سفر نپال
پيشگفتار:

«سفر چيز خوبي‌ است‌ آدم‌ را پخته‌ مي‌كند». نمي‌دانم‌ برادرم‌ جلال‌ اين‌ جملة‌ قصار را از كجا ياد گرفته‌ بود، ولي‌ هر وقت‌ در سفر به‌ گرفتاري‌ و بدبختي‌ مي‌افتاد با يك‌ ژست‌ موعظه‌وار مي‌گفت: «سفر چيز خوبي‌ است‌ (مكث) آدم‌ را پخته‌ مي‌كند».

اولين‌ بار كه‌ اين‌ جمله‌ را از او شنيدم‌ 11 سالم‌ بود. او جواني‌ بود 24 ساله‌ و با اولين‌ ماشينش‌ كه‌ چيزي‌ جز يك‌ فولكس‌ قراضه‌ نبود، عازم‌ مشهد بوديم‌ باپدري‌ كه‌ آن‌ موقع‌ زنده‌ بود، مادر و من. در اطراف‌ قوچان،‌ ماشين‌ ياتاقان‌ چسباند (بلاي‌ رايج‌ آن‌ دوران). وقتي‌ فولكس‌ ما را كاميوني‌ بكسل‌ مي‌كرد، مامان‌ و بابا در داخل‌ كاميون‌ نشسته‌ بودند و جلال‌ كه‌ پكر و دمغ‌ مواظب‌ فرمان‌ بود هر نيم‌ ساعتي‌ رويش‌ را به‌من‌ مي‌كرد و مي‌گفت: «سفر چيز خوبي‌ است‌ ،آدم‌ را پخته‌ مي‌كند».

البته‌ اين‌ پختگي‌ در برگشت‌ هم‌ ادامه‌ داشت. آن‌ زمان‌ كه‌ در راه‌ گنبد كاووس‌ و گرگان، دلكوي‌ فولكس‌ ما ترك‌ برداشت‌ و تمام‌ آدامس‌هايي‌ كه‌ ما جويده‌ و جلال‌ به‌ آن‌ چسبانده‌ بود كاري‌ نكرد و ما مجبور شديم‌ در نيمه‌ شب‌ اين‌ مسير را سكسكه‌كنان‌ با 10 كيلومتر در ساعت‌ طي‌ كنيم. وقتي‌ هم‌ ساعت‌ 2 نيمه‌ شب‌ به‌ گرگان‌ رسيديم‌ نه‌ هتلي‌ در كار بود و نه‌ مسافرخانه‌اي، تا اينكه‌ بالاخره‌ جايي‌ پيدا كرديم‌ و من‌ هم‌ مجبور شدم‌ بين‌ پدر و مادرم‌ كه‌ اختلاف‌ ارتفاع‌ تخت‌هايشان‌ حداقل‌ 10 سانتي‌متر بود بخوابم‌ و در 11 سالگي‌ كمر دردي‌ بگيرم‌ كه‌ 20 روز ادامه‌ داشت، اما دلم‌ خوش‌ بود كه‌ «سفر چيز خوبي‌ است‌، آدم‌ را پخته‌ مي‌كند».

حال‌ پخته‌ يا خام‌ اين‌ اتفاقات‌ كاري‌ كرد كه‌ اين‌ سفر هرگز از ياد من‌ نرود و اگر چه‌ بعدها صدها مسافرت‌ ديگر كردم‌ اما خاطرة‌ اولين‌ سفر مشهد چيز ديگري‌ است.

بعدها بزرگترين‌ تجربة‌ سفر خود را داشتم. تجربة‌ مهاجرت‌ كه‌ بايد آنرا «شاه‌ سفر» ناميد، كه‌ نه‌ تنها آدم‌ را پخته‌ مي‌كند بلكه‌ مي‌تواند آدم‌ را مغزپخت‌ كرده‌ و حتي‌ بسوزاند. سفري‌ «ژرف‌ و سترگ‌ و نو» از چيزي‌ كه‌ بودي‌ به‌ چيزي‌ كه‌ نميداني‌ چيستي. مهاجرت‌ در واقع‌ عميق‌ترين‌ سفرهاست. آنچه‌ با كار و زندگي‌ در مهاجرت‌ مي‌آموزي‌، در هيچ‌ سفري‌ فرا نمي‌گيري. لذا من‌ اين‌ را امتيازي‌ بزرگ‌ مي‌دانم‌ كه‌ باعث‌ شد چنين‌ عميق‌ با فرهنگ‌ و شيوة‌ زندگي‌ غرب‌ آشنا شوم. همين‌ آشنايي‌ با غرب‌ است‌ كه‌ انگيزة‌ سفر به‌ شرق‌ را در من‌ تقويت‌ كرد. اگر من‌ در ايران‌ بودم‌ حتماً‌ سفر خود را از غرب‌ آغاز مي‌كردم. چرا كه‌ غرب‌ با آن‌ ثروت‌ و فرهنگ‌ غني‌ خود برايم‌ تازگي‌ داشت. براي‌ منِ‌ جهان‌ سومي‌ كه‌ از فقر و نكبت‌ شرق‌ فرار كرده‌ و در رفاه‌ غرب‌ پناه‌ گرفته‌ اين‌ سفر بيشتر يك‌ نوع‌ اكتشاف‌ است‌ تا تفريح. اگر بين‌ آمريكا و استراليا فرق‌ چنداني‌ نباشد، بين‌ چين‌ و استراليا فرق‌ بسیار بزرگي‌ است.

ما برنامة‌ سفر نه‌ چندان‌ بلند خود را بر چهار كشور متمركز كرديم. نپال‌ را به‌ خاطر طبيعت‌ يگانه‌ و فرهنگ‌ هندويش. تبت‌ را به‌ خاطر معابد بودايي، چين‌ را به‌ خاطر عظمت‌ و مشاهده‌ سير ترقي‌اش، ويتنام‌ قهرمان‌ را بخاطر سرزمين‌ زيبا و مردم‌ بزرگش‌ و كامبوج‌ را به‌ خاطر ويرانه‌هاي‌ باستاني‌اش، ميدانم‌ مشاهده‌ فقر و بدبختي‌ مردم‌ در بسياري‌ از اين‌ مناطق‌ مي‌تواند شيريني‌ سفر را بر ما تلخ‌ كند، همينطور مشكلات‌ سفر در جهان‌ سوم،‌ علي‌رغم‌ ارزاني‌ آن. ولي‌ اميد كشفي‌ براي‌ خود داشتيم، كشفي‌ كه‌ در چهار ديواري‌ خانه‌ ممكن‌ نيست. از طرف‌ ديگر، مسافرت‌ هميشه‌ منبع‌ بزرگ‌ خاطرات‌ است. مي‌گويند انسان‌ با خاطراتش‌ زندگي‌ مي‌كند. ما امروز را سر مي‌كنيم‌ تا فردا با خاطراتش‌ زندگي‌ كنيم. حتي‌ جوانان‌ و نوجوانان‌ به‌ هنگام‌ صحبت، هميشه‌ از گذشته‌ و خاطرات‌ خود صحبت‌ مي‌كنند. سفر هيچ‌ چيز نداشته‌ باشد تنور خاطرات‌ را گرم‌ نگه‌ مي‌دارد.

باري‌ سخن‌ كوتاه، زمانه‌ چنان‌ بود كه‌ من‌ در 42 سالگي‌ به‌ اين‌ سفر دست‌ بزنم‌ (خدا بيامرزد پدر ناصرخسرو را كه‌ 600 سال‌ پيش‌ در 40 سالگي‌ آغاز به‌ سفر كرد و ماية‌ اميد همة‌ هم‌ سن‌ و سالان‌ شد). و براستي‌ كه‌ در هر سني، كوله به‌ پشت‌ داشتن‌ و هم‌ پاي‌ جوانان‌ قدم‌ برداشتن‌ لطف‌ خاصي‌ دارد. تجربه‌اي‌ گرانبها  كه‌ من‌ و الهه‌ با پشتيباني‌ يكديگر كمر همت‌ به‌ انجامش‌ بستيم‌ و راه‌ را براي‌ سفرهاي‌ آينده‌ گشوديم.

 

خوشبختانه‌ ديري‌ نپاييد كه‌ آرزوي‌ گشايش‌ راه‌ براي‌ سفرهاي‌ آينده‌ به‌ تحقق‌ پيوست‌ و ما كه‌ مزه‌ اين‌ سفر را چشيده‌ و اعتماد به‌ نفسمان‌ هم‌ بيشتر شده‌ بود به‌ چندين‌ سفر ديگر نيز مبادرت‌ ورزيديم‌ كه‌ از ميان‌ آنها سفر كوبا و مصر جاي‌ خاصي‌ را در ذهن‌ من‌ اشغال‌ كرده‌ است. براي‌ همين‌ علاقمندم‌ در خاطرات‌ آن‌ نيز سهيم‌ شويم.

ديدار كوبا آرزوي‌ ديرينه‌ ما بود. با اين‌ تحولات‌ عجيب‌ و غريب‌ دنياي‌ امروز بسيار بعيد است‌ كوباي‌ پس‌ از كاسترو همان‌ كوباي‌ امروزين‌ باشد. كوبا تحقق‌ يك‌ روياي‌ روشنفكرانه‌ در تاريخ‌ معاصر بود كه‌ علي‌رغم‌ هزاران‌ مشكلات‌ و موانع‌، سرپا ايستاد و همچنان‌ ايستاده‌ است. ما بايد اين‌ روياي‌ تحقق‌ يافته‌ را با همه‌ كاستي‌ هايش، پيش‌ از غلبه‌ كامل‌ سرمايه‌داري‌ غرب‌ مي‌ديديم.

وسوسه‌ ديدار مصر هميشه‌ با ما بود. در واقع‌ اين‌ وسوسه‌ در طول‌ هزاران‌ سال‌ در همه‌ بوده‌ است. از آنزمان‌ كه‌ ناصر خسرو با پاي‌ پياده‌ طي‌ سفر كرد تا ما كه‌ با طيران‌المصر به‌ آن‌ سرزمين‌ رفتيم. نيل‌ و فرعون‌ و اسلام، جاذبه‌هاي‌ كمي‌ براي‌ يك‌ سفردوست‌ نيست. مدت‌ اين‌ سفر گرچه‌ كوتاه‌ بود اما براي‌ من‌ پر از خاطرات‌ شيرين‌ و فراموش‌ ناشدني‌ است. مصر مرا با خود به‌ دنياي‌ خاورميانه‌ و فرهنگ‌ آشناي‌ آن‌ برد. در مصر هيچ‌ چيز غريبه‌ نبود من‌ در مصر ديروز و امروز مردم‌ خودمان‌ را مي‌ديدم‌. پيوند تاريخي‌ عميقي‌ كه‌ با هيچ‌ وطن‌دوستي‌ كوري‌ نمي‌توان‌ ناديده‌اش‌ گرفت.


 

 

 

 

مختصري راجع به نپال:

نپال سرزمين شناخته شده‌اي براي ما ايرانيان نيست. اين سرزمين كوچك همچون شياري باريك بين هيماليا و هند قرار گرفته است. رطوبت جاري از خليج بنگال در برخورد با هيماليا، ابرهاي باران‌زايي ايجاد مي‌كند كه اين سرزمين كوچك را هميشه سبز نگه مي‌دارد. نپال علي‌رغم قرار گرفتن در دامنه هيماليا، خود داراي ارتفاع زيادي نيست. آب و هوا و محيط آن بسيار شبيه شمال ايران بوده و كوهپايه‌هاي آن پوشيده از جنگل است.

اصلي‌ترين مركز تمدن نپال دره‌اي است معروف به دره كاتماندو. همانجا كه كاتماندو، پايتخت نپال و چند شهر كوچك‌تر از قبيل پاتان و بكتاپور قرار دارد. آب و هواي اين دره بسيار معتدل بوده و حرارت آن هميشه بالاي صفر است. دره كاتماندو، مركز تمدن و تاريخ نپال مي‌باشد.

نپال همچون بسياري مناطق ديگر آسيا، مسكن بسياري از اقوام گوناگون مي‌باشد. صورت ظاهر و لباس پوشيدن اين اقوام كاملاً متفاوت است.

شمال اين كشور را ديوار هيماليا پوشانده است به سه مركز بزرگ كوهستاني در شرق (منطقة اورست)، مركز (منطقة‌دهيلري) و غرب (منطقة آناپورنا).

نپال كعبه كوهنوردان و كوهگردان است. 8 قله از 10 قله بلند دنيا در نپال قرار دارد. هر سال 400 هزار نفر توريست به نپال مي‌روند كه 70 هزار نفر آن به منظور كوهگردي و تماشاي هيماليا به كوهپايه‌هاي آن مي‌روند.

زيباترين قسمت هيماليا در غرب و در منطقة «آناپورنا» واقع است. اين منطقه مكان دومين شهر بزرگ نپال بنام «پوكارا» است. «پوكارا» در 250 كيلومتري كاتماندو قرار داشته و حدود 7-6 ساعت رانندگي است. 75% كوهگردان به منطقة «آناپورنا» مي‌روند.

دومين مركز مورد علاقه كوهگردان منطقة اورست در شرق نپال مي‌باشد. مشكل اين منطقه در رسيدن به پاي كوهستان است كه بايد با هواپيماهاي كوچك صورت گيرد. ارتفاع بلند منطقة اورست، مشكل ديگر براي كوهگردان است. دامنه هاي اورست، محل سكونت اقوام «شرپا» مي‌باشد كه شهرت جهاني در كوهنوردي داشته و Tsang اولين شرپايي بود كه به همراه هيلاري به اورست صعود كرد.

پشت كوه‌هاي هيماليا، فلات تبت قرار دارد كه به نسبت نپال در ارتفاع بسيار بالاتري قرار دارد. فلات تبت از باران بهره‌اي نبرده و به صورت صحراي كوهستان مي‌باشد. كوهگردي در تبت رواج چنداني نداشته و آن عظمت و زيبايي كه هيماليا در دامنه‌هاي سرسبز نپال دارد. اصلاً در فلات تبت ندارد.

مردم نپال پيرو مذهب هندو مي‌باشند ولي اقليت‌هاي كوه‌نشين كه تبتي الاصل هستند، با آن سيماي تركمني خود، بودائي مي‌باشند. زبان مردم نپال، نپالي مي‌باشد كه به زبان هندي شبيه است.

نپال يكي از كشورهاي فقیر جهان است و درآمد سرانه آن در حدود 950 دلار مي‌باشد (درآمد سرانه ايران در حدود 5000 دلار است). تعداد زيادي به زبان انگليسي آشنايي داشته و خيل عظيمي در صنايعِ وابسته به توريسم مشغول به كار مي‌باشند.

فصل كوه‌گردي در نپال بسيار كوتاه بوده و منحصر به دو ماه اكتبر و نوامبر مي‌باشد. بعد از آن به علت آمدن زمستان و بعد از زمستان با رسيدن فصل‌هاي باران‌هاي موسمي، كمتر توريستي به نپال مي‌رود.

