رویای فیجی
                                                 1

 

هنوزدر صندلی هواپیمایمان جابجا نشده بودیم که کناردستی من میگوید : سلام

با تعجب بر میگردم، معمولا  کسی به این زودی با آدم احوالپرسی  نمی کند . میبینم  یک مرد سیاه گنده فیجیایی دستش رادراز کرده تا با من و الهه دست بدهد .

- دارید به سرزمین من می آیید ؟

- بله

- هرگز از دیدار فیجی پشیمان نخواهید شد .

خیلی گرم و مهربان است . اصلا آدمهای سیاهپوست مسن، خیلی

دلنشین می شوند . حتا اگر تمام عمر در ناز و نعمت بزرگ شده

باشند ، رنگ پوست و هیکل و حرکاتشان طوریست که انگار همه

عمر در رنج و عذاب بوده اند و حالا حاصلش موجودی است درد کشیده و خردمند . با ما از فیجی و مردمش صحبت کرده و در نقشه نشان میدهد که اهل کدام جزیره است . خوانده ام که مردم فیجی بسیار مهمان دوست و مهربان هستند و این اولین برخورد ما

خیلی نوید دهنده است .

میپرسد : اهل کجایی ؟

میگویم : ایرانی ساکن استرالیا

خندیده و میگوید : من از پایتخت شما می آیم .

-تهران ؟

- نه ، بغداد !

باز همان گرفتاری همیشگی . ایران و عراق اگرچه در فارسی هم تلفظشان فرق میکند هم نوشتنشان ، اما در انگلیسی خیلی شبیه هم هستند و به همین دلیل این اشتباه رایج رخ میدهد .

میگویم : ایران! نه عراق

نام ایران فقط به گوشش خورده است و همین .( زمانی بود که خارجیها به محض شنیدن نام ایران ، آیت الله آیت الله می کردند و آدم را از گفته خود پشیمان )

با تعجب میگویم : در بغداد چه میکنی ؟

- برای یک شرکت آمریکایی کار میکنم

- کارت چیست ؟

- بچه داری

- بچه داری ؟ !

- مامور حفاظت از بچه های آنها هستم و میخندد.

- کار خطرناکی داری

- کارم است ، سالهاست که در کشورهای خلیج مامور حفاظت هستم  و هر شش ماه ، یک ماه به مرخصی می آیم .

بعدها می آموزم که مردم فیجی که مسیحی های مومنی هستند بسیار دوست دارند که در خاورمیانه کار کنند چرا که آنجا را بخاطر زادگاه مسیح بودن ، مکان مقدسی دانسته و خودشان را به مسیح نزدیکتر حس می کنند .

می پرسد : برای چند هفته می آیید ؟

- پنج هفته

- عالی است ،معمولا همه یک هفته  با تور به هتلی در لب دریا  می آیند وغیر از ساحل دریا واحیانا یک شهر کناری، چیزدیگری نمی بینند . شما  که خودتان میخواهید به تنهایی پنج هفته سفر کنید فرصت کافی برای دیدن بسیاری از مناطق فیجی را خواهید داشت  خوش بگذرد انشاالله !

به انشاالله گفتنش می خندم . من هم  میگویم : انشاالله

 

بعد از چهار ساعت و نیم دریا و دریا ، کم کم تعداد زیادی جزیره

کوچک و بزرگ آشکار می شوند . بی اختیار به یاد اولین کاشفین

اقیانوس آرام جنوبی می افتم که سیصد سال پیش ، وقتی بعد از ماهها سرگردانی در دریاهای بی نام و نشان چشمانشان به این خشکیها می افتد چه حالی پیدا کرده اند .(من بعد از چهار ساعت و نیم پرواز ذوقم گرفته است، ببین آنها چه حالی داشته اند )

به هنگام پر کردن فرم ورودی یکی از سوالات قسمت ساکنان فیجی  توجه ام را جلب می کند. پرسش اینست که نژاد شما چیست؟    1-فیجیائی    2-هندی      3- اروپائی           4- غیره

از دیدن چنین سوالی هم متعجب می شوم هم نگران. در این دوره زمانه این دیگر چه سوالی است؟ نکند این مملکت در یک بحران نژادی درگیر است و چندین سوال دیگر که در طول سفرمان سعی میکنم  جوابهایش را پیدا کنم. 

 

فیجی از 330 جزیره تشکیل شده است اما فقط 100 جزیره مسکونی می باشد . اکثریت 850 هزار نفر جمعیت آن در جزیره اصلی که levu vito خوانده می شود ساکن هستند .

طولی نمی کشد که هواپیمای ما در فرودگاه NADI  (خوانده می شود ناندی ) به زمین می نشیند . NADI سومین شهر بزرگ فیجی در غرب جزیره اصلی قرار داشته و خانه بزرگترین فرودگاه فیجی نیز می باشد .این شهر اگرچه چیز چندانی برای مشاهده  ندارد، اما  مرکز خدمات  توریستی  می باشد .

