساتید یکی هم زنگ زد که نه کاری با آدم های خوب  داشت نه با آدمهای بد و فقط با خانم مجری کار داشت تا بپرسد چطور می شود که یکی اینقدر خوشگل می شود. خانم مجری هم  گل از گلش می شکفد وخوشحال می شود که صحبت راجع به چیزی است که هم صلاحیت اظهار نظر دارد هم موضوع مورد علاقه اش، لذا با ناز و ادا می گوید: والله چی بگم" الله وردیدی" (خدا دادیست) که البته مورد تائید کمال معلم  هم قرار می گیرد. بعد از چند تلفن دیگر که بیشتر تشکر از مجری و اساتید است و  چیز دیگری  نیست بحث ادامه پیدا می کند.

          کمال معلم معتقد است که وجود آدم بد ضروری است تا ما قدر آدم خوب را بدانیم و میر علی هم همان حرفها را از کانال آسمان می زند و در میان همین حرفهای فلسفی(!) بسیار سنگین است که ناگهان خانم مجری- طوری که انگار دیر شده است- بی مقدمه بلند شده ومیگوید حالا من یک آواز می خوانم بلکه در دل  آدم های بد اثر کرده و آنها را خوب کند. اینجاست که ما می فهمیم طرف خواننده هم هست. البته خوانندگی در تلویزیون باکو یعنی لب خوانی . موسیقی در  سالن پخش می شود و خواننده، در حالی که ادای خواندن را در می آورد، زیر لب آوازش را می خواند. او بلند شده و در صحنه ای که به اندازه یک اطاق پذیرایی است و در حضور دو میهمانش، ایستاده و با هزار قر و اطوار یک آهنگ بشکن و بالا بنداز می خواند آنهم در حالی که کمال معلم بشکن می زند و میر علی سرش را پائین گرفته که نبیند. بعد از این هنر نمائی هم  نشسته و انگار که نه انگار ،بقیه بحث ادامه پیدا می کند. اینبار میر علی است که اظهار فضل نماید. سوال خانم مجری اینست که علائم نزدیک شدن آخر زمان چیست؟ جواب، لیستی است دور و دراز  از  نافرمانی و بی احترامی بچه به والدین گرفته  تا رواج  مقاربت هم جنسان(در اینجا خانم مجری کمی گیج می شود و سئوال می کند تا مطمئن بشود منظورشان هم جنس گرایی  است نه ناهم جنس بازی). البته تفریح ما  به همین جا ختم نشده و شنیدن شرح نزول  خر دجال و چگونگی حدوث قیامت و غیره، خالی از لطف  نیست. برنامه هم در آخر با یک ترانه دیگر خوشگل خانم تمام می شود. تماشای این قبیل شو ها بود که ما را در هتل سرگرم می کرد تا در اطاقمان بمانیم و در حالیکه نعره های باد دیوانه را می شنویم ، سرمان گرم باشد و نه تنها حوصله مان سر نرود بلکه خیلی هم خوش بگذرد.                                                             

 

در پنجمین روز باکو بودنمان و سومین روز باد ، وقتی می فهمیم تا چند روز دیگر همین آش است و همین کاسه، در مقابل باد لنگ انداخته،  اثاثمان را جمع کرده و بار سفر می بندیم. هدف ما رفتن به آستارا، عبور از مرز و ورود به مملکت گل و بلبل خودمان است. به عبارت دیگر امروز آخرین روز مسافرت سه ماهه ماست. سفری که از آتن آغاز شد، از جزایر یونان گذشت ، ترکیه و گرجستان را طی کرد ؛ امروز به آخر می رسید.                                                                            

در باکو هم مثل ایران پیدا کردن ماشین کرایه آسانترین کار دنیاست . هر آدم بیکاری اگر توانسته یک ماشین خریده و به کار کرایه کشی می پردازد. در جلوی ترمینال از این قبیل ماشینهای کرایه فراوان است.  صف کشیده اند و به همه جای آذربایجان می روند. اکثراً ماشینهای لاداو یا ژیگولوی روسی می باشند، همه هم کهنه و قدیمی. ماشینهای لادا به معنای واقعی  کلمه قوطی کبریت هستند. البته میتوانستند سایز مناسبی برای چین و آسیای جنوبی باشند با آن هیکل های کوچک و ظریفشان، اما  برای روسها و آذریهای درشت هیکل واقعاً که مسخره است. شبیه لباس تنگ و چسبان بر تن آدم چاق و چله می باشد. ما سه صندلی پشت را می گیریم به پانرده شیروان (سی هزار تومان) . در جلو پیله وری می نشیند پاکستانی که از ترکیه وسفر دور و دراز خرید و فروش می آید و قصد دارد به تهران رفته و از آنجا به کراچی پرواز کند.                                    

