آه! تفلیس

 

             وقتی از مرز ترکیه وارد گرجستان می شویم انگار وارد دنیای دیگری شده ایم. این را خیلی زود می شود فهمید؛ از ظاهر اولین دکه هایی که در اینور مرز پراکنده شده اند، ازخط عجیب و غریب  تابلوهای مغازه ها و اجناسی که نمی شناسی، از زبانی که بلد نیستی و پول مملکتی که نداری. همه چیز غریب، همه چیز عجیب.

ترکیه مثل کشور دوم ما بود. یک ماهی که در آنجا بودیم هیچ مشکلی نداشتیم. هم زبان مردم را می فهمیدیم، هم فرهنگشان را می شناختیم و هم  قیمت ها را یاد گرفته بودیم. طرابوزان آخرین شهری بود که در ترکیه گذراندیم. طرابوزان تاریخی. شهری که بندرگاهش برای سالیان سال  دروازه اروپا محسوب می شد و بازارهای  پررونق و رنگارنگش چشمان ناصر خسرو را در هزار سال پیش خیره کرده بود. طرابوزان خفته در کنار دریای سیاه ( که اصلاً سیاه نیست ومثل همه دریا های دنیا آبی آبی است) و ساخته شده در شیب تند کوههای مجاورش.

 طرابوزان  دروازه گرجستان است. از این جا تا مرز، سه ساعتی بیشتر نیست . بندر طرابوزان نقش تاریخی – تجاری  خود را بعنوان« دروازه قفقاز بسوی غرب» را باز یافته و هر روز نقش بیشتری در رابطه اقتصادی بین ترکیه و جمهوری های شوروی سابق بازی می کند.  در این جا نیز رونق بازار ترکیه اشکار است و اتوبان جدیدی در حال احداث. این روزها ترکیه چهار نعل می تازد.

        در سالهای اخیر طرابوزان به اولین پایگاه زنان روسپی  روسی و گرجی تبدیل شده بود. ظاهراً شهر پر بود از این قماش  زنان بلوند  که اصطلاحاً  « ناتاشا » نامیده می شدند.  این روزها با بهتر شدن اوضاع اقتصادی روسیه و جمهوری های سابقش، تعداد  این قماش به طرز چشم گیری کاهش یافته . نزدیکی به مرز باعث شده که گرجستان یک کنسولگری نیز این شهر داشته باشد که ویزا صادر می کند. ما خوشبختانه ویزایمان را در آنکارا گرفته و از این نظر راحتیم.

    راستش آمدن  گرجستانمان خیلی عشقی بود.  در آنکارا دنبال ویزای سوریه بودیم تا به دمشق رفته و از آنجا به ارمنستان پرواز کنیم. وقتی دخترک کارمند سفارت هزار مانع برایمان آفرید و هی سنگ جلوی پایمان انداخت ، بالا خره کفرم در آمد و در اوج عصبانیت گفتم که ما اصلاً از خیر دیدن سرزمین شما گذشته و می رویم پولمان را جای دیگری  خرج می کنیم. از سفارت سوریه خارج شده و وارد چند ساختمان آنطرف تر شدیم که سفارت گرجستان باشد، در عرض یک ساعت ویزایمان صادر شد و همانجا نیز فهمیدیم که ما فقط نیستیم که می خواهیم به گرجستان برویم ، آقای بوش نیز به همین فکر افتاده و همین روزها قرار است به تفلیس برود، لذا مسائل امنیتی در اولویت دولت است و به ما پیشنهاد کرد با پاسپورت استرالیائیمان سفر کنیم. پیشنهادی که پدر ما را در مرز ترکیه درآورد. چرا که ما  با پاسپورت ایرانی وارد ترکیه شده بودیم و حالا موقع خروج ،  ویزایمان  در پاسپورت استرالیائیمان بود.   به هر بدبخبی بود از مرز گذشتیم و اکنون در اینور مرز در یک کافه ای نشسته ، آبجویی می نوشیم و فکر میکنیم عجب غریبیم!