 

 

 

 

2                                   

 

طبق معمول هتلی در یکی از مراکز back packer   ها می گیریم . back packerها  یا کوله پشتیان یک گروه مشخص از توریست ها هستند . اینان بیشتر دوست دارند  خود را  جهانگرد  بنامند تا توریست. عموما جوان هستند ( ما هیچوقت جهانگردان هم سن و سال خود را نمی بینیم یا خیلی جوانند یا بازنشسته با حال .آدمهای هم سن و سال ما معمولا در حال کار کردن ، پول در آوردن و بچه بزرگ کردن هستند در نتیجها نه وقتش را دارند نه علاقه اش را ) واز آنجائی که این جهانگردان مدت های طولانی  در سفر هستند، لذا از عهده تجمل بر نمی آیند. هتل های آنها معمولا قدیمی ، ساده  ولی در مکانهای خوب و مرکزی شهرها قرار دارد . هتل دارها نیز با زدن بسیاری از خرجها که بیشتر تجملاتی  هستند قیمت ها را پائین آورده و این گروه از مسافران را نشانه می گیرند . اینان اگرچه کمتر پول می دهند ولی همیشه هستند .مسافران هتل های 5 ستاره ای و شبی چند صد دلاری، با در شدن  یک ترقه در آفریقا چنان وحشت می کنند که ازخیر مسافرت به اروپا نیز می گذرند. اما اینان بامجانشان آفت ندارد و در هر شرایطی هتل ها را پر می کنند .از آنجایی که مدت بیشتری نیز می مانند و با مردم بومی می آمیزند، آخر سر همان خرجها را کرده و به اقتصاد کشور میزبان، اگر بیشتر کمک نکرده باشند کمتر نکرده اند؛ چرا که این هتلهای کوچک به مردم بومی تعلق دارند تا شرکتهای خارجی.

هتل ما هم از همین سیاق است . هتلی است در تنها ساحل نزدیک NADI  با محیطی ساده و صمیمی به شبی 40 دلار (دلار فیجی در حدود 60% دلار آمریکاست) .تصویر تخت های توری گره زده شده به درختان بلند نارگیل و جوانان لمیده کتاب بدست ، درست عین کارتون های تعطیلات جزایر هاوائی است .

سواحل دریا در اطراف NADI چنگی بدل نمی زنند .زیرا به خاطر مبناء آتشفشانی این جزیره، رنگ ماسه ها خاکستری تیره است که وقتی خیس می شود به گل می ماند . اما آب گرم است ودلپذیر. بر خلاف تصور رایج ، فیجی پر از  سواحل رویایی نیست .در جزیره اصلی تنها سواحل جنوبی است که به نسبت دارای ماسه های طلایی می باشد . برای سواحل زیبای فیجی باید به جزایر اطراف رفت .

 

 

 

 

 

 

3

 

ما تن خسته و کله های باد کرده امان را به امید آرامش به اینجا کشانده ایم .حجم مشغله های فکری و مالی که در پی فروش مغازه داشتیم  بیش از آنی بود که تصورش را میکردیم. ما چنین ریسک نه چندان کوچکی را فقط به امید تغیر چیزی کردیم که به آن میگویند «راه زندگی» .اما برای شروع آن احتیاج به یک تنفس و تمرین داشتیم و چه میدانی مناسبتر از فیجی. پس کوله پشتیم را پر از کتاب و موسیقی کرده ام، گیتارم را با هزار زحمت به آن آویخته و براه افتاده ام . الهه نیز به سهم خود  laptopاش را آورده تا رمان نیمه اش را تمام کند .

 

میخواهم از همینجا شروع کنم .عهد کرده ام که آدم دیگری باشم .

آدمی آرامتر و با وقارتر و اصلاً چیزی بنام عجله را از فرهنگ لغات ذهنم حذف کنم. الهه خدادادی آرام است و هیچوقت هیچ عجله ای ندارد (عاملی که آنروزها که من آدم دیگری بودم –تا چند روز پیش-همیشه عامل عذاب من بود) .

واقعیت اینست که گامهای تند زندگی در غرب چنان در رگ و جان آدم  ریشه می دواند که می بینی بعد زمانی، دانسته یا ندانسته  خواسته یا نا خواسته،  همیشه در شتابی. با شتاب  تحصیل می کنی  با شتاب  کار می کنی.  با شتاب بچه بزرگ میکنی، با شتاب تفریح  می کنی ، حتا با شتاب عشق می ورزی ! باید این  بختک شتاب را از هر آنچه می کنم کنده و جان خود را از این طلسم  اضطراب رها کنم .

