سفر ویتنام
مختصري راجع به ويتنام

ويتنام از آن كشورهاست كه كمتر كسي يافت مي‌شود كه چيزي راجع به آن نداند. با اينحال گفتاري كوتاه، خالي از لطف نيست.

ويتنام به طول 1600 كيلومتر (كم و بيش از تهران تا بندرعباس) در كنار درياي چين و در شبه جزيرة هند و چين قرار دارد. آب و هواي آن استوايي بوده و شمال و مركز آن پوشيده از كوهستان است. جنوب دو فصل خشك و باراني دارد و شمال دو فصل تابستان و زمستان.

از نظر تاريخي ويتنام سابقة طولاني كشمكش با همساية‌قدرتمند شمالي خود چين داشته است.  ساليان سال همچون قومي باج‌گذار به چين قلمداد مي‌شد تا اينكه 900 سال پيش بعد از مقاومت و جنگي طولاني به تسلط هزار ساله چيني‌ها پايان مي‌دهد. در 1858 فرانسوي‌ها و اسپانيايي‌ها به بهانة دفاع از كشيش‌ها و اقليت كاتوليك كه مورد آزار و اذيت حاكمان وقت بودند، به ويتنام لشگركشي كرده و سنگ بناي استعمار فرانسه را مي‌گذارند. در 1925 حزب كمونيست هندوچين توسط هوشي‌مينه پايه‌گذاري مي‌شود. بعد از جنگ جهاني دوم هوشي‌مين كه نيروهايش نقش فعالي در مبارزه با ژاپني‌ها داشتند استقلال ويتنام را اعلام كرده و به جنگ همه جانبه با فرانسه مي‌پردازند. اين جنگ 10 ساله در 1954 با سقوط قلعة ‌نظامي دن ـ بين ـ فو كه خود يك شاهكار نظامي بود به خروج فرانسوي‌ها مي‌انجامد. در پيمان صلح 1954 ژنو، ويتنام به طور موقت به دو منطقة شمالي و جنوبي تقسيم مي‌شود.

يكي از مفاد اين قرارداد، انجام انتخابات در كل ويتنام بود كه در سال 1956 دولت موقت ويتنام جنوبي از ترس از دست دادن قدرت آنرا ملغي كرده و «نگوين ديم» يك حكومت ديكتاتوري در جنوب ويتنام برقرار مي‌كند. از همين زمان كمونيست‌هاي ويتنام جنوبي كه اصطلاحاً ويت‌كنگ ناميده مي شدند به يك مبارزة بزرگ نظامي برعليه اين رژيم دست مي‌زنند. دولت هانوي هم در 1960 سياست مبارزه سياسي خود را به مبارزه نظامي تبديل كرده و با فرستادن نيروهاي نظامي و مهمات به جنوب نقش فعالي در مبارزه با «نگوين ديم» در پيش مي‌گيرد. اين وضعيت در 1965 به نقطة بحراني خود مي‌رسد و فرار سربازان ويتنامي كه به رقم 2000 نفر در ماه مي‌رسيد و تعداد كشته شدگان كه به هفته‌اي 500 نفر بالغ مي‌شد نشان روشني از وخامت اوضاع بود. در اين زمان دولت ويتنام تصميم گرفته بود به جنوب منتقل شود و به نوعي شكست را پذيرفته بود كه سربازان آمريكايي در خاك ويتنام پياده مي‌شوند.

بهانه دخالت آمريكا واقعة حمله به كشتي‌هاي امريكايي در خليج «تونكن» بود كه بعدها معلوم شد كاملاً ساختگی بوده و چنين واقعه‌اي به آن ابعاد اصلاً رخ نداده بود. تعداد سربازان آمريكايي در سال 1965 ، 184000 نفر بود. اين رقم دو سال بعد به 485 هزار نفر مي‌رسد. در همين زمان تعداد كل سربازان ويتنامي و آمريكايي و ديگران به 3.1 ميليون نفر مي‌رسد. يك سرباز به ازاي 15 نفر ويتنامي . در اين دوران اين نيروها با يك سياست تهاجمي به قلع و قمع چريك‌ها پرداخته و نيروهاي كمونيست كه در آستانة پيروزي بودند به عقب‌نشيني تن در مي‌دهند.

در 1968 در روز عيد TET ويتنام شمالي و ويت‌كنگ، سياست دفاعي و چريكي خود را تغيير داده و در يك عمل غافلگير كننده در سطحي وسيع و همه جانبه به نيروهاي آمريكا و ويتنام جنوبي حمله مي‌كنند. عمليات TET عواقب تعيين‌كننده‌اي در آينده جنگ ويتنام داشت. آمريكا اگرچه حدود 20 روز بعد تمام مواضع اشغال شده توسط ويت‌كنگ‌ها را پس مي‌گيرد، اما عواقب رواني و تبليغاتي اين عمليات بي‌سابقه بود. افكار عمومي آمريكا كه مطمئن به پيروزي نيروهاي برتر خود بودند براي اولين بار به ضعف آمريكا در ويتنام پي برده و در پي آن اعتراضات و اعتصابات عظيمي بر عليه آمريكا شروع مي‌شود. كمونيست‌ها از اين تهاجم اميد داشتند كه مردم با يك قيام همگاني به حكومت وان تيو پايان دهند. اگرچه اين امر اتفاق نيفتاد و نزديك 32000 چريك در اين خيزش كشته شد . اما اين عمليات شروع پايان حضور آمريكا در ويتنام بود. در عمليات TET هزار سرباز آمريكايي و دو هزار سرباز ويتنام جنوبي و 32 هزار چريك به هلاكت رسيدند.

در انتخابات 1969 آمريكا، ريچارد نيكسون با وعدة «ويتنامي كردن جنگ ويتنام» به پيروزي مي‌رسد. نيمه اول اين سال، بيشترين تعداد آمريكايي در ويتنام هست 543000 نفر، اين رقم رفته رفته كاهش پيدا مي‌كند. همين زمان است كه مذاكرات هنري كيسينجر و همتاي ويتنام شمالي‌اش «  لودوك تو» شروع مي‌شود. در همين سال دامن جنگ به كامبوج كشيده مي‌شود.

افكار عمومي بشدت از گسترش جنگ ويتنام بيمناك است. تشكيلاتي مانند سربازان مخالف جنگ نشان مي‌دهد كه مخالفان جنگ تنها دانشجويان بيمناك از جنگ نبوده و دامنة‌ تظاهرات ضدآمريكايي همه دنيا را فرا مي گيرد. افكار عمومي آمريكا بعداز چاپ كاغذهاي پنتاگون كه نشان مي‌داد چگونه زمامداران به مجالس آمريكا دروغ مي‌گفته‌اند هر چه بيشتر بر عليه جنگ برانگيخته مي‌شود.

در سال 1972 نيروهاي ويتنام شمالي شروع به تجاوز و عبور از مدار 17 درجه مي‌كنند. آمريكا در عوض شروع به بمباران وحشيانة هانوي و بندر هايفونگ مي‌كند. در طول اين عمليات 4000 روستا از 5600 روستاي ويتنام شمالي به همراه تمامي پل‌ها و جاده‌ها بمباران مي‌شوند. هدف از اين بمباران‌ها گرفتن امتيازات بيشتر از ويتنام شمالي بود. در 1973 آتش‌بس برقرار شده و 590 خلبان اسير آمريكايي آزاد مي‌شوند. كنگره آمريكا همان سال لايحه‌اي تصويب مي‌كند كه دخالت آمريكا را در هندوچين ممنوع مي‌كند.

در طول جنگ ويتنام (كه ويتنامي‌ها آنرا جنگ آمريكا مي‌نامند)‌1.3 ميليون آمريكايي در ويتنام خدمت مي‌كنند. از اين ميان 58 هزار آمريكايي كشته مي‌شوند. گفته مي‌شود اگر آمريكا پولي را كه صرف اين جنگ كرد صرف اقتصاد ويتنام كرده بود جنگ را نمي‌باخت. آمار تلفات سربازان ويتنام جنوبي 223 هزار نفر و تلفات نيروهاي كمونيست بالغ بر يك ميليون نفر تخمين زده مي‌شود. با خروج آمريكا، بمباران ويتنام شمالي متوقف مي‌شود. ولي جنگ چريكي همچنان ادامه دارد. جنگ ويتنام بار ديگر ويتنامي مي‌شود.

در سال 1975 نيروهاي شمالي يك حملة‌ وسيع همه جانبه را برعليه جنوب سامان مي‌دهند. ارتش ويتنام جنوبي در نبود آمريكائيان، بسيار مضطربانه شروع به عقب‌نشيني مي‌كند. سياست نظامي غلطي كه مي‌خواهد عقب‌نشيني كرده تا در مواضع مستحكم‌تري دفاع كند، ناگهان به يك فاجعه تبديل شده و افراد ارتش شروع به فراري شتاب‌زده مي‌كنند. شاهراه اصلي شمال به جنوب انباشته از لباس سربازان ويتنام جنوبي مي‌شود كه از ترس شمالي‌ها لخت شده و فرار كرده‌اند. در عرض كمتر از دو ماه سايگون در 31 آپريل 1975 سقوط كرده و تانك‌هاي ويتنام شمالي درهاي كاخ رياست جمهوري را به زير چرخ‌هاي خود مي‌گيرند.

بعد از اتحاد دو ويتنام، ويتنام جنوبي سال‌هاي سختي را براي تطابق و هماهنگي با ويتنام شمالي كمونيست مي‌گذراند. هزاران سرباز سابق ويتنامي به همراه خيل عظيم نان‌خوران آمريكا از فاحشگان و معتادان گرفته تا كارمندان سابق دولتي، همه و همه گرفتاري‌هاي بزرگي براي دولت ويتنام بوجود مي‌آورند.

دولت ويتنام از همان روز اول در پي برقراري روابط عادي با آمريكا و غرب بود. بزرگترين مانع در اين ميان ادعاي ويتنام براي غرامت جنگي بود كه در قرارداد 1973 وعده داده شده بود، اما آمريكا به دليل تجاوز ويتنام شمالي به جنوبي از پرداخت آن سرباز مي‌زد.

در 1975 سال اتحاد ويتنام، اوج تيرگي روابط چين و شوروي بود. همسوئي ناگزير ويتنام با شوروي به قيمت تيرگي روابط با چين تمام مي‌شود. چين كه بعد از عادي كردن روابطش با آمريكا، هر چه بيشتر به مخالفت با شوروي مي‌پرداخت، با قطع تمام پروژه‌ها و كمك‌هاي خود به ويتنام، مشكلات ويتنام را دوچندان كرده بود.

از طرف ديگر در همين زمان وجود حكومت ويتنام ستيز خمرهاي سرخ عامل بازدارندة ديگري بود. نيروهاي شووينيست خمر به رهبري پول پوت، يك سياست مبارزة تمام عيار با ويتنام را در پيش گرفته و از حمايت كامل چين هم برخوردار بودند. خمرهاي سرخ با حمله به روستاهاي ويتنامي و قتل عام اهالي به دنبال ماجراجويي‌هاي سياسي و ايجاد جو رعب و وحشت بودند. مداراي ويتنام و سعي در حل اختلافات مرزي كه ريشه‌اي چند صد ساله داشت بي‌اثر مانده و خمرها، حملات خود را هر چه بيشتر گسترش مي‌دادند. بالاخره در 1979 نيروهاي ويتنام به كامبوج حمله كرده و با سرنگوني دولت پول پوت، هنك سامرين، يكي از امراي سابق خمر، متمايل به ويتنام را به قدرت مي‌رسانند. اين عمل باعث انزواي هر چه بيشتر ويتنام شده و هزينه يك جنگ ديگر، كمر اقتصاد بيمارش را خم مي‌كند.

در دهه هشتاد ويتنام به سوي اصلاحات در رژيم خود قدم برداشته و با از دست دادن متحد قدرتمند خود ، شوروي ، به سوي سياست درهاي باز مي‌گرايد. از 1989 درهاي خود را به سوي غرب گشوده و از همين هنگام تغييرات چشمگيري در اقتصاد آن پديدار مي‌شود. سقوط اقتصادي 97 آسياي جنوب شرقي، اثرات مخربي بر ويتنام داشت. با اين حال ويتنام با حدود 10% رشد اقتصادي، يكي از بالاترين شاخص‌هاي رشد در منطقه را داراست.

در آمد سرانه ویتنام 300 دلار بوده و به هنگام ديدار ما هر 14000 دونگ يك دلار آمريكا معامله مي‌شد.

 

روز سي و سوم

صبح ساعت 8  باناباوري به سر قرار مي روم. محل قرار سرمرز ويتنام مي باشد. جوان چيني بيصبرانه منتظر من است. الهه آنقدر به اين جوانك بي اعتقاد است كه حتي زحمت بيدار شدن وجمع كردن وسايل را بخود نمي دهد.

جوانك مرا پيش افسر پاسگاه مي برد و پاسپورت‌هاي ما را نشان مي‌دهد. كمي چيني بلغور مي‌كند و افسر بايد با افسر ويتنامي مشورت كند. او پل رود سرخ را به سمت پاسگاه ويتنام طي مي كند و با اين كار خود ناگهان بارقة‌ اميد را در دل من مي‌افروزد. وقتي برمي گردد پاسپورت‌ها را به دست جوانك داده و مي‌گويد:  okمن باورم نمي‌شود. به طرف هتل مي‌دوم و به الهه ميگويم درست شد؛ جمع كن برويم. وقتي افسر چيني پاسپورت‌هايمان را مهر مي‌زند من مثل فيلم‌هايك چشمك جانانه به الهه مي‌زنم.

پل رود سرخ 100 متري مي‌شود. وقتي آنرا طي مي‌كنيم احساس جالبي دارم. از يك طرف مي‌بينم اين اولين باري است كه از يك كشور به سرزمين ديگري قدم مي‌گذارم؛ بماند اين‌كه اين كشورها چين و ويتنام هستند. از طرف ديگر كوله‌پشتي به پشت بر روي رود سرخ و به سوي ويتنام رفتن برايم باور كردني نيست. ويتنام سرزميني مثل هر سرزمين ديگر نيست. براي ده‌ها سال اينجا اين سرزمين مرموز، صحنة كشاكش شرق و غرب بوده است. ماركسيسم و كاپيتاليسم در اينجا، قلم‌ها را كنار گذاشته و با توپ و تفنگ به رويارويي هم پرداختند. اين سال‌ها، قلب تمام مردم جهان در ويتنام مي‌طپيد و پيروزي شگرفش بر قدرت عظيم آمريكا، جزء استثناء موارد موفقيت جنبش‌هاي مقاومت سال‌هاي اخير بود. اگر آمريكاي لاتين زير مهميز ژنرال‌هاي جنايكار طرفدار آمريكا دست و پا مي‌زد، اگردر جنوب شرق آسيا همه حكومت‌ها در مشت آمريكا بودند،  اگر آفريقا از دست سرجوخه‌هاي رئيس جمهور شده رهايي نداشت؛ ويتنام قهرمانانه در مقابل آمريكا ايستاده و آخر سر هم پيروز شد. براي همين ويتنام  و كوبا، به سرزمين موعود همة انقلابيون دنيا تبديل شده بودند و امروز و در همين لحظه ما قدم زنان به سوي آن روان بوديم. در دلم بلند مي‌گويم: سلام ويتنام.

 

سربازان ويتنامي سر مرز، پاسپورت‌هاي ما را بازرسي كرده و ما را به سمت ادارة‌گمرك راهنمايي مي‌كنند.در ساختمان گمرك، یک افسر ويتنامي پاسپورت‌هاي ما را تحويل مي‌گيرد. جوانك چيني از لحظه‌اي كه وارد ويتنام شده‌ايم از سرباز گرفته تا افسر، بهشان تعظيم و تكريم كرده و با آنها دست مي‌دهد. بعد هم هي به من رو كرده و مي‌گويد my friend فكرمي‌كند ما خر هستيم  و نمي‌فهميم كه هيچكس او را آدم حساب نمي‌كند. افسر ويتنامي چند لحظه بعد پاسپورت به دست آمده و مي‌گويد نمي‌شود يكروز زود است. تمام شور و شعف ما ناگهان جايش را به دل‌نگراني مي‌دهد. پاسپورت ما مهر خروج از چين را دارد ما هم فقط يكبار اجازة ورود به چين داشتيم و نمي‌توانيم به چين برگرديم. اينها هم كه ما را راه نمي‌دهند پس تكليف ما چه مي‌شود؟ روي پل رود سرخ بايد بخوابيم؟ افسر ويتنامي كمي انگليسي بلد است. خواهش مي‌كنم با توجه به مهر خروج چين اجازه ورود به ما بدهد. كمي من من مي‌كند و مي‌گويد بايد با هانوي تماس بگيرد. بعد از ده دقيقه جانكاه، آمده و مي‌گويد نفري ده دلار جريمه بدهيد و برويد. من شنيده بودم كه همه چيز در ويتنام قابل چانه‌زدن است حتي جريمه. شروع به چانه زدن كرده و بالاخره با 10 دلار براي دوتائيمان راضي مي‌شود. نه برگي نه رسيدي. ظاهراٌ  اين پول مسير كوتاهي از جيب ما تا كشوي كمد او را طي خواهد كرد.