راننده ما جوانی است سی و چند ساله، خوشرو و خوش صحبت با  چند دندان طلا  (کم و بیش هیچ آذری بدون دندان طلا ندیده ایم ).  ظاهراً خیلی شانس آورده که مسافرانی مثل ما به تورش خورده. اکثر مسافران به مسیرهای کوتاه می روند و آشکار است که چاپیدنی نیز در کار بوده. وقتی پول را می گیرد، انواع و اقسام کمسیون می دهد. حتا یکی آمده و برای فلان سید بدبخت صدقه می گیرد. در وسط راه هم در مقابل صندوق صدقه ای ایستاده و داوطلبانه پولی در صندوق می ریزد. رفتارش برایم جالب است واز بذل و بخششش خوشم می آید.

 تا آستارا چهار پنج ساعت راه بود که کم و بیش همه راه در حال گفتگو بودیم. مثل تمام آدم های دیگری که دیده بودیم (به غیر از حاج یوسف) از اوضاع ناراضی بود و شاکی. میگفت کار نیست و بسیاری از مردم از جمله سه برادرش مجبور شده اند  برای کار کردن به روسیه یا اکراین بروند. خودش هم مکانیک خوانده ولی به علت بیکاری به کرایه کشی رو آورده است. ( در آذربایجان هر که را دیده ایم یک مدرک دارد. حال مدارکشان مثل مال ایران فقظ به درد سر کوزه آب می خورد یا نه، نمیدانم). جالب اینجاست که زنهای هیچ کدامشان کار نمی کنند. اصلاً در آذربایجان زنِ کار کن خیلی کم دیدیم. فرهنگ عامه،  کار کردن زن را عار می داند و آنرا به حساب بی عرضه گی مرد می داند که خرج زن و بچه اش را نمی تواند در بیاورد. موضوع یکی از فیلم های تلویزیون،  داستان مردی بود که زنش کار می کرد و او مورد تحقیر همکاران قرار می گرفت اما با وجود این ، تسلیم نشده وپس از شک و تردید های فراوان با ادامه کار همسر زحمتکشش موافقت می کند.( آدم باورش نمی شود این سرزمین هفتاد سال زیر دست کمونیست ها بوده است ). جالب اینجاست که مشابه چنین طرزفکری درفرهنگ عامه  آذربایجان ایران هم وجود دارد و آدم در شگفت می ماند از قدرت عظیم  سنت و جان سختی شگرف احتجار.

درک حال و روحیه مردم و احساساتشان در برابرامواج عظیم تغییر و تغیربرای ما که تجربه یک انقلاب را پشت سر گذارده ایم مشکل نیست. بسیاری شغل ویاامنیت شغلی خود را از دست داده اند و از آینده حراسانند. از حرفهایشان اینطور به نظر می آید که اوائل استقلال به درآمد نفت و آینده مملکت خیلی امید داشتند اما با رسیدن آینده!  و بر آب شدن بسیاری از امید های بجا و بی جا، اکنون همه مشکلات و گرفتاریهای  گذشته را فراموش کرده اند و فقط مزایای آنرا به یاد می آورند.  رشید( راننده ما) با آب و تاب از دوران گذشته صحبت می کرد و اینکه چگونه همه کار داشتند و در عرض دو سه سال می شد خانه خرید و تعریف هاست که می کند. از این حرفها زیاد می شنیدیم وآشکار است که همه، بنوعی به غلط خوردن افتاده اند و پشیمان.  وقتی می پرسی پس چرا انقلاب کردید همه جواب می دهند: ما چه انقلابی کردیم؟  تا بفهمیم چی شد، چی نشد، تمام شد.