از این جا باید به «  باتومی» » دومین شهر گرجستان رفت. « باتومی» همین نزدیکی هاست و بیست، سی کیلومتری بیشتر فاصله ندارد. دنبال تاکسی هستیم که نمی یابیم. همه ماشین شخصی هستند و از سوار ماشین شخصی شدن می ترسیم. اما ظاهراً چاره ای نیست. چیزی بنام تاکسی رسمی  دیده نمی شود. ماشین کرایه ای را که  دختری  در کنار راننده جوان آن  نشسته است انتخاب میکنیم  . اینطوری قابل اطمینان تر به نظر می آید. اما او به وقت حرکت پیاده شده و جایش را به مردی میانسال می دهد.

 

وقتی در جاده خلوت بسوی« باتومی» می رویم ، به همه چیز مشکوکیم و حسابی هشیار- در ترکیه خیلی چشمان را از جاده های گرجستان ترسانده اند- آن دو با آن قیافه های مشکوکشان ، تمام مدت با همدیگر گرجی حرف می زنند وما چیزی از موضوع  صحبتشان نمی فهمیم.   وقتی  ناگهان در وسط راه ایستاده و دو تائی پیاده می شوند و به پشت ماشین می روند،  به شدت مشکوک شده  و حسابی ترسمان می گیرد ولی وقتی می بینیم با یک ظرف چهار لیتری مشغول بنزین زدن هستند آرام گرفته و به ارزش بنزین در مملکت فقیری مثل گرجستان پی می بریم. نگران هستیم در حالی که می دانیم نباید باشیم. به این جور چیزها عادت داریم و بارها برایمان ثابت شده است که همه نگرانیهایمان بی مورد بوده است. چنان که این بار هم بود. پسرک راننده کمی انگیسی بلد بود؛ آنقدر که ما را به هتلی که خودمان از روی کتاب راهنما پیدا کرده ایم ببرد و ده دلارش را بگیرد. در گرجستان یا باید روسی  دانست یا گرجی وگرنه کلاهت پس معرکه هست.

اولین تصویری که از باتومی می بینیم بطور مودبانه « نامطلوب »  و بطور رک «وحشتناک»  است. من به این اولین تصویرها خیلی اعتقاد دارم ؛ چرا که به مرور زمان  آدم به پیراموش عادت کرده و آن نگاه غریبه را از دست می دهد. اگر آدم سعی کند اولین تصویر، اولین برخورد و اولین برداشتش را فراموش نکند همیشه معیاری خواهد داشت که این مکان یا این شخص در اولین نگاه چه اثری بر روی یک غریبه می گذارد. برای  ما اولین اثر باتومی وحشتناک بود.

طبیعت اینجا فوق العاده زیباست ،سبز وخرم. درواقع سی درصد گرجستان پوشیده از جنگل است. باتومی بندری است در کنار دریا با چشم انداز کوههایی سبز در آنسوی آب. اینها همه خوب است تا وقتی که تو سرت را برنگردانده و شهر را ندیده ای.

شهر چیزی نیست مگر ساختمانهای سیمانی مسکونی که گویی صدها سال است در آن زندگی کرده اند بی آنکه دستی به سر و رویش کشیده باشند. هرواحدی، ابتکاری زشت برای باز کردن فضای زندگیش زده است. بالکن ها یا انباری های رو به خیابان هستند یا اطاقی اضافی درست شده از آت و آشغال. خیابانهای آسفالتی که می بینی ، پرند از چاله چوله و مغازه های تک و توکی که می بینی  سوراخ هایی تاریکند که چیز چندانی برای فروش ندارند. در عوض خیل دست فروش هاست که پیاده روها را اشغال کرده، با محصولاتی دست اول یا دوم که باورت نمی شود،  اینها را  هم می شود خرید و فروش کرد. ماشینها هم انعکاس جامعه امروزی جمهوری های سابق شوروی است. خیل لاداهای درب و داغان با تک و توک بنزهای آخرین مدل!

چند ساعتی در خیابانها قدم زده و به محلات مختلف سر می زنیم. هر چه  از مرکز شهر دور می شویم ، وضع خراب تر می شود. خیابانهای آسفالت، جایشان را به کوچه های خاکی می دهند و مجتمع ها، بزرگتر، زشت تر و پر جمعیت تر می شوند؛ با خیل دختران و پسران جوان که جایی ندارند بروند و در کوچه ها علافند.

