سفر پرو

کلیپ پرو

 پیش گفتار

در انگلیسی اصطلاحی است به نام Travel bug  . در فارسی می توان آنرا به « کرم سفر» ، « میکروب سفر» و یا «مرض سفر» ترجمه کرد. میکروب شناسان، محل اصلی رشد این بیماری را کشورهای غربی  می دانند. به نظر اینان پول و ثروت  یکی از عوامل اصلی رشد این میکروب است.  بدون پول، این میکروب در قسمت های عقبی مغز - در کنار خواب و رویا- قرار گرفته و مزاحمتی برای انسان بوجود نمی آورد. اما به محض اینکه یک پول اضافی به دست انسان می افتد این میکروب فعال شده و بسرعت، تمام مغز آدم های مستعد را تسخیر می کند. البته در عمل دیده شده است که این بیماری فقط منحصر با غرب نبوده و هرکجای کره زمین که  پولی اضافی و  فراغتی فراهم باشد زمینه رشد این بیماری نیز بوجود می آید.

دانشمندان، در کنار امکانات مالی، سن را نیز عامل مهمی در رشد این بیماری می دانند و جوانان زیر سی سال را مستعدترین گروه سنی برای رشد این میکروب قلمداد می کنند. این تحقیقات ضمناً نشان می دهد مصونیت آدم های شاغل زن و بچه دار گرفتار کار و زندگی  در مقابل این میکروب بیشتر است. بعضی از اینان حتا معتقدند  میکروب سفر در مغز بعضی از  انسانهای متمول که سرشان بسیار شلوغ است اصلاً فعال نبوده و حتا کم کم از قسمت خواب و رویا نیز خارج  شده و مانند سالخوردگان، یک مصونیت مادام العمر در مقابل این مرض به آن ها می دهد.

 

آیا ما مرض سفر داریم؟ با استاندارهای ایرانی شاید بله. ایرانیان  چندان اهل سفر نیستند. حداقل اهل آن گونه سفرها که ما  دوست داریم نیستند. اما با استانداردهای غربی، شاید نه؟ سفر کردن یک بخش عادی از زندگی در غرب است و مردم فقط برای دیدن دوستان و آشنایان و انجام کارهای اداری نیست که سفر می کنند. آنان دوست دارند سرزمین ها و مردمان و فرهنگ های مختلف را ببنند و بخش معینی از درآمد خود را نیز به آن اختصاص می دهند. وقتی هم سفر می کنند  ، کمتر سرزمینی را  کثیف و ناامن می یابند.  ما نیز یاد گرفته ایم که این چنین باشیم. وقتی سفر می کنیم به این قصد باشد که از آن لذت ببریم نه اینکه عیب های آن را پیدا کنیم. با این تفاسیر ما شاید مریض سفر ایرانی باشیم. یک نوع خفیف تر این بیماری.

 

 

داستان بیماری ما از زمان مهاجرتمان به استرالیا در سال 1366 شروع  شد. اولین قدم ابتلا به این مرض را برداشته بودیم، به غرب مهاجرت کرده بودیم. کجا این میکروب را گرفتیم مطمئن نیستیم. شاید درهمان سالهای جوانی در ایران، از همان هیپی های  "بیمار سفر". آنانی که  شوریده حال در سفری دراز از غرب به هند،  از شهر دانشگاه ما، تبریز نیز می گذشتند. شاید این میکروبها سالهای سال، خاموش و غیر فعال در گوشه ای از مغز ما خوابیده بودند  و به آرامی شاهد تلاش های شبانه روزی مان در پی کسب لقمه ای نان و پرورش کودکانمان نشسته بودند. اما به محض اینکه می بینند کودکان ما به جوانانی برومند  تبدیل شده اند و لقمه ای اضافی در سفره ما مانده است، به جنب و جوش افتاده، وارد جریان خون ما شده اند. با یک فرق کوچک. غربیان در بیست سالگی مریض می شوند و بعد پی کار و زندگی خود می روند، ما اول پی کار و زندگی خود رفته و در چهل سالگی مریض شدیم.

چهل و اندی ساله بودیم که برای اولین بار میکروب سفرمان فعال شده، از سرهایمان به پاهایمان می رسد. سفر سه ماهه من و همسرم از نپال به تبت و چین و ویتنام و کامبوج و تایلند،  نه تنها اثری در مداوای ما نکرد بلکه درست برعکس ، یک سرما خوردگی  سطحی را به یک مرض مزمن تبدیل نمود. ما شانس آوردیم که به این مرض در سنین بالای عمر خود مبتلا شدیم. وقتی که زندگیمان جا افتاده بود و بچه هایمان بزرگ شده بودند، وگرنه یا آرامش خود را از دست می دادیم یا این میکروب سفر، ناامید و شکست خورده به  گوشه فراموش شده مغزمان باز می گشت. بلوغ سنی امان باعث شد مثل هر آدم محافظه کار دیگری راه میانه ای پیدا کنیم. سالی یکی دو ماه به سفر برویم و من دیده ها و حس کرده هایم را بنویسم. هم خدا را داشته باشیم هم خرما را. چندین کتاب سفرنامه حاصل همین کوشش هاست.

در مقصدهایمان  تا آنجا که میسر بوده از سفر به کشورهای غربی احتراز می کنیم. چرا که این کشورها را بسیار شبیه  خانه و کشور جدید خود، استرالیا یافته و از دیدنشان دچار شگفتی نمی شویم. سالها شرق آسیا محل محبوب ما بود.  یکبار نیز در سفری دوماهه از پکن به تهران آمدیم، آنهم زمینی. از میان غرب چین و آسیای میانه، از میان سرزمین ترکان.

 آمریکای لاتین از هیجان انگیزترین کشف های ماست. شور و حیات مردم لاتین و خوش باشی آنان در تضاد آشکار با غم جویی ماست و این هم زیباست هم آموزنده. از آمریکای لاتین؛ کوبا، مکزیک، پرو و آرژانتین را دیده ایم و در آرزوی سفر به برزیل هستیم. در این میان پرو جای ویژه ای دارد. سرزمینی زیبا با کوههای بلند و تاریخی شگرف.

سفر پرو یک ماهی بیشتر طول نکشید اما جای خاصی در خاطرات سفر ما پیدا کرد. رشته کوههای «آند»  دومین مجتمع بزرگ کوهستانی بعد از هیمالیا هستند که خط استوا از میان آن رد می شود. این تضاد اقلیمی، یک  طبیعت بی نظیر ایجاد کرده است. به این طبیعت زیبا، آثار بی همتای  تاریخی نیز همچون «موچوپیچو» اضافه شده است و پرو را به سرزمین عجایب تبدیل کرده است. همه اینها باعث شد تا « سفر پرو» به یکی از بهترین سفرهای ما تبدیل شود.

امروز، ده سالی از اولین سفر بزرگ ما و کشف اولین آثار مرض سفرمان می گذرد. در این مدت مثل آدم های مرض قندی، یاد گرفته ایم چگونه با این مرض بسازیم. شکی نیست که علائم و آثار آن رو به بهبود است. اما شگفتا که از بهبود این بیماری بیشتر در هراسیم تا ادامه اش! برای همین هی جلوی باد کتاب های سفر دیگران می نشینیم، هی فیلم های مستند می بینیم و هی فالگوش داستانهای سفر می شویم تا خدای نکرده خوب نشویم؛ چرا که بر عکس بیماریهای دیگر، مریضی دلچسبی است این  مرض سفر.

 

 

 

                      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لیما

 

وقتی در چهارم ژوئن سال 2006 عازم پرو بودیم فقط پنج روز به شروع بازی های جام جهانی فوتبال باقی مانده بود. قرار بود تمام یک ماهی را که در آمریکای جنوبی به سر می بریم، جام جهانی هم برقرار باشد و من مطمئن نبودم که این خوب است یا بد؟

چهار سال پیش وقتی به هنگام جام جهانی در فرانسه بودیم تجربه خوبی از این امر نداشتیم. چرا که وقتی در کافه های زیبای پاریس به تماشای فوتبال می رفتیم، شاهد باختهای پی در پی تیم ملی فرانسه بودیم. این باخت ها تا آنجا پیش رفت که  فرانسه در همان دور اول  حذف شد! آشکار است که در چنین وضعی، بودن در کافه تیم بازنده ها و جمع دماغ سوخته فرانسویان هیچ  لطفی نداشت. خوشبختانه پرو در این جام جهانی شرکت نداشت وگرنه حتمن می باخت و  خطر یاس عمومی ما را تهدید می کرد!

پایمان را به داخل هواپیما نگذاشته ایم که می بینیم هواپیما پر از مسافران برزیلی است. این را از پوشیدن پیراهن های زرد رنگ تیم ملی برزیل و بلند بلند پرتقالی حرف زدنهایشان می فهمییم. خیلی زود سرو صدای اینان، رنگ و بوی دیگری به پرواز ما می دهد. نیم ساعتی نگذشته است که پنج شش تایی از آنان، صندلی های خود را رها کرده و دور یکی دو نفر حلقه  می زنند.  بی شک بحث داغ فوتبال در میان است. لاتین ها به پر حرفی معروفند و هر وقت من چشم های خواب آلودم را باز می کنم، آنان را با شور و حرارت مشغول حرف زدن می یابم. به جرئت می توانم بگویم تمامی هجده ساعت پرواز را گرم صحبت بودند. از همین حالا شاهد گرمای تب فوتبال دراین گوشه از دنیا هستیم. راستش به شور و شوق  اینان حسرت می برم. تماشای ورزش هیچگاه تفریح مورد علاقه من نبوده است. اگرچه سخت است در این دنیا زندگی کردن و به واقعه ای مثل جام جهانی فوتبال بی تفاوت بودن. خوشبختانه این دفعه بخت با من است و دو تیم ایران و استرالیا را در جام جهانی داریم تا دلواپسشان باشم، اگرچه امید کرامتی به هیچ کدامشان نیست.

 

از استرالیا تا پرو راه درازی در پیش داریم. 18 ساعت تا بوینوس آیرس، 7 ساعت توقف و آنگاه 4.5 ساعت تا لیما. در مسیرمان  بغیر ازنیوزیلند هیچ محل توقفی وجود ندارد. در واقع هیچ زمین خشکی بین ایندو قاره موجود نیست. فقط آبهای سرد اقیانوس آرام جنوبی است و بس. اقیانوسی که نه شاهد تردد کشتی های متعدد است نه دامان جزایر بیشمار. سرد و تاریک و تنها. اگر شاعر از اقیانوس های تنها می سراید، اقیانوس آرام جنوبی حتما یکی از تنهاترین آنهاست.

متلاطم

تنها

بيكران.

 

كاش

اقيانوسى نبودم

پنجه‏كشان بر ساحل.

 

ن وقتی از پنجره کوچک هواپیما به آبهای بیکران زیر پایم نگاه می کنم، بی اختیار به یاد دریانوردان شجاعی می افتم که با آن کشتی های بادبانی، این آبها را طی می کردند. چقدر باید ماجراجو، جاه طلب  و بی باک باشی که تن به چنین سفرهایی بدهی. کشتی بازسازی شده کاپیتان «کوک» در موزه سیدنی، که در دویست سال قبل به استرالیا آمد، چیزی نیست مگر کمی بزرگ تر از قایق های تفریحی ثروتمندان امروزی. آنان با همین کشتی ها، ماهها و سالها بر روی آبهای ناشناخته در سفر بودند. البته انگیزه هایشان – به قول عرفای ما-  جز آز و طمع نبود، اما مگر همین آز و طمع و جستجوی ثروت و بهبود شرایط زندگی، بزرگترین انگیزه و عامل پیشرفت انسان نبوده است؟ مگر همین جاه طلبی ها، ما را از غارهای اولیه و قهر طبیعت به اینجا نکشانده است تا من در صندلی هواپیمایم لم بدهم و عوض پارو زدن، فلسفه ببافم ؟

 

حال و هوای دوستانه و گرم هواپیما، ما را نیز به حرف می آورد.  یک دختر جوان برزیلی و یک زن میانسال آرژانتینی در کنار همسرم الهه  نشسته اند و صحبت هایشان خیلی زود به هشدارهای امنیتی می کشد. هردو، چشمان ما را از وفور دزدی می ترسانند و تذکر می دهند که آمریکای جنوبی، استرالیا نیست و خیلی باید مواظب باشیم. ما که همین چند ساعت پیش قربانی یک دزدی کوچک شده ایم و کتاب لغت اسپانیائیم در توقف کوتاه نیوزیلند دزدیده شده است ( البته توسط نظافتچی های نیوزیلندی) حسابی گوشهایم را تیز کرده ام و بر نگرانی هایم افزوده می شود. ما که به قدر کافی نگران امنیت خود هستیم، با این حرفها بیشتر نگران می شویم.

در پندار عمومی، آمریکای جنوبی جای بسیار خطرناکی است، بخصوص چهار کشور فقیر ناحیه کوههای آند؛ کلمبیا، اکوادور، پرو و بولیوی. ما که تجربه سفر در کشورهای متعددی را داریم  که چندان همسرزمین های امنی به حساب نمی آیند، وقتی پای سفر به پرو به میان آمد کمی دودل بودیم. اینجا نه تنها ترس دزدیده شدن مال که ترس دزدیده شدن خود آدم هم در میان است! ظاهراً دزدیدن توریست ها و گروگان نگه داشتن آنها و کشیدن روزانه حداکثر پول مجاز از دستگاههای بانک توسط کارتهای اعتباری قربانیان، کار خیلی عجیبی نیست. دیدن این نوع گزارش ها و هشدارها، حسابی ته دل ما را خالی کرده بود و باید اعتراف کنم که برای اولین بار، ترس از سفر را حس می کردم و یکبار حتی خواب دزدیده شدن دیدم! تنها قوت قلبم این بود که ما فرزندان برومند ایرانیم و به سهم خود، بلا کشیده ایم؛ اگر توانسته ایم از پس ایران- که شنیدن نام آن لرزه بر اندام شجاع ترین توریست های دنیا می اندازد- برآئیم، از پس آمریکای جنوبی هم بر خواهیم آمد.

 

 

ساعت دوازده شب است که بالاخره به لیما می رسیم. فرودگاه بسیار شلوغ  است، ظاهراً چندین هواپیما، همزمان با هم به لیما وارد شده اند و همه باید از دروازه گمرک رد شوند. خود را در ته صف عظیمی می یابیم که خدا می داند سرش کجاست. همه هم توریست خارجی. زمستان، مناسب ترین فصل دیداراز پرو است، چرا که اینجا سرزمینی کوهستانی در نزدیکی خط استواست و در بقیه فصول سال، یا بارانی است یا ابری. بهمین دلیل سیل توریست ها در این فصل سرازیر می شود.  پرو و آمریکای لاتین،  گردشگران های خاص خودش را دارد. توریست های اینجا، معمولاً آدم های دنیا دیده و سفرکرده ای هستند. آمریکای لاتین علی رغم ارزانی نسبی آن، در ته لیست همه است. در این جا کمتر نشانی از آن گروهای توریستی، بخصوص ازنوع ژاپنی و چینی اش  دیده می شود. ترس مالی و جانی، بزرگترین مانع رشد توریسم در این سرزمین است. برای سفر به پرو، باید مرد میدان بود و اگر با همسرت سفر می کنی باید یار همدلی مثل الهه داشت که  زن میدان باشد.

 

صبورانه در ته صف می ایستیم و به آرامی جلو می رویم. اکثر مسافران جوان هستند و تماشای حال و هوای آنان خالی از لطف نیست. من مشکل چندانی با صف ایستادن ندارم. صف های طولانی زمان جنگ در ایران برای من یک درس بزرگ زندگی بوده است. یادم می آید هر وقت در ته یک صف طولانی می ایستادم، چقدر احساس عقب بودن می کردم اما دیری نمی گذشت که می دیدم  خیل بسیاری در پشت سر من به صف ایستاده اند و وقتی کار من تمام شده و عازم رفتن بودم، تازه عده زیادی می خواستند وارد صف شوند! این یک درس ساده ولی بزرگ برای من بود که فکر نکنم هیچ وقت برای هیچ چیز دیر شده است. انسان هر وقت و از هر کجا که شروع کند، دیری نمی گذرد که بسیاری را پشت سر می گذارد. وقتی جهانگردی را در چهل ودو سالگی شروع می کردم فکر نکردم برای من خیلی دیر شده است؛ در هفت سال گذشته، یک گاز بزرگ به دنیا زده ام و بسیاری از گوشه های آنرا دیده و تجربه ها اندوخته ام.  این جا هم بالاخره بعد از یکساعت از گیشه گمرک رد شده و کوله پشتی هایمان را گرفته و بسوی سالن انتظار براه می افتیم. از اینترنت هتل کوچکی دروسط شهر رزرو کرده ایم و راننده ای منتظر ماست.

 مرکز شهر لیما جای مناسبی برای اقامت نیست ( همچنان که میدان توپخانه و چراغ برق تهران نیست )  اما ما بیش از یک روز در لیما نخواهیم بود و می خواستیم نزدیک مرکز شهر باشیم. وقتی تاکسی در ساعت دو نیمه شب خیابانهای درب و داغان فقیرانه  لیما را طی می کند، دوباره همان مشکل همیشگی به سراغم می آید. اینجا کجا؟ سیدنی کجا؟ باید چند روزی بگذرد تا آدم به این خرابی ها عادت کند. روزهای اول بسیار سخت است و هر از گاهی آدم از خودش سوال  می کند: من این جا چکار می کنم؟  خیابانها در تاریکی این وقت شب  با کرکره های بسته کج و کوله، بسار فقیرانه به چشم می آیند. شهر کثیف است و آشغالی ها مشغول جمع آوری کوه های زباله هستند. راننده مان یک کلمه انگیسی نمی داند و با اینکه می بیند ما هم یک کلمه اسپانیائی بلد نیستیم  اما مرتب صحبت می کند. باورش نمی شود آدم چشم ابرو مشکی، اسپانیایی حرف نزند.  بعد از نیم ساعت به مقصد خود می رسیم. در سر خیابان هتلمان، زنی روسپی را می بینم که پالتویی بر تن دارد و جلوی ماشین ما – ظاهرن الهه را در کنار من ندیده است- لبه هایش را کنار می زند تا شورت و سینه بند کوچکش  را بر روی ران ها و سینه های بزرگش به نمایش بگذارد. ایستادن در سر خیابان و در این وقت شب، حکایت از کسادی بازار دارد.

 

هتلمان ( که بهتر است آنرا مسافرخانه نامید ) چنگی به دل نمی زند . تمیز ولی زیادی ساده است. برای شبی بیست دلار خوب است. در عوض، مکانش درست در وسط شهر قرار دارد و احتیاجی به گرفتن تاکسی نیست. تاکسی خیلی ارزان است اما فهماندن راننده که کجا برود کار ساده ای نیست، مخصوصاً در اولین روز.

 برای مسافرت در آمریکای لاتین باید اسپانیایی دانست. مردم اسپانیایی زبان، کمتر انگلیسی بلدند. اینجا مثل آسیا نیست که از کوچک و بزرگ در حال یادگیری زبان باشند.  وقتی در آسیای جنوب شرقی مسافرت می کنی، مشکل چندانی از نظر زبان نداری، همه تحصیلکرده ها انگلیسی بلدند و همه بقال های محله های توریستی  انگلیسی را می فهمند. اما این جا داستان دیگری است. از آنجایی که اسپانیایی، زبان بسیار رایجی می باشد، مردم اینجا – همچون مردم انگلیسی زبان - احتیاج چندانی به  یادگیری زبان دوم ندارند و تلاشی برای یادگیری آن نمی کنند.

 

اولین روزمان را در لیما در خواب و بیداری و گشتن مرکز شهر و خریدن بلیط اتوبوس می گذرانیم. خیلی مواظب بودیم که کیف پولمان و یا خودمان، دزدیده نشویم! اکنون که به احساس اولین روزمان فکر می کنم خنده ام می گیرد. چه تصور وحشتناکی  داشتیم. بیچاره پرو. تنها واقعه ای که شاید تلکه نامید، یک توریست مشکوک میان سال آمریکایی بود که در میدان شهر می بینیم و ادعا می کند که پولش را دزدیده اند و تقاضای بیست دلار می کند که من چاره ای به  غیر از  دادن  ده دلار نمی بینم. این نوع اخاذی درکشورهای اسپانیایی زبان رایج است و ما تجربه مشابهی با یک توریست انگلیسی در اسپانیا داشته ایم. در ایستگاه قطار بارسلون مشغول ور رفتن با نقشه مترو بودیم که یک جوان انگلیسی به دادمان رسیده و راهنمایی می کند و آنگاه می گوید که پولش تمام شده است و طلب بخششی دارد. آدم اگر قدرت گدایی داشته باشد هیچوقت گرسنه نمی ماند. مثلی است که میگوید اگر مردی به خواستگاری یک  دختر کولی برود، اولین سوالی که پدر دختر می پرسد اینست که گدایی بلدی؟  اگر بگوید نه، به او زن نمی دهند، چرا که معتقدند مردی که گدایی بلد نباشد، به هنگام نداری، به زن و بچه اش گرسنگی خواهد داد. خوار شدن هم قدرت می خواهد و کارهر کسی نیست.

 

« لیما» اگر چه درکنار دریا قرارگرفته و سواحلی هم برای آب تنی دارد اما شهر زیبایی نیست. برای دیدن پرو باید به کوهستان رفت. بسیاری، حتی یک روز هم در این جا نمی مانند و به محض رسیدن، این جا را به مقصد کوهستان ترک می کنند. لیما، آب و هوای عجیبی هم دارد. این شهر و کلاً ساحل دریای پرو، نه ماه سال ابری است. فقط سه ماه تابستان است که آفتاب در می آید. به همین دلیل بسیار دلگیر و خفه است. لیما را پانصد سال پیش «پیزارو» فاتح پرو، بنیان نهاد و اکنون یک سوم جمعیت 27 میلیونی پرو را در خود جای داده است.

 

داستان فتح آمریکای لاتین توسط اسپانیایی ها و قساوت و بی رحمی اشان نسبت به بومیان سرخ پوست، از صفحات تاریک تمدن انسانی است. حدود پانصد سال پیش،  اسپانیایی ها در جستجوی طلا، همچون صاعقه ای بر سر سرخپوستان آمریکا فرود آمدند. اینان با آوردن اسب و شمشیر و بیماری به این قاره جدید، با یک سرعت باور نکردنی پیش رفته و در عرض پنجاه سال تمامی آمریکای مرکزی و جنوبی را ( استثنای برزیل که سهم پرتقالی ها شد) به زیر سلطه خود می کشند. داستان شکست امپراطوری « اینکا» با ده هزار سرباز، توسط صد و بیست و پنج نفر ( بله فقط 125 نفر!) سلحشور اسپانیایی،  یکی از شگفت انگیز ترین داستانهای نظامی تاریخ است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسپانیائی ها بعد از فتح آمریکای مرکزی و شکست « آزتک» ها و «مایا» ها در مکزیک امروزی، چشم طمع به آمریکای جنوبی  می دوزند و اولین کشتی های اکتشافی خود را به کلمبیا راهی می کنند. در همین دوره است که فرانسیسکو پیزارو، فاتح پرو، در 1532 بعد از لنگر انداختن در اکوادور امروزی با 125 نفر سواره نظام به شمال پرو رسیده و آماده دست یابی به امپراطوری « اینکا» می شود. بیماری و میکروبهایی که اروپائیان با خود به دنیای جدید آورده بودند بسی تندتر از حاملان آن سفر کرده و قبل از رسیدن پای آنان به پرو، در میان سرخپوستان رواج پیدا کرده بود. تا آن جا که حتی امپراطور اینکا نیز ازبیماری سرخک جان می بازد. به همین دلیل،امپراطوری « اینکا» در زمان ورود اسپانیائی ها در اوج قدرت ولی تفرقه سیاسی بود؛ عاملی که «پیزارو» نهایت استفاده را از آن می کند. این امپراطوری که بیش از صد سال عمر نداشت، کشورهای امروزی اکوادور، پرو، بولیوی و شمال شیلی را شامل می شد. اینان چیزی داشتند که اسپانیایی ها  را از اروپا تا بدین جا کشیده بود. طلا! این « خون خورشید» آنگونه که سرخپوستان آن را  می نامند، به وفور در ناحیه آمازون پرو یافت می شد و ارزش معنوی برای سرخپوستان داشت. اینان که آفتاب پرست بودند و معتقد بودند که امپراطورشان از نسل آفتاب است، آنرا خون خورشید می نامیدند و ارزش زیادی برای آن قائل بودند.