 


 

 

 

 

روز اول:   29 سپتامبر 1999 KATHMANDU

بالاخره به وقوع پيوست. برنامه‌اي كه به شوخي يكی دو سال پيش مطرحش مي‌كرديم و كم كم جدي شده بود، اكنون در حال وقوع است. شروع آن واقعاً به شوخي و از سر بيكاري در مغازه بود. كاتالوگ نپال را الهه آورده بود و من هم با ناباوري به عكس‌هاو مخصوصاً‌قيمت‌ها نگاه مي‌كردم. اما كاتالوگ كار خودش را كرده بود و كك در تنبان ما انداخته. بعد گفتيم خوب چرا خودمان نكنيم مگر ما دست و پا چلفتي هستيم. آنوقت افتاديم به خريد كتاب‌هاي مسافرت Lonely planet. با خواندن كتاب‌ها، هر چه بيشتر شير شده و به عملي شدن آن مطمئن‌تر شديم. بعد گفتيم خوب، ما كه قرار است اين همه خرج كنيم چرا تبت نمي‌رويم؟ حال نوبت خواندن دربارة تبت بود. دوستي گفت خوب، شما كه آنور مي‌رويد چرا هند نمي‌رويد؟ پس كتاب 400 صفحه‌اي هند هم به ميان آمد. طرحي ريخته شد كه از دهلي به كاتماندو رفته و بعد از ديدار تبت، از كاتماندو به سيدني بازگرديم. خوب، مي‌دانيد كه تبت جزء چين است و كم كم پاي چين هم به ميان آمد. كتاب چين كمي قطورتر از هند بود ولي خواندنش دو هفته بيشتر طول نكشيد. سفر ما شد از دهلي تا پكن. بعد ديديم خيلي وقتها آرزو داشتيم كه ويتنام را هم ببينيم و ويتنام هم همسايه چين است شايد راهي باشد. در واقع بعد از خواندن كتاب ويتنام كه خوشبختانه همه‌اش 250 صفحه بود، راهش را يافتيم. ولي واقعاً حيف است آدم ويتنام برود ولي كامبوج را نبيند. ولي اين يكي را واقعاً شانس آوردم زيرا كتاب كامبوج همه‌اش 100 صفحه بود. بانكوك هم كه بالاخره بايد رفت تا به سيدني رسيد. ديدم سفر ما شد از دهلي تا بانكوك از راه زميني و از میان 7 كشور! يكي بايد حذف مي‌شد و اين هند مظلوم بود. راستش سفرمان آنقدر بزرگ شده بود كه ترسيدم از شدت تغيير آب و هوا و ارتفاع و خوشي تلف شويم. هند حذف شد و افسوس كه حذف شد. حذف شدن هند همان و نديدن هند همان!

باري، آن همه كتاب خواندن‌ها و برنامه‌ريزي‌هاي يكساله، امروز و در همين دقيقه ـ ثانيه در حال انجام شدن است و اين باور كردني نيست. آري امروز ما راهي كاتماندو هستيم.

خيلي اميد داشتيم كه هيماليا را از اين بالا ببينيم ولي كوه‌ها را تماماً ابر گرفته و چيزي پيدا نيست مگر توده‌اي ابر فشرده. هواپيما چندين بار بالاي كاتماندو مي‌چرخد ولي ازنشستن خبري نيست. بالاخره خلبان خبر مي‌دهد كه بعلت وجود تعداد زيادي پرنده در باند فرودگاه قادر به فرود نمي‌باشد ولي كاركنان فرودگان سرگرم پراندن آنها هستند. همه مي‌زنند زير خنده.

به جهان سوم خوش آمديد.

بالاخره در ساعت 2 بعدازظهر هواپيماي ما در فرودگاه كاتماندو به زمين مي‌نشيند. فرودگاه، ساختماني رنگ و رو رفته و كهنه دارد. وقتي از گمرك بيرون آمده و وارد خيابان مي‌شويم، ناگهان صدها نفر كه كارت هتل در دست دارند به طرفمان هجوم مي‌آورند. ما بليط تاكسي گرفته و از ميان اين خيل كارت بدست به طرف يك ماشين كوچك هدايت مي‌شويم. در جلو، كنار راننده يك نفر نشسته است و هي خوش‌زباني مي‌كند. بعد از زماني معلوم مي‌شود طرف صاحب هتل است و ما را به سوي هتل خود مي‌برد. هتلش چنگي به دل نمي‌زند اما بهرحال بعد از كمي چانه‌زدن مي‌گيريم. مي‌گوئيم بعداً عوض مي‌كنيم كه نمي‌كنيم و سه روز آنجا مي‌مانيم به شبي 8 دلار كه بعداً مي‌فهميم حداقل 4 دلار سرمان كلاه رفته است.

ما در محله‌اي از كاتماندو هستيم بنام thamel. اينجا مركز توريسم است و صدها هتل و رستوران و مغازه در اين قسمت شهر متمركز شده است. بعدازظهر به خيابان مي‌رويم. خيابانی تنگ و تاريك با مغازه‌هاي متعدد سوغات فروشي. در نگاه اول ديوانه‌كننده به نظر مي‌آيد. هر مغازه‌اي يك شاگرد دارد كه مي‌خواهد ترا به داخل مغازه خودش بكشد و اين غير از تعداد بيشمار فروشندگان دوره‌گردي است كه مي‌خواهند هر طور شده چيزي به تو بفروشند. شهر سياه هست و فقر از سر و رويش مي‌بارد.

ديشب سيدني، امشب كاتماندو، هضمش واقعاً سخت است. بعد از 11 سال زندگي در سيدني و خوگيري به رفاه غرب، فقر چهرة وقيح خود را با تمام زشتي‌هايش به رخ مي‌كشد. شامي مي‌خوريم و به هتلمان باز مي‌گرديم.

 هر دو شوكه هستيم و براي يك لحظه در كل نقشه‌هايمان شك مي‌كنيم. ما به اميد طبيعت زيباي نپال آمده‌ايم و اولين تأثيري كه كاتماندو بر رويمان گذاشته است وحشتناك است. ما چه تصور رمانتيكي از كاتماندو داشتيم ولي واقعيت آن چقدر تكان‌دهنده است. آب شير را باز مي‌كنيم. چيزي قرمز از آن بيرون مي‌آيد. پمپ تصفيه آبمان را گرفته و آب را تصفيه مي‌كنيم. خيلي نگران سلامتيمان هستيم و لب به هيچ گوشت و سبزي خام نمي‌زنيم. با دلسردي به رختخواب مي‌رويم. هر دو خاموشيم. وقتي از فرودگاه مي‌آمديم راننده براي ميان‌بر، ما را ازكوچه‌ها و خيابان‌هاي فرعي مي‌آورد. خيابان‌هاي گل‌آلود و خانه‌هاي خراب، امشب تصوير همه در جلو چشمان ماست. ياد آن تصاوير فقر، امشب مي‌گزد و مي‌گزد.


 

 

 

 

روز دوم    KATHMANDU

برنامة امروز ما ديدار از ميدان «دربار» مي‌باشد. ميدان دربار در قلب كاتماندو قرار داشته و مركز تمام معابد و كاخ‌هاي قديمي كاتماندو است. دوتايي پشت يك دوچرخه نفربر(ریکشا)نشستيم كه خيلي مزه داشت. پسرك دوچرخه‌ران گمانم دو برابر ما را چاپيد. ما فهميديم ولي حرفي نزديم. كاتماندو پر از اين دوچرخه‌هاست. وسيلة بسيار خوبي براي مسافت‌هاي كوتاه است. كافي است در خيابان قدم بزني، دهها دوچرخه‌اي به سراغت مي‌آيند، انگار قدم زدن در فرهنگ اين مردم معني ندارد. در ميدان «دربار» هنوز 10 قدمي نرفته‌ايم كه دهها نفر دنبالمان مي‌افتند تا راهنمايمان شوند. در كتاب «نپال» همه معابدمعرفي شده‌اند و راستش احتياجي به راهنما نيست، اما اينها آنقدر وارد هستند و چرب‌زباني مي‌كنند كه تا بفهمي چه مي‌كني مي‌بيني قرار است 400 روپيه به يك نفر بدهي تا يكي دو ساعت شرح اين معابد و فلسفه هندو را بدهد. با قدم زدن در ميدان دربار و خيابان‌هاي اطراف دو نكتة بسيار جالب و متفاوت نظر آدم را جلب مي‌كند. اول كثيفي و مخروبگي معابد، دوم كنده‌كاريهاي جنسي بر روي آنها.

مخروبگي و كثيفي معابد واقعاً تماشايي است. همان چشمه اي كه مي‌گويند بودا از آنجا آب خورده و يك مجسمة 800 سالة بودا هم نشسته (قابل توجه قاچاقچيان عتيقه‌جات!). محل رختشويي زنان محلات اطراف است. تازه پاهاي مجسمه جاي خوبي براي جدا كردن رخت‌هاي خيس از خشك است. در يكي ديگر از معابد كه راهنمايمان كلي از فضايل آن خدا و مجسمة داخل غرفه‌اش صحبت مي‌كرد، سگي خوابيده بود. ما اول فكر كرديم اين سگي مقدس مي‌باشد اما بعداً فهميديم كنج دنجي براي سگ‌هاي ولگرد مي‌باشد. ديگري معبدي بود مخروبه كه شبيه كاروانسراهاي متروكه بود و عده‌اي مشغول تعمير آن، معابد ديگر هم از دور خيلي قشنگ بودند اما از نزديك خبر از عدم رسيدگي و بي‌توجهي مردم و مسئولان داشت. اگرچه مي‌توان گفت كه با اين اوضاع ريخت و پاش، اين مكانها بيشتر حالت مردمي و واقع‌گرايانه دارند تا همچون موزه‌اي تر وتميز و كادوپيچ.

نكته دوم كه بشدت توجه آدم را جلب مي‌كند، كنده‌كاري‌هاي جنسي بر روي ستون‌هاي بعضي از اين معابد است. ما به پرستشگاهي كوچك در اطراف ميدان «دربار» رفتيم كه واقعاً جالب بود. در ميان دايره‌اي مرمري آلت برجستة «شيوا» علم شده بود. يك كار شيرين مهندسي هم انجام گرفته و از ظرف شيري در كنار اين اثر هنري، يك راهي به آلت شيوا تعبيه شده كه در نتيجه از نوك آن قطره‌هاي شير بيرون مي‌ريخت. اين مجسمة كوچك حدوداً دو متر در يك متر، سمبل بارآوري بوده و محل زيارت زنان بي‌بچه و شوهران ناتوان است. دورتا دور بالاي ضريح نيز صحنه‌هاي كنده‌كاري شده آميزش جنسي است. صحنه‌هايي بسيار آشكار و بي‌پروا همچون زن و مردي كه نزديكي مي‌كنند و زن برهنة ديگري كه مرد را گرفته و به سوي خود مي‌كشد و يا دو مرد كه با یک زن آميزش مي‌كنند و امثالهم. جالب اينجاست كه چشم خداي ديگري را در گوشة ديگر گرفته‌اند تا اين تصاوير را نبيند زيرا مجرد است.  معبد بزرگي در شمال هند و در برهوت بيابان است بنامKharajaho كه صدها  كنده‌كاري و مجسمه‌هاي آميزش جنسي دارد. فلسفة وجودي اين تصاوير كاملاً‌ معلوم نيست ولي راهنماي ما مي‌گفت اين تصاوير را در آن زمان‌ها به منظور مقابله با اسلام در معابد كشيده‌اند. ظاهراً رهبران هندو كه نگران رشد سريع اسلام بودند، به رشد جمعيت هندوي اميد بسته و با كشيدن اين تصاوير در معابدي كه مردم هر روزه به آن مراجعه مي‌كردند، مي‌خواستند باعث تحريك جنسي‌شان شده و آنها را به ازدياد نفوس هندوي وادارند (بالاخره راز يك ميليارد هندي را فهميديم). البته ما در هيچ كتابي چنين چيزي نخوانديم واین حرفها بیشتر به یک شوخی می ماند تا واقعیت، ولي اين شاید یک  اعتقاد  عمومي باشد.

در گوشة‌ديگر ميدان، معبد «كوماري» است. داستان کوماری  داستان غم‌انگيزي است. در اين معبد دختر بچه‌اي زندگي مي‌كند كه او را کومار مي‌نامند، کومار سمبل خداي زنده مي‌باشد (اينهمه خدا و ديو و پري كم است بايد يك زنده‌اش را هم داشته باشند). کومار را از بين دختران 5-4 ساله انتخاب مي‌كنند. او بايد از هر نظر كامل باشد چه از نظر ظاهري كه بايد زيباترين داوطلب بوده، چه از نظر اجتماعي كه بايد از كاست «نرواني» باشد. بعد از انتخاب، او را از خانواده‌اش جدا كرده و تا هنگام بلوغ، در اين معبد نگهداري مي‌كنند.

در اين مدت زنان نذر كرده و به كوماري خدمت مي‌كند. در تمام اين سال‌ها او را با عزت و احترام در اين معبد نگه داشته و او نيز هميشه در لباس مجلل كوماري است. افراد فاميل و دوستان او در طي اين سال‌ها به ملاقات او مي‌آيند و هر چند گاهي نيز با او به سر مي‌برند ولي او حق خروج از معبد را ندارد، مگر يك روز در سال كه با جلال و جبروت او را بر روي ارابه‌اي بر دوش زائران در ميدان مي‌آورند. اين روز كه از اعياد نپالي‌هاست بسيار رنگارنگ بوده و همة مردم  با لباس‌هاي زيباي خود در ميدان جمع مي‌شوند، پادشاه و رهبران سياسي ،‌اجتماعي نيز در اين روز در كاخ سلطنتي ميدان دربار حضور به هم رسانده و به كوماري اداي احترام مي‌كنند. اين اوج كوماري است. چنين اتفاقي در عمر يك كوماري 6-5 بار اتفاق مي‌افتد زيرا به محض اينكه آثار بلوغ در او ظاهر مي‌شود ديگر دورة‌او تمام شده و بايد يك كوماري جديد انتخاب كرد. تراژدي كوماري از اينجا به بعد شروع مي‌شود. او كه در طول كودكي خود به عنوان نماد خداي زنده، پرستش شده است و حتي پادشاه در مقابلش تعظيم كرده، اكنون در آستانة بلوغ و در بدترين سن يك دختر، به دامان خانواده‌اش باز مي‌گردد. گفته مي‌شود عروسي با كوماري خوش‌يمن نبوده لذا شانس ازدواج هم كم دارد. (دليل بديمني‌اش مي‌تواند لوس بودن بيش از حد هم باشد در ثاني چه كسي زني مي‌خواهد كه قبلاً خدا بوده). مسافري مي‌گفت شنيده است كه تعدادي كارشان به فحشا كشيده مي‌شود ولي ما چنين چيزي نشنيديم. به هر حال هر چه شود، به تباهي اين دختر مي‌انجامد.

راهنماي ما در معبد بالا رفته و از او خواهش مي‌كند كه از بالكن نگاهي به ما بكند. دختري آمد 9-8 ساله در لباسي زيبا و آرايشي غليظ. هندوهاي اطراف ما همه دست‌ها را به هم گرفته و به عنوان اداي احترام هندوي نيم تعظيمي كردند. براي ما بچه‌اي بود زيبا در يك بازي تلخ.