نزدیکی های غروب احساس نا امنی می کنیم.( مخصوصاً از دسته های جوانان که گپه گپه در اینجا و آنجا می پلکند) با هزار لال بازی ، ماشینی پیدا می کنیم که ما را به مرکز شهر ببرد. در اینجا  دست فروش ها غوغا می کنند. گوئی از هر پنج نفر ساکن باتومی یکی دست فروشی می کند. چندین مغازه کنار هم را نیز می بینیم که تعداد زیادی ماشین «جک پات» دارند و  سرشان حسابی شلوغ است. حتا ماشین های جک پات را در کنار خیابانها می بینی و خیل عظیمی که بلیط های بخت آزمایی می فروشند. ظاهراً همه این بساط قماربازی   نتیجه سرمایه گذاریهای یک میلیونر گرجی-آمریکایی است . در عوض هیچ جاییکه بشود یک لقمه غذا خورد پیدا نمی کنیم. نا امید و گشنه ، به سوی هتلمان براه می افتیم.

با تاریک شدن هوا، شهر هم در تاریکی فرو رفته و بغیر از نور ماشین ها و تک و توک مغازه ها ، نور دیگری به چشم نمی خورد. « باتومی»  شبیه شهری جنگ زده است  (در واقع بسیاری پناهنده جنگ داخلی هم در آن زندگی می کنند). گوئی پناهندگان، این شهر را تسخیر کرده وهرگز آنرا ترک نکرده اند. وقعی نیزبه آن نگذاشته

اند، چرا که نه شهرشان بوده ، نه خانه اشان.

 

بندر «باتومی» اگرچه از ایران بسیار دور است، اما اینجا، برای چند قرن،  نقش « دروازه اروپا » را برای ایران بازی  کرده است. در زمان قاجاریه که پای ایرانیان کم کم به اروپا باز می شود، تنها راه رسیدن به غرب، گذشتن از آذربایجان، قفقاز، تفلیس و بالاخره نشستن در کشتی در باتومی ، طی دریای سیاه و رسیدن به استانبول و آنگاه  بلغارستان و اروپا بود. شاهان قاجار درطی چندین سفر فرنگ خود ، همین مسیر را طی کردند، آنسان که صدها ایرانی دیگر. بیهوده نبود که اولین افکار روشنگری و مشروطیت از قفقاز و آذربایجان سر زده است. اینان اولین ایرانیانی بودند که با اروپا تماس داشته و با فرهنگ و فلسفه و سیاست غرب آشنایی پیدا می کنند.

    قبل از دیدن «باتومی» می خواستیم دو روزی در آنجا بمانیم ولی ظاهر شهر چنان به ذوقمان زد که تصمیم می گیریم فردا با قطار، اینجا را به مقصد تفلیس ترک کنیم. الان فکر می کنم کاش مانده  و این تصویر وحشتناک را از ذهنمان زدوده  بودیم. شاید آنقدر ها هم بد نبود و یکی دو روز باید می گذشت تا به آن عادت کنیم ، شاید هم همه اش تقصیر ترکیه بود که انتظار ما را بالا برده بود و مقایسه ایندو کشور اینچنین تو ذوقمان زده بود. بهر حال  درست یا غلط ، روز بعد قطار گرفته و بسوی تفلیس براه می افتیم.

 

مسیر 9 ساعته ما از باتومی به تفلیس، مسیری است  سراسر سبز و زیبا. ایالت «آدجیو» که ما از میان آن می گذریم سرسبز ترین ایالت گرجستان است. بهار است و برگهانی تازه سبز شده ، جنگل ها را سبز تر و طبیعت را شاداب تر کرده است. در مسیرمان از شهر « گوری» می گذریم. « گوری » زادگاه استالین است. اینجا شاید تنها شهر دنیاست که مجسمه استالین هنوز برپاست و محبوبیتش  برجا. این را خوانده ام و خودم ندیده ام. آنچه دیدم ، تابلوی بزرگ استالین بود در ایستگاه قطار.همان عکس مشهورش در یونیفورم سبز نظامی.

هر چه به تفلیس نزدیک تر می شویم آبادی ها بیشتر و هیجان ما افزون تر می شود. چرایش را واقعاً نمیدانم . تا اینجا که گرجستان همان قدر برایم دور است که سرزمینی در آنسوی سیبری . باید حافظه تاریخی در کار باشد. آنهم حافطه تاریخی مشروطیت.

