سفر تبت  

مختصري راجع به تبت:                                                                                                                                         بازگشت به سفرنامه ها

فلات تبت با مساحتي برابر غرب اروپا و با متوسط ارتفاع 4000 متر در شمال هيماليا قرار دارد. تبت، صحراي كوهستان است. سرزميني خشك و سرد معروف به بام دنيا.

تبت، پايتخت بوديسم است. مردم آن معتقدترين و خرافي‌ترين بوديست‌ها هستند. «دالاي لاما» هم رهبر مذهبي و هم سياسي است (چيزي مثل ولي‌فقيه) و معتقدند كه بعد از مرگ، روحش در عرض 40-30 روز در بچه‌اي حلول كرده و دوباره متولد مي‌شود. لذا وقتي دالاي لاما مي‌ميرد، موبدهاي بودائي به راه افتاده و به دنبال آن بچه مي‌گردند. اين امر مي‌تواند سال‌ها طول بكشد و هر وقت بچه‌اي با نشانه‌ها و امتحان‌هاي آنها وفق دهد، او را با سلام و صلوات به كاخ پاتلا آورده و دالاي لاماي جديد ناميده و به حد پرستش وي را تقديس مي‌كنند.

تبت در طول تاريخ سرزميني كم و بيش مستقل بوده است ولي پادشاهان آن هميشه خراج‌گزاران دولت چين بوده‌اند. به همين دليل از اواخر قرن نوزدهم كم و بيش جزو‌ قلمرو چين محسوب مي‌شد. بعد از انقلاب 1949 چين مالكيت تبت را تقويت نموده و در 1959 رسماً‌ نيروهاي نظامي چين همه جاي تبت را زير كنترل گرفته و ايالات خودمختار تبت را اعلام مي‌كنند. از سال 1959-1949 دالاي‌لاماي چهاردهم كه جواني 20 ساله بود به مماشات با دولت چين پرداخت. ولي در 1959 از ترس دستگيري به هند رهسپار مي‌شود. بوديسم و خرافه‌پرستي‌هاي بي‌حد و حصر اهالي تبت، تناقض آشكار با ايدئولوژي كمونيسم چين داشت. اين سرزمين فقير و كم‌جمعيت به هنگام انقلاب چين حدود 16 هزار معبد داشت. به هنگام انقلاب فرهنگي چين 68-1966 بزرگترين ضربه به فرهنگ مذهبي وارد شده و تمام معابد تعطيل و موبدان بودائي به اردوگاهها و پروژه‌هاي سازندگي اعزام مي‌شوند. سياستي كه بعداً‌در دهة هشتاد بشدت تعديل شده و اكنون حدود 2000 معبد در تبت وجود دارد.

از طرف ديگر «دالاي لاماي» درهند يك حكومت در تبعيد ساخته و توانسته نقش مؤثري در جلب آراي مردم غرب در مورد تبت داشته است. او به كشورهاي مختلف جهان سفر كرده و جايزه صلح نوبل سال 1998 را نيز برنده مي‌شود.

خرافه‌پرستي و اعتقادات بوديسم كه بيشتر به داستان‌هاي شاه و پريان شباهت دارد تا مذهب، دل از كف غربيان ربوده و چند فيلم سينمائي نيز اخيراً به اين امر دامن زده است. فعال‌ترين و پر و پا قرص‌ترين طرفداران دالاي لاماي نه احزاب سياسي دنيا كه هنرپيشه‌هاي هاليوود و گروه‌هاي موسيقي و جوانان غربي هستند. ظاهر تبتي‌ها هم كه بيشتر به هيپي‌ها شبيه هستند تا دهاتي‌هاي پشت كوه، به اين امر كمك كرده است. هر ساله چندين كنسرت در حمايت و جمع‌آوري اعانه براي دالاي لاما ترتيب داده مي‌شود و جمعي از هنرپيشگان مشهور هاليوود، صندوق خيريه‌اي به اين منظور ايجاد كرده‌اند. جوانان غربي هم اگر به وضعيت زندگي و حقوق بشر كشورهاي ديگر كاري نداشته باشند با پوشيدن پيراهن‌هاي
TIBET FREE
حمـــايت خود را از دالاي لامــاي ابراز مي‌كنند. از آنجا كـه عرصة سينما و تلويزيون و رسانه‌هاي گروهي، بزرگترين سنگر مبارزه در اين روزهاست، آشكار است كه اين فعاليت‌ها و درك هشيارانة دالاي لاماي در جهت سودجويي از آن بي‌تأثير نبوده و يك همدردي جهاني با مردم تبت ايجاد كرده و مشكل سياسي براي چين بوجود آورده است. كمتر مقام عاليرتبة چيني است كه در سفرهاي خارجي خود به غرب با تظاهرات وسيع و يا محدود جوانان طرفدار تبت مواجه نشود.