باری، ما به امید فرجی به فیجی  آمده ایم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

4

 

صبح در بالکن مشرف به خیابان مشغول کتاب خواندن هستم که اتوبوس شهری می آید. رویش نوشته "شرکت شهاب الدین ". خنده ام میگیرد ودنیا برایم کوچک می شود.

نزدیک نیمی از جمعیت فیجی هندی تبار هستند. اینان از 1880 تا 1919 توسط انگلیسی ها برای کار در مزارع  نیشکر آورده شدند  اقلیت های فقیر و تحت فشار مثل مسلمانان و نجس ها و سیک ها به همراه خیل دیگر هندیان به ازاء مزد ناچیزی  به اینجا آمده و ماندگار شده اند. وکیل جوانی  که در 1919 به داد این کارگران رسید و شکایت آنها را به دادگاه برد و برنده شد کسی نبود مگر مهاتما گاندی .

 پس از پایان دوره کارگران وارداتی، تعداد زیادی هندی که از وضع مالی بهتری برخوردار بودند در جستجوی زندگی بهتر به فیجی مهاجرت کردند. کارگران سابق صنعت نیشکر نیز با اجاره 99 ساله زمین های کشاورزی و در مواردی خرید زمین های قابل خرید و فروش توانستند جای پای خود را محکم کرده و در مواردی نیز ثروتمند شوند(و خار چشم فیجیان).  اکثریت هندیان فیجی چهار پنج نسل است که در اینجا ساکن هستند .

NADI در واقع یک شهر کوچک  هندی است . کم و بیش صاحبان همه مغازه ها هندی هستند و همه جا صدای موسیقی  هندی به گوش میرسد. یکبار در یک سوپرمارکت آهنگ «آی خانوم کجا میری» را میشنوم که خیلی می چسبد. زبان هندی  کلمات فارسی زیادی دارد و همین، یک نزدیکی ایجاد می کند . مشاهده همین  کلمات مشترک توسط شرق شناسان انگلیسی بود که آنها را در تدوین تئوری مهاجرت اقوام آریایی  یاری  کرد .

 

فیجی از 1874 تا 1970 مستعمره انگلیس بود. ظاهرا مردم فیجی با آغوش باز این رابطه را پذیرفته و هیچگاه مخالفتی با آن نداشته اند. نه جنگی نه آشوبی نه تظاهراتی. استقلال فیجی هم در 1970

در کمال آرامش و با موافقت طرفین صورت گرفت. البته فیجی بغیر از مقداری زمین کشاورزی  چیز مهم  دیگری  برای انگلیس

نداشت.( نه همچون ما و پر طاووس نفتمان که بلای جانمان شود وهرگز دست از سرمان برندارند) .تنها میراث خوب استعمار انگلیس برای فیجی  سیستم حکومت پارلمانی است. اگرچه از زمان استقلال تا کنون دو بار کودتای بدون خونریزی  رخ داده است اما  اساس سیستم  پارلمانی  پابرجاست. 

قبل از حکومت استعماری در 1874 روسای قبایل فیجی که صاحبان  مال و جان افراد قبیله بودند زمین های مردم را در ازای دریافت مبالغ ناچیزی پول یا مقداری اسلحه یا حتا پودر تفنگ به خارجیها واگذار می کردند. یکی از بزرگترین خدمات  دولت استعماری تصویب  قانون منع  فروش زمین به خارجیان است. به همین دلیل، 85 درصد زمین در فیجی متعلق  به مردم است و به  نوعی ممنوع المعامله ولی قابل اجاره. کشاورزان هندی و شرکتهای خارجی همین زمینها را ا جاره کرده به زیر کشت برده یا هتلهای بزرگ می سازند. نداشتن دسترسی به زمین برای نیمی از جمعیت که هندیان باشند باعث شده است اینان بسوی بخش خدمات روی بیاورند. ظاهراً تمامی صنعت حمل و نقل در دست هندیان است . کمتر راننده ای را می توان یافت که هندی نباشد حتا اسم چندین شرکت مسافربری مسلمانی است ، از قبیل "حیدر"،"اکبر" ،"شهاب الدین" و غیره. سوپر مارکت  غیر هندی نیز فکر نمیکنم دیده باشم. در زمینه خدمات پزشکی و مهندسی و کلا تخصصی نیز همین داستان است. بطور خلاصه باید گفت فیجی ها، ارتش و دولت را در دست دارند و هندیان صنعت و تجارت را. از قراین چنین  پیداست که تا زمانی که دولت استعماری بر سر کار بود هندیان مشکلی نداشتند اما از زمان استقلال، اختیار آنان بدست فیجیان افتاده است و اینان نیز وحشت این را دارند که در مملکت خودشان به اقلیت افتاده وهندیان قدرت سیاسی را نیز قبضه کنند. برای همین در دوره کوتاه  34 سال استقلال ، فیجی دو کودتا را  پشت سر گذاشته است.