 

تفلیس آشناست چرا که روزنامه ملانصرالدین در آن چاپ می شد . تفلیس آشناست چرا که روشنگران صدر مشروطیت از قبیل آخوندوف و طالب اف و مراغه ای و امثالهم در آن  ساکن بودند . در آن دوران ، تفلیس مرکز اقتصادی و فرهنگی قفقاز بود، نقشی که مدت هاست  دیگر ندارد.

 در زمان ناصرالدین شاه ، بعلت وخامت اوضاع مالی ایران و بخصوص آذربایجان، خیل عظیمی از مردم این دیار به جستجوی کار و تجارت به سوی باکو و  قفقاز راهی می شدند. روشنفکران ایرانی ساکن قفقاز- که همگی از تجار آذربایجانی بودند- با مشاهده وضعیت اسفناک این ایرانیان از یکطرف و آشنایی با مبانی دموکراسی از طرف دیگر، به حرکت در آمده و اولین جرقه های روشنگری را از تفلیس بر می افروزند. سیاحت نامه اسحق بیک نوشته زین العابدین مراغه ای شرح مفصلی از وضعیت اسفناک ایرانیان در « باتومی » و تفلیس دارد. او از  وضعیت  نزدیک چهار هزار نفر ایرانی در « باتومی »  و همین تعداد در تفلیس می نویسد که چگونه به فعلگی مشغول بوده و در نهایت فقر و بدبختی زندگی می کنند. طالبوف و آخوندوف نیز هردو ساکن تفلیس بوده و شاهدان عینی وضعیت ناگوار ایرانیان مهاجر . آثار ادبی و انتقادی این سه تن را،  جزو اولین عوامل بیداری ایرانیان و شروع نهضت روشنگری می دانند که در نهایت به انقلاب مشروطه منتهی می شود. 

 

ایستگاه قطار تفلیس همانطور که انتظار داشتیم ،قدیمی، بزرگ و پر ازدحام بود. خوشبختانه بعلت نبود چیزی بنام صنعت توریسم، کسی با آدم کاری ندارد و در ایستگاه قطار، عده ای منتظر نیستند تا از گردنت آویزان شوند و بخواهند اینور و آنورت بکشند ( آنگونه که در هند میکنند و آدم را از کرده خود پشیمان ). مثل آدم بیرون آمده و از خیل تاکسی ها،  یکی را انتخاب کرده و با زبان بی زبانی  خیابانی را که درمرکز شهر قرار داشته و هتل مورد نظر ما در آنجا قرار دارد ، حالیش می کنیم. می دانیم که بزرگترین مشکل ما در قفقاز هتل ها خواهند بود. چرا که هتل کم است و در نتیجه گران. متوسط  قیمت اطاق در هتلی که بشود در آن سر کرد، 50 دلار است.آنهم نه یک جای لوکس و شیک ، فقط تمیز و امن.

 به محض اینکه تاکسی از هیاهو و ازدحام ایستگاه قطار بیرون می آید و به داخل شهر وارد می شود، در همان  نگاه اول عاشق تفلیس می شویم.همین بس که گفته شود شخصیت از سر وروی این شهر می بارد. بعد از دیدن «باتومی» اینجا به بهشت می ماند. ما که انتظار دیدن یک « باتومی » بزرگتر را داشتیم براستی که ذوق زده می شویم. خیابانهای سنگفرش مرکز شهر و ساختمانهای سنگی قدیمی که بازسازی شده و نونوار شده اند، براستی که زیبایند. در مقایسه با « باتومی » که  فقر از سر و رویش می بارید، تفلیس همچون شاهزاده ای می ماند که علی رغم  نداری ، سرش را بالا نگه داشته ، تنها کت و شلوار تمیز و شیک اش را – گیرم کهنه- با سلیقه به تن کرده و مغرور و سربلند به خیابان آمده است. از آنها که آدم بی اختیار می خواهد سلامشان کند و ندانسته برایشان احترام قایل است. آری تفلیس از این گونه رخ می نماید. شهری  مغرور وبا شخصیت.