پسرك چيني با پررويي هنوز هي my friend – my friend مي‌كند و صد دفعه با افسر ويتنامي دست مي‌دهد. وقتي براي بازديد بار و بنديلمان به اطاق ديگري وارد مي‌شويم پسر چيني يكراست به سمت افسر زن ويتنامي رفته و مثل هميشه مي‌خواهد با او دست بدهد، زن افسر هم نامردي نكرده و از آنجايي كه او را مي‌شناسد عوض دست دادن او را از در بيرون مي‌كند. پسرك از شدت خيطي نمي‌داند چه بكند. ناچار بيرون در ايستاده و ما را نظاره مي‌كند در همين جا سه دختر زيباي انگليسي را مي‌بيند كه مي‌خواهند از ويتنام وارد چين بشوند ولي نقطة خروج از ويتنام در پاسپورتشان با اين مرز فرق دارد. آنها بايد نفري 75 دلار جريمه بپردازند و آنها نفري بيش از 30-20 دلار ندارند. پسرك چيني هي دور آنها مي‌چرخد و حتماٌ‌در دل مي‌گويد: اگر قسمت بشود که با شما سه تا درشهر  HEKO بچرخم چه پزهاکه نخواهم داد. هي قول درست كردن كار است كه به آنها مي‌دهد  و هي مي‌گويد welcome to china. دختران مي‌خندند و مي‌گويند ما كه فعلاٌ در ويتنام گرفتاریم

بالاخره كارمان تمام مي‌شود و از ساختمان فرسودة‌گمرك بيرون مي‌آئيم. ما در شهري هستيم بنام LACAI. وقتي پايمان را بيرون مي‌گذاريم اولين تصويري كه مي‌بينيم، چهره وقيح فقر است. اين عفريته دوباره صورت كريه خود را با بيشرمي تمام به رخ مي‌كشد. ناگهان يك خيل عظيم موتوري و گاريچي و غيره ما را دوره مي‌كنند. ترمينال ميني‌بوس فاصله چنداني با محل گمرك ندارد، لذا پياده به سوي آن به راه مي‌افتيم.

هدف ما رفتن به شهري بنام SAPA است. اين يك شهر بسيار كوچك كوهستاني است و حدود 40 كيلومتري با «لاکای» فاصله دارد. ميني‌بوس‌ها هم آنطور كه مامور گمرك مي‌گفت حدود 15000 دونگ (حدوداٌ 5/1 دلار)‌مي‌گيرند.

تغيير ارز هم مشكلي است. تا مي‌آئيم به ارز يك مملكت عادت كنيم روز از نو ‌روزي از نو. در ترمينال خيلي آسان ميني‌بوس «ساپا» را پيدا مي‌كنيم البته بهتر است بگوئيم آنها ما را پيدا مي‌كنند. قيمت كرايه را مي‌پرسيم مي‌گويند نفري 60 هزار دونگ. آخر سر با هزار بدبختي و با سر و دست و اشاره روي 40 هزار دونگ براي دوتايمان توافق مي‌كنيم.

ميني‌بوس در خيابانهای «لاکای» شروع میکند دنبال مسافر ‌گشتن. «لاکای»  شهري است نيمه ويرانه،در تنها خيابان بلوار مانند آن صدها موتورسيكلت در حركتند. مي‌گويند ويتنام شايد آمريكا را شكست داده باشد اما از پس  «هوندا» برنيامده. همه جا موتور است. در چين به منظور مقابله با آلودگي هوا مجوز موتور به سختي صادر مي‌كنند و موتورسيكلت خيلي گران است. اما ويتنام داستان ديگري است.

«ساپا» در دامنة‌بلندترين كوه ويتنام قرار دارد. جاده‌اش هم از ميان دره‌هاي زيبايي مي‌گذرد. ما دو تا، تنها خارجي‌هاي ميني‌بوس هستيم. ديگران همگي اهالي روستاهاي منطقه مي‌باشند. وسط راه،شاگرد شوفر شروع به جمع كردن كرايه‌ها مي‌كند. اول همه را ول كرده و سراغ ما ميايد. مي‌گويد نفري 40000 دونگ. مي‌گويد كه چه عرض كنم 4 تا اسكناس 10 هزار دونگي به ما نشان مي‌دهد. از اينجا دعوايمان شروع مي‌شود. من اصرار دارم كه ما دونفرمان قرار بود 40000 دونگ بدهيم. او ويتنامي حرف مي‌زند و من انگليسي. اينجور دعوا را ديگر نه او ديده بود نه من. ضرري هم ندارد اقلاً‌حرف‌ها و احياناٌ فحش‌هاي همديگر را نمي‌فهميم. كمي بعد شاگرد شاگرد شوفر هم به او پيوسته و داد  وبيداد غريبي به راه مي‌افتد. براي من خيلي زور دارد زير بار آن بروم. اصرار دارم ما را پياده كنند. الهه كه بدور از دعواست بدرستي متذكر مي‌شود كه وسط بيابان مي‌خواهيم چه‌كنيم و دعوا همه‌اش سر 4 دلار است. ظاهراٌ‌چاره‌اي نداريم و بايد به اين زورگويي گردن نهيم. من 40 هزار دونگ ديگر را بطرفش پرت مي‌كنم. لحظه‌اي بعد مي‌بينم مسافران ديگر نفري ده هزار دونگ مي‌دهند.

 بعداً مي‌فهميم كه اين كلك در ويتنام خيلي رايج است و بهتر است اول پول را بدهي بعد سوار شوي وگرنه در وسط راه و سر گردنه مطالبة پول بيشتر مي‌كنند. خُب، اينكه شروع پرشكوهي براي تماس با مردم قهرمان ويتنام نبود،  ببينيم بعداً چه مي‌شود.

«ساپا» را بهتر است ده ناميد تا شهر. يك خيابان اصلي  و دو سه خيابان فرعي. اينجا مركز يك اقليت كوه‌نشين بنام MONG مي‌باشد.مونگ‌ها مغضوب حكومت ويتنام مي‌باشند، زيرا در زمان جنگ جزء همكاران آمريكا بوده و بلدهاي محلي آنها بودند. مستشاران آمريكايي يك لشگر مونگ هم ترتيب داده بودند. با شكست و عقب‌نشيني آمريكا، تعداد زيادي از افراد اين ارتش نيز به آمريكا پناهنده مي‌شوند. اين اقليت قومي، لباس‌هاي بسيار زيباي سورمه‌اي دارند.

امروز روز يكشنبه است و ميدان شهر پر از آنهاست. ظاهراٌ‌بعد از 10 روز باران، امروز اولين روز آفتابي است. دختر بچه‌هاي زيباي ويتنامي با لباس‌هاي زيبايشان همه جا هستند و زيورآلات محلي اينجا را مي‌فروشند. خيلي‌هايشان از توريست‌ها انگليسي ياد گرفته و از عهده امورشان بخوبي برمي‌آيند.تک تک توريست‌ها را با اسم مي‌شناسند. انگاري ورود يك توريست جديد مثل يك اطلاع عمومي در بين آنها پخش مي‌شود.

 مهمانخانه‌اي به قيمت 12 دلار پيدا مي‌كنيم. اطاق ما عالي است با پنجره‌اي بسوي بلندترين كوه ويتنام و یک منظره بی نظیر. همه چيز اطاق هم چوبي است. واقعاٌ‌كه حرف ندارد.

بعد از جا به جا شدن به ميدان شهر راهي مي‌شويم. با حوصله گوشه‌اي خودم را پنهان كرده و منتظر شكار عكس هستم. پر بي‌حاصل هم نيست. عكس‌هاي قشنگي از «ساپا» مي‌گيرم.آنقدر در ميدان و كوچه‌هاي اطراف پرسه مي‌زنيم كه غروب شده و دهاتي‌ها به سوي روستاهاي خود راهي مي‌شوند.

شب براي شام به يك رستوران محلي مي‌رويم. مي‌گويند ويتنام 500 نوع غذا دارد. عمده ‌اين غذاها با رشته ساخته مي‌شوند. سال‌ها استعمار فرانسه اثر عميقي در ويتنام باقي گذاشته است. که كوچك‌ترين آنها نان‌هاي خوشمزه است. البته هنوز اثري از شير ديده نمي‌شود، اما نان به وفور موجود مي‌باشد. اولين غذاي ويتنامي ما مخلوطي است از رشته و سبزيجات، خوشمزه بود و قابل قبول.


 

 

 

 

روز سي و چهارم SAPA

مركز جمع ديشب ما آلن بود. آلن يك پيرمرد ظاهراٌ‌70-65 ساله استراليايي است. او در همان هتل ما سكونت دارد و ديروز وقتي اتاقمان را مي‌گرفتيم با او آشنا شديم. وقتي شنيد كه ازاستراليا مي‌آئيم،  با ما خيلي گرم گرفته و جوياي احوال ولايت مي‌شود. بعد از كمي صحبت از اينور و آنور مي‌پرسيم كه او چه مدت است كه اينجاست؟ جواب مي‌دهد 3 سال. ما متعجبانه مي‌پرسيم 3 سال؟ و مي‌فهميم كه او 3 سال پيش به اينجا آمده و ماندگار شده است. او تمام پول بازنشستگي خود را در اينجا صرف ارتقاء‌بهداشت اهالي مي‌كند. او دكتر نيست اما دوره ‌بهداشت و غيره ديده و اطاق هتل خود را به درمانگاه تبديل كرده است. هر روز تعدادي روستايي كه ناراحتي‌هاي كوچكي چون اسهال،  زخم،  سوختگي و غيره دارند به او مراجعه مي‌كنند. خدمت بزرگتر او كار با بچه‌ها و ايجاد فرهنگ بهداشت و چيزهاي ساده مثل شستشو در ميان آنهاست.

 «ساپا» سردترين نقطه ويتنام است و مردم اين منطقه به علت كمبود سوخت،  اصلا ٌ‌فرهنگ حمام رفتن و مخصوصاٌ‌سر شستن ندارند.آلن حمام خودش را در اختيار بچه‌هاي آنها قرار داده و در ساعتي كه او در خانه نيست، بچه‌ها براي حمام رفتن به آنجا مي‌روند و احترام زيادي در بين آنها دارد و در بسياري مراسم عروسي و عزاي اهالي دعوت مي‌شود. وقتي از او راجع به رستوران‌هاي «ساپا» مي‌پرسيم. رستوراني را نام برده و مي‌گويد من هم آنجا خواهم بود.

شب در رستوران بوديم كه آلن آمد او در بيرون نشسته بود و آبجو مي‌خورد. دختر بچه‌هاي ويتنامي هم دور و برش مي‌پلكيدند و از بادام‌هايش مي‌خوردند. اين بچه‌ها سوغات مي‌فروشند و بايد گفت روزي 12 ساعت در كوچه‌ها مشغول پرسه زدن و آويزان شدن از توريست‌ها هستند. ما به او پيوسته و او دربارة مردم اينجا و كارهاي خودش صحبت مي‌كند. كمي بعد يك جوان 30 سالة‌ايرلندي كه آلن را مي‌شناسد به ما ملحق مي‌شود. او جواني است بسيار روشن و دنيا ديده. جهانگردي حرفه‌اي كه همه جاي دنيا بوده و تجربيات گران‌بهايي دارد.

كمي نگذشته كه يك دختر و پسر انگليسي هم به ما مي‌پيوندند. پسر انگليسي خيلي بامزه است و اداي توريست‌هاي اسرائيلي را درمي‌آورد. مي‌گويد اينها بعد از يك پایان خدمت نظام  و همانطور گروهي به خارج مي‌آيند ولي هنوز از آن جو جنگ و درگيري بيرون نيامده‌اند. آنگاه شروع به تقليد ادا،اطوارشان مي ‌كند.ديگر از خنده روده بر شده بوديم.

ما اولين ايرانياني بوديم كه آلن ديده بود. مي‌گفت باورش نمي‌شود ايرانيان اين طوري هم باشند. صحبت‌هاي شبانه ما از هر دري مي‌باشد و تا پاسي از نيمه شب طول مي‌كشد. بيچاره صاحب رستوران يك گوشه‌اي نشسته بود و منتظر ما،كه برويم.بالاخره ساعت 12 بود كه بسوي هتلمان براه افتاديم. درِ هتل هم بسته بود و ما با هزار بدبختي صاحب هتل را بيدار كرده و به تختخوابمان مي‌رسيم.

صبح كه بيدار مي‌شویم، هوا باراني است و كار زيادي براي انجام دادن نيست. كمي در زير باران قدم زده و نهاري مي‌خوريم. . ماه نوامبر و دسامبر، ماه‌هاي خشك مي‌باشند و انتظار باران زيادي نيست. اميدوارم همينطور باشد و اسير باران نشویم. بعد از ظهر به همراه آلن سری به مغازه های عرق مار فروشی می زنیم.

  عرق مار،  مشروب رايج و گرانقدر ويتنام است. در يك بانكه ده‌ها مار دل و روده گرفته را چيده و عرق برنج بر روي آن مي‌ريزند و چند سالي نگه‌اش مي‌دارند. بانكه عرق مار شبيه دكور دواخانه‌هاست تا شیشه عرق.  

ويتنامي‌ها هزار و يك خاصيت براي اين عرق مارشان مي‌شمرند و معتقدند روزانه يك گيلاس عرق مار،  دواي هر دردي است.

 

فردا قرار است صبح زود اينجا را ترك كنيم. آلن شماره تلفن دختر و خواهرش را در استراليا به ما مي‌دهد كه آنها را از سلامت او مطلع كنيم و خودش مي‌گويد تا 6 ماه ديگر به استراليا باز خواهد گشت و قول مي‌گيرد كه به ديدارش برويم. شب  مقدار زيادي از دواهايمان را به او داده و برايش آرزوي موفقيت مي‌كنيم.


 

 

 

 

روز سي و پنجم    در راه هانوي

صبح زود ساعت 5 سوار يك جيپ جنگي عازم LACAI  هستيم. LACAI همان شهر مرزي است كه از چين واردش شديم. قرار است ساعت 6 ميني‌بوس هانوي را بگيريم. در  درة‌زيباي «ساپا» هستيم كه هوا كم كم روشن مي‌شود. نم نم باراني مي‌بارد و دره  مه گرفته، بسيار زيباست. در LACAI رانندة‌ جيپ، ما را به دست راننده‌ ميني‌بوس مي‌دهد و مي‌رود. ميني‌بوس ما از همان ميني‌بوس‌هاي ايراني است، منتهي با آدم‌هاي بيشتر. جاي تنگي داريم و 10 ساعت راه داریم. قسمت اعظم جاده از ميان كوهستان مي‌گذرد، نه كوه‌هاي بلند بلكه تپه ماهور.

ويتنام دو دشت بزرگ دارد. دشت رود سرخ كه در قسمت شمال شرق قرار دارد ( ما در شمال غرب هستيم) و دشت مكونگ كه در جنوب واقع است. بقية ‌ويتنام كوهستاني است و اين كوه‌ها مرز لائوس و كامبوج را تشكيل مي‌دهد. همين كوه‌ها مركز اصلي چريك‌ها بوده و تمام مهمات و تسليحات ويتنام شمالي به ويت‌كنگ‌ها از ميان اين كوه‌ها و از مرز لائوس و كامبوج مي‌گذشت.اين مسير به راه هوشي‌مين معروف بود. در طول جنگ، آمريكا به طرز بسيار وحشيانه‌اي اين مسير را بمباران مي‌كرد. ولي علي‌رغم همة اين حملات،  تا آخرين روزهاي جنگ راه هوشي‌مين تنها راه ارتباطي كمونيست‌هاي شمال و جنوب بود. در همين منطقه بود كه قبايل مونگ كه در «ساپا» ديده بوديم همكار ارتش آمريكا بودند و به مبارزه با چريك‌ها مي‌پرداختند.

مسير هانوي بسيار زيبا است و جاده فوق‌العاده خلوت است. بجز تك و توك ميني‌بوس و كاميون‌هاي عهد بوق،  چيز ديگري ديده نمي‌شود. از هيچ شهر و آبادي خبري نيست. مردم اين منطقه بسيار فقير بوده ودرآمدي ندارند. زمين‌هاي نادر كشاورزي محدود به شيب تپه‌ها و كرانة ‌رودخانه‌هاست. صنعت و كارخانه‌اي هم كه در كار نيست. هر ساعت چند آلاچيق ميبيني با تعدادي ميوه‌هاي استوايي،  همين.

ميني‌بوس بعد از 5 ساعت براي اولين بار در كنار يك رودخانه و چند تا آلاچيق مي‌ايستد. ما خوشحال مي‌شويم كه بالاخره زمان توالت رفتن فرا رسيده. الهه از ترس توالت هر وقت سفري در راه است از 10 ساعت قبل روزه مي‌گيرد. حدس ما درست بود. مردان همه به سمت رودخانه رفته و در كنار آن يا توي رودخانه (حكمت اين را نفهميديم) مي‌شاشند. الهه در تعقيب زنان و به اميد يافتن توالت، در آخر سر امرشان به پشت دیوار ختم می شود . جالب اينجاست كه من هم الهه را در جستجوي توالت همراهي مي‌كردم كه به 6-5 زن پشت ديوار برخوردم. من كه خيلي خجالت كشيدم ولي آنها ظاهراً‌مسئله چنداني در مواجهه با من نداشتند.

با نزديك شدن به هانوي، جاده شلوغ‌تر و تعداد كاميون و موتورسوارها بيشتر مي‌شود. يكي دو شهر كوچك هم هويدا مي‌شوند.شهرها دست كمي از دهات ندارند. رطوبت و رنگ نزدن ساليان دراز، ساختمان‌ها را به وضع اسفناكي درآورده. حال نمي‌دانم چه حكمتي است كه اينها به قول آذري‌ها «پيس پيس» عاشق رنگ نخودي هم هستند (با تاثير از معماري فرانسوي). تصور كنيد ساختمان‌هاي نخودي كه هرگز دوباره رنگ نشده‌اند؛ آنهم در سرزميني كه 9 ماه سال باران مي‌آيد.