تبت در حال حاضر سهم كوچكي از رشد اقتصادي چين مي‌برد ولي همين سهم كوچك ظاهر آنرا با نپال توفير قابل توجهي داده است. دولت چين مزايا و تسهيلات زيادي براي چيني‌هايي كه به تبت مهاجرت مي‌كنند فراهم مي‌كند. به همين دليل يك سيل مهاجرت چيني‌ها به تبت وجود دارد و اهالي تبت نگران هستند كه در سرزمين خود به اقليت تبديل شوند. ظاهر قديمي شهر هر روز تغيير مي‌كند و ساختمان‌هاي جديد و مدرن در آن بسيار ديده مي‌شود. تلاش چين اين است كه تبت و مخصوصاً پايتخت آن لاسا را به يك مركز بزرگ توريستي تبديل كند و ظاهراً در اين امر به موفقيت‌هايي دست يافته است. در يك نگاه ظاهري مشكل تبت براي چين مانند مشكل جمهوري‌هاي سابق شوروي است. با اين فرق بزرگ كه چين كشوري است يكپارچه و اكثريت قريب به اتفاق آن از نژاد HUN مي‌باشند. تبت وچند اقليت كوچك تبتي‌تبار در جنوب غربي چين تنها استثناهاي اين سرزمين است.  بي‌شك مردم تبت، آيندة بهتري در كنار چين قدرتمند و ثروتمند، خواهند داشت اما نبايد حق آنها را در تعيين سرنوشت خود ناديده گرفت.

در سال‌هاي 84-1980 يك موقعيت تاريخي براي حل مسئله تبت بوجود آمد. چين به منظور جبران سياست گذشتة‌خود حاضر به گذشت‌هاي زيادي شده و حتي صحبت از بازگشت «دالاي لاما» و ايفاي يك نقش مذهبي و غيرسياسي شده بود. اما مذاكرات دولت با دالاي لاما با شكست مواجه شده و اين موقعيت تاريخي براي تبت از بين رفت.

ولي وقتي احساسات مردم تبت را نسبت به چين و دالاي لاماي مي‌بينيم، نتيجه مي‌گيريم كه سياست درستي در قبال تبت در پيش گرفته نشده است. مردم تبت با عشق به دالاي لاما و نفرت از اشغالگران چيني به وضوح نداي درون خود را ابراز مي‌كنند. تجربة جمهوري‌هاي شوروي نمونه بارزي از  نتيجة سياست‌هاي تحميلي است. بعد از 70 سال حكومت سوسياليستي، جمهوري‌هاي سابق چنان به دامان ارتجاع بازگشتند كه به قول سايه «انگار هر چه بود نبود».

اميد همه آزاديخواهان اين است كه آينده تبت در راه آزادي و رفاه و ثروت راهي باشد خود خواسته و خود انتخاب كرده نه سياستي تحميلي و به زور و ستم.

به هنگام ديدار ما از چين و تبت، نرخ تبديل ارز، 5 ين براي يك دلار استراليا و 8 ين براي یک دلار آمريكا بود.

 


 

 

 

 

روز شانزدهم           لاسا

صبح در يك گروه 5 نفره در كاتماندو عازم فرودگاه هستيم. دولت چين اجازه ورود انفرادي را به خارجي‌ها نمي‌دهد و بايد در گروه‌هاي توريستي به تبت مسافرت كرد. ما اول تصميم داشيتم مسير كاتماندو تا لاسا را زميني برويم. اين راه زميني را كه از ميان هيماليا مي‌گذرد خيلي تعريف مي‌كنند. ارتفاع اين مسير 900 كيلومتري حتي در نقاطي به 5400 متر مي‌رسد و طي آن سه روز طول مي‌كشد. متأسفانه در كاتماندو فهميديم كه اگر اين مسير را انتخاب كنيم در ادامة سفر خود به چين دچار مشكلات خواهيم شد. لذا مجبور شديم با هزينة‌ بيشتر راه هوايي را انتخاب كنيم. آژانس مسافرتي، ما و 3 نفر ديگر را در يك گروه ظاهري قرار داده و يك اجازة‌گروهي برايمان تهيه كرده است. همراهان ما يك دختر و پسر  25 ساله استراليايي هستند كه در حال مسافرت دور دنيا مي‌باشند و يك موجود عجيب و غريب 40 سالة‌آمريكايي كارمند سازمان ملل كه مدت 2 سال در نپال و بيشتر در دهات آن زندگي كرده، نپالي ياد گرفته و حالا عازم تبت و سپس چين و مغولستان وشوروي است و مي‌خواهد سال آينده به آمريكا بازگردد. يك آدم يك لا قبا با يك كوله پشتي 8 – 7 كيلوئي، همين! (امیدوارم طرف جاسوس سیا نباشد).

هواپيما وقتي به آسمان مي رود، اميد ما ديدن هيماليا از آسمان است، كه براحتي ميسر مي شود . چقدر زيباست. هيماليا همچون ديواري از كوه‌هاي سفيدِ سر به فلك كشيده ديده مي‌شود. وقتي هواپيما از بالاي اورست مي‌گذرد همه چشم‌ها به بيرون است. اورست اگر چه بلندترين كوه است اما زيباترين آن نيست. بسياري كوه‌هاي كوتاه‌تر هستند كه هم بسي زيباتر و هم بلندتر از اورست ديده مي‌شوند. اما همين بلندترين نقطه دنيا بودن هيبت خاصي به آن مي‌دهد. وقتي از هيماليا مي‌گذريم و به فلات تبت وارد مي‌شويم، زير پاي ما صحراي كوهستان است. يك علف سبز ديده نمي‌شود. همه جا كوه است و كوه. نه همچون رشته كوهي منظم بلكه به شكل كوه‌هاي كله قندي که در تمامي اين سرزمين پراكنده شده است. گويي زماني در آن دورهاي دور، باران كوه باريده و همة‌جاي اين سرزمين را پوشانده است.