داستان « اینکا»ها و اوج و فرودشان، بیشتر به قصه های کودکانه می ماند تا واقعیت. در زمان ورود اسپانیایی ها، هفت سال از مرگ بزرگترین امپراطور اینکا می گذشت. او پیش از مرگ، امپراطوری بزرگ خود را بین دو فرزند جاه طلبش تقسیم کرده بود . شمال را به « آتا هُوالپا» و جنوب را به دیگر فرزندش « هُواس کار». جنگ قدرت بین این دو برادر ( که از دو مادر قومی متفاوت  بودند) اجتناب ناپذیر بود و این دو، سرانجام به مصاف یکدیگر رفته و در جنگی خونین، « آتا هُوالپا» پیروز گشته و «هواس کار» را به اسارت می گیرد. «پیزارو» درست در همین زمان به خاک پرو پای می گذارد.

 

4 جون، روز ورود ما به پرو، روز انتخابات بود و مردم پرو بر خلاف بولیوی که یک سیاستمدار بومی چپ گرا را انتخاب کرده اند به یک سیاستمدار کهنه کار دست راستی رای می دهند. گرایش آمریکای لاتین به چپ در این جا رخ نمی دهد و پرو در کمپ آمریکا باقی می ماند. وقتی صبح، هتلمان را ترک می کنیم با دیدن تعداد زیادی پلیس و ارتش ، نگران نا آرامی های خیابانی هستیم که بی خود است و اتفاقی نمی افتد.

 مرکز شهر لیما مثل مرکز همه شهرهای کشور های جهان سومی، آمیزه ای از ساختمانهای بلند، مغازه های درب و داغان و بناهای تاریخی است. برخلاف شهرهای آسیایی از ازدحام ماشینها خبری نیست و بیشتر، تاکسی می بینی تا ماشین شهری. اصلاً تعداد ماشین ها قابل مقایسه با کشورهایی مثل ایران نیست. در جاده ها که به ندرت ماشین شخصی دیده می شود و در شهرها هم وسایل نقلیه عمومی مثل تاکسی و اتوبوس، کار حمل و نقل مردم را انجام می دهند.

در قلب شهر، میدان چهار گوش بزرگی قرار دارد که « دو آرمس» نامیده می شود. میدانهای چهارگوش بزرگ ( همچون چهار باغ اصفهان) مشخصه شهرسازی اسپانیائی است و به وفور در اسپانیا و کشورهای مستعمره اش دیده می شود. خیلی هم قشنگ است، با یک محیط سبز و حوضی بزرگ با فواره ای بلند و هزاران هزار کبوتر چاهی. دست فروشان، دانه کبوتر می فروشند و کبوتران، این را نسل اندر نسل می دانند و سوراخ روزیشان را می شناسند. وقتی به « دو آرمس» می رسیم، آنرا دور تا دور در محاصره پلیس می یابیم . کاخ ریاست جمهوری در همین میدان قرار دارد و احتمالاً میدان را  به همین دلیل بسته اند. روز بعد از انتخابات است و ترس از ناآرامی. ازدحام زیادی در مقابل نرده های پلیس وجود دارد و مردم بسیاری در حال چانه زدن با مامورین هستند تا اجازه ورود بیابند. خوشبختانه خارجی ها را راه می دهند. قیافه ما در این جا خارجی به نظر نمی آید ولی انگیسی حرف زدنمان کارش را می کند و اگر چه سرباز نگهبان چیزی از حرفهای ما نمی فهمد، اما اجازه ورود می دهد. مدتی در میدان «دوآرمس» می چرخیم و به آثار باستانیش سر می زنیم. ساختمانهای متعددی از دوران اسپانیایی ها باقی مانده و بخوبی نگه داشته شده اند.  میدان خیلی خلوت است و جای مردم خالی است. در یک رستوران قدیمی، اولین غذای این جا را می خوریم. کیفیت غذا و تنوع آن، به طرزغیر منتظره ای بالا بود. در طول سفرمان در هر کجا که بودیم کیفیت غذا پروئی را بسیار بالا یافتیم. من اگرچه بعنوان یک سنت آذری، نباید غذایی را بهتر از غذاهای تبریزی بدانم، اما انصافاً هم طعم غذاهای پروئی خوب بود هم سلیقه و تنوع آن تحسین برانگیز. البته نا گفته پیداست که ارزانی فوق العاده آنها نیز به خوشمزه گی شان می افزود.  سه کورس غدا در اینجا به شدت رعایت می شود و حتی بدبخت ترین رستوران ها هم سه کورس غدا که شامل سوپ، غذای اصلی و دسر است و « منیو» نامیده می شود را عرضه می کنند. آدم باید تنها کاری که کند انتخاب نوع سوپ و غذای اصلی و دسر است.

 

بعد از صرف ناهار مفصل سه کورسه با یک شکم سیر و با کمک کتاب راهنمایمان دنبال مکان خرید بلیط بین شهری می افتیم. باید جایی عوضی پیچیده باشیم که سر از قسمت دیگر شهر در می آوریم. درست کمی بعد از میدان «دوآرمس» به یک خشکه رود می رسیم و آنورتر، ناگهان چهره شهر عوض می شود. خیابانها باریک تر، ازدحام مردم بیشتر و چهره ها فقیرانه تر می شود. خیلی زود می فهمیم که در محله عوضی هستیم و از بودن در چنین جایی، آنهم در اولین روز سفرمان و با آن ترس از آمریکای جنوبی، هراسمان می گیرد. جرئت باز کردن نقشه را در خیابان نمی کنم. الهه اصرار دارد که همان راه آمده را بر گردیم. تصمیم می گیریم همین کار را بکنیم. قدمهایمان را تند کرده و همه را چهار چشمی می پائیم. قیافه های مردم هم به ترس ما دامن می زد. مردان آمریکای جنوبی با آن پوست های تیره و سبیل های جور واجور به خودی خود  کمی ترسناک هستند. به طرز احمقانه ای فکر می کردیم همین الان یکی دو تا از این سبیل کلفت ها  هفت تیرشان را  پشتمان می گذارند و این دو تحفه نطنز را می دزدند، که البته نمی دزدند و حتی یک نگاه چپ هم بهشان نمی کنند! با پیدا شدن دوباره میدان « دوآرمس» خیالمان راحت می شود.

از یک آژانس مسافرتی، دو بلیط به مقصد «نازکا» می خریم. تنها جمله اسپانیایی که بلدم اینست که بپرسم: انگلیسی حرف می زنید؟ اگر گفت بله یک کمی، غمی نیست و بالاخره می شود حالیش کرد. اما اگر جواب منفی باشد که در بسیاری مواقع منفی است،  کارمان زار است و معمولن ما انگلیسی حرف می زنیم و طرف اسپانیایی حالا چطور می شود که کارمان راه می افتد، یک معجزه است. خوشبختانه خانم صاحب آژانس، انگلیسی را روان صحبت می کرد و حتا یک شوهر خواهر استرالیایی هم داشت. از قرار معلوم روزی در یکی از خیابانهای لیما یک توریست استرالیایی که مثل ما گم شده بود از خواهر ایشان آدرس می پرسد و در آخر کارشان به ازدواج می کشد!  خانم مدیر آژانس برایمان هم بلیط اتوبوس دولوکس می خرد، هم هتل رزرو می کند،  و هم کلی از لیما و پرو صحبت می کند.

بعد از ظهر فرصتی است که در دیگر خیابانهای شهر گشتی بزنیم.  بلوار بزرگ و به نسبت زیبایی را می یابیم  که هتل شرایتون نیز در آن قرار دارد، در طول آن  قدم می زنیم و مردم و شهر را نظاره می کنیم. از دور می بینیم که ازدحام بزرگی در سر یک چهارراه است و عده ای نیز به عجله به آن جا سرازیرند، چند ماشین نیز ایستاده است و خیابان، کم وبیش بند آمده است. از دور سایه زنی برهنه به چشم می خورد. قدم هایمان را تند کرده و با دیگر کنجکاوان به آن جا می رسیم. می بینیم یک خانم نه چندان جوان و نه چندان خوشگل و نه چندان خوش هیکل، با یک شورت و کرست بدن نمای رنگ پوست – که از دور لخت به نظر می آمد- در مقابل دوربین یک عکاس ژست می گیرد. ظاهراً عکاس مبتکری ، سوژه سکسی خودش را به سر چهارراه شهر آورده است و ندانسته، باعث این ازدحام شده است. اینکه یک خانم شورت و کرستی می تواند این چنین ترافیک شهر را به هم بزند، و اینهمه آدم را به دور سر خود جمع کند، خبر از چیزی نمی دهد مگر قدرت سکس! شک دارم هیچ چیز دیگری به غیر از یک زن برهنه – یا در این مورد، نیمه برهنه-  می توانست چنین شری بر پا کند. خانم، کمی بعد یک پالتو به دوش انداخته و سینه  و پر و پاچه اش را از میان آن بیرون می اندازد و بسا سکسی تر به نظر می آید. بی شک، دیدن این همه مردم علاقه مند و چشم چران برای او باید در زمینه ارتقاء اعتماد به نفس جاذبه سکسی اش، بسیار موثر باشد.( این را می شد از نگاهها و خنده هایش بخوبی درک کرد). جالب اینجا است  که بی اختیار نیش همه باز بود و یک جو شاد و مضحک ایجاد شده بود. ظاهراً این واقعه، تنوع دلچسبی برای همه – بخصوص آقایان - بود. وقتی شصت درصد کل اینترنت چیزی نیست مگر سکس! از این مردم بیچاره چه توقعی می شود داشت.

 ما در ادامه سفرمان، مردم پرو را مردمی بسیار با حیا و محجوب می یابیم. امثال این واقعه از فعالیت های صنعت سکس است که در بازار همه کشورها یافت می شود. حال چه آشکار، چه پنهان. آدم باید در قلب اروپای متمدن، نحوه عرضه سکس درآمستردام را دیده باشد تا به معنای واقعی درک کند بازار سکس یعنی چه؟ اولین اثر ماندگاری که از آمستردام در ذهن من مانده، دیدن  یک آلت مردانه دو متری چشمک زن در جلوی درب مغازه  نزدیک هتلمان بود! آدم بعد از دیدن آن همه  زن روسپی رنگارنگ در پشت شیشه ها و ملاحظه آن همه تماشا خانه هایی که  همه با هم  به کار کسب مشغولند، به عمق کلمه فسق و فجور پی می برد. جالبی بازار سکس آمستردام، خیل توریستهای چینی و ژاپنی است که مرغابی وار، بدنبال پرچم راهنمایشان  در این کوچه ها رژه می روند و در صف های طویل شوهای آنچنانی، صبورانه می ایستند وعکس یادگاری می گیرند! ما در پرو، نشانه ای از این رقم فرهنگ نمی بینیم. البته مجله های سکسی در همه دکه های روزنامه فروشی یافت می شد، اما پرو کشوری کاتولیک و سنتی است و نمی توانند شورش را در آورند. آنچه در پرو بشدت به چشم می خورد، عدم حضور اسلام است.

این روزها کمتر جایی است که نشانه ها و آثار مسلمانان را نبینی. محله های عرب ومسلمان نشین، همچون محله های چینی، جزء لاینفک شهرهای بزرگ دنیا هستند. در اروپا محله های عرب نشین، بخش قابل ملاحظه ای از شهرهایشان شده است. جنوب بروکسل بیشر به یک « کازابلانکا»ی کوچک شبیه است تا هر جای دیگر. بخش بزرگی از جنوب غرب سیدنی نیز محلات عرب نشین است، اما در این جا از این خبرها نیست و مسیونرهای کاتولیک بسی پیشتر، قاپ سرخپوستان را دزدیده اند و متاعشان را فروخته اند.

 مسیحیت باری بزرگ از دوش مردم پرو برداشته است، چرا که فرهنگ جامعه با فرهنگ مسلط جامعه سرمایه داری امروزی جهانی هماهنگی دارد. مثلاً مردم پرو مشکلی با پوشش زنان نداشته و روابط مرد و زن که به یک مشکل بزرگ فرهنگی در کشورهای مسلمان تبدیل شده است در اینجا کمتر است.  این روزها در دنیای ارتباطات جمعی با وجود ماهواره و صدها کانال تلویزیون و شبکه اینترنت، جنگ فرهنگی کار بسیار سختی است.  چه انرژی ها که در کشورهای مسلمان صرف این تضاد فرهنگی نمی شود. چه تلاش هائی نمی شود که مرد و زن را آتش و پنبه نامیده و از هم دور نگه دارند و چه نیروهائی صرف نمی شود که به جنگ رسانه های غربی بروند.  مردم آمریکای لاتین حداقل این مشکل فرهنگی را با غرب ندارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نازکاNAZCA

 

سرزمین پرو با مساحتی کمی کمتر از ایران ( 1.28 میلیون کیلومتر مربع) و 29 میلیون جمعیت در نزدیکی خط استوا، قرار گرفته است. عبوررشته کوههای «آند»  با دوازده قله بالای شش هزار متری از میان این سرزمین،( دومین تجمع بزرگ کوهستان بعد از هیمالیا)  باعث ایجاد سه اقلیم بسیار متفاوت طبیعی شده است.

 اول: ساحل اقیانوس آرام که آب و هوای صحرایی داشته و به دلیل وجود پایتخت کشور، لیما و دسترسی به دریا، مرکز اقتصادی و سیاسی پرو است. سواحل دریا در این منطقه، مراکز اولیه تمدن در پرو بوده و آثار باستانی متعددی از زیر خاک بیرون آمده است. خطوط سنگ چین  معروف «نازکا»، از آثار باستانی مشهور پرو، دراین ناحیه  قرار دارد.

دوم: منطقه کوهستانی «آند» که کمی کمتر از نیمی از مردم پرو در آن زندگی می کنند و مسکن  بومیان سرخپوست است. بزرگترین شهر آن « کوزکو»، شهری تاریخی است که مرکز تمدن « اینکا» ها بود و مهمترین اثر باستانی آمریکای جنوبی، « ماچاپیچو»  در نزدیکی آن قرار دارد. « کوزکو» پایتخت توریسم پرو است و تمامی توریست هایی که برای دیدن «ماچاپیچو» به  پرو می آیند، باید در «کوزکو» مستقر شوند. کوههای آند، قلمرو حکومت سرخپوستانی بود که امپراطوری « اینکا» را بنیان نهادند. این امپراطوری اگرچه بیش از صد سال دوام نیاورد و با ورود اسپانیایی ها از هم پاشید، اما آثار متعددی از خود به جا گذاشته که « ماچاپیچو» بزرگترین و معروفترین آنهاست.

 

 سوم: منطقه آمازون که در پشت کوههای آند قرار گرفته و با اینکه نزدیک نیمی از مساحت پرو را شامل می شود ولی فقط شش درصد جمعیت آن را در خود جای داده است . این جا، سرچشمه رود آمازون است و یکی از ماجراجویانه ترین سفرها، نشستن بر روی  قایق های محلی و طی آمازون از سرچشمه تا اقیانوس اطلس در برزیل است. سفری که یک دختر انگلیسی  چند سال پیش انجام داد و یک کتاب خواندنی راجع به آن نوشت. به علت آب و هوای استوایی و کمی جمعیت، این ناحیه نقشی در تمدن پرو نداشته و آثاری نیز به جا نمانده است. شهرت این منطقه در دنیا بخاطر کشت غیر قانونی «کوکا» و تولید کوکائین است. پرو بعد از کلمبیا، دومین تولید کننده کوکائین دنیا است و حق زیادی به گردن معتادان آمریکا دارد.

 

سفر هشت ساعته  «لیما» تا « نازکا»ی ما، به سمت جنوب و در کنار سواحل خشک و بی آب و علف اقیانوس آرام می گذرد. این منطقه مرا به یاد سواحل خلیج فارس و دریای سرخ می اندازد. کیلومترها و کیلومترها طی می کنی بدون اینکه چیزی ببینی مگر دریا و سنگ و خاک. هوای ابری و مه آلوده این فصل سال نیز مزید بر علت شده و طبیعتی خشن و بی جلوه ایجاد کرده است. ما بر روی جاده ای به نام « پان امریکن» سفر می کنیم. این شاهراه، اکوادور را به شیلی متصل می کند و بهترین جاده پرو است. ظاهر شهرک های متعدد بین راه و خرابگی آنها، حکایت از زندگی مختصر و فقیرانه ساکنانش دارد. امروز سومین روزمان در پرو است و هنوز به این کشور عادت نکرده ایم.

اتوبوس سوپر دولوکسی که در آن سواریم پر از جوانان توریست است و هیچ مسافر محلی ندارد. خیلی راحت است و از همه مهمتر اینکه یک توالت هم دارد تا آدم با خیال راحت، هر چه می خواهد بخورد و  بیاشامد و ترسی از عواقب آن نداشته باشد. صندلی راحت اتوبوس و تصویر این سرزمین جدید از پشت پنجره های بزرگ آن دلچسب است.

کاری ندارم مگر تماشای صحرا و اقیانوس در امنیت اتوبوس. از پشت همین پنجره می توان به عمق شکاف بزرگ کشورهای فقیری همچون پرو و دنیای غرب اندیشید. به آدم هایی که در فقر و نکبت از بام تا شام به دنبال یک لقمه نان و یک تکه سر پناه هستند و گردشگرانی مثل ما که هزاران دلار هزینه کرده اند تا به این جا بیایند و سرزمین زیبا ولی فقیرشان را تماشا کنند.

دیر وقت است که به « نازکا» می رسیم. «نازکا» شهر بسیار کوچکی است در دل صحرا با هتلها و مسافرخانه های بی شمار. این جا مکان خطوط نازکا، دومین اثر بزرگ  باستانی پرو است. نیاکان این سرخپوستان در 900 سال قبل تا 600 سال بعد میلاد، یعنی در عرض هزار و پانصد سال، در دشتی خشک و برهوت به مساحت 500 کیلومتر مربع،  سنگ های تیره موجود را  روی هم پشته کرده و در نتیجه، 800 خط مستقیم و 300 شکل هندسی و در یک محوطه کوچک تر، 70 شکل حیوان و گیاه رسم کرده اند. اندازه این خطوط و اشکال، براستی که باعث شگفتی است. خط های مستقیم گاه تا کیلومتر ها ادامه دارند و ابعاد بعضی اشکال مانند مارمولک به 180 متر می رسد. بخاطر بزرگی بیش ازحد آنها، مشاهده این تصاویر از روی زمین میسر نبوده و تنها راه دیدن آن از آسمان است. هدف از طراحی این اشکال و چگونگی انجام آن سالهاست که باستان شناسان را سر در گم کرده است. گروهی،  این اشکال را یک تقویم نجومی می دانند که در کار کشاورزی این منطقه کم آب استفاده می شده اما در توضیح نحوه استفاده آن عاجزند. گروهی دیگر ریشه وجودی این اشکال را در باورها  و عقاید مذهبی  آنان می دانند و مثل همیشه گروهی که از این خلاء علمی سوء استفاده کرده و چشم به آسمان دارند و آنرا کار آدم های کرات دیگر می دانند. بزرگی اشکال هندسی و تشابه آنها به باند های فرود و حتا تصویری که شبیه یک آدم فضایی است به این ایده پرو بال می دهد و خطوط نازکا در بین بشقاب پرنده پرستان! یکی از اصول دینی شان است. البته آخرین تئوری توسط الهه ارائه می شود که معتقد است نیاکان این سرخپوستان با کشیدن این تصاویر، خواسته اند یک ناندانی برای نسل های بعدی گذاشته باشند و بس!

شهرت جهانی خطوط نازکا، براستی یک ناندانی حسابی برای مردم این منطقه است. دهها شرکت کوچک هواپیمائی مستقر در نازکا هر روز دهها بار بر روی این خطوط پرواز می کنند و نفری  50 دلار می گیرند. دهها هتل و رستوران و راهنمای تور نیز از برکت سفره همین خطوط نازکا نان می خورند.

هتلی تمیز و مرتب از طریق همان آژانسی که بلیط اتوبوس را خریدیم  گرفته ایم و خوشبختانه، دغدغه یافتن هتل را  در این شهر کوچک نداریم. روز بعد، ما هم مثل خیلی های دیگر با یکی از همان هواپیماهای کوچک شش نفره، یک پرواز نیم ساعته بر روی این خطوط کرده و وظائف توریستیمان را انجام می دهیم.

 در بیرون شهر و در کنار خطوط نازکا چندین شرکت هواپیمائی وجود دارد که توریست ها را به آسمان می برد، آنهم با یک سری هواپیمای کوچک که بیشتر به اسباب بازی می مانند تا یک هواپیمای واقعی. به صف می ایستیم وهواپیما ها مثل تاکسی، آدم ها را سوار کرده و به هوا می برند. این کار چنان با سرعت انجام می شود که آدم فرصت نمی کند به خطرناک بودن کار حتا فکر کند. معلوم نیست وضعیت این هواپیما ها چگونه است و استاندارد امنیتی آنها در چه حدی است. بهر حال سوار می شویم و کمربندهایی را که معلوم نیست به هنگام سقوط ، کدام درد ما را دوا خواهند کرد می بندیم. هواپیما با یک صدای گوشخراش اوج گرفته و مثل یک پرنده چابک چنان بر روی  خطوط و شکل های پایین دست  ویراژ می دهد که نزدیک است تمام دل و روده من از گلویم بیرون بیاید. با سری گیج و دلی برهم و گوشی کر،  این شگفتی های تمدن بشری را تماشا می کنم. متاسفانه مطالعه و صحبت بسیار در باره آثار باستانی، سطح توقع  آدمی را بالا برده و انتظار دیدن عجایب را دارد. من به شخصه انتظار دیدن تصاویری بس بزرگتر را داشتم که ندیدم. اگرچه حرکت های تند هواپیما و حال بهم خوردگی نیز  در قضاوت هایم  بی تاثیر نبود. به هنگام پیدا شدن می بینم روی صندلی خلبان نوشته: انعام شما را قدر می دانیم. درخواست انعام به خلبان را دیگر ندیده بودیم. به پاس سالم رساندن ما به روی زمین، ده دلاری به او داده و یک عکس سه نفری نیز به رسم یادگار در کنار حلبی پرنده اش می گیریم.