 

هتل ما درست در وسط شهر است. در واقع چیزی بهتر از هتل است. آپارتمان مبله یک خوابه ای است در یک ساختمان مسکونی برای شبی 50 دلار. عالی است و از سر ما زیاد. وسایلمان را جابجا کرده و خیلی زود به خیابان می زنیم.

     اولین تصویری که از تفلیس  در ذهن من می ماند خوبروئی دختران و پسران است. به عبارت دیگر، جوانان به طرز چشمگیری خوشگلند و شیک پوش! زیبا روئی زنان گرجی از تمثیل های رایج شعرای قدیمی است اما پسرهای جوان دست دختر ها را از پشت بسته اند .  با توجه به وضع بد اقتصادی جامعه،  مصداق کامل " جیب خالی ، پز عالی " هستند.

 

در چند روز آتی، کار ما می شود قدم زدن در خیابان های سنگفرش قدیمی، سر زدن  به حمام های آب گرم تاریخی - آنجا که آلکساندر دوما و پوشکین آب تنی کرده اند و  آنها را از بهترین های دنیا دانسته اند-  رفتن به بالای تپه های اطراف، حصار قدیمی  و  دیدن تفلیس  که چگونه به زیبایی در دو سوی  رودی زیبا گسترده شده است .  آنجا در بلندی می شود نشست – که می نشینیم- و خیره  شد – که می شویم-  به  پل معروف قدیمی در تنگ ترین نقطه رودخانه ، جائی  که سربازان شاه عباس، مردان گرجی را می آوردند و در صورت اسلام نیاوردن،  از روی همین پل به پائین سرنگون می کردند و متاثر می شویم از اینهمه ظلمی که در حق این شهر رفته است.

 

            تاریخ روابط ایران و گرجستان تاریخی سیاه و پر از قتل و غارت است. اگر از تاریخ باستان که گرجستان  بخشی از قلمرو ایران بود بگذریم ،شروع   تهاجمات ایران،  به زمان صفویه بر می گردد. حمله به گرجستان و غارت آن شده بود یک سنت خانوادگی سلسله صفوی آنهم زیر لوای اسلام و به بهانه جهاد با کفار. صد سال بعد نوبت  آغا محمد خان قاجار بود تا  آخرین چپاول گرجستان  را به نام خود ثبت کند. این لشکر کشی که به قتل عام مردم بیگناه تفلیس نیزمنتهی شد باعث روی  آوردن گرجستان به روسیه و شروع مداخله روسیه در قفقاز و نهایتاً دو جنگ  ایران و روسیه شد که با جدا شدن تمامی قفقاز در زمان فتحعلی شاه  این قائله پایان یافت .

 

مهاجرت اجباری گرجیان به ایران نیز یکی دیگر از مظالم صفویه به این قوم بیچاره بود. شاه طهماسب چهار باربه گرجستان لشگر کشید و علاوه بر کشت وکشتار بی سابقه، سی هزار گرجی را نیز به ایران روانه کرد. شاه عباس که پادشاهی مقتدر تر بود و باید کارهای بزرگتری می کرد، هم تعداد بیشتری کشت، هم،  بیش از صد هزار گرجی  را به ایران کوچ داد. اینان عمدتاً در اطراف اصفهان ، مازندران و فارس  اسکان داده شدند.  بسیاری از آنان که در مازندران ( بهشهر و فرح آباد ) و فارس اسکان داده شده بودند رفته رفته هویت گرجی خود را از دست داده و در میان مردم این نواحی حل  شدند. اما آنان که در اصفهان اسکان داده می شوند ، هویت قومی خود را بیشتر حفظ کرده و عمدتاً در شهری بنام فریدون شهر و چندین روستای اطراف آن زندگی می کنند . امروزه 80 درصد اهالی فریدون شهر گرجی بوده و نزدیک 30 هزار نفر هم به زبان گرجی صحبت می کنند! این شهر آنقدر هویت گرجی دارد که وقتی « ساراکا شویلی»  رئیس جمهور گرجستان به ایران می آید یکی از برنامه هایش رفتن به فریدون شهر و سخنرانی به زبان گرجی در میان مردم این شهر است! در بهار 1384 نیز اولین همایش بزرگداشت زبان گرجی در حسینیه گرجیها(!) در ایزدشهر نجف آباد برگزار می شود.

