سفر کامبوج       
 

روز چهل‌ و هشتم‌ در راه‌ پنوم‌پن‌

برنامه‌ امروز ما خيلي‌ ساده‌ است. قرار است‌ با اتوبوس‌ از سايگون‌ به‌ پنوم‌پن‌ برويم. صبح‌ بار و بنديلمان‌ را جمع‌ كرده‌ و آخرين Email را به‌ خانه‌ مي‌فرستيم. ساعت‌ 9 سوار اتوبوس‌ مي‌شويم‌ و قرار است‌ تا 3 ساعت‌ ديگر به‌ مرز رسيده‌ و از آنور، ساعت‌ 5 به‌ پنوم‌پنه‌ برسيم‌.

جادة‌ طرف‌ ويتنام‌ خوب‌ است‌ با صدها موتورسوار و دوچرخه‌ سوار كه‌ گاهي‌ آنقدر بار زده‌اند كه‌ تماشايي‌ است. در ويتنام‌ هم‌ همچون‌ چين‌ زن‌ها همه‌جا هستند. اصلاً‌ هر جا زن‌ در توليد نقش‌ داشته‌ باشد در جامعه‌ نيز صاحب‌ موقعيت‌ است. نمونه‌اش‌ همين‌ زن‌هاي‌ شمالي‌ ماست. آيا نقش‌ زن‌ شمالي‌ در زندگي‌ و اجتماع‌ قابل‌ مقايسه‌ با بقية‌ ايران‌ است؟ اينجا هم‌ همين‌ داستان‌ است. بعلاوه‌ اينكه‌ از نظر ايدئولوژي‌ هم‌ اين‌ امر تشويق‌ شده‌ و نهايتاً‌ اينكه‌ زن‌ را يك‌ ابزار جنسي‌ نمي‌دانند.

در مرز، كارها به‌ خوبي‌ پيش‌ مي‌رود. ما بيخودي‌ دوربين‌ ويدئو را قايم‌ كرده‌ايم‌ و نگرانيم‌ نكند در هنگام‌ جستجو يافت‌ شود و جريمه‌ شويم‌ كه‌ يافت‌ نمي‌شود، ما هم‌ جريمه‌ نمي‌شويم.

هنوز از دروازة‌ مرز رد نشده‌ايم‌ كه‌ ناگهان‌ چهره‌ها عوض‌ مي‌شود. بجاي‌ اندام‌هاي‌ كوچك‌ ويتنامي‌ با پوست‌هاي‌ روشن‌ و چشم‌هاي‌ بادامي، قومي‌ ديگر رخ‌ مي‌نمايد. قومي‌ تيره‌تر و چهارشانه‌تر با چشماني‌ به‌ كشيدگي‌ ويتنامي‌ها. اينها قوم خِمِر می باشند.

ميني‌بوس‌ در طرف‌ كامبوج‌ منتظر ماست‌ و ما بايد ماشينمان‌ را عوض‌ كنيم. مرز، برج‌ و بارويي‌ ندارد و وقتي‌ از آن مي‌گذريم‌ با حروف‌ بزرگي‌ روي‌ آن‌ نوشته‌اند ويتنام‌ و آنورش‌ كامبوج. ما از ويتنام‌ خداحافظي‌ كرده‌ و به‌ كامبوج‌ سلام‌ مي‌كنيم.

 

كامبوج‌ جاي‌ وحشتناكي‌ است. اينجا سرزمين‌ فقيري‌ بود كه‌ در زمان‌ جنگ‌ ويتنام‌ پايش‌ به‌ جنگ‌ كشيده‌ مي‌شود. پرنس‌ سيهانوك، كه‌ پادشاهي‌ ليبرالی‌ بود، در پي‌ كودتايي‌ توسط‌ لون‌ نول‌ در 1970 سرنگون‌ مي‌شود. دولت‌ لون‌ نول‌ نيز دو هفته‌ قبل‌ از سقوط‌ سايگون، بدست‌ خمرهاي‌ سرخ‌ خلع‌ يد مي‌شود. دوران‌ حكومت‌ خمرهاي‌ سرخ‌ از 1975 تا 1979 از سياه‌ترين‌ دوره‌هاي‌ كامبوج‌ و به‌ نوعي‌ انسانيت‌ است. اين‌ گروه‌ به‌ رهبري‌ پول‌ پوت‌ و خيوسامپان، دو هفته‌ بعد از به‌ قدرت‌ رسيدن، تمام‌ شهرها را مجبور به‌ تخليه‌ كرده‌ و راهي‌ روستاها مي‌كنند تا 7 روز هفته‌ روزي‌ 12-15 ساعت‌ بيگاري‌ كنند. از ماجراجويي‌هاي‌ اقتصادي‌ آنها، ملغي‌ كردن‌ پول، تعطيل‌ تمام‌ مؤ‌سسات‌ اقتصادي‌ - اجتماعي‌ و ايجاد كمون‌هاي‌ كاري‌ بود. از نظر اجتماعی‌ نيز گفته‌ مي‌شود 2 ميليون‌ از 8 ميليون‌ جمعيت‌ كامبوج‌ كشته‌ مي‌شوند. آري، كامبوج‌ جاي‌ وحشتناكي‌ است‌ و ما مي‌رويم‌ تا اين‌ جاي‌ وحشتناك‌ را ببينيم.

جاده‌ پنوم پن‌ همچون‌ بقیه اين‌ سرزمين‌ مخروبه‌ است. جاده اي‌ خاكي‌ با چنان‌ گودال‌هاي‌ بزرگي‌ كه‌ هر لحظه‌ فكر مي‌كني‌ ميني‌بوس‌ چپه‌ خواهد شد. جاده‌ از آنها بود كه‌ «آدم‌ را پخته‌ مي‌كند».

پس‌ از چند ساعت، ميني‌بوس‌ براي‌ رفع‌ حاجت‌ مسافران‌ در كنار جاده‌ مي‌ايستد. (در طول‌ مسيرمان‌ براي‌ نمونه‌ يك‌ قهوه‌خانه‌ وجود نداشت) علف‌هاي‌ بلندي‌ كنار جاده‌ را پوشانده‌ بود و مي‌شد در ميان‌ آنها از چشم‌ها پنهان‌ شد. راننده‌ فكر همه‌ را خوانده‌ و همان‌ اول‌ آب‌ پاكي‌ به‌ روي‌ دستان‌ همه‌ ما مي‌ريزد. او‌ هشدار مي‌دهد كه‌ همه‌ جا خطر مين‌ دارد و نبايد از ميني‌بوس‌ دور شد. جماعت‌ «جيش‌دار» هم‌ مجبور مي‌شوند نوبتي‌ پشت‌ ميني‌بوس‌ رفع‌ حاجت‌ كرده‌ و عده‌اي‌ هم مثل‌ من‌ از خيرش‌ بگذرند.

در مسيرمان‌ براي‌ عبور از رود مكونگ‌ مجبور به‌ استفاده‌ از كشتي‌ مي‌شويم، ناگهان‌ سيل‌ گدا و بچه‌هايي‌ كه‌ مي‌خواستند نوشابه‌اي‌ به‌ آدم‌ بفروشند بطرف‌ ما سرازير مي‌شوند. اينها خود را به‌ شيشه‌هاي‌ ميني‌بوس‌ چسبانده‌ و چنان‌ تصاوير هولناكي‌ بوجود آورده‌ بودند كه‌ قلب‌ انسان‌ به‌ درد مي‌آمد. چند شهرك‌ مياني، از بدبخترين‌ شهرهايي‌ بودند كه‌ من‌ در عمرم‌ ديده‌ بودم.