در اطراف ميدان چندين مرتاض مي‌پلكند. تكليف آدم با اينها معلوم نيست. از يك طرف با آدم‌هايي طرف است كه رياضت و رنج ‌ناشي از آنرا انتخاب كرده لذا ظاهراً عنصري ديگر در وجود آنهاست كه مي‌تواند قابل توجه و احياناً احترام هم باشد. از طرف ديگر عناصري هستند مفت‌خور (اگرچه كم خور) و وبالي اجتماع. چيزي بين گدا و رياضت‌كش. كارشان در ميدان دربار و اطراف معابد رسماً گدايي است . توريست‌ها هم با اندكي پول (10 روپيه) اجازة عكسبرداري مي‌گيرند. (به هنگام عكس‌برداري خيلي هم مايه مي‌گذارند.) موهايشان به زمين رسيده و استخوان‌هايشان پيداست.  مرتاض‌ها از هر گذشته‌اي مي‌توانند باشند. شايد ما فقط نوع گدا مسلك آنرا ديديم.

در ميدان دربار با معرفي راهنمايمان، يك راهنماي كوهنوردي مي‌گيريم. جواني است 25 ساله بنام «جيانگ‌با» . براي دادن اعتماد اينكه كلاهبرداري نمي‌كند آلبومي نشان مي‌دهد از عكس‌هاي توريست‌ها و توصيه نامه‌هايي از طرف آنها. ما را هم به منزل خود مي‌برد. منزل كه چه عرض كنم اتاقي در 10 دقيقه‌اي ميدان. ساختماني  بزرگ شايد با 10 اطاق و در هر اطاق خانواده‌اي ساكن. ديوارهاي اطاق پر است از پوستر خواننده‌هاي زيباي نپالي. براستي اين چه رازي است؟ چرا انسان براي ادامة‌زندگي مشقّت‌بار و زشت خود احتياج به تصاوير ثروتمندان زيبا رو دارد؟

او روستا زاده‌اي است كه قطعه زميني دارد و 9 ماه سال كشاورزي مي‌كند اما در فصل توريسم به شهر آمده و راهنمايي مي‌كند اين كار را از بچگي با باربري شروع كرده و سپس مجوزي هم براي راهنمايي گرفته است، كمي انگليسي به اندازة رفع احتياج بلد است ولي سواد ندارد، قرار مي‌شود روزي 20 دلار استراليا از ما بگيرد. من اول تصميم به گرفتن راهنما نداشتم به همين دليل هم كلي كتاب و راهنماي كوه‌هاي نپال را مطالعه كردم. ولي وقتي مي‌بينم در همين كاتماندو چندين دفعه هتل خود را گم كرده‌ايم، كمي نگران مي‌شوم. از طرف ديگر او قول داده قسمتي از بار ما را بكشد كه اين خود كمك بزرگي است. كل دستمزد او به 150 دلار بالغ خواهد شد كه درمقايسه با مبلغ تورهاي كوهگردي بسيار كم است. تورهاي خارجي براي چنين امري چند هزار دلار پول مي‌گيرند. تورهاي خود نپال هم معمولاً از روزي 75 دلار شروع مي‌شوند. خوبي ديگر راهنما اين است كه دريچه‌اي است بسوي مردم بومي و منبع خوبی برای گرفتن اطلاعات محلی. به منظور محكم‌كاري يك فتوكپي از مدارك او را به آژانسي كه بليط‌هاي تبت را خريده‌ايم، داديم تا اگر خبري از ما نشد، بدانند چه كسي همراه ما بوده است. بعدازظهر به اتفاق او كم و كسري وسايلمان را تكميل كرده و قرار مي‌شود فردا صبح زود راهي «پوكارا» شويم . نمي‌دانيم خوبي هوا چند روز طول مي‌كشد براي همين مي‌خواهيم هر چه زودتر به كوهگردي برويم.

 


 

 

 

 

روز سوم   KATHMANDU – POKHARA

امروز عازم «پوكارا» هستيم. پوكارا در 250 كيلومتري غرب كاتماندو و در دامان هيماليا قرار دارد. اينجا پايگاه كوهنوردان است. ما با يك ميني‌بوس كه اكثريت آنرا خارجي‌ها تشكيل مي‌دهند، عازم اين شهر هستيم. اين ميني‌بوس خارجي‌ها، بهترين وسيلة نقل و انتقال مي‌باشد. زيرا اتوبوس‌هاي محلي اگرچه ارزانتر هستند (بسيار ارزانتر) اما دو برابر ظرفيت خود آدم سوار مي‌كنند. از طرف ديگر يك رقابت وحشتناك بين اين اتوبوس‌ها براي مسافران سرراهي است لذا به هر خطري براي گرفتن يك مسافر دست مي‌زنند. خوبي اتوبوس‌هاي توريستي اين است كه ديگر مسافر سوار و پياده نكرده وكمي هم در رانندگي ملاحظة‌ خارجي‌ها را مي‌كنند كه از قرار معلوم جانشان هم شيرين‌تر است و هم پرارزش‌تر.

ميني‌بوس به زودي از هياهوي درة كاتماندو بيرون مي‌آيد و ما براي اولين بار طبيعت زيباي نپال را مشاهده مي‌كنيم. هوا نيمه ابري است و ناگفته نماند كه از روزي كه آمده‌ايم هنوز هيماليا رخ ننموده و ماچيزي از چشم و ابروي اين دلبر نديده‌ايم.

 مسير ما از ميان دره‌هاي سرسبز مي‌گذرد. در قسمتي يادآور جاده چالوس است با آن پيچ و خم‌هاي خطرناك و گردنه‌هاي بلند، جاده نیز پر از كاميون و اتوبوس است. تازگي سرزمين، خستگي راه را جبران مي‌كند.

در وسط راه با يك راه‌بندان بزرگ مواجه مي‌شويم، كاميوني در آتش مي‌سوزد و همه براي تماشاي صحنة تصادف مي‌رويم. هوا گرم است و دم كرده. دود ماشين‌ها هم بيداد مي‌كند. من خودم را با عكاسي سرگرم مي‌كنم. نهار بازار دوره گردهاست ولي كي جرات دارد لب به آنها بزند. راه‌بندان 2 ساعتي طول مي‌كشد و بعد مسابقة‌ بزرگ رانندگي. همه از هم سبقت مي‌گيرند، قيامتي است. هم هيجان‌انگيز هم خطرناك. رانندة ما از شدت هيجان نيم خيز شده است و گويا همة مسافران تيتيش ماماني خارجي جفت كرده‌اند. همه محكم به صندلي‌هاي خود چسبيده و اميدواريم تيتر اخبار نشويم. راننده از آيينه نگاهي به مسافران انداخته و زيرلب چيزي به شاگردش گفته و هر دو مي‌خندند. ظاهراً اينجا هم ـ مثل سرزمين مادري ـ خريت و شجاعت يكي است.

بعدازظهر، وقتي به پوكارا مي‌رسيم هوا بدتر شده و باران شروع مي‌شود. چه شهري! سرسبز در ميان كوه‌هاي پوشيده از درخت و با درياچه‌اي زيبا در ميان . اصلاً شبيه كاتماندو نيست. وقتي به هتلمان مي‌رسيم، باران شدت گرفته و هتلدار هم با دلسردي مي‌گويد كه اين وقت سال اينهمه باران عجيب است اما دلگرمي مي‌دهد كه باران فقط بعدازظهرها مي‌آيد و مدتش كوتاه است. پوكارا در دامان هيماليا قرار داشته و يكي از قلل زيبا و مقدس آنرا در برگرفته است (البته ما هنوز چيزي از هيماليا نديده‌ايم و من كم‌كم وحشتم گرفته است نكند در تمام مدت، باران مجال هيچ رویتی ندهد). در شمال، پشت كوه‌هاي سرسبز، تودة فشرده‌اي ديده مي‌شود. هيماليا بايد آنجا باشد.

پوكارا تاريخ جالبي دارد. اين شهر اكتشاف هيپي‌هاي دهه 70-60 مي‌باشد. همانها كه از اروپا آمده. از ايران گذر مي‌كردند و به هند مي رفتند. دستة‌بزرگي به شمال آمده  ودر كاتماندو لنگر مي‌انداختند، گروهي هم به پوكارا مي‌آمدند. البته حمل و نقل در آن زمان به سادگي امروز نبوده. پوكارا كم‌كم به مركز هيپي‌ها تبديل مي‌شود. وفور و آزادي حشيش در اينجا، آنرا به بهشت علفي‌ها تبديل مي‌كند. اكثر هيپي‌ها آنروزگار نه در بلندي كوه‌ها بلكه در نشئة حشيش بسر مي‌بردند، البته قوانين و ظاهر پوكارا خيلي تغيير كرده است، اگرچه هنوز كساني در خيابان‌ها يواشكي حشيش پيشنهاد مي‌دهند.

ارتفاع پوكارا به نسبت كاتماندو كمتر بوده و درياچه‌اي بسيار زيبا در ميان كوه و شهر قرار دارد كه محل قايق‌راني نيز مي‌باشد. خيابان كناري اين درياچه مركز رستوران‌ها و مغازه‌ها و هتل‌هاست. وضعيت آسفالت خيابان‌ها و شيكي رستوران‌هاي آن تضادي آشكار دارد. هر چه هتل‌ها و رستوران‌هاي زيبا و مطابق ميل خارجي‌ها ساخته شده اما خيابان‌ها كه در دست دولت مي‌باشد وضعيت افتضاحي دارد. چندين خيابان اصلي در مركز شهر ظاهراً  آسفالت نمي‌باشد. سنگ‌هايي بزرگ آنرا پوشانده‌اند و به هنگام باران (بگو 9 ماه سال)‌گودال‌هاي بزرگ آب در آن جمع مي‌شود. تاكسي‌هاي بيچاره كه پدربزرگ ماشين‌هاي امروزي هستند با هزار بدبختي اين سنگ‌ها را كه براي تويوتاي پاترول هم سخت است در مي‌نوردند و جلو مي‌روند. هتل‌دار ما مي‌گفت والله ما شرمنده از بابت اين خيابان‌ها هستيم.

ديدن پوكارا با آن مناظر زيبايش تنوع جالبي بود. چرا كه بودن در كاتماندو درست بعد از سيدني و بافت نپالي ـ هندي شلوغ پلوغ آن تضادي بيش از جهاز هاضمة ما بود. اما اينجا با اين طبيعت زيبا براستي كه آرامش‌بخش است. هتل ما، هتلي است بسيار تميز و ارزان (شبي 5 دلار استراليا) و اطاق ما بسوي هيماليا است با بالكني زيبا.

 غروب بعد از صرف يك شام خوشمزه هندي در كنار درياچه، به هتلمان برگشته و زود به رختخواب مي‌رويم. شب با آرامش مي‌خوابيم، فردا روز بزرگي خواهد بود.

 


 

 

 

 

روز چهارم          كوهپيمايي

صبح خيلي زود (5/5) بيدار مي‌شويم. هوا هنوز تاريك و روشن است ديشب وسايلمان را تقسيم كرده‌ايم. قسمتي را در انبار هتل خواهيم گذاشت. كوله‌پشتي‌هايمان را مرتب مي‌كنيم و صبحانه سفارش مي‌دهيم. از اول صبح دائم كوه‌ها را زيرنظر دارم. بالكن ما پشت به هيمالياست. لذا موقع صبحانه هر 5 دقيقه به اتاق رفته و از پنجرة آن مواظب ابرها هستم. پنهان شدن هيماليا پشت ابرها، تمناي ديدنش را بسي زيادتر كرده است. صبح و غروب تنها مواقعي است كه ابرها امكان كنار رفتن و فراهم كردن مجال ديدار را دارند. در طول نيم‌ساعتي كه هر لحظه مواظب آنها هستم، ابرها رقيق‌تر و رقيق‌تر مي‌شوند. دفعة آخر ديگر ميخكوب پنجره مي‌شوم. اينجاست كه بايد همچون فيلم‌ها، دوربين آهسته آهسته به ابرها نزديك شده و كنار رفتن آنها را با موسيقي سازهاي زهي كه از آرام شروع كرده و در اوج با صداي ترومبون‌ها و ترومپ‌ها، نويد حادثه‌اي بزرگ را مي‌دهند، همراهي كنند. آري ابرها كنار رفته‌اند و بخشي از هيماليا با قله‌بلندي ظاهر شده است. ديواري پوشيده از كوه‌هاي پربرف كه به عرش آسمان گردن كشيداند. واي كه چه عظمتي دارد! در عكس‌ها هرگز اينقدر بزرگ به نظر نمي‌رسد. غولي برف به سر كه از پشت كوه‌هاي سرسبز پوكارا سر برآورده است.

 با هيجان الهه را صدا زده و هر دو به پنجره اتاقمان چسبيده‌ايم و سير نمي شويم (آخر چطور سیر شویم هیمالیاست شوخی که نیست).  كمي بعد دوباره ابرها آمده و او را در آغوش ابهام خود مي‌گيرند. ما مات و مبهوت ايستاده ايم و خوشحال. خوشحال از اينكه هيماليا ما را بي‌نصيب نخواهد گذاشت.

 با اميد، كوله‌هايمان را به پشت گذاشته و با يك ماشين كرايه‌اي به پاي كوه مي‌رويم. از هتل ما تا روستاي مقصد، حدود يك ساعت رانندگي است.جاده ای  پيچ در پيچ از میان دره های زیبا، ناخودآگاه به ياد روزهاي كوهنوردي در دانشگاه و ميني‌بوس‌هايي مي‌افتم كه در تاريكي صبح، ما را به سوي روستاهاي پاي كوه مي‌بردند. وقتي از ماشين پياده مي‌شويم همان نسيم خوش صبح كوهستان مي‌وزد.

 منطقه‌اي كه ما در آن قرار داريم پارك ملي Annapurna است. اين نام 6 قله از كوه‌هاي اين منطقه است كه همچون توده‌اي عظيم سر برآورده است. در روستاي مبداء، اين پارك ملي دفتري دارد كه نام و مليت كوهنوردان را نوشته و 2000 روپيه هم هزينه مي‌كند. روستايي است سرسبز در كنار رودخانه با پلي معلق و تعداد زيادي رستوران و مهمانخانه، شبيه دامنه‌هاي شير پلاست. بعد از انجام تشريفات، كـوله‌پشتي‌هايمان را محكم كرده و به راه مي‌افتيم. ابتداي مسير ما از ميان منطقة بسيار سرسبزي مي‌گذرد با چندين آبشار و رودخانه‌اي پر آب و پرخروش. فوق‌العاده زيباست. شبيه كوهپايه‌هاي شمال است. سبز و خرم. هوا هم، نيمه آفتابي است و خنك. من بشدت مشغول عكسبرداري هستم. در واقع بايد گفت در 2 ساعت اول يك حلقه 36 تايي را تمام مي‌كنم.

 هدف ما صعود به قله‌اي است بنام Poonhill. از اين قله مي‌توان رشتة‌ غربي هيماليا را بدون مانعي ديد. دو روز اول بسيار مشكل خواهد بود چرا كه بايد يك كوه كم و بيش به ارتفاع توچال را صعود كرد. اين مسير سربالا در حدود 10 ساعت كوهپيمايي دارد و ما قرار است آنرا 2 روزه بالا رويم.

