سفر لائوس
 

کلیپ لائوس

بسوی لائوس

 ساعت 7 صبح  در فرودگاه سیدنی هستیم. فرودگاه حسابی شلوغ است و اگرچه همه باید صبح زود بلند شده باشند تا این موقع صبح در فرودگاه باشند ولی خسته به نظر نمی رسند. هیجان زده چرا، اما خسته نه! نوعی بشاشی و طراوت در چهره هایشان دیده می شود. حداقل مسافران، این چنین به نظر می رسند. اگرچه همراهانی که  فقط برای رساندن و خداحافظی آمده اند دلیلی برای بشاشیت ندارند. آنها باید از همین جا به همان زندگی تکراری همیشگیشان باز گردند، اما برای مسافران،  امروز روزی است ورای روزهای دیگر. امروز روزی است که اینان در عرض چند ساعت به دور دست ترین نقاط دنیا خواهند رفت. بسیاری همچون ما برای تعطیلات، بسیاری بسوی سرزمین های پدری برای دیدار عزیزان ، گروهی برای تجارت و عده ای برای همیشه. هرچه هست رفتن است و دور شدن. دور شدن از این تکرار بی پایان زندگی روزمره، پشت سر گذاشتن دویدن های بی فایده و رهایی – هر چند موقت-  از قید و بند های دست و پاگیر اجتماعی. رویای سفر، چه بسا که از واقعیت آن شیرین تر است. بویژه روز اول و لحظه شروع، داستان  دیگری است. همه چیز رویایی ،همه چیز شیرین و همه چیز نشاط آور،  آنهم درست در ساعت 7 صبح روز یکشنبه 28 ژانویه 2007.

وقتی بارهایمان را می کشند می بینیم همه اش 15 کیلو است. 15 کیلو بار برای یکماه! کم کم داریم حرفه ای می شویم. نفری یک کوله پشتی، یک ژاکت، دو شلوار، دو پیراهن ، چند تا شورت و یکی دوتا کتاب و چند خرت و پرت کوچک. در عمل دیده ام که بسیاری مواقع بارهای اضافی را کشیده ایم و دست نخورده برگردانده ایم. اگر چیزی احتیاج داشتیم همان جا می خریم. مامور بلیط می گوید :      you are travelling very light و من با پز جواب می دهم :

. very light indeed! !

مقصد ما بانکوک است و از آن جا "وین تین" پایتخت لائوس. نهار تایلندی هواپیما اولین نشان از سرزمینی است که عازمش هستیم. برای یکماه آینده، این غذاهای تند و تیز آسیای جنوب شرقی، خورد و خوراکمان خواهد بود. الهه از اینکه یکماه از زحمت آشپزی و کار خانه معاف است بسیار خشنود است و عاشق غذای رستوران. من هم از آن "همه چیز خورها" هستم که دوست دارند هر غذایی را امتحان کنند و از اکثریت آنها نیز لذت می برند، پس جمعمان جور است. با اشتها، غذایمان را می خوریم و تا کمی کتاب بخوانیم و فیلمی تماشا کنیم  و چرتی بزنیم ، 9 ساعت به سر آمده و رسیده ایم. چقدر اینجا در مقایسه با دیگر نقاط دنیا به استرالیا نزدیک است. 6 ماه پیش نزدیک 24 ساعت پرواز کردیم تا به «لیما» برسیم و حالا تا چشم به هم زدیم در حال پیاده شدن هستیم.

 

فرودگاه جدید بانکوک ساختمان عظیمی است که به راحتی راهمان را در آن پیدا کرده و در ترمینال «وین تین» به انتظار می نشینیم . از اینجا تا وین تین یک ساعت بیشتر پرواز نیست. فرودگاههای بین المللی مکان های عجیبی هستند، شاید هیچ جای دیگری اینهمه آدمهای جورواجور را نتوان گرد هم آورد. اینهمه چهره های رنگ و وارنگ، اینهمه زبان، اینهمه داستان. اینها از هر ملیت و نژادی که باشند همه در یک چیز مشترک هستند و آن سهم بیشتر از مال و منال این دایره مینائی است. اینکه می توانند به خارج  سفر کنند و اینکه می توانند از عهده خرج مسافرت بر آیند، همه دال بر آن است که -حداقل از نظر مالی - جزء آن اقلیت خوشبختی هستند که غم یک لقمه نان و سرپناهی در شب را ندارند. فرودگاه ها از یک نظر دیگر هم جالبند. این جا محل رد وبدل شدن آرزوهاست! چه بسا مهاجرانی  که در کمال ناامیدی در حال ترک کشوری هستند در حالیکه کسانی دیگر، با هزاران امید و آرزو در حال وارد شدن می باشند.  چقدر صحنه عجیبی است لحظه ای که ایندو از کنار یکدیگر می گذرند! یکی  به امید سرزمینی دیگر، این جا را ترک می کند و دیگری، به امید سرزمینی جدید، به این جا وارد می شود! اگر احساسات آنان را می شد به رنگ دید، چه غوغایی می شد. یکی زرد یکی ارغوانی، یکی صورتی یکی بنفش، یکی سفید یکی سیاه.  در همین فکر و خیال ها هستم و آدم ها را رنگ و وارنگ می بینم که الهه می گوید: بلند شو برویم درها را باز کردند.

پروازمان یک ساعتی بیشتر طول نمی کشد. برای ساکنان استرالیا، یک ساعت پرواز، بچه بازی است. می شد آنرا با اتوبوس در 12 ساعت طی کرد. اگر در بانکوک بودیم حتماً این کار را می کردیم. من عاشق مسافرت زمینی و عبور پیاده از مرز هستم، چرا که  آدم واقعاً حس می کند  از سرزمینی به سرزمین دیگر وارد شده است، ولی اگر می خواستیم در بانکوک یک شب بمانیم و فردا اتوبوس بگیریم، هم خرجش بیشتر می شد هم زحمتش.

 

 در هواپیما چشمهایم را بسته و سعی می کنم به سفرمان تمرکز دهم. ما دوباره بعد از هفت سال به آسیای جنوب شرقی باز می گردیم. هفت سال پیش، بعد از نپال و تبت به ایالت «یوان» چین رسیدیم و از آنجا با اتوبوس به ویتنام آمده واز ویتنام  به کامبوج و تایلند. چقدر به ما خوش گذشت. مخصوصاً که اولین سفرمان هم بود و همه چیز تازه و شگفت انگیز. در همان جا بود که ویروس «سفر» را گرفتیم تا تب و لرزش، زندگی ما را دگرگون کند و هنوز که هنوز است از تنمان بیرون نرود. برای مداوای این مرض سفرهای بسیار و پول های زیادی خرج  کردیم. اما به قول معروف افاقه  نکرد که نکرد. اگر بعد از هر سفر کمی آرام می شدیم چیزی نمی گذشت که دوباره تب و  لرزش شروع می شد و چاره اش را متخصصان در استنشاق هوای فرودگاهها، دیدار سرزمین های دوردست، خوردن غذاهای عجیب و غریب، خوابیدن در تخت های ناراحت ، بالا رفتن از کوه و کمر و در یک کلام دور بودن از امنیت خانه و کاشانه  تجویز می کردند. البته ناگفته نماند که شدت و حدت این بیماری به مقدار خوش گذشتن در سفر قبلی هم وابسته بود. مثلاً چون شش ماه قبل در سفر «پرو» به ما خیلی خوش گذشت، این بار این مرض زودتر عود کرد. برای مداوای عوارض این مرض است که از روی ناچار(!) کوله پشتی هایمان را گرفته، پول هایمان را دسته کرده و به منظور مداوا (!!) به سوی لائوس، شمال تایلند و برمه روان می شویم.

 

 من این گوشه از دنیا را بسیار دوست دارم. مردم  به نحو محسوسی خوشرو، آرام و خشونت گریز هستند. لبخند از لبانشان محو نمی شود. بی شک تاثیر طبیعت بخشنده و بودا است. روابط زن و مردشان که دیگر حرف ندارد. چقدر با غرب و خاورمیانه تفاوت دارد. در اینجا براستی می توان باور کرد که زن ها  نیمی از جمعیت را تشکیل می دهند. زنانشان با آن حجب و حیای شرقی ، همه جا هستند. از  پیشخوان مغازه ها گرفته تا پشت میزهای ادارات، از زمین های بازی گرفته تا پشت موتور سیکلت ها ( و چه قشنگ است دیدن زنان میان سال شیک و پیک بر پشت موتورهای رنگ و وارنگ). اگرچه مثل همه جای دیگر، مردان سمت های رسمی را یدک می کشند اما آشکار است که  زنان حق و حقوق بیشتری نسبت به دیگر کشورهای آسیا دارند و در خیلی از موارد، حرف آخر را می زنند.

فرودگاه « وین تین» همانطور که انتطار داشتیم کوچک و مختصر بود. از دیدن « توک توک» ای هم که هتلمان بجای تاکسی برایمان تدارک دیده بود تعجب نکردیم، ما به تجربه،  سطح انتظاراتمان را به حد واقع بینانه ای پائین آورده و دچار رمانتیسم سفر نمی باشیم. اگرچه، «توک توک» های لائوسی هیچ شباهتی به پسرعمو های تایلندی نداشته و در واقع یک وانت سه چرخه کوچک هستند ( از آنها که 30 – 40 سال پیش از خیابانهای ایران جمع آوری شدند) و در پشتش دو ردیف نیمکت جا سازی شده است. به عبارت دیگر سوار وانت سه چرخه می شویم و از فرودگاه تا شهر یخ می زنیم! هوای «وین تین » به طرز غافل گیرکننده ای سرد است. در همان پشت وانت ( بگو توک توک) کاپیشن هایمان را به تن کرده و اولین چوب لباس کم آوردن و پز 15 کیلو دادن را می خوریم.

هتلمان مثل همه هتل هایی که برای شب اول از اینترنت می گیریم تعریفی ندارد. برای شبی 25 دلار چنگی به دل نمی زند.  فردا هتل بسیار بهتری  پیدا کرده و اسباب کشی می کنیم.