معروفترین شخصیت گرجی تبار تاریخ ایران ، الله وردیخان  فرمانروای فارس و سردار معروف شاه عباس است که پل الله وردیخان اصفهان به دستور او ساحته شده و پسرش امام قلی خان سردار که درزمان صفی الدین شاه، گردن زده می شود. کریم خان زند بزرگترین ضربه را در تاریخ اقامت گرجیان به آنان زده و با تار و مار کردنشان ، آنان را برای همیشه از صحنه سیاست ایران راند.

 

این روزها تفلیس هیچ شباهتی به آن تفلیسی که در عکس های قدیمی دیده ام ندارد. زمانی تفلیس خانه هزاران مسلمان گرجی بود که امروز نشانی از آنان در میان نیست. سه کشور گرجستان، ارمنستان و آذربایجان یک تصفیه قومی بی شرمانه انجام داده و با نفرت اقوام یکدیگر را از کشورهای خود اخراج کرده اند. ارمنستان  نزدیک یک میلیون  آذری  وآذربایجان  نزدیک پانصد هزار ارمنی را از خاک خود بیرون رانده اند. در تفلیس اگرچه مسلمان آذری کم است اما محله ارمنی ها  هنوز پابرجاست.

ما یک روز در این محله و تپه های اطراف  پرسه زده و به همه جا سر می زنیم. از کوچه های سنگفرش قدیمیش تا کلیساهای تاریخی زیبایش. بزرگترین کلیسای ارامنه تفلیس ، آرامگاه  «  سایت نوا» یکی از بزرگترین شعرا  و ترانه سرایان ارمنی نیز می باشد. هنگامی که در جلوی قبر او در حیاط کلیسا می ایستیم، نا خواسته عرق شرم بر پیشانیمان می نشیند چرا که او را سربازان شاه عباس از بالای برج همین کلیسا به پائین پرتاب کرده و قبر او، محل کشته شدن خود او هم می باشد. این کلیسا محل آرامش بخش زیبائی است.  الهه یک روسری قرض کرده و وارد کلیسا می شویم. اتفاقاً روز یکشنبه است و مردم زیادی در کلیسا حضور دارند. شمعی روشن کرده و در گوشه ای می نشینیم. خبر ندارند که یک آذری مسلمان زاده – که من باشم-  اینجا نشسته و در دلش خوشحال است که در سرزمینش نفرت قومی وجود ندارد و ارمنیان  نه تنها مطرود نمی باشند بلکه محبوب هم بوده و آنها را کمی هم لوس می کنیم! اگرچه آنها دسته دسته ایران را ترک می کنند و ایران در خطر قحطی ارمنی به سر می برد. همانجاست که دلم برای دوستان ارمنیم  در سیدنی تنگ می شود و همان روز«ای میل»شان می زنم که بگویم کجا هستم و جایشان را در تفلیس ودر کنار گور سایت نوا خالی میکنم.

 

تفلیس شهر بزرگ و بی در و پیکری نیست. خیلی جمع و جور است و همین شاید باعث دلنشینیش می شود. چندین پارک بسیار زیبا در گوشه کنارش پراکنده است و گذر رود پر آبی هم از میانش ، بر جلوه اش افزوده .  اینجا نیز همچون دیگر شهرهای روسیه پر از زنان بیوه و یا بیوه مانند است . بسیاری از دست فروشان و یا مغازه داران ،  زنان پا به سن هستند. باید به این عده ، خیل عظیم  پیرزنان را اضافه کرد که در همه جا هستند و به شدت به چشم می خورند. وقتی آدم از تفلیس به آذربایجان می رود ناگهان تمامی این زنها غیب می شوند و بجایشان مردان کت و شلوار پوش ( که رنگ همه اشان هم سیاه است ) ظاهر می شوند. تفاوت رابطه زن و مرد که یکی از اساسی ترین وجوه تمایز اسلام و مسیحیت است ، از همین جا رخ می می نماید.