ديدن اين همه ويراني، قلبم را به درد مي‌آورد. به الهه مي‌گويم آيا انصاف است اين مردم بعد از اين همه جنگ و تحمل هزاران مشقت و سختي در اين درجه از فقر و بدبختي زندگي كنند؟

نزديك ساعت 5 است كه به هانوي مي‌رسيم. هانوي، شهر مرموز هند و چين شهر هوشي‌مين، جايي كه ساليان سال ستاد مبارزه و مقاومت بود. شهري كه چندين سال هواپيماهاي  52B آمريكا كمر به نابودي‌اش بسته بودند و در يك روز تاريخي 500 هواپيما آنرا بمباران كرده بودند. شهر مقاومت.

وقتي از روي پل رود سرخ وارد هانوي مي‌شويم باورم نمي‌شود. يعني دنيا اين همه زير و زبر دارد؟ آيا ما براستي در هانوي هستيم. نه، باورم نمي‌شود.

در ترمينال، تاكسي گرفته و بسوي محله توريست‌ها مي‌رويم. ويتنام هشت سالي است كه مرزهاي خود را به روي دنيا باز كرده و در همين مدت كوتاه، توريست‌هاي بسياري را به سوي خود جلب كرده است. بچه‌هاي انگليسي آدرس هتلي را به ما داده‌اند كه جاي مناسبي است. هتلي است نقلي، ارزان و تميز،  ظاهراٌ همه خانواده در چرخاندن آن نقش دارند. شب‌ها هم در همان هال ورودي رختخواب انداخته و مي‌خوابند.انگليسي بلدند و بسيار مهربان و دوست داشتني.

دوشي گرفته و بيرون مي‌رويم. غروب است و سيل عظيم موتورسيكلت‌ها در خيابان. تصوير موتورسيكلت‌هاي كيپ هم، با آن صدا و دودشان وهم‌انگيز است. ديدار هانوي را مي‌گذاريم براي فردا.


 

 

 

 

روز سي و ششم   هانوي

هانوي شهر موتورسيكلت‌هاست. به ازاي هر ماشين فكر مي‌كنم 100 تا موتورسيكلت است. اگر احياناٌ ماشيني بخواهد از خيابان رد شود، بايد تمام مدت بوق بزند تا راه باز كند. موتورها همه تميز و نو هستند (بايد سوغات تازة‌ غرب باشند)و همه از دختر و پسر و پير و جوان آنها را مي‌رانند. كافي است شغلي داشته باشي،  آنوقت شركت‌هاي موتورسيكلت ژاپني با رغبت آنرا به اقساط تحويلت مي‌دهند. در جاده‌هاي اطراف هانوي؛ موتورسيكلت‌هاي 100CC را مي‌ديدي كه يك گاري به خود بسته و هفت هشت نفر هم سوارش هستند و با سرعت 10-5 كيلومتر مي‌روند.

هانوي شهر 5 درياچه است. بعضي بزرگتر و بعضي كوچكتر از شاهگلي،  با پارك‌ها و چمن‌هاي اطرافش. اين درياچه‌ها كه به سبك فرانسوي با بلوارهاي زيبا به هم وصل مي‌شوند بسيار زيبا هستند. ما در كنار يكي از آنها ساكنيم.

 از جاذبه‌هاي معروف هانوي، شهر قديمي آن است. اين قسمت هستة‌قديمي و تجاري هانوي بوده و در طي ساليان سال،  بافت و معماري اوليه خود را كم و بيش حفظ كرده است. چندين خيابان شهر قديمي پر است از مغازه‌ها و صنعت كاران. راستة‌عينك‌فروشان، راستة پارچه‌فروشان،  سنگ‌ قبر درست‌كنان و غيره. مشابه‌آن را  ما در خيلي از شهرهاي خودمان داريم. براي غربي‌ها،  بايد خيلي جالب‌تر از ما باشد.

صبح وقتي از هتل پايمان را بيرون مي‌گذاريم ده‌ها سيكلو به طرفمان مي‌آيند. سيكلو وسيلة‌ نقليه مخصوص ويتنامي است. يك صندلي  5.1 نفره در جلو و يك دوچرخه در عقب. راننده در عقب پا مي‌زند و تو در جلو نشسته‌اي. اينكه تو نشسته‌اي و او به زحمت ركاب مي‌زند،  احساس خوبي به آدم نمي‌دهد.از طرف ديگر اين وسيلة‌بسيار خوبي براي مسيرهاي كوتاه است و ما ترجيح مي‌دهيم مسيرهاي كوتاه را پياده برويم تا نشسته. آنهم در اين ترافيك ديوانه كننده. اما ظاهراٌ اين منطق مااصلاٌ قابل فهم نيست. همچون نپال،  پياده‌روي انگاردر فرهنگ اينها وجود ندارد. برايشان تعجب‌انگيز است كه چرا پياده مي‌رويم و سوار سيكلو نمي‌شويم. ما پياده مي‌رويم و چند سيكلو ما را اسكورت مي‌كنند تا مگر ما خسته و يا گم شويم و آنوقت سوار شويم. دل آدم هم مي‌سوزد ولي آخر چه كنيم ما دوست داريم قدم بزنيم والسلام!

هدف ما رفتن به مقبرة‌ هوشي‌مين است. جسد هوشي‌مين علي‌رغم وصيت‌نامه‌اش موميايي شده و در اين مكان نگهداري مي‌شود. اين قسمت شهر كاملاٌ‌با قسمت‌هاي ديگر متفاوت است. ميداني وسيع با ساختمان‌هاي بزرگ و زيباي دولتي دورادور آن. وقتي به مقبره مي‌رسيم در كمال نوميدي مطلع مي‌شويم كه جسد موميايي هوشي‌مينه براي تعمير و بازسازي به مسكو رفته و مكان مقبره و موزة انقلاب و غيره همه براي مدت 2 ماه تعطيل است. كلي تو ذوقمان مي‌خورد. از آنجا در معيت چندين سيكلوران كه ما را تعقيب مي‌كنند به محل موزة‌ ادبيات مي‌رويم.

موزه ادبيات در مكان اولين دانشگاه ويتنام كه هزار سال قدمت دارد واقع است. مكاني بسيار آرامش‌بخش و زيبا. چيزي شبيه حوزه‌هاي علميه، با غرفه‌هاي اساتيد و كرسي‌هاي آنها. اينجا اكنون فقط موزه است و استفاده‌اي نمي‌شود.در سالنی يك گروه 8 نفره،سازهاي سنتي ويتنام را اجرا مي‌كنند. سازهايشان بسيار متفاوت است و من تاكنون نظيرش را نديده‌ام. براي من بسيار شنيدني و جالب  بود.چند عكس زيبا هم از اعضاي اركستر مي‌گيرم.

در موزه مجسمه‌اي از كنفوسيوس  وجود دارد كه گفته مي‌شود هزار سال عمر دارد. اينجا نیز مجسمه‌ها را از چوب مي‌سازند و هر سال رنگ‌آميزي مي‌كنند. براي همين، مجسمة‌كنفوسيوس هم مانند مجسمه‌هاي بودا از تازگي برق مي‌زند.

مكان موزه پر از توريست های فرانسوي است. به نظر مي‌آيد از هر 10 توريست ويتنام7 تا فرانسوي است. توريست‌هاي كشورهاي ديگر عمدتاٌ جوان هستند، اما فرانسوي‌ها از هر سني مي‌باشند، مخصوصاٌ‌ بالاي 50. بهرحال ويتنام هر چه نباشد ملك پدري آنها كه بوده!

 فرانسوی ها علاقة خاصی به قلعه «دين بين فو» دارند. همانجايي كه ويتنامي‌ها در سال 1954 شكست سختي به آنها داده و آنها را مجبور به عقب‌نشيني از هند و چين كردند. بقاياي اين دژ در دل كوهستانهای شمال غرب ويتنام قرار دارد. هواپيماهاي كوچك، نفري 50دلار گرفته و توريست‌ها را آنجا مي‌برند. قبرستان سربازان كشته شدة ‌فرانسوي هم همانجاست. تعداد زيادی از بازديد كنندگان آنجا، اقوام همين سربازان هستند.

بعدازظهر براي گردش و خريد به شهر قديمي مي‌رويم. چندين بوتيك بسيار زيبا و شيك وجود دارد كه اجناس اعلاي ابريشمي مي‌فروشند. بوتيك‌ها پر از فرانسوي‌هاست و آنها بي‌محابا در حال خريد هستند. الهه يك لباس زيباي ابريشمي مي‌پسندد من بشدت چانه مي‌زنم و براستي كه شورش را در مي‌آورم. چانه زدن من مدل تبتي است. با نصف قيمت شروع مي‌كنم  كه بسيار ماية‌تعجب فروشنده مي‌شود. بعد هم خيلي عصباني شده و با قهر مغازه راترك مي‌كنم . نمي‌دانم چه مرضي گرفته بودم. از رفتار خود بعداٌ خيلي خجالت زده و پشيمان شدم.

در مغازه‌اي ديگر يك تابلوي زيباي سوزن زني مي‌خريم (سوزن‌دوزي نه كوپلن كه ازش متنفرم.) تابلو،  تصوير مردي است كه ده‌ها سبد حصيري را به دوچرخه‌اش بسته است. كاري كه روي آن شده،  شگفت‌انگيز است و مغازه‌دار مدعي است دو ماه طول مي‌كشد تا كاري اينچنين تمام شود. بعدها در مسيرمان به Halong bay مارا به كارگاهي دولتي بردند كه افراد كر و لال نشسته و مشغول درست كردن اين تابلوها بودند. تعداد زيادي افراد بي‌دست هم بودند كه با پاهايشان مشغول درست كردن مجسمه‌هاي سنگي بودند. كارگاه نزديك 100 كارگر داشت و همه بنوعي مشغول تهيه كالاهاي سوغاتي.

بابت اين تابلو 20 دلار پول مي‌دهيم. در ويتنام دلار مثل پول خودشان در گردش مي‌باشد. از آنجايي كه 100 دلار بيش از يك ميليون دونگ است. آشكار است كه با دلار معامله كردن بسي راحت‌تر است. اين تابلوي زيبا،  اكنون در اطاق ما به يادگار سفر ويتناممان آويخته است.

محلة ما  مكان اصلي توريست‌هاست. برای همین پر است از هتل و مسافرخانه و رستوران. بسياري از رستوران‌ها و كافه‌هاي ويتنامي هم درهمين منطقه قرار داشته و شب‌ها از جوانان موج مي‌زند. موسيقي غربي به بلندي هر چه تمامتر در هواست و جوانان از دختر و پسر ميزهاي اين كافه هارا پر كرده و عمدتاٌ‌آبجو مي‌نوشند. ظاهراٌ‌ آبجو نوشابة‌ملي ويتنامي‌هاست. همه جا آبجو مي‌فروشند و همه آبجو مي‌نوشند. حتي دكه‌هاي غذافروشي بغل خيابان كه يك ميز كوچك و چند چهارپايه دارد،  يك مخزن بزرگ آبجو هم دارند كه با غذا سرو مي‌كنند. از كوچك و بزرگ آبجو مي‌نوشند و من به جرات مي‌توانم بگويم كه حتي بچه‌هاي 14-13 ساله هم در دست فروشي‌ها آبجو مي‌نوشند.

غروب در يك رستوران كوچك ويتنامي كه شبيه جگرفروشي‌هاي ماست نشسته و در يك آتمسفر زيباي مردمي و در كنار خيابان غذا سفارش مي‌دهيم. صورت غذاي ويتنامي‌ها خيلي جالب است. چند صفحه اختصاص به قورباغه و حلزون و مار دارد. ما يك غذاي مرغ سفارش مي‌دهيم و با 2 دلار سر و ته شاممان را هم مي‌آوريم. بعد از شام به يكي از تاترهاي معروف هانوي مي‌رويم. اين تاتر اختصاص به نمايش عروسكي آبي دارد. اين هنر مختص ويتنامي‌هاست و بسيار جالب است. صحن تاتر يك حوض بزرگ مي‌باشد و يك دسته نوازنده و خواننده دركنار حوض نشسته‌اند. برنامه با يك قطعة‌ بسيار زيباي آوازي شروع مي‌شود. فواصل موسيقي ويتنامي همچون فواصل موسيقي چيني و ديگر كشورهاي خاور دور،  به گوش‌هاي ما بسيار ناآشناست. همين ناآشنايي باعث مي‌شود ناگهان دريابي كه در چه فاصلة‌ جغرافيايي و فرهنگي با اين ملل قرار داري. بعد از آواز ناگهان چندين عروسك كه توسط دسته‌هاي چوبي و توسط افرادي در پشت پرده كنترل مي‌شوند وارد حوض شده و قصه‌هاي ساده اجرا مي‌شود. تمام داستان به ويتنامي است، اما خط داستان ساده‌تر از اين حرف‌هاست. آشكار است كه وزن و قافيه و ظرافت كلامي را نمي‌فهميديم اما تماشايش خالي از لطف نبود. در طول دو ساعت نمايش تمام عروسك گردانان با چكمه‌هاي بلند در پشت پرده و زير آب ايستاده بودند. اين گروه و هنر عروسك‌هاي آبي شهرت جهاني دارند و 2 سال پيش هم به سيدني آمده بودند. ريشه و سنت اين هنر در شاليزارهاي ويتنام نهفته است. زمين‌هاي پوشيده از آب و نياز به سرگرمي و تفريح و داستانگويي،  مادر اين هنر مي‌باشد.


 

 

 

 

روز سي و هفتم    هانوي

در كنار ده‌ها كافه و رستوران منطقة‌ اقامت ما، كافه‌اي در كنار هتل مااز همه بيشتر جلب توجه مي‌كند. اين كافه برعكس كافه‌هاي ديگر كه عكس هنرپيشه‌هاي غربي و شرقي و امثالهم را دارند،  پرچم‌هاي سرخ آويزان كرده و يك عكس بزرگ هوشي‌مين را نيز به ديوار زده است و اينجا و آنجا،  داس و چكش‌هاست كه آويزان شده است. هنگام صبحانه اطلاعات جالبي از آن بدست می آورديم. اولاٌ اسم اين كافه،  كافة كانگورو است و صاحب آن يك جوان 30 سالة استراليايي ! همة‌اين برنامه‌ها هم ظاهراٌ‌جنبه دكور دارد. وقتي مي‌فهمد ما ايراني الاصل هستيم مي‌گويد چند ماه پيش مدت يك ماه در ايران بوده است. از اصفهان و بم خيلي خوشش آمده بود و جنوب ايران را هم به واسطة عشيره‌هاي عرب و روبند زنان و غيره،  پسنديده بود. بزرگترين ماية‌دلخوريش غذا بود. مي‌گفت فقط چلوكباب و ساندويچ مي‌شد خورد و غذا هيچ تنوعي نداشت. راست مي‌گويد، ما ايراني‌ها برعكس مردمان ديگر، اهل بيرون غذا خوردن و رستوران رفتن نيستيم.ب همين دليل از آن همه غذاهاي خوشمزة ايراني در رستوران‌ها كمتر خبري مي‌باشد.

بعد از صبحانه،  دل به دريا زده و يك موتور اجاره مي‌كنيم. موتور سواري در هانوي شوخي‌بردار نيست ولي اين بهترين راه ديدن اين شهر است. اول خواستيم از روي نقشه حركت كنيم ولي اين كار كم و بيش غيرممكن بود. لذا همينطوري عشقي موتورسواري كرديم. در جايي مثل گمرك تهران،  كه لوازم دست دوم سربازي مي‌فروختند يك كلاه خود ارتش سرخ خريده و به سر مي‌گذارم. براي ويتنامي‌ها خيلي خنده‌دار است. البته آدم‌هاي بدبخت بيچاره‌شان ظاهراٌ  از زمان سربازي،  كلاه هایشان را نگه داشته و هنوز هم بر سر  مي‌گذارند ولي جوانان مارك NIKEرا با هيچ چيز عوض نمی کنند. با موتور به همه جا سر مي‌زنيم. از جمله پل معروف رود سرخ به بندر هايفونگ را كه آمريكا بارها و بارها زير شديدترين بمباران‌ها گرفته بود، تا محلات شيك و سطح بالاي اطراف درياچه‌ها.  دوربين را به دست الهه داده و از خيابان‌ها و محلات هانوي كمي فيلمبرداري مي‌كنيم.

طرف‌هاي ظهر در يك بلوار زيبا، يك كافة ‌بسيار شيك مي‌بينيم. كافه،  كپي كافه‌هاي پاريس است. آدم‌ها هم انگار از يك كره ديگر آمده‌اند.  همه خارجي شسته رفتة‌كراواتي،  ظاهراٌ‌ بايد ديپلمات‌هاي خارجي  باشند. قيافة من و الهه مخصوصاٌ‌ كلاهخود ارتش سرخ من «گشملي دئير».