يادش بخير توچال، يادم مي‌آيد بعد از تعطيلي دانشگاه‌ها و به هنگام اقامت يكساله در تهران، با عده‌اي از بچه‌هاي محل هر هفته به توچال مي‌رفتيم. ساعت 6 دربند، 8 شيرپلا و 12 توچال، چه قدرتي! سپس با همين بچه‌ها و به راهنمايي من به سبلان رفتيم و آنهم چه صعودي بود. فكر مي‌كنم در آن زمان در اوج قدرت جسمي  و كوهنوردي خود بودم. در صعودهاي توچال من هميشه آخري بودم ولي اينجا در سبلان در جلوي گروه و همچون بزي چابك قدم برمي‌داشتم. ما تمام گروه‌ها را جلو زديم و بچه‌ها از قدرت كوهنوردي من متعجب شده بودند (راستش خودم هم متعجب بودم). تصوير آن جوانك بلند لاغر در جلوي صف، بسوي سبلان،از آن تصويرهاست كه با قابي طلائي در ذهن من ثبت شده است و بدون شك يكي از اوج‌هاي زندگي من است.

ما در نپال هستيم ولي چگونه مي‌توان به كوه رفت و روزهاي شيرين كوهنوردي را به ياد نياورد.  مایی كه جوان بوديم و سرزنده با دلي پر از اميد و سري پر از رويا.

 

كوهپيمايي روز اول حدود 6 ساعت طول مي‌كشد. مسير زيباست و شيب قابل تحمل. هر نيم ساعتي هم يك مهمانخانه، با تمام وسايل پذيرايي. در استراحت‌هاي خود كوهنوردان و يا بهتر است گفته شود، كوهگردان بسیاری را با مليت‌هاي مختلف مي‌بينيم. اکثراً جوان هستند و بیشترشان زير 30 سال . زوجي ايتاليايي را مي‌بينيم كه با هواپيماي كوهستاني به Jomson در آنسوي كوه‌ها رفته بودند و حالا در حال بازگشت. خيلي راضي و خوشحال به نظر مي‌رسيدند.

 ما امروز 2 ساعت هم بيشتر رفتيم تا مسير دشوار فردا را كوتاه‌تر كرده باشيم. حدود ساعت 5 بود كه تصميم به توقف گرفته و در مهمانخانه‌اي در يك روستا اطراق مي‌كنيم. اتاق ما، اتاقي است كوچك با پنجره‌اي به سوي كوهستان. حدود 40-30 نفر كوهگرد، امشب قرار است در اینجا بخوابند. مهمانخانه رستوراني كوچك در لبة دره‌اي زيبا دارد. در ليست غذاهايش همه چيز است از پيتزا گرفته تا چلومرغ  و غذاهاي نپالي و انواع و اقسام نوشابه. الهه از ترس اسهال (این دشمن غذاهای گرم و خوشمزه) وسواس دارد كه ما لب به هيچ چيز نزنيم و به غير ازتخم‌مرغ آب‌پز چيز ديگري به ما نمي‌دهد، برنج و تخم‌مرغ سفارش مي‌دهيم و يكي دو تا از كنسروهايمان را  باز مي‌كنيم.

اجناس این مهمانخانه ها توسط باربرها به این مناطق کوهستانی کشیده می شوند. ديدن اين باربرها هم جالب است هم تأسف‌انگيز، كوله‌پشتي من حدود 8-7 كيلو است اما اين باربرها كه معمولاً تنها يك دمپايي به پا دارند 30-40 كيلو بار را به پشت مي‌كشند.(از بارهای جالبی که می بینیم 15-10 تا مرغ زنده است که در قفسی در جلوی ما کشیده می شدند و اینان در تمامی مسیر قتلگاه خود، ِبرّ و ِبرّ، ما را تماشا می کردند)

 

غروب هنگامي كه در لبة‌ دره دل‌انگيز نوشابه به دست ايستاده‌ايم و گپ می زنیم يكي فرياد مي‌زند آنجا را ببينيد!همگی به آن سو بر می گردیم. آن بالا، پشت تپه‌هاي بلند، ابرها كنار رفته و قلة برف‌پوش آناپورنا به وضوح ديده مي‌شود. چقدر نزديك، چقدر بلند و چقدر ترسناك، نفس آدم مي‌گيرد. همه محو تماشاي هيبت اين قله عظيم هستيم و هیچ کس هیج چیز نمی گوید. دره است و تپه و این غول سپید  که از پشت آن رخ نموده است. ده دقيقه بعد دوباره پشت ابرهاست.

موقع شام با يك زوج نروژي آشنا مي‌شويم. مي‌خواهند يك سال مسافرت كنند (اوه) سفرشان را از كشمير شروع كرده‌اند و بعد از هندوستان به نپال آمده‌اند، بعد از اینجا قرار است به آسياي دور رفته و بعد استراليا و نيوزيلند و آنگاه طول آمريكا را طي كنند. خيلي از كشمير تعريف مي‌كردند. آنها درست هنگام كشمكش‌هاي هند و پاكستان آنجا بودند ولي با مشكلي مواجه نشده بودند. مرد، جواني به نظر مي‌آمد 30 ساله و زن كمي بزرگتر 38 ساله.

تمام شب را با آنها گذرانديم و كلي اطلاعات راجع به استراليا و جاهاي ديدنيش داديم. پاسي از شب گذشته بود كه شمع‌هاي خود را به دست گرفته و بسوي كيسه خواب‌هاي خود رفتيم. خستگي راه و هيجان كوهگردي آنقدر بي‌حالمان كرده بود كه بزودي به خوابي عميق فرو رفتيم.

 


 

 

 

 

روز پنجم   كوهگردي

نيمه‌هاي شب با صداي باران بيدار مي‌شوم. اوقاتم خيلي تلخ مي‌شود و نگران طي كردن قسمت سخت كوهنورديمان در زير باران هستم. صبح، بعد از صبحانه (دوباره تخم‌مرغ آب پز) در زير باران به راه مي‌افتيم. بادگيرهايمان را به تن كرده‌ايم و باران هم تند مي‌بارد اما خوشبختانه هوا سرد نيست. بعد از نيم ساعت غرق در عرق مي‌شويم. من همة‌ لباس‌هايم را درآورده و با زيرپيراهني، خودم را زير باران ول مي‌كنم. راهنمايمان چتر دارد. (چه فكر ساده و سودمندي).

 مسير امروز ما در واقع تعداد بي‌پايان پله‌هاي سنگي است. اين پله‌ها را اهالي منطقه براي ارتباط روستاهاي خودشان و ايجاد مسير كوهنوردي، حدود 20 سال پيش ايجاد كرده‌اند. درست كردن آن كاري سخت و طاقت‌فرسا به نظر مي‌رسد. كوهنوردي و يا به عبارت درست‌تر پله‌نوردي ما درميان باران و از جنگل‌هاي انبوه كار طاقت‌فرسايي است. درخت‌هاي جنگل‌هاي اينجا در فصل بهار گل‌هاي بسيار زيبايي مي‌دهند ولي در اين فصل سال فقط سبزند و از گل‌ها خبري نيست.

 من با لجاجت هنوز عكس مي‌گيرم. حمل كيف دوربين من خود كاري نه چندان ساده است. آنروز وزن كرده‌ام و حدود 5/2 كيلوست. زيرا دوربين «كانون» من از انواع قديمي و سنگين وزن است. فقط عشق به عكاسي است كه باعث مي‌شود اين كيف را كه آنرا در كيسه‌اي نايلوني از باران حفاظت مي‌كنم، دائماً از گردن آويزان كرده و صدايم هم در نيايد.

 مسيرمان در اين قسمت راهپيمايي نيز همچون روز قبل، پر از مهمانخانه و قهوه‌خانه است. حوصلة‌توقف زيادي نداريم و مي‌خواهيم هر چه زودتر به مقصد برسيم و از شر این باران رها شويم.

نزديكي‌هاي ساعت 2 بعدازظهر است كه به مقصد خود مي‌رسيم. از اينجا تا قله يكساعتي بيشتر نيست ولي تمام مهمانخانه‌ها در اين قسمت قرار دارند. راهنماي ما نيم ساعت پيش جلو افتاد تا بهترين اطاق را بگيرد و انصافاً كه بهترين اتاق را براي ما گرفت. اين روستاي بالاي گردنه را «گاروپاندی» مي‌نامند. جايي است بسيار زيبا با دره‌هاي مه‌آلود در زير پايش. همه جا سبز و خرم با مهي زيبا كه مي‌آيد و مي‌رود.حرف ندارد. تصميم مي‌گيريم كه دو روز اينجا بمانيم. الهه نگران است كه سرما خورده باشد و من هم زانويم درد مي‌كند. راستش نا در بدن نداشته و فوق‌العاده خسته هستيم. در حمام حياط مهمانخانه دوش گرفته و غش مي‌كنيم.

به هنگام شام با كوهنوردان ديگر همراه هستيم. دختري انگليسي كه تنها و بدون راهنما مدت 2 هفته در كوه‌هاي منطقه مي‌گردد. يك خانوادة‌ آمريكايي با پدر و مادري 50 ساله و بچه‌هاي جوان 20 ساله و چندين و چند جوان آلماني وهلندي كه با هم گرم گفتگو و ورق‌بازي هستند. اينجا بسيار سردتر از پائين مي‌باشد و براي همين يك بخاري بزرگ هيزمي در اطاق نهارخوري گرگر مي‌كند. همه، لباس‌هاي خيسشان را دور بخاري پهن كرده‌اند و ما بعد از 3 روز موفق مي‌شويم لباس‌هايمان را خشك كنيم و من افتخار پوشيدن يك شورت خشك را پيدا مي‌كنم.

 


 

 

 

 

روز ششم كوهگردي

نه! ‌اين باران را سر باز ايستادن نيست. طبق قرار قبلي ساعت 5 صبح بلند شديم تا به قله برويم ولي در اين باران و ابر چه مي‌شود ديد؟ با بي‌حوصلگي از پنجره به بيرون نگاه مي‌كنم و چيزي جز باران نمي‌بينم. دره هم تماماً زير مه مي‌باشد. عده‌اي به اميد اينكه شاید آن بالا هوا تغيير كند، به راه مي‌افتند، ولي ما به سنگر رختخواب باز مي‌گرديم.

اين آب و هوا در اين وقت سال چندان طبيعي نيست. قاعدتاً از اكتبر تا آخر نوامبر هوا صاف و آفتابي است. در يك روز طبيعي از طلوع آفتاب تا 10 صبح، هيماليا با تمام عظمتش پيداست. از 10 صبح تا 4 بعدازظهر ابرها قله‌ها را مي‌پوشانند ولي دوباره از 4 ببعد در زير نور زيباي غروب آشكار مي‌شود. اوايل نوامبر بهترين آب و هوا را دارد. به همين دليل بسيار شلوغ است. مسير كوهنوردي، مهمانخانه‌ها و هر چيزي كه با كوهنوردي سر و كار دارد بسيار شلوغ و نسبتاً گران است، اواخر اكتبر فصل بدي نيست ولي امكان تغييرات آب و هوا زياد است. همانگونه كه ما شاهدش هستيم.

امروز، اينجا و در اين روستاي بالاي كوه، همه چيز فوق‌العاده آرام و ساكت است. همة‌كوهنوردان از مهمانخانه ما رفته‌اند و فقط من و الهه و دو جوان آلماني مانده‌ايم. اين دو جوان مدت 20 روز است كه مشغول كوهگردي هستند. فوق‌العاده ورزيده و سالم به نظر مي‌رسند. يك مسير بسيار بزرگ را در طي اين مدت طي كرده‌اند و اينجا ديگر كم و بيش آخر سفرشان است. امروز مانده‌اند كمي استراحت كنند. بچه‌هاي بدي به نظر نمي‌آيند ولي ظاهراً مثل همه آلماني‌ها، زيادگرم و دوست‌جو نيستند. بيشتر تو لاك خود بوده و مشغول خواندن و نوشتن می باشند.

دره و روستا، تماماً‌ زير مه رفته است و تپه‌هاي سبز و مه آلوده، تصاويري زيباو پر ابهام ايجاد مي‌كنند. من و الهه كمي در روستا قدم مي‌زنيم، چيز زيادي براي ديدن نيست مگر همان تپه و مه. هيماليا تصويري فوق‌العاده از اين روستا دارد ولي افسوس كه امروز فقط باران است و ابر. دلمان را به ديدن عكس‌هاي اطاق نهارخوري مهمانخانه‌مان خوش مي‌كنيم. مناظر زيباي هيماليا از حياط مهمانخانه، درخت‌هاي پر گل جنگلي در زمينه قلل مرتفع، روستاي پوشيده در برف و امثالهم، كار زيادي براي انجام دادن نداريم و من كم كم حوصله‌ام سر رفته است و مي‌خواهم كاري بكنم. انگار ناف مرا با دويدن بريده‌اند. مي‌گويند آدم‌ها دو دسته‌اند، آنهايي كه به آرامي نشسته و ناهار خود رامي‌خورند و دسته‌اي كه بايد كاري در حين نهار خوردن انجام دهند -شده خواندن- وگرنه فكر مي‌كنند وقتشان تلف شده است. من يقيناً جزو اولي‌هانيستم. كاري نيست مگر نشستن در بالاترين اطاق با شيشه‌هاي دور تا دور و ديدن دره و اميدبه بهتر شدن هوا. اولين روز كه به اينجا رسيديم فكر مي‌كردم مي‌توان يكماه همينجا ماند ولي حالا در دومين روز حوصله‌ام سر رفته است. الهه خيلي راحت‌تر است و هیچ مشکلی با نشستن در رختخواب و ديدن اين مناظر ندارد.(این منم که کون نشستن ندارم). اميد داشتم بعدازظهر هوا كمي بهتر شده و هيماليا رخي بنمايد، اما اتفاقي نيفتاد.

شب در مهمانخانه يك غذاي نپالي مي‌خورم. معروفترين غذاي نپالي كه خودشان روزي سه وعده آنرا مي‌خورند، دال آبات خوانده مي‌شود. در يك سيني كوچك 4 خانه، مقداري برنج و در خانه‌هاي ديگر عدس و ماش و لپه و اينجور چيزهاست. غذايي ساده وفقيرانه ولي خوشمزه است. الهه از ترس مريضي و اسهال در كوه، لب به غذای اینجا نمي‌زند و به همان تخم‌مرغ و سيب زميني خودش بسنده مي‌كند. ولی من دیگر چشم دیدن تخم مرغ را ندارم.

