حاجی يوسف لاهيجی

 

 

 حاج یوسف را برای اولین بار در یکی از کوچه های

« لاهیج» می بینیم، در یک بعد از ظهر دلچسب بهاری ، در زیباترین شهر قفقاز.  لاهیج را باید ده نامید تا شهر، با دو هزار نفر جمعیت و کمتر ازده  کوچه باغ. این روستا که در دل قفقاز قرار دارد از هر نظر زیباست، با کوچه های سنگ فرش، خانه های سنگی و ناودانهای پر نقش و نگار. به غیر از کلاههای  کپی مردان و سبیلهای قیتانیشان ، هیچ چیزش شبیه روستاهای آذربایجان ایران نیست. نه مردان کت و شلوار پوشش- گاهاً با کراواتهای باریک و گره های کوچکشان- نه زنان و دختران سرباز و مرتبش با کت و دامن هایشان و نه حتا زبانشان!

تاریخ افسانه وار اینگونه روایت می کند که بیش از هزار سال پیش ، شاهی ایرانی این جا را مرکز حکومت قفقاز خود قرار داده و صنعتگران و مردمانی از لاهیجان ایران به این ناحیه کوچ کرده اند. مردم لاهیج اگر چه آذری صحبت می کنند اما زبان بومی  خودشان را هم دارند که «تاتی» نامیده می شود.

ریشه زبان  تاتی فارسی می باشد و ما از اینکه کلمات جدا جدایش را می فهمیم سخت ذوق زده می شویم.( گویا در چند روستای منطقه مغان آذربایجان ایران نیز به این زبان صحبت می کنند .  کسروی   معتقدد بود که « تاتی »  زبان اولیه مردم آذربایجان است،  اگرچه گروهی دیگر، آن را فقط زبان  قوم « تات » می دانند ).  در آن دوران ، اینان صنعتگران ماهری بودند و کالاهای مسی اشان در بازار های بغداد شهرتی داشت. لاهیج آن دوران کوچک شد و کوچک شد تا سرانجام روستایی شد با چند دکان مسگری ، یکی دو بقالی ، یک چایخانه و یک موزه، یادگار دوران رونقش.

در کوچه اصلی لاهیج به یکی دو کارگاه مسگری سر می زدیم که حاجی یوسف با رویی خندان ودهانی پر از طلا به پیشوازمان می آید. ما بنا به غریزه توریستیمان ! به هر دکان داری که به پیشوازمان آمده و با ما گرم می گیرد هم مشکوکیم هم گریزان . اما اینجا کمی فرق می کند . نه مغازه سوغاتی فروشی وجود دارد نه  توریستی به آن صورت، صفایی روستایی دارد و آرام بخش. حاجی یوسف وقتی می فهمد ایرانی هستیم، دلش ضعف رفته و شروع می کند چند جمله فارسی گفتن از قبیل "حال شما چطور است" و "خوش آمدید" و از این قبیل.همان جا تند تند می گوید که با ایران تجارت دارد و سالی یکبار به ایران می رود و شمال را دیده و تبریز و مشهد و غیره. آنگاه ما را برای صرف چای به خانه اش دعوت می کند. ما که نمی خواهیم مزاحم شویم  تشکر کرده و رد می کنیم.اما او اصرار کرده و قولش را برای فردا می گیرد. من از طرف الهه و مایکل دعوتش را قبول کرده و قول می دهم فردا بعد از ظهر برای صرف چای به آنجا برویم.

با مایکل در همین لاهیج آشنا شده ایم . جوان 38 ساله انگلیسی که در فرانسه و بلژیک زندگی می کند.او مترجم رسمی اتحادیه اروپاست و با هیئتی از اروپا برای بازدید آذربایجان و بررسی شرایط پناهندگان و حقوق بشر آمده است. انگلیسی، فرانسه، آلمانی، هلندی و اسپانیائی را روان صحبت می کند. از آن بچه های خوب اروپایی که نمونه اش را کمتر می توان یافت. جوانی خاکی ، آمده از خانواده ای ثروتمند که یک زندگی  ساده در یک محله فقیر نشین بروکسل و دوست دختری سیاه پوست مسلمان را به ثروت خانوادگی ترجیح داده است. میگوید قلبش در آمریکای لاتین است و سالها در کلمبیا زندگی کرده است. بعد از 5 روز که  به همراه هیئت اروپائی در هتل 5 ستاره «هایت» گذرانده،  اکنون در خانه ای روستایی، در اطاق بغلی ماست. مستراح قدیمی روستایی خانه مان که ما را به عذاب آورده و ما بنا به سنت ملی! دایم در حال غر زدن هستیم ، برای او بسیار راحت است و آبی که ما می خوریم از بطری است و آب او از سر چشمه. با او دردو روزی که در لاهیج بودیم به کوهپیمایی رفته و فرصتی یافتیم که بیشتر بشناسیمش و براستی که  حظ کردیم از آن روحیه آزادمنشی اش.هیچ ادعایی هم نداشته و بخاطر این کارهایش نیز از هیچ کس و هیچ  ملتی طلبکار نیست.(دیگران را کاری ندارم اما اگر خودم اینچنین باشم از زمین و زمان طلبکارم و شاکی که حرفم را نمی فهمند و قدرم را نمی دانند و...).