قفقاز سبک رستورانهای عجیب خود را نیز دارد.  رستوران های دخمه مانندش  اگرچه غذا های عالی ندارند، اما ارزانند و دیدن مردم که چگونه ودکا را مثل آب می خورند خالی از لطف نیست. اما اکثر رستورانهای سطح بالا، سالن غذا خوری به آن معنی نداشته و رستوران، عبارت از یک سری اطاق خصوصی است! آدم  را در یک اطاق زندانی کرده و او هیچ کس را نمی بیند الا  گارسون!  خیلی بی مزه و لوس. حتا اگر نوازنده ای هم حضور داشته باشد ، به تک تک اطاقها سر زده و برای آنها خصوصی برنامه اجرا می کند. ما که نفهمیدیم این گونه رستوران رفتن چه لطفی دارد؟ چرا که یکی از دلایل رستوران رفتن ، دیدن و دیده شدن است نه قایم و پنهان شدن .

 

بعد از پنج روزی در تفلیس ماندن ، هوس رفتن می کنیم. اینجا خیلی تنهائیم. ندانستن زبان خیلی اذیتمان می کند. عملاً هیچ ارتباطی با مردم نداریم. فقط تماشایشان می کنیم. وضعیت پدر مادرهایمان را در غرب پیدا کرده ایم که نمی دانند چه در اطرافشان می گذرد و برنامه های تلویزیون را فقط برای این تماشا می کنند که ببینند کدام هنرپیشه شبیه کدام عضو فامیل است! در یکسال گذشته کلی حادثه در این جا رخ داده است.ا ما کسی را که توضیحی در باره اوضاع سیاسی اینجا بدهد نداریم. گرجستان اولین صحنه انقلاب مخملین بوده است.« شوارنادزه» مغضوب آمریکا در یک ناآرامی بدون خونریزی و انتخابات درپی اش، جای خود را به «ساراشاکلی» طرفدار آمریکا  داده است و ما همه را فقط از طریق خواندن اخبار می دانیم و از نظرات مردم خبری ندارم. میدانیم که نخست وزیر رفرمیستش بعلت نصب غلط یک بخاری گازی ایرانی از خفگی مرده است ولی نمیدانیم مردم در این باره چه فکر می کنند.( اگرچه صاحب کارخانه نیک گازآنرا بدترین بدشانسی یک کارخانه میداند که اولین مورد یک نصب غلط ، جان نخست وزیر را بگیرد). بهر حال تصمیم می گیریم که برویم.

 

پیدا کردن اتوبوس های باکو در تفلیس کار سختی نبود. اگرچه فهماندن راننده تاکسی   که ما را به ایستگاه قطار ببرد، چندان آسان نبود.( ترمینال اتوبوسهای باکو در حیاط ایستگاه قطار است )  میگویم  « واسکول »  که لغت روسی ایستگاه است . میگوید   «اوکی»  و سوار می شویم. شک دارم حرف مرا فهمیده باشد. میترسم ما را به ایستگاه اتوبوس ببرد. هرچه لغت قطار را به  فارسی و ترکی و انگلیسی  بلدم  می گویم ، ولی هنوز شک دارم حرفم را فهمیده باشد. او سرش را به علامت فهمیدن تکان می دهد ولی نحوه تکان دادن سرش از آن سر تکان دادن های مشکوک است. از آنها که در آن نوعی تردید را حس می کنی بدون آنکه بدرستی علتش را بدانی. شاید چون یواش یواش تکان می داد و یا چون به چشم های  من نگاه نمی کرد. بهر حال هر چه بود مشکوک  بودم که بدرستی فهمیده باشد که ما بسوی ایستگاه قطار می رویم. آخر سر از سر استیصال صدای قطار در آورده و « دودو کیش کیش » می کنم. او هم   « دودو کیش کیش»می کند و دوتائی به ریش خودمان می خندیم که نمیتوانیم دو کلمه حرف ساده  را به هم حالی کنیم.  اینبار مطمئن می شوم  حرفم را فهمیده . بیست دقیقه بعد در حیاط ایستگاه قطار هستیم.

وقتی اتوبوس باکو را پیدا می کنیم، به همراه آن ، اولین آذربایجانی ها را هم ملاقات می کنیم. پیدا کردن چند همزبان در این شهر غریب و امکان گفتگو ، فوق العاده می چسبد. ما چند ساعت زود آمده ایم . بارهایمان را در صندوق گذاشته و چاره ای نداریم مگر انتظار. 