خسته از راهپيمايي دو روز گذشته و بي‌حوصله از بيكاري، خيلي زود به رختخواب مي‌رويم. فردا صبح به قله خواهیم رفت. اين آخرين شانس ماست. اگر هوا همينطور بماند اين‌همه زحمت و تلاش نتيجه‌اي نداشته و ما كامي از معشوق نگرفته‌ايم. به اميد فردا

 

روز هفتم   كوهگردي

ساعت 2 نيمه شب با صداي باران بيدار مي‌شوم. ديگر كفرم درآمده است. دوباره خوابم مي‌برد ولي از ساعت 4 صبح ديگر بيدارم. ريزش مداوم باران و بي‌حوصلگي ديروز باعث مي‌شود اين وقت صبح حال روحي خوبي نداشته باشم. تاريك است و الهه در خواب. مي‌كوشم مثبت فكر كنم و از افكار بيهوده و فاسد دور شوم. امان از دست اين روان انسان. كاش آدم كنترل مطلق بر آن داشت. آنوقت، نيمه‌شب در این روستاي بالاي كوه، در دامان هيماليا، بدور از تمامي آن مشكلات و مسئوليت‌ها و مسائل روزمره، به تلخكامي‌هاي زندگيش فكر نمي‌كرد. تلخكامي‌هايي كه در اين وقت شب تلخ‌تر و گره‌هايي كه كورتر به نظر مي‌رسند. در ميدان جنگ افكار مثبت و منفي هستم كه مي‌بينم ساعت 5 شده و وقت رفتن است. الهه را بيدار كرده و با دلخوشي وسايلمان را جمع مي‌كنيم. مقدار مختصري لباس و آب و خرما، همين. باران قطع شده و همين ناگهان روحية مرا خيلي عوض مي‌كند. احساس نشاط به من دست داده و سرحال و پرانرژي هستم. «جيانگ‌با» هم آماده است. راه مي‌افتيم.

 نيم ساعت اول تاريك تاريك است. شيب كوه بسيار زياد مي‌باشد ولي ما سرحال و تازه نفس هستيم. در وسط راه هستيم كه هوا كم كم روشن مي‌شود. ابرها در حركت هستند و اينكه باران نمي‌آيد. تغيير مهمي است. اين صبح براستي كه چه دل‌انگيز است. شاعري مي‌خواست كه «دل‌آويزترين» شعر جهان را بسرايد. بي‌اختيار ياد «ميشو» مي‌افتم. آنوقت‌ها در تبريز اگر هيچ جانبود برويم، ميشو بود. خيلي وقت‌ها من و الهه دوتايي مي‌رفتيم. يكبار هم چادر برده و با ترس و لرز دوتايي در كوه خوابيديم. تنها بودن در كوهستان ساده نيست. آنهم در کوههای آذربايجان. ترس از گرگ‌ها و انسان‌ها كه مواقعي بدون هيچ دليل آشكاري گرگ صفت مي‌شوند، آدم را دل نگران مي‌كند. باري، روز گار چنین بوده است که امروز، ما در این  دل انگیز ترین روز جهان، بسوی دیدار عظیم ترین کوه جهان برویم،هیمالیا!  

 

شيب كوه خيلي تند است و ما نیز خيلي تند مي‌رويم. روستا و درة زيباي ما، حالا در دور دست‌ها قرار گرفته است و مه کم کم در حال محو شدن است. ساعت از 6 گذشته است كه به قله مي‌رسيم. ديگر مانعي بين ما و تودة عظيم و فشرده ابري كه 200 درجه دور ما گسترده است وجود ندارد. آنجا، در پشت ابرها هيمالياست و حال، اميد ما فقط به بادي است كه بوزد و آنرا آشكار كند.

ابرها رقيق‌تر و رقيق‌تر مي‌شوند و حداقل نيمي از هيماليا اميدظهور دارد. همين هم خيلي زيباست. من مرتب عكس مي‌گيرم دور تا دور قله مي‌چرخم. حدود 50-40 نفري امروز به قله آمده‌اند. ناگهان هوا خيلي خوب مي‌شود و بالاي سر ما آسمان آبي مي‌گردد. فقط می ماندآن تودة ‌فشرده ابر كه محو شود، که آن هم به آرامي محو  مي‌شود. بايد همان موسيقي را نواخت، همان ويلون‌هاي ريز و ویلن سل های بم و  سازهاي بادي كه بلند و بلندتر ‌شوند و طبل‌ها، آري طبل‌ها كه آهسته شروع شده و آنگاه با قدرت تمام كوبيده‌شوند. «آناپورنا» با 5 قله‌اش پا به پاي بلندترين ابرها در اوج آسمان ظاهر مي‌شود. همه ناگهان فرياد سرمي‌دهند و عده‌اي كف مي‌زنند. نمايش بزرگ شروع شده است. اول همه مات و مبهوت ايستاده‌ايم، آنگاه عكسبرداري‌ها شروع مي‌شود. من دربه‌در دنبال بهترين مكان عكسبرداري هستم و نزديك 20 عكس مي‌گيرم. چند عكس يادگاري هم با جیانگ با مي‌گيريم. من بدور از جماعت به سنگي پناه برده و محو تماشا هستم. راستي چرا اينقدر كوهستان را دوست دارم؟ يادم مي‌آيد اولين بار كه با بچه‌هاي مدرسه به شيرپلا رفتيم، در وسط راه از شدت خستگي رسماً‌غش كردم. دو هفته پاهايم چنان چوب شده بود كه نمي‌توانستم راه بروم ولي كوهستان رمزي دارد كه ترا نه تنها به سوي خود مي‌كشد بلكه عشقش را هم در دلت مي‌گذارد. از آن ببعد تنها تفريح من، كوه رفتن بود و بعد هم دانشگاه و اطاق كوه با آن امكانات بالاي كوهنوردي. خوشبختانه اين عشق به الهه هم سرايت كرد و چه كوه‌ها كه فقط دوتايي يا به اتفاق تني چند از دوستان نرفتيم. حال اينجا در پناه اين سنگ، دوربين به دست در مقابل كعبة كوهنوردان، براستي كه جاي همة‌دوستان و رفقاي كوه خالي! (من چنان مي‌گويم كه انگار در نوك اورست هستم!) آنقدر مي‌مانيم كه ابرها پردة پايان نمايش را پائين مي‌آورند و باز ما مي‌مانيم با توده‌اي فشرده از ابر در آسمان آبي.

در دور دست قسمت «دهيلاري» قرار دارد. معدود كوه‌هاي بالاي 8 هزار متر كه ابرها توفيق ديدارش را ندادند. پشت آن، تبت است. مسيري كه ما در دو روز گذشته طي كرديم ، راه تجارت قديم تبت و نپال بود. آن قسمت از نپال «موستانگ» ناميده مي‌شود و اهالي‌اش عمدتاً تبتي هستند. CIA هم تا سال‌ها عواملي را بصورت چريك در منطقه تربيت مي‌كرد تا موي دماغ چين شوند. اين منطقه را ما فقط از بالاي كوه و در دور دست‌ها ديديم.

 

ساعت 10 بود كه دوباره به مهمانخانه‌مان رسيديم.وسايلمان را جمع كرده و آماده بازگشت شديم.براي بازگشت قرار است مسير متفاوتي را طي كنيم. اين مسير بسا دورتر مي‌باشد اما مناظر و طبيعت آنرا خيلي تعريف مي‌كنند. تازه به راه افتاده بوديم كه باران شروع مي‌شود. مسير ما از ميان جنگل بسيار انبوه و فوق‌العاده زيبايي مي‌گذرد. سال‌ها قبل در اين جنگل يك مورد لخت كردن كوهنوردان و قتل اتفاق افتاده است. روستايي در آن طرف جنگل وجود دارد كه به بدنامي معروف است و حتي مي‌گويند تورهايي كه كمپ كرده و چادر مي‌زنند، شبها نگهبان دارند تا اموال كوهنوردان به سرقت نرود. ما به علت وجود راهنما دلمان قرص است.

 سراشيبي جنگل، باراني ملايم كه از ميان برگ‌ها و شاخه‌ها راهي بسوي تو پيدا مي‌كند و مه، مهي غليظ كه كپه كپه جنگل را پوشانده، راز و رمز عجيبي به اين ناحيه مي‌دهد. من بي‌وقفه مشغول عكاسي هستم و انصافاً يك سري از بهترين عكس‌هايم به اين منطقه تعلق دارند. طبيعت، انگار درختان تابلوهای  سهراب سپهري است كه زنده شده‌اند. من مي‌خواهم هر تصويري را كه مي‌بينم عكس‌بردارم و هر قدمي را كه برمي‌دارم به خاطر بسپارم. خودم هم مي‌توانستم سوژة خوبي براي يك عكاس باشم. لندهوري سرتاپاخيس با يك كوله‌پشتي در پشت، دوربيني پنهان كرده در دامن، هاج وواج و گيج  و ميج از اين همه زيبايي آنچنان همه چيز را زير نظر دارد تو گويي دوستي گمشده دارد يا در پي شكاري نادر است.

هر چه پائين‌تر مي‌آئيم نوع جنگل و مه تغيير مي‌كند. اما در عوض رودخانه‌اي زيبا پديدار مي‌شود. ساعت 4 بعدازظهر ، هنوز 3 ساعت از روستاي مورد نظرمان فاصله داريم كه تصميم مي‌گيريم در نزديك‌ترين روستا بمانيم. نزديك‌ترين روستا «تاداپاني» است.

 اينجا روستايي كوچك است با چند مهمانخانه. تبتي‌ها در تنها كوچة‌روستا بساط پهن كرده‌اند كه خيلي زيباست و چند تا از فيلم‌هاي مرا مي‌بلعد. همه جا گرفته شده و ما جايي نداريم مگر اتاقي 2-5/1 متري كه با تخته‌اي نازك از اطاق‌هاي بغلي سوا شده است. حمام هم بقول ما آذري‌ها «گشملي دئير»، ظاهراً طويله‌اي بوده كه به حمام تبديل كرده‌اند. با دو شق اختياري. دوشي با يك آب از دم موش باريك‌تر يا دختري كه با سطل بر سرت آب بريزد! من همان آب دم موش را ترجيح مي‌دهم.

در سر شام با يك دختر و پسر آلماني آشنا مي‌شويم. تمام روز را در جنگل گم شده بودند و خسته، كوفته و بشدت بي‌پول هستند. نقشه‌هاي دور و درازي دارند كه بايد با پول اندكشان انجام دهند. يك زن و شوهر جوان اسرائيلي هم در آنجا حضور داشتند. در تمام مدتي كه ما با اينها مي‌گفتيم و مي‌خنديديم اصلاً در گفتار ما داخل نشده و مشغول كتاب خواندن خود بودند. اسرائيل را با خودشان آورده بودند. يك راهنما و باربر داشتند كه تمامي وسايل غذاپزي و مواداوليه را مي‌كشيد. شوهر -جوانی با کلاه جهودی به سر- تمام غروب رادر حال درست كردن غذا بود و لب به غذاي مهمانخانه نمي‌زدند. خيلي يخ و سرد تشريف داشتند.

موقع خواب مي‌فهميم كه در اطاق بغلي ما هستند. اطاق بغلي كه چه عرض كنم بايد گفت در اطاق ما هستند. زيرا يك ورقة نازك فيبر چه تأثير ناقابلي دارد. نصف شب با صداي خشه خشه شان از خواب بيدار مي‌شويم (انگار هر كلمة عبري يا يك خ دارد يا ش) حضرات مشغول صحبت بودند. نزديك‌هاي صبح هم قيامتي بود، اول كه انگار نماز صبح مي‌خواندند و بعد هم كه ظاهراً خوابشان پريده بود. آخر سر فقط صداي تختشان مي‌آمد حالا چكار مي‌كردند خدا مي‌داند!

 


 

 

 

 

روز هشتم كوهگردي

اول صبح در باران به راه مي‌افتيم. من دوباره لباس‌هاي خيس ديروزم را مي‌پوشم. فقط يك دست لباس خشك برايم مانده كه آنرا فقط در مهمانخانه ها مي‌پوشم. هوا خنك نيست، لذا مي‌توان باران را فراموش كرد.

قصة زيباي جنگل و رودخانه كه ديروز ناتمام مانده بود، امروز ادامه پيدا مي‌كند. اگرچه ديگر  از آن جنگل‌هاي انبوه بالاي كوه خبري نيست ولي دره‌هاي باز و زيباي امروز صفاي ديگري دارد. بعد از 3 ساعت به يك روستاي بزرگ مي‌رسيم. همانجا كه قرار بود ديشب بخوابيم ولي نرسيديم. چه مهمانخانة زيبا و تميزي را از دست داديم. اينجا روستايي بزرگ بوده و مركز اداري اين منطقه مي‌باشد. با ژاندارمري و بقالي و چندين مهمانخانه. در آنطرف دره پشت كوه‌هاي روبرو، مناظر زيبايي از هيماليا وجود دارد كه امروز به واسطة ابري بودن چيزي پيدا نيست.

سرازيري پايان ندارد. بدبختي اينجاست كه سرازيري قاتل زانوست، بماند زانوي بيمار من، زانوهايم براستي كه به عذاب افتاده و راه پايان ندارد. در مسيرمان تعداد بسيار زيادي كوهنورد مي‌بينيم كه بالا مي‌آيند. اين مسير مورد علاقه تورهاي كوهگردي است. اين تورها كه بسياري را نيز مي‌توان از خارج رزرو كرد، بسيار گران مي‌باشند . اينها همة نيازهاي خود را به وسيلة باربرها حمل مي‌كنند. اين باربرها با بارهايي حدود 30 كيلو همه چيز از صندلي نيمكت‌هاي تاشو گرفته تا چادر و ديگ و بالاخره همه چيز را حمل كرده و جلو جلو هم مي‌روند تا به هنگام رسيدن گروه، كارها را مرتب كرده باشند. مسافرت در چنين تورهايي هيچ لطفي ندارد. ترا در كپسولي شيشه‌اي گذاشته و از پشت آن دنيا را نشانت مي‌دهند. هيچ چيز آن تطابق كاملي با واقعيات محيط ندارد از آن نيمكت و صندلي گرفته تا غذاهاي استيك و غربي. فقط امن و راحت است و همين باعث مي‌شود بسياري، پول‌هاي گزاف داده و چرخ اين تورها را به گردش درآورند.

باران كم كم بند آمده است و آفتاب، قايم موشك‌بازي مي‌كند. ديگر از خستگي و زانودرد، حوصلة‌چنداني براي عكاسي ندارم. رودخانه‌اي پرآب و پرتلاطم ما را از درة روبرو جدا كرده است. آنطرف آبشارهاي زيبايي ديده مي‌شود. يكي ديگر از جاذبه‌هاي توريستي نپال، قايقراني در اين رودخانه‌هاي كوهستاني است. معمولاً گروه‌ها را چند روز به كوهنوردي برده و سپس با وسايل مجهز و امن، در مسير اين رودخانه باز مي‌گردانند، قايق‌راني در آب‌هاي كوهستاني كاري است كم و بيش خطرناك و روحيه‌اي ماجراجو و جوان مي‌خواهد.

نزديكي‌هاي ساعت 4 بعداز 8 ساعت راهپيمايي به لب جاده مي‌رسيم. آنجا اتوبوسي محلي منتظر است تا اهالي را به پوكارا ببرد. اتوبوس بي‌نهايت شلوغ است. راهنماي ما با همكاران ديگرشان به بام اتوبوس مي‌روند. دوباره با آن اسرائيلي‌ها هم سفر مي‌شويم. اتوبوس بيچاره با دو سه برابر ظرفيت حمل مسافر دوران جواني خود، در اين سن و سال و در اين گردنه‌هاي پيچ در پيچ با هزاران زحمت طي طريق مي‌كند و چه بادهاست كه در نمي‌دهد.

شب وقتي به هتلمان مي‌رسيم مي‌بينيم بهترين اطاق هتل را برايمان نگه داشته‌اند. وسايلمان را جابه‌جا كرده‌، حمام گرفته و براي شام بيرون مي‌رويم. بعد از 6 روز،شهر و مظاهر آن خيلي مي‌چسبد، بويژه رستوران محبوب هندي ما در كنار درياچه پوكارا.