خانه اقامت ما عمارتی است دو طبقه در مقابل دره ای زیبا. در طبقه پائین خود خانواده اسماعیل اف ساکنند و در طبقه دوم ، دو اطاق برای مهمانان( که ما باشیم). حمام عمومی 300 ساله روستا نیز در همین ملک قراردارد که الهه صبح با زنها و من و مایکل غروب با هم  به حمام می رویم.( اگرچه به لخت حمام کردن غربی ها هنوز عادت نکرده و رویم هم نمی شود به او بگویم " لطفاً شورتت را در نیار" ). صبحانه و نهار و شام را که دست پخت مادرشان است در خانه خورده و «جسارت» (پسر خانواده) هر لطفی که ممکن است در حق ما کرده و البته پولش را هم می گیرد.آنهم به دلار!

بعد از ظهر روز دوم،« جسارت» ما را برای دیدن روستا می برد.صبحش پنج، شش ساعت با مایکل کوهپیمائی کرده ایم.اول به قلعه مخروبه ای بنام قیز قلعه سی(نمیدانم چرا این همه قیز قلعه سی در آذربایجان وجود دارد؟)   سپس تپه های بلند روبرویش را طی کردیم  تا به یک چشم انداز زیبای قفقاز برسیم ، تا همان جا بنشینیم و محو تماشا شویم و من هر از گاهی رویم را به الهه کرده و به ترکی  بگویم:اده قافقازدی ها! ( قفقاز است ها!)

 قفقاز بدون شک  رشته کوهی است مثل همه رشته کوههای دیگر، با ارتفاعی متوسط، برفی متوسط و در کل ظاهری متوسط. اما سالیان سال عدم دسترسی به آن  - علی رغم تاریخ و فرهنگ مشترک (بویژه  برای ما آذری ها) - نوعی رمز و راز به آن داده است که وسوسه دیدارش را بسی بیشتر می کند. دقیقاً همین احساس را داشتیم وقتی از «گنجه» به «شکی» بزرگترین شهر قفقاز می رفتیم. چیزی مثل "پیش بسوی قفقاز". و یا وقتی در یکی از آن ماشینهای عهد بوق روسی از « شکی» بسوی لاهیج می رفتیم چیزی مثل "به موازات قفقاز" و یا هر عبارت رمانتیک دیگر. بهر صورت احساس  "در دامان قفقاز" بودن احساس دلپذیری بود.

«جسارت» ما را اول به دیدن کارگاه فرش بافی می برد. کارگاهی بزرگ با 50 دار قالی، یادگار دوران سوسیالیزم. 20، 30 دختر جوان مشغول  قالی بافی هستند. مایکل خیلی کار ما را خراب کرده است. موهای بور او و انگلیسی حرف زدنمان ، ما را کرده حسابی خارجی! دختران ، با شرم روستایی ، بظاهر مشغول کار خود هستند اما زیر چشمی فقط حرکات ما را می بافند و ریز ریز می خندند. الهه با آن زود جوشی خاص زنانه اش ، به میانشان رفته و ظاهراً صحبت از رنگ قالی به رنگ مو کشیده است. (یک ماه ترکیه بودنمان ،الحق که ترکی الهه را خیلی خوب کرده است).اما وضع من و مایکل تعریفی ندارد.شرم دختران روستایی مجالی برای هیچ رابطه ای نمی گذارد.فقط تماشا می کنیم و عکس می گیریم و خوشمان می آید از این حال و هوا.

الهه از وضع و روزی فرشبافان می پرسد و زن مسئول سفره دلش باز شده و می نالد از روزگار. می گوید این دختران سالی یک قالی می بافتند و همان خرج یک سالشان را میداد، اکنون سالی چهار قالی می بافند و هنوز از عهده خرج ها بر نمی آیند. همه می نالند از گرانی و بیکاری.