 

نامیدن «وین تین» به عنوان یکی از پایتخت های آسیای جنوب شرقی بیشتر به یک شوخی می ماند. فکر می کنم خود این شهر هم از کشیدن چنین بار مسئولیتی شرمنده است. اگر چندین رستوران و کافه های شیکی را که در خیابان های مرکزی  پراکنده اند، برداری، چیزی شبیه شهرهای کوچک شمال ایران از آب در می آید. این احساسی بود که در اولین روز داشتم ولی کم کم احساس محبتی به این شهر در من پیدا شد. کافه ها و رستوران های مدل فرانسوی که  در گوشه و کنار این شهر پراکنده اند، شیرینی خاصی به آن می دهند. همچون جزیره هایی که از خیابان به آن پناه آورده و از پشت  آن به تماشای شهر می نشینی. چیزی مثل نشستن در صندلی یک کافه فرانسوی و مزه مزه کردن آبجو در یک خیابان زیبای لنگرود. مزه دارد؟ ندارد؟

 

« وین تین » شهری است در کنار رود «مکونگ». لائوس در واقع کشوری است ساخته شده در دو طرف رود مکونگ. این رود از دامنه های هیمالیا سرچشمه گرفته، از چین و لائوس و کامبوج گذشته و در ناحیه دلتای ویتنام به دریا می ریزد. مکونگ در واقع بستر  تمدن این گوشه از دنیاست. در لائوس، حکم ستون فقراتی را دارد که از شمال تا جنوب کشیده شده است. مکونگ در این وقت سال کم آب بوده و آن رود خروشانی که آدم انتطار دارد نیست. حاشیه آن در « وین تین » پر از رستوران های محلی است. آتمسفر آن شبیه دربند و درکه است . با مخده و زیراندازی که لم بدهی و مردمی را که گروه گروه آمده و غذا می خورند تماشا کنی.

ما به تقلید از کنار دستی هایمان یک منقل سفارش می دهیم با یک دسته رشته و یک عالمه سبزی ( لائوسی ها مثل ما ایرانیان سبزی خور هستند) . باید غذایمان را خودمان آماده کنیم. الهه که دلش خوش بود از آشپزی راحت شده است حالا باید در کنار خیابان چهار زانو نشسته و آشپزی کند! اول رشته را در آب ریخته و آنگاه یک دسته ادویه جات و در آخر یک عالمه سبزی تازه . حاصلش با  کمک همسایه ها بد نیست و خوشتر مزه  می دهد با آن مخده تکیه دادن و زیر انداز پهن کردن  در  پیاده رو و بودن در کنار مردم و  تماشای غروب آفتاب بروی رود مکونگ .

 

 

 

«وین تین» اگرچه شهر بزرگی نیست اما در طول تاریخ همیشه مرکز تجاری و فرهنگی لائوس بوده است. در طول تاریخ این شهر بارها توسط  ویتنامی ها ، خمرها، سیامی ها و برمه ای ها  فتح ، تاراج و به آتش کشیده شده است. آخرین فاتح آن ژاپونی ها در طی جنگ جهانی دوم بودند که لائوس را از چنگ فرانسوی ها در آوردند. فرانسوی ها در اواخر قرن نوزده و در پی رویای مستعمره هند وچین، لائوس را به تصرف خود در آورده بودند و لائوس نزدیک نیم قرن زیر حکومت فرانسوی ها و تحت تاثیر فرهنگ آن قرار داشت. در شهرها، نوشیدن قهوه بجای چای و خوردن نان بجای رشته برای صبحانه، یادگار فرانسوی هاست. از نظر معماری، این روزها سیمان با استحکام و قیمت ارزان خود، - همچون تمامی کشورهای جان سوم- تمامی شهر را به زیر سلطه خود در آورده و کمتر نشانی از خانه های چوبی و سنتی  گذشته دیده می شود.

 

زبان لائوسی بسیار به زبان تایلندی نزدیک است. رابطه ایندو زبان،  آدم را به یاد ایران و افغانستان می اندازد. در تحقیقاتم می آموزم که زبان ادبی لائوس،  لغات بسیاری از سانسکریت به عاریت گرفته است. از آن جائی که زبان فارسی نیز چنین است، باید کلمات مشابه ای در این دو زبان  باشند که با توجه به ریشه های کاملاً متفاوت آنها، بسیار جالب است. البته مدت اقامت ما کمتر از آن بود که بتوانم چیزی را خودم شنیده، درک  یا تجربه کرده باشم. تایلند برای لائوسی ها، حکم برادر بزرگ  پولدار تازه یافته را پیدا کرده است. برادر ثروتمندی که از تمام امکانات موجود برای سرمایه گذاری و بهره برداری مالی استفاده می کند. بسیاری از لائوسی ها برای کار به تایلند می روند و تایلند شده است سرزمین آمال و آرزوهای آنان. این امر در بین لائوسی های روشنفکر ایجاد نگرانی کرده است زیرا فرهنگ خود را تحت خطر می بینند. کم و بیش هیچ هنرمند لائوسی وجود ندارد. تمام خواننده ها، فیلم ها و برنامه های تلویزیون،  تایلندی هستند.

 

گفته می شود روحیه لائوسی ها بسیار شبیه تایلندی ها بوده و آدم های خشنی نمی باشند. در آسیای جنوب شرقی، ویتنامی ها به جنگجویی مشهور هستند. ( پشت سر لائوسی ها می گویند که به هنگام هر عملیات چریکی در زمان جنگ ویتنام، یک نفر ویتنامی در جلوی گروه می رفت که مطمئن شوند عملیات انجام خواهد شد و یکنفر در ته صف که کسی فرار نکند! ) در واقع این ویتنامی ها بودند که پای لائوس را هم به جنگ با آمریکا کشاندند. مرز ویتنام و لائوس در شرق این کشور محل تردد و آذوقه و مهمات رسانی ویتنام شمالی به ویت کنگ ها بود. این مسیر به مسیر «هوشی مین» معروف بوده و در جنگی اعلام نشده، از 1966تا 1973، آمریکا دومیلیون بمب ( بله دو میلیون) بر روی این مسیر می اندازد! ( دو میلیون را مقایسه کنید با سی چهل بمبی که صدام به روی تهران  ریخت و ده بیست تایی  که به سر شهر های بزرگ دیگر انداخت ). اقدام آمریکا باعث شد تا نام لائوس در یک زمینه در تاریخ ثبت شود. لائوس،  بمباران شده ترین کشور تاریخ است! چه رکورد تاسف انگیزی. ایالات شرقی هنوز بستر صدها هزار تکه بمب خوشه ای و مین عمل نشده است.

 

در طول جنگ ویتنام، مبارزان « پاتت لائو» برای اختراز از این بمب ها  در غارها زندگی می کردند. امروزه، اینان در لائوس به « غارنشینان» معروف هستند و زیر نام حزب کمونیست لائوس، قدرت را در دست دارند.  البته حزب کمونیست از کمونیسم فقط اسمش را نگه داشته است و در واقع  فقط یک قدرت اداری متمرکز است. لائوس از 1988 درهای خود را بسوی سرمایه های خارجی گشوده و  اکنون صدها کمپانی خارجی و داخلی مشغول فعالیت های اقتصادی هستند. لائوس حکم یک مزرعه بزرگ برنج را دارد. نه یک صادر کننده بزرگ برنج، بلکه یک مزرعه عقب مانده که محصولش فقط کفاف کشاورزانش را می دهد. تنها صادرات لائوس درختان جنگلی است که از جنگل های بکر آن بریده و به خارج صادر می کنند تا احتمالاً به صورت کاغذ روزنامه های بی ارزش و دستمال های توالت غرب در آید. لائوس با 2300 دلار در آمد سرانه ( مقایسه کنید با 9300 دلار درآمد سرانه ایران و 32000 دلار درآمد سرانه استرالیا) از فقیرترین کشورهای منطقه و جهان محسوب شده و یکی از بزرگترین دریافت کننده های کمک های مالی خارجی است. شانس آورده اند که جمعیتشان فقط پنج میلیون نفر است وگرنه وضعشان از این هم بدتر می شد.

 

روز اولمان را در «وین تین» مثل همیشه در جستجوی هتل جدید، خیابان گردی و صرف غذای رستوران ها و امتحان  قهوه و شیرینی کافه های فرانسوی می گذرانیم. هتل جدیدمان، ساختمان سابق تنها سینمای «وین تین» است که به هتل تبدیل شده ودرست در قلب شهر قرار دارد. بعد ها به هنگام نوشتن این خاطرات ، عکس های قدیمی لائوس و «وین تین» را می یابم و دیدن یک عکس قدیمی از این سینما و اینکه بعد ها در همین جا اقامت کرده ایم برایم دلچسب بود.موزه انقلاب در چند قدمی ماست اما روزهای دوشنبه تعطیل است همچون بسیاری از مراکز توریستی دیگر از جمله « فا تات لوانگ»  بزرگترین معبد لائوس و مظهر ملی آن که تعطیل است.

کم و بیش تمامی روز را به قدم زدن و کافه گردی می گذرانیم. در این گوشه از دنیا فقط توریست ها قدم می زنند. اهالی آسیای جنوب شرقی هیچ کاری با قدم زدن و پیاده راه رفتن ندارند. برای همین اینهمه « توک توک » و انواع و اقسام وسایل نقلیه تنبلی مثل سیکلو ( مختص ویتنام)  و غیره وجود دارد. اهالی این جا ( مخصوصاً خانم ها) حاضر نیستند حتی یک قدم پیاده راه بروند. خانم های شهری از سفیدی پوستشان مثل یک تکه جواهر مراقبت می کنند. در روزهای آفتابی چتر همراه دارند و یکی از دلایل پیاده نرفتنشان هم ترس از آفتاب است. پوست سیاه نشانه فقر و بدبختی است، نشانه ساعت ها کارکردن در زیر آفتاب است و نشانه روستایی بودن و بی چیزی . در هنگام قدم زدن در خیابانهای شهر باید « توک توک » ها را مثل مگس ها از خودمان دفع کنیم. حتماً فکر می کنند « توک توک» که قیمتی ندارد، پس چرا این دیوانه ها پیاده می روند! درک لذت پیاده روی برای اینان غیر ممکن است.

 

در مسیرمان به سوی بازار به منظور خرید لباسی گرم برای مقابله با سرمای غیر منتظره اینجا، از کنار سفارت آمریکا می گذریم. ساختمانی سفید و مجلل در وسط شهر. درست همانجائی که قبل از پیروزی کمونیست ها قرار داشت. آمریکا به مدت پانزده سال از همین سفارت خانه جنگ خونینی را بر علیه حاکمان کنونی هدایت می کرد و حالا دوباره به خواهش و تمنای دولت لائوس پاسخ داده و با هزار عشوه و ناز و شرط و شروط باز گشته است. اصطلاح " پدر سیاست بسوزد" بیخودی گفته نشده است. دو سه خیابان بالاتر،  انجمن فرهنگی فرانسه قرار دارد. آنهم در ساختمانی به بزرگی سفارت آمریکا. این جا همه چیز به فرانسوی است و پناهگاه دوستداران فرانسه. کلاس های زبان دارد و شبهای فیلم و روزنامه و مجله و غیره. در میان این دو قطب گذشته لائوس، مردمِ به ظاهر بی دست و پایی قرار دارند که در این دنیای پر جنب و جوش سرمایه داری، کلاه خود را بسی پس معرکه می بینند و به هر کشور خیَری خوش آمد می گویند. استرالیا یکی از کمک کننده گان مهم این کشور است. در زمان دولت حزب کارگر، Grant Even   وزیر امور خارجه دولت Bob Hook الطفات خاصی به کشورهای جنگ زده ویتنام ، کامبوج و لائوس داشت. در همین دوره بود که پل ها و جاده های مهمی در این کشورها ساخته شد و با وساطت او صلح در کامبوج برقرار می  شود. او نویسنده  یکی از بهترین کتاب ها در باره لائوس است. با روی کار آمدن John Howard  و دولت محافظه کارش، نگرش به آسیای حزب کارگر  کنار گذاشته شده و نگرش به غرب و آمریکا  در صدر سیاست های خارجی حزب لیبرال قرار می گیرد. برای همین نقش استرالیا در تحولات آسیای جنوب شرقی کمتر از سابق است.

