سرزمین اسب های تیزرو
 

             «کاپادوکیا» سرزمین عجیبی است. به محض اینکه اتوبوس ما، چهار ساعت یعد از ترک آنکارا، به این سرزمین وارد میشود؛ حیرت ما هم شروع می شود. طبیعت این منطقه شبیه هیچ جای دیگر نیست. نه اینکه خیلی زیباست یا اینکه خیلی سبز است یا خیلی خشک است؛ نه! فقط شبیه هیچ جای دیگر نیست. بیشتر به یک رویای کودکانه می ماند تا هر چیز دیگر.

کاپادوکیا را باید دید تا فهمید گوینده از چه سخن می گوید. نه از کلمات، که از تصویر نیز کاری بر نمی آید. نه  بخاطر زیبایی غیر قابل وصفش یا سبزی کهربایش یا خشکی ِکِرمی رنگش؛ نه! تشریح شگفتی و تصویر وسعتش دشوار است.

 مثلاً اگر من بگویم میلیونها سال قبل، آتشفشانی مهیب این سرزمین را زیر خاکستر خود پوشانده و بعد، میلیونها سال دیگر بادهای مهیبی بر آن وزیده و میلیونها ذره سبک را با خود برده و میلیونها ذره سفت را بر جای گذارده تا هزاران کله قند پنج، شش متری که شبیه دودکش های خانه های غولان است ، بر جای بگذارد، شنونده چه تصویر می کند؟

 اگر بگویم: دره ای را تجسم کنید که این هزاران کله قند را جای داده است کمکی می کند؟ حتماً برای تصویر خود رنگ می خواهم. اگر بگویم سایه های مختلف کِرِم کافی است؟ آیا هرگز فکر کرده اید ما در زبان فارسی چقدر کمبود اسم رنگ داریم؟ باید اسم رنگ بسازم، مثل کِرِم باد خورده ، یا قهوه ای خواب آلود یا زرد مرموز. آخر چطور می شود رنگ چیزی را تشریح کرد که از میلیونها ذره رنگی تشکیل شده است. نه اینکه رنگارنگ است. نه!  سایه به سایه است. مثل یک رنگ کِرِم که هر بار یک قطره قهوه ای در آن بیندازی و هم بزنی؛ آیا می توان آنرا چیزی مگر سایه های کِرِم نامید. سبزی بین این کله قند ها را چگونه می توان تصویر کرد؟ سبز یشمی؟ یاسبز کهربایی مخملی ؟ و یا سایه های سبز؟

 

شگفتی طبیعت « کاپادوکیا » به تنهایی کافی نیست. باید شگفتی تاریخی را هم به آن اضافه کرد. خاک های پر بار آتشفشانی این سرزمین که در قلب « آناتولی » قرار دارد، برای هزاران سال سرزمین مطلوب کشاورزان بوده است و ایرانیان قدیم آنرا « سرزمین اسب های تیزرو» می نامیدند.

مسیحیان اولیه ای که از دست رومیان گریحته و از  سوریه فعلی به « کاپادوکیا » می آیند، بالاترین نشانه های فرهنگی این سرزمین را بر جای می گذارند. کله قند های طبیعی، پوستی سخت ولی درونی نرم داشتند. پس براحتی کنده شده و خانه و کلیسا می شوند. حتی دهکده های زیر زمینی ساخته می شود، تا به هنگام جنگ و گریز، بتوان در آن برای ماهها مخفی شد و زنده ماند و دیده و یافته و کشته نشد. شیوه ای که قرنها آنها را از مصایب مهاجمان محفوظ می دارد، تا اینکه  ترکان در پی مهاجرتی بزرگ، به اینجا می رسند.

 

  آدم باید در ترکیه باشد تا به اهمیت و نفوذ رو به فزون ترکان پی ببرد. مسکن اصلی اینان که اقوامی دامپرور بودند، از شمال خراسان شروع شده و تا استپ های سیبری کشیده می شد. سرزمینی که در جغرافیای امروزی شامل ترکمنستان، ازبکستان، قرقیزستان وشرق چین است . تورانی که فردوسی در شاهنامه ذکر می کند، در واقع باید همین سرزمین ترکان باشد که در یک رقابت تاریخی با پارسیان می زیسته اند. ایران و توران.

واقعه بزرگ تاریخی که سرنوشت این گوشه از کره زمین را رقم می زند، مهاجرت عظیم ترکان آسیای میانه به طرف ایران و آسیای صغیر ( ترکیه فعلی ) است. اینان که اقوامی دامپرور، شجاع و متجاوز بودند، با تکیه بر شمشیر های برنده خود ، ثاثیر شگرفی بر تاریخ بشری می گذارند. شاید مقایسه ترکانی که به آسیای صغیر آمدند با اسپانیایی هایی که به آمریکای جنوبی رفتند، پر بی راهه نباشد. هر دو،  سرزمین های اشغالی جدید را خانه خود اعلام کرده و بنای حکومتی را گذاشتند مبنی بر ریشه های قومی  خویش.