ميني‌بوس‌ ما مختص‌ توريست‌هاست. آدم‌هاي‌ جالبي‌ هستند يك‌ پسر مهندس‌ جوان‌ فرانسوي‌ كه‌ 6 ماه‌ پيش‌ سفرش‌ را از آفريقا شروع‌ كرده‌ و حالا به‌ اينجا رسيده. سه‌ دختر نيوزيلندي‌ كه‌ 4 ماه‌ قبل‌ از مسكو شروع‌ كرده‌اند و بعد از چين‌ و ويتنام‌ به‌ كامبوج‌ مي‌روند. دو دختر نروژي‌ كه‌ در لائوس‌ و ويتنام‌ بوده‌اند و يك‌ مرد 50-60 ساله‌ فرانسوي‌ با يك‌ زن‌ ويتنامي. زن‌ ويتنامي‌ تمام‌ مدت‌ در حال‌ ماساژ دادن‌ سر و شانة‌ مرد فرانسوي‌ بود‌ و هي‌ تروخشكش‌ مي‌كرد.

فرهنگ‌ غُر نزدن‌ اين‌ جوانان‌ واقعاً‌ تماشايي‌ است. آخ كه‌ دلم‌ مي‌خواست‌ در اينجا و در اين‌ ميني‌بوس‌ قراضه‌ و در اين‌ جادة‌ غيرقابل‌ تصور كه‌ هر لحظه‌ چنان‌ بالا و پايين‌ مي‌اندازدت‌ كه‌ سرت‌ به‌ سقف‌ مي‌خورد، تعدادي‌ ايراني‌ مي‌گذاشتي‌ مخصوصاً‌ از نوع‌ تُركش‌ و بخصوص‌ از نوع‌ زن‌ تُركش! تا حالت‌ جا مي‌آمد. براستي‌ كه‌ ما ملت‌ غُرغُروئی‌ هستيم. عوض‌اش اين‌ بچه‌ها، يك‌ كت‌ در وسط‌ ميني‌بوس‌ انداخته‌ و در كمال‌ آرامش‌ ورق‌بازي‌ مي‌كنند. واقعاً‌ كه‌ هم‌ زيباست‌ ، هم‌ درس‌ آموختني.

ميني‌بوس‌ عوض‌ ساعت‌ 5، ساعت‌ 9 ما رابه‌ پنوم پن‌ رسانده‌ و يكراست‌ ما را به‌ سمت‌ يكي‌ از قديمي‌ترين‌ مسافرخانه‌هاي‌ خارجي‌نشين‌ مي‌برد. اطاقي‌ مي‌گيريم‌ به‌ شبي‌ 5 دلار و با دل‌ و روده‌ درهم‌ به‌ رختخواب‌ مي‌رويم. در سايگون‌ دختری هلندي‌ را ديده‌ بوديم‌ كه‌ از كامبوج‌ مي‌آمد. او كه‌ سينه‌هاي‌ بزرگي‌ هم‌ داشت‌ مي‌گفت‌ از بس‌ در جاده‌هاي‌ كامبوج‌ بالا پائين‌ شده‌ام، چندين‌ روز از شدت‌ سينه‌ درد نمي‌توانستم‌ بخوابم. حالا با اين‌ دل‌ و روده‌ خود، مي‌فهميم‌ او چه‌ مي‌گفت.

 

 

 

 

 

 

 

روز چهل‌ و نهم    پنوم‌ پن‌

صبح‌ وقتي‌ براي‌ خوردن‌ صبحانه‌ به‌ رستوران‌ مسافرخانه‌ وارد مي‌شويم، پسر بچة‌ 10 ساله‌اي‌ مي‌خواهد به‌ ما يك‌ روزنامة‌ انگليسي‌ زبان‌ بفروشد من‌ همينطوري‌ طبق‌ عادت‌ همیشگی مي‌گويم‌ نه. در سر ميز، دختري‌ 14 ساله‌ همان‌ روزنامه‌ را مي‌آورد. من‌ مي‌خواهم‌ بخرم‌ كه‌ پسرك‌ مثل‌ برق‌ سر رسيده‌ و ادعا مي‌كند او اول‌ مرا ديده. من‌ بر سر دو راهي‌ هستم‌ كه‌ از كي‌ بخرم‌ كه‌ دخترك‌ به‌ خيل‌ روزنامه‌هاي‌ خود اشاره‌ كرده‌ و تك‌ و توك‌ پسرك‌ را نشان‌ مي‌دهد. يعني‌ ببين‌ او چقدر فروخته. من‌ دلم‌ براي‌ دخترك‌ مي‌سوزد و از او مي‌خرم‌ و به‌ پسرك‌ قول‌ مي‌دهم‌ فردا از تو خواهم‌ خريد. پسرك‌ غرغركنان‌ مي‌رود و دخترك‌ خوشحال‌ پول‌ را در جيبش‌ مي‌گذارد.

امروز خيلي‌ برنامه‌ داريم. هدف‌ اصلي‌ ما مثل‌ همه‌ مسافران‌ ديگر از آمدن‌ به‌ كامبوج‌ ديدن‌ «آنگكور» مي‌باشدAngkor . ويرانه‌هاي‌ شهري‌ 1000 ساله‌ است‌ كه‌ در دل‌ جنگل‌هاي‌ شمال‌ كامبوج‌ مي‌باشد و شهرتي‌ بين‌المللي‌ دارد. براي‌ رفتن‌ به‌ آنگكور بايد از پنوم‌پن‌ گذشت‌ ولي‌ يكروز بيشتر در اينجا نخواهيم‌ ماند. براي‌ همين‌ دنبال‌ يك‌ تور يك‌ روزه‌ هستيم‌ كه‌ ناچاراً‌ با همان‌ مرد فرانسوي‌ و زن‌ ويتنامي‌اش،‌ 4 نفر شده‌ و يك‌ ماشين‌ دربست‌ مي‌گيريم. زن‌ ويتنامي‌ انگليسي‌اش‌ خوب‌ است، اما مرد فرانسوي‌ چندان‌ انگليسي‌ بلد نيست.

 روزمان‌ را با ديدار از كاخ‌ سلطنتي‌ شروع‌ مي‌كنيم. اين‌ كاخ‌ را انگار از آسمان‌ به‌ وسط‌ كامبوج‌ انداخته‌اند. بقدري‌ زيبا و تماشايي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ قرابتي‌ با پنوم‌پن ندارد. جالب‌ اينجاست‌ كه‌ اينها تمام‌ هم‌ و غم‌ خود را صرف‌ سقف‌ها مي‌كنند. سفالكاري‌ و رنگ‌ سقف‌ها بسيار زيباست. اينجا مسكن‌ سابق‌ پادشاهان‌ کامبوج بوده‌ است‌ كه‌ اكنون‌ موزه‌ شده‌ است. البته‌ در قسمتي‌ از این کاخ هنوز خاندان‌ فعلي‌ سكونت‌ دارد. معبد نقره‌اي‌ مثل‌ خزانه‌ دولت‌ است. كف‌ سالن‌ پوشيده‌ از 500 آجر نقره‌ است‌ و بودايي‌ طلايي‌ با الماس‌ها و جواهرات‌ گران‌ قيمت‌ در وسط‌ آن‌ نشسته است.