درا واسط راه بود که پلیس راه او را نگه داشته و با هم به پشت ماشین می روند. آشکار است که پولی در حال رد و بدل شدن است (رشوه خواری که متاسفانه جزء سنن جوامع اسلامی شده از آفات جامعه آذربایجان هم است). وقتی راه می افتیم می پرسم : تو که کاری نکرده  بودی  چرا رشوه می خواست؟ می گوید هر ماشین  کرایه ای که از اینجا بگذرد باید حق  حساب بدهد وگرنه مامورین هزار و یک عیب و ایراد پیدا می کنند و پدرت را در می آوردند. بعد هم لبخندی زده و میگوید: اینجا اینجوری است همه جا باید رشوه داد تا کارت پیش برود.  ما که قرار است از مرز بگذریم و با این قبیل مامورین سرو کله بزنیم حساب کار خود را کرده و بر نگرانی مان  افزوده می شود. 

هر چه به جنوب نزیک تر می شویم طبیعت زیباتر و سبز تر می گردد. وقتی از باکو راه افتادیم تنها چیزی که می دیدیم سواحل زشت دریای خزر بود با آن دکل های مخروبه قدیمی و آن سوتر، دکل های جدید آمریکائی در میان آب. اما اکنون بعد  از دو سه  ساعت رانندگی  به بیشه های سرسبز می رسیم و تاکستانهای وسیع که زمانی کارخانه بزرگ شراب سازی در جوارش وجود داشت ولی اکنون، مثل همه کارخانجات دیگر تعطیل گشته و درهایش تخته. بیکاری بزرگترین مشکل جامعه می باشد.

جنوب با آن کوههای سرسبز و آسمان ابری و سواحل دریای خزرش بسیار شبیه گیلان ماست. اینجا سرزمین تالش هاست. در غذاخوری بین راه، همه تالشی هستند. نه تنها سرزمین که چهره هاهم  شبیه مردم گیلان است واز آنجائی که  زبان تالشی شاخه ای از زبان فارسی است، آواهای آشنا به گوش می رسد.  الهه با دیدن زنان تالشی، با آن روسری های بسته از پشت و لباسهای محلی،  به یاد شمال و مادر خودش افتاده و بسیار هیجان زده است. کم کم بوی وطن به مشام می رسد. 

نزدیکی های چهار بعد از ظهر است که به لنکران می رسیم. شهر قشنگی به نظر می رسد. خوانده ایم که جای مناسبی برای ماندن ندارد. قولی که رشید تکذیب کرده و خبر از هتل تمیز و مرتبی می دهد. اما تا ما تصمیم بگیریم که بمانیم یا نمانیم، از شهر گذشته و دیگر دیر می شود و ما میمانیم با حسرت ماندن در لنکران . از لنکران تا آستارا راهی نیست شاید کمتر از چهل دقیقه.

وقتی به آستارا می رسیم اولین چیزی که در ورودی شهر به درشتی به چشم می خورد، کتیبه بلند و بالای شهدای جنگ دوم جهانی است. چیزی حدود چهل نفر!

از رشید می پرسم آیا براستی این شهر به این کوچکی چهل نفر کشته داده است؟ او تائید کرده و بدرستی یادآوری می کند که فراموش نکنم که  شوروی در جنگ  جهانی  دوم  بیست میلیون کشته داده است.  این کشته ها هم سهم آستارااست.

آستارا  - اگر افتخار نامیده شدن شهر را داشته باشد – یک شهر بدبخت و بیچاره است، مثل همه شهرهای کوچک مرزی . آستارای ایران و آذربایجان در زمانهای دور یک شهرواحد  بودند که رودی به همین نام نیزاز میان آن می گذشت. امروزه این رود مرز بین ایران و آذربایجان است و دو شهر، که در این سو و آن سو قرار گرفته وهر دو آستارا نامیده می شوند. آستارا نیز مثل همه شهرهای کوچک مرزی، محل رد و بدل کردن قانونی یا غیرقانونی کالاست. درک این مسئله چندان طول نمی کشد. هنوز از ماشین  پیاده نشده ایم که چندین نفر دنبال ما افتاده و التماس دعا دارند که چندین بسته ای که خدا می داند داخلشان  چیست را از مرز رد کنیم. مثل کنه به آدم می چسبند و من باورم نمی شود چطور انتظار چنین لطفی را دارند. به هر دردسری است از شرشان رها شده و به دروازه گمرک می رسیم. از اینجاست که دردسرهای واقعی ما شروع می شود.