شب در رختخواب آرامش خاصي دارم. آن همه دل‌نگراني و واهمه از كوهپيمايي و آنهمه كتاب و نقشه، تمام شد.آنهم به همین زودی! حداقل بخش كوهپيمايي‌اش تمام شد. بدون شك خاطره كوهگردي نپال از آن چيزهاست كه تمام عمر با من خواهد ماند. آن كوه‌هاي سر به فلك كشيده و دره‌هاي عميق، آن مهمانخانه‌هاي گرم و مردم مهربان و خيل عظيم عاشقان كوهستان كه از چهارگوشه دنيا به گرد هم آمده‌اند تا كعبه خود را زيارت كنند، تجربه‌اي است كه هرگز نمي‌توان آنرا در جائي ديگر تكرار كرد. كم نيستند كساني كه براي دومين بار به نپال مي‌روند، مي‌گويند هيماليا آنها را طلب كرده است. شايد روزي هيماليا ما را هم دوباره طلب كند. انشاءالله.

 


 

 

 

 

روز نهم    پوكارا

تمام امروز را در رختخواب بوديم. پاهاي من چنان چوب شده است كه حتي به سختي توالت مي‌روم. هوا عالي است و صبح هيماليا از شيشه‌هاي اطاق خوابمان خيلي تماشائي بود (راحت هم بود). آنقدر خسته بوديم كه براي نهار هم بلند نشديم. ظاهراً شهر هم در چنين حالتي است. امروز در تمام نپال اعتصاب عمومي است. از جزئيات و نكات ظريفش خبر نداريم. كسي هم به آدم نمي‌گويد. اين چيزها را از خارجي‌ها پنهان نگه مي‌دارند. ظاهراً‌اين اعتصاب به دعوت يك حزب غيرقانوني مائويست انجام گرفته است. در پوكارا چندان خبري نيست. وسايل نقلية عمومي تعطيل است و ميدان اصلي شهر بسته است. اگرچه قسمت توريستي به كار خود ادامه مي‌دهد. ابعاد اين اعتصاب در كاتماندو بسي بزرگتر است و آنگونه كه بعدها شنيديم همة‌شهر به تعطيلي كشيده شده بود. توريستي تعريف مي‌كرد كه چگونه در كوچه‌ها، جوانان، چوب بدست گرفته و به زمين مي‌كوبيدند. اين حزب يك جنگ چريكي هم با دولت به راه انداخته و مناطقي ازكوهستان را در اختيار خود دارد.

 سيستم حكومتي نپال شبيه هند مي‌باشد و حتي مدت‌ها، كمونيست‌هاي مدل روسي، دولت را هم در دست داشتند، ولي داستان اين مائوئيست‌ها را دقيقاً نفهميدم. بهر حال، اينكه مي‌توانند چنين بسيج عمومي‌اي به راه بياندازند، خبر از قدرت و نفوذشان در بين مردم مي‌دهد. من قبلاً راجع به چريك‌هاي مائوئيست شنيده بودم ولي فكر نمي‌كردم چنين قدرتي داشته باشند. بهرحال هر چه بود ما آنقدر خسته و از رمق رفته بوديم كه توان بيرون رفتن و پرس و جو را نداشتيم.

 بعدازظهر بالاخره بيرون مي‌زنيم. در آن قسمتي كه ما ساكن هستيم همه جا باز واوضاع  عادي است. درياچة زيباي پوكارا خيلي وسوسه‌انگيز است. قايقي اجاره كرده و يكساعتي قايق‌راني مي‌كنيم. تعداد زيادي توريست در درياچه مشغول قايق‌راني هستند. غروب، درياچه، قايق‌ها و انعكاس نور خورشيد بر آنها، همه و همه تصاويري شاعرانه و آرام‌بخشي ايجاد مي‌كند. خودمان را در وسط درياچه ول كرده و دنيا را نظاره مي‌كنيم.

غروب به قصد شام و تماس با بچه‌ها به قسمت ديگر شهر مي‌رويم. تلفن از اينجا به استراليا خيي گران است، اما جا به جا مغازه‌هايي است كه كامپيوتر داشته و مي‌توان Email فرستاد، كه راحت‌ترين و ارزان‌ترين راه ارتباط با خانه است. در اين منطقه يك چرم‌فروشي نظرمان را جلب مي‌كند. يك كت و كيف زيبا مي‌خريم. صاحب مغازه مسلمان و اهل كشمير است. مي‌گويد فصل توريسم به پوكارا مي‌آيد ولي بقية سال و هنگام بارندگي به كشمير باز مي‌گردد. وقتي مي‌فهمد مسلمان هستيم خيلي خوشحال شده و به ما خيلي محبت مي‌كند. ديدن مغازة‌او با آن دعاي وان يكاد بر ديوار و غيره خيلي محيط آشنايي براي ما ايجاد كرده بود. به هنگام خداحافظي ما را از رستوران‌هاي اينجا پرهيز مي‌دهد زيرا گوشتشان ذبح شرعي ندارد!

شب هنگام كمي در خيابان اصلي كنار درياچه قدم مي‌زنيم و دنبال يك رستوران خوب هستيم. وقتي آدم قدرت خريد دارد چقدر راحت خرج مي‌كند. يك شام در يك رستوران خوب حداكثر 7-10 دلار مي‌شود.  شام را در يك رستوران درجه يك هندي مي‌خوريم. الحق كه غذاي هندي عالي است. هنوز به عهد خود وفا كرده گوشت نمي‌خوريم. اما همان انواع غذاهاي گياهي براي لذت بردن كافي است. به گوشت نمي‌توان اعتماد كرد زيرا گاو كه نمي‌كشند و گوشت را آنطور كه شنيده‌ام از هند وارد مي‌كنند، بهرحال مسموميت غذايي از نوع گوشت فاسد شوخي‌بردار نبوده و مي‌تواند بقية سفر را كوفتمان كند.

 


 

 

 

 

روز دهم    پوكارا

امروز پا دردمان بفهي نفهي خوب شده بود كه تصميم گرفتيم به يك معبد بودايي برويم. اين معبد سفيد زيبا آنطرف درياچه بر روي تپه‌اي بلند قرار گرفته و از هر جاي شهر قابل رؤيت است. براي رسيدن به آن بايد درياچه را طي مي‌كرديم. لذا قايقي را براي تمام روز كرايه مي‌كنيم. گذشتن از عرض درياچه، نيم ساعتي بيشتر طول نمي‌كشد. آنجا قايق را در كنار كافه‌اي به ساحل كشيده و بسوي معبد براه مي‌افتيم. مسير ما مسيري است بسيار سربالا و نيمه‌هاي راه است كه مي‌فهميم عجب خريتي كرده‌ايم. پاهايمان دوباره به عذاب افتاده و ناي رفتن نداريم. بعد از 2 ساعت به محل معبد مي‌رسيم. خود معبد حكايت «آواز دهل شنيدن از دور خوش است» مي‌باشد. معبدي نيمه تمام كه توسط ژاپني‌ها تكميل مي‌شود. دو بچة 12 ساله در آنجا به ما مي‌چسبند و نقش راهنما را براي ما بازي مي‌كنند. جالب اين است كه وقتي مي‌گوئيم مي‌خواهيد در آينده چه كاره شويد؟ يكي مي‌گويد: راهنماي توريست‌ها و ديگري مي‌گويد هتلدار، انگليسي‌شان خيلي خوب است و هر چه بپرسي جواب مي‌دهند. الهه اطلاعات جالبي از وضع آموزش و پرورش اينجا مي‌گيرد. دانستن اينكه بچه‌ها از كلاس اول دبستان بايد پول مدرسة خود را بدهند، خيلي تأسف‌انگيز است. براي همين اين بچه‌ها قادر به رفتن سال‌هاي بالاي دبيرستان و دانشگاه نيستند. زيرا از عهدة مخارج آن برنمي‌آيند. به هنگام بازگشت نیز ما را نفري 30 روپيه تيغ مي‌زنند. بچه‌هاي خيلي زرنگي بودند و كنگره‌هاي اسكناس را خوب مي‌شناختند.

 پائين آمدن از آن تپه بسي سخت‌تر از رفتن آن بود. دلمان به مناظر زيبايي از پوكارا خوش بود و من تعدادي عكس مي‌گيرم. به هنگام بازگشت پيرمردي به من پيشنهاد موادمخدر مي‌كند. من از روي كنجكاوي مي‌گويم چه داري؟ انگليسي بلد نبود و محاورة ما با لال بازي انجام مي‌شد. از بغل چپقش در ميان دستمال كثيفي چيزي سياه شبيه سوخته ترياك بيرون مي‌آورد و با دست حالت چپق را در آورده و دودي خيالي به سينه مي‌كشد به او مي‌خندم و تشكر مي‌كنم و به راهمان ادامه مي‌دهيم.

قايق ما در پائين منتظر ماست. بعدازظهر است و هوا ملايم. قايقمان را سوار شده و به سوراخ سمبه‌هاي درياچه مي‌رويم. اول در ساحلي زيبا، كنار زده و چرتي مي‌زنيم. آنگاه تازه نفس و سرحال به قايق‌راني مي‌پردازيم.

بعدازظهر زيبا و دلچسبي بود مخصوصاً‌با آوازهاي من كه از رديف‌هاي موسيقي ايراني شروع كرده و به آوازهاي كوهستاني رسيده بودم. خيلي احساس شجرياني بهم دست داده بود و دست بردار نبودم. عده‌اي از اهالي مشغول ماهيگيري بودند اما  كاري به كار ما نداشتند. آنقدر دور شده بوديم كه بندرگاه ناپديد شده بود و صداي من به گوش كسي نمي‌رسيد. آب آرام چون آيينه بود و ما آرام و مطمئن پارو مي‌زديم و من كه مي‌خواندم و مي‌خواندم.

غروب بود كه به ساحل رسيدیم. كوفتگي پاهايمان كم بود، خستگي سر و شانه هم به آن اضافه شد. شب دوباره به رستوران محبوب هندي خود رفتيم.

پوكارا با آن هيماليا در پشت سر و آن درياچه در میان، شهري است به ظاهر مصنوعي.آن همه توريست و هتل و رستوران هيچ قرابتي با نپال ندارد. بيش از آن آرام است كه مناسب نپال باشد. اما هر چه هست زيباست، بسيار زيبا و آرام‌بخش.

 


 

 

 

 

روز يازدهم          پوكارا

اين روزها، هوا عالي است. خوش بحال كساني كه اين روزها در كوهستان مشغول كوهگردي هستند. هيماليا و آن قلة «دم ماهي» كه پوكارا در دامان آن قرار گرفته روشن و شفاف ديده مي‌شود. اين كوهي بسيار تيز و مقدس مي‌باشد. 50 سال پيش يك كوهنورد آلماني در 500 قدمي فتح آن بود كه همراهان نپالي از ترس عقوبت رسيدن به قله او را ترك كرده و او هم مجبور به بازگشت شد. از آن هنگام به بعد دولت نپال صعود به اين قله را ممنوع كرده است. جالب اينجاست كه اين كوهنورد آلماني بعداز چند سالي دوباره به پوكارا بازگشته و بقيه عمرش را در آنجا سپري كرد. باري اين كوه زيبا مشخصة‌ پوكارا بوده و سمبل آن مي‌باشد.

امروز تصميم مي‌گيريم موتوري كرايه كرده و شهر را حسابي بگرديم.  شهر كم و بيش تعطيل است (شنبه تعطيل عمومي است) و اين موتورسواري را عملي‌تر مي‌كند. زيرا ترافيك شهرهاي نپال شوخي ندارد. به محض دور شدن از لب درياچه و قسمت توريستي، چهره شهر ناگهان عوض مي‌شود. شهر مي‌شود مثل همة شهرهاي فقير و كساد. بغير از ميدان اصلي شهر و 4 خيابان منتهي به آن، هيچ خياباني آسفالت نيست. فقط سنگ‌هاي درشت سطح خيابان‌ها را پوشانده نه جويي، نه زهكشي، واقعاً افتضاح است. ظاهراً وضع خيابان‌ها و جاده‌های يك مملكت، شاخص وضع اقتصادي آن است. خيابان‌هاي فرعي پوكارا شباهت زيادي به كوچه‌هاي روستاهاي ايران دارد. به همان بدبختي، آشكار است كه موتورسواري بر روي اين سنگ‌ها هم لذت چنداني ندارد. مخصوصاً‌ وقتي دائماً هم گم مي‌شوي.

در مسيرمان، تصادفاً به محل دو غار كم و بيش معروف پوكارا مي‌رسيم. موتورمان را هنوز پارك نكرده‌ايم كه مثل هميشه يكي جلو آمده و با سلام و صلوات ما را به سمت گيشه بليط مي‌برد. اول خيال كرديم كارمند آنجاست اما خيلي زود فهميديم كه مثل هميشه يكي شده است راهنماي ناخواندة ما. اول ما را به غار اكولاستيك مي‌برد، وضع غار اسفناك است. همة مخروط‌ها شكسته و تنها منبع نورما شمع راهنماست. هيچ چيز جالبي ندارد. در بيرون عده‌اي پيك‌نيك كرده‌اند و موسيقي بلند نپالي از ضبط‌صوتشان به هوا بلند شده و خودشان مشغول آش ‌پختن هستند. ما را كمي در اطراف اين محل مي‌چرخاند و آنگاه پيشنهاد مي‌كند برويم غار خفاش‌ها. الهه چندان رغبتي ندارد ولي من خیلی مايلم که برویم.

 غار خفاش‌ها، نيم ساعتي پياده‌روي داشت با يك بليط ورودي ديگر. وضع اين غار اسفناك‌تر از اولي است با اين تفاوت كه تعدادي خفاش گنجشك مانند در سوراخ سنبه‌هاي آن مخفي شده‌اند. البته انصافاً فضله‌هايشان هم روي زمين ريخته بود (راهنما به اين مسئله خيلي تأكيد داشت). در بازگشت يك دستة توريست را می بينيم كه راهنماي ديگري آنها را خر كرده و بسوي غار خفاش‌ها! مي‌برد.

 

در راه بازگشت به هتلمان، كوچه پس كوچه‌هاي شهر را بيشتر می بينيم. همه جا داغان و مخروبه. موتورسواري دوتركه‌اي روي سنگ‌ها و دود گازوئيل و گرما، باعث شد كه من سردرد بسيار  بدي بگيرم. ظهر وقتي موتور را پس داديم، سرم داشت مي‌تركيد و چندين ساعت در اطاق زيبايمان دراز كشيدم.

شب باز دنبال غذاي هندي بوديم. راستش ما هر شب غذاي هندي مي‌خوريم.البته سعی میکنیم غذاهای دیگر را هم بخوریم اما نمیدانم چرا، آخر سر، همیشه سر از رستوران هندی در می آوریم. كمي هم خريد كرديم. مقاومت در مقابل زيورآلات تبتي با آن طرح‌هاي وحشي‌شان و چرم‌هاي كشميري آسان نيست. من براي اولين بار در عمرم يك گردنبند تبتي آويزان مي‌كنم. حكم «و ان يكاد» ما را دارد و آن را به گردن هر تبتي مي‌بيني.

مبارك است انشاءالله.