هر بعد از ظهر دهها اتوبوس مسیر 12 ساعته تفلیس – باکو را طی می کنند. این علاوه بر قطار و هواپیماست. مقایسه این ارقام با روزی یک اتوبوس بسوی ایروان ، نشان از حجم مراوده بین گرجستان و آذربایجان می دهد. رابطه ای که با عبور خط لوله نفت آذربایجان به طرابوزان ( شاه لوله سیحون ) به یک رابطه استراتژیک تبدیل شده است. همه چشمشان به نفت باکوست و قرار است همه به کمک آمریکا در دمکراسی ( حتا اگر شده «  شیافی ») و ثروت زندگی کنند.

بالاخره ساعت 3 می شود و دهها اتوبوس باکو، با هم به راه می افتند. دو ساعتی تا مرز راه است و بعد سه ساعتی تا گنجه و بعد هم باکو. ما قرار است در گنجه پیاده شویم. اتوبوس ما پر از زنان تنهای روسی و گرجی است. از قرار معلوم برای کار درباکو می روند. چرا که کار کردن زنان آذری زیاد رایج نبوده و جای خالی آنان را بخصوص در زمینه کارهای بدنی ، روسها پر می کنند. بعد ها در آذربایجان، هر چه نظافت چی و پرستار می بینیم، روس است. 

 

مرز بین گرجستان و آذربایجان ، مخروبه ای بیش نیست. صف طویل ماشینها به انتظار ایستاده اند و عبور ما سه ساعتی طول می کشد. طبق معمول،  چند زن گرجی بساط آت و آشغالهایشان را پهن کرده اند. الهه از آنان سراغ توالت را می گیرد. میگویند توالتی در کار نیست و به زیر پل و یک درخت اشاره می کنند. ( بیچاره درخت! عجیب است که تا به حال خشک نشده است.) هی اینور و آنور را جستجو  می کنیم و می بینیم چاره ای نیست مگر همان پای  درخت. این تازه پیش درآمدی بود به وضع اسفناک توالت ها در آذربایجان که در کثیفی ، توالت های هند را روسفید کرده اند. این دفعه خوشبختانه پای درختی در میان بود، چندین دفعه پیش آمد که باید نفست را حبس می کردی وچشم ها را می بستی ودر دل ، فحش ِدهان به اینهمه بی توجهی و کثیفی، فقط کارت را می کردی و نقشی ( اگرچه کوچک ) در کثافتکاری ایفا می کردی.

انجام تشریفات گمرکی ما یکساعت تمام طول می کشد. ورود و خروج ما با دو پاسپورت ایرانی و استرالیائی، حسابی مایه دردسر  شده است. در دلم لعنت هاست که به بانی این امر – که همانا کنسول سفارت  گرجستان در آنکاراست - می فرستم. هنوز از شر مامورین گرجی نجات پیدا نکرده ایم که نوبت  مامورین آذری می رسد. شانس آوردیم که گمرک فوق االعاده شلوغ بود وگرنه با چیزهایی که بعداً در گمرک آستارا دیدم ، در تعجب هستم که چطور ما را تلکه نکردند.

وقتی بالاخره از در گمرک رد شده و پایمان را در خاک آذربایجان می گذاریم احساس بسیار خوشایندی دارم. اینور مرز، برعکس گرجستان ، بسیار آباد بوده و پر از کافه است. باید منتظر عبور اتوبوسمان باشیم که آنهم یکساعتی طول می کشد. رفته ، در کافه تمیزی اطراق کرده و یک قوری چای سفارش می دهیم.

برای آذری های ایران، دیدن آذربایجان شمالی همیشه یک آرزو بوده است. بسته بودن مرزها برای بیش از هفتاد سال ، این آتش را شعله ور تر کرده است. در پانزده سال  گذشته بسیاری از آذری ها، امکان سفر به اینجا را پیدا کرده و جمهوری آذربایجان دیگر رازی را پنهان ندارد. اما برای امثال ما که در آنسوی دنیا زندگی می کنیم، شوق دیدار آذربایجان و قفقاز هنوز که هنوز است محسور کننده است .

 وقتی فارغ از امور گمرکی ، در کافه ای که صدای دلنشین موسیقی آذری به گوش می رسد نشسته و چای می نوشیم، رویم را به الهه    ( این همسر همسفرم ) کرده و می گویم . بفرما! اینهم آذربایجان.

 

تابستان 2005