لنين سرائی

 

           غروب تاکسی می گیریم که به سرای حیدر علی اف برویم. چهار روز گذشته بهترین کاری که کرده ایم رفتن به کنسرت و تاتر بوده است. شروعش با کنسرت «آذرین» بود. یکی از خوانندگان خوب معاصر آذربایجان ، با یک صدای زیبا و سابقه خوانندگی اپرا. در همین سرای حیدر علی اف دیده بودیمش، با مایکل و در عصر اولین روز آمدنمان به باکو.

صبح زود از لاهیج راه افتاده بودیم و ظهر بود که  به باکو  رسیدیم. جنگی اثاثمان را در هتلمان رها کرده ، تاکسی گرفته و اول به آبشوران می رویم  برای دیدن آتشگاه. شبه جزیره آبشوران محل اولین ا کتشافات نفت باکو درصد سال پیش بود. این روزها آبشوران نمونه یک فاجعه کامل محیط زیست و مکان محلات فقیر و حاشیه نشین باکو است. منطقه ای وسیع با دکل های نفت متروکه ، آب بندهای آلوده به نفت ،بوته های خشک و.. چقدر زشت. آنقدر زشت که میتواند صحنه فیلم برداری یک  زندگی تخیلی بعد از فاجعه  اتمی باشد. سفره های نفت در این مکان آنقدر به سطح زمین نزدیک بودند که از زمانهای قدیم نفت های آن بر اثر عوامل طبیعی به آتش کشیده  می شد و اینجا و آنجا شعله های آتش سر به آسمان می کشید. گویا همین آتشها بود که اینجا را در زمانهای گذشته به یکی از سرزمین های مقدس زرتشتیان تبدیل کرده بود و آتشکده ای که امروز بازدید می کنیم یادگاری از همان دوران است.

آتشکده خیلی سر پا و مرتب است. گویا در قرن نوزدهم توسط پارسیان هند مرمت و باز سازی شده است. امروزه  فقط یک بنای تاریخی است که حتا راننده تاکسی هم آنرا بدرستی بلد نبود و به کمک کتاب راهنمای انگلیسیمان پیدایش کردیم. مثل همه آتشکده ها ، این جا نیز خیلی ساده و بی آلایش است. با ساختمانی سنگی چهار گوش در میان که محل شعله ور شدن آتش بود و غرفه های دورتادور.اصلاًِ آتشکده ها خیلی ساده هستند. حتا آتشکده بمبئی نیز در قلب محله پارسی ها، یک ساختمان ساده و تا اندازه ای درب و داغان است. آتتشکده باکو به دیدنش می ارزید، مخصوصاً دیدن  آبشوران با  آن همه زشتی هایش .مردم شمال ایران باید خیلی شکرگزار باشند که نفت شمال را استخراج نکردند. وگرنه امروز بجای سواحل زیبایش ، دهها آبشوران داشتیم.

همان غروب بود که به کنسرت آذرین رفتیم. عالی بود. سالن چند هزار نفری حیدر علی اف پر بود از مردان و زنان شیک پوش آذری که با خرید بلیط های 5 تا 25 شیروانی در لباسهای پر زرق و برق خود می چرخیدند. (در آذربایجان اسکناس ها را با عکس های روی آن می نامند.مثل ممد، شیروان، و غیره. اسکناس های هزار تومانی ما را هم خمینی می نامند! هر شیروان نیزدو هزار تومان می باشد).عطر پول نفت در هوا جاری است و در فضای چنین سالن هایی بیش از همه جا به مشام می رسد. مایکل خیلی تحت تاثیر کیفیت موسیقی قرار گرفته بود. بعد از پایان هر آهنگ  سرش را به طرف ما کرده و در حالی که لبهایش را بهم می فشرد و سرش را بالا پائین می کرد میخواست مثلاً بگوید بسیار خوب است.

 بعد از کنسرت، سه تایی به کنار دریا رفتیم. دیدن آنسوی دریای خزرخالی از لطف نبود، مخصوصاً با آن کافه های کنار دریایش و انبوه مردم پیرامونش با  هزاران کیلو تخمه آفتابگردانی که می شکنند وترکی حرف زدنشان . شب تا دیر وقت در ساحل دریا و خیابانهای اطراف قدم زده و از این جا و آن جا حرف زدیم. فردا مایکل می رفت و امشب آخرین شب با هم بودنمان بود. خیلی با هم اخت شده ایم و جایش حسابی خالی خواهد بود.