نگهبان دم در، سرباز جوانی است که در کنار پسری ایستاده و درخواست بازدید پاسپورت هایمان را می کند. در حینی که او پاسپورت ها را وراندار می کند، پسر جوان به من اشاره می کند که  پولی به سرباز بدهم. من که از رشوه دادن متنفرم و بعد از بیست سال زندگی در غرب ، عادت به این جور  کارها  ندارم، به رویم نیاورده و خودم را به نشنیدن می زنم. سرباز هی این پا آن پا می کند و منتظر پول گرفتن است. من که مطمئن هستم او هیچکاره است، پررو شده و نصیحت هم می کنم که این کارها شایسته یک سرباز وطن نیست و من حاظر نیستم هیچ پولی بدهم.  به ناچار وبا بی میلی پاسپورت های ما را داده وما بسلامت از اولین خان این تلکه خانه گذشته و وارد ساختمان گمرک می شویم.

هنوز از در وارد  نشده ایم که افسری ما را به اطاقی که دو افسر دیگر نشسته اند راهنمائی می کند. یکی از آنها  آنها پاسپورت های ما را خواسته وآنها را زیر و رو می کند. می پرسد چقدر پول داریم . من که به نیت او مشکوکم ، توضیح می دهم که همیشه از کارت اعتباریم استفاده کرده و پول چندانی ندارم. از ما می خواهد که پولهایمان را روی میز بگذاریم. من  مقدار ناچیز پول آذریِ ام  را در آورده و روی میز می گذارم. دلار می خواهد که می گویم ندارم. می گوید نفری پنج شروان ( ده هزار تومان ) باید بدهیم. چنان با تحکم می گوید که من فکر می کنم عوارض خروج است . اما وقتی نه فرمی می دهد و نه رسیدی، می فهمم که باج سر گردنه گمرک است. به همین سادگی و آشکاری و با مشارکت هرسه افسر. پاسپورتم را پس گرفته و با ترشروئی و بدون خداحافظی از اطاق بیرون می آیم. حال دوتائیمان گرفته است و از این بی شرمی و رشوه خواری،  خیلی عصبانی هستیم. برای همین به تذکر افسر دیگری که در حیاط  ما را صدا کرده محلی نگذاشته و یکراست بسوی در خروجی می رویم. افسر مربوطه از این حرکت ما خیلی عصبانی شده و با یک حرکت تند به جلوی ما آمده و با خشونت می گوید : "منی سایمیسیز؟" ( به من محل نمیگذارید؟). من که خیال می کردم با دادن پول و بازدید پاسپورت هایمان کارمان تمام شده است و کار دیگری نداریم با خونسردی می گویم که هم پاسپورت هایمان بازدید شده هم پولمان را داده ایم .دوباره با عصبانیت می گوید :مهر خروج پاسپورت های شما کو؟ اینجاست که می فهمیم او مامور زدن مهر خروجی است و ما دکه او را رد کرده ایم و اینکه آن سه افسر در واقع هیچ کاره بودند و آن افسر اولی  نیز بی خود در آن راهرو نایستاده بود. او مثل دزد سرگردنه منتظر بود تا  ما را به آن اطاق کذایی کشانده و تلکه کند. مامور مهر زن-  که حالا ما مثل گناهکاران بدنبالش روانیم - خط و نشانهاست که می کشد و رجز هاست که می خواند. می گوید شما می خواستید جنایت کنید و بدون زدن مهر خروج از مرز خارج شوید!