يادم می آید اوايل بچه‌دارشدن‌مان  در اولین بهارانقلاب بود. من و الهه،  آزاده را به بغل گرفته و سوار بر موتور از شاهگلي برمي‌گشتيم. از بد حادثه باران بسيار تندي گرفته بود و من با هزار بدبختي و همچون موش آب كشيده‌اي موتور را می راندم و الهه، آزاده را به سينه فشرده بود و او را از باران حفاظت مي‌كرد. ناگهان يك ماشين به موازات ما مي‌رسد و پنجرة‌بغل دستي پائين مي‌رود. ما با كنجكاوي كه او چه مي‌خواهد و چه مي‌گويد سراپا گوش‌مي‌شويم. آن همشهري با ذوق ما خيلي جدي و رك مي‌گويد: «آقا واجيب دير؟». من چنان زير خنده مي‌زنم كه ناگهان كنترل موتور مختل مي‌شود و الهه جيغش به هوا مي‌رود.

 باري 20 سال از آن زمان گذشته و ما نه در تبريز كه در هانوي هستيم. از آن راز و رمز هانوي ديگر خبري نيست. هانوي هم شهري است مثل همة شهرهاي ديگر. نسل جديد به فكر مشكلات و خواسته‌هاي خود است و آن گذشتة‌ پرافتخار، صفحات زريني بيش در كتب تاريخ نيست. هميشه يك نسل قرباني مي‌شود. يك نسل سپر بلاست. يك نسل كشته مي‌شود،  به زندان مي‌رود،  شكنجه مي‌شود، قهرمان مي‌پروراند،  پيروز بشود يا شكست بخورد فرقي نمي‌كند بهر حال يك نسل فدا مي‌شود. براي نسل بعد اينها همه خاطرات پدران و مادران است و تاريخ كه بايد در مدرسه آموخت و نمره گرفت. امادلمشغولي و مسئله اين نسل نيست. اينهامسائل و مشكلات و خواسته‌هاي خود را دارند. ويتنام هم از اين قانون مستثني نيست.

 بعدازظهر وقتي موتور را پس مي‌دهيم. ماتحتمان زوزه مي‌كشد،  انگار به ياد عذاب‌هاي دوچرخه‌سواري افتاده بود.

شب براي صرف شام به رستوراني در محل قديمي مي‌رويم. خيلي تعريفش راشنيده‌ايم و آن را با هزار بدبختي پيدا مي‌كنيم. غذايمان ديدني است. كاسه‌اي، كوره مانند سنگي ‌پر از زغال  وتكه‌هاي ماهي كه در سر ميز ما،با رشته‌هاي برنج و بادام سرخ مي‌شوند. غذايي بسيار خوشمزه كه ارزش اينهمه گم شدن را داشت. اين غذاي اعياني ويتنامي است و از آنجا كه ما هم اعيان شده‌ايم،  صرف مي‌كنيم.


 

 

 

 

روز سي و هشتم  Halong Bay

Halong Bay، خليجي است در شمال شرق هانوي. شهرت اين خليج بخاطر بيش از 3000 جزيرة‌آهكي است كه از دل دريا سر برون آورده‌اند. Halong Bay در واقع بزرگترين جاذبة‌ توريستي شمال ويتنام مي‌باشد. برنامة‌ دو روز آيندة‌ ما رفتن به Halong Bay، قايقراني درميان جزاير آن و رسيدن به جزيره‌اي بنام  CAT BAو سر كردن شب در آنجا و بازگشت مي‌باشد.

اين برنامه را قرار است با يك تور انجام دهيم. در سال‌هاي اخير تورهاي توريستي متعددي در ويتنام ايجاد شده است كه هر طور حساب مي‌كني مي‌بيني ارزانتر تمام مي‌شود. مثلاٌ نفري 30 دلار شامل ميني‌بوس،  قايق،  هتل و غذا است. اگر آدم خودش انجام بدهد امكان ندارد بتواند ارزانتر تمام کند.

جاده هانوي به Halong Bay بسيار آبادتر از جادة‌«ساپا» است . قسمت اعظم راه در مسير بندر هايفونگ مي‌باشد. تمام مهمات و آذوقة ارسالي شوروي در زمان جنگ از اين بندر ترخيص مي‌شد و به همين دليل،  هايفونگ، جادة‌ هايفونگ و پل‌هاي اتصالي آن،  هميشه هدف بمباران آمريكا بود.

  در يك پمپ بنزين ميان راه تصوير جالبي نظرم را جلب مي‌كند. پسر جوان پمپ بنزيني بر روي كلاهخود ارتش سرخ‌اش، عكسي از يك سريال آبكي كره‌اي كه در ويتنام خيلي محبوب است را زده است. چه سوژة‌ زيبايي براي يك عكس و چه تضاد آشكاري با گذشته.

ظهر است كه به  Halong Bay مي‌رسيم. ناهاري خورده و سوار قايقي بزرگ مي‌شويم. از اينجا تا جزيرة CAT BA، 5-6 ساعت قايق‌راني داريم. با همسفرهايمان كم كم آشنا مي‌شويم. دو خانم كانادايي،  چندين هلندي،  بلژيكي،  مادر و دختري آرژانتيني،  يك دختر اسرائيلي با يك رفيق ايرلندي و غيره. جمع گرم و دوست‌داشتني‌اي شده‌‌ايم.

قايق‌رانی در این خلیج مه گرفته، بیشتر به یک رویا می ماند تا واقعیت.   قايق ما از ميان جزایر کوچک و سنگ‌هاي غول‌پيكری كه از دل دريا بيرون آمده و گاهاٌ‌ پوشيده از سبزي مي‌باشند به پيش مي‌راند.  فوق‌العاده زيبا و يگانه است.

غروب نشده است كه به  CAT BAمي‌رسيم. جزيره‌اي كم و بيش بزرگ كه اين روزها به يك مركز توريستي تبديل شده است پر از هتل و مسافرخانه.  همگي هم نو و تميز. هتل اقامت ما هنوز كارش تمام نشده و كارگران مشغول ساختن رونماي آن هستند.

غروب براي قدم زدن مي‌رويم. همة‌ اهالي جزيره بيرونند. بچه‌هاي كوچك ماهيگيران ما را دوره مي‌كنند و مي‌خواهند كه فردا با قايقشان به گردش برويم. چند جمله انگليسي از توريست‌ها ياد گرفته‌اند و جالب اينجاست كه جواب‌ها را هم بلدند. وقتي ما توضيح مي‌دهيم كه قايق داريم هي مي‌گويند may be ظاهراٌ‌توريست‌ها براي از سر واكردنشان مي‌گويند شاید بيائيم و اينها هم ياد گرفته‌اند.

جوان! چقدر جوان در ويتنام مي‌بيني.  جمعيت ويتنام در 20 سال گذشته (بعد از جنگ)‌ دو برابر شده است. همه جا جوان مي‌بيني. جوان بودن به علاوة‌كوچك بودن و نوع پوستشان باعث مي‌شود فكر كني كه با يك عده بچه سر و كار داري.  همين امروز،  راننده اتوبوس،  راهنما،  ناخداي كشتي،  كاركنان هتل،  همه و همه زير 25 سال بودند.ديروز در هانوي به چهره‌هاي مردم دقيق شده و پيش خود فكر مي‌كردم كدام يك از اين مردم در جنگ با آمريكا شركت داشتند. براي از سر گذراندن چنين تجربه‌اي بايد حداقل بالاي 45 باشي و باورم نمي‌شد كه تك و توك آدمي در اين سن و سال مي‌ديدم. همه جوان.

شب زود به رختخواب مي‌رويم. فردا يك برنامة‌ 8-7 ساعته در پيش داريم و قرار است در جنگل‌هاي CATBA راهپيمايي كنيم.


 

 

 

 

روز سي و نهم

هوا باراني است و نمي‌دانم چگونه در اين باران به جنگل‌نوردي خواهيم رفت. در مسيرمان بسوي آغاز راهپيمايي ما را به يك غار نظامي مي‌برند . اين غار بزرگ در زمان جنگ به يك بيمارستان نظامي امن تبديل شده بود. يك سرباز قديمي ساكن اين جزيره كه در اين بيمارستان خدمت مي‌كرده به كمك یک مترجم، خاطرات خود را بازگو مي‌كند. آن زمان كه هانوي زير شديدترين حمله‌هاي هوايي آمريكا بود و مردم هانوي جز زيرزمين‌ها مكاني براي زندگي نداشتند، اين غار را به كمك سربازان چيني به يك بيمارستان تبديل مي‌كنند. اينجا مكان امني بود و مريض‌هاي آن هم بيشتر فرماندهان و نظاميان رده بالا بودند. سرباز قديمي مي‌گويد اينجا حدود 500 مريض بستري بود و اين جزيره به خاطر اين بيمارستان و انبارهاي اسلحه كه در غارهاي ديگر اين جزيره مخفي شده بود،  بارها مورد تهاجم هواپيماهاي آمريكايي قرارگرفت.به ادعاي او7 جنگندة‌آمريكايي از آسمان اين جزيره با آتش ضد هوايي به زمين كشيده شدند.ديدن اطاق‌هاي كوچك سنگي و هواي غيرقابل تحمل غار حكايت از فداكاري‌هاي بزرگي است كه اين ملت در راه آزادي كرده‌اند. هوشي‌مين،  يك‌بار از اين بيمارستان ديدار كرده است و عكس او در دهانة‌غار،  زينت‌بخش بليط‌هاي ورودي است.

به هنگام خداحافظي در بيرون غار، من دست‌هاي آن سرباز سرخ را به گرمي مي‌فشارم و در حسرت يك عكس دوتايي هستم. اما افسوس كه مثل هميشه،  الهه دنبال توالت است و در آن لحظه در آنجا حضور ندارد.

جنگل‌نوردي ما بعد از ديدن اين بيمارستان شروع مي‌شود. قرار است 8 تپه بلند و در حدود 15 كيلومتر راه برويم. باران نم نم صبح اكنون شديدتر شده ولي هوا سرد نيست.مسير راهپيمايي مااز ميان جنگل‌هاي انبوه مي‌گذرد. باران به شدت هر چه تمامتر مي‌بارد و از هر هفت بند ما آب مي‌چكد. جنگل تاريك است و ما چيزي جز درخت‌هاي اطراف و پاهاي خودمان كه مواظبيم روي سنگ درست بگذاريم،نمي‌بينيم. (احساس سربازان آمريكايي را در جنگل‌هاي ويتنام درك مي‌كنيم. خوشبختانه كسي در پي كشتن ما نيست!)

در گروه 12 نفريمان با يك پسر هلندي و دوست دختر ايتاليايي‌اش آشنا مي‌شويم. اين دو همديگر را در هند پيدا كرده‌اند و بقيه سفرشان را با هم مي‌روند. پسر هلندي 40 روزي در ايران بوده است. خيلي تحت تأثير محبت‌هاي مردم ايران قرار گرفته بود و مي‌گفت مهربان‌ترين آدم‌هايي بودند كه تا بحال ديده است. از 40 روز ايرانش،  30 روز را مهمان مردم بود. در مشهد به زيارت امام رضا (امام رضا را خيلي بامزه تلفظ مي‌كرد) هم رفته! ‌مي‌گفت در بيرون در ايستاده و داخل حرم را تماشا مي‌كردم (خارجي‌ها اجازه‌ورود به حرم را ندارند)‌كه نگهبان گفته صبر كن موقعيت مناسبي به داخل مي‌برمت. آنگاه در وقت معيني او را برده و تمام حرم را نشانش داده است.

مدعي بود جايي به اين زيبايي هرگز نديده بود. جالب اينجاست كه مي‌گفت وقتي مي‌ديد مردم آنگونه احساساتي شده و گريه مي‌كنند او هم گريه‌اش گرفته بود. ببين دنيا چقدر كوچك شده است كه ما در جزيره‌اي كوچك در ويتنام،  پسري را ملاقات كنيم كه در ساري در هتل پسر عمة الهه خوابيده است.

از آدم‌هاي جالب گروهمان يك پسر زيست‌شناس بلژيكي است كه براي نوشتن تز دكتراي خود مدت 3 ماه در منطقة «ساپا» در ميان روستائيان آنجا زندگي مي‌كرد. او نكته جالبي را اشاره مي‌كند. مي‌گويد مي‌بيني در اين جنگل،  يك موجود زنده ديده نشده و يا شنيده نمي‌شود. طبيعت ويتنام از اين نظر بسيار صدمه ديده و از آنجايي كه مردم  همه چيز را مي‌خورند، هيچ موجود زنده‌اي جان سالم بدر نمي‌برد. باري،  بعد از 5 ساعت در ميان تپه‌ها و جنگل‌هاي انبوه بودن به يك محوطه باز مي‌رسيم كه نهايتاً به قايق ما منتهي خواهد شد. در اين قسمت ديگر سايه‌بان درختان هم موجود نبوده و اگر بگويم حتي شورت‌هاي مادر زير شلوارمان خيس شده بود، اغراق نكرده‌ام. انگار به آب افتاده و دوباره بيرون آمده‌ايم.

در انتهاي اين مسير،  قايقي انتظار ما را مي‌كشيد تا ما را به اسكلة CATBA برساند. دريا بسيار مواج بود و ما را حسابي وحشت چپه شدن قايق فكسني‌مان گرفته بود.

وقتي به هتلمان مي‌رسيم،  هيچ چيز نداريم بپوشيم زيرا همه وسايلمان را درهانوي گذاشته‌ايم. موقع شام من يك حوله به كمر بسته‌ام و الهه دامني از ديگران قرض كرده است.همة‌دار و ندار ما از شلوار و پيراهن گرفته تا شورت و كرست در جلوي پنكه‌اي پهن شده و باد مي‌خورد.


 

 

 

 

روز چهلم

ما اكنون درحال بازگشت به Halong Bay هستيم. هوا ابري است اما باران نمي‌آيد. من بر روي عرشة قايقمان نشسته و درست به هنگامي كه از ميان اين همه جزاير كوچك مي‌گذريم و نسيم خنكي مي‌وزد، اين يادداشت‌ها را مي‌نويسم. بسيار بسيار زيباست شايد به نوعي باور نكردني زيباست.

اين احساس زيبايي به خيلي شرايط بستگي دارد. شايد به اين نسيم،  شايد به اين كوه‌هاي سبز كه از دل دريا بيرون زده‌اند و شايد فقط به اين پاهاي برهنة من كه از لبه‌هاي قايق آويزان است و قطرات ريز آب كه از دريا به آن مي‌پاشد. هر چه هست زيباست.

راهنماي ويتنامي به كنارم آمده و با اشاره به دفترم مي‌گويد: شعر مي‌گوئي؟ مي‌گويم كاش مي‌توانستم، نه. خاطراتم را مي‌نويسم. توضيح مي‌دهم  كه عكاسي باعث مي‌شود بهتر ببينم و با نوشتن بهتر بيانديشم. او از مقام بزرگ شعردر كشورش سخن مي‌راند و اينكه همة‌ ويتنامي‌ها شعر مي‌گويند. من هم مي‌گويم مثل سرزمين من، و با غرور از شاعر 1000 سال پيش،  فردوسي صحبت مي‌كنم كه چگونه ما بدون هيچ مشكلي مي‌توانيم آنرا بخوانيم و اين نشان مي‌دهد كه چقدر زبان فارسي از گزند حوادث در امان بوده و از حافظ كه علي‌رغم اينكه متعلق به 600 سال پيش است،  همه، كتابي از او در خانه دارند.

قايق پيش مي‌رود و من سعي مي‌كنم،  فراموش نكنم در كجا هستم. مي‌گويم اين كوه‌ها در ميان دريا بسيار گيج‌كننده هستند و در تعجبم كه قايقرانان چگونه راه خود را مي‌يابند. مي‌گويد براي همين نيروهاي ويتنامي 1000 سال پيش،  شكست سختي به مهاجمان چيني دادند زيرا آنها در ميان اين همه كوه ـ جزيره سرگردان شده بودند. با خود مي‌انديشم،  آمريكا شانس آورد پايش را به اينجا نگذاشت. جالب اينجاست كه آمريكا در طول تمام آن سال‌هاي جنگ هرگز به ويتنام شمالي پا نگذاشته و فقط به بمباران‌هاي سنگين هوايي بسنده كرد.

راهنمايمان،  جواني است 26 ساله. 5 سال در دانشگاه توريسم خوانده و سال‌ها صرف يادگيري زبان انگليسي كرده است. مي‌گويد اين روزها همه انگليسي ياد مي‌گيرند و براستي كه سطح زبان داني مردم ويتنام با چين قابل مقايسه نيست.

در مسيرمان قايق ـ خانه‌هاي ماهيگيري را مي‌بينم. راهنما مي‌گويد،  آنها روزها و ماه‌ها مي‌شود كه پا به خشكي نمي‌گذارند. نوعي مردم مهاجر كه هر وقت سال -بسته به اجتماع ماهي‌ها- به جايي كوچ مي‌كنند. ظاهراٌ‌آموزش و پروش اين مردم يكي از مشكلات بزرگ دولت ويتنام بوده و در نتيجه مدارس قايقي براي آموزش بچه‌ها ايجاد كرده‌اند.

قسمت اعظمي از پناه‌جويان ويتنامي كه به Boat People معروف هستند، از ميان همين مردم مي‌باشند. در اوايل دهة هشتاد ميلادي و در پي مشكلات اقتصادي و قحطي كه دامنگير ويتنام بود، شمار عظيمي از اين مردم با قايق‌هايشان بسوي كشورهاي جنوب شرق آسيا بويژه هنگ‌كنگ مهاجرت مي‌كنند. آنها عمدتاً از مردم ويتنام جنوبي بودند. اما راهنمايمان مي‌گويد از ميان ماهيگيران اين منطقه نيز تعداد زيادي مي‌روند.