 


 

 

 

 

روز دوازدهم             پوكارا

امروز روز خداحافظي از پوكاراست. كوه‌ها با مهرباني تمام، همة خود را به نمايش گذاشتند و تصاوير خود را همچون كارت پستال های زيبا در ذهن ما جاودانه كردند. هوا عالي است و جاده، ما را به ياد جاده‌هاي شمال مي‌اندازد. سبز و پرپيچ و خم. در نپال انگار حمام وجود ندارد. چرا كه هر جا كه شير آبي است، چند نفر، مخصوصاً زن‌ها مشغول شستن خود هستند، چيزي شبيه لنگ روي سينه‌هاي خود مي‌بندند كه تا روي زانوهايشان مي‌رسد و خود را در زير همان مي‌شورند. آشكار است كه شستن آن موهاي بلند در زير شير آب عمومي كار ساده‌اي نيست. اصلاً به نوعي همه در كار نظافت‌اند. عده‌اي خود را مي‌شويند. عده‌اي رخت مي‌شويند. ناخن گرفتن و مسواك كردن وحتي نوع عجيب محلي آن كه شستن زبان مي‌باشد (با آن عق‌هاي خودش). باري اين ملت مثل گربه تمام مدت در حال تميز كردن خودشان مي‌باشند . اگرچه حاصلش چندان درخشان هم نيست.

 

هر چه به كاتماندو نزديكتر مي‌شويم جاده شلوغ‌تر و تعداد كاميون‌ها بيشتر مي‌شود. تزئين اطاق كاميون‌ها در شبه قارة هند خيلي رايج است. طبيعي هم هست چرا كه اين كاميون ها همهِ هستي و آبرو و اميد صاحبان آن هستند. تصاوير خدايان متعدد هند، كه شبيه عروسك‌هاي بچه‌ها مي‌باشند از تصاوير رايج كاميون‌هاست.

ساعت 2 به كاتماندو مي‌رسيم. دوباره همان شهر شلوغ و آلوده. يك ريكشا گرفته و با بدبختي تمام، خودمان  و كوله‌هايمان را روي پاهايمان جا مي‌دهيم. راننده دوچرخه ما چه ويراژها كه نمي‌دهد. هر لحظه فكر مي‌كنيم داريم چپه مي‌شويم ياتصادف مي‌كنيم. اما بهر طريق سالم به هتلمان مي‌رسيم. قبل از رفتن به پوكارا اين هتل را كه بسي گرانتر از اولي (شبي 21 دلار آمريكايي) است رزرو كرده‌ايم. ولي براستي كه پولمان را دور انداخته‌ايم. بغير از يك دربان كلاه بسر كه وقتي از جلويش رد مي‌شوي سلام نظامي مي‌دهد (و من چقدر لجم مي‌گيرد) و تلويزيون ماهواره چيز ديگري ندارد. اطاق ما هم برخلاف آنچه به ما نشان داده بودند اطاقي است رو به خيابان و شلوغ. در هال هتل پوستر بزرگي از فيلم «اورست» كه چند سال پيش تهيه شده بود را زده‌اند. با امضاهاي متعددي زيرآن، ظاهراً اعضاي گروه فيلم‌برداري اين فيلم در اين هتل اقامت داشته‌اند.

بعد از 12 روز چشممان به تلويزيون روشن مي‌شود. CNN را مي‌گيريم و مي‌بينيم كه پينوشه را قرار است به اسپانيا تبعيد كنند (در اين گرما كمي دلمان خنك مي‌شود). ماهواره براي شبه قاره هند است با يك سري كانال‌هاي هندي و پاكستاني. آخ كه سطح برنامه‌هاي اينجا چقدر پائين است. برنامة‌ اصلي يك شوي پاكستاني -كه صدها نفر هم در استوديو ناظر آن هستند- دور صندلي چرخيدن به هنگام موسيقي و نشستن به هنگام قطع آن است.در نتيجه هر دفعه با سوت و كف، يك نره غول از دور اين مسابقة هيجان‌انگيز خارج مي‌شد. در كانال‌هاي هندي هم آنقدر دختر و پسر دنبال هم كردند كه سرمان گيج رفت. اگرچه بايد اعتراف كنم دو ساعت همين چرنديات را تماشا مي‌كردم.

 غروب به خيابان مي‌زنيم و به تماشاي مغازه‌ها مي‌رويم. يك هتلِ بهتر نیز با نصف قيمت  پيدا مي‌كنيم و شام را هم مطابق معمول در يك رستوران خيلي اعياني هندي مي‌ خوریم.شب زود به رختخواب مي‌رويم زيرا فردا خيلي كار داريم و بايد صبح زود راه بيافتيم. اطاقمان خيلي سروصدا دارد و من خون خونم را مي‌خورد. با 350 روپيه در پوكارا چنان اطاقي داشتيم و با 1600 روپيه در كاتماندو اينجا راداريم. دلم خوش است كه فردا از اينجا خواهيم رفت. گمانم 8 شب بود كه به رختخواب رفتيم.

 


 

 

 

 

روز سيزدهم        كاتماندو

5/4 صبح بود كه از صداي بوق ماشين‌ها بيدار شديم، اينجا مثل ايران به هر دليل و بي‌دليل بوق مي‌زنند. براي جلوگيري از تصادف، براي راه گرفتن، راه دادن، سلام، خداحافظي و تازه جالب اين است كه پشت هر كاميون و وانت‌باري هم نوشته‌اند HORN PLEASE، انگار كم بوق مي‌شنوند.

باري بيدار شديم و ديگر خوابمان نبرد. ساعت 5/5 صبح پياده به سمت يك معبد معروف بودائي براه افتاديم. مسير ما يكي دو ساعتي طول كشيد كه اكثريت آن از ميان خيابان‌هاي باريك و محله‌هاي داخلي كاتماندو بود. همه جا در حال جارو زدن بودند و گردوخاك همه جا را گرفته بود. ديدن فقر و بدبختي مردم هم واقعاً متأثركننده بودو پیاده روی پر از گرد و خاک ما را هر چه بیشتر کوفت کرد.

گاهي به خود مي‌گويم چقدر خوبست اين همه جوان‌هاي غربي به كشورهاي جهان سوم مسافرت مي‌كنند. اين سفرها نه تنها ذهنيت و جهان‌بيني آنها را گسترش مي‌دهد، بلكه طبعاً حس انسان‌دوستي آنها را هم تقويت مي‌كند. چگونه مي‌توان اين همه فقر و نكبت را ديد و چشم فرو بست.

معبد بودایی بر روي يك تپه نه چندان بلند قرار دارد. وقتي بالاخره ساعت 7 صبح به آنجا می رسيم، تعداد زيادي بودائي را می بینیم که قبل از رفتن به سركار در آنجا گرد آمده بودند و با شمع افروزي و چرخاندن چرخ‌هاي دعا به عبادت مشغول بودند. صبحي بود مه‌آلود، معبد اصلي در بالاي 100 پله قرار داشت كه از نيمي به بعد درون مه فرو رفته بود. نواي آوازي دسته جمعي از بالا بگوش مي‌رسيد و مردم از پله‌ها بسوي معبد روان بودند. وجود مه، موسيقي، شمع‌هاي دست مردم و چرخ‌هاي دعا، همه و همه فضايي روحاني ايجاد كرده بود.

قسمت اصلي معابد بودائي STUPA خوانده مي‌شود و آن در واقع ساختماني برج مانند و توخالي است با يك بودا در ميان آن. هر چه اين استوپاها بلندتر، ارج و مقامشان بالاتر.در چهارسوي آن هم چشم‌هاي بوداست كه خمار و مست، تو را مي نگرند. اين چشم‌هاي بودا همه جا هست و از سمبل هاي بوديسم مي‌باشد. در كنار اين استوپای بلند كه از همه جاي كاتماندو ديده مي‌شود، يك عبادتگاه ديگر  بود كه يك بودا را در پشت شيشه قرار داده‌بودند. اين بوداها از چوب ساخته شده و آنگاه رنگ زده مي‌شوند.هر چه این بوداها قدیمی تر،بزرگتر و لباسها و جواهراتشان گران قیمت تر،ارج و قربشان بیشتر. در مقابل اين بودا بود كه زائران را در حال نماز ديديم. نماز بودايي چيزي مثل ورزش سوئدي است. اول قنوت، بعد سجود، آنگاه درازكش بر روي زمين، سپس ايستادن و دوباره از نو. من شاهد بودم كه يكي با چه زحمتي اين كار را انجام مي‌داد. بعد از 10 دقيقه خيس عرق بود. همه جا هم در محوطة معبد چرخ‌هاي گردنده‌اي است كه زوار دعا خوانده و آنها را مي‌چرخانند.

در اطاقي ديگر يك دسته 40-30 نفري مرد و زن گردآمده و به همراهي يك آكوردئون و سازي مشابه آن، آواز و دعا مي‌خواندند. هماني كه ما از آن پائين مي‌شنيديم. در محوطة بيروني اين عبادتگاه و در حياط معبد نیز مجسمه‌هاي متعددي از بودا در حالات مختلف نشستن بود كه هر كدام معني خاصي  داشت. من حوصله چنداني براي دانستن آنها نداشتم.

اين معبد نام رايج ديگري دارد بنام معبد ميمون. دليل آن هم اين است كه يك دستة‌بزرگ ميمون در آن تپه زندگي مي كنند و صدها ميمون در اطراف معبد پرسه مي‌زنند. آنها بسيار بازيگوش و مضحك هستند ولي كسي بغير از توريست‌ها به آنها توجهي ندارد. اين معبد را مي‌شد معبد سگ‌ها هم ناميد. زيرا يك دسته 30-20 تايي سگ هم در معبد پرسه مي‌زدند. آنهم گروهي، كه در نگاه اول كمي ترسناك به نظر مي‌آمدند. معبد كبوترها هم اسم بي‌ربطي نيست. زيرا صدها كبوتر چاهي روي بام و روي زمين مي‌پلكيدند. دعواي اين سه گروه براي مالكيت معبد هم كم تماشائي نبود. مخصوصاً‌با صداي جيغ و داد ميمون‌ها و معركه‌گيري قلدر‌هايشان و سگ‌هاي عصباني و جدي.

بودائي‌ها باور دارند كه مردگانشان بعد از مدت كوتاهي پس از مرگ، دوباره به زندگي باز مي‌گردند. بغير از دالاي لاما (بزرگترين موبدشان) كه حتماً بصورت انسان باز مي‌گردد، ديگران مخصوصاً گناهكاران ممكن است به شكل حيوانات هم ظاهر شوند. به عبارت ديگر حيوانات ممكن است اجداد آنها هم باشند لذا از آزار و اذيت آنان پرهيز مي‌كنند.

نزديك‌هاي ظهر وقتي به هتلمان بازگشتيم از خستگي رمق نداشتيم. بار و بنديلمان را بسته و به سوي هتل جديدمان براه افتاديم. وسايلمان را در هتل جديد گذاشته و بسوي «ناگراکوت» راهي شديم.

همانطور كه قبلا‌ً گفتم، كاتماندو در دره‌اي واقع شده به همين نام،‌در نتيجه امكان ديدن هيماليا از كاتماندو وجود ندارد. از بسياري نقاط بالاي اين دره مي‌توان مناظر زيبايي از هيماليا را ديد. يكي از بهترين نقاطی كه داراي مهمانخانه‌هاي متعددي هم مي‌باشد،«ناگراكوت» است. اين، روستايي است به فاصلة‌ دو ساعت از كاتماندو.

 بعد از پيدا كردن محل ترمينال كه با هزار بدبختي انجام می شود،بالاخره ميني‌بوس مربوطه را پیدا کرده و سوار می شويم. راه ما از ميان محله‌هاي كاتماندو به سوي غرب بود. اين محله‌ها را ما نديده بوديم و ديدن آنها خالي از لطف نبود. كلاً چيزي مثل جنوب شهر تهران بود. همانطور شلوغ و خر تو خر.

 وقتي به باكتاپور، دومين شهر بزرگ دره كاتماندو می رسيم، راه  ما به سوي كوهستان جدا می شود. نيم ساعت آخر اين مسير از «باكتاپور» تا «ناگراكوت» از آن راه‌هاي مو بر اندام سيخ‌كن بود. جاده‌اي بسيار پرپيچ و خم و سربالايي، به اندازة عرض يك ماشين. راننده مجبور بود در سر هر پيچي بوق بزند تا اگر كسي مي‌آيد، كنار زده و بعد براه بيافتد. ميني‌بوس هر چه بالاتر مي‌رفت دره كاتماندو با زيبايي تمام بيشتر و بيشتر ديده مي‌شد.

وقتي بالاخره به مقصد رسيديم مثل هميشه از طرف آدم‌هايي كه كارت مهمانخانه‌ها را داشتند، محاصره شديم. اين بار تصميم گرفته بوديم اول همه جا را خوب ببينيم و سپس انتخاب كنيم. اما اين كار را به خوبي انجام نداديم و در دومين هتل، اطاق خوبي با 8 دلار، پايمان را سست كرد.

غروب به اميد ديدن هيماليا به بيرون مي‌زنيم. (ما دست از سر اين هيماليا برنمي‌داريم) هوا ابري است و چيزي پيدا نيست مگر دره كاتماندو. اگر فكر مي‌كنيد اين هيماليا از آن كوه‌هاي سبك است كه تمام مدت دار و ندارشان جلوي چشم مردم است، اشتباه مي‌كنيد. براي ديدن هيماليا بايد زحمت‌ها كشيد و خرج‌ها كرد. آخر سر هم معلوم نيست اين عروس‌خانم از پشت ابرها شده نيم‌ساعتي بيرون بيايد يا نيايد. فعلاً كه هوا ابري است و يك نم نم باراني هم مي‌آيد.

شب در رستوران هتلمان كه به سوي دره‌اي زيبا قرار دارد، نشسته و بعد از شام اين يادداشت‌ها را مي‌نويسم. علي‌رغم باران، اينجا زيباست. زيبا و آرام. حتي با اين شمع كم سو كه من با هزار بدبختي به كمك آن مي‌نويسم.

 


 

 

 

 

روز چهاردهم           باكتاپور

روز ما ساعت 6 صبح با راه‌پيمايي به سمت تپه بلند مقابل هتلمان شروع مي‌شود. از بالاي اين تپه مناظر بهتري مي‌توان ديد. اصلاً يك راه صاف در اين نپال وجود ندارد. حتي همين هتلمان حداقل 20 پله دارد. آنقدر در اين دو هفته بالاي تپه ماهور و پله‌هاي هتل و معبد و غيره رفته‌ايم كه اصلاً احساس نمي‌كنيم سركار نمي‌رويم. شب‌ها آنقدر خسته‌ايم كه ديرتر از 9-8ساعت نمي‌خوابيم. اما عوضش كيف است.