هواپيما بعد از يكساعت و نيم در فرودگاه لاسا به زمين مي‌نشيند. فرودگاه حدود 90 كيلومتر با لاسا فاصله دارد زيرا زمين مسطح نزديك‌تري به لاسا وجود ندارد. يك استيشن و راهنما منتظر ماست. مسير ما تا لاسا از ميان دره‌هاي خشك و  در جوار رودخانه‌‌اي می گذرد كه به لاسا ختم مي‌شود. در بين راه، راهنماي ما توضيحات مفيدي راجع به لاسا و تاريخ آن داده و به سئوالات ما جواب مي ‌دهد. ساعتي بعد در لاسا هستيم.

لاسا به دو قسمت مشخص جديد و مدرن چيني نشين و قسمت قديمي و بدبخت بيچاره تبتي نشين تقسيم شده است. هتل ما طبعاًدر قسمت تبتي‌هاست. آتسمفري مثل شاه عبدالعظيم دارد، با مردمي فقير و ساختمان‌هاي كهنه و قديمي. پر از دهاتي‌هاي تبتي است. آنها هم قيافه هاي جالبي دارند. چشم‌هايشان كمي كشيده است. با پوستي بسيار تيره. ظاهراً هر چه لباس دارند پوشيده‌اند. زن‌هايشان هم همة‌ثروت خود را كه جواهراتي است وحشي به خود آويزان كرده و موها همه بلند است. گويا سالي يكي دوبار بيشتر به حمام نمي‌روند. هيچكس انگليسي بلد نيست و لال‌بازي تنها راه ارتباط است.

در هتلمان به محض اين كه راهنمايمان ما را جابه‌جا كرد، مي‌رود. ما مي‌مانيم و عده‌اي زبان نفهم. بعد از كمي استراحت به بيرون مي‌زنيم تا گشتي در شهر زده باشيم. از آنجا كه هيچكس زبان بلد نيست، ماشين حساب يكي از بهترين وسيله‌ها براي ارتباط است. سوغاتي فروش‌ها فقط بلدند بگويند Hello, Hello, cheap cheap همين. خريد كردن بدبختي بزرگي است. همانطور كه قبلاً‌به ما گوشزد كرده‌اند براي خارجي‌ها قيمت‌ها مي‌تواند تا 10 برابر باشد. قيمت‌ها خيلي از نپال بالاتر است. همان هتلي كه ما در نپال به 10دلار داشتيم اينجا 40 دلار است. غذا كم و بيش ارزان است. مشروب هم اگر محلي باشد ارزان است. آبجو بزرگ 10 ين (2 دلار) و يك بطري برندي چيني 8 ين (به قيمت يك كاسه سوپ!)

وقتي در شهر گشت مي‌زنيم از ديدن قيمت‌ها بر روي ماشين ‌حساب‌ها شاخ در مي‌آوريم. قيمت‌ها خيلي گران هستند. خدا نكند چيزي را قيمت بكني. مي‌بيني تا 100 متر ديگر، شاگرد مغازه در حالي كه هي  ارقام ماشين حساب را كم مي‌كند، دنبالت است. بلبشوئي است. قيمت بعدي بعد از قيمت اوليه، ‌نصف آن است. كاملاً‌ آشكار است چه كلاهي براي آدم دوخته‌اند.

غروب است و شهر تحت اختيار دستفروش‌ها. در راستة ميوه فروش‌ها انار مي بينم و هوس انار مي‌كنم. همه جمع شده‌اند انار خريدن ما را تماشا كنند. همه‌اش تقصير قد من است، داد مي‌زند از جاي ديگري هستم. چند انار جدا مي‌كنيم. فروشنده با يك ترازوي عصر  حجر مي‌كشد و ماشین حسابش نشان میدهد 40 ين. ما مغزمان سوت مي‌كشد 9 دلار برای چند تا انار! از آنجايي كه خيلي چك و چانه زده‌ايم مي‌خواهيم چيزي بخريم. يك انار برمي‌دارم و مي‌گويم فقط همين را بكش.  با ترازوي دستي‌اش مي‌كشد و مي‌گويد نيم كيلو. من نزديك است شاخ در بياورم آخه مگر يك دانه انار، نيم كيلو مي‌شود!‌ حال مگر من مي‌توانم حاليش كنم كه چطور يك دانه انار نيم كيلو شده است. انار فروش عصباني شده و هي رقم است كه در ماشين حساب نوشته مي‌شود. 5 ين مي‌دهيم و جانمان را نجات مي‌دهيم، آخر سر ما يك انار خريده‌ايم ظاهراً به وزن نيم كيلو و به قيمت يك دلار!