از قراين‌ چنين‌ برمي‌آيد كه‌ خمرها از نظر نژادي‌ و فرهنگي‌ بيشتر به‌ تايلندي‌ها نزديك‌ هستند تا ويتنامي‌ها. البته‌ اينها ترسي‌ تاريخي‌ از ويتنام‌ و تايلند دارند و معتقدند كه‌ اين‌ دو كشور، چشم‌ طمع‌ به‌ خاك‌ آنها را دارند. البته‌ اين‌ باور ريشه‌هاي‌ تاريخي‌ هم‌ دارد چرا كه‌ كامبوج‌ 500 سال‌ پيش‌ بسيار بزرگتر از اكنون‌ بوده‌ و در طي‌ سال‌ها ذره‌ ذره‌ توسط‌ ويتنام‌ و تايلند خورده‌ شده‌ است. همين‌ دلتاي‌ مكونگ‌ و حتي‌ خود سايگون، 200 سال‌ پيش‌ جزء قلمرو كامبوج‌ منصوب‌ مي‌شد. رژيم‌ پول‌ پوت‌ با دامن‌ زدن‌ به‌ همين‌ ترس‌ و بدبيني‌ بود كه‌ تخم‌ نفرت‌ از ويتنامي‌ها را پاشيده‌ و با خون‌ مردم‌ آنرا آبياري‌ مي‌كرد.

ظهر به‌ مزرعه‌ مرگ‌  (Killing field)  مي‌رويم. اين‌، دهكده‌اي‌ است‌ در 15 كيلومتري‌ پنوم‌پن. در زمان‌ رژيم‌ 4 ساله‌ پول‌ پوت، نزديك‌ 17 هزار نفر محكوم‌ به‌ اعدام‌ را به‌ اين‌ مزرعه‌ آورده‌ و بعد از اعدام، آنان‌ را در گورهاي‌ دسته‌ جمعي‌ دفن‌ كرده‌اند. بعد از سقوط‌ رژيم‌ پول‌پوت‌ اين‌ محل‌ حفاري‌ شده‌ و نزديك‌ 9000 جمجمه‌ و اسكلت‌ از آن‌ بيرون‌ آورده‌ شده‌ است. اين‌ جمجمه‌ها را به‌ ترتيب‌ سن‌ و جنس‌ رده‌ بندي‌ كرده‌ و به‌ يادبود اين‌ جنايت‌ هولناك‌، يك‌ برج‌ 30 متري‌ ساخته‌ و آنها را در آن‌ جاي‌ داده‌اند. كل‌ مزرعه‌ را هم‌ با قبرهاي‌ دسته‌ جمعي‌ به‌ موزه‌ جنايت‌ تبديل‌ كرده‌اند. جاي‌ وحشتناكي‌ است‌ مخصوصاً‌ آن‌ آرامشش‌ با چند گاو كه‌ مي‌چرند و بچه‌ها كه‌ مشغول‌ بازي‌ هستند. اين‌ درخت‌هاي‌ سرسبز باغ‌ شاهد چه‌ جنايت‌هايي‌ بوده‌اند. گفته‌ مي‌شود بسياري‌ جمجمه‌ها، جاي‌ گلوله‌ نداشته‌اند. و چنين‌ حدس‌ مي‌زنند كه‌ به‌ منظور صرفه‌جويي‌ در مهمات‌، آنها را زنده‌ بگور كرده‌اند. چرا انسان‌ در برهه‌اي‌ از زمان، به‌ چنين‌ جناياتي‌ دست‌ مي‌زند و چرا در آن‌ هنگام، زندگي‌ متاعي‌ چنين‌ ارزان‌ است‌ و مرگ‌ اينسان‌ ميدان‌ دار معركه؟

جاده‌ مزرعه‌ مرگ‌ در وسط‌ راه‌ چنان‌ خراب‌ مي‌شد و چنان‌ گودال‌هاي‌ بزرگي‌ در ميان‌ آن‌ وجود داشت‌ كه‌ براي‌ ماشين‌ امكان‌ عبورش‌ نبود. لذا درست‌ در محل‌ بزرگترين‌ چاله، ده‌ها موتورسوار كشيك‌ مي‌كشيدند تا مسافران‌ را به‌ ترك‌ خود گرفته‌ و بقيه‌ راه‌ را ببرند (الهه‌ به‌ شوخي‌ مي‌گويد گمانم‌ خودشان‌ اين‌ گودال به اين‌ بزرگي‌ را كنده‌اند). بازي‌ زمانه‌ را ببين‌ كه‌ آنهمه‌ خوف‌ و وحشت‌ اكنون‌ جاذبة‌ توريستي‌ شده‌ و براي‌ اين‌ جوانان‌،‌ يك‌ سوراخ‌ روزي! باري، راننده‌ مان‌ عجله‌ دارد كه‌ تا شب‌ نشده‌ به‌ همه‌ جا برويم. وقتي‌ مي‌پرسيم‌ چرا؟ مي‌گويد چون‌ همه‌ جا بسته‌ مي‌شود زيرا وضع‌ امنيتي‌ اينجا خيلي‌ خراب‌ است‌ و شب‌ها امنيت‌ نمي‌باشد. به‌ ما هم‌ خيلي‌ هشدار مي‌دهد كه‌ شب‌ها براي‌ قدم‌ زدن‌ نرويم‌ زيرا دزدي‌ مسلحانه‌ خيلي‌ رايج‌ است. ما از اين‌ حرف‌ها خيلي‌ شنيده‌ايم‌ و در عمل‌ آنها را تا حدود غلو يافته‌ايم. چنانچه‌ امشب‌ هم‌ كلي‌ قدم‌ زديم‌ و خيابان‌ اصلي‌ هم‌ حسابي‌ شلوغ‌ بود.

بعد از ديدن‌ بازار، بسوي‌ بازداشتگاه‌ خمرها مي‌رويم. اينجا يكي‌ از دبيرستان‌هاي‌ بزرگ‌ پنوم‌پن‌ بود. خمرهاي‌ سرخ‌ بعد از تعطيل كردن‌ همه‌ مدارس، اينجا را به‌ یک بازداشتگاه‌ موقت‌ تبديل‌ مي‌كنند. در ظاهر مدرسه‌اي‌ است‌ چند طبقه‌ اما وقتي‌ بداخل‌ آن‌ وارد مي‌شوي، آنجاست‌ كه‌ به‌ حقيقت‌ تلخ‌ پي‌ مي‌بري. اطاق‌هاي‌ پائين‌ همه‌ به‌ اتاق‌هاي‌ شكنجه‌ تبديل‌ شده‌ بودند. تخت‌ شكنجه، ابزار شكنجه، همه‌ آنجاست‌ با عكس‌ بزرگي‌ از محكومي‌ بر روي‌ اين‌ تخت. وحشتناك‌ است. در طبقات‌ بالاتر كلاس‌هاي‌ درس‌ را با ديوار به‌ سلول‌هاي‌ انفرادي‌ يك‌ متري‌ تبديل‌ كرده‌ بودند، با يك‌ سوراخ‌ براي‌ رفع‌ حاجت، يك‌ پابند و يك‌ ظرف‌ آب. با اين‌ شيوه‌ چندين‌ هزار نفر را در اين‌ بخش‌ جا داده‌ بودند. در سالن‌ مدرسه، ديوارها‌ پوشيده‌ از هزاران‌ عكس‌ است.(خمرهاي‌ سرخ‌ همچون‌ نازي‌ها، علاقه‌ شديدي‌ به‌ نگه‌ داشتن‌ عكس‌ و نام و نشان‌ قربانيان‌ خود داشتند). عكس‌هاي‌ اولين‌ روز بازداشت، بعد از شكنجه، حتي‌ عده‌اي‌  در حال‌ شكنجه. در میان خیل عکس ها تعداد زیاری‌ بچه‌ ديده‌ مي‌شود. حتي‌ چند تا لبخندي‌ هم‌ بر لب‌ دارند. انسان‌ از ديدن‌ اينهمه‌ جنايت، تهوع‌ مي‌گيرد.