از نظر جغرافیائی، هندیان اگرچه در همه جا یافت می شوند اما تجمع اصلی آنان در غرب می باشد منطقه ای که باران به نسبت  کمتری می بارد و آب و هوای مناسبتری برای کشت نیشکر وجود دارد. البته ناگفته نماند که فیجیان ساکن قسمت غرب در همزیستی مسالمت آمیزتری  با هندیان بسر می برند تا ساکنین شرق وجزایرش. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

5

 

رشته کوه نه چندان بلندی جزیره اصلی را به دوبخش شرقی و غربی تقسیم می کند. قسمت غرب(اکثراً هندی نشین) که در حال حاضر ما  در آن هستیم ،  باران کمتری داشته وجزایر این  قسمت مرکز بزرگ  توریسم می باشد. توریسم 18% درآمد ملی فیجی  است. هتلهای این جزایر معمولا بسیار مجلل بوده و مکان تورهایی  است  که معمولا از استرالیا یا نیوزیلند می آیند.

البته چندین جزیره ارزانتر ولی کمی دورتر هم هست اما رویهمرفته، هم گران هستند هم به شدت توریستی. ما جزیره رفتنمان  را گذاشته ایم  برای شرق فیجی  که هم کمتر توریستی است، هم ارتباط  بیشتری میتوان با مردم  فیجی برقرار کرد.

یکی از کارهای رایج و به نوعی با صرفه ، اسکان در جزیره اصلی و دیدار جزیره های اطراف است. متاسفانه جزایر   کوچک مرجانی اطراف  را نمیتوان آزادانه  قایقی گرفت و بازدید کرد. اینها یا خالی از سکنه هستند  یا در اختیار هتلهای آنچنانی . به همین دلیل، تنها راه ممکن، گرفتن تور می باشد. به منظور دیدار یکی از این جزایر و–عقب نماندن از قافله- در سومین روز اقامتمان تور یک روزه ای میگیریم به نفری 80 دلار.

 

برنامه 8 ساعته ما شامل قایق سواری به جزیره (40 دقیقه) زیرآب بینی ، غذا و مشروب است. از گروه 15 نفره ما ، 13 نفراسترالیایی و دو نفر نیوزیلندی هستند. 8 نفر خدمه تور همگی فیجیایی هستند. صنعت توریسم بویژه  خدمه آن  بطور انحصاری در دست فیجیان است . کارکنان هتلها ، راهنماها و هنرمندان و غیره ، همه از بومیان فیجی هستند و بسیار خوشرو و مهربان. قایق ما قایقی است کوچک و قدیمی و صبحانه امان  مختصر و مفید. چیزی از صبحانه نگذشته است که چهار پنج نفرشان گیتارهایشان را درآورده  و شروع  به  نواختن و خواندن می کنند.

نوع موسیقی که مینوازند ودر فیجی بسیار شنیده می شود موسیقی جزیره ای خوانده شده و بسیار شبیه موسیقی دیگر جزایر اقیانوس آرام می باشد. اصطلاح  دیگرش موسیقی هاوائی می باشد. چرا که این نوع موسیقی  در هاوائی به  اوج و کمال خود رسیده و ریتم های ملایم و روش همخوانی  ویژه آن  در دهه های 30 تا 60 بسیار محبوب بود (فیلم های هالیوودی این دوره در باره هاوائی و جزایر اقیانوسیه  به بهانه نشان دادن  کمی پر و پاچه چنان محبوب و رایج  بود که حتا در ایران نیز نام  هاوائی  مترادف بود با زنان نیمه پوشیده ودریا و نخل و مردان ثروتمند و خوش گذران . موسیقی این فیلم ها نقش زیادی در گسترش محبوبیت موسیقی جزیره ای داشت. جالب اینجاست که دلربایان هالیوودی که نقش زنان جزایر اقیانوسیه را بازی می کردند چنان تصویر دروغینی از این منطقه ایجاد کرده بودند که بیا و ببین.  در زمان جنگ دوم جهانی، وقتی سربازان آمریکائی با تصویر هالیوودی از  اقیانوسیه  راهی این منطقه شده  و با واقعیت فقیر و بدبخت این مردم  و  ظاهر واقعی زنان آنجا و بخصوص  بوی بدن آنان!! روبرو می شوند، تمام رویاهای رومانتیک و اروتیکشان  نقش بر آب می  شود )

جزیره  کوچک مرجانی ما ازدور، همچون باغی سرسبز محصور در حلقه ای طلائی، در میان اقیانوس آبی  به چشم می آید. وقتی به نزدیکش می رسیم ،  آنگاه باغِ  پنهانِ در زیر آب، رخ  می  نماید. رنگ و رنگ،  مرجان و ماهی. جزیره کوچک مرجانی ما ساکنی نداشته و دور تا دور آن را میتوان در 20 دقیقه  قدم زد یا شنا کرد.(ما شنا میکنیم. شنا کردن در آب گرم اقیانوس، عالمی دارد)  از زیبائی های فیجی ، گرمی آب و ملایمی هوای آن است .این آب و هوا از موهبات مناطق نیمه حاره ای است. هاوائی و کوبا وشمال استرالیا هم همین طورند. گرم و مطبوع با آبهای ولرم .