 

یک شب بیشتر در نازکا نمانده وامشب از صحرا بسوی کوهستان راهی هستیم. پروی واقعی را هنوز ندیده ایم. مقصد ما شهری به نام « آره کویی پا» در دامان آند است. 14 ساعت اتوبوس سواری شبانه داریم و راهی دراز در پیش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«آره کویی پا» AREQUIPA

 

من عاشق مسافرت با اتوبوس هستم. البته قطار بهتر است اما دیری است که کندی قطار، عرصه را در مقابل چابکی اتوبوس از دست داده  است. نشستن در کنار پنجره، بیرون را تماشا کردن و ولرمی ذهن و پرواز خیالش را دوست دارم. یاد آوری خاطرات، آرامش اجباری و گرفتن دست های سرد الهه را در دستان گرمم و تماشای به خواب رفتن او، در جلوی پنجره ای که همچون پرده سینما تند تند می گذرد و انتظار رسیدن، بویژه در اتوبوس های شب رو، آنجا که شاهد دمیدن صبح در خواب و بیداری هستی و آنگاه  صبح روشن ، تصویر چشم اندازی جدید و شوق رسیدن . هشت صبح است که به «آره کویی پا» می رسیم. در یک صبح زیبای سرد کوهستان.

در ترمینال، به باجه اطلاعات توریستی رفته و سراغ یک هتل تمیز و گرم را می گیریم.  باجه اطلاعات تنها جایی است که انگلیسی می شود حرف زد، لذا نباید این موقعیت را از دست داد. از روی عکس ها، هتلی انتخاب می کنیم در وسط شهر به شبی 40دلار. تاکسی گرفته و به راه می افتیم. هنوز چندان راهی نرفته ایم و محو تماشای شهر هستیم که می بینم دوربینم را در اتوبوس جا گذاشته ام. چه مصیبتی! ناگهان دنیا بر سرم خراب می شود.

 من در این دنیا دو وسیله شخصی عزیز کرده دارم. دوربین عکاسی و ساز صدف کاری شده ام ( البته تازه گی ها لپ تاپ ام هم خودش را به این لیست چپانده) . حالا این عزیزکرده  من در یک اتوبوس  بین راهی در یک سرزمین غریب جا مانده است. هر طوری هست به راننده حالی می کنم که زود برگردد. این راننده هم مثل همه راننده هایی که  در موقعیت های این چنینی، ناگهان بسیار کمک کننده می شوند، بسرعت برگشته و با چند آرتیست بازی و احیاناً تخلف، ما را به ترمینال می رساند. وقتی اتوبوسمان را می بینم که هنوز آنجاست، نزدیک است پر در بیاورم. فوراً به داخل اتوبوس جهیده و یک نظافتچی را می بینم که مشغول تمیز کاری است و هنوز به ردیف ما نرسیده است. نگاه می کنم و می بینم آنجاست، تنها و وحشت زده در زیر صندلی - دوربینم را می گویم-  آن را گرفته و پیروز و خوشحال به تاکسی باز می گردم. در ماشین، قربان صدقه اش رفته و قول می دهم که دیگر هرگز چنین کاری با او نکنم.

هتلمان برای چهل دلار فوق العاده زیباست. یک خانه اربابی قدیمی  بازسازی شده با چیزی حدود ده دوازده اطاق، با یک حیاط و دالان دلگشا، آنهم درست در وسط شهر. تازه، دختر جوان پشت میز نیز انگلیسی بلد است. دیگر بهتر از این نمی شود. خیلی زود اثاثمان را جابجا کرده و به دیدن شهر می رویم. میدان اصلی شهر « دوآرمس» فقط پنج دقیقه با ما فاصله دارد.

 

«آره کویی پا» دومین شهربزرگ پرو، در میان سه کوه بلند جای گرفته است، با روزهای آفتابی گرم و دلچسب و شب های سرد زمستانی. هر کجا سر بلند می کنی، کوه می بینی. در پشت کلیسای بزرگ شهر، آتشفشانی به بلندی 5822 متر، در طرف دیگر کوهی به ارتفاع 6075 متر و در مقابل ایندو یکی دیگر به ارتفاع 5500 متر. کوهها  چه بلند، چه زیبا. شهر هایی که در دامان کوه ساخته می شوند معمولاً بسیار زیبا می شوند، همیشه رود پر آبی وجود دارد که از میانشان بگذرد و منظره زیبای کوهی که در دوردست دیده شود. «آره کویی پا» نیز اینچنین است، به اضافه ساختمانهای زیبای قدیمی و خیابانهای تنگ با بالکن های نقلی  تودل برو. بهر حال وسط شهر و آنجایی که موزه ها و مغازه ها و کافه ها یافت می شوند اینچنین است. مطمئن هستم مناطق کناری و محله های مسکونی اینچنین نیست وگرنه پرو می شد سویس که نیست و برعکس یکی از کشورهای فقیر دنیاست.    

اولین روز اقامتمان  در«آره کویی پا» همزمان با شروع جام جهانی فوتبال است. از امروز به بعد سفر ما به موازات فوتبال خواهد گذشت. این را دوست دارم. نه به خاطر اینکه من کشته مرده فوتبال هستم - که نیستم-  بلکه به خاطر پیوندش. بخاطر آن نخی که با سوزن فوتبال در تن و جان مردم جهان فرو می رود تا آنان را ندانسته به هم پیوند دهد. در دوران رومانتیک گذشته، عشاقِ دور از هم، قرار می گذاشتند که در وقتی معین  به ماه خیره شوند. در آن هنگام، ماه می شد راس یک مثلث که ایندو را به هم پیوند می داد. امروز پخش مستقیم فوتبال همین کار را می کند. در یک آن می اندیشم که درست در همین لحظه ، همه عزیزان من نیز در گوشه و کنار دنیا نشسته اند و این مراسم را تماشا می کنند. از کشف این حقیقت، هیجان زده و از احساس عبور آن نخ فوتبال در گوشت تنم  لذت می برم. می بینم از این به بعد،  ماهواره ای مرا به همه ارتباط داده و به هنگام تماشای فوتبال، تنها نبوده و در کنارهمه کسانی  هستم که دوستشان دارم . راس مثلثی در مدار زمین، ما را به هم پیوند می دهد و دستانمان را به هم می رساند. اینها همه وقتی به سراغم می آید که در کافه ای در میدان « دو آرمس » نشسته ایم،  قهوه می نوشیم و شروع  بازیها را تماشا می کنیم.

«آره کوی پا» جای خاصی  در تاریخ و سیاست پرو دارد. اصولاً مردم آمریکای جنوبی، بدتر از ایرانیان، بسیار سیاسی بوده و دائماً در حال مداخله در سیاست هستند! از قرار معلوم این جا سیاسی ترین شهر پروست. این را حتا، ما در همین چهار پنج روز اقامتمان حس می کنیم. در اولین روز اقامتمان در «آره کوی پا» سه تا تظاهرات می بینیم! از قرار معلوم هر وقت دو سه نفر از چیزی ناراحت هستند، دو سه نفر دیگر را خبر کرده ، به میدان « دوآرمس» آمده ، پرچمی بلند کرده و دو سه نفر دیگر را جلب کرده و یک تظاهرات راه می اندازند! در مدت اقامتمان در پرو، چندین تظاهرات دیدیم که در بعضی،  تعداد متظاهرین، به زحمت به بیست نفر می رسید. دنیای پر آشوب این گوشه از دنیا همچون دنیای پر آشوب خاورمیانه، مردم را به میان گود کشانده و آنان خواهی نخواهی درگیر تحلیل های روزمره از مشکلات و معظلات خویش هستند. البته سرهای پر باد و گرمی خون مردم آمریکای لاتین در بلند کردن صداهایشان بی تاثیر نیست. افسوس که دیدن مردم خروشان و به هیجان آمده، دیگر به هیجانم نمی آورد. گذشت زمان و تجربیات شخصی، درس های دیگری به من آموخته که از مردم هیجان زده و قضاوت های تندشان واهمه کنم. اصلاح را بر انقلاب ترجیح دهم و به اصل خراب کردن به امید آبادی، شک کنم.

دیدن چهره های سرخپوستان در«آره کوی پا» واقعاً که تماشائی است. اصلاً دیدن چهره های اقوام گوناگون، یکی از جاذبه های سفر است. من که از این مسئله بسیار لذت برده و چشم های تیزی هم برای آن دارم. من از آن ها هستم که براحتی در اداره پلیس، تصویر دقیقی از یک مظنون جنایتکار را که یک بار دیده اند، عرضه می کنند . این نه به خاطر حافظه خوبم ( که اصلاً خوب نیست ) بلکه به خاطر علاقه ام به جزئیات چهره هاست. رنگ دقیق پوست، شکل دهن و دماغ ، مدل پیشانی و گردن ، طرز راه رفتن و خیلی چیزهای دیگری که می تواند توجه  چندانی  را جلب نکند، از چشم های من پنهان نمی ماند. برای همین است که از دیدن اینهمه چهره جدید به وجد آمده و با چشم هایم همه را می بلعم.

 

 پرو بعد از بولیوی، بالاترین درصد سرخپوستان آمریکای جنوبی را دارد. چیزی حدود نیمی از مردم سرخپوست هستند. سفید پوستان مرفه که اسلاف اسپانیایی های مهاجر می باشند بیشتر در لیما و شهرهای ساحلی مستقر بوده و سرخپوستان، بیشتر در شهرها و مناطق کوهستانی زندگی می کند. بعد از پانصد سال زندگی مشترک، اختلافات نژادی ظاهراً نقش چندان مهمی نداشته و در پس تضادهای طبقاتی و اجتماعی گم شده است. امروزه، همه خود را فقط پروئی می دانند نه چیزی دیگر. سرخپوستان را به راحتی می شود تشخیص داد. از رنگ پوستشان ( که البته سرخ نبوده بلکه بسیار تیره است)  از قد های بسیارکوتاه، سرهای بزرگ و چانه های دراز، دماغ های شکسته سر پائین ( از پیشانی با چانه اشان یک خط مستقیم است ) و کلاههای لبه دارشان. گمانم سرخپوستان به معنای واقعی معتقد باشند که " سر بی کلاه نمی شود". زن و مرد، کلاه لبه دار به سر می کنند. بسته به قومیتشان، شکل کلاههایشان متفاوت است. کلاههای لبه دار بعضی از زن ها از بزرگی کف دست تجاوز نمی کند. چیزی مثل گل سر در بالای کله اشان، با کت های مردانه، باسنی عظیم در دامنی چین دار و فراخ و احیاناً بچه ای با شالی رنگین به پشت بسته. قرمز، رنگ ملی سرخپوست هاست. شال ها و شنل هایشان همه قرمز است.  دست فروش ها معمولاً لباس های محلی رنگارنگشان را می پوشند و کالاهای دستی خود را می فروشند. یکی از خاطرات خوبی که از پرو در ذهن من مانده، منش دست فروشان است. در بسیاری از کشورهای فقیر دنیا، دست فروشان آدم را بیچاره می کنند. هند که وحشتناک است. آنقدر به آدم می چسبند که آدم برای رهایی هم شده یک چیزی می خرد. اما در این جا یک غرور و عزَتی می بینی که خوشت می آید. دست فروشان چندان محلی به توریست ها نمی گذارند و اگرچه تنها مشتری هایشان همین توریست ها هستند اما خود را خوار و ذلیل نمی کنند. خیلی با غرور و با شخصیت. اصلاً این غرور و شخصیت را در کل کشور می توان حس کرد. گویی آدم های متمولی بوده اند که ورشکست شده اند ولی هنوز شخصیت و منش خود را از دست نداده اند. تنها لباس تمیزشان را پوشیده اند و به خیابان آمده اند.

«آره کوی پا» مکان چندین موزه خوب می باشد. صومعه بزرگی وجود دارد که  چندین سال پیش، قسمت بزرگی از آن به موزه تبدیل شده است. ترویج مسیحیت یکی  از اهداف بزرگ اسپانیایی ها در آمریکای لاتین بود و از پس این کار نیز به خوبی بر آمده اند.  آمریکای لاتین، یکی از مذهبی ترین نقاط  جهان است، آنهم از نوع کاتولیک دو آتشه اش. این امر انجام نمی گرفت مگر با یک لشگر بزرگ کشیشان و راهبه ها. در کنار پادگان هایی که سرباز تربیت می کرد، صومه ها، کار تربیت  لشکر الهی را  بر عهده داشتند.

صومعه خواهران کاتولیک بسیار آرامش بخش است، درست مثل مرگ. نمیدانم چرا در چنین مکانهایی بجای حس روحانیت،  بوی مرگ  به مشام من می رسد. شاید بخاطر شیفتگی کاتولیزم با مرگ است که در کاخ های آن، این چنین بوی مرگ می پیچد. دیوار ها پر از پرتره های کشیشان و راهبان بزرگ پرو است، با آن سبک نقاشی های تیره رایج در قرون گذشته. نقاشان تلاش کرده اند آرامش را در چهره اینان نشان دهند و حاصل شده است یک سری مرده سرپا. چشم های زنان راهبه، همه به پائین خیره شده و در آن لباس سیاه راهبگی، چنان ترسناکند که گویی آماده اند جانت را از تنت بدر کنند. کاتولیزم یکی از جزمی ترین و خرافی ترین مذاهب جهان است که اتقاقاً یکی از بزرگترین تشکیلات دینی دنیا را نیز صاحب است. معجزه و امکان وقوع آن، یکی از باورهای رایج کاتولیزم است. حتی یک اداره معجزات، مجهز به آخرین امکانات کامپیوتری در واتیکان وجود دارد که اطلاعات مربوطه را طبقه بندی کرده و به هر راهبه و کشیش و مومنی که باعث سه  معجزه تائید  شده باشد لقب مقدس می دهد! البته این معجزات شامل کارهای  خارق العاده ای  که از توان آدمی بیرون بوده و نمایشش بتواند هر کافری را مومن کند نیست. این معجزات عموماً شفای بیماران دم مرگ می باشد. تغییرات ناگهانی در متابولیسم انسان و بهبودی های غیر منتظره، برای آنانی که دیگر امیدی به بهبودی نداشتند، معجزه نامیده شده و بانیان آن مقدس خوانده می شوند.

 

ساکنان این صومعه ها بیشتر زنانی از طبقات مرفه جامعه بودند. در زمان های گذشته، رسمی در بین اسپانیایی های متوَل بود که یک دختر خود را به صومعه و خدمت خداوند بفرستند. این دختران کلفت های سرخپوست خود را نیز با خود می بردند و در واحد های مستقل این صومعه ها زندگی می کردند و روزهایشان به خواندن انجیل و دعا و نیایش و گاهاً ریاضت می گذشت. هنوز بخشی از این صومعه فعال است و مسکن راهبه هاست. کوچه ها و در وپنجره رنگارنگ این صومعه فرصت خوبی بود برای گرفتن یک سری از بهترین عکس های من در پرو.

 

وقتی از این صومعه بیرون می آئیم یک نفس راحت می کشم. گویی از سرزمین مرگ گریخته و به دنیای زندگان باز گشته ام. بقیه روز را در خیابانهای « آره کوی پا» پرسه می زنیم و نهار را در یک کافه کوچک محلی به تماشای مسابقه اکوادور و لهستان می گذرانیم. انتظار داشتیم که تماشاچیان یک پارچه از اکوادور که همسایه اشان است پشتیبانی کنند اما از این خبرها نبود و آنها به نظر می آمد ناظران بی تفاوتی هستند. شاید هم همان رقابت ها و کینه کشی های همسایگی در میان است.  طبق معمول یک « منیو» سفارش می دهیم. مشغول خوردن غذا و تماشای فوتبال هستیم که می بینیم یک گدا هم آمده و چند میز آنورتر غذا سفارش می دهد. من ناگهان به کیفیت غذایی که در حال خوردن هستیم مشکوک می شوم. شک من وقتی قرین به یقین می شود که می بینم قیمت کل سه کورس غذای ما چهار دلار می شود. در رستوران های دیگر قیمت غذا نفری ده دلار است و اینجا دو دلار! به محض اینکه این را می فهمم، شکمم یک قار و غور جانانه می کند. بقیه روز را تماماً در فکر شکممان بوده و شک نداریم که مسموم خواهیم شد. کافی بود آروغی بزنیم و فکر نکنیم که خودش است! خوشبختانه اتفاقی نیفتاد و ما همچون  "بادمجان بم " این را نیز هضم کرده و به شکم خودمان اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کنیم. اعتماد به نفسی که کفاره اش را در بولیوی می دهیم، وقتی الهه درست و حسابی مسموم می شود و یک هفته تمام تب  میکند واسهال می گیرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دره « کولکا»

 

از کارهای واجبی که هر مسافر « آره کویی پا» باید انجام بدهد، رفتن به دره «کولکا» است. متاسفانه ما درست همزمان با مسابقه ایران و مکزیک، در حال رفتن به دره «کولکا» بودیم و نتوانستیم در امید پایان نیمه اول با هموطنانمان شریک بوده و در ناامیدی پایان بازی با آنان همدردی کنیم.  دره « کولکا» در میان دو کوه نزدیک « آره کویی پا» قرار داشته و با 3191 متر، عمیق ترین دره دنیا نامیده می شود. تنها راه عملی دیدن این دره و روستاهای آن، گرفتن یک تور و شب ماندن در بزرگترین دهکده این دره است. برای رسیدن به این دره باید از یک گردنه  5000 متری عبور می کردیم. گردنه ها برای سرخپوستان مقدس بود و یک ارزش معنوی بخصوصی برای آنان قائل بودند. چرا که در روزگاران گذشته، عبور پیاده از این گردنه های چند هزار متری با زحمت بسیار همراه بود و آنها را از یک سرزمین به سرزمینی دیگر می کشاند.

وقتی مینی بوس قدیمی ما بعد از دوساعت ناله کشیدن به این گردنه می رسد، برای استراحت توقف کرده و ما بیرون می آییم. آسمان، آبی ولی سوزی دلچسب از کوههای بلند پیرامونمان می وزد. سه کوه بلند سر به فلک کشیده در پیرامون ماهستند. همان کوههایی که از « آره کویی پا» دیده می شوند. چه بلند، چه نزدیک، چه دست یافتنی. در گوشه ای، سرخ پوستان بساط های رنگارنگ خود را چیده اند. سرخپوستی دستفروش،  فلوت پرویی می زند و به این تصویر بی تا، موسیقی متن زیبایی نیز می گذارد.

 سنتی است دیرپا در میان سرخپوستان که هرگاه از گردنه ها عبور می کنند، نیت کرده و چند سنگ کوچک را روی هم بگذارند.  هزاران سال، سرخ پوستان از این گردنه گذشته اند و هر کدام آرزویی کرده اند و سنگی روی سنگی گذاشته اند. با تعجب می بینیم همه جای این گردنه بلند، پوشیده از هزاران سنگچین کوچک و بزرگ است! هر سنگچینی، یادگاری از یک خواسته، یک تمنا، یک آرزو.

 دست در دست  الهه در میان این آرزوها قدم می زنیم و دست و دلمان از سرما و هیجان می لرزد. مواظب هستیم پایمان به سنگ چینی نخورد و آرزویی را پایمال نکنیم.  صدای دوردست فلوت  که هنوز به گوشمان می رسد و شالهای بلند ما که در باد می رقصند، بر هیجان ما می افزاید. گویی بازیگران صحنه ای زیبا در شاهکاری از یک استاد سینما هستیم. شکی ندارم آرزوهای این سرخپوستان، همانند آرزوهای همه انسانهای دیگر بوده است. آرزوی باران، آرزوی فراوانی، آرزوی خوشبختی، آرزوی رسیدن به یک دلدار و صدها آرزوی  کوچک و بزرگ که تلاش برای رسیدنشان، زندگی را اینچنین شیرین و پر مایه می کند. چندی نمی گذرد که ما هم هوس می کنیم به شیوه آنان، سنگ ریزه هایی گرفته و دانه دانه آرزوهایمان را نامیده و روی هم بگذاریم. می خواهیم یادگاری از خود در میان هزاران آرزوی  سرخپوستان این کوه ها بر جای گذاشته باشیم. زمین پر از سنگ ریزه است. مشتی برداشته، آرزویی کرده و سنگی بر سنگی می گذاریم. آرزوی سلامتی برای خودمان، فرزندان جوانمان، پدر مادرهای پیرمان و همه کسانی که دوستمان دارند و دوستشان داریم، آرزوی داشتن همیشگی شور حیات که ما را به دیدار سرزمین هایی از این گونه بکشاند، آرزوی دوام پیوندمان تا از این زیبایی ها، همیشه در کنار یکدیگر لذت ببریم و آرزوی صلح و ثروت و آزادی برای سرزمینمان ایران، که مردمانش همچون بومیان این کوهها، همیشه در رنج و عذاب زیسته اند. اسپانیایی ها با این سرخپوستان آرزومند چه ها که نکردند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمانی که « پیزارو»  به همراه 125 نفر سواره نظامش وارد شمال پروی آن روزگار  می شود، تمامی جنوب اکوادور، پرو، بولیوی و شمال شیلی زیر نگین امپراطوری « اینکا» بود، « آتا هُوالپا» تازه از نبردی بزرگ بر علیه برادر مدعی سلطنتش بر گشته بود و اهمیت چندانی به ورود عده ای تازه وارد انگشت شمار نمی دهد. این بزرگترین اشتباه زندگیش بود که به قیمت تاج و تخت و زندگیش تمام می شود. او نمی دانست که چه نیروی مهیبی در پشت این 125 نفر موجود است و اینان با چه عزم جزمی برای پیروزی آمده اند و چگونه غارت و کشت و کشتار بومیان، سنتی است دیر پا در میانشان. وقتی اولین بار فرستادگان « پیزارو» برای مذاکره با « آتا هُوالپا» وارد قرارگاه او می شوند از دیدن آنهمه طلای امپراطور و اطرافیان به عمق ثروت پرو و امپراطوری اینکا پی می برند. در این جاست که امپراطور برای اولین بار در زندگیش اسب می بیند. آنهم زیر سواری، پوشیده در زرهی آهنین. فرستادگان  برای ایجاد رعب و اضطراب، همان طور سواره به امپراطور نزدیک شده و او را برای ملاقات «پیزارو» به اردوگاه خویش  دعوت می کنند. گفته می شود که سپاه «اینکا» ها در حدود ده هزار نفر بود که  امپراطور را در قرار گاهش همراهی می کردند.اسپانیایی ها به رهبری « پیزارو» می دانستند که اولاً جنگ اجتناب ناپذیر است و ثانیاً آنها راهی ندارند مگر حیله و نیرنگ.

 در شب ملاقات، سربازان « پیزارو»، وقت خود را به تیز کردن شمشیر ها، چگونگی طرح توطئه و تماشای چادر های سپاه ده هزار نفری سرخپوستان می گذرانند. هراس آنان این بود که سرخپوستان پیش دستی کرده و شبیخون بزنند. اما شب بدون اینکه  اتفاقی بیافتد به آرامی می گذرد.  در روز ملاقات،  « آتا هُوالپا» نشسته بر تخت پادشاهی و بر دوش محافظانش به همراه چند هزار نفر به سوی اردوگاه تازه واردان راهی می شود. بنا به رسم خویش  درچنین دیدارهایی ، اینان اسلحه های خود را در خانه گذاشته و بصورت غیر مسلح به سوی مسلخ خانه خود به راه می افتند. از آن طرف،  سواران مسلح اسپانیایی، سوار بر اسب های خود، در خفا منتظر آنان می نشینند. هیچکس نمی دانست که این دیدار، چگونه سرنوشت آمریکای جنوبی را برای همیشه تغییر خواهد داد.