در سالني‌ ديگر، تابلوهاي‌ نقاشي‌ است. تصاوير خيالي‌ از نحوة‌ بازداشت‌ و شكنجه‌ و غيره. بزرگترين‌ جرم‌ اين‌ قربانيان‌ داشتن‌ ارتباط‌ احتمالي‌ يا همدلي‌ با حزب‌ كمونيست‌ ويتنام‌ بود. خمرهاي‌ سرخ‌ بعد از آنكه‌ صفوف‌ خود را از هواداران‌ ويتنام‌ تصفيه‌ مي‌كنند به‌ طرز بيمارگونه‌اي‌ به‌ جان‌ مردم‌ مي‌افتند. كوچكترين‌ نشانه‌ هواداري‌ از ويتنام‌ نتيجه‌اش‌ كشيده‌ شدن‌ به‌ اين‌ بازداشتگاه، بسته‌ شدن‌ به‌ تخت‌ شكنجه، گرفتن‌ اعتراف‌ و سپس‌ اعدام‌ در مزرعه‌ مرگ‌ بود. به‌ همين‌ سادگي.

وقتي‌ گيج‌ و منگ‌ از ساختمان‌ مدرسه‌ بيرون‌ مي‌آيم‌ مي‌بينم‌ الهه‌ و زن‌ ويتنامي‌ در حال‌ گريه‌ كردن‌ هستند. زن‌ ويتنامي‌ حالش‌ خيلي‌ بد شده‌ و زار زار مي‌گريد. شوهرش‌ داستان‌ عجيبي‌ تعريف‌ مي‌كند. مي‌گويد: همسر ویتنامیش جوانترین زنداني‌ ويت‌كنگ‌ در زندان‌ ويتنام‌ جنوبي‌ بود. او 15 ساله‌ بود كه‌ به‌ زندان‌ مي‌افتد و با آزادي‌ سايگون‌ از زندان‌ بيرون‌ مي‌آيد. مي‌گويد وقتي‌ از زندان‌ بيرون‌ مي‌آمد فقط‌ 25 كيلو وزن‌ داشت. شوهر فرانسوي‌اش‌ هم‌ كارگر راه‌ آهن‌ فرانسه‌ بود و از اعضاي‌ حزب‌ كمونيست‌ و از فعالين‌ ضد جنگ‌ در فرانسه. او در بخش‌ افشاگري‌ زندانيان‌ ويتنام‌ جنوبي‌ فعاليت‌ مي‌كرد و بعدها وقتي‌ همديگر را مي‌بينند، مي‌فهمد كه‌ او چقدر براي‌ آزادي‌ او فعاليت‌ مي‌كرده‌ است. باري‌ عاشق‌ يكديگر شده‌ و ازدواج‌ مي‌كنند. ازدواج‌ دومشان‌ است. هم‌ مرد، هم‌ زن. هر دو بچه‌هاي‌ بزرگي‌ دارند. اكنون‌ 7 سال‌ است‌ كه‌ در سايگون‌ زندگي‌ مي‌كنند. مرد (مارسل) بازنشسته‌ راه‌ آهن‌ فرانسوي‌ است‌ و زن‌ (دني) خيلي‌ زن‌ زرنگ‌ و باهوشي‌به‌ نظر مي‌آيد.

شب‌ با هم‌ به‌ رستوران‌ مي‌رويم. خيلي‌ با هم‌ صميمي‌ شده‌ايم. متاسفانه‌ چون‌ مارسل‌ انگليسي‌ را درست‌ و حسابي‌ بلد نيست، مكالمه‌مان‌ به‌ سختي‌ پيش‌ مي‌رود. مي‌گويند روزي‌ به‌ سيدني‌ خواهند آمد و ما آدرس‌ خودمان‌ را مي‌دهيم‌ تا سري‌ به‌ ما بزنند. آخرِ شب‌ خسته‌ و كوفته‌ و علي‌رغم‌ توصيه‌ها، پياده‌ به‌ سمت‌ هتلمان‌ راه‌ مي‌افتيم.

روز عجيبي‌ داشتيم. زمان‌ مي‌خواهد تا آدم‌ هر آنچه‌ را كه‌ ديده‌ است‌ و شنيده‌ است‌ هضم‌ كند. وقايع‌ سفر، چنان‌ تند رخ‌ مي‌دهد كه‌ مجال‌ شكافتن‌ نيست. بعداً، بعداً.

 

 

 

 

روز پنجاهم‌

صبح‌ روي‌ صندلي‌ رستوران‌ نشسته‌ بودم‌ كه‌ ديدم‌ ترق! يك‌ روزنامه‌ روي‌ ميز من‌ گذاشته‌ مي‌شود. با تعجب‌ سرم‌ را بالا مي‌كنم‌ مي‌بينم‌ همان‌ پسرك‌ ديروزي‌ است. مي‌گويد "قول‌ دادي" آنقدر از حالت‌ و اين‌ كارش‌ خوشم‌ آمده‌ بود كه‌ نزديك‌ بود ببوسمش!

امروز عازم‌Siem ream   هستيم. اين‌ شهر نزديك‌ترين‌ مكان‌ به‌ آنگکور مي‌باشد. همه‌ به‌ كامبوج‌ مي‌آيند تا به‌آنگکور  بروند. آنگکور مخروبه‌هاي‌ شهري‌ است‌ در دل‌ جنگل با معابد و قصرها . اين‌ شهر باستاني، مركز فرمانروايي‌ پادشاهان‌ آن‌ زمان‌ خمرها بود. اولين‌ بناي‌ اين‌ شهر حدود 1000 سال‌ پيش‌ گذاشته‌ مي‌شود. (هم‌ زمان‌ غزنويان) ولي‌ بهترين‌ معابد و كاخ‌ها متعلق به‌ 700-800 سال‌ پيش‌ است. بعد از سقوط‌ اين‌ امپراطوري‌ در 600 سال‌ پيش‌ توسط‌ اقوام‌Cham   كه‌ در ويتنام‌ كنوني‌ زندگي‌ مي‌كردند، اين‌ شهر در دل جنگل‌ به‌ فراموشي‌ سپرده‌ شد. بَعدِ زمانی، آب‌ و هواي‌ استوايي‌ و رشد سريع‌ جنگل، آنرا در دل‌ خود پنهان‌ كرد. كشف‌ دوباره‌آنگکور  مديون‌ يك‌ جهانگرد باستانشناس‌ فرانسوي‌ است‌ كه‌ براي‌ اولين‌ بار اين‌ مكان‌ را در 1860 يافته‌ و سپس‌ با انتشار يادداشت‌ها و طراحي‌هاي‌ يك‌ فرانسوي‌ ديگر از  آنگکور(در آن‌ زمان‌ عكاسي‌ وجود نداشت) آنرا به‌ يك‌ پديده‌ بزرگ‌ باستانشناسي‌ تبديل‌ مي‌كند.

Siem ream در كنار رودخانه‌اي‌ به همين‌ نام‌ در شمال‌ كامبوج‌ قرار دارد. اين‌ رودخانه، پنوم‌ پن‌ را به‌ اين‌ شهر‌ وصل‌ مي‌كند. وضع‌ جاده‌ها در كامبوج‌ خيلي‌ خراب‌ است، لذا فقط‌ مي ‌ماند رودخانه ها‌. قايق‌هاي‌ تند روي‌ مالزي‌ هم بهترین وسیله مسافرت بر روی این رودخانه ها می باشند. قايق‌ها چيزي‌ شبيه‌ اتوبوس‌ هستند. (همان‌هايي‌ كه‌ هر‌ ساله‌ چندين‌ عدد در آب‌ها چپه‌ مي‌شوند و صدها نفر مي‌ميرند). وقتي‌ 22 دلار پول‌ بليط‌ مي‌دهيم، با ديدن‌ شماره‌ صندلي‌، خوشحال‌ مي‌شويم‌ كه‌ جنگ‌ و دعوا سر صندلي‌ نداريم.(البنه‌ سقف‌ آنها امن‌ترين‌ جاي‌ نشستن‌ است‌ زيرا در صورت‌ چپه‌ شدن، شانس‌ زنده‌ ماندن‌ بيشتر است). وقتي‌ به‌ قايق‌ مي‌رسيم، بدون‌ اينكه‌ نظر ما را بپرسند، همه‌ خارجي‌ها را به‌ سقف‌ قايق‌ هدايت‌ مي‌كنند. البته‌ بر روي‌ سقف‌ هيچ‌ صندلي‌ يا حفاظي‌ نيست. هر كس‌ جايي‌ ولو مي‌شود.