در سر راه بازگشت به خانه به يك رستوران تبتي مي‌رويم. رستوران شيك و تميزي است براي خارجي‌ها. حتي اينجا هم گارسون انگليسي بلد نيست و لبانش فقط به لبخند باز مي‌شود. يك غذاي گياهي سفارش مي‌دهيم. اگر گوشت‌هاي رستوران هم همانند گوشت‌هايي باشد كه دوره‌گردها بر روي ارابه مي‌فروشند، تكليف ما روشن است (جالب اينجاست كه معتقدند گوشت وقتي به يخچال مي‌رود طعمش را از دست مي‌دهد!)

شب در اطاقمان كمي تلويزيون تماشا مي‌كنيم. نزديك 20 كانال برنامه دارد همه هم چيني. ظاهراً‌ یک كانال، مخصوص فيلم‌هاي شاه پريان و جادوگران است. يك فيلم فرانسوي پيدا مي‌كنيم. آنهم به زبان چيني است. همه جا سريال‌هاي تلويزيوني است. داستان فيلم‌هايشان آنقدر ساده است كه بدون دانستن زبان هم مي‌فهمي چه مي‌گذرد.


 

 

 

 

روز هفدهم لاسا

صبح به هنگام صبحانه، مي‌بينم دو جوان استراليايي بشدت مريض هستند. ظاهراً ديشب سالاد خورده‌اند و شب تا صبح بالا آورده‌اند. مرد آمريكايي مي‌گويد بهشان گفتم نخوريد ولي قبول نكردند. حتي قدرت راه رفتن نداشتند. حالشان بسيار بد بود. ما دلمان خيلي براي اين جوان‌ها سوخت. قصد يك مسافرت يكساله دور دنيا دارند. از هند شروع كرده‌اند. در نپال تمام پول و پاسپورتشان را دزد زده است. وقتي آنها را در فروگاه نپال ديديم پسر دل درد داشت و هر 10 دقيقه به توالت مي‌رفت. اما ظاهراً درسي نياموخته و دوباره با خوردن سالاد، هر دو به اين روز افتاده‌اند. چه كنند جوان هستند و جاهل.

اين مسافرت تبت ما خيلي اعياني است.  بعد از جدا شدن جوانان استراليايي و آن آمريكايي، ما می مانیم با یک ماشين پاترول و يك راهنما در خدمتمان. ساعت 5/9 صبح راهنما و راننده مي‌آيند تا ما را به ديدن «پوتالا» ببرند. در دنيا يك لاسا است و يك پوتالا.

قصرـ معبد پوتالا جاي حيرت‌انگيزي است. اينجا مقدس‌ترين مكان تبت است. محل قبور 13 دالاي لاما و مجسمه‌هاي بي‌شمار بودا و چهره‌هاي مختلف آن. پوتالا در طول تاريخ خود محل زندگي و حكومت دالاي‌لاماها بوده است. براي همين از هر نظر ديدني است. از بيرون، كاخ بزرگي است سفيد رنگ با يك قسمت قرمز مركزي، اين قسمت قرمز كه به «كاخ قرمز» معروف است قسمت اصلي «پوتالا» بوده و تمام جاذبه‌هاي «پوتالا» در آنجاست . وقتي وارد پوتالا مي‌شوي انگار به يك قصر قرون وسطي وارد شده‌اي. قصر كه چه عرض كنم بيشتر به يك دخمة بزرگ پر از مجسمه‌هاي رنگارنگ و ابريشم و طلا و هر آنچه كه فكر كني وارد شده‌اي تا هر جای دیگر. انباري بزرگ از عتيقه‌جات با راهروهاي پيچ در پيچ و سيل عظيم زوّار تبتي، با آن قيافه‌ها و جواهرات عجيب و غريب، آن راهروهاي تاريك و شمع‌ها و صداي موبدان كه دعا مي‌خوانند و مجسمه‌هاي عظيم بودا كه از هر طرف تو را زير نگاهشان دارند.اینها، همه و همه، تجربة بسيار عجيبي است.