 

  هیچکس بیش از یکی دو روز در «وین تین»  نمی ماند، ما نیز تصمیم می گیریم فردا اینجا را بسوی شمال ترک کنیم. امروز صبح، تجربه زیبایی از «وین تین» داشتم. در پشت کاغذ بیمه مسافرتمان یادداشتی پیدا می کنم بدین مضمون:29  ژانویه ، 5 صبح، وین تین

 

 

"خوابم نمی برد. یکساعتی است که بیدارم و هر کلکی می زنم خوابم نمی برد. از 10000 شروع کرده و برعکس می شمارم، همه را درست تا 5000 می گویم. هیچ تاثیری ندارد. تغییر ساعت است و آنطور که در انگلیسی می گویند: jet lag

الان 9 صبح سیدنی است و برای همین بیدارم. تصمیم می گیرم بلند شوم. کله ام پر از حرف است و می خواهم بر روی کاغذ بیاورم. در تاریکی دنبال قلم و کاغذ می گردم. الهه خواب است و نمی خواهم بیدارش کنم. چیزی بیش از کاغذ بیمه مسافرتمان پیدا نمی کنم. دنبال چراغ قوه هستم که نمی یابم و شلوارم که پیدایش نمی کنم. تقصیر من نیست، تاریک است و چشم چشم را نمی بیند. هرچه دستم می رسد می پوشم و دو تکه حوله از حمام گرفته و بدور پاهایم می پیچم. قیافه ام تماشایی است، یک زیر پیراهن و کت و حوله  حمام! آرام در را باز کرده و به بالکن می روم.

ما در قسمت قدیمی شهر ساکنیم و هتلمان در یکی از آن خیابانهای باریک قدیمی شهر قرار دارد. بالکن اطاقمان به روی خیابان باز می شود و از  این بالا می توان همه چیز را تحت کنترل داشت. صندلیم را جابجا کرده و خودم را مسلط به خیابان می کنم. همه جا بسته است ولی چراغ های زردگون خیابان روشن است و همه چیز را رنگی شاعرانه می دهد. خوشحالم که بیدارم و از تماشای این خیابان خالی در زیر نور زرد لذت می برم. اتفاق خاصی نمی افتد مگر تک و توک آدمی  که می گذرد، چند سگ ولگرد که طول وعرض خیابان را بالا پائین می روند و خروس هایی که  در دوردست گلو پاره می کنند. مرد مسنی آمده و مغازه روبرویی را باز کرده  و بساطی در کنار خیابان می چیند ، صبحی دیگر در حال تولد  است و نمیداند که غریبه ای در این بالا با این لباس مسخره نشسته و منتظر تولدش است. شروع به نوشتن می کنم. همین چیزها را می نویسم. اما نمی بینمشان. امیدوارم بعدًا پاکنویسشان کنم. مشغول نوشتن هستم که صدایی مثل اوراد خوانی دسته جمعی به گوشم می رسد.. صدا نزدیک تر و نزدیک تر می شود و با این خیابان تنگ و چراغ زردش همخوانی زیبایی دارد. گوشهایم را تیز کرده و از بالکن دولا می شوم ببینم چه خبر است. ناگهان سر و کله چند روحانی بودایی پیدا می شود. پا برهنه هستند، با  پارچه ای زعفرانی رنگ به دور خود پیچیده. کشکول مانندی بر گردن آویزان دارند  و در کنار مردی که درب مغازه اش را باز کرده و بساطی در کنار خیابان چیده است می ایستند. آنگاه دسته جمعی شروع به خواندن دعایی کرده، سپس یک به یک از جلوی او عبور می کنند.  مرد چیزی در کشکول آنان می گذارد. باز دوباره در مقابل مغازه مرد صف شده و ورد می خوانند. خیلی کوتاه و مختصر و سپس می روند. تماشای این واقعه غیر منتظره برایم بسیار جالب است. دلم می خواست الهه هم اینجا بود و میدید. آدم دوست دارد لذت هایش را با عزیزانش شریک شود. می خواهم بیدارش کنم و نشانش بدهم اما دلم نمی آید. به نظر می رسد در خوابی عمیق به سر برده و خواب هفت پادشاه را می بیند. می بینم مرد هنوز نشسته است و دوباره صدای مبهمی از دور دست به گوش می رسد. چندی بعد می رسند، یک گروه ده نفره دیگر که بیایند و دعا بخوانند و مرد کشکولهایشان را با چیزی که من نمی بینم پرکند. با روشن شدن هوا، دیگر خبری از موبدان نمی شود. مرد نیز  بساطش را جمع کرده و من به تماشای خیابان که کم کم بیدار می شود می نشینم ."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«ونگ وین»

 

صبح زود « وین تین» را بسوی شمال ترک می کنیم. مقصد ما شهر کوچکی به نام « ونگ وین» است. شمال لائوس کوهستانی است. نه رشته کوههای بلند ، بلکه بیشتر تپه ماهور. کلاً شمال آسیای جنوب شرقی کوهستانی است. رشته کوههای کوتاهی، تمام شمال ویتنام، لائوس، تایلند و برمه را می پوشاند. ما در واقع قرار است در همین منطقه کوهستانی سفر کنیم. بزرگترین قوم ساکن این منطقه کوهستانی قوم « مونگ» است. ما اینان را در شمال ویتنام  نیز دیده ایم. قوم

« مونگ» سرنوشت ویژه ای داشته است. این قوم در ویتنام و لائوس تنها قوم همکار آمریکا در طول جنگ ویتنام بود. روشن است که بعد از شکست آمریکا،  باید تاوان همکاری با دشمن را می پرداختند. بسیاری از اینان به تایلند فرار کرده و از آنجا راهی آمریکا می شوند. امروزه نزدیک 50 هزار نفر «مونگ» در آمریکا بسر می برند. چندین قوم کوچک دیگر نیز در این منطقه زندگی می کنند که همیشه موی دماغ حکومت ها بوده و از راه کشت تریاک و قاچاق مواد مخدر زندگی می کنند. در یک کلام، شمال آسیای جنوب شرقی منطقه ای عقب مانده و از نظر سیاسی ، ناحیه ای مشکل آفرین برای حکومت ها بوده است. مثلث طلائی که شامل شمال تایلند و لائوس و برمه است، صدها سال بزرگترین مرکز کشت خشخاش بود تا اینکه افغانستان اسلامی در بیست سال گذشته، اینان را پشت سر گذاشته و به مقام اول می رسد.

 

« ونگ وین» در 130 کیلومتری «وین تین» قرار داشته و با مینی بوس های توریستی 3 ساعتی بیشتر طول نمی کشد. ده سال پیش اینجا  روستایی بود کوچک و دور افتاده در میان کوههای آهکی  عجیب و غریبش. اقبال این روستا وقتی بلند می شود که نویسندگان راهنمای مسافرتی lonely planet  آنرا کشف کرده و در اولین کتاب راهنمای لائوس راجع به آن صحبت می کنند. قرار گرفتن « ونگ وین» در سر راه شهر« لوانگ پروبانگ» - بزرگترین جاذبه توریستی لائوس- به این امر کمک کرده و در عرض 5 سال گذشته اینجا به یکی از بزرگترین جاذبه های توریستی لائوس تبدیل می شود. کمتر مسافری است که بخواهد بطور زمینی به شمال و « لوانگ پروبانگ » برود و توقفی در این جا نکند. وقتی از ترمینال بیرون می زنیم ، آنچه را می بینم باور نمی کنم. اینجا شاید تعداد جوانان غربی از اهالی بیشتر باشد! دسته دسته جوانان غربی از تایلند به اینجا سرازیر می شوند. خیابان اصلی شهر پر از کافه و بار و رستوران است. بعضی کافه ها به چیزی شبیه سینما  تبدیل شده و در آنجا، دسته دسته جوانان غربی دراز شده  سریال ها و فیلم های محبوبشان را تماشا می کنند. یکی سریالFriends  را نمایش می دهد دیگری  sienfieldرا و رستورانهای دیگر، فیلم های امشبشان  را آگهی کرده اند. آدم در یک لحظه فراموش می کند در کجای دنیا قرار دارد. معمولاً در هر کشوری که مورد تردد جهانگردان باشد، یکی دو شهر چنین ویژه گی هایی پیدا می کند. در نپال «پوکارا» این حالت را داشت، در بولیوی « کوپا کابانا» در هند « گویا» و به همچنین. جوانان جهانگرد بی پول، در هر کشوری،  جای دنج و ارزانی پیدا کرده، کنگر می خورند و لنگر می اندازند.

 

«ونگ وین» پر از هتل و مسافرخانه است. اطاق ها ازشبی دو سه دلار شروع می شود. برای همین اینقدر مورد علاقه جوانان جهانگرد است. ما کلبه کوچکی می گیریم درست در کنار روخانه و مقابل کوههای عجیب و غریب این ناحیه برای شبی 16 دلار. یکی از شیرینی های سفر در این کشورها، همین ارزانی است. چه کلبه ای، آدم دلش نمی آید از آن بیرون بیاید. افسوس که آدم در سفرهای این چنینی آرام و قرار نداشته و دائم در حرکت است. ما سه شب در این جا می مانیم و حالا آرزو می کنم کاش یک هفته مانده بودیم. چقدر آرامش بخش و دوست داشتنی بود.

  بسیاری از جوانان بومی اینجا،  یا در هتل ها کار می کنند یا اگر زبانشان خوب است در تورهای گردشگری. در اطراف «ونگ وین» غارها و محل های زیبای طبیعی بسیاری است که جهانگردان را بسوی خود می کشد. ما نیز در یک برنامه کوهنوردی ثبت نام کرده و یکروز به دیار طبیعت زیبای آن می رویم.