 

وقتی به دیدار دره «کولکا» می رفتیم، من ناخودآگاه انتظار دیدن یک نقاشی بچه ها را داشتم. دو کوه بلند ویک دره عمیق در بین آنان. کم و بیش فکر می کردم می توانم بالای یک تخته سنگی بایستم و یک دره 3100 متری را تماشا کنم و احتمالاً یک سنگ هم بیاندازم که تا ته این دره برسد. اما واقعیت غیر از این است. دره «کولکا» یک منطقه وسیعی را شامل می شود و مسکن چندین روستاست. در واقع بعد از پشت سر گذاردن گردنه آرزوها ( این اسم را من گذاشته ام)  دره با یک سرازیری تند شروع می شود، تا آنجایی که به یک جاده کم و بیش مسطح به موازات رودخانه  منتهی می گردد. در امتداد این جاده و رودخانه است که چند روستای بزرگ قرار دارد. این رودخانه در واقع انتهای دره است و در مسیر آن می شود به عمیق ترین نقطه دره «کولکا»  رسید. وقتی در دومین روز به نزدیکی های این عمیق ترین نقطه می رسیم ، فاصله ما تا پائین  آن بیش از چند صد متر نبود. تصویر آن دو کوه و دره ای درمیان و من در لبه آن، یک تصویر نقاشی کودکانه بود و بس.

بزرگترین لطف دیدار این دره، امکان دیدن روستاهای سرخپوستان است. البته روستاهای سرخپوستان مثل همه روستاهای دیگر دنیا بود و دیگر خبری از آن چادر های بلند فیلم ها نیست.  اصلاً نمیدانم چرا دیدن سرخپوستان هیجان آور  است. دور از دسترس بودنشان است یا ندانسته بازیچه هالیوود هستیم؟ بی شک فیلم های کابویی و دیدن آن سرخپوستان نیمه برهنه مو بلند، کارش را کرده و یک تصویر کاذب سینمایی در دل  دور افتاده ترین آدم های این جهان گذاشته است. این سرخپوستان چه جاذبه ها که  برای بچه ها نداشتند. آن ادا و اطوارها و آن پائین و بالا پریدن هایشان چگونه دل بچه ها را می برد. پسر من که از سه سالگی تا چهار سالگی رسماً یک «سولپوخ» بود! (او سرخپوست را نمی توانست به درستی تلفظ کند) همیشه یک پر به سر داشت و یک تیر و کمان الکی در پشت. از صبح تا شب مشغول جنگیدن با دشمنان خیالی بود و آنقدر در آپارتمان کوچک ما دویده بود و جهیده بود که ما  را ذله کرده بود.  وقتی یک پوستر سرخپوست برایش خریدم از شادی پر در آورده بود. پوستر تمام قد این جناب «سولپوخ» که من او را رئیس قبیله می نامیدمش مدتها در هال ما بود و یکی از عوامل کنترل این پسر بچه شیطان. چرا که هر بار اذیت می کرد شکایتش را به رئیس قبیله می بردم . یکبار هم رئیس قبیله تصمیم به اخراج او از قبیله گرفت چرا که نزدیک بود چشم پسر همسایه را با تیر و کمانش کور کند! او آنقدر گریه زاری کرد و چنان مسئله را جدی گرفت که من به قدرت رئیس قبیله بیشتر پی بردم واز آن به بعد از نفوذ او سوء استفاده ها کردم. این دوره « سولپوخ» بازی ، یکی از شیرین ترین دوران کودکی او بود. بی خود نبود که در گردنه آرزوها بی اختیار به یاد سهند افتادیم و او را که اکنون جوانی جاه طلب و سخت کوش است یکی از همان سرخ پوستانی تصور کردیم که سنگ چینی بزرگ از آرزوها دارد و بی خود نبود که الهه ، با یادآوری این خاطرات شیرین در آن مکان مقدس ، به هیجان بیاید و به یاد «سولپوخ» کوچکش شعری بگوید و چشمانش از اشک  تر شود.

 

مردم زیادی در دره «کولکا» زندگی نمی کنند. در واقع پرو کشور پر جمعیتی نیست و به غیر از «لیما» که به تنهایی یک سوم جمعیت 27 میلیونی پرو را در خود جای داده، در هیچ جای دیگر ازدحام جمعیتی نمی بینی ، چه رسد به دره دور افتاده ای مانند «کولکا». چند روستای این جا بسیار کوچک هستند و بخوبی می شود نقش توریسم را در اقتصاد آنها دید. چندین هتل و مسافرخانه و تعداد زیادی رستوران فقط برای توریست ها ساخته شده است و عامل اصلی ایجاد اشتغال و درآمد برای اهالی همین توریست ها هستند.

طبیعت این دره نیز بسیار زیباست. اینجا برای اولین بار به همراه دیگر افراد گروهمان به یک راهپیمائی می رویم و با طبیعت متفاوت پرو آشنا می شویم. بزرگترین وجه تفاوت طبیعت آمریکا، وجود درختچه های کاکتوس است. این درختچه ها که در این فصل سال نیز به گل می نشینند بسیار زیبا هستند و دیدنشان برای ما تازگی دارد. دامنه های این دره پوشیده ازاین کاکتوس های به گل نشسته است که تصاویر دل انگیزی بوجود می آورند. در انتهای دره نیز به بلند ترین و به نوعی عمیق ترین  نقطه دره می رسیم که محل مناسبی برای دیدن پرندگان معروف «کوندور» است. این پرندگان غول پیکر مختص کوههای آند هستند و طول بال تا بال بعضی ها به 3  متر می رسد.

 

ترکیب اعضای گروهمان نیز خالی از لطف نیست. این نوع تورها، محلی برای دیدن توریست های دیگر است و معمولاً نیز ملغمه ای از ملیت های مختلف هستند. نیمی از اعضای گروه 12 نفریمان اسپانیایی زبان اند و خود به خود از دور ما خارج اند. یک زن و شوهر روسی ( کم و بیش توریست های روسی نیز سر و کله اشان پیدا شده است ) که انگیسی چندانی بلد نیستند. دو مرد جوان هلندی که ما مطمئن هستیم همجنس گرا هستند و یک پسر جوان اسرائیلی. جوانان اسرائیلی چه پسر ، چه دختر، باید سه سال سربازی بروند. پس از سربازی و پیش از رفتن به دانشگاه ،  کم و بیش همه آنان به یک سفر طولانی خارج از کشور می روند. پولدارهایشان به اروپا و آمریکا و استرالیا و بی پولهایشان دو دسته می شوند، گروهی به هند و تایلند و خاور دور و گروهی به آمریکای جنوبی. طبعاً برای ما خوشایند نبود که با یک سرباز اسرائیلی همسفر باشیم. مخصوصاً با آن ریش و پشم  ترسناکش. اما کمی بعد که با او سر صحبت را باز می کنیم ، او را جوانی بسیار آگاه و انسان می یابیم. «الیاد» همصدا با ما، منتقد سیاست های اسرائیل بود و از حقوق فلسطینی ها دفاع می کرد. کار ما به آنجا کشیده بود که هر چه او می گفت ما تائید می کردیم و هر چه ما می گفتیم او. موقع شام به هنگامی که یک گروه محلی، موسیقی زیبای کوههای آند را می نواخت به همسفران هلندیمان رو کرده و می گویم: آیا باور می کردید که یک اسرائیلی و دو ایرانی اینقدر رفیق شوند. آنها خندیده و اعتراف می کنند که وقتی فهمیدند که ایرانی و اسرائیلی در گروهشان وجود دارد، انتظار هر چیزی را داشتند الا رفاقت. روز بعد نیز آنقدر الهه و الیاد گرم صحبت بودند که جوان هلندی به شوخی می گوید: قبل از اینکه زنت را از چنگت در بیاورد کاری بکن.

 هنگام شام  بحث داغ فوتبال در میان است و هلندی ها خیلی به تیمشان امیدوارند. ما  با تحمل اولین باختمان حرفی برای گفتن نداریم و سرمان پائین است.، متاسفانه پخش مستقیم مسابقات فوتبال در اینجا از ساعت ده صبح تا پنج بعد ازظهر است و امکان تماشایش نیست مگر خانه بنشینی. برای همین  وقتی  ما در گردنه آرزوها و در میان سنگچین ها خیال می بافتیم، فوتبالیست هایمان در آنسوی دنیا در حال بازی بودند و تمام ایرانیان در حال تماشای آن.

شب را در هتل بسیار خوبمان سر می کنیم. سرد است و مثل همیشه از بخاری خبری نیست. چند دست لحاف داریم  که در زیر آن احساس خفگی می کنیم. بعد از ظهر روز بعد، به هنگام بازگشت به « آری کویی پا» دوباره از گردنه آرزوها رد می شویم. این بار مینی بوس ما دیگر توقف نمی کند. از پنجره چشمانمان دنبال سنگچین های خودمان است. کاش یک سنگ نذری هم برای فوتبالیست هایمان می گذاشتیم،  بلکه فرجی می شد!

 

آخرین روزمان را در « آره کویی پا»  به قدم زدن در خیابانهای تنگ و باریک و دیدن «خوانیتا» می گذرانیم. «خوانیتا» جالب ترین موزه ای بود که در پرو می بینیم. البته  «خوانیتا» اسم موزه نیست بلکه اسم دختری است یخ زده در دانشگاه!

 

داستان این دختر چهارده ساله به ششصد سال قبل باز می گردد. یعنی صد سال قبل از آمدن اسپانیائی ها. حیات سرخپوستان آن دوران با کوههای سربه فلک کشیده پیرامونشان پیوندی ناگسستنی داشت. یخچال های این کوههای آتشفشانی نه تنها بزرگترین منبع آبهای جاریشان بود، بلکه فعال شدنشان نیز می توانست هست و نیستشان را نابود کند. امری که به وفور رخ می داد و هنوز هم رخ می دهد.  وقتی اولین علائم آتشفشان در یکی از کوههای آند پیدا می شد، سرخپوستان به دست و پا  افتاده، دنبال چاره می گشتند. یکی ازچاره های رایج، تقدیم قربانی به کوهها بود. قربانی کردن انسانها برای رضایت خدایان در فرهنگ سرخپوستان امری رایج بود. اگر در این گوشه از دنیا، ابراهیم و اسماعیل، یکبار برای همیشه تکلیف قربانی انسانی را حل کرده و این مشکل را از روی دوش انسان بر داشتند، اما در فرهنگ سرخپوستان چنین اتفاقی نیفتاد و تا هنگام سلطه " ابراهیمیان"  اسماعیل هایشان را برای رضای خدایانشان قربانی می کردند.  «خوانیتا» یکی از آنان بود که توسط جادوگران و سران قوم انتخاب می شود تا در قله کوه 6250 متری ، قربانی خدایان شود. نخست این دختر جوان  به همراه چند تن به این قله و مکان قتل گاه خود صعود کرده است. کاری سخت  باامکانات آن روزگار. آنگاه در قله کوه گوری کنده و او را در آن گور نشانده و با یک تکه سنگ سرش را شکافته اند. یخچال ها جسد این دختر بی گناه را ششصد سال در میان خود، تر و تازه حفظ کردند تا روزی توسط یک باستانشناس کوهنورد آمریکائی کشف شود! باستان شناسان می دانستند که به احتمال زیاد یک قربانی باید در زیر این یخچال ها خوابیده باشد اما شکافتن یخ ها در آن ارتفاع ممکن نبود. تا اینکه آتشفشانی در یکی از کوههای مجاور رخ می دهد. با بالا رفتن حرارت در منطقه، یخ ها شروع به ذوب شدن می کنند و این بهترین فرصتی بود که می شد به کند و کاو در قله کوه پرداخت. وقتی باستان شناس آمریکائی و همراهانش به آن جا می رسند، دو سه روز بود که قسمتی از سر « خوانیتا» بیرون آمده، به همین دلیل یخ هایش آب شده و کمی  صدمه دیده بود. او را از میان یخ ها بیرون کشیده، گورش را نیز پیدا می کنند. در میان همین گور است که بسیاری از وسایل شخصی او را پیدا می کنند.  امروز او آنجاست. نشسته در میان یک یخچال شیشه ای و پوشیده در میان همان شالی که ششصد سال پیش به هنگام قربانی شدن بر تن داشت . قیافه اش درست شبیه دخترهای سرخپوستی محلی است. با گیس های بلند و چشم های کشیده. انگار یکی از دختران جوان « آره کویی پا» را آورده اند و در شیشه گذاشته اند. البته قسمتی از صورتش که چند روز بیرون از یخ بوده خراب شده است اما کل قیافه اش پیداست. اگر امپراطوری «اینکا» فقط صد سال عمر کرد،  « خوانیتا» جاودانه شد. البته کسی نام واقعی او را نمی داند، چرا که سرخپوستان «اینکا» علی رغم پیشرفت های تمدنشان، الفبا نداشتند. «خوانیتا»  نام کوچک  باستان شناسی است که او را کشف کرده است.

«خوانیتا» دختر بسیار پر کاری است و با اینکه یخ زده است اما بیش از هر دختر زنده ای، دست و پا دار است. او  سالی چند ماه به دور دنیا سفر کرده، در موزه های مختلف اقامت می کند– کاری که کمتر یک دختر پرویی می تواند از پسش بر آید- درضمن کلی طرفدار دارد و همه جا مردم به صف می ایستند تا فرصت تماشائی پیدا کرده، تحسینش کنند.  او نه تنها به تنهایی هزینه بالای خانه یخچالی خود را تامین می کند بلکه کمک خرجی نیز برای  دانشگاهش می باشد. چشم رئیس دانشگاه به دستان سخاوتمند اوست! البته در قله کوههای دیگرهم قبرهای دختران قربانی را پیدا کرده اند اما فقط استخوان ها، و در نهایت ، گوشه ای از لباس و وسایل شخصی اشان. شانس « خوانیتا » این بود که برف و یخ، جسدش را از پوسیدگی حفظ می کند.

 

آخرین غروبمان  را در « آره کویی پا» با نشستن در میدان «دو آرمس»، دانه دادن به پرندگان ، واکس خوردن کفش هایمان، سر و کله زدن با دست فروش ها و تماشای رهگذران می گذرانیم. ظاهراً بسیاری، دم غروب سری به این جا می زنند.  یکساعت نشستن در این میدان زیبا، همه دلتنگی های آدم  را از بین می برد.

 فردا صبح عازم شهری به نام « پونو» در کنار دریاچه « تیتیکا» هستیم. این دریاچه در ارتفاع 3800 متری قرار دارد و بلندترین دریاچه  قابل کشیرانی دنیاست. زیبایی سفر همین است ، هر روز جایی جدید، هر روز ماجرایی تازه.

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« پونو»  و دریاچه « تیتیکا»

 

از « آره کویی پا» تا « پونو» شش ساعتی اتوبوس سواری داریم. تمامی این شش ساعت، سفر در فلات مرتفع «آند» است. اینجا یکی از بلندترین فلات های دنیاست. ارتفاع بعضی از گردنه های مسیرمان به 5000 متر می رسد. در این ارتفاع،  کوههای سر به فلک کشیده، همچون تپه های بلندی به نظر می آیند که می توان یکروزه به قله هایشان رسید. تصوری کاذب و امری محال. سوت بازی استرالیا و ژاپن را به صدا در آورده بودند وقتی ما در حال سوار شدن به اتوبوس بودیم. اتوبوس سوپر دولوکس مان حرف نداشت. من تا به حال سوار چنین اتوبوس شیکی نشده بودم. یک اتوبوس دو طبقه با پنجره های بلند برای دیدن مناظر بیرون. در جلوی طبقه دوم یک میز و چند مبل کوچک قرار دارد تا اگر از صندلیت خسته شده ای، بیایی  و لمی بدهی. از این بالا می شود همه جا را زیر نظر داشت. در این ارتفاع بلند، درختی نمی روید و پای کوههای بلند چمن زار است و بس.  بی اختیار به یاد صندلی های جلویی اتوبوس های دوطبقه قرمز رنگ جاده شمیران می افتم. جایی که می شد همه خیابان را ببینی و گه گاه با خوردن شاخه های بلند چنارهای کنار خیابان سرت را بی اختیار قایم کنی و از این ترس بیهوده، خنده سر دهی. جاده مسیرمان بسیار خلوت است و از آن ازدحام  جاده های ایران خبری نیست. هر از گاهی اتوبوس و کامیونی دیده می شودو به ندرت ماشین شخصی به چشم نمی خورد.

 اتوبوس ما پر از توریستهای خارجی است. کدام پرویی از پس 30 دلار بلیط اتوبوس بر می آید؟ در جلوی ما یک زوج جوان آلمانی دوچرخه سوار نشسته اند. نقشه یک دوچرخه سواری عجیب غریبی در سر دارند.  آنطرف تر یک گروه از چکسلوواکی. پسر آلمانی مثل بلبل اسپانیایی حرف می زند و من بسیار حسودیم می شود. چقدر دلم می خواهد اسپانیایی یاد بگیرم. اما نمی توانم خودم را راضی کنم که وقت محدودم را عوض خواندن کتاب و نواختن موسیقی، صرف یادگیری یک زبان دیگر کنم. بدبختی اینست که پیشرفت یادگیری در زبان بسیار کند است و حاصل آنهم بسیار فراَر، آنهم در سن و سال من.

 

هدف ما در نهایت، بعد از دیدار دریاچه «تیتیکا» رسیدن به شهر «کوزکو» است. «کوزکو» پایتخت تاریخی «اینکا» ها و جایی است که راهپیمائی چهار روزه ما قرار است شروع شود. از آنجائی که ارتفاع مسیر راهپیمائیمان در گردنه هایی به 4300 متر می رسد، لذا تصمییم گرفتیم برای عادت کردن به ارتفاع، اول گردش هایمان را بکنیم و آنگاه در نهایت به کوهپیمائی برسیم. چرا که سیدنی  ما ارتفاعش صفر است و ارتفاع بالای این منطقه می تواند باعث کوه گرفتگی بشود که خود امری بسیار آزاردهنده و خطرناک است. ارتفاع شهر «پونو» و دریاچه «تیتیکا» 3800 متر است. چیزی نزدیک ارتفاع توچال (3900) .

 

وقتی اتوبوسمان به بالای آخرین گردنه می رسد و به سوی دریاچه سرازیر می شود، شهری می بینیم  کوچک و فقیرانه که در ساحل این دریاچه، دراز کشیده است. رنگ دریاچه فوق العاده زیباست. در ارتفاعی این چنین، به علت کم بودن اکسیژن هوا، دریاچه رنگی نیلگون می گیرد. رنگی مثل دریاچه بالای کوه سبلان. آنان که سعادت صعود به این کوه زیبا و دیدن دریاچه اش را داشته اند، میدانند من از چه سخن می گویم. چند روزی در ساحل این دریاچه خواهیم بود. یکی دو روز در «پونو» و آنگاه یک سفر کوتاه به بولیوی و شهر ساحلی زیبایی بنام « کاپاکوپانا».

هتلی درست در میدان اصلی شهر می گیریم. میدان اصلی شهر جای چندان بزرگی نیست. همین باعث می شود گول بخوریم و فاکتور" سر و صدا" را دست کم بگیریم. هنوز جابه جا نشده ایم که صدای شیپور و طبل می شنویم. زمستان فصل کارناوال هاست. کشاورزان بیکارند و آسمان هم آفتابی. برپایی انواع و اقسام کارناوالها جزئی از فرهنگ و آداب زندگی مردم پرو است. برای ما ایرانیان که عادت به این گونه مراسم نداریم، دیدن عاقله مردمانی که خودشان را رنگ کرده اند و ادا اطوار در می آورند کمی عجیب است. ( آخر این جور کارها در خور شخصیت ما نیست!) اما برای مردم این جا، کارناوال، بخشی از زندگیشان است و آنرا خیلی هم جدی می گیرند. پر بیراهه نیست اگر مراسم عزاداری محرم را نیز یک نوع کارناوال مذهبی بنامیم. مراسمی که توده مردم در آن شرکت می کنند و لباسهای یکسان و حرکات موزون و منظمی به جا می آورند. مراسمی که برای خیلی ها، بسیارهم جدی است.

با شنیدن صدای ساز ودهل، به سرعت کوله پشتیهایمان را جابجا کرده و برای دیدن کارناوال بیرون می رویم. تماشایی است، مخصوصاً برای اولین بار. این یکی بیشتر بچه هستند. دسته دسته بچه های مدرسه  که در لباس های مختلف محلی با صدای شیپور ها و طبل ها رژه می روند و گاهگاه می ایستند و حرکات موزونی انجام می دهند.  ترقه های بسیاری هم در می کنند. البته ترقه در کردنهایشان تا نیمه های شب ادامه پیدا می کند. آن ترق وتروقی که  در اول باعث خوش آمدن ما شده بود در نیمه های شب به عذاب جانمان تبدیل می شود.

« پونو» برای تعداد فستیوال هایش معروف است و ما این را با تمام وجود از اطاق روبروی میدانمان لمس می کنیم. بزن و بکوب بخشی از اهالی این شهر تا دمدمای صبح ادامه پیدا می کند. سر و صدا یک طرف، سرما یک طرف. شبهای این شهر بخاطر ارتفاع 3500 متری اش بسیار سرد است. چیزی حدود چند درجه زیر صفر، اما بدبختانه از بخاری خبری نیست، برای همین  بسیار سردتر به نظر می آید. الهه که مثل همه خانم ها، همیشه سردش است، از بدبختی، همه لباسهایش، از جمله کلاه و شال گردنش را پوشیده و در اطاق- ناسلامتی- هتلمان می نشیند.  شب مجبور می شویم کیسه خوابهای پر قویمان را در بیاوریم و رویمان بیاندازیم.

نزدیکی های صبح دیگر از سر و صدای بیرون ذله شده ایم. از سر کنجکاوی  نگاهی از پنجره به بیرون می اندازم ببینم اینانی که در این وقت شب و در این سرما هنوز می خوانند و می نوازند چه جور جانورانی هستند! می بینم یک گروه چهار نفره ظاهراً مست، شنل های سرخپوستی بر دوش، سرها را در گریبان کرده، یکی گیتار می زند و دیگران به صدایی نه چندان خوش، می خوانند. ساعتم را نگاه می کنم می بینم چهار صبح است! باورم نمی شود. الهه در خواب و بیداری می گوید چه خبر است؟ می گویم چه خبری از این مهمتر که یک عده در خیابان تاریک، در این وقت صبح و در این سرما دارند برای دل خودشان می زنند و می خوانند. خانم جان! بلند شو و تماشا کن. این بزرگداشت زندگی است. این آدم هایی که من می بینم،  شب یک لقمه سیر نخورده اند اما ببین چه سرخوشند. الهه همانطور خواب آلوده از سنگر رختخواب می گوید: اگر من هم  آن چیزهایی که آنها خورده اند و کشیده اند، خورده و کشیده بودم، این جا عوض زیر لحاف بودن، برایت رقص عربی می کردم. بیا بگیر بخواب!  یکی دو ساعتی نگذشته و تازه صبح شده بود که اینبار صدای تظاهرات می شنوم. El pueblo, Unito, Jamas sera vencido  ( خلق های متحد هرگز شکست نمی خورند). این شعار معروف آمریکای جنوبی است و من سالهاست که آنرا بلدم. « ویکتور خارا» خواننده بزرگ شیلی، این شعار را در دوران آلنده به یک آهنگ ملی تبدیل کرد و به آن شهرت جهانی داد. حتی در ایران بچه های دانشجو شعری فارسی بر روی آن گذاشته، در اوایل انقلاب می خواندند. آخرین بار آنرا در کاخ ریاست جمهوری ونزوئلا شنیدم ، زمانی که « شاوز» بعد از شکست کودتا به مصدر ریاست جمهوری باز گشته بود و تمام اعضای کابینه و حاضران در صحنه، یک صدا این شعار را سر می دادند.  شنیدن این شعار آشنا چقدر می چسبد. از پنجره می بینم ده پانزده نفر پرچم سرخی  بلند کرده، شعار می دهند. آنهم راس ساعت شش صبح! سر در نمی آورم. عجب شهر عجیبی است این «پونه». مگر این وقت صبح وقت تظاهرات است؟ این ور و آنور را نگاه می کنم، به غیر از این "متظاهرین" کس دیگری را در خیابان نمی بینم.