غذا و مشروب (آبجو) «هر چه میتوان خورد» است . ما به اندازه شکممان خورده ، یک آبجو هم میخوریم. هفت ،هشت  نفر از استرالیائی ها در مقابل چشمان حیرت زده من، در آن مدتی که آنجا بودیم  تا هشت آبجو می خورند. تازه وقتی سوار قایق می شویم تا برگردیم، نفری دو تا آبجو هم در دستانشان میگیرند تا در قایق بنوشند و برای اینکه بر حیرت من بیفزایند، وقتی منتظر تاکسی بودیم  نفری یک آبجو هم می خرند. آن آدمهای معقول صبح که نشسته بودند و مثل آدم به توضیحات راهنما در باره جزایر گوش می دادند ، در بازگشت، به مستانی تبدیل شده بودند که از گردن یکدیگر آویزان شده و دستجمعی آواز می خواندند . البته انصافا نه کسی حالش بهم می خورَد نه کردارشان بی ادبانه می شود، برای خودشان مست اند و خوش و بقول معروف "تنشان به چُس خودشان گرم "

وقتی اینها  را می بینم در دلم خوشحال می شوم که  به جزایر اطراف نرفته ایم وگرنه باید چند روز و شب با اینان سر می کردیم و دیوانه می شدیم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

6

 

روزها بیشتر وقت خود را در بالکن، صرف گیتار زدن و کتاب خواندن می کنم . نت هایی را که شاید سی سال می شود دست نزده ام، بار گیتارم  کرده، آنرا هم به کوله پشتیم بسته و آورده ام . هم کار مثبتی است هم ژستش خوب است ! یک کتاب 1000 صفحه ای هم آورده ام بنام fantastic literature  که حالا حالا ها کار دارد تا تمام شود.این مجموعه داستان چنان مجذوبم کرده است که وسوسه شده ام ترجمه اش کنم . نمی دانم چه مرضی است که وقتی از چیزی خوشم می آید میخواهم همه دنیا را در آن شریک کنم. البته به همه دنیا که دسترسی ندارم، اولش یقه همین الهه را که دم دستم است می چسبم. چند داستان را دو باره با هم خوانده ایم و او هم ایده ترجمه را پسندیده و حتا شیر شده و گفته دو تائی ترجمه می کنیم که من بسیار خوشحال شدم .

در دوران نوجوانی من بسیار شیفته موسیقی کلاسیک بودم ولی دوستان نزدیکم که بسیار دوستشان داشتم، علی رغم تلا شهای من  هیچ علاقه ای به آن نشان نمی دادند .قطعه پیانوئی است به نام سونات مهتاب اثر بتهوون که بسیار زیباست . از آن گونه زیبا که به قول پیانیستی اگر روزی روزگاری قرار شود نمونه ای از دست آورد انسان زمینی  را به سیارات دیگر بفرستند باید سونات مهتاب را فرستاد. باری من این قطعه را بارها و بارها گوش داده ووقتی قلبم از شدت لذت من گرفت دلم به حال دوستانم می سوخت