هوا آفتابي‌ است‌ و ما هم‌ راحت‌ روي‌ سقف‌ ولو مي‌شويم. وقتي‌ قايق‌ به‌ راه‌ مي‌افتد تماشای‌ مناظر اطراف‌-در حالی كه‌‌ راحت‌ و بي‌دغدغه‌ ‌ درازكش‌ شده‌ايم‌- زيباست. با دور شدن‌ از بندر و سرعت‌ گرفتن‌ قايق، ناگهان‌ تمام‌ آب‌ رودخانه شروع می کند به‌ سر و روي‌ ما ‌پاشیدن. اول‌ همه‌ تاب‌ آورده‌ و به‌ هم‌ نزديك‌تر مي‌شويم‌، اما نيم‌ ساعت‌ بعد مثل‌ موش‌ آب‌ كشيده‌ می شویم. با هزار بدبختي‌ و ترسان‌ و لرزان‌ در حالي‌ كه‌ قايق‌ با سرعتي‌ حدود 60-70 كيلومتر در حال‌ پيشروي‌ است، از ديوار آويزان‌ شده‌ و به‌ سمت‌ كابين‌ مي‌رويم. اما وقتی به کابین وارد می شویم می بینیم همه‌ صندلي‌ها گرفته‌ شده‌ وبراي‌ ما بغير از پله‌هاي‌ ورودي‌ و راهروي‌ وسط جائي‌ نيست. اينها خارجي‌ها را واقعاً‌ خرگير آورده‌اند. ما حداقل‌ 10 برابر پولي‌ را كه‌ محلي‌ها مي‌دهند، داده‌ايم‌ و اكنون‌ چنين‌ خيس‌ و آبكش‌ در روي‌ پله‌ها بايد 5 ساعت‌ بنشينيم! از همه‌ بدتر اينكه‌ كولر هم‌ روشن‌ است‌ و سينه‌ پهلو نكنيم‌ خوب‌ است. بعد از چند ساعت‌ تحمل‌ جاي‌ ناراحت، كولر سرد و تلويزيون‌ لعنتي‌ كه‌ درست‌ بالاي‌ سر من‌ است، من‌ دوباره‌ به‌ بالاي‌ سقف‌ برمي‌گردم. بدلايلي‌ سرعت‌ قايق‌ كمتر شده‌ و آب‌پاشي‌ تحمل‌پذيرتر گشته. چند تا توريست‌ "ايت‌اوزلي" اصلاً‌ زحمت‌ جابه‌جايي‌ از آن اول به خود نداده‌ و لباس‌هايشان‌ را درآورده‌ و حمام‌ آفتاب و آب‌  مي‌گيرند.

وقتي‌ به‌ Siem ream مي‌رسيم‌ به‌ هنگام‌ تحويل‌ گرفتن‌ كوله‌پشتي‌هايمان‌، من‌ تصادفاً‌ لولة‌ اگزوز قايق‌ را مي‌چسبم. در نتيجه،‌ كف‌ دست‌ چپم‌ بشدت‌ مي‌سوزد. فوري‌ يك‌ عالمه‌ آب‌ و كرم‌ سوختگي‌ به‌ دستم‌ ماليده‌ و به‌ وسيلة‌ يك‌ موتورسوار به‌ سمت‌ بيمارستان‌ روانه‌ مي‌شوم. دستم‌ بشدت‌ مي‌سوزد و من‌ از كوفت‌ شدن‌ مسافرتمان‌ بيش‌ از صدمة‌ دستم‌ مي‌ترسم. جالب‌ اينجاست‌ كه‌ به‌ هنگام‌ سوختن‌ دستم،‌ كامبوجي‌ها قاه‌ قاه‌ به‌ من‌ مي‌خندیدند. در فرهنگ‌ ما هم‌ چنين‌ است. نمي‌دانم‌ چه‌ حكمتي‌ است‌ كه‌ به‌ اين‌ نوع‌ حادثه‌ها مي‌خنديم. شايد به‌ خريت‌ طرف‌ مي‌خنديدند كه‌ اگزوز را چسبيده‌ بود. در بيمارستان‌ دستم‌ را پانسمان‌ كرده‌ و دكتر مي‌گويد نگران‌ نباش‌ سوختگي‌ زياد بدي‌ نيست. دستم‌ زوزه‌ مي‌كشد ولي‌ نگران‌ نيستم.

 


 

 

 

 

روز پنجاه‌ و يكم‌ آنگکور

 آنگکور را يكي‌ از شگفتي‌هاي‌ آفرينش‌ بشري‌ مي‌دانند. اينجا شهري‌ است‌ بزرگ‌ و براي‌ ديدن‌ آن‌ حتماً‌ بايد وسيله‌ نقليه‌ داشت. حداقل‌ 2 روز براي‌ ديدن‌ خوب‌ آنگکور  احتياج‌ است. بليط‌ ورودي‌ هم‌ روزي‌ 20 دلار مي‌باشد. وسيله‌ نقليه‌ بستگي‌ به‌ نوع‌ توريست‌ها دارد. امثال‌ ما اين‌ كار را بر ترك‌ موتورسيكلت‌ انجام‌ مي‌دهند كه‌ هم‌ مزه‌ دارد و هم‌ ارزان‌ است‌ و هم‌ موتورسوار كار راهنما را هم‌ مي‌كند. خمرهاي‌ سرخ‌ در زمان‌ اشغال‌ كامبوج‌ توسط‌ ويتنام، در جنگل‌هاي‌ اطراف‌آنگکور ، سكني‌ گزيده‌ و اين‌ منطقه‌ را بشدت‌ مين‌گذاري‌ كرده‌ بودند. به‌ همين‌ دليل‌ در گذشته‌ بغير از چند معبد معروف‌، هيچكس‌ جرات‌ رفتن‌ به‌ جاهاي‌ دورتر را نداشت. اما اكنون‌ به‌ ادعاي‌ دولت‌، همه مين‌ها پاكسازي‌ شده‌اند اما به‌ همين‌ بهانه، داشتن‌ راهنما اجباري‌ است.

داستان‌ مين‌ها، يكي‌ از داستان‌هاي‌ تلخ‌ كامبوج‌ است. خمرهاي‌ سرخ‌ به‌ منظور حفاظت‌ خود،سراسر كامبوج‌ را مين‌گذاري‌ كرده‌ بودند. ديدن‌ تعداد بي‌شماري‌ سرباز سابق‌ و شهروند كامبوجي‌ كه‌ يك‌ پاي‌ خود را از دست‌ داده‌اند امری عادي‌ است. اين‌ افراد كه‌ ديگر كاري‌ از دستشان‌ ساخته‌ نيست، معمولاً‌ به‌ گدايي‌ مي‌پردازند و ما اگر چه‌ تا بحال‌ به‌ هيچ‌ گدايي‌ پول‌ نداده‌ بوديم، اما هميشه‌ مقداري‌ پول‌ خرد داريم‌ تا به‌ اين‌ بدبخت‌ها بدهيم. اينها معمولاً‌ با لباس‌ سربازي‌ و در جلوي‌ در ورودي‌ موزه‌ها و هتل‌ها كشيك‌ توريست‌ها را مي‌كشند. ديدن‌ وضع‌ و حالشان‌ واقعاً‌ رقت‌ انگيز است.