خیلی رک و علنی می گوید پدرتان را در می آورم . من با آرامش می گویم که ما ناسلامتی همشهری هستیم و با هزار امید و آرزو به دیدن آذربایجان آمده ایم و خیلی هم بهمان خوش گذشته است و کلی خاطره خوب از اینجا داریم، نگذارید ما با خاطره تلخ  اینجا را ترک کنیم  و از این حرفها که کمی نرمش می کند. می گوید فعلاً منتظر باشید ببیند چه می شود کرد. شکی نیست که پول می خواهد و من هم می خواهم تا آنجا که ممکن است ندهم. در گوشه ای می ایستیم و منتظر،  تا کارهای یک دسته تالشی  را که به آنور مرز می روند را تمام کند. در همین شلوغ پلوغی هاست که  سر و کله  یک توریست هلندی پیدا می شود. در حال سلام  و احوال پرسی هستیم که او را صدا کرده و پاسپورتش را می خواهد. کمی بعد مرا صدا کرده و میگوید تو انگلیسی بلدی ؟ می گویم بله. می گوید به او بگو که تاریخ ویزایش ایراد دارد و باید برگردد باکو و آنرا اصلاح کند. وقتی برایش ترجمه می کنم راجع به این مسئله بحث کرده و هردو می دانیم که او پول می خواهد. می گوید فکر می کنی چقدر می خواهد می گویم شاید پیج شیروان کافی باشد. من متنفر از رشوه دادن در یک آن به یک دلال رشوه تبدیل شده و به افسر( که حالا با هم رفیق شده ایم) با شرمندگی  پیشنهاد می کنم یک پولی بگیر و کارش را راه بینداز. او که نقشه اخاذی از آدمی های بیگناهی مثل ما را دارد که پاسپورتهایشان هیچ ایرادی ندارند، حال که  یک خارجی به تورش خورده که پاسپورتش هم ایراد دارد ، طبیعی است که  کیسه گشادی دوخته باشد. با کمال بی شرمی  می پرسد چقدر می دهد ؟ می گویم پنج شیروان . با عصبانیت می گوید: پنج شیروان؟! اصلاً امکان ندارد. این کار مسئولیت دارد و اله و بله. هلندی بدبخت می گوید هفت شیروان . می گوید :نه اصلاً نمی شود باید برگردد باکو. به او می گوید منتظر باشد و مرا به اطاق می برد و شروع به بازرسی پاسپورتهایمان می کند. هی کلنجارمی رود و به آرزوی پیدا کردن ایرادی آنرا زیر و رو می کند. در همین حین مردی با یک بسته وارد اطاق می شود. مرد رو به من کرده و خواهش می کند  این بسته را ببرم آنور مرز. من که شوکه شده ام می گویم امکان ندارد چنین کاری بکنم. افسر که پاسپورتهای ما را در دست دارد ما را زیر چشمی نگاه می کند و منتظر نتیجه است. گویی میخواهد به من بفهماند که مهر زدن او منوط به این کار است . من که براستی دیگر حالم از این اوضاع بهم  خورده با تحکم می گویم سرکار! کار من را تمام کن ما باید برویم. او با اکراه مهر زده و من با عصبانیت از اطاق بیرون می آیم.

الهه  مرا آرام کرده و می گوید عیبی ندارد برویم. پکر و عصبانی از این همه کثافت کاری،براه افتاده و با توریست هلندی که خدا می داند چه نقشه ها برایش کشیده است، خداحافظی کرده و بسوی درِ خروجی براه می افتیم. در حال بد و بیراه گفتن به این همه فساد و رشوه خواری هستیم که دو سرباز دم در،  پاسپورت های ما را طلب می کنند. من که دیگر کفرم بالا آمده است با اوقات تلخی آنها را در آورده و نشانشان می دهم. پاسپورتهای ما را در دستش گرفته و با وقاحت می گوید نفری دو شیروان باید بدهید. من که کارد میزدی خونم در نمی آمد و از شدت عصبانیت دست و بالم به لرزه  افتاده  بود ، میگویم من پول بده نیستم ، خجالت بکشید و پاسپورت های مرا بدهید بروم. آنها جا خورده ، پاسپورت های ما را داده و میگویند هرچه  دادید دادید. من کوفت هم بهشان نداده و با حالتی منزجر آنجا را ترک می کنم و بسوی مرز ایران براه می افتیم.

وقتی پایمان را داخل خاک  ایران  گذاشته  و پاسپورت هایمان به سادگی مهر ورود می خورند به طرز کاذبی احساس امنیت می کنم . احساس می کنم از دست مامورین رشوه خوار آذری نجات پیدا کرده ام و افسوس می خورم به  این پایان تلخ سفر آذربایجان و ناامیدم از آینده مملکتی که این چنین نگهبانانی دارد.