دو سه روز بعد به دیدن یک تاتر رفتیم. اینبار فقط من و الهه بودیم. نمایش در خانه تاتر کمیک برگزار می شد. سالنی مجهز و حرفه ای در مرکز شهر، مقابل خانه اپرا.

داستان نمایش یک  داستان ساده خنده دار انتقادی بود. میمون عزیز کرده یکی از اربابان قدرت مریض می شود و تمام  بیمارستان برای معالجه او بسیج می شوند ، در حالی که نوه مریض یک زن  بلشویک پیر در همان بیمارستان از بی توجهی می میرد. تبدیل چنین داستان تراژدی به یک کمدی، واقعاً که استادانه بود. بازی ها و کارگردانی حرفه ای نیز آنرا به یک نمایش خوب و تماشایی تبدیل کرده بود. نویسنده نمایش نیز وقتی به روی صحنه آمد- همانطور که انتظار داشتیم- پیرمردی افتاده بود که براحتی می توانست یکی از همان بلشویک های پیر باشد.

کشورهای سوسیالیستی سابق از هر چه کمبود داشته باشند در ضمینه هنر- آنهم نوع مردمی و عامه پسند آن-  کمبود ندارد. بیش از هفتاد سال ترویج این نوع هنر به عنوان تنها وسیله سرگرمی و ایجاد اشتغال برای هنرمندان ، سیاست رسمی دولت بوده است. بلیط های نمایش و کنسرت بعنوان بخشی از دستمزد به کارمندان و کارگران عرضه می شد و هنرمند بودن، حرفه ای مطمئن و مورد احترام بود. کارمند هنرمند بودن اگرچه خلاقیت آور نیست اما در گسترش هنر عامه پسند و جلب استعدادهای جوان–بواسطه امنیت شغلی - اثر قاطع دارد. آذربایجان نیز از این قاعده مستثنا نبود.  اگر آذربایجان شوروی نبود، امروز موسیقی آذری در بهترین موقعیت، چیزی بود در حد موسیقی  سایر اقوام ایران، چند ترانه محلی با یک پتانسیل بالا . این سیاست ترویج هنر بود که باعث ساخته شدن امثال اپرای کوراغلی در 75 سال پیش می شود. در حال حاظر با کنار گذاشته شدن این حمایت و پشتیبانی، هنرمندان آذری در وضع اسفناکی بسر می برند. از یک طرف بی علاقه گی مردم به نوع سنتی هنر و از طرف دیگر باز شدن درهای کشور بسوی خارج و بخصوص رواج موسیقی پاپ ترکیه ،  بسیاری از هنرمندان قدیمی را خانه نشین کرده .این روزها –متاسفانه-      موسیقی آذری چیزی نیست مگر تقلید ناشیانه یا استادانه موسیقی ترکیه.

 

این غروب هم دوباره راهی سالن حیدر علی اف هستیم برای تماشای یک شوی ترکیه ای بنام آتش آناتولی (آناتولی آتشی). ترک ها آذربایجان را تسخیر کرده اند. آرزوی آذربایجان یک ترکیه شدن است. دلایل بیشماری هم برای آ ن دارند. از نزدیکی زبان و فرهنگ (که ترکها آنرا به حساب هم نژادی می گذارند) تا شرایط معاصر سیاسی . ترکیه دروازه ای برای یک آذربایجان مدرن و سکولار است. چیزی که ایران نیست  بویژه با سوی ارمنستان گرفتنش در مخاصمات ایندو.(هرکه می فهمید از ایران آمده ایم مپرسید چگونه است که ایران اسلامی  طرف ارمنستان مسیجی را گرفته ؟ ما هم دلداریشان می دادیم که شما شانس آورده اید ایران طرف شما را نگرفته است و گرنه صدها توقع " اسلامی " از شما  داشت). ترکها کشورهای آسیای میانه و آذربایجان را کشورهای برادر نامیده و میخواهد نقش ولی و قیم آنها را بازی کند. نقشی که با توجه به یتیمی این کشورها چندان هم  بی راهه نیست.