آنگکور ، نزديك‌ هزار سال‌ در دل‌ جنگل‌ رها شده‌ بود. شايد خورده‌ شدن‌ توسط‌ جنگل‌ مناسب‌ترين‌ توصيف‌ وضع‌آنگکور  باشد. در 1902 دولت‌ فرانسه‌ مؤ‌سسه‌اي‌ را براي‌ تعمير و بازسازي‌ آن‌ تشكيل‌ مي‌دهد. در طول‌ 100 سال‌ گذشته‌ - بغير از سال‌هاي‌ جنگ‌ - اين‌ موسسه‌ با حوصله‌ و پشتكار بي‌مانندي‌ وجب‌ به‌ وجب‌ اين‌ قصرها و معابد را از علف‌ها و گياهان‌ و درختان‌ جنگلي‌ تميز كرده‌ است. در نهايت‌ وضعيتي‌ مثل‌ تخت‌ جمشيد ما دارد. اگرچه‌ 1500 سال‌ جوانتر است. البته‌ از آن‌ مرمرها خبري‌ نيست. هنر بزرگ‌ خمرها، كنده‌ كاري‌هاي‌ سنگي‌ است. در معابد، داستان‌هاي‌ خدايان‌ هندي‌ و بودائي‌ را بصورت‌ تصاوير زيبايي‌ كنده‌ كاري‌ كرده‌اند. در بعضي‌ ديوارها، حتي‌ تاريخ‌ آن‌ روزگار، نحوه‌ زندگي‌ و غيره‌ همه‌ كنده‌ كاري‌ شده‌ است. شگفتي‌ آنگكور در سرهاي‌ پادشاهان‌ است‌ كه به‌ صورت‌ غول‌آسايي‌ (بيشتراز 30-20 متر) از تكه‌هاي‌ سنگ‌ ساخته‌ شده‌اند. اين‌ سرها، از دور به‌ صورت‌ غول‌هايي‌ مي‌مانند كه‌ به‌ آسمان‌ سر كشيده‌اند. در مملكتي‌ مثل‌ كامبوج‌ باعث‌ تعجب‌ نيست‌ كه‌ بسياري‌ از سرهاي‌ مجسمه‌هاي‌ كوچك‌ از تن‌ جدا شده‌ و در بازارهاي‌ بانكوك‌ به‌ قيمت‌هاي‌ گزافي‌ فروش‌ رفته‌ باشند. بسياري‌ از آنها را سري‌ دوباره‌ ساخته‌ و پيوند مغز كرده‌اند!

ما براي‌ ديدن‌ آنگكور، ساعت‌ 5 صبح‌ بيدار شده‌ و ساعت‌ 5:30 ‌ بر ترك‌ دو موتور راهي‌ آنجا بوديم. هدف‌، ديدن‌ آنگكور در طلوع‌ آفتاب‌ است. (ما اين‌ بازي‌ها را در ايران‌ نداريم، اگرچه‌ تخت‌ جمشيد در طلوع‌ و غروب‌ بسيار زيباتر است) در تاريك‌ - روشن‌ صبح، به‌ اندازة‌ تعداد توريست‌ها، فروشندة‌ سوغاتي‌ هست. آخر من‌ نمي‌دانم‌ كدام‌ خري‌ در اين‌ وقت‌ صبح‌ سوغاتي‌ مي‌خرد! اما آنها كاري‌ به‌ اين‌ كارها ندارند همينطور به‌ توريست‌ها مي‌چسبند تا بلكه‌ به‌ منظور خلاص‌ شدن‌ از شرشان‌ چيزي‌ بخرند.

ظهر در سر راه‌ بازگشت، من‌ باند دستم‌ را عوض‌ مي‌كنم. در آنجا مي‌فهميم‌ كه‌ اين‌ بيمارستان‌ توسط‌ يك‌ عكاس‌ معروف‌ ژاپني‌ پي‌ريزي‌ شده‌ است. او چند سال‌ پيش‌ براي‌ عكاسي‌ آنگكور آمده‌ بود كه‌ تحت‌ تأثير وضعيت‌ قربانيان‌ مين‌ها قرار گرفته‌ و تصميم‌ مي‌گيرد باني‌ يك‌ بيمارستان‌ برای مردم کامبوج باشد.

دكترها، همه‌ داوطلبان‌ خارجي‌ هستند و عضو تشكيلاتي‌ بنام‌ دكترهاي‌ بدون‌ مرز. این نهاد، پزشگان داوطلب خود را به کشورهای محرومی چون کامبوج مي‌فرستد. معالجات‌ من‌ هم،‌ مجاني‌ انجام‌ مي‌شود اما من، به‌ منظور كمك‌ به‌ بيمارستان،‌ كتاب‌ عكاسي‌ آن‌ عكاس‌ را كه‌ به‌ بيمارستان‌ وقف‌ شده‌ به‌ 40 دلار مي‌خرم.

بعدازظهر دوباره‌ به‌ آنگكور بر‌مي‌گرديم. غروب‌ در آنگكور با صفاست. پر است‌ از توريست‌ فرانسوي، ديدن‌ زن‌هاي‌ 70-60 ساله‌ فرانسوي‌ كه‌ چگونه‌ از پله‌هاي‌ معبدها و قصرها بالا مي‌روند واقعاً‌ جالب‌ است. چه‌ پله‌هايي؟ من‌ گمان‌ مي‌كنم‌ چند تا پادشاه‌ بخاطر سقوط‌ از اين‌ پله‌ها مرده‌ باشند! مثل‌ صبح، همه‌ جمع‌ شده‌اند آنگكور را در غروب‌ ببينند.

شب‌ به‌ سوي‌ يك‌ رستوران‌ كامبوجي‌ راهي‌ مي‌شويم. غذاي‌ ما جالب‌ است. كمي‌ برنج‌ و كمي‌ خورشت‌ مرغ‌ كه‌ در نیمه نارگيل‌ قرار داده‌اند. در واقع‌ نارگيل‌ حكم‌ كاسه‌ خورشت را بازي‌ مي‌كند.

 

 

 


 

 

 

 

روز پنجاه‌ و دوم‌          آنگکور

امروز ساعت‌ 30/5 صبح‌، دوباره‌ راهي‌ آنگكور هستيم. (الهه‌ بر باني‌ اين‌ سنت‌ لعنت‌هاست‌ كه‌ مي‌فرستد). هوا بفهمي‌ نفهمي‌ سرد است‌ و ما هم‌ پشت‌ موتور، بفهمي‌ نفهمي‌ سردمان‌ مي‌شود. دوباره‌ به‌ ديدن‌ Bayon مي‌رويم‌. همان‌ معبد با سرهاي‌ عظيم‌ پادشاهان. با طلوع‌ آفتاب‌ اين‌ كله‌هاي‌ عظيم، يكي‌ پس‌ از ديگري‌ روشن‌ مي‌شوند و واقعاً‌ تماشايي‌ هستند. بعد ما را به‌ ديدن‌ معبدي‌ مي‌برند كه‌ بازسازي‌ نشده‌ است. ما دو راهنماي‌ موتورسوار داريم‌ من‌ بر ترك‌ يكي‌ و الهه‌ بر ترك‌ ديگري‌ است.