که از چنین لذتی بی بهره اند . داستان این کتاب هم همین است. وقتی داستان زیبائی می خوانم و می بینم یک ایده بکری چه زیبا و ظریف بیان شده است، قلبم از شوق می گیرد و می خواهم همه را بنشانم و آنرا برایشان بخوانم. متاسفانه آدم ها بویژه مردها هر چه از سنشان می گذرد از رویا دورتر شده و فقط برای واقعیت ها ارزش قائل می شوند. اگر اهل مطالعه باشند فقط تاریخ و سیاست وخیلی مایه بگذارند بیوگرافی می خوانند که در جای خود بسیار خوب است و ضروری .اما نباید غافل بود که اگرچه همین واقعیت هاست که خِرد می آورد اما این هنر است که  انسان می آفریند. هنر و بویژه ادبیات  برای ما دنیای زیباتری را تصویر میکند احساسات ما را جلا داده، ما را ازمشکلات روزمره مان دور کرده و به ما امید میدهد. متاسفانه این روزها تنها بخش رویای زندگی ما شده است سینما. اگرچه ایرادی بر این هنر ارزشمند که بخوبی در کمتر از دو ساعت نیازهای رویائی ما را برآورده کرده و با زندگی پر شتاب (امان و صد امان از دست این شتاب!)  ما تطبیق می کند نیست، اما نباید فراموش کرد که سینما در نهایت رویای کارگردان است واز طرف دیگر  محدود به امکانات تکنولوژی سینما و گیشه. در حالی که درادبیات، خواننده در رویاهای نویسنده شریک بوده و دنیای خودش را نیز دارد. کافی است آدم، فیلمی از کتاب مورد علاقه اش را ببیند تا درک کند تفاوت ره از کجاست تا به کجا. من نمیخواهم ارزش سینما را که خودم نیز آنرا بسیار دوست داشته و توان دستیابی به توده مردمش را می ستایم انکار کنم،  مشکل من با سینما حی و حاضر بودن رویایش است یک نوع fast food dreaming اش . گذرا بودن اثرش،  یک ساعت ونیم محدودیتش و نیازهای بازارش و عصبیم میکند وقتی میبینم دنیای معاصر با شلوغ بازی اختیار رویاهای مرا گرفته و به دست یک صنعت داده است.اگر قبلاً، من بودم و یک نویسنده وخودمان بودیم و رویاهایمان ،امروزهالیوود اختیار رویاهای ما را نیز بدست گرفته آنرا به سر بازار برده و به حراج گذاشته است. کم نیستند داستانهای شگفت انگیزی که هراس و وحشتِ زندگی در دنیای بدون هنرو رویا را، به زیبایی، به تصویر کشیده اند.

 

 

 

 

 

 

7

 

عشق به کوهستان ما را در پنجمین روز از ساحل دریا به دل کوهستان می کشاند. خوانده ام که میتوان در روستاهای کوهستانهای مرکزی اقامت کرده و امکاناتی برای این منظور وجود دارد.با یک سری تلفن و پرس و جو یک پارک ملی پیدا می کنم  که چند روستای این پارک در طرحی بنامEco tourism  مشارکت داشته ومسافران را یا در خانه یا در کلبه های کوهستانی

اسکان می دهند. برای رسیدن به این منطقه، اول باید به شهری در شمال به نام lakuta  رفته و آنگاه با تنها وسیله ممکن که ماشین پاترول باشد 40 دلار پرداخته و به آن روستا رسید.

روستای" آمبارتا" در قلب کوهستان و در دل جنگل قرار دارد. 86 نفر ساکنان این روستا همگی به نحوی فامیل هم بوده و در این طرح تعاونی شرکت دارند. همه کارهای مربوطه را زنان اداره می کنند. همه هم خوشرو و مهربان . ما قرار است نفری 30 دلار بابت غذا و مکان بدهیم که مبلغ کمی برای این روستا نیست ولی در عوض پولش به جیب تعاونی  روستا می رود. اینجا نیز همچون همه روستاهای کشورهای عقب مانده کلبه هایی دارد ساده و فقیرانه با سقفهای پوشیده از چوب و برگ و بچه هایی کون برهنه وان دماغ آویزان که در خاک و گل پرسه می زنند.

روستاهای اینجا بشتر شبیه روستاهای شمال  است تا مناطق دیگر ایران ، هم از نظر سرسبزی هم از نظر رفاه. شباهتهای بسیاری نیز به کوبا دارد .هر دو کشور را نمیتوان فقیر نامید، کمبود، کلمه  مناسبتری برای تشریح وضعیت آنان است تا فقر. در هر دو کشور نه کسی گرسنه می خوابد نه کسی بی مسکن است، همه به مدرسه می روند و سطح بهداشت قابل قبول است. چیزی که آنها ندارند وفور است نه فقدان .البته بدون در نظر گرفتن عوامل سیاسی ، شرایط مساعد اقلیمی وکمی جمعیت نیز دوعامل بسیار موثر است.    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

8

 

 کلبه ای را که قرار است میزبان ما باشد بازدید من کنیم . اطاقی است تاریک که خود خانواده در آن زندگی کرده و پرده ای در گوشه اش آویزان کرده اند و برای ما پستوئی درست کرده اند. فکر می کنیم با این وضعیت آرامش نخواهیم  داشت. اگر اطاق مجزایی داشت حتما می گرفتیم ولی این جوری در همان اطاق با آنها زندگی کردن و خوابیدن ، آسان نمی نماید. میپرسیم دیگر چه می شود کرد ، میگوید پناهگاهی است در بالای روستا که میتوان در آنجا هم خوابید .

 پناهگاه تا روستا بیست دقیقه ای فاصله دارد .وقتی می بینمش باورم نمی شود. یک پناهگاه  کوهستانی در میان جنگل با آشپزخانه و دو اطاق که  در هر کدام سه تخت دو طبقه قرار دارد.