 

شب با سرما و سرو صدا به سر می رسد و حسرت  یک خواب حسابی به دل ما می ماند. امروز باید به بولیوی برویم. ساعت 9 صبح است که سوار اتوبوس شده، به شهر کوچکی در آنطرف مرز می رویم. سه چهار ساعتی راه داریم. تمام مسیر ما در کنار دریاچه است و بسیار زیباست. مثل همیشه، همه مسافران خارجی هستند. قومیت ساکنان بومی اطراف دریاچه با بقیه پرو متفاوت است و به زبان محلی دیگری نیز صحبت می کنند. دریاچه « تیتیکا» جای ویژه ای در فرهنگ سرخپوستان دارد. در این دریاچه جزیره ای است به نام جزیره خورشید که بنا به اساطیر سرخپوست ها محل تولد خورشید و اولین « اینکا » است. این جزیره در قسمت بولیوی قرار دارد و قرار است ما  هم سری  به آنجا بزنیم. امپراطوری « اینکا» صد سال پیش از ورود اسپانیایی ها از همین جا شروع شد و با پیروزی های متعدد بر قبایل رقبا و همسایه ، درست قبل از آمدن اسپانیایی ها به اوج خود رسید. اما در عرض چند سال طومار آن به وسیله 125 سلحشور اسپانیایی در هم  پیچد.

 

 

 

وقتی « آتا هوالپا » امپراطور جوان « اینکا » به همراه چهار هزار نفر غیر مسلح برای دیدار « پیزارو »  به قرارگاه اسپانیایی ها وارد می شود، با کمال تعجب کسی را نمی بیند. ساده اندیشی بومیان و پیروی از سنت های خودشان در برابر خارجیان همیشه مایه بدبختیشان بوده است. آمدن بدون اسلحه نیز در این دیدار یکی از همان اشتباهات ساده انگارانه بود. البته هیچکس را توان مقاومت در برابر سیر تکامل تاریخ نیست. حکومت سرخپوستان، دیر یا زود بدست اروپائیان قدرتمند می پاشید اما کسی انتظار نداشت این امر به این سادگی و سرعت رخ دهد. وظیفه بهانه یابی قتل عام این سرخپوستان بی دفاع به عهده کشیش اسپانیایی گذاشته می شود. او از پشت دیواری ظاهر شده و بدون مقدمه یک انجیل به « آتا هوالپا » می دهد و او  را به دین مسیحیت دعوت می کند. « آتاهوالپا » که تا بحال کتابی در عمرش ندیده بود، آنرا وارسی میکند و چیز با ارزشی  نمی یابد. پس با تکبر آنرا بسوی کشیش پرتاب می کند. این همان چیزی بود که اسپانیایی ها می خواستند. ناگهان کشیش فریاد " وامسیحا " سر داده و سلحشوران اسپانیایی به رهبری « پیزارو» شمشیر به دست و سوار بر اسبهای خود به این مردم بی دفاع یورش می آورند. در عرض چند ساعت، اسپانیایی ها یک حمام خون به راه می اندازند و بیش از سه هزار سرخپوست قتل عام می شود.  شخص « آتا هوالپا » نیز به اسارت «پیزارو» در می آید.   اسپانیایی های بی باک  به همین آسانی و با یک حیله حساب شده و با تکیه بر شمشیرهای بران و اسب های تیزرو خود، بدون دادن حتی یک کشته، بر سرخپوستان غلبه کرده و تاریخ آمریکای جنوبی را ورقی تازه می زنند. 

 

 

 

دو سه ساعتی بیش نمی کشد که به مرز بولیوی می رسیم. در این جا پول هایمان را عوض کرده، بعد از انجام مقررات گمرکی به آنطرف مرز می رویم. نیم ساعتی وقت  داریم تا دوباره سوار اتوبوسمان شده، به سوی « کوپوکابانا» به راه بیافتیم. از این فرصت استفاده کرده و گشتی در اطراف می زنیم. گذشتن از این پست های مرزی و وارد کشوری دیگر شدن همیشه هیجان آور است. البته این تغییر در اینجا از همه جای دیگر کمتر است چرا که همان زبان و همان قوم هستند. اما در دیگر نقاط جهان، آنجا که همه چیز از زبان و پول گرفته تا قومیت و نژاد و چهره مردم تغییر می کند، بسیار هیجان آور است. من هرگز خاطره عبور از چین به ویتنام، ویتنام به کامبوج و در این ور دنیا، گرجستان به آذربایجان را فراموش نمی کنم. این یکی مخصوصاً خیلی جالب بود. ناگهان از غریبی و زبان ندانی گرجستان به جایی پای می گذاری که هم مردم و هم فرهنگشان را می شناسی، بماند که زبانت هم مثل بلبل باز می شود. آن قهوه خانه بعد مرز، آن موسیقی آذربایجانی و آن ترکی حرف زدنهای  مردم،  از آن تصویر هاست که در ذهن من برای همیشه حک شده است.

 

از لب مرز تا نیم ساعتی بیش نیست. در «کوپوکابانا» راننده اتوبوس، ما را پیاده کرده وبه سوی «لاپاز» ادامه می دهد. ما اول تصمیم داشتیم به « لاپاز» برویم ولی در پرو خیلی آرام پیش رفتیم و عملاً فرصت زیادی نمانده است. یک هفته دیگر برنامه کوهپیمائیمان شروع می شود و باید دو سه  روز دیگر به پرو بر گردیم. « لاپاز»  شهر بزرگی است و ما نه تنها از شهرهای بزرگ خوشمان نمی آید بلکه برای دیدن آنها باید وقت بیشتری نیز صرف کرد. در ضمن « لاپاز» شهر بسیار سردی است و  عامل سرما در مملکت بی بخاری،  یک  عامل بسیار منفی است.

 

                                                                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کوپوکابانا

 

کاش  نقاشی ام خوب  بود و می توانستم « کوپو کابانا» را با آب و رنگ نقشی بزنم. نقاشی قشنگی از آب در می آمد. اول یک دریاچه زیبا می کشیدم به رنگ آبی آبی با کوههایی بلند در دوردست. بعد این طرف تر یک میدان چهار گوش با یک کلیسای عظیم در وسطش. آنوقت این میدان را با چند خیابان باریک به دریاچه وصل می کردم. همه جای میدان و خیابان ها را نیز با تعداد زیادی هتل کوچک و بزرگ و دهها  مغازه سوغات فروشی پر می کردم. حتمن  جلوی مغازه ها هم زن های سرخپوست کوتاه  تپلو را می کشیدم که گویی چند دست لباس رنگارنگ را روی هم پوشیده اند، با آن کلاههای لبه دار کوچک و میله های بافتنی اشان . مطمئن هستم نقاشی  قشنگی از آب در می آمد.

اولین چیزی که در بولیوی حس می کنی، ارزانی است. بولیوی فقیرترین کشور آمریکای لاتین است، برای همین هم یکی از ناامن ترین آنهاست.  قیمت هتل و سوغاتی، کم و بیش نصف است. اما قیمت غذا  مثل پرو است. قشنگ ترین اطاق این سفرمان را می گیریم به شبی بیست دلار در یک هتل نقلی زیبا مقابل دریاچه. اطاقی بزرگ  با یک عالمه تابلوهای نقاشی زیبا  و یک تختخواب  آنتیک و بالکونی بزرگ در مقابل دریاچه. نصف روز اول را در همین بالکونی و در زیر آفتاب گرم و دلچسب زمستان می گذرانیم و برای شب سرد در پیش ، انرژی ذخیره می کنیم. وه! که این دریاچه «تیتیکا» چه خوش رنگ است. گویی یک صندلی در قله سبلان گذاشته ای و به  دریاچه اش خیره شده ای در حالی که ماهی قزل آلا می خوری با نوشابه محلی !

 

« کوپوکابانا» یک شهر زیارتی برای محلی ها می باشد. مردم این شهر شانس این را داشته اند که تنها راهبه «مقدس» سرخپوست ها در این جا دفن شده باشد. این راهبه سه بار معجزه نشان داده، برای همین از طرف واتیکان به مقام « مقدس» ارتقاء یافته است. میدانی بسیار بزرگ در وسط شهر وجود دارد با یک کلیسای عظیم. از قرار معلوم روزهای یکشنبه و در اعیاد مذهبی این جا قیامت است. هر چه کامیون و اتوبوس در این منطقه وجود دارد به این میدان آمده و کشیش با یک تنگ آب، چرخهایشان  را متبرک کرده، آنها را از گزند حوادث مصون می دارد. حتماً برای همین است که هیچ تصادفی در این جا رخ نمی دهد و مردم در نهایت خوشبختی و سعادت و ثروت زندگی می کنند!

شب فوق العاده سرد می شود. ارتفاع 3800 متری شوخی نیست. انگار در قله توچال هستی. دو دست لحاف دیگر از صاحب هتل می گیریم و بارمان را سنگین تر می کنیم. زمستان بدون بخاری بهتر از این نمی شود.

 

روز دوم تصمیم می گیریم به دیدن جزیره خورشید برویم. این سرخپوست های بیچاره باور داشتند که این جزیره فسقلی، مرکز جهان و محل تولد خورشید است!  البته من فکر می کنم گره کار این ادعا جای دیگری است. این جزیره محل تولد اولین پادشاه اینکا است. آنها خود را فرزندان خورشید می دانستند لذا برای مادرشان خورشید نیز داستان سازی کرده، این جزیره را محل تولد او هم قلمداد کرده اند. وقتی آدم  برای اولین بار این جزیره بدبخت بیچاره را می بیند  الحق که از چنین ادعایی جا خورده و در سلامتی عقل این سرخپوست ها شک می کند. برای دیدن این جزیره دو راه وجود دارد. راه ساده اینست که سوار کشتی های  کوچک شده و یکی دو ساعت بعد به آن جا برسی.  راه دیگر اینست که مسیری چهار ساعته را  به موازات دریاچه بروی و در انتها، فقط یک تنگه کوچک را با قایق طی کنی. ما تعریف های زیادی از این مسیر شنیده ایم، پس تصمیم می گیریم برای تمرین کوهنوردی هم شده، این راه را  پیاده طی کنیم. ناسلامتی چهار روز دیگر  یک کوهپیمایی چهار روزه داریم و در این مدت فقط  خورده ایم و خوابیده ایم. تنها اشکال کار این است که از پیاده روی در این ده کوره ها مطمئن نبوده و نگران امنیت خود هستیم.  بالاخره آمریکای جنوبی است و این جا هم بولیوی. برای محکم کاری، همه مدارک و کارتهای اعتباریمان را در هتل می گذارم. من همیشه همه مدارک خود را در کیف مخصوصی به شکم خود بسته و هیچ وقت آنها را به هیج کس نمی سپارم، اما اینبار برای اولین بار تصمیم می گیرم آنها را به هتلدارمان تحویل می دهم. چرا که اگر احیاناً لختمان کنند و  بلایی به سر این کیف بیاید، نه به پولمان دسترسی داریم، نه به پاسپورتهایمان. هتل دارمان را نمی یابم و کیف خود را به دست زن تپل مپل سرخپوستش می دهم. انتظار داشتم که در جلوی چشمان من آن را به داخل گاوصندوقی بگذارد. اما او آنها را گرفته و فقط سرش را تکان می دهد. با زبان بی زبانی به او می فهمانم که به قصد کجا می رویم و با کمی دودلی به راه می افتیم. غروب که باز می گردیم و سراغ کیفم را می گیرم دست کرده، کیف عزیز دردانه مرا از زیر  تشکش بیرون می آورد! مرا باش که همه دار و ندارم را به دست چه کسی سپرده ام؟

مسیرمان، زیبایی همه راههای کنار آب را دارد. استرالیا و نیوزیلند بسیاری از این مسیرهای کناردریا دارند و ما هم بسیاری از آنها را رفته ایم. در مسیرمان از میان سه روستای کوچک می گذریم و بنا به سنت این جا به همه سلام می کنیم. در وسط راه به یک جوان توریست  اسرائیلی بر می خوریم. او هم مثل ما فکر می کند برای امنیت مان هم  شده بهتر است  بقیه راه را با هم برویم. این یکی اگرچه به خوبی « الیاد» نیست اما برای جلوگیری از اصطکاک عقاید، از بحث سیاسی پرهیز کرده، از خانواده و مسایلی این چنین صحبت می کنیم . از او که هم سن و سال پسر ماست می پرسم آیا مادر تو هم مثل الهه حاضر است به سرزمینی مانند بولیوی سفر کرده و از این روستا به آن روستا برود؟ جواب او ساده و رک است: مادر من از این غلط ها  نمی کند! جالب این جاست که جوانان  اسرائیلی مثل بلبل انگلیسی حرف می زنند. من نمیدانم کجای سیستم یادگیری زبان در ایران غلط است که علی رغم سالها تلاش، کمتر جوانی دو سه کلمه انگیسی درست و حسابی بلد است.

 در این مسیر کسی به جز ما وجود ندارد و کمی اسپانیایی بلد بودن او، در پیدا کردن راه و کرایه کردن قایق به کارمان می آید. بعد از چهار ساعت راه پیمائی در این مسیر زیبا، به انتهای آن رسیده و با قایق پارویی به جزیره خورشید می رویم. مسیر قایق سواریمان عالی است و منظره قله های برف پوش  بولیوی در دوردست  و ترکیب کوه و دریاچه، بی نظیر است. در جزیره خورشید وقت چندانی نداریم چرا که باید با آخرین کشتی به «کوپوکابانا» باز گردیم. البته می توانستیم شب را در یکی از مسافرخانه های این جزیره بمانیم ولی هتلمان دلچسب تر از آن بود که ترکش کنیم.

در مسیر بازگشت با یک سری بچه های آلمانی هم سفر می شویم. چقدر این بچه های آلمانی در مقایسه با جوانان انگلیسی، فهمیده تر و خون گرم تر هستند.  گوئی نسلی که بعد از جنگ در آلمان بزرگ شده نسلی است که به درستی به عمق اشتباهات پدران و مادرانشان در بوجود آوردن نطامی چون نازی ها پی برده، سعی می کند نسلی با شعورتر و آگاه تر باشد. جوانانی که ما امروز می بینیم فرزندان همین نسل هستند، ظاهراً عاری از آن غرور آمریکائی ها و انگلیسی ها و بسیار دوست داشتنی.  

شب شام را در یکی از رستورانهای « کوپوکابانا» می خوریم. در چند روز گذشته تنها عذایمان ماهی قزل آلا بوده که به وفور در این دریاچه کشت می شود. این شام به یک شام تاریخی تبدیل می شود چرا که  آن شب بعد از خوردن ماهی و مخصوصاً کله اش ، توسط الهه، او به شدت مسموم می شود. ( شمالی ها را بی خودی کله ماهی خور نمی نامند). اثرات این مسمومیت از قبیل تب و لرز و سپس اسهال و تهوع، دمار از روزگار او در می آورد. روز بعد تصمیم می گیریم هر چه زودتر به پرو برگردیم. با یک تاکسی خودمان را به مرز رسانده و از آنجا با یک مینی بوس به یک شهر کوچک مرزی و از آنجا با یک اتوبوس محلی به «پونو» می رسیم. وقتی در «پونو» سوار تاکسی می شویم که به یک هتل خوب برویم، از اینکه این همه را علی رغم زبان اسپانیائی اندکمان، با موفقیت انجام داده ایم، به خودمان بالیده و بفهمی نفهمی از خودمان خوشمان می آید!

 الهه همه روز را در هتل می خوابد و شکمش به شدت اسهال می رود. در طول سفرمان هر بلیوی رفته ای را که دیدیم به نوعی تجربه مسمومیت داشت. گویی این سرزمین میکروبهایی دارد که بدن خارجی ها به آن مصونیت ندارد. با شنیدن این حکایت ها من کم مانده بود برای شکم خودم یک مدال مقاومت بخرم. برای فردا، بلیط سفر به «کوزکو» را خریده ام. با این حال الهه، خدا آخر عاقبت ما را به خیر کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«کوزکو»cuzco


«کوزکو» دومین شهر بزرگ پرو و در واقع پایتخت توریسم آن است. اینجا سالهای سال پایتخت امپراطوری «اینکا» بود. «کوزکو» بیش از  هر جای دیگری در آمریکای جنوبی، آثار تمدن سرخپوست ها را دارد. « موچو پیچو» بزرگترین و مهمترین اثر باستانی آمریکای جنوبی در نزدیکی همین شهر قرار دارد. در طول سفر ده ساعته امان به «کوزکو» تمام فکر و ذکرمان همین کوهنوردی به سوی «ماچو پیچو» است. ما قرار است سه روز دیگر یک کوهپیمائی چهار روزه که  به  «مسیر اینکا» شهرت دارد را از نزدیکی  همین شهر شروع کرده و در واقع پیاده به « موچو پیچو» برسیم. تنها راه انجام این مسیر توسط تورهای کوهنوردی است.  ما یکی از این تورها را از سه ماه قبل رزرو کرده، نزدیک چهار صد دلار هم بیعانه داده ایم. حالا در این اتوبوس فقط یک نگرانی داریم. آیا با این حال الهه قادر به انجام این کار خواهیم بود یا نه؟ مشکل این جاست که فردا باید بقیه ششصد دلار را هم  بدهیم و اگر تا دو روز دیگر حال الهه خوب نشود، هم هزار دلار پولمان رفته هم آرزوی انجام این کوهپیمائی. الهه بیچاره که با اسهال و استفراغ دست به گریبان است به شدت نگران است و باور ندارد که بتواند چهار روز کوهنوردی کند، پس می گوید: تو برو من با این حال و روزم  نمی توانم بیایم. اما او خوب می داند که " من اهل کوفه نیستم، زنم تنها بماند". دلداریش داده، می گویم: فردا تصمیم می گیریم و مثل همه ایرانی ها دلم را خوش کرده می گویم: اگر  نشد که برویم، حتماً صلاح نبوده. این فکر و خیال ها مجالی برای لذت بردن از مسیر زیبای بین «پونو» و«کوزکو» نمی دهد. در مسیر مان از کنار خرابه های باقی مانده از روزگاران گذشته می گذریم و دوباره به یاد سرنوشت این سرخپوستان می افتم.

 

 

 

 

وقتی « پیزارو» فرمانده اسپانیا «آتا هوالپا» پادشاه «اینکا» را به اسارت می گیرد، عملاً دست لشگر « اینکا» را در حمله به خود، از پشت می بندد و کاری از دست سرخپوستانی که مقر اسپانیائی ها را در محاصره خود گرفته بودند بر نمی آید.

«آتا هوالپا» که علاقه شدید اسپانیایی ها را به طلا و نقره می فهمد، پیشنهاد وسوسه کننده ای می کند. او قول می دهد در عوض آزادی خویش، اطاق زندانش را پر از طلا و دو اطاق دیگر را پر از نقره کند! «پیزارو» علی رغم اینکه این وعده را توخالی تلقی می کند اما قول می دهد اگر او به وعده اش عمل کند او را آزاد کند. «آتا هوالپا» در ملاقات با سردارانش موضوع تهیه طلا  را با آنان مطرح کرده و از آنان می خواهد که ترتیب جمع آوری هرچه طلا و نقره ای که در سرزمینشان یافت می شود را بدهند. از طرف دیگر او نگران از دست دادن تاج و تختش بود. او می ترسید برادری که به تازه گی شکستش داده بود و در اسارت او به سر می برد، از این فرصت استفاده کرده و ادعای سلطنت کند. پس این پادشاه اسیر، دستور قتل برادر اسیرش را نیز صادر می کند. سربازان «اینکا» براه افتاده ، هرچه طلا و نقره در این سرزمین یافت می شد یا به زور یا به رضا، از دست صاحبانشان به چنگ می آورند. از این جمله بود طلاهای معبد طلائی «کوزکو». این امر چند ماه طول می کشد و در مقابل چشمان ناباور «پیزارو» اطاق ها در حال پر شدن بود.  البته این اطاق ها همچون ظرف آب سوراخ دار بود و از بس به آنها دست اندازی می شد، پر نمی شد، «آتا هوالپا» در این زمان بیکار ننشسته و در فکر نقشه فرار خود بود. رفت و آمد سرخپوستان به قرارگاه و آوردن طلاجات، فرصتی بود برای طرح یک نقشه فرار. اما نقشه فرار «آتا هوالپا» لو رفته و علی رغم پر شدن اطاقهای طلا و نقره، جان او در معرض خطر قرار می گیرد. اسپانیایی ها این طلا ها  را که هر کدام یک اثر با ارزش هنری بود ذوب کرده و پس از کنار  گذاشتن سهم پادشاه اسپانیا، بقیه را بین خود تقسیم می کنند. حال «پیزارو» باید تکلیف «آتا هوالپا» و حکومت « اینکا» را روشن می کرد. تصمیم او همانی بود که باید می بود. او حکم اعدام  «آتا هوالپا» را صادر میکند. «آتا هوالپا» به روش اسپانیایی ها، به تیر چوبی بسته شده،  تسمه ای به گردنش انداخته و با  تنگ کردن آن خفه می گردد. «پیزارو» بعد از قتل. «آتا هوالپا» با خیال راحت و با تکیه بر قوای کمکی تازه رسیده، بسوی «کوزکو» براه می افتد. دیگر در این زمان سوار نظام اسپانیایی ها غیر قابل توقف گشته بود. سرخپوستان وحشت فراوانی ازاسب ها و باروت های انفجاری اسپانیائی داشتند و در هر نبردی شکست می خورند. در نوامبر 1532 « فرانسیسکو پیزارو» با فتح « کوزکو»، نقطه پایانی به امپراطوری «اینکا» می گذارد.  اسپانیائی ها پس از ورود به «کوزکو» - آنچنان که رسم آن دوران بود- شروع به غارت خانه ها و معابد و تجاوز به زنان و دختران می کنند. هیچ چیز و هیچ کس از گزند آنان در امان نمی ماند. فصل  دیگری در زندگی سرخپوستان این سرزمین شروع شده بود و اینان باید از این ببعد زیر اسارت زندگی کنند. فتح  «کوزکو» توسط اسپانیائی ها آغاز ستمی به سرخپوستان می شود که چندین قرن ادامه می یابد.

 

غروب است که به «کوزکو» می رسیم. اینجا دومین شهر بزرگ پرو است. هتلی از پیش در این جا رزرو کرده ایم ولی بعد از دیدنش نمی پسندیمش. در خیابان ها دنبال هتل می گردیم. «کوزکو» شهری توریستی است و آنرا خیلی زود از اخلاق  رانندگان تاکسی اش می شود فهمید. برای دومین بار یک راننده تاکسی سرمان کلاه می گذارد و کرایه اش را دو برابر حساب می کند. اولین بار است که چنین تجربه ای در پرو داریم. بعد از یکی دو ساعت گشتن، بالا خره هتلی بسیار مناسب برای شبی سی دلار پیدا می کنیم. الهه یکراست به رختخواب می رود و من به جستجوی ماست برای الهه و شامی حاضری برای خودم. کاری نه چندان ساده، چرا که نمی دانم ماست به اسپانیایی چه می شود. هر دو امیدواریم  که معجزه ای شده، حال الهه فردا خوب شود. فردا شب آخرین فرصت ما برای پرداخت بقیه پول است. پس فردا کوهپیمایی شروع خواهد شد.