سفر بازگشت از سفر رفت،  بسي زيباتر است. مشكل قايق‌راني در جاهاي ديگر اين است كه همه چيز مسطح است. دريا و يا درياچه‌اي است و آبي و ديگر هيچ. اما اينجا اين كوه- صخره‌هاي سبزِ سربرآوردهِ از دل دريا، چيز ديگري است.

زيباست،  شايد بخاطر اين هوا،  شايد بخاطر اين قايق كوچك ما و شايد بخاطر اينكه من اينچنين آرام و آسوده در عرشه دراز كشيده‌ام و مي‌نويسم و هي مي‌گويم زيباست،  زيباست. تا شما كه مي‌خوانيد بدانيد و باور كنيد كه زيباست،  براستي كه زيباست.


 

 

 

 

روز چهل و يكم     سايگون

سايگون گرم است. گرم و مرطوب. وقتي از هواپيما پياده مي‌شوي با تمام وجود اين گرما و رطوبت را حس مي‌كني.

ما در نظر داشتيم از هانوي به مركز ويتنام پرواز كرده و از آنجا،  زميني، خود را به سايگون برسانيم. اما متاسفانه سيلي بي‌سابقه مركز ويتنام را فراگرفته. همه راهها،  از جمله فرودگاه را بسته و راهي بغير ازپرواز به سايگون باقي نمانده بود.

مركز ويتنام،  مخصوصاً حوالي مدار 17 درجه كه صحنة جنگ شمال و جنوب بود ازمخروب‌ترين و فقيرترين مناطق ويتنام است. خاك‌هاي كشاورزي اين منطقه بعد از سال‌ها در معرض بمب‌ها و مواد شيميايي بودن، تمام آثار حيات خود را از دست داده و به خاكستري تبديل شده‌اند، مرده. تنها ممر درآمد مردم،  جستجو در اين ويرانه‌ها و يافتن آهن پاره و غيره است. داستان مردي كه يك تانك در زير زمين پيدا كرد، مشوق تمام جويندگان است.

هواپيماي ويتنامي بر خلاف انتظارمان خيلي مدرن و راحت بود. با تلويزيون‌هاي انفرادي. يك شوي ويتنامي مي‌بينيم. تركيبي از موسيقي و نمايش مد،  تلويزيون ويتنام واقعاً‌ تماشايي است. گذشته از فيلم‌هاي ويتنامي كه درنهايت سادگي و بايد گفت بچگانه هستند، فيلم‌هاي دوبله‌شان فراموش نشدني است. البته همان اول بايد گفت چيزي بنام دوبله در ويتنام وجود ندارد. صداي اصلي فيلم را كم و بيش قطع مي‌كنند و يك گوينده از طرف همه حرف مي‌زند. به همين سادگي! آرتيست هفت تير را كشيده و شليك مي‌كند اما هيچ صدايي شنيده نمي‌شود. نه صداهاي جانبي،  نه موسيقي و نه حرفي،  ظاهراً‌يك نفر از روي نوشته مي‌خواند . همين! ديدن يك ربعش آدم را ديوانه مي‌كند. اما نمي‌دانم چگونه اين ويتنامي‌ها هميشه به آن چسبيده‌اند. يك سريال كره‌اي،  محبوب‌ترين برنامه ويتنام است وقتي چند شب پيش به ديدن نمايش عروسكي رفته بوديم، اين برنامه در حال پخش بود. تمام كاركنان، كار و بار خود را ول كرده و جلوي تلويزيون خشكشان زده بود. وقتي گفتيم بليط‌هايمان را چه كنيم گفتند بعداً.

باري اينجا سايگون است. شهري بزرگتر از هانوي و انتخاب اول سرمايه‌گذاران خارجي. از نظر فرهنگي هم متفاوت. مي‌گويند مردم هانوي براي تفريح به كنسرت مي‌روند و مردم سايگون به ديسكو.

هتل ما مثل هميشه در محله توريست‌ها قرار دارد. در عرض 10 دقيقه قدم زدن،  ده‌ها هتل و مسافرخانه مي‌بيني. در مقابل اين خيابان يك پاساژ عظيم در حال پي كندن مي‌باشد. يك هتل 5 ستارة‌عظيم نيز به تازگي به پايان رسيده و آنقدر بزرگ است كه از هر كجاي شهر ديده مي‌شود.

سايگون پر از رستوران است. همه هم پر. فرهنگ بيرون غذا خوردن اين مردم خيلي جالب است. در رستوراني ماهي سفارش مي‌دهيم. گارسون در جلوي چشمان ما ماهي رااز تانك آب گرفته و چندي بعد سرخ كرده‌اش را مي‌آورد.

بعد از شام در شهر قدم مي‌زنيم. راستش خيلي چشممان را از سايگون ترسانده‌اند. مخصوصاً از موتورسوارهايي كه با چابكي هر چه را كه ازت آويزان است، مي‌قاپند. من دوربينم را از گردنم آويزان كرده و هي دوروبر خود را مي‌پايم. اما متاسفانه  اتفاقي نمي‌افتد كه اين نوشتة ما را شيرين‌تر كند.

در محل حزب كمونيست يك برنامة آوازخواني جريان دارد. يك دستگاه «كاروكي» گذاشته و مي‌خوانند. كاروكي دستگاهي است كه موسيقي ترانه‌ها را پخش مي‌كند و افراد هم مي‌توانند به همراه آن بخوانند. دستگاهي كه مي‌تواند به همه احساس خوانندگي بدهد. اين ابتكار كه از ژاپن شروع شده است به سرعت در آسياي دور به يك مرض تبديل شده است همه جا كافه‌هاي كاروكي است. اگر ما ايراني‌ها تا دور هم جمع مي‌شويم بايد بزنیم و بخوانيم، اهالي آسياي دور وقتي دور   هم جمع مي‌شوند بايد يك نوار كاروكي گذاشته و بخوانند. تعداد زيادي بچه و جوان ايستاده و گوش مي‌دهند. مااز تمام آهنگ فقط نام هوشي‌مين را مي‌شنويم.


 

 

 

 

روز چهل و دوم

سايگون هم مانند هانوي و ظاهراً ‌تمام آسياي جنوب شرقي،  تحت استيلاي موتورسيكلت‌هاي ژاپني است. 7ميليون اهالي سايگون،  5/1 ميليون موتورسيكلت و 5/2 ميليون دوچرخه دارند. موتورسيكلت هم با آن قابليت ويراژ و مانور،  عامل اصلي هرج و مرج خيابان‌هاست. صداي ناهنجارشان هم اعصاب آدم را خرد مي‌كند.

باري روزمان را با ديدار از دو موزه شروع مي‌كنيم. اول موزة‌اتحاد: اين موزه در محل كاخ سابق رياست جمهوري ويتنام جنوبي مي‌باشد،  كه در 30 آپريل 1975 به تصرف كمونيست‌ها درآمد. چيز چندان جالبي نيست. مثل كاخ سعدآباد بود با اطاق كابينه‌اي و اتاق رييس‌جمهور و از اين جور چيزها.

دوم موزه انقلاب: اين موزه تاريخ به قدرت رسيدن كمونيست‌ها در ويتنام است. با آثاري باقيمانده از اولين شبنامه‌ها و عكس‌هاي شهداي جنبش و غيره.

وقتي از جلوي اين مدارك مي‌گذرم،  بي‌اختيار به ياد شعر سايه مي‌افتم.

نگر تا اين شب خونين سحر كرد                              

چه خنجرها كه ازدل‌ها گذر كرد

تاريخ ويتنام،  تاريخ خون و فداكاري است و جزء آن موارد نادري است كه با پيروزي مردم تمام مي‌شود.

فروغ گوهري از گنج خانة‌دل ماست

چراغ صبح كه مي‌دمد به بــــام شما

وقتي آن همه عكس شهدا و يادگاري ‌هاي نهضت را مي‌بينين،  دلت شاد است كه خونشان به هدر نرفت.

تنــــور سينة سوزان ما به ياد آريـــد

كز آتش دل ما پخته گشت خام شما

پله‌هاي موزه انقلاب خيلي قشنگ است. به همين دليل عروس  و دامادي در آنجا مشغول عكسبرداري بودند. عروس و دامادها را در حين عكسبرداري چندين جاي ديگر هم ديديم، ظاهراً‌ در سايگون مد است. من هم به همراه عكاس عروس،  چند عكس زيبا از او مي‌گيرم براستي كه دختران در لباس عروسي زيبايند. بي‌شك زيباترين روز زندگيشان.

زمــــان قرعه نـو مي‌زند به نام شمـــــا

خوشا شما كه جهان مي‌رود به كام شما

ديدن اين زوج خوشحال در موزة‌انقلاب، هوايي ديگر به آن مي‌دهد. گويي عكس‌هاي بيشمار شهداي مقاومت، زينت‌بخش خنده‌هاي اين دو جوان است.

به شعر سايه در آن بــزمگاه آزادي

طرب كنيد كه پرنوش باد  جام شما

موزة انقلاب خيلي خلوت است . در واقع بجز من و الهه و خيل شهدا كسي نيست.

روي پله‌هاي موزه انقلاب چندي مي‌نشينيم و در دل به صداي شجريان و شعر سايه گوش مي‌سپاريم.

يادش به خير آنروزها كه در سازمان همياري ايرانيان ميزبان سايه در سيدني بوديم.ديدار اين غزل‌سراي بزرگ چه شوقي در همه برانگيخته بود.اين ذوق در من تا آنجا پيش رفت كه روزها نشسته و بر روي چندي از اشعارش آهنگ ساختم تا در شب سخنرانيش اجرا كنيم. اين آهنگ‌ها در همان زمان نوار شده و يادگاري از سفر سايه به سيدني شد.

در موزه،  الهه با يك دختر اسرائيلي آشنا مي‌شود. چه چيزهاي جالبي از تضادهاي جامعه اسرائيل تعريف مي‌كرد. چند ميليون اهالي اسرائيل از اقصي نقاط دنيا به اين كشور مهاجرت كرده‌اند.

نسل اول اين مهاجران به ندرت قادر به صحبت به زبان عبري بودند. اما نسل‌هاي بعدي بعلت آموزش و پرورش،  عبري را بخوبي مي‌دانند. دست بالاي حكومت و جامعه دست جهودهاي اروپايي است كه جهودهاي ديگر چشم ديدن آنها را ندارند. خيل جهودهاي عرب و ايراني و روسي و اتيوپيايي و غيره اقشار ديگر اين جامعه را تشكيل مي‌دهند. جالب اينجاست كه اينها همه فرهنگ ممالك خود را نيز به همراه آورده‌اند. اگر دختران جهودهاي اروپايي آزادي‌هاي اجتماعي اروپا را دارند.دختران جهودهاي خاورميانه بايد در شب عروسي دستمال خوني تحويل بدهند وگرنه قيامت است. غذا و لباس هم همينطور. در فلان خيابان غذاي ايراني،  آنطرف‌تر غذاي يمني، جايي ديگر غذاي روسي و غیره .دختر خوبي بود.اروپايي تبار با يك بوي فرند ايرلندي.

شب در خيابان‌هاي اطراف هتلمان پرسه مي‌زنيم. تعداد زيادي كافه اينترنت است كه مي‌شود Email فرستاد كه مي‌فرستيم. عشق به غذاي هندي،  ما رابه يك رستوران درجه يك هندي مي‌كشاند. آنجا مي‌فهميم كه يك اقليت هندي از زمان‌هاي بسيار دور در ويتنام ساكن هستند و معبدي هم دارند كه از دور تماشايش مي‌كنيم، مسجد كوچكي هم در كنارش است.

مسلمانان ويتنامي چندان زياد نيستند. جالبترين نكته راجع به مسلمانان اين است كه در رمضان فقط 4 روز (هفته‌اي يكبار) روزه مي‌گيرند.(راست و دروغش پای راهنمایمان). والله روزه گرفتن در اين آب و هوا خيلي همت مي‌خواهد بگو حتی 4 روز.


 

 

 

 

روز چهل‌ و سوم‌   ‌سايگون‌

امروز يك‌ تور گرفته‌ايم‌ تا معبد Caodi  و تونل‌هاي‌ Cuchi  برويم Caodi .يك‌ مذهب‌ من‌ درآوردي است. اين‌ مذهب‌ در 1920 توسط‌ يك‌ بودايي‌ بوجود آمده‌ است. او بوديسم، كنفوسيوسيسم، هندوئيسم، مسيحيت‌ و اسلام‌ را قاطي‌ كرده‌ و يك‌ دين‌ كامل‌ (به‌ ادعاي‌ خودش) ايجاد كرده‌ است.

اين‌ دين‌ حدود 2 ميليون‌ پيرو در ويتنام‌ دارد و همچون‌ همه‌ دين‌هاي‌ من‌درآوردي، سران‌ اين‌ دين‌ هم‌ بايد با فرانسه‌ و آمريكا مي‌ساختند تا موقعيتي‌ براي‌ خود بيافرينند. در سال‌هاي‌ استيلاي‌ فرانسه، عامل‌ فرانسه‌ و در زمان‌ آمريكا، عامل‌ آمريكا بودند. بسياري‌ از اراضي‌ مناطق‌ اطراف‌ معابد به‌ اين‌ مذهب‌ تعلق‌ داشته‌ و يك‌ لشگر ضدكمونيست‌ هم‌ داشتند. بعد از رهايي‌ ويتنام‌ تمام‌ اراضي‌ آنها توسط‌ دولت‌ مصادره‌ مي‌شود ولي‌ اكنون‌، آرام‌ آرام‌ آنها را برمي‌گردانند. معبد بزرگشان‌ در 60-70 كيلومتري‌ غرب‌ سايگون‌ قرار دارد. اينجا نزديك‌ مرز كامبوج‌ مي‌باشد و در منطقه‌اي‌ است‌ كه‌ تسهيلات‌ ارسالي‌ ويتنام‌ شمالي‌ كه‌ از راه‌ هوشي‌مين و از طريق‌ كامبوج‌ به‌ ويتنام‌جنوبي‌ فرستاده‌ مي‌شد از اين‌ جا به‌ سايگون‌ رخنه‌ مي‌كرد. ناگفته‌ پيداست‌ كه‌ ارتش‌ ضد كمونيست‌ اينها چه‌ خدمات‌ گران‌بهايي‌ به‌ دولت‌ ويتنام‌ جنوبي‌ و آمريكا كرده‌ است.

پيروان‌ اين‌ مذهب‌ همه‌ سفيد مي‌پوشند و هر چه‌ به‌ مقر اصلي‌ آنها نزديك‌ مي‌شويم‌ تعداد بيشتر و بيشتري‌ از آنها را مي‌بينيم. معبد بزرگ‌ آنان‌ در يك‌ شهر قلعه‌ مانند قرار دارد. دور تا دور محوطة‌ بسيار بزرگي‌ ، ديواركشي‌ شده‌ است‌  و وقتي‌ وارد آن‌ مي‌شوي، انگار به‌ يك‌ پادگان‌ نظامي‌ وارد شده‌اي. اينها مثل‌ مسلمانان‌ روزي‌ چندين‌ بار نماز مي‌خوانند. البته‌ اگر نمازهاي‌ اسلام‌ با طلوع‌ و غروب‌ خورشيد تنظيم‌ شده‌ است، مال‌ اينها با ساعت‌ ميزان‌ مي‌شود. نمازهاي‌ روزانة‌ اينها هر 6 ساعت‌ يكبار مي‌باشد، كه‌ به‌ غير از 12 ظهر و 6 بعدازظهر که دسته جمعی است ، دو وعدة‌ ديگر شخصی انجام‌ مي‌شود. وقت‌ نمازظهر، فرصت‌ خوبي‌ براي‌ توريست‌هاست. به‌ جرات‌ مي‌توانم‌ بگويم‌ كه‌ به‌ ازاي‌ 100 نفر نمازگزار، 200 نفر توريست‌ تماشاچي‌ بود! صحن‌ مرمر در نهايت‌ رنگ‌آميزي‌ و تظاهر بود با كره‌اي‌ بزرگ‌ به‌ شكل‌ چشم‌ در ميان‌ آن‌ كه‌ سمبل‌ اين‌ مذهب‌ مي‌باشد. يك‌ نظم‌ زوركي‌ هم‌ براي‌ نمازگزاران‌ وجود داشت‌ و يكي‌ دو نفر تمام‌ مدت‌ قدم‌ مي‌زدند ببينند تا پاي‌ كسي‌ از ديگري‌ جلوتر نباشد و همه‌ پشت‌ سرهم‌ هستند يا نه. هنگام‌ عبادت‌، يك‌ گروه‌ موسيقي‌ مي‌نواخت‌ و يك‌ دسته‌ هم‌ زمزمه‌ مي‌كردند.متاسفانه این معبد بیشتر یک صجنه نمایش به چشممان آمد تا یک مکان روحانی.