همه چیز هم مثل دست گل، تمیز و مرتب. میگوید این پناهگاه به روستا تعلق داشته و همه زنها در نگاهداری آن کمک می کنند بدون هیچ تردیدی می گیریم. حتا فکر نمیکنیم که  بدون غذای کافی در این بالای کوه  چه خواهیم کرد. (چرا که قرار بود در همان روستا غذا هم بدهند). چاره ای نداریم مگر اینکه امروز به روستا بازگشته تا  یکی از زنها ما را به کلبه اش ببرد و درعرض یک ساعت برای ما برنج پخته وبادمجان سرخ کند.

یکی از مزایای سفر در مستعمرات سابق انگلیس  ، نداشتن مشکل زبان است. از آن جائی که انگلیسی زبان رسمی است، هر مدرسه رفته ای انگلیسی بلد است. مِری (آشپز ما) نه تنها انگلیسی بلد است، بلکه به علت فقدان مدرسه فیجی، در دوران بچگییش مجبور شده به مدرسه اسلامی هندی برود. لذا، هندی هم یاد گرفته است. یعنی این زن تپل مپل سیاه پوست که حدود سی سال  دارد به سه زبان صحبت من کند.  جالب است که در این مدتی که در فیجی بوده ایم هر که را دیده ایم باسواد است و گفته می شود که  همه بچه ها هم به مدرسه می روند.

در مسیرمان بسوی پناهگاه ، بچه های زیادی را می بینیم  که شادمانه در رودخانه مشغول بازی هستند و با دیدن ما چند تائی آمده و میگویند bula ( اینجا نیز همچون دهات ایران همه به آدم سلام می کنند). میپرسم چرا به مدرسه نرفته اید؟ میگویند برای مدرسه باید به شهر رفت و امروز راننده مریض است و ما مدرسه نداریم.  وقتی می گویند راننده مریض است چشمانشان برقی می زند که آشناست. همان برقی که چشمان ما میزد در روزهای برفی و دبستان بسته

.  .  .  .  .  .  . 

یکی کودک بودن

در این روز دبستان بسته

و خش خش نخستین برف سنگین بار

بر آدمک سرد باغچه

 

در این روز بی امتیاز

تنها  

        مگر    

              یکی کودک بودن                             

                                                               احمد شاملو 

 

در پناهگاه وقتی کوله هایمان را باز می کنیم  در میابیم که وضع غذایمان بدتر از آنی است که فکر میکردیم .آذوقه ما چیزی نیست مگر چند نان و مقداری خرما و یک  کنسرو ، چاره ای نیست  باید روزه اجباری بگیریم و به یک وعده غذا در روستا بسنده کنیم .چرا که رفتن و آمدن به روستا خودش 45 دقیقه ای طول می کشد.

 غروب نزدیک است و تا تاریک نشده، میرویم هم سرو گوشی آب بدهیم، هم قدمی زده باشیم. پناهگاه در میان یک محوطه چمن زیبائی قرار گرفته است وبا آن رنگهای زرد و قرمز و شیروانی آبی  بیشتر به یک پناهگاه کوهستانی آلپ می ماند تا آمبارتا. آبشار کوچک زیبائی نیز در نزدیکی است که جان میدهد برای آب تنی . در دور دست دریا پیداست و بر درختان زیبای اطراف،  پرندگان قیامت می کنند. در حین قدم زدن و قربان صدقه رفتن پناهگاهمان بودیم که ناگهان باران تندی گرفته و تا به پناهگاه برسیم،  یک طوفان حسابی شروع  میشود .

هنوز لباسهای خیس خود را نکنده و جابجا نشده، هوا بسرعت تاریک می شود. شمعی یافته و روشن می کنیم . بیرون غوغاست. در را باز میکنم ببینم هوا چقدر بد است ، باد شمعم را خاموش میکند.  ناگهان  در تاریکی غلیظی فرو می رویم . مناظر زیبای اطراف، پناهگاه و اطاق ما،  همه در ظلمات اذیت کننده ای از چشمها ناپدید می شود. چشم، چشم را  نمی بیند.  کورمال کورمال خودم را به آشپزخانه رسانده و کبریت را یافته و شمع را دوباره روشن میکنم. زوزه باد، سایه های بلند لرزان ما و شمع نه چندان نورانی ، جیر جیرک ها که انگار هزاران هزار هستند وصدای خش خش پای  پرندگان و چرندگان بر شیروانی ، تنها همراهان ما در این شب تاریک جنگل هستند .

