در ترمینال

 

  تصویر اول (20 سال قبل) :

 

از کرج به شیراز می آئیم. راننده اصلی گردنه ها و من  کفی ها  را می رانم، از دلیجان تا آباده ( بعد از اخراج از دانشگاه به رانندگی روی آورده ام) . مسیر من همیشه شب است. من اینجا را فقط شب می شناسم . اصفهان را فقط بلدم چگونه دور بزنم و آباده را در کجا بپیچم. هیچکدامشان را نه دیده ام و نه میدانم چه شکلی هستند. اگر در روز ولم کنی بی شک  گم خواهم شد.

در وسط راه اتوبوسی را می بینیم که خراب شده است و مسافرانش در جاده ولو هستند. جا داریم ، می ایستم و چند تائی سوار می کنیم.   کمک راننده ام که یکی از لات ترین کمک رانندهای دنیاست در یک آن  دو نفر مسافر پشت راننده را به وسط اتوبوس فرستاده و زن و مرد جوانی را در پشت من می نشاند و چشمکی می زند. منظورش را نمی فهمم  چند دقیقه نگذشته که زن خم شده و از من سیگار می خواهد، معذرت خواسته و میگویم سیگاری نیستم. کمک راننده فوری پریده و یک سیگار در آورده برایش آتش زده و تقدیمش میکند. آنگاه رو به من  کرده و دوباره چشمک می زند. ایندفعه شستم خبردار می شود. او وضعیت زن را بو کشیده،  برای همین  دم دستمان نشانده. کم کم جنب و جوشی در اطاق فرمان پدید می آید! راننده اصلی که از خستگی غش کرده و رفته و خوابیده بود ناگهان سر و کله اش پیدا می شود و مهماندار که معمولاً از اصفهان به بعد می خوابید، میگوید: خوابش پریده است وهی با کمک راننده پچ پچ می کند و کمک راننده هم که طراح اصلی این ماجراست، رسماً صندلیش را ول کرده و روی داشبرد، روبروی زن نشسته است و نگاه از او نمی گیرد.

 من  هر بار آینه را نگاه می کنم صورت زن 25 ساله ای آنرا  پر می کند که با عشوه و ناز به من لبخند می زند. من که هواسم به کلی پرت شده است مانده ام که چه باید بکنم که ناگهان می بینم پای برهنه ای از کنار دنده سر در آورده و روی صندلی من می نشیند. اینبار وحشت می کنم و عرق سردی در پشتم می نشیند– جریان دارد جدی می شود – یک لحظه فکر می کنم همه اتوبوس در حال نگاه کردن من هستند و همه دارند درباره صندلی من و پای زن حرف می زنند. فوری می گویم : احمد آقا میخواهی برونی ؟ احمد آقا که از موقع آمدن همه فکر و ذکرش زنه است و هی با کمک راننده ایما و اشاره رد و بدل می کند، از خدا خواسته می گوید:هر طور شما بخواهید. آنگاه به بهانه گرفتن فرمان از جلوی زن رد شده و پاهایش را به زانوهای او می مالد و در حالی که 80 کیلومتر سرعت داریم ، جایمان را عوض کرده و من وحشت زده از صحنه فرار میکنم تا  به ته اتوبوس  رفته و بخوابم؛  اگرچه هیجان زده تر از آن هستم که خوابم ببرد. در شیراز در ترمینال هستم که زن را در حال رفتن می بینم . آمده و با طعنه می گوید خسته نباشید. با هول می گویم متشکرم و غیبم می زند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصویر دوم

دیروز بعد از18 سال به ایران آمده ام  و امروز بعد از 20 سال به ترمینال شیراز بازگشته ام. منتظر دوستی هستم که از تهران می آید . کاری ندارم مگر در میان اتوبوسها پرسه زدن و خاطرات  کوتاه اتوبوس رانی را مزه مزه کردن. آه که چقدر از این شغل و از این صنف بدم می آمد. ظاهراً هیچ تغییری نکرده اند. باید نسل دیگری آمده باشد اما  شک دارم که اخلاقیات این راننده جماعت توفیری کرده باشد.