فردا، الهه تمام روز را در رختخواب می گذراند. اطاقمان تلویزیون دارد و ما امکان تماشای  بازی ایران و پرتقال را داریم. ایران دو هیچ عقب است و کارش ساخته. ما در کنار فوتبال، دل پیچه های الهه را نیز  تفسیر می کنیم  که  الهه تصمیم خود را می گیرد. "ما اینهمه راه نیامده ایم که دست خالی برگردیم، برویم بقیه پول را بدهیم و خودمان را آماده کنیم، من هر طور هست خواهم آمد". من باورم نمی شود. می گویم: الهه مطمئن هستی؟ اگر حالت بدتر شود کاری از ما در میان کوهها ساخته نیست. او قوت قلب می دهد که حالش رو به بهبود است و یکی دو روز دیگر کاملاً خوب خواهد شد.  درست در لحظه ای که میخ تابوت فوتبال ایران در جام جهانی با باخت ایران به پرتقال، کوبیده می شود، روحیه کوهنوردی الهه بر ضعف بیماریش غلبه کرده، تصمیم به مبارزه می گیرد.

 

غروب به همراه الهه، برای اولین بار از هتل خارج شده، به دفتر تور می رویم تا  بقیه پول را بدهیم. شب، جلسه معارفه ای با راهنما و دیگر اعضای  گروهمان داشته، قرارهایمان را برای فردا می گذاریم. ساعت شش صبح باید در میدان حاضر باشیم. از این شهر زیبا هیچ چیزی به جز میدان مرکزیش ندیده ایم. باکی نیست، بعد از کوهپیمائی، سه روزی در این جا خواهیم بود. سه روزی که باید بسیار جالب هم باشد، چرا که همزمان با بزرگترین کارناوال « کوزکو» خواهد بود. به هنگام بازگشت به هتلمان چند سرم آب نمک و چند بسته قرص اسهال و ماست  برای الهه می خریم که با خود به کوه ببریم . شب بعد از بستن کوله ها و گذاشتن بارهای اضافیمان در انباری هتل، با بیم و امید به رختخواب می رویم. فردا روز بزرگی است.   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مسیر اینکا INCA TRIAL

 

در سال 1911 باستان شناس آمریکایی «هرمان بیگم» در میان کوههای آند ، خرابه های شهری را پیدا می کند که امروزه آنرا «موچو پیچو» می نامند. اسپانیائی ها هرگز از وجود چنین شهری اطلاع نداشته، پایشان نیز هرگز به این جا نرسیده بود. متاسفانه به  علت عدم وجود خط و کتابت در میان سرخپوستان، فرهنگ  شفاهی بوده، هیچ نشانی از تاریخشان نیست مگر داستانهایی افسانه وار و خرابه هایی تاریخی. حتی علت وجودی این شهر نیز چندان معلوم نیست. چرا که بناهای اعلای سنگی، نشان از یک اهمیت بخصوص این شهر و اشرافیت می دهد. این روزها باستان شناسان به این نتیجه رسیده اند  که «موچو پیچو» محل اقامت اشرافیان سالخورده و مکان برگزاری مراسم بزرگ مذهبی بوده است.  ظاهراً به هنگام شکست «اینکا» ها و تصرف «کوزکو»  توسط اسپانیائی ها، ساکنان این شهر نیز آنرا رها کرده و به همراه دیگرسرخپوستان فراری ، به میان جنگل های آمازون پناه می برند و شهری می سازند که امروزه نشانی از آن به جای نمانده است.

 

گفتن وقایع تاریخی چه ساده است. "شهرهایشان را رها کرده و به جنگل پناه می برند". به همین سادگی! اما آیا همین  چند کلمه عمق فاجعه ای را که با ورود سفید پوستان بر سرخپوستان آمده است را تشریح می کند؟ تاریخ، واقعه را تعریف می کند و از اینجا به بعد کار هنرمند است که نشان دهد این مردمان بی گناه، چگونه شکست پشت شکست را تحمل کردند، کشته شدند، به زنهایشان تجاوز شد، آنگاه یا به جنگل ها گریختند یا به بردگی و بیگاری کشیده شدند. برای اینکه به درستی حال و روز آنان را فهمید باید نویسندگان، رمان ها بنویسند از درد و رنج و اضطراب این سرخپوستان شکست خورده و از شادی و غرور آن اسپانیایی های فاتح. این کار فقط از عهده هنرمندان بر می آید و بس.

 

زمانی که  «هرمان بیگم»  برای اولین بار «موچوپیچو» را می یابد، در طول پانصد سال گذشته، جنگل چنان پیش رفته و بناهای شهر را در بر گرفته بود که  نشان زیادی ازآن باقی نمانده نبود. سالها کار مداوم و پاکسازی جنگل، حاصل خود را داده و امروز «موچو پیچو» یکی از بزرگترین آثار باستانی بشریت تلقی می شود. شگفتی «موچو پیچو» نه تنها در ساختمان بناها بلکه در موقعیت مکانی آن نیز نهفته است. کوههای  سرسبز ابرآلودی که آنرا در میان گرفته اند، به تنهایی می تواند یکی از زیباترین نقاط دنیا محسوب شود. آنگاه در میان چنین طبیعت بی نظیری، شهر «موچو پیچو»  با آن بناهای سنگی ساخته شده  بروی تخته سنگها و بر لبه پرتگاه ها، معلق در میان زمین و آسمان.

«موچو پیچو»  بزرگترین اثر باستانی آمریکای جنوبی است و مقصد و دلیل سفر هزارن توریست . «موچو پیچو» یعنی پرو و پرو یعنی «موچو پیچو». «موچو پیچو» در 150 کیلومتری «کوزکو» قرار دارد. از آن جایی که جاده ای این دو را به هم وصل نمی کند، تنها دو راه برای دیدن آن وجود دارد. راه ساده، گرفتن قطار کوزکو- موچوپیچو است که در کنار رودخانه و از میان دره های زیبا به شهری با آب های گرم معدنی در پای «موچوپیچو» میرسد. آنگاه  یک اتوبوس سواری کوتاه ( کاری که توریست ها می کنند). راه دیگر  رفتن به روستاهای کوزکو و بقیه راه را از میان کوهها و گردنه ها پیمودن است ( کاری که کوه گردان می کنند).  این مسیر 4 روزه، "مسیر اینکا"  نامیده می شود و یکی از معروف ترین مسیرهای کوهگردی دنیاست. از قدیم گفته اند: سواد ملا ها را فقط ملاها می توانند تشخیص بدهند، چرا که خودشان بهتر از هر کس دیگری به مدارج و سختی و آسانی فلان درس و محضر بهمان آخوند و غیره واقفند.  در دنیای جهان گردی هم همینطور است، یک سری شهرها و کوهها و مکان هایی وجود دارد که اگر ادعای جهانگردی داری، باید رفته باشی و گرنه احساس کمبود می کنی! انجام مسیر اینکا، یکی از آنهاست. البته پر واضح است که آدم قرار نیست به کسی حساب پس بدهد، اینها همه در درون خود آدم اتفاق می افتد.  یک انتظار شخصی، یک جاه طلبی و یک هدف مشخص که با تحققش، انسان به یک رضایت درونی دست می یابد.  اعتماد به نفس پیدا می کند و این دو روز زندگانی  را از کسالت در می آورد.

 

راس ساعت شش صبح، اتوبوسمان به سوی دره مقدس به راه می افتد. هوای صبح سرد است و همه در میان کلاه و کاپیشن هایمان فرو رفته ایم. الهه حالش خیلی بهتر است و همین، یک امید و سرور خاصی به من و او می دهد. این سوار اتوبوس شدن صبحگاهی و رفتن به سوی کوه چقدر لذت بخش است. چقدر خاطره از این سوار مینی بوس شدن ها و رفتن به سوی کوهها را داریم. آنهم در سرمای تبریز و کوههای پر برف آذربایجان. جالب اینجاست که من و الهه که هیچ وقت کوهنوردان برجسته ای در دانشگاه نبودیم، هنوز به کوه می رویم و بسیاری از آن سردمداران اطاق کوه، سالهاست که کوهنوردی را  کنار گذاشته اند.

دره مقدس در نزدیکی «کوزکو» قرار دارد و مرکز کشاورزی این ناحیه است. خاک این دره بسیار حاصلخیز است و بهترین ذرت های آمریکای جنوبی در این جا به عمل می آید. رودی پر آب از میان آن می گذرد و راهنمایمان « ارنستو»، می گوید که این رود در پائین دست به رود آمازون می پیوندد. او دیگر از همین حالا – برای دلخوشی ما- آنرا آمازون می نامد! او بخوبی می داند که دیدن آمازون چه جدبه ای برای امثال ما دارد، برای همین، نا امیدمان نمی کند. آدم بی اختیار به یاد دهاتی های خودمان می افتد که از روزی که تصمیم به زیارت مشهد می گیرند، خود را "مشهدی" می نامند. مقدس نامیده شدن این دره توسط سرخپوستان به واسطه وجود تعداد زیادی معبد و اهمیت آن در تمدن و اقتصاد آنان است. در این دره چندین شهر کوچک  وجود دارد و نشانه های زیادی از کارناوال شب قبل دیده می شود. زمستان است و بیکاری و فصل کارناوال ها. کارناوال بخش مهمی از فرهنگ و هویت سرخپوستان است.

 ما بعد از دو ساعت به آخرین شهر این دره می رسیم. این جا آخر خط است و جاده در این جا تمام می شود. این شهر کوچک ، نقطه شروع  " مسیر اینکا" است و به همین دلیل جنب و جوش خاصی در آن وجود دارد. نزدیک پانصد نفر امروز به این مسیر پای خواهند گذارد.

 

از سال 2000 ، به منظور حفاطت این مسیر تاریخی و کنترل توریسم ، یک سری مقررات سفت و سخت توسط دولت پیاده شده است.   مهمترین آن اینست که " مسیر اینکا" را نمی توان به تنهائی و  بدون مشارکت شرکت های کوهنوردی مجاز انجام داد. به عبارت دیگر، تنها راه پیمودن این مسیر، پیوستن به یک گروه کوهنوردی و داشتن راهنما است. زمستان،  بعلت وجود آفتاب و نبود باران و مه، بهترین فصل انجام این مسیر است، به همین دلیل در سالهای گذشته، هر روزه، هزاران تن در این مسیر تاریخی به قصد رسیدن به «موچوپیچو» در حال کوه گردی بوده ند. این کوهگردان که تعداد بسیار زیادی نیز از کشورهای امریکای لاتین بودند، در هر جایی که دلشان می خواست چادر می زدند و بعلت عدم رعایت بهداشت محیط زیست و ازدحام، خسارات جبران ناپذیری به این مسیر تاریخی وارد می کردند. امروزه، این مسیر، پارک ملی اعلام شده و طبق قانون، روزانه فقط پانصد نفر اجازه ورود به آن  را دارند. از این عده حدود دویست نفر کوهگرد و بقیه، باربر و راهنما می باشند. این سیاست باعث شده است " مسیر اینکا" نه تنها حفاظت شده بلکه به یک منبع خوب درآمد برای اقتصاد محلی نیز تبدیل شود. طبق مقررات اداره جهانگردی، به ازاء هر کوهگرد، حداقل یک نفر باربر و برای هشت نفر، یک نفر راهنما الزامی است. به این عده باید آشپز و خدمه آشیزخانه را هم اضافه کرد. کوهگردی ما اینجا همچون سفرهای شکار خاندانهای سلطنتی است. ده نفر اعضای گروه ما را  دو راهنما ، یازده باربر و سه نفر خدمه آشپزخانه همراهی می کنند! اینان قرار است پیشاپیش در جلو رفته و در محل اقامتمان، چادرها را برافراشته، غذاها را پخته و منتظر ما بمانند. باربرها، کشاورزان دره مقدس هستند که در این فصل سال به کار باربری می پردازند. راستش در شروع، این چنین کوه گردی اشرافی به دلمان نمی چسبد، اما وقتی خسته و کوفته به قرارگاه می رسی و می بینی چادرها برافراشته و سه کورس غذا آماده شده است، خودخواهیت غلبه کرده و به آن عادت می کنی. از طرف دیگر می بینی این تنها وسیله درآمد این روستائیان است و اگر تو می خواستی این بار را خودت بکشی و غذای احیاناً کنسروت را آورده و بخوری، چه نفعی برای این مردم داشت؟ اقلاً صاحبان واقعی این سرزمین، نفعی- اگرچه کوچک- از آمدن تو و امثال تو می برند.

وقتی در آخرین مغازه این شهر کوچک مشغول آخرین خرید های شخصیمان هستیم، می بینیم بازیکنان استرالیا در کنار بازیکنان برزیل ایستاده و سرودهای ملی را می نوازند. ساعتم را نگاه می کنم می بینم درست 10 صبح روز شنبه 18 جون است. وقتی داور سوت بازی را می زند، ما نیز بلند شده  و بسوی چالش  خود براه می افتیم.

 

 

برای من هیج چیزی نشاط آورتر از شروع  کوهگردی نیست. در چنین مواقعی پر از انرژی و هیجان هستم، ناگهان به پسربچه پر جنب و  جوشی تبدیل می شوم که ذوق شیطنت در چشمانش برق می زند. زندگی برایم معنا پیدا می کند و همه کسالت ها از وجودم رخت می بندد. حال، این پسربچه پنجاه ساله در این جا و در میان کوههای آند و بسوی «موچو پیچو» ایستاده است و به این کوههای پر برف با دامنه های  سرسبز می نگرد. آه ای مرد! چه سفر پر فراز و نشیبی داشتی از آن پسربچه 15 ساله ای که در سر پل تجریش به انتظار دوستانش می ایستاد تا به شیرپلا بروند تا این عاقله مردی که امروز اینجا، دست در دست همسرش ایستاده است. این سفر دراز و طولانی چه فراز و نشیب ها داشت و تو چگونه بر روی  امواج آن به بالا و پائین رفتی و غرق نشدی. چه سفر پر ماجرائی! به همه اینها فکر می کنم وقتی درمیان  کوههای زیبای «آند» در حرکتیم. هنوز چند قدمی نرفته ایم که به دروازه این پارک ملی می رسیم و مدارکمان بازدید شده و جواز ورودمان  صادر می شود.

 

 

 

 

 

 

روز اول،  کارمان زیاد سخت نیست. پنج، شش ساعت پیاده روی در مسیری کم و بیش مسطح در پیش داریم. طبیعت پیرامونمان محشر است و هوا گرم و آفتابی. کوله پشتی من که فقط شامل وسایل شخصی من و الهه و آب خوردن  است، بیش از هفت هشت کیلو وزن ندارد و کشیدنش سخت نیست. مشت مشت، قرص اسهال خوردن الهه کارش را کرده و وضع مزاجش بهتر است. فقط ضعف مریضی اذیتش می کند، اما برویش نیاورده و پا به پای همه  می آید. درود بر او!  

مسیر اینکا در واقع یک مسیر تاریخی و واقعی است. این راه مالرو کوهستانی، «موچوپیچو» را به «کوزکو» پایتخت آن دوران متصل می کرد. این مسیر، کمی بعد از کشف «موچوپیچو» پیدا شده و پاکسازی می شود. شصت در صد پله های سنگ فرش آن از همان زمان ها مانده و چهل درصد بقیه را در سالهای اخیر بازسازی کرده اند. پای نهادن بروی این سنگفرش های تاریخی، خالی از لطف نیست. این جا دیگر فقط کوه و دره نیست، این جا ما در یک مسیر تاریخی گام می نهیم.

 

 در طول مسیرمان کم کم با همسفرانمان آشنا می شویم. «آنخلیکا» از اسپانیا آمده است با دوست پسر آلمانیش«هرمان » که در آمریکا زندگی می کند. روابطشان از آن روابط قرن بیست و یکمی است. سالی یکی دوبار با هم به تعطیلات می آیند و بقیه سال توسط ای میل و اینترنت در تماسند! برای منی که در سی سال گذشته به اندازه انگشتان دستم از الهه دور نبوده ام، باور نکردنی است. او متخصص آزمایشگاه است و «هرمان» متخصص کامپیوتر. بیش از سی سال دارند و دو سه سال است که همدیگر را می شناسند. الهه و آنخلیکا خیلی زود به هم جوش خورده و هم صحبت می شوند. یک نزدیکی عجیب فرهنگی بین ما و مردم لاتین وجود دارد. همدیگر را نمیدانم چرا درک می کنیم و زود رفیق می شویم. اتفاقی که با انگلوساکسون ها کمتر می افتد.

 ساعت چهار بعد از ظهر به اولین اردوگاه خود می رسیم. برای هر دو نفر یک چادر زده اند و همه چیز آماده است. یک چادر بزرگ همگانی هم وجود دارد با میز و صندلی که حکم سالن غذاخوری را دارد.  بیچاره باربرها که باید این همه بار اضافی را بکشند. حالا ما زمین می نشستیم و غذا می خوردیم چه می شد؟ آشپز سنگ تمام گذاشته است و چند غذای عالی پخته . من در طول دو هفته گذشته اینهمه غذای متنوع نخورده بودم. الهه بیچاره که لب به هیچی نمی زند. ماست و کنسروش را در آورده و می خورد. می بینیم یک پسر جوان دانمارکی هم لب به غذا نمی زند. معلوم می شود او هم جزو اسهالیون است. وقتی به توالت می روم پسر جوان دیگری را از یک گروه دیگر در آنجا می بینم که  از شدت اسهال می خواهد فردا به «کوزکو» باز گردد. وقتی بعد از او وارد توالت می شوم و می بینم که چه کثافت کاری کرده است حالم به هم خورده و به سرعت بیرون می آیم. همان بهتر که بر می گردد!  در این مهلکه باید قدر سفتی شکمم را بدانم و از استحکامش ممنون باشم. سر میز شام یک جلسه معارفه کوتاه با دیگر اعضای گروهمان داریم. همه از ما خیلی جوانترند مگر « ایوان » که روس است و استاد دانشگاهی در آمریکا، که با پسر هفده ساله اش آمده است. دو مرد جوان دانمارکی که به روابطشان مشکوکیم، یک پسر هندی الاصل با یک دختر آمریکایی که از نیویورک آمده اند، آنخلیکا و هرمان و ما . در کل ده نفر می شویم.

 

 بعد از  شام، راهنمایمان می خواهد که ما را با باربرها آشنا کند. چه کار قشنگی. چهارده نفرشان آمده و او یکی یکی آنها و موقعیت خانوادگیشان را تشریح می کند. همه متاهل هستند و زن و بچه دار. متوسط قد این سرخپوستان فکر نمی کنم از 155 سانتیمتر بیشتر باشند اما بسیار قوی و نیرومند به نظر می آیند. با همه دست داده و خوش و بش می کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز دوم

 

دیشب در کیسه خوابهای پر قویمان خیلی خوب خوابیدیم. هوا زیاد سرد نبود و همه چیز در حد قابل قبول. الهه  وشکمش هر دو سرحال و قبراق هستند و این خود، بهترین خبر روز است. امروز کارمان بسی سخت تر است. امروز نزدیک هشت  ساعت کوهنوردی داریم. در واقع  باید دوهزار متر بالا برویم. از ارتفاع 2200 متری فعلی به یک گردنه 4300 متری و آنگاه اطراق در 3900 متری. ارتفاع گرفتگی چیزی است که بیش از همه چیز از آن می ترسیم. ما در سیدنی و در واقع در لب آب زندگی می کنیم. تغییر ارتفاع برایمان اذیت کننده است.  به همین دلیل، کوه پیمایی را در آخر سفرمان  گذاشتیم تا به ارتفاع بالای این سرزمین، عادت بیشتری کرده باشیم. روزمان را با یک چای « کوکا» در چادرمان شروع می کنیم. برگ «کوکا» همان است که از آن کوکائین می گیرند. پرو بعد از کلمبیا دومین تولید کننده «کوکا»ی دنیاست. سرخپوستان تمام مدت برگ «کوکا» را در زیر لب می جوند. البته برگ «کوکا» بسته به اینکه در چه ارتفاعی کشت شود بر سه نوع است.  نوع اول در منطقه آمازون کشت می شود و دارای برگ های بزرگی است. کشت این نوع «کوکا» غیر قانونی است و «کوکائین» را از همین نوع  برگ «کوکا» می گیرند.  نوع دوم را در ارتفاع  1000 تا 2000 متری کشت می کنند و نوع سوم را در ارتفاع بالای 2000 متر. کشت این دو نوع اخیر آزاد است و به وفور در بازار به فروش می رسد. سرخپوستان تمام مدت آنرا در زیر دندان می جوند و امثال ما آنرا در آب گرم ریخته و چای درست می کنند. می گویند حالت آرام بخش دارد و برای ارتفاع گرفتگی هم خوب است.

مسیر امروز ما هزاران پله است که باید پیموده شوند. تنها راه ممکن برای ما آرام رفتن است وگرنه بالا رفتن اینهمه  پله، آنهم در این ارتفاع، کار طاقت فرسایی است. روستائیان اطراف، تک و توک بساط فروش آب و نوشابه پهن کرده اند و باربرها تمام مدت آبجوی محلی می نوشند. آبجویشان قرمز رنگ است و درصد الکلش بسیار پائین، اما بدبختیش اینست که برای تخمیرش یک ماده ای را جویده و در آن تف می کنند. شنیدن این همان و لب نزدن به آبجوی محلی همان. تازه چه کسی آبجو خواست. ما از کشیدن خودمان عاجزیم، بماند که یک آبجو هم خورده باشیم!

 کوهنوردی امروزمان بسیار سخت است و از آنهاست که آدم به خودش فحش می دهد که چرا خود را اینچنین آزار می دهد. تنها راز موفقیت ما آرام رفتن است. بهر حال  با هر زحمتی هست خودمان را کشیده و ساعت دو بعد از ظهر به بالای گردنه می رسیم. چه احساس رضایتی، چه احساس غروری. آدم بفهمی نفهمی از خودش خوشش می آید. طفلکی الهه چه غیرتی از خود نشان می دهد. آنهم با آن ضعفش. ارتفاع، مرا سست کرده و کمی سرگیجه و ضعف دارم. همینطور ولو شده و چند دقیقه ای به خواب می روم. سپس برخواسته و کلی عکس می گیرم. دور تا دور ما،  تمام کوههای بلند با یخچال های سفیدشان پیداست. دو ساعت سرپائینی داریم تا به محل قرارگاهمان  برسیم. کوک من حسابی کوک است و در این سرازیری به صدای بلند آهنگ معروف پرویی condor passa  را سوت می زنم و چه تشویق ها که نمی شوم، پس بیشتر و بلندتر می زنم! این خارجی ها اصلاً سوت زدن بلد نیستند. من بسته به رطوبت دهنم و حال روحیم، سوت بدی نمی زنم. مخصوصاً که به موسیقی نیز آشنا هستم و ملودی ها را بدرستی می شناسم.

 یکشب در نیمکت  خیابانی آرام، ولی پر جمعیت در سیدنی نشسته و ملودی های اپراهای معروف را با سوت می زدم . مردم دور و بر بسیار  تحت تاثیر قرار گرفته بودند و می دیدم که عده ای به  بالکن خانه هایشان هم آمده و گوش می دهند. من هم که بسیار تشویق شده بودم بیشتر و بلندتر می زدم. وقتی بالاخره ساکت می شوم، یکی آمده و ضمن تشکر می پرسد آیا من همیشه این جا سوت می زنم؟ با تعجب می پرسم چطور مگه؟ در نهایت حیرت من جواب می دهد که می خواهد دوستانش را بیاورد تا سوت زدن مرا گوش کنند. من بیچاره یک عمر ساز موسیقی زدم و یک سر ناخن چنین چیزی نشنیدم حالا از من انتظار کنسرت سوت دارند! اینان نمی دانند که من کار خارق العاده ای انجام نمی دهم  و سوت ساز ملی ماست و در ضمن نشانه لاتی! هر چه لات تر، سوت زدنت بهتر. به همین دلیل بود که پدر و مادرم  نگذاشتند من یک سوت زن معروف جهانی شوم! هر وقت تمرین موسیقی ( منظورم سوت زدن است ) می کردم، مادرم می گفت: مگر تو لات سر کوچه هستی که سوت می زنی؟ بهر حال بدون اینکه من لات سر کوچه بشوم آنقدر سوت زدن یاد گرفتم که روزی این جا، در این دره سر سبز، صدای بلند سوت من، انعکاس زیبایی بیابد و اثر خوبی بر شنوندگانش بگذارد. 