 تاکسی گرفته و به راننده می گویم : سالن حیدر علی اف. برای یک لحظه  کوتاه مرا در آینه نگاه کرده و می گوید سالن لنین ( لام را بدرستی تلفظ نمی کند چیزی مثل ینین به گوشم می رسد و کمی گیج می شوم. اما فوری دوزاریم می افتد که منظورش لنین است). من که نمیدانستم نام قبلی سالن حیدر علی اف لنین بوده میگویم: همانی که  وسط شهر است. اینبار  سرش را برگردانده ومرا نگاه می کند.فرصتی است تا من هم او را ورانداز کنم، مردی شصت ساله  با موهای سفید شانه نزده و ته ریشی نتراشیده. با تحکمی که من جا می خورم می گوید: سالن لنین. من که با لنین  نامیده شدن این سالن مسئله ای ندارم میگویم بله سالن لنین. چند لحظه نگذشته است که  دوباره برگشته و می گوید(هر دفعه هم که سرش را بر می گرداند من نگران تصادف کردن هستم).  - حیدر علی اف چه غلطی برای این مملکت کرده است که جای لنین را بگیرد؟ خوشبختانه مجالی به ما که غافلگیر شده ایم و نمیدانیم  چه جوابی به او بدهیم  نداده و با خشم و عصبانیتی که ما جا می خوریم شروع به بد و بیراه گفتن  به این حکومت می کند. از همه چیز و همه کس دلخور است. به برج های تازه ساخته شده بیشمار باکواشاره کرده و می گوید: اینها را می بینی، همه را با پولهای من ساخته اند. این بنزها را می بینی، همه را با پولهای من خریده اند. این رستوران ها را می بینی، پولهای مرا در آن خرج می کنند. دهانش کف کرده وتند تند حرف می زند. خوب می داند که مسیر ما چندان بلند نیست و باید همه دق دلیهایش را قبل از پیاده کردن ما خالی کند. ما هم از طرف دیگر خشکمان زده  و نمی دانیم چه بگوییم، بله بله می کنیم و بس.

 -حیدر علی اف! گور پدر حیدر علی اف و کره اش. اگر عرضه داشتند خاک ما را از دست ارمنی ها میگرفتند. بی غیرت ها .) کم کم داد می زند(: لنین قربانت گردم، استالین دورت بگردم، برژنف فدایت شوم. اگر بدانی برژنف چقدر به ما خدمت کرد. آنهمه عظمت شوروی که اینها این جوری مفت از دست دادند، همه مدیون برژنف بود. حالا این ها چه کردند؟ همه ما را به خاک سیاه نشاندند. مرا می بینی ، بعد از یک عمر کار کردن حالا در این سن و سال برای یک لقمه نان باید هفت روز هفته کار کنم آخرش هم هیچی، همه هم مثل من. کلافه  است و خشمگین . خودش هم نمیداند چرا این حرفها را به ما می زند. شاید امید دارد این مسافران که به اینجا می آیند و فقط سالن های کنسرت و بناهای تاریخی و کافه ها و رستوران ها را می بینند، از گرفتاری ها و بدبختی های مردم نیز بی اطلاع نباشند

می خواهم بیشتر بپرسم و بیشتر بدانم که می رسیم. درست جلوی در توقف کرده و میگوید: بویوروز بو دا لنین سرایی ! (بفرمائید این هم سرای لنین). در آخرین فرصت ، موقع خداحافظی  باید چیزی می گفتم پر معنا و پر مفهموم، ازآن حرفهای نغز که خردمندان  بعد از خوب  گوش دادن می زنند  ( آنگونه که در داستان ها می گویند). چیزی که موجز و مختصر، چکیده عقاید و باورهایم باشد و از طرف دیگر حامل امید، تا شنونده را راهی برای فرار- هر چند گنگ- تصویر کند( آنگونه که در فیلم ها می کنند). اما در این آخرین لحظه ، درست در زمانی که من پول را در کف دستش می گذارم واو شاید منتظر آن سخنان نغز، تنها چیزی که به فکرم می رسد اینست که مثل حاجی بازاریها بگویم : انشاالله  درست می شود و همین. با بحت و حیرت  پیاده شده و خیلی زود گم می شویم در خیل تماشگران شیک پوش سالن حیدر علی اف (لنین؟).

 

 

 

 

 

بهار 2005  باکو