اما اتوبوس ها!  اتوبوس ها خیلی تغییر کرده اند.آن اتوبوس های بنز سوپر دولوکسی که هر راننده ای آرزوی راندنش را داشت و پشت فرمانش پز میداد حالا شده اند اتوبوس های دهات !  سن گورن آغاشلار هامیسی اودون  اولدی * شرکت T.B.T انگار ازهم پاشیده . یکی را میبینم –ازهمان هایی که من داشتم- میرود لار. چه قراضه! چه درب و داغان!  صندلی ها همه روکش نایلونی ، بدنه،  یادگار هزاران چکش صافکارو لایه های پوسیده رنگ حکایت از تلاش بسیار نقاش،  تا گذشت زمان را صاف و صوف کند و اگرچه همه چیزش سرجاست اما   T.B.T دیگر  پیر شده  و از دست هیج صافکار ونقاشی، کاری بر نمی آید. حال که با اینهمه تلاش میخواهد چرخش از حرکت نیفتد،  وقت آنست که در آن پشت پشت ها چرخیده و به شهرهایی برود که اگر از کار ایستاد دردسر بزرگی نباشد. حالا دور، دور « ولوو»های « سیر و سفر» است که تازه و نونوار ،مغرور و سربلند  در ترمینال ها ویراژ بدهند و فخر بفروشند.

 

در میان اتوبوس ها می چرخم و نوشته های پشت شیشه ها را ورنداز می کنم. حضرت ابوالفضل با فاصله بسیار زیاد از رقبایش، هنوز محبوبترین شخصیت مذهبی رانندگان است. شرکت بیمه اش هم با عرضه پائین ترین تعرفه – صدقه!- پیشتاز بازار بیمه. بعد از او دیگر هرج و مرج است. شبگرد، شبرو، شباویز، تنهای شب، تکرو، ای دوست، کو دوست و بعضی با احساس تر مثل برف شادی چیزهای جدیدی هم می بینم مثل IGDIR  که نمیدانم ، منظورش سیکدیر بدون سین است یا چیز دیگر. بیشتر نوشته های کناری به انگلیسی است ، آن هم اکثراً غلط و غلوط ودر حد سواد علامت نویس. محو تماشای همین چیزهای کوچک و ریز هستم که شاگرد شوفری پرخاشگرانه می پرسد:

- آقا چی میخوای ؟

- دارم نگاه می کنم.

- چی چی رو نگاه می کنی ؟

- اتوبوس ها را نگاه می کنم .

- واسه چی ؟

 - همینطوری ،آخه  یه زمانی اتوبوس داشتم.

 ظاهراً به قیافه ام نمی آید زمانی اتوبوس داشته باشم. ناباورانه نگاهم میکند ولی دست از سرم بر می دارد.

 در همین اثناست که اتوبوس دوستم می رسد . یکی از همان  «ولوو»های شرکت سیر و سفر. جلو رفته ودر پای پله ها منتظر پایین آمدنش می ایستم. نزدیک 25 سال است که ندیده امش - وقتی از ایران می رفتم زندان بود- به طرز احمقانه ای انتظار دیدن همان پسر 23 ساله را دارم فوقش با کمی موهای خاکستری. بجای آن پسر، مردی می آید شبیه پدرش، با شکمی بر آمده و سری طاس و قدی خمیده. میخواهم بپرسم: بر سر تو چه رفته ؟ که پرده اشک زبانم را می بندد و گرمی آغوشش نفسم را حبس می کند .

همانطور می مانیم.  ساکت(          ) و تنگِ درآغوشِ یکدیگر. 

 

 

 

 

 

                                                       آذر 84   شیراز

 

 

 

 

 

 

 

*ضرب المثل آذری :آن درختان که تو دیدی همه هیزم شدند