 

دو ساعت بعد به محل چادرهایمان می رسیم. محشر است! چادر هامان در برابر دره ای بزرگ زده شده و آن سوی دره، کوهی بلند و برف پوش دیده می شود.  منظره آن بی نظیر است. از آن مناظری که دوست داری دست همه دوستان و عزیزانت را با اطمینان گرفته و حتی اگر شده با زور، کشان کشان با خود بیاوری تا در این لحظه زیبا در کنارت باشند و همگی  در لذت  تو شریک  شوند.

شب بعد از شام «ایوان» روس می خواهد که هر کس از زندگی خود گفته و یکی از خاطرات خوبش را تعریف کند. یکی از دانمارکی ها که حدود 35 سال دارد می گوید که در شانگهای زندگی می کند. چیزهای عجیبی از شانگهای می گوید. می گوید پانزده هزار آلمانی در شانگهای زندگی می کنند. پانزده هزار نفر آلمانی! باور نکردنی است. حالا بماند ملیت های دیگر. دوست جوانترش در همان شرکت ولی در دانمارک زندگی می کند. کلی با هم مسافرت کرده اند. ما بالاخره از رابطه ایندو سر در نیاوردیم. در غرب از بس مردان با هم سفر نمی کنند وقتی دو نفر را می بینی که با هم هستند فوری فکرهای دیگری به سرت می زند.

 

یکبار در کریسمس وقتی خانواده های ما برای تعطیلات به ایران رفته بودند، من و برادر بزرگترم تصمیم می گیریم با هم به یک سفر چند روزه برویم. شب کریمسمس، ما در کاروانمان نشسته و شاهنامه می خواندیم که می بینم یک نفر ما را دزدکی از پنجره نگاه می کند. در را باز کرده و با تعجب می بینم یکی پشت پنجره است و دسته ای آن طرف تر، همه هم مست. از قرار معلوم آنها به روابط ما شک کرده و محض تفریح می خواستند  مچ ما را در حین......(استغفرالله ) بگیرند. ما هم با آنان می خندیم و برای رفع هر گونه شبهه ای به جمعشان می پیوندیم و بقیه شب را با آنها می  گذرانیم. از فردا هر جا می رفتیم، با خود و بی خود هی برادر برادر می کردیم که دیگران چنین فکری نکنند. اگرچه وقتی ندانسته در ساحل دریا به پشت او کرم آفتاب می مالیدم باز همان نگاه ها بود و آرنج به هم زدن ها که... بله!!  این جا هم شاید ایندو فقط رفیق هستند و ما هم فکرمی کنیم که ایندو هم...بله! حالا بله یا نه، یکی نیست به ما بگوید اصلاً به تو چه؟ تو که مسئله ای با آدم های همجنس باز نداری چرا از این حرفها می زنی؟

 

وقتی نوبت به  پسر خوش تیپ هندی الاصل آمریکایی می رسد می گوید که 28 سال دارد، در نیویورک زندگی می کند و در یک شرکت بورس سهام مشغول به کار است. ظاهراً قبل از اینکه مادرش یک دختر هندی به نافش ببندد با دوست دختر آمریکائیش به این سفر آمده است. از این جا قرار است دو تایی به برزیل بروند. «میشل» یک دونده ماراتن است. خوشگل است و از آنان که اعتماد به نفس  جنسی اش هویدا است و اطمینان دارد  که هر که را بخواهد می تواند تور کند. الهه بعداً کشف می کند که اینها  دوست دختر پسر نیستند و آنطوری که «میشل» می گوید فقط دوست هستند و با هم سفر می کنند. این از آن پدیده های است که برای ما ایرانیان اصلاً قابل درک نیست. دو جوان جذاب مجرد یک ماه با هم سفر می کنند  و کاری هم به کار هم ندارند. یکیشان هم پسر هندی! حالا کوهستان درست، «دون ژوان»ا ش هم  حوصله ندارد اما سواحل دریای برزیل چی؟ آن جا هم کاری به کار هم ندارند؟ پس با کی کار دارند؟ من که باور نمی کنم. آخر چطور ممکن است؟ البته اگر اصرار زیاد شود و گفته شود که این جا خارج است و چشم و دلشان سیر است و غیره، شاید باور کنم ولی آخه پسر هندی. نخیر! نمی شود. باور نمی کنم که نمی کنم.

« ایوان» 55 ساله از آنهایی است که بعد از گورباچف به خارج آمده. دکترای  کامپوتر دارد  و تخصصش در استفاده آن در بیولوژی است. استاد دانشگاه است و روس بودن از سر و رویش می بارد. از آن روس هایی که اگر یک بطر ودکا را در جلویت سر بکشد تعجب نمی کنی و فقط می گویی خب، روس است دیگر. او خاطره زیبایی از سفری بیست روزه به کوههای پامیر در تاجیکستان تعریف می کند و از دوری افتادگی آن گوشه از دنیا و مردمانش. هیچ کس نمی داند پامیر کجاست مگر من و الهه  که از مردمانش حرف می زنیم و از فرقه اسماعیلیه که مذهب رایج آن خطه است. اینکه آقا خان اسماعیلی این روزها خرج مردم پامیر را می دهد و عکس اش زینت بخش هر کلبه ای در آن بام دنیاست. این ها را « ایوان » هم نمی داند ولی منی که به این منطقه علاقه مند هستم و نقشه سفر به آنجا را دارم خوب می دانم.

 نوبت به ما که می رسد، من از خاطرات کوهنوردی در ایران می گویم و از کوهپیمایی ده روزه «فشم تا نوشهر».  الهه هم  از سفر به نپال و تبت و دیدار هیمالیا . شب خوبی است و باعث می شود از فردا روابط نزدیک تری داشته باشیم. دیدن آسمان پر ستاره کوهستان هم آخر برنامه است. در سرمای شب فقط چشمهایمان را به آسمان می دوزیم و محو تماشای این نمایش بزرگ ستارگان می شویم. همه ساکت و در حیرت، فقط این گوی زمردین  را تماشا می کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز سوم

 

 شب زمستان در این ارتفاع  و آنهم در چادر، طبعاً بسیار سرد است. ما هر چه داریم و نداریم  به تن می کنیم و در کیسه خوابهایمان فرو می رویم. نزدیکی های صبح می بینم حالم خوب نیست. می خواهم بلند شده بنشینم که ناگهان سرم گیج می رود و با تمام هیکل به روی الهه که خواب است می افتم. او با وحشت از خواب بیدار می شود. حالت شدید تهوع دارم و بالا می آورم. چشمانم را که باز می کنم همه چیز دور سرم می چرخد. چه بلایی به سرم آمده است؟ اولین فکری که می کنم، مسمومیت غذائی است. راهنمایمان را صدا کرده و موضوع را با او در میان می گذارم. او معتقد است ارواح خبیثه هستند و باید آن ها را دور کرد! همین را کم داشتیم. می گویم: مرد حسابی ارواح خبیثه کجا بود. اما او یک نطق مفصل در باره ارواح خبیثه داده، می گوید که آنها در کوهستان سرگردان هستند و گاهاً به تن آدمها فرو می روند. در این حال و روزم همین یکی را کم داشتم!  می خواهم بگویم دست از این مزخرفات بردار و یک فکر اساسی کن که خودش می گوید: البته شما این را کوه گرفتگی می نامید ولی واقعیتش ورود ارواح خبیثه است. آنگاه از جعبه کمک های اولیه اش یک مایه ای  که بوی تند الکل مانندی دارد در می آورد و به سر و روی من می مالد. با گذشت زمان حالم بهتر شده، آماده می شویم که راه بیفتیم. اما سرم به قول معروف " هیلی ویلی " می رود. الهه متقاعدم می کند که چیزی نیست مگر "ارتفاع گرفتگی" ولی  کسرشان من است که باور کنم. آخر من در خیال خود  آبرویی در میان کوهنوردان دارم و حال در این کوه نه چندان بلند، ارتفاع مرا بگیرد؟

 

 روز سوم، قشنگ ترین و طولانی ترین روز " مسیر اینکا"ست. چیزی حدود 14 ساعت راه در پیش داریم. دو گردنه دیگر را باید رد کنیم اما این دو به بلندی گردنه اول نیستند و شیب مسیرمان  ملایم است. ظهر کمی دراز می کشم. وقتی می خواهم بلند شوم دوباره سرم گیج رفته و این بار به روی دختر آمریکائی که در کنار من نشسته است می افتم! همه خیلی وحشت می کنند و دختر آمریکائی چنان جیغی می کشد که انگار من مرده ام. « ارنستو» دوباره با جادو جمبلش آمده و سر و صورتم را با همان مایع قبلی می شورد. کم کم می فهمم که تا وقتی  سر پا هستم خوبم اما به محض دراز کشیدن، غشی می شوم.

 

 مسیر امروزما براستی که زیباست و این را حتا می شود با حال و روز من هم فهمید. در میانه راه به یک سری بناهای سنگی می رسیم. این جا ظاهراً حکم کاروانسرا را داشته است و مسافران و خبربران بین «موچو پیچو» و «کوزکو» در آن اقامت می کردند. همه بنا ها از سنگ ساخته شده اند و سنگ چینی های پیشرفته اشان نشان از  مهارت های معماری این سرخپوستان دارد. وجود چنین بناهایی است که ارزشی ویژه به «مسیر اینکا» می دهد. با کم شدن ارتفاع ، نوع گیاهان نیز تغییر کرده و به نوعی وارد جنگل های کوهستانی می شویم. «ارنستو» کوهی را نشان داده و می گوید: «موچوپیچو» پشت همین کوه است.

 

هوا دیگر تاریک است که به محل چادر ها می رسیم. از هفت صبح تا حالا، یک ضرب راه رفته ایم. من با این سرگیجه ام درست و حسابی نفهمیدم چی شد چی نشد. وقتی به محل چادر ها می رسم همه برایم کف می زنند. از قرار معلوم خیلی از خودم غیرت نشان داده ام. با مریض شدن من، مریضی الهه فراموش شده و همه توجه ها بسوی من است. این جا دیگر به نوعی آخر خط است. فردا قرار است ساعت چهار صبح به راه بیفتیم  و ساعت شش، به هنگام طلوع آفتاب در «موچو پیچو» باشیم. در این جا برای اولین بار امکان یک دوش آب ولرم پیش می آید. همراهمان ما که دو روز است کونشان را نشسته اند بسیار خوشحال می شوند و همگی هر طوری شده دوش می گیرند. چرا که یکی از دلایل اصلی دوش گرفتن روزانه مردم در غرب، همانا شستن ماتحت است.

 

 این فلسفه خود نشوری غربی ها هم داستان غریبی  است. اینان شستن و مالیدن دست به ماتحت و آلوده شدن دستانشان را بسیار مشمئز کننده می یابند اما از اینکه  قسمت بزرگی از جنگل های دنیا نابود شده و صرف ساختن دستمال توالتشان بشود، باکی ندارند. یکی نیست بگوید برای حفظ طبیعت و رفع مشکل گل خانه ای کره زمین هم که شده، دستی به ماتحتت بزن! مسلمانان دنیا که تکلیفشان معلوم است و در همه توالتهایشان وسیله ای برای شستن خود دارند اما در کشورهایی مانند پرو چیزی به شکل و شمایل آفتابه ندیدم. حالا خودشان را چطور تمیز می کنند خدا می داند؟ دستمال توالت که یقیناً ندارند. ایرانیان غرب نشین که یا شلنگ آب دارند یا از آب پاش های کوچک گل کاری استفاده می کنند. به قول یک خارجی بی خبر، در توالت های ایرانیان که گلدانی وجود ندارد، پس چرا همگی آب پاش دارند!؟ ما که در سفرهایمان  همیشه دست به دامن بطری کوکاکولا می شویم. گویی بطری کوکاکولا را انگار برای همین این کار ساخته اند. اندازه اش درست درست است.

 

 شب، جلسه خداحافظی با باربرها داریم. دوباره مثل جلسه معارفه، همگی صف می شوند و با تک تکشان دست می دهیم. در آخر هم سیصد دلار انعامی را که جمع کرده ایم به مسئولشان تقدیم می کنیم. البته آنان حقوقشان را از شرکت کوهنوردی می گیرند و این فقط حکم انعام را دارد. دویست دلار هم به راهنماها می دهیم.

 

شب دوباره به محض گذاشتن سرم روی بالش، سرگیجه ام باز می گردد. وحشتم می گیرد که این دیگر چیست و نکند برای همیشه با من بماند. یاد گرفته ام که سرم را به شدت تکان ندهم  و یک دفعه هم بلند نشوم. الهه دلداریم داده، اطمینان می دهد فقط کوه گرفتگی است و در شهر خوب می شوم که نمی شوم و تا وقتی که به « لیما» نرسیده ایم، دست از سرم بر نمی دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز چهارم

 

کله سحر بیدار می شویم و وسایلمان را جمع و جور می کنیم. از این جا به بعد باید کوله پشتی هایمان را خودمان بکشیم.  ساعت پنج  صبح محل چادر ها را ترک می کنیم. تاریک است و چراغ قوه هایمان فقط جلوی پاهایمان را نشان می دهد. مسیرمان شیبی ملایم دارد و سوزی سرد در هوا جاری است. هدفمان رسیدن به « دروازه طلایی » است. « دروازه طلایی» بالا ترین نقطه مسیر امروزمان است و از آن جا می شود برای اولین بار « موچو پیچو» را دید. در سکوت و تاریکی قدم بر می داریم و همه به نوعی خواب آلوده هستیم. در این وقت صبح و سرما، کسی حوصله حرف زدن ندارد. باربر ها دیگر با ما نیستند وامروز از همین جا به سوی دره مقدس قطار می گیرند.

 بعد از یک ساعت و نیم به« دروازه طلائی» می رسیم. در گذشته های دور « دروازه طلایی» چیزی مثل برج دیده بانی برای «موچو پیچو» بود و از این جا می شد همه چیز را تحت نظر داشت. این جا هستیم که هوا کم کم روشن می شود و « موچو پیچو» در هاله ای از مه رخ می نماید. این همانی است که این همه راه  برای دیدنش آمده ایم. چه زیبا، چه رمزآلود. دره ای که «موچوپیچو» در آن ساخته شده، بسیار سرسبز و زیباست. وقتی سبزی طبیعت  و دیوارهای  سنگ چین به هم می آمیزند، تصاویر شگفت انگیزی می آفرینند و این ترکیب در این جا به حد کمال رسیده است. آنچه به «موچوپیچو» یک یگانگی بی همتا می دهد، همانا ساخته شدنش در دامان این کوه صخره ای نوک تیز سرسبز است. ترکیب این کوه و «موچوپیچو» بی نظیر است و نفس آدم را در سینه حبس می کند. دیدن این منظره، ارزش تمامی این کوهپیمایی را داشت. از این فاصله، گویی «ماچوپیچو» را در دامان آن کنده کاری کرده اند. نزدیک نیم ساعت در اینجا می نشینیم و کلی عکس می گیرم. تمامی  کوهنوردان که بالغ بر 200 نفر می شوند در «دروازه طلائی» هستند و جای سوزن انداختن نیست. تماشا و تعقیب نور آفتاب که چگونه این شهر گمشده را روشن می کند فوق العاده زیباست. یکی از جاذبه های مسیر اینکا دیدن همین طلوع آفتاب بر فراز «موچو پیچو» است.  چه قدر سالها راجع به زیبائی این منظره خوانده بودم و حالا خودم در این بالا به تماشایش ایستاده ام. از اینکه این آرزوی دیرینه به تحقق پیوسته احساس غرور می کنم و با یک احساس رضایت به «موچو پیچو» می نگرم. افسوس که ما آثار باستانی پر ارزشمان را این چنین قدر شناسی نمی کنیم. مطمئن هستم دیدن تخت جمشید هم از فراز تپه ای و در چنین صبحگاهی- آنزمان که اولین اشعه های خورشید بر ستون هایش می افتد- بسیار خاطره انگیز خواهد بود.

 از اینجا تا «موچوپیجو» نیم ساعتی بیشتر راه نیست و در طول راه شاهد روشن و روشن تر شدن این بزرگترین نشانه تمدن سرخپوستان آمریکا هستیم. ساعت 8 صبح است که به «موچو پیچو» وارد می شویم. اینجا تا ساعت 10 صبح که اولین قطار توریست ها سر می رسد به کوهنوردان تعلق دارد. یکی از بزرگترین امتیازهای «موچوپیچو» به دیگر آثار باستانی اینست که اینجا هرگز توسط کسی اشغال و در نتیجه ویران نشد. اسپانیائی ها هرگز از وجود چنین شهری مطلع نبودند و ساکنان «موچوپیچو» در پی شکست های پی در پی شان، این جا را ترک می کنند و به جنگل های پائین دست پناه می برند.  تنها عامل ویرانی، جنگل  بود که در طول 600 سال گذشته، این شهر را خورده است. از آنجایی که «موچوپیچو» محلی برای برگزاری مراسم مذهبی بود، به همین دلیل بناهای آن همه از سنگ ساخته شده اند و هنوز هم پابرجا هستند.  طبعاً آثاری از سقف ها که از تیرهای چوبی ساخته شده بودند به جای نمانده است. ما به همراه «ارنستو» به همه گوشه و کنارهای آن  سر زده و به  توضیحات گاه طولانی او گوش می دهیم. در وسط این شهر( مساحت «موچو پیچو» به اندازه تخت جمشید به نظر می آید) یک بنای بزرگی وجود دارد که محل اصلی مراسم مذهبی بود و یک ساعت آفتابی صخره ای بزرگ و مسطح در آن قرار دارد. مکان این ساعت آفتابی و نوع ساختش بیشتر به یک مسلخ می ماند تا هر چیز دیگر. نمیدانم در کجا تصویر این سنگ را در دامان «موچوپیچو» دیده بودم که آنرا مسلخی برای قربانیان انسانی توضیح داده بود. «ارنستو» اگرچه رسم قربانی کردن انسان ها را در فرهنگ «اینکا» ها تایید می کند اما ادعای مسلخ بودن این تخته سنگ  را رد می کند. او سپس ما را به گوشه های دیگر این شهر برده،  بناهای دیگر را توضیح می دهد. در میان «موچوپیچو» محوطه سبز زیبایی همچون میدان شهر وجود دارد. در سال 2001  رئیس جمهور انتخابی دورگه «پرو» به نام «آلجاندرو تولدو» (همانی که در انتخابات بیست روز پیش شکست خورد) مراسم قبول ریاست جمهوری خود را در همین میدان برگزار کرد. «تولدو» یک نظامی دورگه بود که ظاهراً قساوت های بسیاری در مبارزه با چریکهای مخالف دولت در سالهای 80 و 90 داشته است. او اولین رئیس جمهوری بود که خون سرخپوستی داشت و با یک برنامه سیاسی چپ گرا به میدان آمد. به همین دلیل محبوبیت خاصی در بین سرخپوستان دارد. در انتخابات اخیر هم مردم کوهستان به او رای دادند اما مردم «لیما» و ساحل نشینان، «الن پرز» محافظه کار را به او ترجیح داده و او رئیس جمهور جدید پرو شد.

 

بعد از کوهنوردی صبح و گشتن «موچو پیچو»، به حال خودمان رها شده ، فرصت این را پیدا می کنیم که با آرامش در این خرابه های رمز آلود قدم  بزنیم و از این فضا حداکثر استفاده را ببریم. در آخر نیز در یک نقطه زیبا، درست  مقابل آن کوه صخره ای معروف و در زیر آفتاب دلچسب زمستان ولو می شویم. چشمانم را بسته و تلاش می کنم رویای «اینکا» ها را ببینم اما خیلی زود، به خوابی عمیق فرو می روم.

 

اتوبوس های جدید و مدرن، «موچوپیچو» را به شهری در پائین دست که ترجمه نامش آب گرم است وصل می کنند. این اتوبوس ها را فقط برای توریست ها تهیه دیده اند  و از آن جا که جاده ای بین «کوزکو» و «موچوپیچو» وجود ندارد، این ها را سوار قطار کرده، به شهر آب گرم آورده اند. ایستگاه قطار در این شهر است  و همه توریست ها باید از این جا بگذرند. شهر کوهستانی  کوچک و بسیار زیبایی است با صخره هایی  آویزان که گویی هر لحظه ممکن است بر سرت خراب شوند. همه اعضای گروهمان قرار است امشب با قطار به «کوزکو» بر گردند.غروب آنها را بدرقه کرده، از تک تکشان خدا حافظی می کنیم. "ای میل" های خود را رد وبدل می کنیم ولی در این دنیای شلوغ،  چه کسی وقت نامه نگاری با غریبه ها را دارد.  

 

ما از قبل تصمیم گرفته ایم که امشب را اینجا بمانیم و کمی خستگی در کنیم. در این جا کاری نیست مگر پرسه زدن در چند کوچه و خیابان زیبا، خرید سوغاتی و تماشای فوتبال. چند روزی که در کوهستان بودیم حسابی از اخبار فوتبال دور افتاده ایم.  رودی پر آب از میان این دهکده می گذرد و دیوارهای صخره ای، دو طرف آنرا محدود کرده اند. به خاطر وجود ایستگاه راه آهن و سیل توریست ها ، پر از کافه و رستوران و سوغاتی فروشی است. در همین جاست که یک تابلوی زیبای رنگ و روغن می خریم. این تابلو وقتی در اطاق نشیمنمان آویزان شود، یادگاری از پرو و «ماچوپیچو» خواهد بود. در یکی از کافه ها نیز بازی ایران و آنگولا را می بینیم و تیم ملی  را در آخرین بازی اش بدرقه می کنیم. تیم ایران در این جام جهانی، الحق که گند زد.

 

 فردا بعد از ظهر قطار و اتوبوس می گیریم و دیر وقت به « کوزکو» می رسیم. در قطار برگشت، از تماشای طبیعت زیبای دره های سرسبز سیر نشده ایم که شب می شود. در میان راه، زنان  روستائی با  بچه های  به پشت بسته  به قطار آمده، عروسک های دست سازشان را می فروشند. کار دستی خودشان است و  قیمت هایشان خیلی ارزان . یکی را می خواهم بخرم ولی بنا به عادت همیشگی به شدت چانه می زنم. البته چانه زدن بخشی از خرید و فروش در جهان سوم است و اشکالی  هم ندارد ولی بعداً از این کار خود خیلی پشیمان می شوم. چرا که او در آخر راضی شده، عروسک را می دهد اما من بعداً خودم را شماتت می کنم که چرا آنقدر چانه زدم و یکی دو دلار بالا پائین  چه تاثیری در زندگی من داشت. مگر یک زن روستایی  که  کاردستی اش را به چند دلار می فروشد چقدر سود می برد؟  حال این عروسک زیبا  در طاقچه اطاق ما نشسته است با آن چشم های زیبای کشیده سرخپوستی اش. چشم هایی که همه چیز را دیده و هنوز که هنوز است مرا نبخشیده است.