اين‌ معبد در دل‌ جنگل‌ قرار گرفته‌ و واقعاً‌ ديدني‌ است. جنگل‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ در حال‌ خوردن‌ اين‌ معبد است. ريشه‌هاي‌ عظيم‌ درختان‌ جنگلي‌ از ميان‌ ديوارها و سوراخ‌ سنبه‌هاي‌ معبد بيرون‌ زده‌اند و گاهي‌ ديواري‌ را مي‌بيني‌ كه‌ درختي‌ عظيم‌ آنرا در بر گرفته است. مي‌گويندآنگکور  در زمان‌ كشفش‌ اينگونه‌ بود و اينجا را هم‌ به‌ همين‌ دليل،این معبد را اينگونه‌ رها كرده‌اند تا نمايشي‌ باشد از آنچه‌ آنگكور بوده ‌است. من‌ كلي‌ عكس‌ مي‌گيرم‌ و براي‌ يافتن‌ زاويه‌هاي‌ مناسب‌ به‌ هر سوراخ‌ سنبه‌اي‌ سر مي‌كشم‌ كه‌ راهنمايمان‌ مرا از مارهاي‌ اينجا مي‌ترساند و من‌ هم‌ دمم‌ را قيچي‌ مي‌كنم.

به‌ هنگام‌ بازگشت، الهه‌ سخت‌ گرم‌ صحبت‌ با راهنماي‌ موتورسوار است. موضوع‌ صحبت‌ آنها سگ‌ و گربه‌ است. الهه‌ مي‌پرسد كه‌ چرا هيچ‌ گربه‌اي‌ در شهر ديده‌ نمي‌شود. او مي‌گويد گربه‌ها معمولاً‌ فقط‌ در معابد پيدا مي‌شوند. الهه‌ مي‌پرسد چرا؟ او جواب‌ مي‌دهد، براي‌ اينكه‌ اگر در معابد نباشند، مردم‌ آنها را گرفته‌ و مي‌خورند! آنها هم‌ به‌ طور غريزي‌ به‌ تنها محل‌ امن‌ كه‌ همان‌ معابد است،‌ پناه‌ برده‌اند.الهه‌ مي‌پرسد آيا تو هم‌ مي‌خوري؟ او مي‌گويد گاهگاهي‌ وقتي‌ دوستان‌ گربه‌اي‌ شكار مي‌كنند، جمع‌ شده‌ و با عرق‌ مي‌خوريم. سگ‌ چطور؟ مي‌گويد بعضي‌ها سگ‌ دوست‌ دارند بعضي‌ گربه، خوردن‌ گوشت‌ سگ‌ آدم‌ را گرم‌ مي‌كند (ظاهراً‌ او گوشت‌ گربه‌ را ترجيح‌ مي‌دهد!) بعد مي‌پرسد شما چطور سگ‌ و گربه‌ را مي‌خوريد؟ داستان‌ سگ‌ و گربه‌ كلي‌ باعث‌ خنده‌ ما مي‌شود.

ما قرار است‌ فردا از اينجا به‌ بانكوك‌ پرواز كنيم. من‌ پرس‌وجو مي‌كنم‌ ببينم‌ آيا مي‌شود امشب‌ بليطي‌ پيدا كرد و رفت‌ كه‌ مي‌شود و ما (بی خودی)تصميم‌ مي‌گيريم‌ برويم. يكي دو ساعت بعد ما بر ترك‌ موتور راهي‌ فرودگاه‌ هستيم. از بچه‌هاي‌ موتورسوارِ راهنمايمان‌ به‌ گرمي‌ خداحافظي‌ كرده‌ و بسوي‌ بانكوك‌ راهي‌ مي‌شويم.

 خداحافظ‌ كامبوج، سلام‌ تايلند.

 

 

 

پرواز ما يكساعتي‌ بيشتر طول‌ نمي‌كشد. بانكوك‌ يك‌ شهر بزرگ‌ توريستي‌ است‌ و خط‌ بين‌ آنگكور-بانكوك‌ هم‌ به‌ قصد جلب تعدادي‌ از همين‌ توريست‌ها طرح‌ريزي‌ شده‌ است. مي‌توان‌ براحتي‌ از بانكوك‌ به‌ آنگكور آمد و رفت‌ بدون‌ آنكه‌ نيازي‌ به‌ سفر در داخل‌ كامبوج‌ باشد.

در بانكوك‌ مثل‌ هميشه‌ به‌ سوي‌ محلة‌ توريست‌ها راهي‌ مي‌شويم. بانكوك‌ شهر بسيار بزرگ‌ و مدرني‌ است. آدم‌ را به‌ نوعي‌ ياد تهران‌ مي‌اندازد با اتوبان‌هاي‌ بزرگ‌ و ساختمان‌هاي‌ بلند. البته‌ از تهران‌ آبادتر است.

وقتي‌ به‌ خيابانِ‌ توريست‌ها مي‌رسيم‌ آنقدر شلوغ‌ است‌ كه‌ تصميم‌ مي‌گيريم‌ پياده‌ شده و بقیه راه را پیاده برویم. اين‌ خيابان‌ هم‌ مثل‌ همه‌ خيابان‌هاي‌ محله‌هاي‌ توريستي‌، پر از هتل‌ و رستوران‌ است. خيابان‌ از جوانان‌ خارجي‌ موج‌ مي‌زند اما تغييري‌ آشكار در نوع‌ توريست‌ها  ديده‌ مي‌شود. تايلند نوع‌ خاص‌ توريست‌ خود را دارد. در كشورهاي‌ ديگر، نوع‌ توريست‌هاي‌ روشنفكر خيلي‌ زياد بود. چين‌ و ويتنام‌ هم‌ كه‌ كشورهاي‌ كمونيستي‌ هستند و فسق‌ و فجورشان‌ خيلي‌ كم‌. اما بانكوك‌ مركز توريست‌هاي‌ بي‌پول‌ لش‌ است. چه‌ قيافه‌هايي؟ انگار يك‌ عده‌ ايدزي‌ آمده‌اند آخرين‌ روزهاي عمر خود را در بانكوك‌ بگذرانند. هم‌ ارزان‌ است‌ هم‌ همه‌ چيز مهيا.

هر جا سر مي‌زنيم‌ پر است. هيچ‌ هتل‌ درست‌ و حسابي‌ پيدا نمي‌كنيم. آخر سر از سرناچاري‌ به‌ يك‌ هتل‌ بدبخت‌ بيچاره‌ راضي‌ مي‌شويم. مي‌گوئيم‌ فردا عوض‌ مي‌كنيم. بار و بنديلمان‌ ديگر زيادتر از آن‌ شده‌ است‌ كه‌ براحتي‌ به‌ اينجا و آنجا برويم. اطاقمان‌ كه‌ مزخرف‌ است‌ هيچ. كمي‌ بعد مي‌فهميم‌ زير هتل‌ ما يك‌ رقاصخانه‌ هم است. امشب‌ هم‌ جمعه‌ است‌ و صداي‌ موسيقي‌ آن‌ گوشمان‌ را كر كرده‌ است. ساعت‌ 10 شب‌ است‌ و من‌ فكر مي‌كنم‌ يكي‌ دو ساعت‌ ديگر تمام‌ مي‌شود. يكي‌ دو ساعتش‌ درست‌ بود، اما يكي‌ دو ساعت‌ بعد صدا تقريباً‌ دو برابر مي‌شود و درست‌ تا طلوع‌ آفتاب‌ ادامه‌ مي‌يابد. من‌ ديگر ديوانه‌ شده‌ بودم. از پنجره‌ به‌ بيرون‌ نگاه‌ مي‌كنم‌ قيامتي‌ است‌، همه‌ مست‌ و رقصان‌ در داخل‌ و بيرون‌ ازدحام‌ كرده‌اند و جاي‌ سوزن‌ انداختن‌ نيست.