در مسيرمان با يك جوان انگليسي آشنا مي‌شويم. جواني است بلندتر از من با يال و كوپال و خال‌كوبي. از آنهاست كه در نظر اول آدم را جلب نمي‌كند ولي از آنجايي كه هر دو راه را گم كرده بوديم به ناچار همراه شديم و جالب اينجاست كه علي‌رغم ظاهرش، او را جواني بسيار حساس و فهميده يافتيم كه از مشاهده شدت فقر و بدبختي مردم، نزديك بود مريض شود. بر عكس ما كه طبيعت زيباي نپال، التيامي بر مشاهداتمان بود و به هر حال ما به اين نوع فقر و بدبختي آشنايي بيشتري داريم(و شاید سنگدلتر هم شده ایم).  او فقط تحت تأثير مشاهدات اجتماعي خود قرار گرفته و فوق‌العاده زده شده بودو به زمين و زمان و اين دره عميق فقر و ثروت دشنام مي‌داد. اين اولين سفر او به شرق بوده و واقعيت اجتماعي ـ اقتصادي اينجا بسيار بدتر از انتظارش بود.

 در مسيرمان به سوي تپه كه نزديك يك ساعت به طول مي‌انجامد، پسرك 12 ساله بسيار نازي، مي‌خواهد كلاه محلي آنجا را بما بفروشد. مي‌گويد اينها را پدرش مي‌دوزد و او يكي دو ماه با فروش آنها، خرج مدرسه‌اش را درمي‌آورد. امتحان مي‌كنم برايم كوچك است. دست‌بردار نيست، مرا پيش پدرش مي‌برد و مي‌گويد كه پدرم در عرض 10 دقيقه برايت مي‌دوزد. حوصله منتظر ماندن ندارم، همان را مي‌خرم. پسرك بهترين لباس‌هاي خود را پوشيده و از اينكه كلاهي فروخته كلي مغرور و خوشحال به نظر مي‌رسد. به نسبت يك بچه روستايي، انگليسي خيلي خوبي دارد. حيف از اين استعدادها كه چنين به هرز مي‌رود. آن بچة باهوش كه من ديدم اگر در غرب بود، به همه جا مي‌رسيد. افسوس.

امروز هوا در «ناگراكوت» بد نيست و ما براي مدت كوتاهي قسمت مركزي هيماليا را توانستيم ببينيم. قله‌هاي برف پوش آن براستي كه سر به فلك مي‌كشند. درست همانجا كه ابرهاي بلند قرار دارند، قله‌هاي هيماليا واقع هستند.

 ساعت 10 سوار ميني‌بوس شده و از همان جادة مو بر اندام سيخ‌كن راهي «باكتاپور» مي‌شويم. باكتاپور دومين شهر بزرگ دره كاتماندو مي‌باشد. باكتاپور شهري است كاملاً متفاوت با كاتماندو، 30 سال پيش با سرماية آلماني‌ها، قسمت مركزي و قديمي شهر را سنگفرش زيبايي مي‌كنند با جوي‌هاي زيرزميني و  غيره. ورود ماشين به اين قسمت ممنوع بوده و خارجي‌ها بايد 300 روپيه ورودي بدهند. وقتي وارد مي‌شوي انگار به يكي از شهرهاي والت‌ديسني وارد شده‌اي. آجر فرش نخودي با تعداد بيشماري معابد و ساختمان‌هاي قرون وسطائي، زيبايي غريبي به شهر داده است. اين دفعه ديگر حواسمان جمع است كه راهنما نگيريم و از روي كتاب معابد را يكي يكي مطالعه مي‌كنيم. براي اولين بار، بدور از هياهوي ماشين‌ها، به آرامي در اطراف معابد پرسه مي‌زنيم. ناهار را در بالكن يك رستوران كه در ميدان اصلي شهر قرار دارد مي‌خوريم. از اين بالا همه چيز زير پاي ماست. اين رستوران در سابق معبدي بود مخروبه كه اكنون به اين صورت درآورد‌ه‌انداما بر روي ستون‌هاي آن، كنده‌كاريهاي آميزش‌هاي جنسي هنوز بجاي مانده است. كافي است كمي دقيق باشي و ستون‌ها را يكي يكي بازرسي كني تا آنها را كه معمولاً نزديك سقف هستند ببيني. آن هم در چه پوزيسيون‌هايي! والله اين نپالي‌ها بايد خيلي با حال باشند.

باكتاپور مركز كنده‌كاريهاي چوبي است. در هر كوچه پس كوچه‌اي تعدادي كارگاه كنده‌كاري وجوددارد. رايج‌ترين توليد اين مراكز، درب و پنجره‌هاي مشبك چوبي، معابد كوچك براي دكور و مجسمه‌هاي چوبي است. در كوچه‌اي جلوي يك كارگاه، ميمون چوبي زيبايي نشسته است. قيمت مي‌كنم مي‌گويد 2500 روپيه. خيلي گران است، پولش را نداريم. تشكر كرده و براه مي‌افتيم . فروشنده كار و بار خودش را رها كرده و دنبال ما مي‌افتد و هي مي‌گويد چقدر؟ مي‌گويم 500 روپيه تا از شرش خلاص شوم، مي‌گويد 2000. معلوم مي‌شود اهل معامله است آخر سر 700 روپيه مي‌خرم.

بعد ازظهر به «پاتان» مي‌رويم. وقت زيادي نداريم و بايد همه جا را ببينيم. پاتان سومين شهر درة كاتماندو است. اين شهر را رودخانه‌اي از كاتماندو جدا مي‌كند و آنرا اين روزها بايد جزئي از كاتماندو به حساب آورد. از باكتاپور تاكسي گرفته و بعد از 40 دقيقه به پاتان مي‌رسيم.

اينجا نيز همچون كاتماندو و باكتاپور يك ميدان دربار دارد كه تمام معابد در آنجا يا دور و بر آنجا هستند. اين بيشتر شبيه كاتماندو است تا باكتاپور. همانطور شلوغ و آلوده، بيشتر به شاه‌عبدالعظيم خودمان شبيه است تا چيزي ديگر. بعد از آن تپه نوردي اول صبح و باكتاپور، بعدازظهر در اينجا بسيار خسته هستيم، معابد شبيه همانهايي است كه قبلاً ديده‌ايم و حوصله‌اي برايمان نمانده است. «پاتان» مركز فلزكاران است. هر چه در باكتاپور «چوب‌كار» بود، اينجا فلزكار است. الهه دنبال مجسمه‌هاي فلزي است اما هم سنگين هستند و هم گران.

تعريف يك معبد بودايي را در پاتان خيلي شنيده‌ايم. آنرا در يك كوچة پرتي پيدا مي‌كنيم. معبدي است كوچك با يك ورودي 30 روپيه‌اي، حال و هوايش شبيه حوزه هاي علميه مي‌باشد. با اتاق‌هاي كوچك دورتادور حياط و چيزي شبيه ضريح در ميان. پر از مجسمه‌هاي فلزي است. من كمي عكس مي‌گيرم. قشنگ است، معابد بودايي بخاطر چرخ‌هاي گردان دعا و شمع‌هاي روشن خيلي جذاب مي‌شوند. در يكي از اطاق‌ها مجسمة باشكوهي از بودا وجود دارد. زوار در پاي آن شمع روشن مي‌كنندو توريست‌ها انگار قند در دلشان آب مي‌شود. سري به طبقة دوم مي‌زنم، دوتا نجار مشغول ساختن يك بوداي ديگر هستند.

وقتي غروب به هتلمان مي‌رسيم چيزي بين مرده و زنده هستيم. خودمان و رخت‌هايمان را مي‌شوريم، تكه ناني به دندان كشيده و مي‌خوابيم.

 


 

 

 

 

روز پانزدهم        كاتماندو

امروز آخرين روز ما در نپال است. امروز را روز آزاد اعلام كرده و قرار است هيچ كار خاصي نكنيم. نه كوهي،نه معبدي. خيلي سعي مي‌كنيم اداي خارجي‌ها را در آورده وآرام باشیم.یک ساعتی در باغچه رستوراني نشسته  و صبحانه مي‌خوريم و عجله‌اي براي هيچ چيز نداريم. اما متأسفانه اين روز آزاد ما كم كم به روز خريد تبديل مي‌شود. منِ بيزار از خريد كردن، تمام روز را به دنبال الهه از اين مغازه به آن مغازه مي‌روم. اجناس پشمي كشميري در اينجا قيمت مناسبي دارند و براي يافتن بهترين كالا و بهترين قيمت بايد گشت و ما ‌گشتيم و گشتيم.

 

باري نپال در حال پايان يافتن است. آن همه نقشه و مطالعه و بكنيم و نكنيم، در عرض 15 روز به پايان رسيدربارة مردم نپال به علت اقامت كوتاهمان، نمي‌توانم قضاوت قاطعي بكنم. رفتار آنان با خارجي‌ها خيلي خوب و دوستانه است ولي از طرف ديگر هميشه مي‌خواهند جنسي يا سرويسي به تو بفروشند. لذا نمي‌داني اين رفتار تا چه اندازه قلبي و چه اندازه ظاهري است. آن جوان تنومند انگليسي مي‌گفت در ميدان دربار جواني به طرف من آمده و با هم دربارة ‌بودائيسم و نپال و غيره يك ساعتي صحبت كرديم. در پايان مطالبة پولي داشت. گفتم ما با هم داشتيم صحبت مي‌كرديم و من انتظار نداشتم تو طلب مزدي داشته باشي، جوانك پاسخ مي‌دهد كه من اينجا از راهنمايي و همين توضيحات زندگي مي‌كنم. جوان انگليسي فوق‌العاده ناراحت شده بود و مي‌گفت وقتي اينگونه است تو چطور مي‌تواني انتظار يك رابطه صادقانه راداشته باشي. از اين مشاهدات فراوان است و خودمان تجربه‌هاي كمي از آدم‌هاي مهربان و دوستاني كه در آخر مي خواهند تابلويي به تو بفروشند يا تو را به سوي رستوراني بكشند يا تو را تشويق به گرفتن توري كنند، نداشتيم. ولي بايد بهرحال در خاطر داشت كه تو در سرزمين فقيري سفر مي‌كني و در رابطة يكساني با اهالي قرار نداري. زندگي بخش مهمي از اين مردم از راه توريسم مي‌گردد، لذا در قسمت‌هاي توريستي شهر، آنها تو را همچون كالايي مي‌بينند. جاي شكرش باقيست كه اين كار را با خنده و مهرباني مي‌كنند و در هر صورت توقع زيادي نبايد داشت . رفتار نپالي‌ها با خارجي‌ها به كنار، ما مشاهدات جالبي دربارة رفتار خودشان با هم داشتيم.

اولاً نقش زن و رابطة زن و مرد در اين جامعه بالكل با نوع خاورميانه‌اي و اسلامي آن متفاوت است. زنان بسيار آزادانه‌تر در اماكن  عمومي ديده شده و كسي همچون ايران به دنبال آنها و متلك‌گوئي و غيره نيست . حتي زنان و دختران غربي با آن لباس‌هاي باز و كاملاً متفاوت خود، ظاهراً توجه زيادي جلب نكرده و نشاني از آن چشم‌هاي هيز و حريص مردان ايراني نديديم. زنان اصولاً بسيار پوشيده لباس مي‌پوشند و لباس‌هاي محلي هم در بين آنان بسيار رايج است. يكي از تضادهاي آشكار، شكل بسيار سنتي و محجوب زنان و جامعة نپال و آن تصاوير و كنده‌كاري‌هاي جنسي در وسط ميدان شهر است. ظاهراً آنرا همچون بخشي واقعي و طبيعي از زندگي گرفته حساسيتي به آن نشان نمي‌دهند كه اگر اينچنين باشد نشان از بلوغ فرهنگي است. من نمي‌دانم آيا هند و مخصوصاً مسلمانان آنجا هم اينگونه هستند يا نه؟ چند دختر غربي كه از هند آمده بودند، كلي شكايت از مردان هندي داشتند. مشكل مردان شرقي اين است كه به علت فرهنگ متفاوت غرب و فيلم‌هاي سينمايي و غیره چنين شبهه‌اي در ميان آنان وجود دارد كه براي زنان غربي آميزش جنسي مثل دست دادن است. كافي است به آنها پيشنهاد كني و آنها به رختخواب تو بيايند. تصوري كه صد در صد با واقعيت تناقض داشته و اگر هم يك بي‌بند و باري اخلاقي و جنسي در ميان طبقات پائين اجتماعي و مخصوصاً جوانانشان وجود داشته باشد، شكل غالب و مسلط اجتماع نيست.

دومين نكتة جالب قابل ذكر، عدم وجود خشونت بود. در مدت اقامتمان در نپال با آن ترافيك وحشتناك، يك نمونة دعوا و فحاشي نديديم. در بدترين موقعيت‌ها به  نگاهي آن هم نه چندان خصمانه اكتفامي‌شد. نه فحشي، نه كوبيدن دري و نه دست به يخه شدني. وقتي اين را با ايران و مخصوصاًً‌تبريز خودمان مقايسه مي‌كنم، عرق شرم مي‌گيردم.

 چندي پيش وقتي خاطرات سفر توريست‌ها را به ايران مي‌خواندم، يك زوج هلندي از تجربة‌تبريز خود سخن مي‌گفتند كه چگونه دو رانندة‌ تاكسي بر سر سوار كردن آنها به قصد كُشت همديگر را كتك مي‌زنند. زهي شرم. متأسفانه در جامعة‌ ايران، گذشت به مثابه بزدلي و ايستادن و جنگيدن بر سر كوچكترين چيزها به مثابه مردانگي و عدالت‌جويي تلقي مي‌شود. بي‌خود نيست آدم‌هاي بزن بهادر و قلدر كه در ايران آنها را به عنوان افراد شجاعی قلمداد مي كنند كه كسي نمي‌تواند يك ذره حقشان را بخورد و چرندياتي از اين قبيل، وقتي به جوامعي مثل استراليا مي‌آيند به عنوان افرادي خشونت‌طلب و مزخرف قلمداد مي‌شوند. اين افراد كه شرح بزن بزن‌هايشان موجي از تحسين و ترس در بين شنوندگانشان ايجاد مي‌كرد، آنجا به عنوان افرادي كه بايد از آنها پرهيز كرد و مواظب رفتارشان بود، تلقي مي‌شوند. اين قبیل آدمها در آنجا كمتر موردي براي نشان دادن بزن بهادري خود پيدا مي‌كنند زيرا هر وقت اصطكاكي پيدا شود و اينها گوشه‌اي از وجود خودشان را نشان دهند، فوراً طرف‌ مقابل،‌عرصه را خالي كرده و بر سر هيچ و پوچ موجبات ناراحتي خود را بوجود نمي‌آورد.

 باري نپال دارد تمام مي‌شود. بايد گفت تجربة نپال تجربه‌اي بود با ارزش و بياد ماندني. طبيعت يگانه و زيباي آن به همراه فقر و بدبختي مردم، هر دو در ياد انسان مي‌ماند. اما از آنجا كه انسان موجودي است خودخواه، گمان مي‌كنم در گذشت زمان از نپال فقط آن كوه‌هاي سر به فلك كشيده، رستوران‌هاي عالي و معابد زيبا به ياد خواهد ماند. براي مردم نپال اميد چنداني نيست. آنها اين راهي را كه مي‌روند، ده‌ها سال است كه رفته‌اند و به هيچ جا هم نرسيده‌اند. كمبود منابع اولية ثروت و بافت سياسي ـ اجتماعي آن اميد فرجي نمي‌دهد. اگر آنها همين راهي را كه رفته‌اند بروند، يقيناً به نتايج ديگري غير از آنچه رسيده‌اند، نخواهند رسيد.

      

    خداحافظ نپال ـ سلام تبت