 

گروه ما ، گروه کوچکی است که بجز ما ،چهار جوان اسرائیلی در آن هستند. سه دختر و یک پسر. تایلند و لائوس  پر از جوانان اسرائیلی است که بعد از سه سال دوره سربازی به جهانگردی می پردازند. پولدارها بسوی غرب و بی پول ها بسوی شرق و آمریکای جنوبی. جالب این جاست که در مسافرت به سرزمین هایی که اسرائیلی زیاد است، همه ما را اسرائیلی تصور می کنند. (اینکه آدم از هرچه بدش می آید سرش می آید، به این می گویند) . ما هرگز مشکلی با اسرائیلی ها نداشته ایم. جوانانی که ما با آنان برخورده ایم ، معمولاً بچه های خوب و آگاهی بوده اند. جالب این جاست که اسرائیلی ها هم ایرانی ها را دوست داشته و آن سوء ظنی که نسبت به عربها دارند،نسبت به ایرانیان ندارند. (هرچه باشد کورش جزء معدود پادشاهان باستان بود که یهودیان را در دامان خود پناه داد). ایرانیان خارج کشور هم که اکثراً در جبهه مخالف جمهوری اسلامی هستند و همین نیز خواه ناخواه یک نوع نزدیکی برای آنان بوجود می آورد. ولی این جا ودر این طبیعت زیبا حوصله بحث سیاسی ندارم. برای همین وقتی می پرسند از کجا آمده ایم، به استرالیا بسنده کرده و توضیح بیشتری نمی دهیم. ( در مقابل چنین سوالی ما همیشه می گوئیم، ایرانیانی هستیم که در استرالیا زندگی می کنیم) . راهنمای ما دانشجویی است که زبان بلد است و در این فصل سال از « وین تین» برای کار به این جا می آید. آنقدر مشتری اسرائیلی داشته است که کمی عبری یاد گرفته و در خواندن یک آهنگ معروف عبری، آنان را همراهی می کند. بچه های اسرائیلی همه چیزشان غربی است، از رفتارهایشان گرفته تا خال کوبی های دخترها. تصویر شاخه گلی از کمر یکیشان بیرون زده، حالا ساقه و ریشه اش در کجاست؟ خدا می داند و دوست پسرش!

 

طبیعت این گوشه از لائوس بسیار زیباست. کوههای آهکی با قابلیت فرسایش بسیارشان، براحتی شسته و شکسته شده و در نتیجه تصاویر شگفت انگیزی به وجود می آورند. بعضی کوهها را انگار با خط کش کشیده اند. صاف، تیز با زوایای تند و باور نکردنی. دسته ای دیگر، کله قندهایی را می مانند که به زمین افتاده و شکسته اند. مجموعه اینها از دوردست به سرزمین دیوان و پریان می ماند. دختران اسرائیلی عادت به کوهنوردی ندارند ومعلوم نیست برای چه این برنامه را انتخاب کرده اند. دائم در حال سیگار کشیدن و بالا کشیدن شلوارها و پوشاندن چاک کونشان  هستند! از آن اول هی می پرسند کی می رسیم ، کی می رسیم. یکی نیست بگوید ما قرار نیست به جایی برسیم، هدف همین رفتن است و تماشای طبیعت. اگر از این لذت نمی بری، مطمئن باش که از آخرش هم لذت نخواهی برد. بالاخره می رسیم. به دو تا غار که برای دیدن یکیشان باید در زمستان لخت شد و روی تیوب نشست و وارد غار شد، چرا که غار تا کمر آدم غرق در آب است و تنها راه دیدن آن قایق سواری یا  تیوب سواری است. از قایق که خبری نیست اما تا دلت بخواهد تیوب های باد شده کامیون است . الهه به همراه دخترها از خیرش گذشته ولی من به همراه راهنما و پسر اسرائیلی لخت شده و به درون غار می رویم.

دیدن غار برای من جذابیت چندانی ندارد. چینی ها و اصولاً مردم این گوشه از دنیا شیفته غار هستند. در چین که غارهای بزرگ  را چراغانی رنگارنگ کرده و یک نمایش حسابی ترتیب می دهند. در بعضی غارها هم مجسمه های بودا وجود دارد. این جا از این خبرها نیست. تاریکی است و زیر پا آب و بالای سر سنگ، همین.

در ادامه راهپیمائیمان به یک روستای زیبا می رسیم. روستا واقعاً زیباست، پشت به کوه و در کنار رودخانه ای پرآب. گفته می شود لائوس روزگاری مسکن هزاران هزار فیل بوده است. حتی در گذشته، این سرزمین را به نام شاعرانه " سرزمین هزاران فیل " می نامیدند. امروزه، تعداد اندکی از آن هزاران هزار فیل باقی مانده است. در این روستای زیبا و در مقابل این کوههای اسرار آمیز، جای فیل ها خالی است!

 

شب در رستوران هتلمان و در کنار رودخانه عالمی دارد. غذاهای لائوسی خوشمزه است و آبجوی lao beer   بسیار می چسبد. آرامش روستایی این شهر هم دلچسب است. من هر چه از شهرهای بزرگ بیزارم، عاشق شهرهای کوچک هستم. در ایران هم که بودیم هیچوقت از تهران خوشم نمی آمد. شاید چون بزرگ شده تهران بودم این احساس را داشتم. وقتی می دیدیم دوستان شهرستانیم چگونه فریفته تهران هستند تعجب می کردم. من یک موی سر ساری را به تهران نمی دادم. تهران برای من با آن ترافیک و مشکلات شهریش دیوانه کننده بود. در سیدنی این مشکل را کمتر دارم، چرا که محل کارم نزدیک خانه مان بوده و من هر روز با دوچرخه به سر کار می روم و احتیاجی به رانندگی - که از آن بیزارم-  ندارم. از اینها گذشته مشکلات شهرهای بزرگ کشورهای جهان سوم ، با آن سیل ماشین ها و ترافیک و آلودگی هوا  کجا؟ شهرهای غربی کجا؟

فردا عازم « لوانگ پروبانگ» هستیم. « لوانگ پروبانگ » معروفترین شهر لائوس است. پنج، شش ساعتی راه داریم. بلیط را از همین هتلمان خریده ایم  و مینی بوسی قرار است از همین جا ما را بر دارد. ترک این جا کار بیخودی بود، باید حداقل یکی ، دو روز دیگر می ماندیم. تا بیست روز دیگر که در برمه به شهر ساحلی  زیبایی به نام « ناپالی» در کنار خلیج بنگال برسیم، دیگر چنین کلبه با صفایی گیرمان نمی آید.

در میان یادداشت هایم،  تکه ای توجه ام را جلب می کند.

 

 

3 ام فوریه 2007  ونگ وین

امروز ساعت 10 صبح قرار است  اینجا را به مقصد «لوانگ پروبانگ» ترک کنیم.  صبح زود بیدار شده و در کنار رودخانه کمی « تای چی» می کنم. « تای چی» با آن حرکات موزون و آرام اش، بیشترین هماهنگی را با این رودخانه مه گرفته و کوههای زیبای روبرو دارد. چه صبح زیبایی! خودم را پر از شور زندگی می یابم. چقدر کار خوبی کردیم به لائوس  آمدیم. چقدر سفر خوب است. دلم نمی آید این صبح زیبا را بدون الهه باشم. رفته، او را بیدار کرده و متقاعدش می کنم در این آخرین روزمان در «ونگ وین» برای قدم زدن برویم. ساعت هفت صبح است که بسوی روستای مجاور هتلمان به راه می افتیم. جاده روستا در کنار رودخانه می گذرد و روستائیان از ساعتی پیش کار خود را شروع کرده اند. زمین های اطراف رودخانه، همه سبزی کاری است. در این فصل سال که باران نیست، سبزیجات باید آبیاری شوند و این کار با آب پاش های دستی انجام می گیرد. باور کردنی نیست، دهها زن و مرد، با آب پاشهای دستی به کنار رودخانه و یا جوب های آبیاری رفته ، آنها را پر کرده و همچون آب دادن باغچه، سبزی کاری ها را آب می دهند! به نظر کار بسیار طاقت فرسایی می رسد. جاده پر از   مردم روستا های اطراف است که پیاده یا با دوچرخه به طرف شهر می آیند. با دیدن ما لبخند می زنند و ما هم یک « سابایه» می گوییم. ( سابایه  به لائوسی یعنی سلام) . نیم ساعتی بیش نرفته ایم که به یک روستای آباد می رسیم. بسیار تمیز است با خانه های کوچک آجری و سقف های سفالی . الهه بی اختیار به یاد شمال و روستاهای آن می افتد. دلمان نمی آید برگردیم. هنوز وقت داریم. پس  باز می رویم، از میان برنج زارهایی که تازه گیها درو شده اند به سوی کوهی  که همچون دیواری بلند در مفابلمان ایستاده.  چه صبح زیبایی! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«لوانگ پروبانگ»

 

برای رسیدن به «لوانگ پروبانگ» باید پنج، شش ساعت به سوی شمال رفت. این منطقه سالها جایی خطرناک تلقی شده و شورشیان کوه نشین با حمله و جنگ و گریز در این منطقه و بخصوص در این جاده، آنرا به منطقه ای نا امن تبدیل کرده بودند. بعد از سال 2000 دولت لائوس موفق به سرکوب آنان شده و این روزها دیگر مسئله ای ندارد. جاده کوهستانی به سوی شمال بسیار خلوت است و در آن تردد چندانی نیست. گذشتن از میان کوههای آهکی اطراف « وین تین» دیدنی است اما خیلی زود جای خود را به تپه ماهور های معمولی می دهد.

 

 مینی بوس توریستی ما پر از جوانان قدیم و جدید است! از هر ملیتی در میان آنان پیدا می شود. حضور زیاد فرانسوی ها چشمگیر است. فرانسوی ها علاقه خاصی به آسیای جنوب شرقی دارند. جای پای فرهنگیشان نیز در این منطقه چشمگیر است اگر چه مثل همه جای دیگر دنیا آمریکا و ظواهرش حرف آخر را برای نسل جوان می زنند. البته می توان به راحتی بجای آمریکا گفت هالیوود و ظواهرش. چرا که مردم دنیا، آمریکا و هالیوود را یکی می گیرند. درک تفاوت بین این فانتزی و آن واقعیت، برای کسانی که از خارج به آن می نگرند آسان نیست. فرانسوی ها این جنگ را باخته اند و اگر چه بسیاری از تحصیل کرده های نسل گذشته، فرانسوی بلد هستند اما آرزو می کنند کاش انگلیسی می دانستند.

در وسط راه به یک شهر کوچک می رسیم. ( من عمداً از نام بردن اسامی عجیب و غریب شهرها و مکانهای غیر ضروری  احتراز می کنم ) .  مینی بوس برای نهار نگه می دارد. شهری است بسیار عقب مانده با مردمانی بسیار فقیر. اینان کوه نشینانی هستند که حتی از این پیشرفت های ناچیز اخیر نیز بی بهره مانده اند. تعدادی بچه  ده، دوازده ساله، خواهران و برادران دو سه ساله خود را به کول کشیده و دور و بر میدان می چرخند. کامیونی در گوشه دیگر بار خالی می کند. نزدیک  پانزده جوان مشغول این کار کوچک هستند . فقر از سر و روی شهر و مردمانش می ریزد. اینجا نمونه شهرهایی است که در آمدی از تنها عایدی این کشور که قطع درختان جنگل ها و توریسم باشد ندارند. به علت کوهستانی بودن، زمین های کشاورزی زیادی موجود نیست، مغضوب حکومت هم که هستند، دیگر چه انتظاری می توان داشت؟ فکر نمی کنم هیچ آدم با وجدانی از دیدن اینهمه فقر و بدبختی متاثر نشود. اما از دست ما چه بر می آید، هیچ. نیم ساعت بعد سوار مینی بوسمان شده و بسوی «لوانگ پروبانگ» راهی می شویم. انگار که نه انگار.