 پوتالا نزديك 1000 اطاق و غرفه دارد كه ما شايد 30 تا را ديديم. در طول هزار سال، تبتي‌ها هر چه ثروت داشتند به پاي اين قصر ـ معبد خود ريخته‌اند. قدمت ساختمان پوتالا به نزديك 1000 سال پيش مي‌رسد. اولين غرفة آن غاري بود كوچك در دل تپه‌اي، اين غرفه هنوز آنجاست و از مقدس‌ترين قسمت‌هاي پوتالاست، آنگاه به مرور زمان در اطراف اين غار و در دامان آن تپه، اطاق‌ها و غرفه‌هاي ديگري ساخته مي‌شود. ساختمان قرمز رنگ مركزي حاصل كوشش‌هاي دالاي لاماي پنجم در حدود 500 سال پيش است و بعد در طول تاريخ قسمت سفيد رنگ بدان اضافه ‌شده است. اين روزها، قسمت سفيد رنگ ساختماني است متروكه. آنزمان كه پوتالا مركز حكمفرمائي دالاي لاماها بود تمام اين قسمت پر بود از موبدان و زوّار. پوتالا در طول تاريخ تبت، قلب سياست و مذهب بوده و هر گوشة‌آن يادگاري است از اين عظمت پرشكوه گذشته. اطاق‌هاي كار و زندگي دالاي‌لاماهاي سابق همگي به همان شكل نگهداري شده و اجساد موميايي شده‌شان در قسمت‌هاي اصلي پوتالا و در ضريح ها حفظ مي‌شوند. رنگ‌هاي داخلي پوتالا هم بسيار جالب بود. رنگ قرمز تند، رنگ بوديسم تبتي است . تمام موبدها شال پشمي قرمز رنگ دارند و ديوارها و ستون‌ها غالباً به رنگ قرمز است. ديوارها پوشيده از نقاشي‌هاي مذهبي تبتي است كه شرح آفرينش و حيات به روايت بوداست. اين نقاشي‌ها در زمان انقلاب فرهنگي چين نابود شده بودند، اما اخيراً دوباره آنها را كشيده‌اند. رنگ‌هاي غالب ديگر، زرد، سبز و آبي است . تركيب اينها آتمسفري بسيار زيبا به پوتالا مي‌دهد. متاسفانه گرفتن عكس در داخل آن ممنوع مي‌باشد. اما در بيرون غرفه آزاد است. يك سري از زيباترين عكس‌هايم را من در اطراف پوتالا گرفتم. مخصوصاً دختري تبتي در پشت صدها شمع را مي‌توان بهترين عكس من در اين سفر دانست. راهنماي ما توضيحات مفصلي راجع به تمام مجسمه‌ها و مقدسات آنجا مي‌دهد. الهه هم با دقت و علاقة تمام گوش مي‌كند و كلي از مقدسات تبتي‌ها را ياد گرفته است.

ديدار ما از پوتالا سه ساعتي طول مي‌كشد و ظهر، ما را به منظور خواب قيلولة شيرين چيني به هتل باز مي‌گردانند. بعدازظهر به معبد Johang مي‌رويم. اينجا  مهمترين معبد تبتي‌هاست و درست در وسط قسمت قديمي شهر قرار دارد. ميدان واستخر بزرگي در مقابل آن است كه مركز دست‌فروش‌هاست. «جوهانگ» در قرن هفتم ميلادي ساخته شده و در واقع اولين معبد بودائي در تبت است. در داخل آن بودايي وجود دارد كه گفته مي‌شود بيش از هزار سال عمر دارد. البته راهنماي ما ادعا مي‌كند اين بودا را در زمان خود بودا (2500 سال پيش) ساخته‌اند. وجود اين بوداي بسيار قديمي و پر ارزش در اين جا، اهميتي استثنايي به اين معبد داده و آنرا به مقدس‌ترين معبد تبتي‌ها تبديل كرده است. (بايد توجه داشت كه پوتالا مركز حكمراني  و اقامت دالاي‌لاماها بود، ولي  جوهانگ يك معبد  مي‌باشد). وقتي به آنجا مي‌رسيم، در حياط معبد، يك دسته موبد 60-50 نفره مشغول نواختن موسيقي و اجراي مراسم مذهبي بودند. اينها ساكنين يك معبد دور افتاده تبتي بودند كه به منظور جلب اعانه به  جوهانگ آمده و در صفوف منظم در حياط آن نشسته بودند. يك شيپور 4-3 متري هم داشتند كه به پايه‌اي تكيه داده و هر از گاهي آنرا مي‌دميدند و آنگاه موبدان ديگر بر طبل‌هاي خود مي‌كوبيدند.فضای شگفت انگیزی بود و من فيلم و عكس مفصلي مي‌گيرم. پشت بام اين معبد هم بسيار جالب است و از آنجا مي‌توان مناظري زيبا از پوتالا و ميدان شهر و زوار مشغول دعا و نماز را ديد.

ما ساعتي در پشت‌بام  پرسه زده و من كلي عكس مي‌گيرم. در سال‌هاي 60 به هنگام افراط‌گري‌هاي انقلاب فرهنگي، اين معبد را به همراه هزاران معبد ديگر تعطيل كرده (تبت در آنزمان 16000 معبد داشت!!) و حتي گفته مي‌شود آنرا به خوكداني تبديل كرده بودند. ولي سال‌هاي 80 دوباره آنرا تعمير كرده و به شكل امروزي درمي‌آورند. گفتني است كه بوداي با ارزش جوهانگ را در پشت يك ديوار كاذب پنهان كرده بودند تا از دسترس گاردهاي سرخ در امان باشد. رهبر اين گارد سرخ كه يك زن افراطي بود سال‌ها در زندان بسر برد.

روز اول ما در لاسا روز بسيار خاطره‌انگيزي بود. در اين روز ما دو مكان بسيار پرارزش تاريخي تبت را ديديم. پوتالا و جوهانگ مقدس‌ترين و با ارزش‌ترين اماكن لاسا مي‌باشند. ديدن هر دو تجربه‌اي بود يگانه و به ياد ماندني.


