بهار در تهران

 

           بهار بیشک در همه جا زیباست و تهران برای زیبا شدن بیش از هر جای دیگر، به بهار احتیاج دارد. تهران، شبیه آدم هایی است که فقط در جوانی، بر و رویی دارند و به محض پا به سن گذاشتن، از ریخت و قیافه می افتند. بهار، جوانی تهران است که  خوشبختانه هر سال تکرار می شود!

زمستان بود که بعد از سالها به تهران باز می گشتم. برای بسیاری از خارجه نشینها – که معمولاً بنا به سلیقه بالای ملی، در زیباترین شهرهای دنیا زندگی می کنند- اولین تصویر تهران، تصویر خوشایندی نیست. شهری سیمانی،  بی رنگ  و بی قواره. آدم باید زمستان در تهران باشد تا بفهمد چند نوع  رنگ خاکستری وجود دارد. با ساختمان هایی ناهمگون و بد قواره، برج های بیست طبقه در کنار  خانه های دو طبقه! وهمه هم بلااستثناء خاکستری. گویی جواز های ساختمانی را در توبره ای انداخته و بنا به قرعه، به کسی داده اند و تنها شرطشان  این بوده که از هیچ رنگی به غیر از خاکستری، استفاده نکنند. برای من آن روز، تهران زشت ترین پایتخت دنیا آمد.

این روزها، تهران در بهار و در دربند، تصویر دیگری دارد. از  «پس قلعه» می آمدیم که از سر کنجکاوی ، پرس و جوی خانه ای کوچک را از بنگاه معاملات ملکی می کنیم و تا بفهمیم چه شد چه نشد، می بینیم صاحب خانه ای کلنگی در قلب دِه دربند شده ایم! با فرچه ای و چندین جعبه رنگ، تا تلافی بی رنگی تهران را در آورده باشیم. به همین سادگی .

برای منی که دوران کودکی خود را در محله های بی هویت بساز و بفروشی غرب تهران گذرانده ام، دربند، حال و هوای دیگری دارد. اینجا شاید آخرین بازمانده های تهران قدیم را بتوان دید. برای ساکنان قدیمی دربند و محله های مجاورش، زندگی در جایی دیگر سخت دشوار است. اکثریت آنان، سالهاست که در آنجا زندگی می کنند و حاظر نیستند به جای دیگری کوچ کنند. نه سرما ونه صدها پله اش، قادر نیست اینان را از جایشان تکان دهد.

باید از خارج آمده باشی تا قدر این چیزها را بدانی. وگرنه، تو هم  زندگی در یکی از آن آپارتمانهای خاکستری را به خانه ای کلنگی در کوچه ای بن بست در محله ای روستایی، ترجیح می دادی. باید از جایی دور آمده باشی که همسایگی مشدعلی را با آن صفای روستایی اش درک کنی. وگرنه کلاست پایین می آمد و خجالت می کشی دوست و آشنا را به آنجا ببری و شوهر خوب برای دخترت پیدا کنی! باید آنقدر کوچه ها و خیابانهای عریض دیده باشی که از کوچه های  شش متری که ماشین نمی تواند از آن عبور کند و می توان در آنها گم شوی،  لذت ببری. از دیوارهای آجری قدیمی و بقالی های کوچک بیرون آمده از دیوار خانه ها و خیلی چیزهای دیگری که پیشرفت(!) نکرده است. اگر چه ندانی که یکماه بعد که می خواهی به خارج بازگردی با این خانه چه خواهی کرد.

 

شمال تهران را باید منطقه آزاد اعلام کرد. چیزی مثل جزیره کیش! کم کم، هیچ چیز اینجا، شبیه هیچ جای دیگر ایران نیست. اگر یک خبرنگار خارجی را به ایران دعوت کرده و او را فقط در شمال شهر تهران بگردانی ، خدا می داند چه تصویری از ایران خواهد داد. اینهمه پول از کجا آمده است؟ یعنی  ایران اینقدر ثروتمند شده  یا فقط وضع شمال شهری ها اینقدر خوب شده است؟ اینهمه تجمل، اینهمه بریز و بپاش ! خانه های چند میلیاردی، ماشینهای چند میلیونی،  چه خبر شده؟ در این جزیره شمال شهر چه می گذرد؟

 