 

در مینی بوسمان دو زن تایلندی هستند که با ما دوست می شوند. هر دو در یک تشکیلات مبارزه با فحشا تایلند کار می کنند. آمده اند به تشکیلات لائوس سری بزنند. میگویند فحشا مسئله بزرگی در این مملکت نیست و دولت به شدت با آن مبارزه می کند. اما می نالند از تایلند. از اینکه چگونه صاحبان فاحشه خانه ها بچه ها را از خانواده هایشان می خرند و اگر بچه ها فرار کنند، چگونه خانواده ها تا آخر عمر مقروض اینان می مانند و دهها داستان تکان دهنده دیگر. مینی بوس سواری امروز ما شده همه درد و غصه. تا وقتی به «لوانگ پروبانگ» برسیم همه صحبت ما از فقر و بدبختی این مردم بود.

 

«لوانگ پروبانگ» شهر آباد و زیبایی است که قرن ها مرکز و پایتخت شمال لائوس بود. این شهر در کنار رود مکونگ قرار داشته و قصر باشکوه پادشاهان گذشته لائوس در آن قرار دارد. اینجا شهر آبادی است  که از گزند حوادث بدور مانده است. آخرین پادشاه لائوس تا1975  در این کاخ زندگی می کرد. در این سال- دوسال بعد از سقوط سایگون- چریک های پاتت لائو در حمله ای گسترده، نیروهای دولتی را شکست داده و قدرت را در «وین تین» به دست می گیرند. پادشاه نیز که یک نقش تشریفاتی داشت، خلع ید می شود. ستاره اقبال این شهر وقتی بلند می شود که سازمان یونسکو در 1988آنرا جزء لیست دست آوردهای بشری قرار می دهد. با این عمل نه تنها این شهر بودجه مخصوصی از طرف یونسکو دریافت می کند بلکه در حفظ میراث های دیگر نیز تشویق می شود. حاصل تمام این کوشش ها، رشد سریع این شهر در عین حفظ ظاهر قدیمی زیبایش است. بعد از سال 2000 و امن شدن جاده ها و گشوده شدن فرودگاه بین الملی و پروازهای منظم از تایلند، این شهر یک شبه ره صد ساله می پیماید. امروزه«لوانگ پروبانگ» به حق، بزرگترین جاذبه توریستی لائوس است. 

 

بعد از ظهر است که بالاخره به «لوانگ پروبانگ» می رسیم. ترمینال در پنج کیلومتری شهر قرار داشته و چندین جوان با عکس هتل هایشان منتظر ما هستند. یکی را انتخاب کرده و با « توک توک» اش به هتل مربوطه می رویم. هتل تمیز و نو سازی است. تمیزی هتل ها از آن ظواهر خوب لائوس است. باید کفشها را در جلوی در، در آورده و دم پایی های هتل را پوشید. در کنار هتل، کافه ای است که صدای بلند موسیقی اش گوش آدم را کر می کند. در حیاط کافه، عده زیادی زن و مرد لائوسی و چند خارجی در حال رقصیدن هستند. محل با صفا ولی پر سر و صدایی است. صندوقدار هتل اطمینان می دهد که بزودی قطع می شود که می شود ولی چند ساعت دیگر با صدای بلندتری شروع شده و تا نیمه های شب ادامه می یابد. هتل را به شبی بیست دلار می گیریم ولی نیمه های شب مثل سگ پشیمان می شویم. باید روز بعد مثل همیشه دنبال یک هتل دیگر بود.

 

«لوانگ پروبانگ»  شهر بسیار زیبایی است. از آن شهرهایی که گویی در پنجاه  سال گذشته تغییری نکرده است. خیابان اصلی شهر که به موازات رود مکونگ کشیده شده، پر از رستوران و کافه است. اینها همه برای توریست هاست و توریست هم به تعداد کافی که آنها را پر کنند وجود دارد. تعداد زیادی با هواپیما، مستقیم از بانکوک آمده و به بانکوک نیز باز می گردند. برای اینان هتل های بسیار مجللی هم ساخته شده است، اگر چه اقامت در مهمانخانه های دست گل اینجا تجربه ای بس زیباتر است. بهر حال هر چه هست، «لوانگ پروبانگ» بازدید کنندگان خود را ناامید نمی کند.

در وسط شهر و با کمی فاصله از رود مکونگ، تپه بلند سرسبزی قرار گرفته است. بالای این تپه مکان یک معبد زیباست و حیاط این معبد، پشت بام « لوانگ پروبانگ» محسوب می شود. بالارفتن از پله های این تپه ، نشستن در این پشت بام و تماشای غروب آفتاب که چگونه بر روی شهر و رود مکونگ  فرو می نشیند، از آن تجربه های فراموش نشدنی این شهر زیباست. ما هر روز  به بالای این تپه رفته و در پناه بودا، همچون شازده کوچولو منتظر غروب آفتاب می نشستیم.

مهمانخانه جدیدمان حرف ندارد. چوب قهوه ای کف اش از تمیزی برق می زند. کفش ها را باید در کفش کنی دم در، در آورد و پابرهنه به اطاق خود رفت. دیوارهای سفید و کف چوبی قهوه ای، گرمای خاصی به این مهمانخانه می دهد. آنهم درست در یکی از کوچه های زیبای مرکز شهر، در دو قدمی رود مکونگ و برای 15 دلار، دیگر بهتر از این نمی شود.

 

«لوانگ پروبانگ» مکان یکی از معابد بزرگ و قدیمی بودایی لائوس است. ساختمانهای سنگی و شاخه های عظیم گل های کاغذی که در این وقت سال به گل می نشینند، زیبایی خاصی به آن بخشیده است.  دیدن موبدان زعفرانی پوش بودایی در این زمینه چقدر زیباست. من با حرص و ولع عکس می گیرم و هرعکسی را قشنگتر از دیگری می یابم. برای یافتن بهترین زاویه ها باید هر گوشه کناری را فضولی کنم و جهت هر نوری را تعقیب کنم. این بزرگترین خاصیت عکاسی برای من است. عکاسی باعث می شود بهتر ببینم.

در گذشته گفته می شد که بهترین وسیله برای دیدن چیزی، طراحی آن است. کم نیستند کسانی که اصرار دارند به همان اندازه که آدم قدرت نوشتن دارد، قدرت طراحی هم دارد. فقط باید تکنیک های آن را بیاموزد. نه اینکه لزوماً یک نقاش بشود، بلکه بتواند بهتر ببیند و با این هنر پر ارزش آشنا شود. چیزی مثل یادگیری موسیقی و نواختن یک ساز موسیقی که همه به نوعی توان آن را دارند و باعث باز شدن افق های جدیدی برای انسان می شود.( اگرچه شاید باعث آزار دیگران هم گردد!). کافی است آدم سعی کند یک طرح کوچکی از یک سوژه مورد علاقه اش بزند تا ببیند که چگونه  به ریز و بم آن سوژه آشنا می شود. نتیجه کار باور کردنی نیست. می توان براحتی حاصل کار را به دور انداخت اما آن شناخت با انسان می ماند. متاسفانه  دیگر وقت و حوصله ای برای این کار نمانده است. این روزها عکاسی جای طراحی را گرفته است. برای نخستین بار، وجود دوربین های دیجیتال باعث شده است که کیفیت عکس ها بسیار خوب ، حرفه ای و ارزان شود. افسوس که بسیاری از این موقعیت برای بهتر دیدن استفاده نکرده و صرفاً آن را برای اثبات وجود خودشان در مکان های مختلف بکار می گیرند.  

 

دیدن موبدان نارنجی پوش بودایی، بخش بسیار زیبایی از تجربه لائوس می باشد. در مذهب بودایی، هر فرد بودایی برای دوره ای از زندگیش باید به هیئت موبد در آمده و در معابد زندگی کند.  این دوره معمولاً سه سال طول می کشد و می توان آنرا بین دوره های مختلفی از زندگی  تقسیم کرد. معمولاً بخشی از آنرا در دوران کودکی و بخشی را در نوجوانی انجام می دهند، اما کم نیستند بزرگسالان مومنی که کار وزندگیشان را برای مدتی رها کرده و به هیئت موبدان در آیند. در این مدت، آنان با مقررات سخت معابد بودایی، از مظاهر زندگی مادی بدور می مانند.  مقررات سختی مانند نخوردن غذا از ظهر به بعد، نداشتن آمیزش جنسی، لمس نکردن پول و انجام مدیتیش های  طولانی. اینان در این مدت همچون موبدان حرفه ای بجای لباس، چندین متر پارچه نارنجی به دور خود پیچیده و از راه خیرات مردم زندگی می کنند. موبدان هر روز کاسه مسی نسبتاً بزرگی را به دوش کشیده و به خیابان ها می آیند. مردم ( عموماً زنان )  به انتظار آنان در راستای خیابان نشسته و با غذاها و میوه های اهدائیشان، کاسه های آنان را پر می کنند. تماشای  این "روزی" جمع کردن موبدان،  یکی از جاذبه های زیبای لائوس است. من تجربه کوچکی از آن را در دومین روزمان در «وین تین» داشتم، اما اینجا در « لوانگ پروبانگ» با نمایش بزرگتری انجام می شود.

 

 

 

 

پنجم فوریه 2007  لوانگ پروبانگ

مثل همیشه کله سحر بیرون زده ام. در کنار مکونگ پرسه می زدم که از خیابان اصلی  صدای طبل می شنوم. به سمت خیابان اصلی می روم و می بینم عجب قیامتی است. صفی طولانی از زنان لائوسی و تک و توک توریست هایی را می بینم که چهارزانو در خیابان نشسته و چند سبد کوچک در جلوی خود گذاشته اند. فوری شستم خبردار می شود. مراسم "روزی" دهی موبدان در کار است. مگر می شود من این مراسم را ببینم و الهه در کنارم نباشد؟ با عجله به مهمانخانه امان برگشته و الهه را از خواب بیدار می کنم که چه خوابیده ای که بیرون قیامت است. او که به این حرفهای ضد خواب من عادت دارد، مثل همیشه  بلند شده و لباسهایش را به سرعت پوشیده و بیرون می آید. ( او هیچ وقت مرا ناامید نمی کند).  به محضی که به خیابان می رسیم، یک زن لائوسی یک قابلمه برنج به دستمان داده و الهه را در صف مردم جا می دهد. الهه کمی با شک به رفتار این زن می نگرد و مردد است که برنجه پخته اش را بگیرد یا نه. من اصرار می کنم بگیر. آنگاه یک زن دیگر پیدا شده و چند تا دلمه بر روی آن می گذارد. الهه این بار جداً می خواهد که نگیرد که باز من می گویم بگیرچه اشکالی دارد؟ ( اشکالش را بعداً می فهمم) . موبدان که اکثراً نوجوان هستند آمده و الهه در ظروف تک تک شان برنج و دلمه می گذارد. چند بچه فقیر با زنبیل های بزرگ،  موبدان را تعقیب کرده و آنان هر آنچه را که نمی خواهند و یا زیادی دارند در آن زنبیل می اندازند. تمام موبدانی که الهه به آنان برنج و دلمه می دهد، هدیه اش را به زنبیل بچه های فقیر می اندازند. در کنار الهه یک دختر آلمانی نشسته است. او یک کیسه شکلات دارد و موبدان با علاقه شکلات های او را نگه می دارند. ما هنوز از سوزش دماغمان چندی نگذشته است که دو زن قبلی آمده و نفری دو دلار پول برای برنج و دلمه نخواسته اشان طلب می کنند. دو دلار، پول یک غذای رستوران است و این واقعاً کلاه برداری است. چاره ای نیست باید داد. چرا که قبلاً قیمت را طی نکرده و به توافقی نرسیده ایم . کمی از این فرصت طلبی دلخور می شویم اما وقتی برای خوردن صبحانه می رویم ، جوانان مهربان و خنده روی یک کافه کنار رود مکونگ با  نان های خوشمزه فرانسویشان،  از دل ما در می آورند.