 

 

 

 

روز هجدهم             لاسا

برنامة‌امروز ما ديدار از يك معبد بزرگ و مهم ديگر لاساست. اين معبد بر روي كوهپايه‌هاي اطراف لاسا قرار گرفته و ارتفاعش از ارتفاع لاسا هم بيشتر است. لاسا فكر مي‌كنم بلندترين پايتخت دنيا باشد. ارتفاع لاسا 3500 متر مي‌باشد اصولاً بالاي 2500 متر اولين عوارض ارتفاع گرفتگي از قبيل ضعف، كم اشتهايي و سردرد بروز مي‌كند. كم و كاستي‌ اين عوارض بستگي به افراد دارد. در همين لاسا نمونه‌هايي بوده است كه بعضي‌ها را بعد از پياده شدن از هواپيما بعلت نشان دادن عوارض شديد ارتفاع گرفتگي، دوباره سوار هواپيما كرده و برگردانده‌اند. گفته مي‌شود سالي يك توريست بخاطر ارتفاع‌گرفتگي در تبت مي‌ميرد. شب اول ورودمان من خيلي سر درد داشتم ولي الهه حالش خوب بود. هواي اينجا بي‌اندازه خشك است و گلوي آدم هميشه مي‌سوزد. يكبار رخت‌هاي شسته‌مان را فراموش كرديم پهن كنيم و بعد از چند ساعت ديدم همانطور مچاله شده و در گوشة حمام خشك شده‌اند. من و الهه هر دو يك احساس ضعف داريم كه يقيناً بخاطر ارتفاع بالاي لاساست.

معبدي كه امروز بازديد مي‌كنيم نزديك 1000 سال عمر دارد و داراي صدها اطاق براي اقامت موبدهاست. قبل از انقلاب فرهنگي نزديك 10000 موبد در اين محل زندگي مي‌كردند ولي اكنون فقط حدود 600 نفر ساكن دارد. خانواده‌هاي تبتي آرزو دارند كه يك عضو از خانواده‌شان موبد بودائي شود. بهمين دليل تعداد موبدان به نسبت جمعيت بسيار زياد بود. اما اين وضع اكنون تغيير كرده و با قطع استقلال مالي معابد و تبديل كردن موبدها به حقوق بگيران دولتي، كنترل تعداد و نحوة‌اقامت و غيره همه به دست دولت افتاده است. معبد امروزي نيز همچون جوهانگ پر از مجسمه‌هاي بوداست. گرفتن عكس و فیلم از داخل غرفه‌ها 20 ين هزينه دارد. به منظور ثبت مدركي از داخل معابد، من 20 ين داده و فيلم و عکس مفصلی  مي‌گيرم.  اين معبد اين روزها خيلي سوت و كور است ولي تصور اينكه روزي روزگاري ده هزار موبد در اين معبد زندگي مي‌كردند  دشوار نیست. خيلي بزرگ و جاداراست، با سالن‌هاي متعددي براي گردهمايي. ديدن اين تالارهاي سرخ رنگ مرا به ياد فيلم Kundor مي‌اندازد. چه بازسازي استادانه‌اي انجام داده بودند. با قدم زدن در اين تالارهاي خالي من به راحتي صحنه‌هاي فيلم را به ياد مي‌آورم كه در زمان دالاي‌لاما در اين تالارها چه هنگامه‌اي بود و چگونه نبض تبت در اين اماكن مي‌تپيد. امروز اينجا به موزه‌اي تبديل شده است بي‌روح.چه میدانم.« شايد كه چو وابيني    خير تو در اين باشد».

بعدازظهر به قصر تابستاني دالاي لاما مي‌رويم. اينجا همانجايي است كه در 1959 دالاي‌لاماي چهاردهم از لاسا فرار كرد. باغي بود بزرگ و پر درخت، راهنماي ما ادعا مي‌كرد كه اينجا قبلاً‌خيلي قشنگ‌تر بوده ولي مقامات چيني ديگر اهميتي به آن نداده و درخت‌ها رو به خشكي و علف ها رو به آبادي است.

اطاق كار و زندگي دالاي‌لاما به همان شكل خود باقي مانده و چند تابلوي زيباي نقاشي نيز كه به دالاي‌لاما هديه شده بود، هنوز بر ديوار بود. محيط اينجا نيز بسيار سرد و مرده است  و در محوطة‌آن بجز تعدادي توريست، کس ديگري نيست. كمي در محوطه قدم مي‌زنيم. شبيه باغ‌هاي اطراف تبريز است با تبريزي‌هاي بلند و درختان كوهستاني.

به هنگام بازگشت، از راهنمايمان مي‌خواهيم كه ما را در یک مكان عمومي يا پارک پياده كند تا خودمان قدم زنان به هتلمان بازگرديم.(از معابد خسته شده ایم و انسانمان آرزوست). او ما را در پاركي در سر راهمان به هتل پياده مي‌كند. پارك زيبايي است پشت پوتالا، با يك درياچة كوچك و درختان بلند و پرشاخ و برگ. فصل پاييز است و رنگ برگ‌ها برگشته و تعداد زيادي نیز زمين را پوشانده و رنگین کرده. براي ما كه سال‌هاست پائيز كوهستاني نديده‌ايم هم تازگي دارد هم بسیار زیباست. بيشتر آدم‌ها چيني هستند، اما در گوشة ديگر پارك و درست پاي ديوار پوتالا چند خانوادة ‌تبتي بساط خود را پهن كرده و مشغول تخته‌بازي و نوشيدن هستند. به ما دست تكان مي‌دهند و با ما خيلي مهربانند.