صبح‌ ساعت‌ 6 ما در خيابان‌ دنبال‌ هتل‌ ديگري‌ بوديم‌ كه‌ خلوت‌تر باشد.

 

 

 


 

 

 

 

روزهاي پنجاه‌ و سوم‌ - پنجاه‌ و چهارم‌ - پنجاه‌ و پنجم‌

وقتي‌ به‌ بانكوك‌ آمديم، براي‌ يك‌ هفته‌ برنامه‌ چيده‌ بوديم. دو روزي‌ در مناطق‌ كوهستاني‌ شمال‌ و 3 روزي‌ در سواحل‌ جنوبي‌ نزديك‌ بانكوك‌ و 3-2 روزي‌ هم‌ بانكوك.

اما نمي‌دانم‌ خستگي‌ سفر است‌ يا دلزدگي‌ از محيط‌ بانكوك، دست‌ و دلمان‌ به‌ چيزي‌ نمي‌آيد. محيط‌ سياسي‌اش‌ مثل‌ ايران‌ شاهنشاهي‌ است. همه‌ جا عكس‌ شاه‌ است‌ و همه‌ جا تبليغ‌ مي‌كنند كه‌ شاه‌ و ملت‌ يك‌ روحند در دو بدن. حال‌ آدم‌ بهم‌ مي‌خورد. محيط‌ اجتماعي‌اش‌ هم‌ چندان‌ چنگي‌ به‌ دل‌ نمي‌زند. فسق‌ و فجور تايلند شهرت‌ جهاني دارد. ما كه‌ جرات‌ نكرديم‌ به‌ محله‌هاي‌ آنچنانيش‌ سري‌ بزنيم‌ اما داستان‌هاي‌ مشمئزكننده‌اي‌ شنيديم.

محله‌ ما قيامت‌ است. شب‌ها، لات‌ و لوت‌هاي‌ تمام‌ دنيا جمع‌اند. اگر چند تا مغازه‌دار و بلال‌ فروش‌ و سوغاتي‌ فروش‌ تايلندي‌ را نمي‌ديدي، شك‌ مي‌كردي‌ كه‌ در يك‌ شهر آسيايي‌ هستي. صداي‌ بلند موسيقي‌ كافه‌ها به‌ آسمان‌ مي‌رود و همه‌ در پياده‌روها نشسته‌ و مشغول‌ عيش‌ و نوش‌ هستند.

تمام‌ اين‌ 3 روز را در مي‌توان‌ يك‌ كلمه‌ خلاصه‌ كرد و آنهم‌ خريد است. منِ‌ متنفر از خريد، از سر ناچاري‌ از اين‌ پاساژ به‌ آن‌ پاساژ دنبال‌ الهه‌ روان‌ بودم. ما بالاخره‌ اهل‌ و عيال‌وار هستيم‌ و قيمت‌ اجناس‌ در بانكوك‌ هم‌ ارزان‌ است. البته‌ نه‌ به‌ ارزاني‌ ويتنام‌ ولي‌ بالاخره‌ خيلي‌ ارزانتر از استرالياست. ما هم‌ براي‌ پيدا كردن‌ مناسب‌ترين‌ و ارزانترينشان‌ بايد مي‌گشتيم‌ و مي‌گشتيم‌ لذا گشتيم‌ و گشتيم.

از اتفاقات‌ جالب‌ اين‌ چند روز ديدن‌ چند ايراني‌ بود. صبح‌ زود در يكي‌ از بلوارهاي‌ بانكوك‌ قدم‌ مي‌زديم‌ كه‌ متوجه‌ سه‌ ايراني‌ شدم. در آن‌ وقت‌ صبح‌ تلوتلو مي‌خوردند و من‌ هم‌ رغبتي‌ به‌ آشنايي‌ نداشتم. ظاهراً‌ يكي‌ حدس‌ مي‌زند من‌ هم‌ ايراني‌ هستم‌ لذا به‌ دنبال‌ من‌ آمده‌ و مي‌گويدwhere are you from? :  من‌ مي‌گويم‌ ايراني‌ هستم. آنوقت‌ چاكرم‌ نوكرم‌ گويان‌ دوستانش‌ را خبر مي‌كند. هر سه‌ تا از آن‌ لات‌هاي‌ روزگار بودند. ساعت7:30 صبح‌ از شدت‌ مستي‌ روي‌ پاهايشان‌ بند نبودند. يكي‌ 12 سال‌ اينجا ساكن‌ بود، ديگري‌ سه‌ سال‌ و آخري‌ هم‌ 3 ماهي‌ بود كه‌ به‌ جمع‌ رفقا پيوسته‌ بود. حال‌ آدم‌ از قيافه‌ و حرف‌ زدنشان‌ بهم‌ مي‌خورد. پيش‌ خودم‌ فكر مي‌كنم‌ توريست‌هاي‌ كشورهاي‌ ديگر هم‌ از همين‌ قماش‌ بايد باشند.

بانكوك‌ چنان‌ تو ذوقمان‌ زد كه‌ رغبتي‌ به‌ انجام‌ برنامه‌هاي‌ ديگرمان‌ باقي‌ نگذاشت. نزديكي‌ زمان‌ بازگشت‌ و شوق‌ ديدار بچه‌ها، باعث‌ شد چند روزي‌ پروازمان‌ را جلو بيندازيم. وقتي‌ معلوم شد قرار است‌ فردا به‌ خانه‌ بازگرديم، ناگهان‌، هم‌ بانكوك‌ زيباتر شد و هم‌ ما انرژي‌ بيشتر براي‌ كشف‌ آن‌ پيدا كرديم. كاخ‌ سلطنتي، بازار چيني‌ها، فستيوال شبانه‌ و غيره‌ و غيره‌، همه را ‌در يك‌ روز بازدید می کنیم‌ و كلي‌ هم‌ خوشمان‌ می آید.

 فكر اينكه‌ سفر ما به‌ پايان‌ مي‌رسد غمي‌ نهان‌ را در دلمان‌ نهاده بود. من‌ با وعده‌هاي‌ دور و دراز دل‌ الهه‌ و خودم‌ را خوش‌ مي‌كنم، ولي‌ مي‌دانم‌ خوشي‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ است. روزهايي‌ كه‌ تنها دغدغه‌ تو اين است‌ كه‌ به‌ كجا بروي‌ و چه‌ كني‌ تا لحظات‌ بهتري‌ داشته‌ باشي. بدور از دايرة‌ تكرار روزانه‌ و مسئوليت‌هاي‌ بي‌انتها. روزهايي‌ كه‌ هر لحظه‌اش‌ تازگي‌اي‌ داشته‌ و هر تازگيش‌ شيريني‌اي.

وقتي‌ بار و بنديلمان‌ را مي‌بستيم‌، براي‌ اذيت‌ كردن‌ الهه، دائم‌ شعر حافظ‌ را به‌ آواز مي‌خواندم‌ و او هم‌ با پرتاب‌ لباس‌ها به‌ سروكله‌ام،‌ جوابم‌ را مي‌داد. چه‌ كنم‌، حافظ‌ عزيز همة‌ حرف‌ دل‌ مرا زده بود و من‌ هم‌ چاره‌اي‌ جز تكرارش‌ نداشتم. بي‌شك‌ حرف‌ آخر را هم او بايد بزند و به‌ يادداشتهای‌ من‌ پايان‌ دهد. او مي‌گويد:‌

گفتم‌ زمان‌ عشرت‌ ديدي‌ كه‌ چون‌ سرآمد‌

گفتا خموش حافـظ‌ كاين‌ غصه‌ هم‌ سرآيد

24 نوامبر 99