«معارف» مسئول موزه را «جسارت» از خانه بیرون می کشد تا هم در موزه را باز کند هم راهنمای ما باشد. او جوانی است سی ساله که مثل خیلی از آدمهای دیگری که دیده ایم، دانشگاه رفته و  لیسانسیه تاریخ می باشد که کمی هم انگلیسی بلد است (اگر چه وجود من باعث شد که نتواند با مایکل انگلیسی تمرین کند). موزه،  یادگار روزهای رونق لاهیج است.از پرتره شخصیت های بزرگی که لاهیج به علم و فرهنگ آذربایجان ارائه کرده تا عکس های قدیمی و یافته های باستانشناسی و سه تابلوی بزرگ رنگ و روغن از کوراوغلی،   بابک و نسیمی.

جسارت ما را در جلوی در خانه حاج یوسف رها می کند (_گوئی چندان از او خوشش نمی آید). در می زنیم و مرددیم که آیا واقعاً ما را دعوت کرده یا فقط تعارف کرده است. مایکل که تعارف  بازی سرش نمی شود هی می گوید خودش گفت و از توضیحات دو پهلوی ما هم کمی گیج شده است. نمی دانیم تعارف را که بنوعی "دروغ گویی" است  چگونه تشریح کنیم که نه فرهنگ ملی امان را تحقیر کرده باشیم نه فریب داده باشیم. (داستان همان داستان قدیمی آتش و سوختن و سیخ و کباب است).

بالاخره حاج یوسف ( که ظاهراً انتظار دیدن ما را نداشت) در را باز کرده و با خوشروئی  ما را به داخل خانه می برد.خانه ای بزرگ که عده ای مشغول رنگ آمیزی و بنایی هستند (نشانه ای از رونق بازارش).همسر حاج یوسف « ناز پری» که نه اسمش به حاج یوسف می خورد نه ظاهر قرتی و سربازش نیز پیدایش شده و با لبخند طلائیش ما را به داخل اطاق پذیرائی می برد.

حاج یوسف ظاهراً متمول ترین فرد لاهیج است و دائم هم میتوان آنرا از میان صحبت هایشان فهمید. میگوید یکبار به مکه رفته، دو بار به کربلا وهفت بار به مشهد. دانش اسلامیش را که ظاهراً در آذربایجان نادر است، هی به رخ ما کشیده و هی حدیث و آیه نقل می کند. یکبار نیز ناگهان- بدون هیچ دلیلی- زن و شوهر بلند بلند شروع به فاتحه خوانی می کنند (قیافه مایکل که دستهایش را مثل آنان به حالت دعا گرفته بود الحق که دیدنی بود). "وان یکاد" فرش بافته ای را نشان داده و میگوید چندین سال پیش با پرتره ای مس کاری شده از خمینی در نمایشگاهی در تبریز شرکت  کرده است. آیت الله ملکوتی امام جمعه تبریز آنرا پسندیده و او نیز آنرا به او هدیه کرده است. در عوض ملکوتی نیز آن "وان  یکاد " را به او داده تا او به بالای سرش بزند تا چشم نخورد. میگوید زمان سوویت ها رئیس کارگاه بزرگ مسگری لاهیج بود( لابدً آن زمان هم تصاویر برژنف را می کشیده) و اکنون هم کارگاهی کوچکتر برای خودش تاسیس کرده و به کار صادرات فراوره های مسی می پردازد.

هی لعنت می فرستد به لنین و سوسیالیزم. میگوید می خواستند نظام جامعه را بهم بزنند و همه را آقا کنند، من آقا، سن آقا، اینه لری کیم ساخا؟( من آقا، تو آقا، پس گاو ها  را که بدوشد؟). هی می گوید و هی فحش می دهد. ما هم هی چای می خوریم و هی مربا می خوریم و به پاس صاحب خانگیش حرفی نمی زنیم. زورم فقط به این می رسد که به هنگام ترجمه حرفهایش به مایکل ، زخم زبان خودم را هم بزنم (آنهم به انگلیسی)!

به هنگام خداحافظی - در حالی که ما را سر پا نگهداشته اند- یک هنر نمایی دیگر کرده و آیه الکرسی را از بر می خوانند (البته مسلمانیشان از نوع بی حجابی آذربایجانی است). خانمش میگوید:پول داریم شما از استرالیا دعوت نامه بفرستید ، شاید آمدیم.من هم در مقابل چشمان حیرت زده مایکل هی چشم چشم می کنم و مانده ام بعداً چگونه به مایکل حالی کنم که "تعارف" می کردم. 

 

 

 

 

                                                                        باکو  بهار 2005