از نمایشگاه کتاب می آیم با یک بندیل بزرگ  در آغوشم. مثل بیشتر مواقع در یک ماشین کرایه نشسته ام. از تاکسی های تلفنی خوشم نمی آید. اینان ، همچون کارکنان هتل های گرانقیمت که همیشه با آدم های پولدار سر و کار دارند، اخلاقیات خاص خود را پیدا کرده اند. اگرچه تاکسی تلفنی و بطور کل، حمل و نقل درایران ، گران نیست و همه ، کم و بیش از پس خرجش بر می آیند؛ اما رانندگان تاکسی تلفنی، دریچه خوبی برای شناخت مردم ایران نیستند. اینان برای خوش آمد مسافرانشان هر چه بگویی تایید می کنند و خودشان نیز به اجبار به این شغل کشیده شده اند. اکثراً یا جوانان یا بازنشستگان بیکار می باشند. هویت اجتماعی ندارند و پا در هوایند. برای تماس واقعی با مردم، بهترین وسیله، تاکسی و ماشینهای مسافرکشی است. اینجاست که مسائل مردم مطرح و حل می شود! اگرچه تاکسی ها هم آن شور و  حال گذشته را نداشته و گوئی مردم از شکوه کردن در تاکسی ها خسته شده اند.

با کوله باری از کتاب نشسته ام و به یکی از همان مسیرهای مستقیم می روم. پیرمردی دست تکان داده و در کنار من سوار می شود. قیافه اش به بناهای قدیمی می خورد. از آنان که با پوست همچون چرمشان ، نشان از سالها کار در زیر آفتاب دارند و تو هر آن انتظار داری چپقی از جیبشان در آورده و چاق کنند. عرق کرده است ونفس نفس می زند . با لهجه خراسانی می گوید که راه دوری را پیاده آمده. یک دویست تومانی در آورده و پیشاپیش به راننده می دهد. می گوید ، همش همینقدر پول دارد و اگر کافی نیست،  تا هرجا که می شود او را ببرد . راننده نگاهی در آینه کرده و می گوید : قابلی ندارد و پول را می گیرد. پیرمرد زیر لب با خودش حرف می زند و هر از گاهی آهی می کشد و خدایا شکرتی می گوید. از راننده می پرسد : از آنجایی که پیاده می شود تا جاده قدیم چقدر راه است؟ راننده می گوید: راه پیاده نیست پدر جان، باید تاکسی بگیری. میگوید چاره ای ندارد و پیاده باید برود. راننده می گوید: پول تاکسی نداری؟ میگوید: دست روی دلم نگذار آقا، چه دارم که پول تاکسی داشته باشم. این را میگوید و ساکت می شود. من که در کنارش نشسته ام احساس غریبی پیدا می کنم. عرق سردی بر پشتم می نشیند و نمیدانم چه کنم. سالهاست که چنین چیزی ندیده ام. سالهاست که در سرزمینی زندگی می کنم که کسی به نان شب محتاج نیست وهمه از حداقل زندگی برخوردار هستند. سالهاست که کسی حسرت لقمه نانی را که در دهان می گذارم وسقفی را که بر بالای سر دارم را نخورده است.

 با خجالت یک هزارتومانی  ( فقط هزار تومان!) در آورده و آرام، طوری که کسی نبیند در دستش می گذارم. دستم را پس می زند و می گوید نه آقا. بدون اینکه حرفی بزنم در جیبش می گذارم. گریه اش می گیرد و چشمان من نیز گرم می شود. همه بدون اینکه حرفی بزنیم نشسته ایم . شاید همگی خجالت می کشیم از پیرمردی که بعد از یک عمر کار کردن، اینچنین در مانده و بیچاره است. شاید همه فکر می کنیم :

در چار چار زمستان

من دیدم او نیز می دید

آن ژنده پوش جوان را که ناگاه

صرع دروغینش از پا در انداخت،

یکچند نقش زمین بود

آنگاه

غلت دروغینش افکند در جوی،

جویی که لای و لجنهای آن راستین بود؛

و آنگاه دیدیم - با وحشت-

خون، راستی خون گلگون،

خونی که از گوشه ابروی مرد

لای و لجن را بجای خدا و خداوند

آلوده وحشت و شرم می کرد

.  .  .  .  .  . 

و آن رهروان را که یک لحظه می ایستادند

یا با نگاهی بر او می گذشتند

یا سکه ای بر زمین می نهادند.

دیدیم و با هم شنیدیم

آن مردکی را که می گفت و می رفت:« این بازی اوست .»

وآن دیگری که می رفت و می گفت « این کار هر روزی اوست.»*

.  .  .  .  .  .  .  .  .  . 

 وقتی پیرمرد پیاده می شود راننده تاکسی، دویست تومان او را پس داده و می گوید: پدر جان این را به راننده بعدی بده. پیرمرد با خجالت پولش را پس می گیرد و دعای خیرش می کند. راننده رویش را به من کرده و میگوید: تف به این زندگی!

 

* شعری از اخوان ثالث                                             تابستان 2005  تهران