در مسيرمان‌ به‌ معبدCaodi ، راهنمايمان‌ داستان‌ جالبي‌ تعريف‌ مي‌كند. از ميان‌ خيل‌ عكس‌هاي‌ ويتنام، تصوير دختر نوجوان‌ برهنه‌اي‌ كه‌ از آتش‌سوزي‌ مي‌گريزد، شهرت‌ ويژه‌اي‌ دارد. وقتي‌ از جاده‌اي‌ كه‌ اين‌ عكس‌ در آنجا گرفته‌ شده‌ است‌ مي‌گذريم، او توضيح‌ مي‌دهد كه‌ در زمان‌ جنگ، به‌ منظور مقابله‌ با فعاليت‌ ويت‌كنگ‌ها، بافت‌ روستاها را بهم‌ زده‌ و يك‌ منطقه امن‌ ايجاد كرده‌ بودند. هر خانواده‌اي‌ كه‌ به‌ اين‌ منطقة‌ امن‌ نقل‌ مكان‌ مي‌كرد از تيررس‌ خمپاره‌ها و جنگنده‌هاي‌ آمريكايي‌ در امان‌ بود. با اين‌ ترفند، آمريكائيان‌ اميد داشتند ارتباط‌ روستائيان‌ را با چريك‌هاي‌ ويت‌كنگ‌ قطع‌ كنند. خانوادة‌ اين‌ دختر از خانواده‌هاي‌ معدودي‌ بود كه‌ حاضر به‌ تغيير مكان‌ نشده‌ و در همان‌ محل‌ خودشان‌ مي‌مانند. ديري‌ نمي‌پايد كه‌ خانة‌ آنها در پي‌ تهاجم‌ آمريكائيان‌ به‌ آتش كشيده‌ مي‌شود و اين‌ بچه‌ كه‌ دچار سوختگي‌ شده‌ بود در جاده‌ به‌ سوي‌ راه‌ نجاتي‌ مي‌دويد كه‌ يك‌ عكاس، او را جاودانه‌ مي‌كند.

اين‌ خانواده‌ بعد از جنگ‌ بسيار مورد تشويق‌ و حمايت‌ دولت‌ قرار مي‌گيرد و بعنوان‌ يك‌ خانواده‌ مبارزه‌ نمونه‌ تجليل‌ مي‌شود. اين‌ دختر نيز براي‌ تحصيل‌ به‌ كوبا فرستاده‌ مي‌شود. او بعد از تحصيلات‌ خود در كوبا تغيير تابعيت‌ داده‌ و به‌ كانادا مي‌رود و اكنون‌ كارمند سازمان‌ ملل‌ در كانادا مي‌باشد. او اگرچه‌ به‌ ويتنام‌ باز نمي‌گردد اما بعنوان‌ يك‌ حامل‌ پيام‌ صلح‌ بسيار فعال‌ مي‌باشد و يك‌ چهرة‌ شناخته‌ شدة‌ بين‌المللي‌ است.

از معبد Codi  بسوي‌ تونل‌هاي‌Cuchi  راهي‌ مي‌شويم Cuchi . نام‌ روستائي‌ است‌ در 40 كيلومتري‌ سايگون. اهالي‌ اين‌ منطقه، سابقه‌اي‌ ديرينه‌ در مبارزه‌ با فرانسه‌ و آمريكا دارند. در سال‌هاي‌ استيلاي‌ فرانسه، براي‌ اولين‌ بار از يك‌ سري‌ تونل‌هاي‌ زيرزميني‌ براي‌ رفت‌ و آمد و پنهان‌ شدن‌ استفاده‌ مي‌كنند. اين‌ تكنيك، در زمان‌ جنگ‌ ويتنام‌ بسيار پيشرفت‌ كرده‌ و اين‌ منطقه‌ به‌ يك‌ سيستم‌ بزرگ‌ از تونل‌ها تبديل‌ مي‌شود كه‌ در نقاطي‌ به‌ نزديكي‌هاي‌ فرودگاه‌ سايگون‌ هم كشيده‌ مي‌شود. از اين‌ تونل‌ها، چريك‌هاي‌ ويت‌كنگ‌ نه‌ تنها براي‌ پنهان‌ شدن، بلكه‌ براي‌ حمله‌ به‌ فرودگاه، پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ و سربازان‌ دشمن‌ استفاده‌ مي‌كردند. در واقع‌ آنهمه‌ داستان‌ها كه‌ دربارة‌ تونل‌هاي‌ ويت‌كنگ‌ وجود دارد عمدتاً‌ در اين‌ منطقه‌ متمركز مي‌باشد. تلاش‌ آمريكا براي‌ مبارزه‌ با اين‌ تونل‌ها با شكست‌ كامل‌ مواجه‌ شده‌ و آنها نهايتاً‌ بعد از تحمل‌ تلفات‌ بسيار، فقط‌ به‌ بمباران‌ وحشتناك‌ منطقه‌ بسنده‌ مي‌كنند.

 بعد از جنگ‌، از اهالي‌  Cuchi به‌ عنوان‌ قهرمانان‌ جنگ، بسيار تجليل‌ شده‌ و به‌ موقعيت‌هاي‌ مهمي‌ در امور دولتي‌ مي‌رسند. از جمله‌ اينها زني‌ است‌ در رده‌هاي‌ بالاي‌ حكومت‌ كه‌ مدت‌ 15 سال‌ در تونل های زيرزميني‌ زندگي‌ كرده‌ بود. بعد از جنگ، اين‌ زن‌ قهرمان‌ براي‌ سال‌هاي‌ بسيار، مجبور به‌ استفاده‌ از عينك‌ دودي‌ شده‌ و پوست‌ بدنش‌ به‌ شكل‌ خاصي‌ در آمده‌ بود.

تونل‌هاي‌ Cuchi  يكي‌ از جاذبه‌هاي‌ بزرگ‌ توريستي‌ سايگون‌ است. راهنماي‌ تور ما در اين‌ بازديد يك‌ افسر سابق‌ ويتنام‌ جنوبي‌ است‌ كه‌ بعد از جنگ‌ به‌ اردوگاه‌ آموزش‌ فرستاده‌ شده است. او اگرچه‌ اطلاعات‌ زيادي‌ دارد و انگليسي‌ را هم‌ بسيار خوب‌ صحبت‌ مي‌كند، ولي‌ همين كه‌ آدم‌ فكر مي‌كند با كي‌ طرف‌ است، اصلاً‌ خوشايند نيست. باري‌ زمانه‌ آن‌ سان‌ بود كه‌ او راهنماي‌ ما در تونل‌هاي‌  Cuchi  باشد.

منطقة  Cuchiمنطقه‌اي‌ است‌ جنگلي. ويت‌كنگ‌ها به‌ منظور ايجاد رعب‌ و وحشت‌ در بين‌ سربازان‌ آمريكايي‌ و ويتنام‌ جنوبي، تمام‌ اين‌ منطقه‌ را با انواع‌ و اقسام‌ تله‌ها پوشانده‌ بودند. اين‌ تله‌ها اكنون‌ جمع‌آوري‌ شده‌اند ولي‌ در قسمت‌ ورودي، انواع‌ و اقسام‌ آنها را به‌ نمايش‌ گذاشته‌اند. چقدر ترسناك‌ و مشمئزكننده‌ هستند. وقتي‌ يكي‌ از كارمندان‌ آنجا نحوة‌ كار اين‌ تله‌ها را توضيح‌ مي‌داد، ناخودآگاه‌ كراهت‌ و زشتي‌ جنگ‌ را هم‌ نشان‌ مي‌داد. استفاده‌ از اين‌ تله‌ها در كاهش‌ روحية‌ سربازان‌ دشمن‌ تأثير بسزايي‌ داشت. سربازاني‌ كه‌ به‌ اين‌ منطقه‌ پا مي‌گذاشتند حتي‌ از برگ‌هاي‌ روي‌ زمين‌ وحشت‌ داشتند.

مخوف‌ترينشان‌ يك‌ تله‌ دسته‌ جمعي‌ بود. قسمت‌ اول‌ اين‌ تله‌ براي‌ بدام‌ انداختن‌ يكي‌ دو سرباز دشمن‌ تعبيه‌ شده‌ بود. وقتي‌ ديگران‌ براي‌ رهايي‌ و بيرون‌ كشيدن‌ اين‌ يكي‌ دو تا به‌ سر وقت‌ تله‌ مي‌آمدند، آنگاه‌ قسمت‌ دوم‌ تله‌ عمل‌ كرده‌ و  ناگهان‌ 10 نفر بقيه‌ را به‌ كام‌ خود مي‌كشيد. بكام‌ خود كشيدن‌ يعني‌ افتادن‌ دسته‌ جمعي‌ بر روي‌ سيخ‌هاي‌ تيز. افرادي‌ كه‌ به‌ اين‌ تله‌ها مي‌افتادند بندرت‌ مي‌مردند ولي‌ بسيار ناقص‌ العضو شده‌ و گاهاً‌ تمام‌ عمر درد مي‌كشيدند. 

آمريكائيان‌ نيز حيله‌هاي‌ خود را داشتند. يكي‌ از منابع‌ رايج‌ مهمات‌ ويت‌كنگ‌ها، بمب‌هاي‌ عمل‌ نكرده‌ آمريكايي‌ بود. آنها اين‌ بمب‌ها را به‌ داخل‌ تونل‌ها كشيده‌ و از باروت‌ و مواد منفجرة‌ آن، مين‌ و غيره‌ درست‌ مي‌كردند. آمريكائيان‌ با علم‌ به‌ اين‌ موضوع، بمب‌هايي‌ ساخته‌ بودند كه‌ عمداً‌ منفجر نشده‌ ولي‌ ماه‌ها بعد منفجر میشد. لذا وقتي‌ ويت‌كنگ‌ها اين‌ بمب‌ها را به‌ پناهگاه‌هاي‌ خود مي‌كشيدند، ندانسته‌ حكم‌ نابودي‌ انبار مهمات‌ و نيروهاي‌ خود را مي‌دادند.افسر سابق‌ ويتنام‌ جنوبي‌ و راهنماي‌ فعلي‌ ما وقتي‌ اين‌ حيله‌ را تعريف‌ مي‌كرد، نيشخند و شرارتي‌ در چشمانش‌ ديده‌ مي‌شد كه‌ مشمئزكننده‌ بود.

مقصد بعدي‌ ما ورود به‌ تونل‌هاي‌Cuchi  است. قسمتي‌ از اين‌ تونل‌ها را گشاد كرده‌اند تا توريست‌هاي‌ غربي‌ بتوانند از آن‌ عبور كنند. چرا كه‌ قطر واقعي‌ اين‌ تونل‌ها چيزي‌ حدود 60 سانتيمتر بود كه‌ بدن‌هاي‌ كوچك‌ ويتنامي‌ها براحتي‌ مي‌توانست‌ در آن‌ سينه‌خيز حركت‌ كند ولي‌ هيچ‌ هيكل‌ آمريكايي‌ را مجال‌ ورود نبود. آمريكائيان‌ نيز از طرف‌ ديگر افراد كوچك‌ ارتش‌ خود را براي‌ اين‌ منظور تربيت‌ مي‌كردند. اما از آن‌ تله‌هاي‌ مخوف‌، در داخل‌ تونل‌ها هم‌ تعبيه‌ شده‌ بود و سربازان‌ آمريكايي‌ كه‌ به‌ اين‌ سوراخ‌ها (سوراخ‌ اصطلاح‌ بهتري‌ از تونل‌ مي‌باشد) وارد مي‌شدند در واقع‌ به‌ گور خود وارد شده‌ و بعد از زماني‌ آنقدر تلفات‌ دادند و روحية‌ نظاميشان‌ صدمه‌ ديد كه‌ آمريكا، سياست‌ جستجو و نابودي خود را كنار گذاشته‌ و صرفاً‌ به‌ بمباران‌ وحشيانة‌ منطقه‌ بسنده‌ كرد.

ساختمان‌ اين‌ تونل‌ها به‌ شكلي‌ بود كه‌ در مقابل‌ اين‌ بمباران‌ها تا حدودي‌ مقاومت‌ مي‌كرد. نخست‌ در بخش‌ ورودي‌ يك‌ اطاقك‌ بسيار كوچك‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ دولا ايستاد. آنگاه‌ شبكة‌ سوراخ‌ تونل‌هاست. اين‌ تونل‌ها، سه‌ طبقه‌ را بهم‌ متصل‌ مي‌كردند. در هر قسمت‌ اطاقك‌هاي‌ كوچكي‌ وجود داشت‌ كه‌ محل‌ زندگي، جلسه‌ و آشپزخانه‌ و انبار اسلحه‌ و غيره‌ بود. پائين‌ترين‌ طبقه،‌ امن‌ترين‌ قسمت‌ تونل‌ بود كه‌ معمولاً‌ محل‌ انبار اسلحه‌ و خواب‌ چريك‌ها بود. هر شاخه‌ از اين‌ تونل‌ها، مسئولان‌ جداگانه‌اي‌ داشت‌ تا در مواقع‌ دستگيري‌ و بازجويي‌ و يا احياناً‌ همكاري، باعث‌ صدمة‌ بزرگي‌ نشود. در حقيقت‌ هر تونل‌ سه‌ نفر مسئول‌ داشت. هر گاه‌ كسي‌ مي‌خواست‌ فرمانده‌ و يا عضوي‌ از داخل‌ اين‌ تونل‌ها را بازديد كند، بايد يكي‌ از آن‌ سه‌ نفر كه‌ حكم‌ راهنما را داشت‌ او را به‌ محل‌ مربوطه‌ می برد. وقتي‌ از تونل‌ و اطاق‌ فرماندهي‌ و غيره‌ صحبت‌ مي‌شود نبايد تصويري‌ سينمايي‌ از اين‌ اوضاع‌ داشت. تونل‌ چيزي‌ نيست‌ بيش‌ از يك‌ سوراخ‌ 60 سانتيمتري، اطاق‌ فرماندهي‌ چيزي‌ نيست‌ بيش‌ از يك‌ اطاق‌ 5/1*5/1*3 متر و نور موجود چيزي‌ نيست‌ بيش‌ از شعلة‌ يك‌ شمع. بي‌خود نيست‌ كه‌ مي‌گويند كساني‌ كه‌ سال‌ها در اين‌ تونل‌ها بودند صدمات‌ جبران‌ناپذيري‌ به‌ پوست‌ و چشمان‌ خود زده‌اند.

شبكة‌ وسيع‌ اين‌ تونل‌ها تا نزديكي‌ فرودگاه‌ سايگون‌ مي‌رسيد و در قسمتي‌ ديگر به‌ زير پايگاه‌ بزرگ‌ نظامي‌ آمريكا. جالب‌ اينجاست‌ كه‌ چريك‌هاي‌ ويت‌كنگ‌ يك‌ پناهگاه‌ بزرگ‌ درست‌ زير پايگاه‌ نظامي‌ آمريكا داشتند. آنها از اين‌ پناهگاه‌ براي‌ فرار از بمباران‌هاي‌ آمريكا استفاده‌ كرده‌ و به‌ همين‌ منظور هم‌ هرگز آنرا بمب‌گذاري‌ نكردند. تونل‌هايي‌ كه‌ ما را به‌ ديدارشان‌ بردند حداقل‌ دو برابر قطر واقعي‌شان‌ بود. به‌ همين‌ علت‌ آدم‌هايي‌ با قد و قوارة‌ من‌ هم‌ مي‌توانستند چهار دست‌ و پا در آن‌ حركت‌ كنند. صف‌ توريست‌ها بود كه‌ از اين‌ طرف‌ وارد شده‌ و بعد از طي‌ حدود 200 متر و در حالي‌ كه‌ به‌ قسمت‌هاي‌ پائين‌تر تونل‌ هم‌ دسترسي‌ پيدا كرده‌ بودند، از طرف‌ ديگر بيرون‌ مي‌آمدند. در اين‌ قسمت‌هاي‌ نمايشي، تونل‌هايي‌ هم‌ به‌ منظور خروج‌ اضطراري‌ از تونل‌ها براي‌ توريست‌ها تعبيه‌ شده‌ است‌ چرا كه‌  Homophobia يا احساس‌ تنگي‌ جا بسيار رايج‌ بوده‌ و خود من‌ كم‌ و بيش‌ دچار آن‌ شده‌ بودم، كه‌ با خواهش‌ از نفر پشت‌ سري‌ كه‌ به‌ من‌ نچسبد و گرفتن‌ فاصله‌ از نفر جلويي‌ و تنفس‌هاي‌ عميق‌ بر آن‌ غلبه‌ كردم. راستش‌ آدم‌ فكر مي‌كند به‌ قبر خود وارد شده‌ است‌ لذا بسيار ترسناك‌ است. بازي‌ زمان‌ را ببين‌ كه‌ اين‌ تونل‌ها شده‌ شهرِبازي! خود من‌ كلي‌ فيلم‌ گرفتم‌ و عكسبرداري‌ در داخل‌ تونل‌ها هم خيلي‌ رايج‌ است. وقتي‌ بالاخره‌ از سر ديگر تونل‌ خارج‌ شديم‌ من‌ تازه‌ قدر هواي‌ داغ‌ و مرطوب‌ جنگل‌ را دانستم!

كمي‌ جلوتر تونل‌هاي‌ واقعي‌ بود. من‌ كه‌ ديگر امكان‌ امتحاني‌ نداشتم‌ اما الهه‌ و تعدادي‌ توريست‌هاي‌ كوچكتر جسارت‌ كرده‌ و بداخل‌ اين‌ تونل‌ها رفتند. همانطور كه‌ انتظارش‌ مي‌رفت، اينها تونل‌هايي‌ بودند بسي‌ تنگ‌ و تارتر و همه‌ مجبور شده‌ بودند سينه‌خيز از آن‌ عبور كنند. در انتهاي‌ ديدار از اين‌ تونل‌ها، ما را به‌ آلاچيقي‌ برده‌ و با يك‌ وعده‌ غذاي‌ سيب‌زميني‌ كه‌ غذاي‌ اصلي‌ چريك‌ها بود از ما پذيرايي‌ كردند.