 

خب، حالا این ما و این شهر «کوزکو» که کشفش کنیم. «کوزکو» از آنجائی که نزدیک صد سال پایتخت امپراطوری «اینکا» بود، پر از خرابه ها و نشانه های گذشته این مردم است. میدان بزرگ مرکزی شهر امروزی، بخشی از میدان بزرگ  تاریخی زمان «اینکا» ها بوده است. در آن زمان اینجا محل کاخ پادشاه و میدان بزرگش، محل تجمع مردم بود. بناهای سرخپوستان همه از سنگ های بزرگ ساخته می شد. چرا که اینان مهارت خاصی در تراشیدن سنگهای غول پیکر داشتند.  دیواری بزرگ  از سنگهای تراشیده در ضلع شمالی شهر بجا مانده  که به « دیوار اینکا» معروف است. این دیوار، تنها باقیمانده کاخی تاریخی است. البته این دیوار به خودی خود رها نشده و بخشی از ساختمانهای این زاویه است. قسمتی از هتل اولی که در «کوزکو» رزرو کرده بودیم در دل همین دیوار قرار داشت و اطاق ما نیز دیوارش بخشی از همین« دیوار اینکا» بود. این مسئله اگرچه در اول هیجان انگیز به نظر می آمد ولی بعد از دیدن اطاق، آنرا بسیار تاریک و خفه یافتیم. نه پنجره ای داشت ونه دریچه ای ، بیشتر به یک دخمه قلعه شباهت داشت تا یک اطاق هتل. به همین دلیل از خیر خوابیدن در کنار «دیوار اینکا» گذشتیم و به دنبال یافتن هتلی دیگر افتادیم. در بیرون نیز چندین مغازه بسیار شیک «کوزکو» در دل همین دیوار ساخته شده اند. متاسفانه اسپانیایی ها بعد از فتح «کوزکو»، شروع به خراب کردن بناها و استفاده از سنگهای آن برای ساختن ساختمانهای خودشان می کنند. به همین دلیل امروزه «دیوار اینکا» جزء معدود یادگارهای معماری اینکا ها در داخل شهر است. ساختمان بناهای قدیم «کوزکو»، همچون کلیسای بزرگ شهر و غیره، همگی از همین سنگهای بناهای ویران شده سرخپوستان  ساخته شده است.

 

 

 

وقتی «کوزکو» به تصرف  قوای «پیزارو»  در می آید، امپراطوری « اینکا» به طور رسمی به پایان می رسد. «پیزارو»، «مانکا» برادر ناتنی رقیب شاه سابق را به حکومت می گمارد. اینان درست قبل از آمدن «پیزارو» به پرو، در جنگی خونین، عرصه را به «آتا هُوالپا» پادشاه  آن زمان «اینکا» باخته بودند و « آتا هُوالپا» در زمان اسارت و پیش از اعدام خودش، دستور قتل برادر «مانکا»، «هُواس کار» را که در اسارت قوای او به سر می برد، صادر کرده بود. با در نظرگرفتن برادر کشی و دشمنی بین « مانکا» و «آتاهُوالپا»، او بهترین نامزد گرفتن مقام پادشاه دست نشانده بود. «پیزارو» بعد از فتح «کوزکو» در قلب کوههای «آند»، به شهر تازه ساخته «لیما» در ساحل اقیانوس آرام باز می گردد و اداره «کوزکو» را به یکی از فرماندهان اسپانیایی و«مانکا»  پادشاه دست نشانده اش واگذار می کند. انتصاب «مانکا» به عنوان پادشاه دست نشانده، اشتباه بزرگی بود، چرا که سه سال بعد در پی ظلم بیش از حدی که اسپانیایی ها در حق این سرخپوستان مغلوب می کردند، اینان به رهبری «مانکا» قیام کرده و با لشکری متجاوز از صد هزار نفر به  «کوزکو» حمله می کنند. اینان تا مرز پیروزی پیش می روند اما در آخرین لحظه شکست خورده و مجبور به عقب نشینی به جنگل های آمازون می شوند. واقعیت اینست که روند تاریخ بر علیه سرخپوستان بود. اگر در آن نبرد هم پیروز می شدند در نبردی دیگر می باختند. اروپائیان راه آمریکا را کشف کرده و حکم تاریخ آن بود که تمامی آمریکا از شمال و جنوب باید به زیر سلطه اینان در می آمد. اروپائیان در مرحله بالاتری از تکامل تاریخی قرار داشتند و تصرف آمریکا می رفت که عصر جدیدی در اقتصاد جهانی پدید آورد. عصر استعمار ملل دیگر.

«پیزارو» فاتح پرو سرانجام عجیبی پیدا می کند. او چند سال بعد به دست فرزندان یکی از فرماندهان ارشدش کشته می شود. «پیزارو» پدر اینان را چندی قبل به جوخه اعدام سپرده بود. قاتلان او برای فرار از دست قانون به «مانکا» می پیوندند. این آخرین حیله ای بود که یک پادشاه اینکا می خورد. چرا که هدف افسران فراری نه کمک به «مانکا» بلکه اجرای توطئه قتل او بود تا بدین وسیله موجبات بخشش خود را فراهم کنند. «مانکا» در موقعیتی مناسب به قتل می رسد ولی قاتلان به دام افتاده و در کمال خشونت توسط سرخپوستان زنده به گور می شوند. قیام «مانکا» آخرین تلاش سرخپوستان برای باز گرفتن سرزمینشان بود چرا که بعد از آن، هر روز تعداد اسپانیایی ها بیشتر و قدرتشان افزون تر می شود. نزدیک دویست سال بعد در سال 1780 ، آخرین قیام سرخپوستان به رهبری  یکی از نوادگان «مانکا» رخ می دهد که محکوم به شکست بود و نتیجه ای نمی دهد.  در 1820 نوادگان اسپانیایی های اولیه، کاری می کنند که سرخپوستان هرگز از پس اش بر نیامدند. اینان با شکست قوای اسپانیا، دولت مستقل پرو را پایه گذاری می کنند، این دولت مستقل اگرچه منافع بزرگی برای سفید پوستان به ارمغان می آورد اما هرگز کاری اساسی برای سرخپوستان انجام نمی دهد و سرخپوستان  در سرزمین خود، برای همیشه به عنوان یک طبقه دست دوم، در فقر و فلاکت به سر می برند.

 

 

ما در بهترین وقت سال در «کوزکو» هستیم. بزرگترین فستیوال سالانه «کوزکو» در همین جمعه و شنبه برگزار خواهد شد  و ما برای اولین بار در زمان درست و در مکان درست قرار داریم. متاسفانه هوا بارانی و سرد است و از آن آفتاب درخشان روزهای قبل خبری نیست. ساعت نه صبح است که رژه مردم شروع می شود. ظاهراً هر بخش و روستا و گروه و نهادی، یک دسته راه انداخته است. رقابت بسیار شدید است و کاملاً آشکار است که برای جلب توجه بیشتر مردم، دسته های کارناوال، خود را به آب و آتش می زنند. در میدان اصلی شهر و در جلوی کلیسای بزرگ شهر، یک خیمه زده  شده و بزرگان شهر از قبیل شهردار و فرماندار و حتی یک اسقف در آن نشسته اند و همچون نظامیان، رژه روندگان را سان می بینند. ما که به علت بی سوادیمان، قادر به خواندن پلاکاردهای رژه روندگان نبودیم اما می شد فهمید که همه اقشار مردم شرکت دارند و هر گروهی ابتکاری به خرج داده است.  برنامه بیشتر دسته ها با رقص و موسیقی همراه بود. زنان و مردان در لباسهای پر زرق و برق می رقصیدند و گروههای موسیقی می نواختند. بعضی دسته ها بیست، سی نفر نوازنده داشتند.هر گروهی هم رنگ و تم خاص خود را داشت؛ از لباسهای مختلف سرخپوستی گرفته تا لباسهای گاوچرانان و حتی جوانانی که در این سرما، به تقلید از بومیان لخت و عور آمازون، فقط شرمگاه خود را پوشانده بودند.  کارناوال های آمریکای جنوبی شهرت جهانی دارند و ما خیلی خوشحال بودیم که شاهد یکی از بزرگترین فستیوال های پرو هستیم. کارناوال از ساعت 9 صبح شروع شد و ادامه پیدا کرد و ادامه پیدا کرد و به طور باور نکردنی ای ادامه پیدا کرد! وقتی ساعت 10 شب بسوی هتلمان می رفتیم هنوز خیابان  پر از مردمی بود که  منتظر رسیدن نوبت اجرای برنامه شان بودند! شکی ندارم که مراسم تا نیمه های شب ادامه پیدا می کرد. ما که دیگر بریدیم و هر چه دیدیم بسمان بود.

 دسته های سینه زنی ما هم نوعی از این کارناوال هاست. اگرچه به جای حضور رنگها و عنصر شادی و روح زندگی، همه چیز سیاه است و سایه غم بر روی همه چیزگسترده. چه می شود کرد، ما اینیم و این سیاهی و غم جویی ریشه های عمیقی در فرهنگ ما دارد. البته ناگفته نماند که علی رغم ماهیت ثاثر آور این مراسم، عاشورا و تاسوعا از قدیم الایام تنها موقعیتی بود که زنان و دختران اجازه بیرون آمدن و تماشای دسته های سینه زنی را داشتند و جوانان سینه زن بعنوان بازیگران این صحنه، چه مایه ها که نمی گذاشتند و نمی گذارند! در آنجا هم رقابت دسته های سینه زنی محلات به گرمی این مراسم می افزود، اما امان از آن زمانی که دسته های  دو محله رقیب، همزمان به سر بازار می رسیدند و آنوقت بر سر اینکه کدام دسته باید نخست وارد بازار شود، عین  صحرای کربلا، سرها بود که در راه امام حسین شکافته می شد. البته این روزها شکل این مراسم هم مثل خیلی چیزهای دیگر تغییر کرده و رقابت، بیشتر بر سر استفاده از تکنولوژی است. مثلاً کدام دسته، آمپلی فایر قویتر دارد تا صدایش از همه بلند تر باشد یا دسته سینه زنی کدام محله،  تلویزیون مدار بسته به راه انداخته  تا تصویر نوحه خوان را بر روی صفحه پلاسما بیندازد. بهر حال هرچه هست، کارناوال سینه زنی است  و برای مردم،  زنگ تنفسی، گیرم به سبک ایرانی! ولی عجب شکاف عمیقی بین آن فرهنگ غم جوی ما و این فرهنگ شادی طلب مردم لاتین وجود دارد.

 

فردای این کارناوال، یک نمایش بزرگ در سطح شهر برگزار می شود. سرخپوستان پیش از حمله اسپانیایی ها و مسیحیت،  به نوعی آفتاب پرست بودند و در این هنگام از سال، مراسم بزرگی برای ستایش آفتاب داشتند. بیش از پنجاه سال است که سعی در احیای این مراسم می کنند ولی نمیدانم چرا خیلی تصنعی به نظر می آید. شاید از آنجایی که مردم اعتقادی به آن ندارند، مراسم روحی نداشته و خیلی توریستی و سبک به نظر می آید. گویی از درون مردم نجوشیده است و یک مراسم فرمایشی است. نمایش با شرکت بیش از صد ها نفر، از یکی از خرابه های داخلی شهر شروع  شده، به میدان شهر کشیده شده و در خرابه های یک معبد بزرگ به پایان می رسد. همه هستند، از سربازان «اینکا» تا سرایندگان و جادوگران و حتی خود پادشاه. این نمایش که به زبان اصلی سرخپوستان اجرا می شود از ساعت 9 صبح شروع می شود و تا ساعت 3 بعد از ظهر ادامه می یابد. دیدن لباسهای رنگارنگ بازیگران و شنیدن موسیقی زیبای بومی، خالی از لطف نیست، همینطور پیاده روی هزاران نفره ما ازمرکز شهر به تپه آخرین صحنه نمایش در محل معبد «ساکسا یا هویامان». «ساکسا یا هویامان»  بزرگترین معبد سرخپوستان به هنگام اشغال «کوزکو» بود. ساخته شده بر روی تپه ای مشرف به شهر، این معبد، دیوارهایی  دارد که از سنگهای دو سه متری ساخته شده اند. حال چگونه این سنگ ها را جابجا کرده و روی هم گذاشته اند، من که اطلاعی ندارم. صحنه آخر نمایش در این جا اتفاق می افتد. ما به همراه هزاران نفر دیگر، پیاده از میدان «دوآرمس» به این جا آمده ایم تا شاهد آخر نمایش باشیم بدون اینکه از اول آن سر در آورده باشیم. هر چه هست به من نمی چسبد. شاید خستگی دیروز بود و یا نفهمیدن  چیزی از حرفهایشان  ویا شاید از همه مهمتر،  گم کردن الهه بود در میان انبوه جماعت و ساعتها دنبال او گشتن . بهر حال هر چه بود، آن لطف دیروز را نداشت.

 

آخرین روز اقامتمان  در این شهر زیبا را  صرف قدم زدن، خرید سوغاتی، و تماشای فوتبال در کافه ها می کنیم. عجیب است که آن شور و هیجانی را که از تماشای جام جهانی انتطار داشتیم نمی بینیم. مردم به نظر بی تفاوت می آیند و در کافه ها ازدحامی دیده نمی شود.   فردا به «لیما» پرواز داریم و یکی دو روز دیگر این سرزمین زیبا را  ترک خواهیم کرد. سالها بود که آرزوی دیدن «پرو» را داشتیم و رویای پیمودن «مسیر اینکا» را. اینهم تمام شد. آسودگی کودکی را داریم که مشق هایش را نوشته و کیف مدرسه اش را بسته است. شب در کافه ای نشسته ایم که این ها را به همدیگر می گوییم. از اینکه زندگی کوتاه است و باید قدر این لحظات را فهمید. تا شوری در سر هست و پایی برای رفتن، همت کرد و رفت. چه خوب است اینگونه در سیر و سفر بگذرد تا در حسرت و شتاب.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 لیما

 

دوباره به «لیما» ی مه زده باز می گردیم. روز اول  ورودمان به پرو در مرکز شهر ماندیم و اینبار در اعیانی ترین محله شهر ساکنیم. «موری فلورس» لیما مثل شمال شهر تهران است. محله ای زیبا و تمیز در کنار دریا. در کنار که چه عرض کنم، بر بالای صخره های مشرف به دریا. خوب شد که قبلاً در مرکز شهر اقامت کرده و یک تصویر دیگر هم از «لیما» دیدیم. وگرنه «لیما»ی «موری فلورس» کجا و «لیما»ی مرکز شهر کجا؟  بلواری پهن و زیبا از میان این محله  می گذرد و خیابانها پر از مغازه های شیک و کافه های شلوغ است. چهره های مردم نیز تغییر کرده است. دیگر از آن قدهای کوتاه و صورت های خشن سرخپوستی  خبری نیست. این جا، قلمرو نوادگان سفید پوست اسپانیایی است. پولدار و مدرن.  یکشنبه است و پارک مرکزی این محله بسیار شلوغ است. در وسط  پارک و در محل نمایش آن، موسیقی می نوازند و بسیاری مشغول رقص تانگو هستند. بسیار شاد و زیباست. شاید نزدیک صد نفر نشسته اند و بیست، سی نفر هم می رقصند. همه هم میانسال.  در کنار نرده های پارک هم، نقاشان، کارهایشان را به نمایش گذاشته اند. در گوشه ای دیگر هم یک نمایش کودکان در جریان است و بساط بستنی و آب میوه هم برقرار. یک روز یکشنبه آرامبخش و زیبا. کم و بیش تمام روز را در آنجا می گذرانیم.

 

پرو و «لیما» مرکز آن، همچون دیگر کشورهای آمریکای لاتین، تاریخ سیاسی بسیار پر ماجرا و خشنی داشته است. تمام سالهای دهه شصت و هفتاد این کشور زیر چکمه نطامیان سیاست مدار بود. در سال 1980 اولین دولت غیر نظامی به رهبری «آلن گارسیا» تشکیل می شود.(او همان کسی است که این بار هم به ریاست جمهوری انتخاب شده است) طرح های اقتصادی او در کوته زمانی به بن بست رسیده و با سقوط او و روی کار آمدن «فوجی موری» پرزیدنت ژاپنی الاصل پرو، دامنه فعالیت های گروه مائویستی « راه درخشان »نیز اوج می گیرد. این گروه در کوههای مرکزی پرو فعال بوده و یک جنگ تمام عیار بر علیه حکومت به راه می اندازد. دولت «فوجی موری» با تمام قوا به مبارزه با این چریک ها پرداخته و گفته می شود این جنگ در طول ده سال، بین  40 تا 60 هزار نفر قربانی داشت. در 1992 با دستگیری رهبر این گروه، فعالیت های آن نیز رو به پایان گذاشت. ده سال حکومت «فوجی موری» ده سال فشار سیاسی و سلب آزادی های اجتماعی ولی همراه با یک سری رفورم های اقتصادی بود. بالاخره در پی یک سری مسایل داخلی که خارج از بحث این نوشته است، در سال 2000 وقتی در یک سفر خارج از کشور بسر می برد از طرف پارلمان پرو خلع ید شده و او هم به کشور ژاپن پناهنده می شود.

 این روزها پرو در یک آرامش سیاسی بسر می برد و احزاب سیاسی به آزادی در فعالیت و رقابت می باشند. در انتخابات ماه گذشته، برخلاف بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین که احزاب چپ گرا قدرت را به دست گرفته اند، محافظه کاران پیروز شدند و پرو به همراه کلمبیا در موضع همسویی با سیاست های آمریکا قرار گرفته است.

 

آخرین روزمان را در لیما به سوی ساحل دریا رفته و صبحانه را در یک کافه مشرف به دریا و در حین تماشای مسابقه استرالیا و ایتالیا می خوریم. تماشای مسابقه ای که آدم طرفداری می کند چقدر فرق می کند. همه آرام تماشا می کردند و من، هی بالا پائین می پریدم. بعد هم دلخور از باخت استرالیا، سری به پارک عشاق می زنیم. پارکی زیبا مشرف به دریا. یکی دو جفت جوان، حسابی به هم پیچیده اند و با شور و حرارت مشغول ماچ و بوسه هستند.  از قرار معلوم محل قول و قرارهاست، با یک مجسمه غول پیکر از زن و مردی برهنه که در حال عشق بازی هستند.

 

 دیدن موزه مرکزی «لیما» هم جزء برنامه های امروز ماست که تاکسی گرفته و به آنجا می رسیم. قسمت بزرگی از موزه به تاریخ سرخپوستان و امپراطوری اینکا تعلق دارد. اما به یاد ماندنی ترین بخش آن، تنگ های آبخوری سفالی و  اروتیک آن است. این آبخوری ها  که تا هزار سال عمر دارند، بسیار سکسی ، تحریک کننده و تماشایی هستند. مثلاً از شیرین ترین هایشان تنگی بود به شکل یک مردی به پشت دراز شده که آلت عظیمش را در دستش گرفته و این یکی حکم گلوی تنگ را دارد! دیگری یک زن و مرد که در حال آمیزش هستند و کمر مرد که بر روی زن سوار است حکم دستگیره را دارد! دیگری زنی دولا شده و دستگیره اش مردی بر او سوار شده! و تنگ های دیگر با پوزیسیون های دیگر. جالب این جا بود که معلمی با شاگردان نوجوانش در موزه بودند و بچه ها چه خنده ها و شیطنت ها که نمی کردند. این وسایل سکسی مرا  به یاد هند و معبد «خاراجاهو» می اندازد که هزاران کنده کاری و مجسمه اروتیک داشت از هماغوشی دو نفره وسه نفره گرفته تا بالا رفتن خر و قاطر. راهنماهای هندی تورهای خارجی نیز با نور لیزر به جزئی ترین نقاط مجسمه ها رخنه کرده و توضیحات مفصلی می دادند!

امروزه این چنین اشیائی که در قدیم از آن آب می خوردند را  درمغازه های آنچنانی نیز نمی توان پیدا کرد و خدا می داند حد و حدود آب خوردن از آنها در اسلام چیست؟

 

شب دیروقت به سوی فرودگاه به راه می افتیم. ساعت دوازده و ده دقیقه به «بوینوس آیرس» پرواز داریم. وقتی به آنجا می رسیم هیچ صفی نمی بینیم. پرس و جو کرده و با کمال تاسف می فهمیم که پرواز ما دیشب بوده است! ساعت پرواز ما دوازده و ده دقیقه بود و ما متوجه نبوده ایم که  گذشت ده دقیقه، ما را به یک روز جدید می برد.  برای همین وقتی دیشب در خواب نازی تشریف داشتیم، هواپیمای ما بدون ما به سوی بوینس آیرس پرواز کرده است. خوشبختانه هواپیمای امشب که یکساعت زودتر پرواز می کند جا دارد اما بارهایش را زده و نیم ساعت دیگر پرواز می کند.

 در یک لحظه عملیات سریع رساندن ما به هواپیما شروع می شود. چندین نفر برای کمک به ما بسیج می شوند. یکی با خلبان هواپیما تماس می گیرد، دیگری چمدانهای ما را گرفته و بدو بدو به طرف هواپیما می برد، آن یکی کارهای بلیطی ما را ترتیب می دهد. اول از همه  ما را نفری 50 دلار جریمه می کنند،  سپس ما را دوان دوان به گمرک برده و خارج از نوبت ردمان  می کنند و به هر نحوی شده به هواپیما می رسانند. هواپیما مدتی است که منتظر ما است و نارضایتی مسافران  را می توان در چهره ها مشاهده کرد. شک ندارم که این تاخیر را از چشم ما می بینند. به محض اینکه صندلیمان را پیدا کرده و کمربندها را می بندیم، هواپیما حرکت می کند و چند لحظه دیگر از روی زمین بلند می شود.  همه چیز آنقدر تند و سریع اتفاق می افتد که اصلاً نمی فهمیم چه شد چه نشد.

 دستهای الهه را در دستهایم گرفته و برای مدتی چشم هایم را می بندم. سعی می کنم تا آنجا که می توانم آرام باشم و به خاطرات خوب سفرم فکر کنم. پیش خودم فکر می کنم اوج سفر ما کجا بود؟ جوابش آسان نیست. این سرزمین و این سفر آنقدر دلچسب بود که پیدا کردن بهترین روز آن کار ساده ای نیست. شاید روز اول کوهپیمایی به سمت «موچو پوچو». شاید روز اول « کوپوکابانا» و یا روز اول دره «کولا». هرچه هست روزهای  اول . آنوقت که شوق دیدار در اوج خود است و همه چیز حیرت انگیز و شگفت آور می باشد. برای بدترین روز خود در پرو سختی ندارم. اولین روز مسمومیت الهه، وقتی تمام امیدهای سفر و انجام کوهپیمایی به آرزویی از دست رفته می ماند، بی شک بدترین روز ما در پرو بود. در این فکرها هستم که الهه می پرسد: خوابی یا بیدار؟

-بیدارم

- به چی فکر می کنی؟

همانطور چشم بسته می گویم: "به این سفر خوبمان و به این سرزمین زیبا.  تو به چه فکر می کنی؟"

او در حالی که سرش را روی شانه ام می گذارد می گوید: من هم به پرو فکر می کنم و آمریکای جنوبی. چه جای قشنگی بود. اما افسوس می خورم چرا سرزمینی را که اینهمه در آن آرامش داشتیم، باید اینچنین با هیجان  و اضطراب و شتاب ترک  کنیم. خدا را شکر که  همه چیز به خیر گذشت.

- بله همه چیز به خیر گذشت، نه مالمان را دزدیدند، نه خودمان را.

و می خندیم به آن همه واهمه های پوچ. باید بخوابیم، پروازمان چند ساعتی بیشتر  نیست. بوینس آیرس بی صبرانه منتظر ماست.  

 

 

 

سیدنی زمستان 2006