قدم زنان از پارك عازم هتلمان مي‌شويم. در راه به يك فروشگاه دولتي سر مي‌زنيم. چقدر قيمت‌ها بالاست. قيمت‌ها حدود نصف استرالياست كه با چپاندن آنها مي‌شود همان قيمت استراليا. بدبختي اينجاست كه چاپيدن توريست‌ها هيچ قبحي ندارد. هر كه بيشتر بچاپد زرنگتر است.

در خيابان خيلي زود به مشكل توالت برخورد مي‌كنيم. الهه بايد هر نيم ساعت به توالت برود لذا تمام مدت در حال توالت جويي هستيم. ما خيلي از وضعيت توالت‌هاي تبت شنيده بوديم ولي شنيدن كي بود مانند ديدن! در هتل كه توالت فرنگي داريم و غمي نيست. اولين باري كه به توالت عمومي رفتيم در پوتالا بود. توالت‌هاي آنجا به معناي واقعي كلمه عمومي است. در نگاه اول باور كردني نيست. يك محوطة بزرگ چوبي با يك سري شكاف  و يك چوب  Tشكل در مقابلشان، تا به هنگام نشستن و زور زدن دست آويزي باشد. همين. نه ديواري نه حايلي، هيچ. وقتي وارد توالت مي‌شوي افراد را در موقعيت های‌ مختلف دفع ضايعات خود مي‌بيني. يك مخزن بزرگ آب هم در گوشه هست كه با كاسه گرفته و خود را مي‌شوئي. وقتي الهه از توالت درآمد شوكه بود. ديديم حيف است اين قسمت ديدني پوتالا ضبط نشود. لذا هنگامي كه هيچكس نبود رفته و فيلم گرفتم. توالت پارك وضعش بهتر بود و يك ديوار كوچك حايل داشت. بعدها ديديم همة‌توالت‌هاي چيني اين سان است. توالت‌هاي امثال پوتالا را- كه توالت‌هاي سنتي تبت است- بر روي يك مخزن بزرگ مي‌سازند و اين مخزن را وقتي پر مي‌شود خالي مي‌كنند.

در كتاب lonely Planet خاطرة يك دختر آمريكايي را خوانده‌ام كه شب هنگام خواسته وارد يك توالت تبتي شود. او اشتباهي درب مخزن را باز كرده و قدم گذاشتن همان و درون مخزن گُه فرو رفتن همان. بيچاره با آن وضعيت وحشتناك بيرون آمده و همه از ديدنش خشكشان زده است. به ناچار در محوطة‌باز و با آب سرد خود را شسته و مقداري هم قرص ضد كرم مي‌خورد. زيرا چند قُلپ هم ميل فرموده بودند.

وقتي داستان مفصل اين دختر بيچاره را براي اولين بار خواندم چند روز حالم بهم می خورد.


 

 

 

 

روز نوزدهم             لاسا

 صبح وقتي از خواب بيدار مي‌شويم، مي‌بينم باران مي‌آيد. بيرون روي كوه‌هاي اطراف نیز برف نشسته است. خيلي مي‌چسبد. نمي‌دانم چرا ديدن برف شادي‌آور است. ما كه 12 سال است برف نديده‌ايم ولي يادم مي‌آيد هميشه، آمدن برف با تغيير روحيه‌ام همراه بوده است. شايد آن تغيير شديد و ناگهاني پيرامون آدم، چنين شعفي ايجاد مي‌كند.

امروز روز تعطيل عمومي است و آخرين روز اقامت ما در لاسا. راهنماي ما آمده تا ما را به يك معبد زنان ببرد. معبد در كوچه پس‌كوچه‌هاي پشت معبد بزرگ جوهانگ قرار دارد. از هتل 30 دقيقه پياده راه است. الهه بدجوري سرماخورده است و تمام شب از دست گلودرد مي‌نالید.  به الهه مي‌گويم خانه باش و بخواب اما روحية‌فضولي‌اش بر نياز استراحتش مي‌چربد.

صبح زود ساعت 9 در آنجا هستيم. بله ساعت 9 صبح ، صبح زود تلقي مي‌شود. زيرا چين علي‌رغم وسعت بسيارش فقط يك ساعت دارد و آن هم ساعت پايتختش پكن مي‌باشد. براي همين طلوع آفتاب در لاسا ساعت 8 مي‌باشد و غروب هم حدود 8 بعدازظهر.‌ جالب اينجاست كه ساعات مدارس و ادارات هم مثل پكن مي‌باشد. ساعت 5/6 صبح در تاريكي محض، بچه‌ها را مي‌بيني كه دارند به مدرسه مي‌روند. وقتي پرسيدم چرا اينقدر زود؟ فهميدم كه بچه‌هاي دبستان روزي 12 ساعت درس دارند. زيرا هم چيني ياد مي‌گيرند و هم تبتي آن هم به روش سخت كوشانة‌ چيني.