 یک صبح زیبای دیگر!  با آن موبدان نارنجی پوش، این کافه زیبا با رومیزی های قرمز و نان داغ فرانسوی.

 

 

 

 

 

« لوانگ پروبانگ» گذشته از یک تپه زیبا، قصر پادشاه سابق، یک معبد بزرگ، چند خیابان زیبا و خیل زیادی از مهمانخانه و رستوران، یک غار و یک آبشار نیز در اطراف خود دارد. برای دیدن غار باید سوار قایق های دراز و باریکی شد که به وفور بر روی رود مکونگ در تردد هستند. قایق های محلی، قایق های درازی هستند که بیست، سی نفر را در خود جای می دهند. برای توریست ها،  نیمکت های دونفره ای تعبیه کرده و سقف هم زده اندو ظاهرشان را نیز قشنگتر و خارجی پسند تر کرده اند.  قرار است قایق ها هشت صبح اسکله را ترک کنند که البته هرگز سر وقت به راه نمی افتند. مردم مشرق زمین، ساعت ماعت حالیشان نمی شود. نزدیک بیست دقیقه می شود که همه مسافران خارجی نشسته اند و از آقای راننده خبری نیست. بالاخره پیدایش شده و سلانه سلانه به راه می افتد. قایق اش نیز مثل خودش سلانه سلانه حرکت می کند. همین خوب است.

 

قایق به آرامی بر روی رود مکونگ حرکت می کند. از دور کوههای آهکی کج و معوج دیده می شوند. این کوهها در میان مهِ بلند شده از رود مکونگ،  بسی زیبا و اسرار آمیز به نظر می آیند. مقصد ما دامنه همین کوههاست. ارزش قایق سواری بر روی رود مکونگ  کمتر از دیدن غار مقدس لائوسی ها نیست. روستاهای زیادی در کنار رود مکونگ قرار دارند و قایق ها در بعضی از آنها که زیباتر هستند توقف می کنند. در این روستاها که روزی شاید یک مغازه بقالی هم موجود نبود، این روزها دهها سوغاتی فروشی باز شده است. شروع چانه زدن هم از نصف قیمت پیشنهادی شروع می شود. از این جا یک وافور می خرم. لائوس روزگاری یکی از بزرگترین تولید کنندگان تریاک بود. در بساط دست فروشها انواع و اقسام وافورها دیده می شود. وافورهای  بسیار زیبائی که از مواد مختلف ساخته شده و کنده کاری های جالبی هم دارند. قیمت ها از ده دلار شروع شده و تا صد دلار هم می رسد.

قایق سواری ما بیش از دو ساعت طول نمی کشد. متاسفانه قبل از این که به کوههای زیبای آهکی برسیم به مقصد می رسیم. پیاده شدن، برای منی که پاهای بلندم  در آن قایق کوچک، مجال کوچکترین حرکتی نداشت فرج بزرگی است.

در غار مقصد ما، صدها مجسمه کوچک و بزرگ بودا را در کنار هم چیده اند. این جا یک مکان مقدس تلقی شده و در آن  مراسم بزرگ مذهبی برقرار می شود. در ته غار، بودای بسیار بزرگی به تنهایی  در تاریکی نشسته  است. دور تا دورش شمع روشن شده و نور زیبایی بر چهره او می تابد، او نیز با کرشمه خاصی که در چهره همه بوداها دیده می شود نشسته و به همه زائرانش لبخند می زند. اگرچه امروز با این سیل توریست، چیزی که در این جا موجود نیست، روحانیت است اما تصور زیبایی مراسم مذهبی مردم در میان این کوه و غار و رود مکونگ چندان دشوار نیست.

 

در راه بازگشت، با یک زوج هلندی آشنا می شویم. جوانانی سی ساله هستند و چند ماه پیش ازدواج کرده و برای یک ماه عسل یک ساله مسافرت می کنند. چقدر کار قشنگی. یک سال مرخصی گرفته اند که به این " سال عسل" بیایند. بیشتر جوانان در غرب ازدواج نمی کنند مگر همدیگر را واقعاً دوست داشته باشند. عشق و محبت از ذره ذره وجودشان می تراوید. چقدر روند  ازدواج و نقشه " سال عسل"اشان باید شیرین و "عسلی"  بوده باشد. خدا می داند اینان چند هزار ساعت با هیجان راجع به این سفر و کجا برویم و چه کار کنیم حرف زده اند. چقدر شور باید داشته باشند و چقدر اشتیاق. بزرگترین چیزی که انسان با بالا رفتن سن از دست می دهد همین شور است، همین شوق است و همین شگفت زدگی است.

 

دیدن این زوج مرا به یاد ماه عسل خودمان می اندازد. من و الهه در 1354، همان سال اول دانشگاه آشنا شده و نامزد میکنیم وسال بعد نیز ازدواج . در آنموقع بیست سال بیشتر نداشتم. ما در تبریز زندگی می کردیم و تبریز مرکز تردد جهانگردان آن دوره بود که از اروپا به هندوستان می رفتند. مسافرت و دور شدن و رفتن در نهاد همه جوانان است و دیدن جوانان هم سن وسالی که این چنین بی خیال و بی پروا در حال گذران بودند رشک انگیز بود. البته یک اختلاف فرهنگی عظیمی ما را از آنان جدا می کرد. ما جوانانی بودیم بسیار سیاسی که رویای یک انقلاب و رهایی خلقی را در سر می پروراندیم (  انصافاً هم چه گندی زدیم) و اکثریت  آنان، جوانانی بی خیال و بنگی که فقط  در فکر رهایی خودشان بودند. وقتی هنگام ماه عسل ما رسید، الهه هرچه سکه و طلا سر عقد هدیه گرفته بود فروخت و به تقلید از آنان، کوله پشتی هایمان را برداشته و با توجه به بودجه اندکمان، بجای جهانگردی دور دنیا، به آذربایجان و کردستان گردی پرداختیم! در این سفر آنقدر به ما بد گذشت که نگو! اقامت در مسافرخانه های ابتدایی شهرهایی مثل خوی و ماکو و نقده  و غیره، رستورانها و قهوه خانه های نه چندان تمیز و از همه بدتر، نگاه های کنجکاوانه مردم و افتادن بچه ها به دنبالمان، آنقدر اذیت کننده و دشوار بود که اندیشه چنین سفرهایی را در داخل ایران برای همیشه از ذهن ما زدود. بی خود نیست وقتی " سال عسل " این زوج  جوان را با " دو هفته سکنجبین" خودمان مقایسه می کنم،خنده ام می گیرد.

 

دو روز دیگر قرار است به شهری به نام « چیانگ مای» در تایلند پرواز کنیم. تایلند و لائوس اگر چه هزاران کیلومتر مرز دارند اما جاده ای این دو کشور را به هم وصل نمی کند. تنها راه رسیدن به تایلند یا پرواز است یا سفر بر روی رود مکونگ. از « لوانگ پروبانگ» تا « چیانگ رای» شهر مرزی در شمال تایلند، دو روز قایق سواری است. آنهم از قماش همین قایق هایی که به دیدن غار مقدس رفتیم. این قایق ها  شب در روستایی توقف کرده و فردا دوباره ادامه می دهند. اگرچه تصور دو روز قایق سواری بر روی رود مکونگ خیلی رمانتیک به نظر می رسد ولی واقعیت اینست که بسیار سخت است و چندان هم دلپذیر نیست. گذشته از سختی صندلی ها و فشردگیشان، مناظر اطراف هم بسیار تکراری است و عملاً هر آنچه را که در نیم ساعت اول می بینی، مثل یک فیلم تکراری در دو روز آینده هم تماشا می کنی، بگذریم از  اقامت شبانه در یک روستای بین راه و مشکلاتش. اما  با همه این حرف ها، کاش این کار را کرده بودیم. درست است که ما وقت این کار را نداشتیم و سفر از سیدنی تا ایران از سفر « لوانگ پروبانگ» به « چیانگ رای» فکسنی کوتاه تر است. اما! کاش این کار را کرده بودیم. نمیدانم چرا؟ اما کاش کرده بودیم.

 

روز دیگر به دیدن آبشارهای نزدیک شهر می رویم. با « مینی بوس » یکساعتی بیشتر نیست. آبشاری سی چهل متری است که در این فصل خشک چندان پر آب نیست اما در فصل باران باید بسیار زیبا باشد. در پائین آبشار، حوضچه های قشنگی است که حکم استخرهای طبیعی را بازی می کند. من اگرچه از آن موجوداتی هستم که در مقابل آب مقاومت نداشته و باید حتماً خودشان را خیس کنند، اما متاسفانه مایو ام را جا گذاشته و شورت فرنگی ام هم کوچکتر و تنگتر و  نازکتر از آن بود که بتوان با آن به آب رفت ( یا از آب در آمد!). چاره ای نبود مگر تماشای خیل جوانان توریستی که از درختان جنگلی بالا رفته و از شاخه های آن به این استخرهای طبیعی  می پریدند.

 

دیگر چیزی از سفر لائوسمان باقی نمانده است. فردا باید به « چیانگ مای » در تایلند پرواز کنیم. می شد کارهای بیشتری در لائوس بکنیم. مثلاً  همین رودخانه مکونگ را گرفته و به شهرهای کوچکتر آن سر بزنیم. گفته می شود که مناظر زیبایی در آن ور کوهها نهفته است. مسافرت در لائوس آسان نیست. اولاً که تنها جاده آسفالت همان جاده «وین تین» به « لوانگ پروبانگ » است. در نقاط دیگر مملکت، اگر جاده ای موجود باشد، خاکی است. هزاران سال، تنها راه جابجائی در این سرزمین رود مکونگ بوده است و سرعت آنهم تغیر چندانی نکرده است. به همین دلیل جابجایی در لائوس بسیار سخت و زمان گیر است. هدف اصلی ما از این سفر دیدن «برمه» است. لائوس را هم به آن چپانده ایم. برای همین، وقت چندانی برای دیدن تمام گوشه و کنارهای آن نداریم و چاره ای نداریم مگر به دیدن "دیدنی ترین" ها بسنده کنیم.