در فروشگاه‌ سوغاتي‌ اين‌ مكان، ما يكي‌ دو تا كلاه‌ مي‌خريم‌ (كه‌ هر دو را در كامبوج‌ گم‌ مي‌كنيم) و تعدادي‌ فندك. اين‌ فندك‌ها‌ تقليدي‌ است‌ از فندك‌هاي‌ سربازان‌ آمريكايي. در زمان‌ جنگ‌ رايج‌ بود كه‌ سربازان‌ بنا به‌ شخصيت‌ خود - كنده‌ كاري‌ يا شعري‌ در پشت‌ آن‌ مي‌نوشتند. گروه‌ عظيمي‌ طرح‌هاي‌ برهنه‌ زنان‌ ويتنامي‌ و اقليت‌ محدودي‌ هم‌ بازتابي‌ از احساساتشان. يك‌ دو تا را من‌ خيلي‌ خوشم‌ آمده‌ و ميخرم. روي‌ يكي‌ نوشته‌ بود: «من‌ در آن‌ دنيا يقيناً‌ به‌ بهشت‌ خواهم‌ رفت‌ چرا كه‌ در جهنم‌ بوده‌ام.» (بقول‌ يك‌ دوست، بي‌ناموس‌ها، اينجا براي‌ خودش‌ بهشت‌ بود شما آمديد و آنرا به‌ جهنم‌ تبديل‌ كرديد) و ديگري‌ كه‌ مي‌گفت: «من‌ غمگينم، اصلاً‌ هم‌ نپرسيد چرا؟» (باشد). وقتي‌ غروب‌ در اتوبوس‌ همه‌ خسته‌ و مانده‌ بسوي‌ سايگون‌ راهي‌ بوديم‌ من‌ فقط‌ به‌ يك‌ چيز فكر مي‌كردم. به‌ آن‌ نسل، به‌ نسلي‌ كه‌ چنين‌ جنگيد، قرباني‌ داد و فنا شد.

 

 

 


 

 

 

 

روز چهل‌ و چهارم‌

امروز روز تولد اين‌ حقير است. باعث‌ شگفتي‌ است‌ كه‌ مي‌بيني‌ بعدِ زماني‌ تنها در سن‌ و سال‌ است‌ كه‌ سريعاً‌ پيشرفت‌ مي‌كني. بالا رفتن‌ سن‌ من، باعث‌ نااميدي‌ افراد فاميل‌ هم‌ هست. چرا كه‌ وقتي‌ ناصر كه‌ بچة‌ كوچك‌ همه‌ بود 43 ساله‌ مي‌شود ديگر حساب‌ ديگران‌ معلوم‌ است.

صبح‌ وقتي‌ پايمان‌ را از هتل‌ بيرون‌ مي‌گذاريم‌ مثل‌ هميشه‌ چندين‌ رانندة‌ سيكلو به‌ طرفمان‌ هجوم‌ مي‌آورند. سيكلو ارزانترين‌ وسيلة‌ پول‌ در آوردن‌ است. گفته‌ مي‌شود اكثريت‌ رانندگان‌ سيكلوي‌ ميان‌ سال‌، سربازان‌ سابق‌ ارتش‌ ويتنام‌جنوبي‌ هستند. اين‌ افراد بعد از طي‌ اردوگاههاي‌ كار و غيره‌ هيچ‌ موقعيت‌ استخدام‌ دولتي‌ ندارند. بخش‌ خصوصي‌ هم‌ كه‌ تواني‌ ندارد. مي‌ماند مسافركشي. مي‌توان‌ تعداد زيادي‌ را ديد كه‌ در كنار خيابان‌ها و در سيكلوهاي‌ خود خوابيده‌اند. مردمان‌ بسيار بدبخت‌ و بيچاره‌اي‌ هستند. در پي‌ اصرار يكي‌ از آنها و علي‌رغم‌ اينكه‌ ما دو نفريم،به زور الهه‌ را در بغل‌ من‌ جا مي‌دهد. من‌ و الهه‌ رويهم‌ 130 كيلو وزن‌ داريم‌ و اين‌ رانندة‌ سيكلو به‌ سختي‌ 45 كيلو مي‌شد. در نتيجه‌ هنوز دو تا پا نزده‌ ما سنگيني‌ مي‌كنيم و سيكلو چپه‌ مي‌شود و ما در وسط‌ خيابان‌ ولو. خوشبختانه‌ صدمه‌اي‌ نمي‌خوريم. بيچاره‌ خودش‌ هم‌ خيلي‌ ترسيده‌ بود. بعدها ديديم‌ اين‌ سيكلوها 3 نفر ويتنامي‌ را هم‌ سوار مي‌كنند.

 امروز ،يك‌ پياده‌روي‌ حسابي‌ مي‌كنيم. همه‌ ساختمان‌هاي‌ تاريخي‌ و زيباي‌ سايگون‌ را كم‌ و بيش‌ سر مي‌زنيم. از نكات‌ جالبي‌ كه‌ مي‌بينيم‌ آرايشگران‌ كنار خيابان‌ هستند. تا آنجا كه‌ به سلماني‌ها مربوط‌ مي‌شود، چيز خيلي‌ متفاوتي‌ نيستند. اما يك‌ حرفة‌ عجيب‌ و غريبي‌ در ويتنام‌ وجود دارد بنام‌ گوش‌ تميز كني. فرد گوش‌ تميز كن‌ بيشتر به‌ يك‌ جراح‌ مغز شبيه‌ است‌ تا سلماني. با يك‌ روپوش‌ سفيد، كلاه‌ سفيد، ماسك‌ سفيد و يك‌ چراغ‌ قوه‌ كه‌ به‌ پيشانيش‌ بسته! او مريض‌ خود، مي‌بخشيد مشتري‌ خود را بر روي‌ يك‌ تخت‌ سفيد دراز كرده‌ و با دسته‌ سيم‌ و سيخ‌ با گوش‌ او ور مي‌رود. تمام‌ اين‌ اتفاقات‌ هم‌ درست‌ در بغل‌ خيابان‌ اتفاق‌ مي‌افتد! من‌ با كنجكاوي‌ دور و بر اين‌ عمليات‌ محيرالعقول‌ چرخيده‌ و  عكس‌‌ مي‌گيرم. بعداً‌ مي‌بينم‌ هر آرايشگاهي‌ يك‌ تخت‌ گوش‌ پاك‌كني‌ هم‌ دارد و لباس‌ رسمي‌ گوش‌ پاك‌كن‌ها، همان‌ هست‌ كه‌ ديديم.

شب‌ به‌ منظور بزرگداشت‌ ميلاد با سعادت‌ من، سنگ‌ تمام‌ گذاشته‌ و قصد شام‌ خوردن‌ در يك‌ كشتي-رستوران  را مي‌كنيم.

رودخانة‌ عريض‌ و طويلي‌ بنام‌ رود سايگون‌ از ميان‌ سايگون‌ مي‌گذرد. ساحل‌ اين‌ رودخانه‌ از نقاط‌ باصفاي‌ سايگون‌ بوده‌ و بسياري‌ از هتل‌هاي‌ درجه‌ يك‌ و رستوران‌هاي‌ سطح‌ بالا در اين‌ خيابان‌ مي‌باشد. چندين‌ كشتي‌ رستوران‌ دو سه‌ طبقه‌ نيز در اين‌ رودخانه‌ فعال‌ بوده‌ و خوشبختانه‌ قيمت‌ها هم‌ چندان‌ گران‌ نيست. وقتي‌ بعدازظهر بليط‌ مي‌خريم‌ به‌ غير از چند كشتي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ را نمي‌بينيم، ولي‌ وقتي‌ غروب‌ برمي‌گرديم‌ قيامتي‌ است. چند كشتي‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ موسيقي‌ زنده‌ داشته‌ و مردم‌ هم‌ در اطراف‌ جمع‌ شده‌ و مشغول‌ تماشا هستند. ما از ميان‌ جمعيت‌ گذشته‌ و با نشان‌ دادن‌ بليط‌هايمان‌ سوار كشتي‌ مي‌شويم. كشتي‌ رستوران‌ بزرگي‌ است‌ به ظرفيت‌ 100-200 نفر. ما در طبقة‌ بالا و در واقع‌ پشت‌ بام‌ هستيم. در طبقة‌ پايين‌ يك‌ اركستر زنده‌ برنامه‌ اجرا مي‌كند و صدها ويتنامي‌ با موتورسيكلت‌هاي‌ خود در مجاورت‌ كشتي‌ ايستاده‌ و گوش‌ مي‌كنند. تصوير زشتي‌ بود. ما آن‌ بالا نشسته‌ و انبوهي‌ از مردم‌ در پائين‌ ايستاده‌ و به‌ موسيقي‌ گوش‌ مي‌دادند. نوعي‌ احساس‌ جدايي‌ از مردم‌ كه‌ برايمان‌ جالب‌ نبود و يك‌ اشرافيت‌ كه‌ لذتي‌ نداشت. رستوران‌ پر از فرانسوي‌هاست. كشتي‌ وقتي‌ به‌ راه‌ مي‌افتد باصفاست‌ و ما شب‌ زيبايي‌ را سر مي‌كنيم. براي‌ من‌ يك‌ روز تولد به‌ يادماندني‌ است.

 

 

 


 

 

 

 

روز چهل‌ و پنجم‌   دلتاي‌ مكونگ‌

امروز عازم‌ دلتاي‌ مكونگ‌ هستيم. مكونگ‌ رودخانة‌ عظيمي‌ است‌ كه‌ از دامنه‌هاي‌ هيماليا سرچشمه‌ گرفته‌ و بعد از عبور از چين، لائوس‌ و كامبوج، در ويتنام‌ به‌ درياي‌ چين‌ مي‌ريزد. اين‌ رودخانه‌ با آبرفت‌ حاصلخيز خود، در جنوب‌ ويتنام، بهترين‌ اراضي‌ كشت‌ برنج‌ را ايجاد مي‌كند. سرتاسر اين‌ منطقه، پوشيده‌ از شعبات‌ مختلف‌ مكونگ‌ بوده‌ و تعداد بيشماري‌ كانال‌ آنرا پوشانده‌ است. زمين‌ در اين‌ منطقه‌ بقدري‌ حاصلخيز است‌ كه‌ سالي‌ سه‌ بار محصول‌ برنج‌ برداشت‌ مي‌شود. بعد از آزادي‌ ويتنام‌ در 1975، زمين‌ها به‌ مالكيت‌ تعاوني‌ها درآمد، در نتيجه‌ كشت‌ برنج‌ آنچنان‌ نزول‌ كرد كه‌ منجر به‌ قحط‌ سالي‌ شد و ويتنام‌ براي‌ اولين‌ بار وادار به‌ واردات‌ برنج‌ شد. در 1985 زمين‌ها دوباره‌ به‌ كشاورزان‌ برگردانده‌ شد. سه‌ سال‌ بعد ويتنام‌ خودكفا شده‌ و اكنون‌ سومين‌ صادر كنندة‌ برنج‌ دنيا بعد از آمريكا و تايلند مي‌باشد.

براي‌ ديدار دلتاي‌ مكونگ‌ يك‌ تور مي‌گيريم. همانطور كه‌ قبلاً‌ گفته‌ام، قيمت‌ تورها آنقدر ارزان‌ است‌ كه‌ آدم‌ خودش‌ امكان‌ ندارد ارزانتر تمام‌ كند. بايد گفت‌ كه‌ اين‌ تورها هم‌ يك‌ منبع‌ درآمد جديد براي‌ ويتنامي‌هاست. چند شركت‌ فعال‌ در اين‌ زمينه‌ وجود دارد كه‌ بسيار شلوغ‌ هم‌ هستند. ظاهراً‌ همان‌ اتفاقي‌ كه‌ در ايران‌ براي‌ اخراجي‌ها و كنار گذاشته‌ شده‌ها پيش‌ آمد اينجا هم‌ اتفاق‌ افتاده‌ است. با شروع‌ رفورم‌هاي‌ اجتماعي‌ سياسي‌ و ايجاد بازار آزاد اين‌ افراد به‌ سمت‌ بازار خصوصي‌ كشيده‌ شده‌ و در پي‌ شكوفايي‌ اقتصادي، به‌ مال‌ و منالي‌ رسيده‌اند. راهنماي‌ قبلي‌ ما كه‌ افسر ويتنام‌ جنوبي‌ بود و راهنماي‌ امروز ما هم‌ جواني‌ است‌ كه‌ پدرش‌ سرباز ويتنام‌ جنوبي‌ بوده است.

آغاز سفر ما يك‌ رانندگي‌ 4 ساعته‌ به‌ جنوب‌ مي‌باشد. اولين‌ چيزي‌ كه‌ در اين‌ منطقه‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد جمعيت‌ زياد است. اگر در سفر «ساپا» به هانوی ، هر از گاهي‌ دهي‌ و ماشيني‌ ديده‌ مي‌شد، اينجا مثل‌ جاده‌ ساوه‌ است، شلوغ‌ و پرجمعيت. جاده‌ پر از موتور و دوچرخه‌ مي‌باشد و رانندة‌ ما آنقدر بوق‌ مي‌زند كه‌ ديگر ديوانه‌ شده‌ايم. به‌ علت‌ كثرت‌ جمعيت‌ بود كه‌ آمريكا قادر به‌ بمباران‌ دلتا نشده‌ و عمليات‌ خود را منحصر به‌ جستجو و نابودي كرده‌ بود. ناگفته‌ نماند كه‌ بزرگترين‌ پايگاه‌ نظامي‌ آمريكا نيز در CANTHO مركز دلتا قرار داشت.

در ميان‌ راه‌ شاخة‌ بزرگي‌ از مكونگ‌ هست‌ كه‌ بايد عبور كرد. متأسفانه‌ پلي‌ در كار نيست‌ و يك‌ FERRY (كشتي‌ بزرگي‌ براي‌ حمل‌ وسائل‌ نقليه) روسي‌ وظيفة‌ حمل‌ و نقل‌ ماشين‌ها را انجام‌ مي‌دهد. كلي‌ وقتمان‌ تلف‌ مي‌شود. پل‌ بزرگي‌ را در اين‌ قسمت‌ در حال‌ ساختن‌ مي‌بينيم. اين‌ پل‌ با 75% سرمايه‌ استراليا و 25% سرمايه‌ ويتنام‌ تا يك‌ سال‌ آينده‌ مورد بهره‌برداري‌ قرار خواهد گرفت.

بعد از 4 ساعت‌ رانندگي، نوبت‌ دو ساعت‌ قايق‌سواري‌ می رسد. هدف‌، بردن‌ ما به‌ قلب‌ دلتا و نشان‌ دادن‌ روستاها و پايگاه‌هاي‌ چريك‌هاي‌ ويت‌كنگ‌ مي‌باشد. مسير رودخانة‌ كوچكمان‌ پر از درختان‌ نارگيل‌ و موز و آناناس‌ است. ساقه‌هاي‌ قطور اين‌ درختان‌ كه‌ بر روي‌ رودخانه‌ كشيده‌ شده‌اند، بسيار جالب‌ هستند. اين‌ سه‌ درخت‌ حكم‌ درخت‌ خرماي‌ اعراب‌ را دارند. همه‌ چيز از اين‌ سه‌ درخت‌ ساخته‌ مي‌شود. گذشته‌ از ميوه‌هايشان‌ كه‌ گاهاً‌ مفت‌ هم‌ مي‌باشند، از برگ‌ و ساقه‌ و پوست‌ نارگيل‌ و بالاخره‌ همه‌ چيز اين‌ درختان‌ استفاده‌ مي‌شود. سقف‌ همة‌ خانه‌ها هم از برگ‌ نارگيل‌ مي‌باشد (به‌غير از آن‌ سقف‌ فلزي‌ استثنايي‌ كه‌ قرار است‌ فردا سر مرا بشكافد!). پوست‌ ميوة‌ نارگيل‌ هم‌ تلنبار شده‌ و به‌ عنوان‌ سوخت‌ اجاق‌ استفاده‌ مي‌شود. جالب‌ اينجاست‌ كه‌ اينها فقط‌ آب‌ نارگيل‌ را خورده‌ و كاري‌ با گوشتش‌ ندارند.

 ناهار را در يك‌ رستوران‌ تميز و زيبا در لب رودخانه‌ مي‌خوريم. اينجا پر از ماهي‌ كپور است‌ و اگر چه‌ گوشت‌ كپور كمي‌ مزة‌ لجن‌ دارد ولي‌ عوضش‌ تازه‌‌ است.

بعد از ناهار، ما را با قايق‌هاي‌ كوچك‌ به‌ بازديد پناهگاه‌هاي‌ ويت‌كنگ‌ها مي‌برند. اين‌ منطقه‌ در اين‌ وقت‌ سال‌ زير آب‌ مي‌باشد. پناهگاه‌ها چيزي‌ بيش‌ از چند كلبه‌ نمي‌باشند و ديدنشان، اينهمه‌ زحمت‌ را نمي‌ارزيد. اگر چه‌  ديدن‌ منطقه‌، جالب‌ بود. دلتاي‌ مكونگ‌ سرزميني‌ است‌ ثروتمند. اين‌ را مي ‌شود از خانه‌هاي‌ مردم‌ و وضع‌ ظاهرشان‌ هم‌ گفت. اين‌ منطقه‌ در واقع‌ نان‌آور (يا بهتر است‌ گفته‌ شود برنج‌آور) ويتنام‌ ناميده‌ مي‌شود. ظاهراً‌ يك‌ عقيدة‌ رايج‌ در بين‌ مردم‌ ويتنام‌ جنوبي‌ وجود دارد كه‌ علت‌ چشمداشت‌ شمال‌ را به‌ جنوب‌ همين‌ ثروت‌ جنوب‌ مي‌دانند. زيرا شمال‌ ويتنام‌ بغير از منطقة‌ كوچك‌ دلتاي‌ رود سرخ‌ بقيه‌اش‌ كوهستاني‌ است‌ و امكان‌ كشت‌ و زرع‌ ندارد.