باري وقتي به معبد مي‌رسيم اول صبح است و موبدان در حال دعا. زنان موبد همچون مردان، موهاي خود را از ته مي‌تراشند. راستش تشخيص مرد و زن بسيار مشكل است. ديدن دختران جوان سر تراشيده در آن حجره‌هاي متحجر، واقعاً‌كه دلخراش است . بعد از دعا خواني، محيط دوستانه‌تري ايجاد شده و الهه رفته و خيلي با آنها گرم مي‌گيرد. ساختمان معبد شبيه ساختمان‌هاي قديمي تهران است. يك نكتة جالب، مقايسة تميزي و كثيفي معابد مردان و زنان بود.اين معبد در مقايسه با معابد ديگري كه ديده بوديم بسي تميزتر و مرتب‌تر بود. موبدان بودائي اجازة ‌ازدواج نداشته و به همين دليل كاملاً از هم جدا نگه داشته مي‌شوند.

 به هنگام خداحافظي، يك دختر موبد جوان يك حلقه دعاي بودائي به الهه هديه مي‌دهد.ما معبد زنان را با قلبي آكنده از تأثر و تأسف ترك مي‌كنيم.

راهنماي ما سپس ما را به خانه خواهر خود برد. «داوو» (به معني ماه) راهنماي ما، جواني است تبتي حدود 30 ساله. در 18-17 سالگي از مرز نپال به هندوستان فرار كرده و در درم‌سرا جائي كه دالاي‌لاما حكومت موقت خود را دارد، مدت 6-5 سال مجاني درس خوانده است و سپس به تبت باز ‌گشته است. او را 6 ماهي به زندان مي‌اندازند ولي بعداً بخاطر دانستن زبان انگليسي به عنوان راهنما استخدام مي‌شود. خيلي از چيني‌ها بدش مي‌آيد و آشكارا با ما از مظالم آنها سخن مي‌گويد.

خانه خواهر داوو در يك معبد  مخروبه قرار دارد. خانه كه چه عرض كنم اتاقي بيش نبود ولي بسيار تميز و مرتب. خواهرش برايمان چاي درست مي‌كند. چاي درست كردن آنها هم جالب است. مقداري چاي خشك در ليوانت ريخته و سپس آب جوش مي‌ريزند. وقتي اولي را خوردي دوباره روي آن آب جوش مي‌ريزند. خوردن اين طرز چاي با توجه به خطر توالت رفتن بسيار دل و جرأت مي‌خواهد. يك چاي مسلماني هم برايمان درست مي‌كند. چاي مسلماني كه در بسته‌هايي به همين نام فروخته مي‌شود تركيبي از چاي خشك، نبات، آلوي خشك و امثالهم است. آنرا در ليوان ريخته و به همان نحوه گفته شده چند بار مي‌نوشي. يك بسته چاي مسلماني هم به ما هديه مي‌دهد. داوو مي‌گويد شوهر خواهرش نقاش است و يك پسرش را هم به كمك داوو به  هندوستان فرستاده تااو هم پيش «آقا» درس بخواند. من، داوو و خواهرش را كنار پنجره نشانده و يك عكس قشنگ از آنها مي‌گيرم.

از خانة‌ خواهر داوو پياده عازم هتلمان مي‌شويم. از چاي مسلماني خيلي خوشمان آمده و از مغازه‌هاي مسلمان چند تا بعنوان سوغاتي مي‌خريم.

 اقليت مسلمان ساكن تبت همه چيني بوده و از غرب آن كشور به تبت آمده‌اند. زنان با يك سربند سرهاي خود را پوشانده و مردان عرق‌چين به سر دارند. جالب اينجاست كه راهنماي ما مي‌گفت در دوران انقلاب فرهنگي، تعدادي از مجسمه‌هاي بودا را در مساجد پنهان كرده بودند!

آخرين بعدازظهر خود را در لاسا، در رختخواب به صرف چاي مسلماني
(15-10 تا) نوشتن، خواندن و توالت رفتن مي‌گذرانم. هوا چندين درجه سردتر است و ما در زير پتو تشريف داريم.

غروب به رستوران محبوب تبتي خود مي‌رويم. رستوران TASHI چيزي شبيه قهوه‌خانه‌هاي ماست، با دهها زن كه غذا مي‌پزند و سرو مي‌كنند. كيفيت غذا عالي است و قيمت‌ها كه بهتر از كيفيت غذا و محيط آن بهتر از هر دو. پاتوق محبوب توريست‌هاست. همه كيپ هم نشسته و خاطرات سفر تعريف مي‌كنند. متاسفانه در لاسا تماس زيادي با جهانگردان ديگر نداشتيم. علتش هم معلوم است بخاطر ماهيت توري سفرمان و داشتن ماشين و راهنما، باعث شد كه ارتباطمان با اطرافيان، كمتر از نپال باشد. بر روي ديوار رستوران نقاشي‌هاي چند زن تبتي است. يكي از آنها خيلي شبيه يكي از خدمه است. ظاهراً مسافر نقاشي چهره او را روي ديوار كشيده است.

رستوران TASHI پايان شيريني براي سفر تبت ما بود.

سفر تبت تجربه‌اي جالب ولی بسيار پرهزينه بود.  اينجا از آن جاهاست كه کمتر  امكان آمدنش را داري. دنيايي دور از همه چيز و همه جا. فردا عازم كونمينگ هستيم.

        خداحافظ تبت، سلام چين