 

 

 

 

لوانگ پروبانگ 5 فوریه 2007

امروز آخرین روز ما در« لوانگ پروبانگ» است.  صبح، با پرداخت  نفری یک دلار، دو تا دوچرخه کرایه کردیم . فرصتی بود که این شهر زیبا را با دوچرخه زیر پا بگذاریم. خیلی دور نرفتیم. همان اطراف رود مکونگ و خیابانهای کناریش. گل های کاغذی رنگارنگ، شهر را تسخیر کرده اند. الان فصل کم آبی است و گوئی  این درختان، عذاب کم آبیشان را با گل دادن فریاد می کنند. در سیدنی هم همینطور است. اگر به آنها آب زیادی بدهی گل نمی دهند. می گویند اگر این گل را دوست داری باید زجرش بدهی. به بازار سر می زنیم و کمی میوه می خریم وکلی تماشا می کنیم. من یک عالمه عکس می گیرم. دوچرخه سواری دو نفره خیلی خوب است. هم تنها هستی و هم نیستی. فرصت تعمق و تفکر داری،  درحالی که  تنهایی نیز خفه ات نمی کند و هر گاه بخواهی دوباره از آن  در می آیی.  من از آنجایی که هر روز دوچرخه سواری می کنم، دوچرخه سوار بدی نیستم و ماهیچه های ماتحتم سال هاست که با زین دوچرخه آشناست و مرحله عذاب کشیدنهایش را طی کرده است، اما الهه اینطور نیست و خیلی زود از پا در می آید. دوچرخه سواری، بهترین راه دیدن شهرهای کوچکی چون «لوانگ پروبانگ» است. ناهار را در بساط یک دست فروش می خوریم. الهه بعد از مسموممیت شدیدش در بولیوی ، مار گزیده شده است و هر غذایی را نمی خورد. اما بساط دست فروش خیلی وسوسه کننده است. در یک سوراخی در پشت نیمکتی، زن زیبای  سی، چهل ساله ای  بر روی زمین نشسته  و مشتری هایش نیز در جلوی بساطش چهار زانو زده اند. من هم  الهه را به زور می نشانم. زن در بساط تمیزش و در جلوی چشمان مشتری هایش، غذای آنان را آماده می کند. خوشبختانه بقل دستی من یکی از کارمندان  مغازه های مجاور است  و کمی  انگلیسی  می داند، به داد من رسیده و برایمان غذا سفارش می دهد. غذای ما نهار رایج مردم لائوس است. چیزی شبیه سوپ رشته با یک عالمه جعفری و گشنیز تازه که به سوپ اضافه می کنند . الهه با شک و تردید به دست های زن نگاه می کند  که از ظروف سفالی، با دست  پنجه زده و سوپ ما را از رشته و سبزی  پر می کند . غذایش بسیار خوشمزه است و من با ولع می خورم. اما الهه کمی لب می زند و دلش به خوردن نیست. از آنجایی که درست در مقابل زن آشپز نشسته ایم و او نیز از زیر چشم ما را می پاید، کمی خجالت کشیده و برای اینکه دلش نشکند بقیه غذای الهه را نیزمن می خورم سپس با حرکت دست به او می فهمانم که غذایش خیلی خوشمزه است( واقعاً هم بود) .  یک عکس هم از خودش و بساطش می گیرم.

هرشب در خیابان اصلی شهر بازار شبانه برقرار است. خیابان را به روی ماشین ها می بندند و دست فروش ها بساط های خود را در ردیف های منظمی می چینند. بسیار زنده و پر هیاهوست. مشتری ها فقط خارجی هستند و اجناس بازار نیز عمدتاً صنایع دستی و سوغاتی است. من چند تا از کارهای کوچک یک نقاش را می خرم. دلم را خوش می کنم که یک نقاش بومی را حمایت کرده ام. آخر  شب برای صرف آخرین شام لائوسی، به یک رستوران خیلی قشنگی در کنار رود مکونگ می رویم. « لوانگ پروبانگ» بر بلندی ساخته شده و رودخانه در یک ارتفاع بیست؛ سی متری، پائین تر از شهر قرار دارد. برای همین وقتی در کنار رودخانه می نشینی، در واقع در بالای دیواره بستر  آن قرار داری. از این جا می شود رود را زیر نور مهتاب دید و این خیلی زیباست. مشغول غذا خوردن هستیم که صدای موسیقی به گوشمان می رسد. دور یک میزی در آنطرف رستوران، ده، پانزده نفر زن و مرد لائوسی نشسته اند. انها شروع به ساز زدن و آواز خواندن می کنند. نوازندگان، خیلی حرفه ای  هستند و همه دور میزنشینان،  آوازها را بلدند و به شکل بسیار زیبایی هم خوانی می کنند. محشر است. ما میزمان را عوض کرده و به کنار آنها می رویم.انها آبجو می نوشند و می خوانند و ماهم آبجو می خوریم و گوش می دهیم. در پایان هر آهنگی، صدای کف زدن های من از همه بلندتر است، چرا که خودم اهل بخیه هستم و خوب می دانم  برای چنین قشنگ زدنی، چقدرباید زحمت کشید( تعداد آبجوها هم در درک بهتر این زیبایی بی تاثیر نبود).  نیمه های شب سرخوش و شنگول به سوی مهمانخانه مان به راه می افتیم. نیمه شب است، اما هیچ احساس ناامنی نداریم. اینجا بسیار امن و امان به نظر می آید.  برای  پایان سفر لائوسمان، شبی از این زیباترو خاطره انگیزتر قابل تصور نبود.

 

 

 

 

 

 

 

بسوی « چیانگ مای»

 

نزدیکی های ظهر است  که از « لوانگ پروبانگ» بسوی « چیانگ مای» پرواز می کنیم. مسافت این دو شهر زیاد نیست اما متاسفانه جاده ای این دو شهر را به هم وصل نمی کند. «چیانگ مای» دومین شهر بزرگ تایلند است و مرکز تجاری و اداری و سیاسی شمال آن. اتصال این دو شهر می تواند منافع بسیاری برای لائوس داشته باشد. اخیراً قرارداد احداث جاده ای بسته شده است که تا شش سال دیگر قابل بهره برداری خواهد بود.

پرواز یکساعته ما کوتاه تر از آن است که فکرش را می کردم. تا بجنبی رسیده ای. به محض اینکه  پایت را به فرودگاه می گذاری، فرق این دو کشور را احساس می کنی. از نطر آمار و ارقام، درآمد سرانه تایلند  چهار برابر لائوس است. در همان میز اطلاعات فرودگاه، یک هتل سه ستاره برای شبی چهل دلار می گیریم. چیزی که در تایلند زیاد است همین هتل و مسافرخانه است. ما دو شب بیشتر در تایلند نمی ماندیم پس خواستیم جایمان راحت و دم دست باشد. با کارت هتل در دستمان، سوار یک تاکسی می شویم. تاکسی ما تویوتای آخرین مدل است و این برای درک بهتر ما از  اقتصاد کلان و اثرات آن بهترین مثال بود. این ماشین آخرین مدل با راننده انگلیسی زبان و رادیو و غیره همان قدر برای ما خرج برداشت که « توک توک» لائوسی. یعنی پنج دلار. 

هتل ما یکی از آن هتل های بزرگ ولی نسبتاً قدیمی « چیانگ مای » است. نزدیک صد اطاق با استخر و سونا و رستوران و غیره دارد. من نمیدانم چرا این جور هتل ها به دلم نمی چسبند. راحت اما بی روح هستند. در مهمانخانه های کوچک، آنقدر احساس غریبی نمی کنم که در این هتل ها می کنم. یونیفورم خدمه و نظم و انظباط شدید آنها آزارم می دهد. صمیمی نیستند و من در بزرگی هتل گم می شوم. در مهمانخانه ها براستی انگار مهمان هستی اما اینجا، در کنار صدها نفر دیگر، خیلی احساس توریستی می کنم.

تایلند مرکز توریسم آسیای جنوب شرقی است. سال قبل دوازده میلیون توریست به این مملکت آمده اند. این کشور هر آنچه یک توریست آرزو کند، دارد. زیباست، متفاوت است، آب و هوای گرم و ملایم دارد و از همه مهمتر ارزان است. هر ساله میلونها نفر به این سرزمین بهشتی وارد شده و هر روز ذره ای از این بهشت را می آلایند. از آلودگی محیط زیست و صدمه به طبیعت بکرش گرفته تا آسیب های اجتماعی. تایلند مالامال توریست است و همین یک دلیل کافی است تا من هرگز دل به تایلند نبندم.

ما در شمال تایلند و در مرکز آن «چیانگ مای» هستیم. «چیانگ مای» در مقایسه با بانکوک شهر بسیار با فرهنگ تری است. در واقع آنرا پایتخت فرهنگی تایلند نیز می نامند. در اینجا به اندازه پاساژ ها، کتاب فروشی نیز وجود دارد و شهر پر از معابد بودایی است. وجود اقوام گوناگون کوه نشین نیز به آن رنگ و روی دیگری می دهد. هدف توریست ها از سفر به این شهر، همانا دیدن معابد و آثار باستانی این شهر، طبیعت کوهستانی تایلند و رفتن به میان روستاهای کوهستانی است.  البته اکثر توریست ها به جنوب تایلند و سواحل و جزایر زیبا وافسانه ای آن می روند، اما گروهی نیز به سمت شمال  می آیند.

 

هتل ما درست در وسط شهر قرار دارد. دور تا دور این قسمت قدیمی شهر در روزگاران قدیم دیوار و خندق بود. مهاجمان برمه ای در طی قرن ها، آرامش این شهر را به هم زده و این دیوار و خندق نیز برای محافطت از همین مهاجمان ساخته شده بود. این روزها آثار و خرابه های این دیوار بلند در گوشه و کنار مرکز شهر به چشم می خورد. اما قشنگی «چیانگ مای» در آن خندقی است که امروزه همچون نهری پرآب، مرکز شهر را احاطه کرده است. این نهر، همچون خط کشی تاریخی ، محدوده قدیمی شهر را مشخص کرده و بخوبی نشان می دهد که در گدشته، شهر چه اندازه بوده است. تقریباً تمامی آثار باستانی « چیانگ مای» در این محدوده قرار دارد.