شب‌ در هتلي‌ در شهر CANTHO  مي‌خوابيم CANTHO . مركز سياسي‌ - اجتماعي‌ دلتاست. در طي‌ روز هوا آفتابي‌ بود اما نيمه‌  های شب‌ ناگهان‌ باراني‌ مي‌گيرد كه‌ گويي‌ سيل‌ از آسمان‌ جاري‌ است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز چهل‌ و ششم‌

صبح، كله‌ سحر و قبل‌ از اينكه‌ ديگران‌ بيدار شوند، دست‌ الهه‌ را گرفته‌ و بيرون‌ مي‌زنيم. هوا خوب‌ و آسمان‌ زيباست. در بازار روز پرسه‌ زده‌ و كلي‌ عكس‌ مي‌گيرم. مكونگ‌ در اينجا بيشتر به‌ يك‌ درياچه‌ مي‌ماند تا رودخانه. مردم‌ با ما خيلي‌ مهربان‌ هستند و ما لحظات‌ خوبي‌ را با آنها در پارك‌ هوشي‌مين مي ‌گذرانيم.

يكي‌ از جاذبه‌هاي‌ مكونگ‌، بازارهاي‌ آبي‌ آنست. براي‌ همين‌ ، ديدن‌ اين‌ بازارها جزئي‌ از تور ماست. در اين‌ بازارها، فروشنده‌ و خريدار، هر دو در قايق‌ تشريف‌ دارند. هر قايق‌ فروشنده، كالاي‌ خود را به‌ چوبي‌ زده، لذا از دور مي‌توان‌ قايق‌ موردنظر خود را پيدا كرد. تماشايي‌ بود اما بهتر بود ما آنرا همان‌ اول‌ صبح‌ مي‌رفتيم‌ چرا كه‌ هوا بشدت‌ گرم‌ بود و از هر هفت‌ بند ما آب‌ مي‌چكيد. نكته‌ جالب‌ ديگر شمارة‌ قايق‌هاي‌ توريست‌ها بود. در نقاطي‌ تعداد اين‌ قايق‌ها كم‌ و بيش‌ به‌ اندازة‌ قايق‌هاي‌ محلي‌ بود و آدم‌ ناخودآگاه‌ فكر مي‌كرد به‌ يك‌ شو آمده‌ تا بازاري‌ واقعي.

ظهر به‌ هنگام‌ خروج‌ از قايق‌ و رفتن‌ به‌ يك‌ رستوران، بالاخره‌ اتفاق‌ مي‌افتد. متوسط‌ قد ويتنامي‌ها حدود 5/1 متر است‌ و من‌ با يك‌ حساب‌ ساده‌ 40 سانتيمتر بلندتر از يك‌ ويتنامي‌ هستم. در طي‌ سفرمان‌ سر من‌ به‌ خيلي‌ جاها خورد بود،اما هيچكدام‌ مثل‌ شيرواني‌ اين‌ رستوران‌ تيز نبود. خوردن‌ سر من‌ همان‌ و جهيدن‌ خون‌ همان! متأسفانه‌ هيچ‌ وسيله‌ كمك‌هاي‌ اوليه‌ هم‌ همراهمان‌ نبود و با هزار بدبختي‌ و به‌ كمك‌ پنبه‌ و دواي‌ ضدعفوني‌ چيني، خونش‌ را بند آورده‌ و پانسمان‌ كرديم. (بالاخره‌ ما هم‌ در ويتنام‌ خون‌ داديم).

ما در اين‌ رستوران‌ سرشكن‌، يك‌ شوي‌ مار بازي‌ داشتيم. مار از غذاهاي‌ محبوب‌ ويتنام‌ است‌ و مزارعي‌ وجود دارد كه‌ مار تربيت‌ مي‌كنند (اگر در ايران‌ چنين‌ چيزي‌ بود حتماً‌ گفته‌ مي‌شد مارپروري). مارها هر چه‌ بزرگتر و سمي‌تر، محبوب‌تر.

راهنماي‌ ما با يك‌ مار 3-4 متري‌ بر گردنش‌ آمد كه‌ حدود 15 كيلو وزن‌ داشت. من‌ هميشه‌ آرزو داشتم‌ مار را لمس‌ كنم. ظاهر مار خيلي‌ تميز و زيباست. پوستش‌ هم‌ نوعي‌ روغن‌ دارد كه‌ آنرا ليز نگه‌ مي‌دارد. كار ما از لمس‌ كردن‌ به‌ بغل‌ كردن‌ و از بغل‌ كردن‌ به‌ گردن‌ آويزان‌ كردن‌ مي‌انجامد. من‌ مثل‌ آن‌ بچه‌ سرشكسته‌اي‌ بودم‌ كه‌ همه‌ سعي‌ مي‌كنند خدمتي‌ به‌ او بكنند تا بلكه‌ درد سرش‌ را فراموش‌ كرده‌ و گريه‌اش‌ بند بيايد. نمي‌دانم‌ چرا وقتي‌ مار را بغل‌ كرده‌ و به‌ چشمانش‌ نگاه‌ مي‌كردم‌ از او خوشم‌ آمد. در آنزمان‌ در نظرم‌ او حيواني‌ آمد زيبا و بي‌آزار كه‌ بيخودي‌ مردم‌ از او هراسانند. لمس‌ مار، كاري‌ است‌ كه‌ در مدارس‌ استراليا هم‌ انجام‌ مي‌دهند و در ريختن‌ ترس‌ بچه‌ها بسيار مؤ‌ثر است. بسياري‌ از ما از جمله‌ خود الهه، بدون‌ اينكه‌ ماري‌ در زندگي‌ ديده‌ باشند،  بشدت‌ از آن‌ مي‌ترسند.

اين‌ روزها انتخابات‌ پارلمان‌ ويتنام‌ است. كانديداها، همگي‌ اعضاي‌ حزب‌ كمونيست‌ مي‌باشند و عكس‌ها و اعلان‌هاي‌ انتخابات‌ همه‌ جا را گرفته. راهنماي‌ ما مي‌گويد مردم كمتر اين‌ كانديداها را مي‌شناسند و مدعي‌ است‌ كه‌ تنها ملاك‌ مردم، جوان‌ و تحصيل‌ كرده‌ بودن‌ آنهاست. به‌ طور مثال‌ از ميان‌ 7-8 كانديدا كه‌ تني‌ چند هم‌ نظامي‌ بودند، او به‌ دختر جواني‌ اشاره‌ مي‌كند و مي‌گويد شانس‌ او از همه‌ بيشتر است. مردم‌ همه‌ اميد خود را به‌ نسل‌ جوان‌ و تحصيل‌ كرده‌ بسته‌اند و اينها روز به‌ روز ابزار قدرت‌ را بيشتر در دست‌ گرفته‌ و تغييرات‌ بزرگتري‌ را ممكن‌ مي‌شوند. بلندگوها هم‌ همه‌ جا مشغول‌ ور ور بودند. راهنما، يكي‌ از علل‌ رشد جمعيت‌ را همين‌ بلندگوها مي‌داند! از قرار معلوم‌ از طلوع‌ آفتاب‌ اين‌ بلندگوها با پخش‌ مارش‌ و اعلاميه‌ و اطلاعيه، مردم‌ را از خواب‌ بيدار مي‌كنند. از آنجايي‌ كه‌ هنوز براي‌ بلند شدن‌ زود است‌ و خواب‌ هم‌ از سر پريده‌ كاري‌ نمي‌ماند مگر آن‌ كار! در نتيجه‌ شكم‌هاست‌ كه‌ بالا مي‌آيد.

از قراين‌ چنين‌ پيداست‌ كه‌ جنوبي‌ها يك‌ كينه‌اي‌ به‌ شمالي‌ها دارند. شايد فكر مي‌كنند اگر سماجت‌ شمال‌ در اتحاد ويتنام‌ و آنهمه‌ جنگ‌ و خونريزي‌ نبود، آنها هم‌ سرنوشتي‌ مثل‌ تايوان‌ يا كره‌جنوبي‌ داشتند. چرا كه‌ آمريكا با آن‌ درجه‌ از سرمايه‌گذاري‌ و كمك‌هاي‌ مالي، اين‌ دو كشور را كه‌ هر دو جدا شده‌ از برادران‌ كمونيست‌ خود بودند به‌ چنان‌ درجه‌ از رشد و پيشرفت‌ اقتصادي‌ مي‌رساند. ويتنام‌ جنوبي‌ هم‌ بعيد نبود سرنوشتي‌ بدتر از كره‌ جنوبي‌ داشته‌ باشد. اما ويتنام‌ شمالي‌ به‌ همراه‌ حزب‌ كمونيست‌ ويتنام‌ جنوبي‌ همة‌ اين‌ رشته‌ها را پنبه‌ مي‌كند و طبيعي‌ است‌ كه‌ خيل‌ زيادي‌ حسرت‌ آنرا بخورند.

 

 

 


 

 

 

 

روز چهل‌ و هفتم‌   سايگون‌

امروز تصميم‌ گرفته‌ايم‌ كار زيادي‌ نكنيم، ديروز خيلي‌ خسته‌ از مكونگ‌ برگشتيم‌ و قبل‌ از رفتن‌ به‌ كامبوج‌ مي‌خواهيم‌ يك‌ روز استراحت‌ كرده‌ باشيم، براي‌ امروز فقط‌ يك‌ برنامة‌ ديدار از موزه‌ زشتي‌هاي‌ جنگ‌ را گذاشته‌ايم.

هدف‌ از اين‌ موزه‌-آنسان‌ كه‌ در بروشور نوشته- ستايش‌ از صلح‌ و تكفير جنگ‌ است. حياط‌ موزه‌ پر از سلاح‌هايي‌ است‌ كه‌ آمريكا در جنگ‌ ويتنام‌ استفاده‌ كرده‌ است، از مسلسل‌ گرفته‌ تا هلي‌كوپتر.

سالن‌هاي‌ داخلي‌ پر از عكس‌ مي‌باشند و بيشتر عكس‌ها آشناست. عكس‌ها معروفي‌ چون‌ 4 سرباز آمريكايي‌ كه‌ سر دو چريك‌ ويت‌كنگ‌ را از تن‌ جدا كرده‌ و با آن‌ عكس‌ يادگاري‌ گرفته‌اند.  سربازي‌ آمريكايي‌ كه‌ تكه‌ از سر و شانه‌ يك‌ ويت‌كنگ‌ را بعد از اصابت‌ گلوله‌ خمپاره‌ به‌ دست‌ گرفته‌ و بسويي‌ مي‌رود و عكس‌ها و گزارشات‌ مفصلي‌ از بمب‌هاي‌ شيميايي.

در طول‌ جنگ‌ ويتنام، آمريكا به‌ منظور از بين‌ بردن‌ پايگاه‌هاي‌ چريك‌ها و جنگل‌هايي‌ كه‌ آنها در آنجا مخفي‌ مي‌شدند، عمداً‌ كمر به‌ نابودي‌ اين‌ جنگل‌ها مي‌بندد. به‌ همين‌ جهت‌ مقدار 72 ميليون‌ ليتر سم بنام‌ Agent Orange  بر روي‌ 16 درصد ويتنام‌ جنوبي‌ مي‌پاشد. اين‌ سم‌ نه‌ تنها باعث‌ از بين‌ رفتن‌ جنگل‌ها مي‌شود، بلكه‌ انسان‌هايي‌ كه‌ در معرض‌ اين‌ سم‌ قرار مي‌گيرند، تا آخر عمر از عوارض‌ بيشماري‌ رنج‌ مي‌برند. در گوشه‌اي‌ عكس‌هاي‌ اين‌ مردم‌ و بچه‌هاي‌ ناقص‌الخلقه‌اي‌ است كه‌ بشدت‌ انسان‌ را تحت‌ تأثير قرار مي‌دهد.

گوشه‌اي‌ ديگر ويتريني‌ است‌ كه‌ ديدنش، اشك‌ مرا جاري‌ مي‌كند. در اينجا پيراهن‌ يك‌ سرباز آمريكايي‌ است‌ با تعداد زيادي‌ مدال‌ شجاعت‌ و غيره. او در نامه‌اي‌ بلند بالا، خطاب‌ به‌ مردم‌ ويتنام‌ و آمريكا، از اينكه‌ در چنين‌ جنگ‌ جنايت‌ باري‌ شركت‌ داشته‌ و مدال‌ هم‌ گرفته، پوزش‌ خواسته‌ و تمامي‌ آنها را به‌ پاس‌ بخشايش‌ مردم‌ ويتنام‌ به‌ موزة‌ جنگ، هديه‌ داده‌ است.

براستي‌ كه‌ تنها قرباني‌ بزرگ‌ جنگ، انسانيت‌ است.

در گوشه‌اي‌ ديگر عكس‌هاي‌ ديدارهاي‌ اخير مك‌ نامارا (وزير جنگ‌ جانسون) و ژنرال‌ جياپ‌ (وزير جنگ‌ ويتنام‌ شمالي) است. مك‌ نامارا را طراح‌ جنگ‌ ويتنام‌ مي‌دانند. وي‌ سال‌ها بعد در كتابي‌ معروف‌، به‌ تشريح‌ اين‌ سياست‌ غلط‌ پرداخته‌ و قسمتي‌ از مقدمة‌ اين‌ كتاب‌ نيز به‌ ديوار آويخته‌ است. او در آنجا مي‌گويد ما اشتباه‌ وحشتناكي‌ كرديم‌ و اين‌ برعهده‌ نسل‌هاي‌ آينده‌ است‌ كه‌ تشريح‌ كنند كه‌ چگونه‌ و چرا ما به‌ اين‌ ورطه‌ كشيده‌ شديم.

نمايشگاه‌ با عكس‌هاي‌ هيات‌هاي‌ اخير آمريكايي‌ و غيره‌ پايان‌ مي‌گيرد. جالب‌ است‌ كه‌ ويتنام‌ از فرداي‌ پيروزي‌ در پي‌ عادي‌ كردن‌ روابط‌ با آمريكا و غرب‌ بود. خردمندي‌ رهبران‌ ويتنام‌ كه‌ چگونه‌ بدور از تعصب‌ و عوامفريبي، منافع‌ مردم‌ و كشورشان‌ را درست‌ تشخيص‌ داده‌ و در پي‌ عادي‌ كردن‌ روابطشان‌ با دنيا بودند، قابل‌ ستايش‌ است. متأسفانه‌ وقايع‌ پيش‌بيني‌ نشده‌اي‌ همچون‌ جنگ‌ كامبوج‌ و غيره، غرب‌ را از ويتنام‌ جدا كرده‌ و ويتنام‌ ناخواسته‌ متكي‌ به‌ شوروي‌ مي‌شود و براي‌ ادامة‌ زندگي‌ و برنامه‌هاي‌ اقتصادي‌ چاره‌اي‌ جز تعلق‌ به‌ بلوك‌ شوروي‌ و دادن‌ پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ و غيره‌ نمي‌ماند. البته‌ منظور اين‌ نيست‌ كه‌ ويتنام‌ با شوروي‌ خصومت‌ داشت‌ ولي‌ همانگونه‌ كه‌ در اول‌ به‌ جنبش‌ غيرمتعهدها پيوسته‌ بود، مايل‌ بود كه‌ بعنوان‌ يك‌ كشور مستقل‌ از خدمات‌ هر دو بلوك‌ قدرت‌ استفاده‌ كند كه‌ ميسر نمي‌شود.

آخرين‌ شبِ‌ خود در ويتنام‌ را، در يك‌ رستوران‌ سطح‌ بالا سر مي‌كنيم. حقيقت‌ اين است‌ كه‌ در فرار از باران‌ سيل‌آسايي‌ كه‌ مي‌آمد، به‌ جلوي‌ يك‌ رستوران‌ رفته‌ و نيم‌ ساعتي‌ منتظر بند آمدن‌ باران‌ مي‌مانيم. اما باران‌ خيال‌ بند آمدن‌ نداشت. لذا با ترس‌ و لرز به‌ اين‌ رستوران‌ بسيار شيك‌ وارد شده‌ و غذاي‌ ساده‌اي‌ سفارش‌ مي‌دهيم. ناگهان‌ اتوبوس‌ توريست‌هاي‌ فرانسوي‌ است‌ كه‌ به‌ اين‌ رستوران‌ سرازير شده‌ و اين‌ رستوران‌ كه‌ بيشتر به‌ كاباره‌ مي‌ماند تا رستوران‌، پر از حيات‌ مي‌شود. خواننده‌ها و اركسترهاي‌ مختلف‌ است‌ كه‌ مي‌آيند و مي‌روند و ما خوشحال‌ كه‌ عجب‌ پايان‌ باشكوهي‌ شد.

 

باري‌ ويتنام‌ هم‌ به‌ پايان‌ رسيد و اين‌ آرزو هم‌ به‌ تحقق‌ پيوست. راستش‌ شمال‌ ويتنام‌ تأثير ماندگارتري‌ بر ما گذاشت‌ تا جنوب. هانوي‌ شهري‌ بود جذاب‌تر و ديدنش‌ وسوسه‌ آميزتر. نمي‌دانم‌ چرا جنوب، آن‌ جذابيت‌ را برای ما نداشت. براي‌ من‌ او، سرزمين‌ پاكي‌ بود كه‌ نجابت‌ خود را در دستان‌ آمريكا از دست‌ داده‌ است.