در سرزمین ایران ما نیز، با شکست ساسانیان از اعراب، دوران فرمانروائی پارسیان پایان یافته و از آن به بعد ، ایران – بجز استثنائاتی چون صفاریان و دیلمیان وزندیان- توسط ترکان و مغولان اداره می شود. البته نباید فراموش کرد که در آن دوران، هویت اسلامی برهویت ملی تقدم داشته و اینان نیز زبان فارسی را در دربار های خود ارج گذاشته و به ترویج آن می پرداختند.

 

              کاپادوکیای امروزی از چند شهر بسیار کوچک و پراکنده تشکیل شده است. «گورومه» شهر کوچکی است در دل کاپادوکیا، پر از هتل و مسافرخانه. بنوعی در میان همان کله قندها ساخته شده است. گورومه  چند هتل غار مانند دارد که  اطاقی را در یکی از آنها برای شبی 40 دلار اجاره می کنیم. اطاق ما رسماً یک غار است که کمی آنرا تراشیده و بزرگ  کرده اند، با یک تختخواب شیک و مبلمانی مدرن. خیلی قشنگ و تو دل بورو.

این روزها کاپادوکیا شهرت جهانی پیدا کرده واگرچه در مرکز ترکیه قرار دارد ، اما تورهای  توریستی  بسیاری به اینجا می آیند. معمولاً  اتوبوس ها، شبانه از استانبول براه افتاده و بعد از 14 ساعت به کاپادوکیا می رسند. توریست ها هم یکی دو روزی مانده و بر می گردند. ما هم به قصد دو روز می آئیم ولی پنج روز می مانیم.

 

           بهار است و سرتاسر دره ها، غرق شکوفه می باشند. اینجا به طرز عجیبی زیباست. اما برای درک زیبائیش باید چشم و دل سیر داشت. زیرا اینجا خبری از کوه و دریا و جاذبه های رایج توریستی نیست. نه شهرهای زرق و برق داری وجود دارد  که در مغازه هایش به پلکی، نه ساحل دریایی که در آن به لمی! تنها کاری که ظاهراً می شود کرد، دیدن کله قندهاست و کلیساهای کوچکی که در میان آنها تراشیده اند. کاری که حداکثر دردو روز می توان انجام داد. اما برای حس کاپادوکیا باید در آن ماند و در دره های زیبای آن گم شد.

ترکیه اگر کشور مسلمانی نبود، بیشک یکی از اماکن مقدس مسیحیان می شد! آثار و نشانه های مسیحیان اولیه آنقدر زیادست که آدم  تعجب می کند، چرا هم اکنون، سیل زوار مسیحی به این سو روان نیست. قبر حواریونی چون «جان» مقدس که در مسیحیت مقامی مانند خلفای راشدین را دارد در غرب ترکیه و در خرابه هایی  بنام «اِفِس » قرار دارد. حتی عبادتگاهی که ادعا می شود، مریم مقدس در آن عبادت کرده، در همین محل قرار دارد. در همین کاپادوکیا، دهها کلیسای غاری وجود دارد که نقاشیهای  پر ارزشی از روایات انجیل بر روی دیوارهای آن کشیده شده است. اینها نیز همگی  متعلق به مسیحیان اولیه ای است که بسیار مومن  بوده و در جنگ  و گریز با رومیان زندگی می کردند. و همه اینها غیر از آثار باستانی متعددی است که رومیان مسیحی شده، که تمدن بیزانس را پایه گذاری کرده بودند، ( رقیبان اصلی ساسانیان)  بر جای نهاده اند. جالب اینجاست که هیچ نشانی از تمدن ایرانی در این سرزمین وجود ندارد. نه کاخی ، نه کوخی. انگار نه انگار که آناتولی، قرن ها زیر سلطه شاهان ایرانی بوده است.

 

روزها، کاری نداریم مگر گم شدن دردره های پیچ درپیچ اطرافمان. گم شدن در این سرزمین عجایب عالمی دارد. نقشه ای در جیب دارم  و شهرهای کوچک اطراف چند ساعتی بیشتر فاصله ندارند. دره هایی زیبا، این شهرها را به هم متصل می کنند و ما روزهایمان را در همین دره هاست که سر می کنیم. هر روز دهکده ای را نشان کرده و دره ای را انتخاب کرده و راه می افتیم،  ولی طولی نمیکشد که  گم می شویم ، تا اینکه به کمک انگورکاران این دره ها، راهمان را بسوی دهکده  که این روزها به شهری کوچک تبدیل شده است پیدا کنیم، در رستوران کوچکی نهاری بخوریم ، با اهالی گپی زده و ترکیمان را بهبود ببخشیم و آنگاه دره ای دیگر و دهکده ای دیگر، تا با رگ و پوستمان احساس کنیم زندگی چقدر زیباست و قدر بدانیم این دم بی بها را، در این سرزمین اسب های تیزرو.