 

ما کمی بعد از ورودمان به شهر و استراحتکی، به کار اصلی خود که همان متر کردن خیابان هاست می پردازیم. به کار نقشه برداران اطمینانی نیست و ما باید با قدم های خود، طول و عرض خیابان ها را اندازه بگیریم! اولین چیزی که در همه جای تایلند چشم آدم را خیره می کند، انبوه مغازه هاست. تایلند مرکز خرید خارجیان است و کسبه و بازاریان، این را بخوبی می دانند. همه جا مغازه، همه جا پاساژ، همه جا دست فروش. جنس ها هم بجز صنایع دستی شان، تعریفی نداشته و بسیاری از آنها  در مغازه های ارزان فروش سیدنی به همان قیمتی که در تایلند است به فروش می رسد.در تایلند اگر صبح تا غروب برای خرید کردن کافی نباشد، جای نگرانی نیست، خیابان های بازار را به هنگام تاریکی بسته و در انجا  بازار شبانه  دست فروش ها به راه می افتد. صدها دست فروش در پیاده روها، همه چیز از جان آدمیزاد تا شیر مرغ را می فروشند. من برای خودم و پسرم، بیست  تا شورت ابریشمی به قیمت دانه ای دو دلار می خرم. سخت است در تایلند بودن و از وسوسه خرید کردن در امان بودن.

 

زننده ترین تصویر تایلند، وفور فحشاست. فحشا انگار پدیده ای  بسیار طبیعی و قابل پذیرش در جامعه است. دیدن مردان میانسال خارجی که در کافه ها و رستورانهای متعدد، دستان دختران جوان تایلندی را گرفته و پچ پچ می کنند از مناظر رایج شهر است. واقعاً زننده است. مردان پنجاه، شصت ساله شکم گنده غربی، با دختران بچه سال. تایلند روزگاری نه چندان دور، بهشت " بچه بازان" بود. امروزه بسیاری از دولت های غربی، قوانین مبارزه با "بچه بازی" خود را به کشورهای خارجی نیز بسط داده و در صورت دستگیری، به کشور مربوطه فرستاده شده و با قوانین همان کشور محاکمه و مجازات می شوند. اما مگر می شود تا وقتی که تقاضا، آنهم از طرف توریستهای پولدار خارجی وجود دارد، عرضه را از طرف خیل محتاجان و دللال های سودجو متوقف کرد. این تازه در مورد "بچه بازی" است که ممنوع است، فحشا در این جا مثل اکثر کشورهای دنیا، آزاد بوده و تا آن جا که بچه سال نباشند، ممنوعیتی ندارد. نکته جالب در این است که گویی در تایلند " جنده بازی" قبحی ندارد. به قول توریستی از این قماش " ما برای دیدن خرابه ها به این کشور نمی آئیم" یکی نیست بگوید :" بله واضح است، شما برای خرابگی می آئید" . عجیب است که آدم به این تصاویر نیز عادت می کند و اگر این مناظر در روزهای اول، همچون پرده ای نا مطلوب جلوی چشم آدم می افتد، بعد زمانی ، کم کم بالا رفته و انسان تصویر واقعی تری از مردم می بیند. همانهایی که مثل هر جای دیگر دنیا، با شرافت و صداقت کار کرده و برای بهبود و ارتقاء سطح زندگی خود و خانواده اشان از صبح تا شب تلاش می کنند.

 

« چیانگ مای» در دل کوهستان قرار دارد و کوههای نه چندان بلند سرسبز، آن را احاطه کرده است. رفتن به میان این کوهها و روستاها، کِلک سواری بر روی رودخانه و فیل سواری، از کارهای رایج این جاست. ناممان را در یک تور طبیعت گردی ثبت کرده و فردا قرار است به دیدن اطراف شهر برویم. دیدن روستاهای اقوام کوه نشین به امر مسخره ای تبدیل شده است. دسته دسته توریست ها بعد از یک کوه پیمائی سبک به این روستا ها می رسند. روستائی که ما رفتیم چیزی نبود مگر چند کلبه. گمانم تنها درآمد این روستا، حق و حسابی است که از تورها می گیرند  و اجناسی است که به توریست ها می فروشند. در یک لحظه با ورود چندین تور مختلف، تعداد توریست ها، چندین برابر اهالی می شود! ( همین چیزهاست که دل آدم را از تایلند می زند).

  قدم بعدی "کلک سواری" بر روی رودخانه است. کلک ها از یک دسته حصیر ( بامبو) به هم  بسته و ساخته شده است. هر چقدر دیدار از روستا بی مزه بود، این کار با مزه است. باید بر روی کلک ایستاد و با کمک چوبی، جهت را تنظیم کرد و مواظب بود که به کناره ها و سنگ ها نخورد. بر روی کلک ما، الهه و دو دختر جوان اتریشی قرار دارند و وظیفه هدایت آن به عهده یک تایلندی و من است. کار زیاد ساده ای نیست و من یک دفعه با کله به رودخانه می افتم. کم وبیش همه خیس شده اند. در مقصد، لباس هایمان را می خواهیم عوض کنیم. من و الهه دنبال سقفی هستیم که لباس هامیان را در بیاوریم که می بینیم یکی از دختران جوان اتریشی در کنار همان جاده، لباس هایش را کنده و با یک تی شرت حلقه ای و شورت نازک مختصری که حالا خیس هم شده است و کم و بیش همه جایش از زیر آن پیداست(!) به این ور و آنور می رود و دنبال لباس هایی که پیدا نمی کند می گردد! از قرار معلوم من و الهه به نیابت از طرف همه ایرانیان داخل و خارج، تنها فضول ها و مبشران اخلاقی هستیم و اهالی محل انگار که نه انگار. (کجاست آن عمله نکره عزبی که روزی در بازار تهران پر و پاچه خانمی را از زیر دامنش ببیند و امان از دست بدهد و همان جا در میان جمع به زن بیچاره حمله کند تا مجله توفیق او را در تاریخ ایران جاودانه کند!).

آخرین فعالیت امروز فیل سواری است. فیل های این گوشه از دنیا بسی کوچکتر از فیل های آفریقایی هستند. کجاوه ای دونفره بر پشت دارند و فیل بانان با یک میخ، بر روی کله و بین گوش های او می نشینند. شروع  کار با مزه است -خب، آدم که هر روز سوار فیل نمی شود- اما کمی بعد بسیار عادی و سرعت بسیار کم او، آزار دهنده می شود. دو سه کیلو موز خریده ایم که در راه به فیلمان بدهیم، اما از آن جایی که  جناب فیل با آن اشتهای عظیمش، قبل از دریافت موز رشوتی، حاضر به تکان خوردن نیست، هر لحظه خرطومش را از بالای سر به سمت ما کرده و موز می خواهد. خرطوم هم برای خودش یک حیوان جاندار ترسناک را می ماند، با آن پیچ و تاب و فرت و فورتش. ما که جرئت نافرمانی نداشتیم، لذا موزها در یک چشم بهم زدن تمام می شود. اما باکی نیست، روستائیان، در دکه هایی به بلندی درختان، بساط موز فروشی برای فیل ها دایر کرده اند و فیل ها اگر هیچ جا را بلد نباشند، آدرس اینها را به خوبی می دانند و ما را درست از این دکه موز فروشی به آن دکه موز فروشی می برند. در نیم ساعت فیل سواری، ما پنج شش کیلو موز می خریم و ایشان با قلدری از ما طلبیده و میل می فرمایند. تجربه شیرینی بود اما به گرد خاطره شتر سواری در اطراف اهرام نمی رسید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 7 فوریه 2007 «چیانگ مای»

شب آخرمان در «چیانگ مای » را به یک رستوران اسرائیلی می رویم. اسرائیلی بودنش را از اسمش حدس می زنیم، رستوران اورشلیم. حسابی شلوغ است و تعداد زیادی آمریکائی با بچه هایشان نصف رستوران را اشغال کرده اند. هنوز ننشسته ایم که زن میانسال خوشروی رستوران چی  آمده و بدون پرسشی شروع می کند با ما عبری صحبت کردن. خندیده و به انگلیسی می گوئیم که عبری بلد نیستیم. با تعجب می گوید پس کجایی هستید؟ می گوییم: ایرانی. گل از گلش شکفته، صندلی را کنار زده و در کنار ما می نشیند. تعریف می کند از خوبی ایرانیها و اینکه در اسرائیل همسایه هایشان ایرانی بودند و چه مردمان خوبی بودند و اینکه در همین جا بهترین دوستش یک ایرانی بهایی است و غیره. رستوران غلغله است و مجال صحبت زیادی نیست، باید برود. از قرار معلوم تا غذای ما حاضر شود مدتی طول خواهد کشید. فرصتی است که به دور و بر خود، مخصوصاً آمریکایی ها نگاهی بیافکنیم. اینان تنها آمریکایی هایی هستند که در این سفر می بینیم. آمریکایی ها اهل مسافرت خارج نیستند و به ندرت مسافری آمریکایی می بینیم. در همین حین یک زن میانسال اروپایی وارد رستوران شده و از آن جائی که جایی برای نشستن نیست ، سرپا منتظر می ماند. او را به میز خود دعوت کرده و می گوئیم که اگر مایل است می تواند با ما شام بخورد. « کریستین » را زن بسیار جالبی می یابیم. او 55 سال دارد، نیوزیلندی  و از هیپی های قدیمی است. همه جای دنیا بوده و اکنون در یک دبیرستان این جا انگلیسی درس می دهد. پر از حرف و داستان است و به قول خودش بخاطر سفرکردن از خیر خانواده درست کردن گذشته است. حالا هم تک و تنها در تایلند زندگی می کند و ظاهر عصبی اش، نشان از نا رضایتی است. با بدبینی به آمریکایی ها نگاه کرده و می گوید می دانید اینها کی هستند؟ ما طبعاًً هیچ اطلاعی نداریم. می گوید اینها مبلغین مذهبی هستند که در بین اقوام کوه نشین این منطقه  تبلیغات مسیحی گرایی می کنند. میگوید اینان در کمال رفاه و ثروت در بهترین محلات  این شهر زندگی کرده، بچه هایشان را به مدارس گران قیمت بین المللی می فرستند و به کار تغییر مذهب و فرهنگ این مردم مشغولند. روی تغییر فرهنگ و انزجارش از این امر تاکید می کند. اگرچه پر حرف است اما صحبتهایش به دل می نشیند و خاطراتش شیرین و شنیدنی است. شب خوبی می شود با «کریستین» فلافل، هوموس و باباگانوش. 

 

سفر لائوس و شمال تایلندمان رو پایان است. لائوس خیلی دوست داشتنی بود و تایلند، در همان حدی که انتظار داشتیم. نه کمتر، نه بیشتر. باید تایلند را سی، چهل سال پیش می آمدیم. آن موقع باید سرزمین دیگری می بوده، با آن طبیعت بکر و زیبایش. برمه ای که فردا راهیش هستیم خیلی متفاوت است. بسیار عقب مانده تر با توریست های بسیار کمتر. در واقع کمتر کسی برای تعطیلات به آن جا می رود. برمه جایی است برای انکشاف. پس پیش بسوی برمه