در این کورسو کار چندانی نمی توان کرد. در را قفل می کنیم و چائی گذاشته و گرد شمع می نشینیم . برای بچه های شهری مثل ما ، این فضای کلبه و جنگل تاریک و کوهستان، کمی اذیت کننده می شود. علم به اینکه کمی بالاتر از پناهگاه ما، غارهائی وجود دارد که نیاکان این روستائیان، دشمنان خود را در آنجا به بند کشیده، شکنجه کرده، کشته وخورده اند! نیز مزید برعلت می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9

 

تاریخ جزایر فیجی همچون رنگ پوست مردمانش بسیار تاریک و سیاه است. اگر ما در خاورمیانه در شاهراه تمدن قرار داشته و زایش کشاورزی و علم و خط و هنر و مذهب و فلسفه و هر آنچه آنرا تمدن می نامند از آنجا بوده ، مردمان اینجا تا همین 150 سال پیش همچون انسانهای اولیه در قبیله های خود گرد آمده ، صدها سال به جنگ و خونریزی پرداخته و دشمنان خود را خورده اند !

از شواهد باستان شناسی چنین بر می آید که از سه هزار سال پیش که پای بشر به این جزایر رسیده ،آدمخواری در میان آنان رایج بوده و استخوانهای انسانی بسیاری در میان آثار بازمانده غذایی آنان پیدا شده است. اساس اعتقادات مذهبی این مردم همچون بسیاری از مذاهب اولیه بر مبنای پرستش نیاکانشان بوده است . لذا بزرگترین ضربه ممکن به دشمن و بالاترین تحقیر، چیزی نبود مگر خوردن جسمش، تا او را تا ابد ازآرامش روح، محروم کرده باشند. البته کمبود مواد غذائی نیز نباید بی تاثیر بوده باشد. آدم خواری در بین همه جزایر اقیانوس آرام جنوبی از جمله نیوزیلند      رایج بود. کمبود نسبی زمین و در نتیجه پستانداران ،عملاً دریا را به تنها منبع تامین خوراک تبدیل میکند. پس برای انسانهای همیشه گرسنه، پیکر مرده دشمنان حیف بود که به هدر رود. خوردن دشمنان نیز رسم و آئین ویژه مذهبی داشت . در میان رقص و شادمانی ، بدن او را تکه تکه کرده و به همراه گیاهان مخصوصی که به همین منظور در کنار معابد می کاشتند ، در میان برگهای موز می پیچیدند و در کوره های زمینی می پختند! آنگاه با چندین آئین البته مذهبی! (این انگ مذهبی چقدر کارها را راحت می کند،اصلا ًباعث می شود آدم کارهایش را با وجدان آسوده انجام دهد واجر اخروی هم ببرد.) از جمله چنگالهای مخصوص سه شاخه ( که شده سوغاتی فیجی )  اول  رئیس قبیله و کشیش ، آنگاه جنگاوران و اگر چیزی مانده بود زنان و بچه ها از این امر صواب بهره می بردند.

مسیونرهای مسیحی اولین سفید پوستانی بودند که از 1830 به میان بومیان رفته و آنها را دعوت به دین مسیح می کنند .یکی از اینان نقل میکند که میبیند تعداد زیادی سنگریزه در کنار قبر رئیس قبیله رویهم  چیده شده است. از پسر ش میپرسد : این سنگها برای چیست؟ او میگوید: پدرم هر دشمنی را که میخورد، یک سنگ به علامت قدرت خود می گذاشت. میسیونر 850 سنگ می شمارد. یعنی این رئیس قبیله باید 850 نفر را خورده باشد!! (من فکر نمیکنم  آدم در طول زندگی 850 تا گوسفند بخورد. اصلا ًفکر نمیکنم 850 تا مرغ هم بخورد! )  حالا این آقای رئیس قبیله 850 تا دشمن از کجا پیدا کرده خدا می داند. به گمانم علاقه بی حد و حصر او به گوشت آدمیزاد باعث می شد هر کسی را به بهانه ای بخورد .

 

از زمان Abel Tasman دریانورد معروف هلندی که در 1643 برای اولین بار جزایر فیجی را دور زد و کشتی اش نیز در برخورد با مرجانهای دریایی صدمه دید و شرح مردم آدمخوار و وسعت مرجانهای دریائیش را داد تا 130 سال دیگر، هیچ دریانوردی جرئت نزدیک شدن به این جزایر را نداشت. بسیاری از فراریان تبعیدی یا کشتی شکستگانی که پایشان به این جزایر میرسید، کشته و خورده می شدند. وقتی در قرن 19 پای اروپائیان به اینجا باز می شود، اینجا را یک صحنه جنگ تمام عیار می یابند. دور تا دور این دهکده ها خندق کنده شده و اهالی کاری نداشتند مگر اینکه خود را از خطر حمله دیگران حفظ کنند یا خود حمله کنند. در نتیجه یا بخورند یا خورده شوند! 

 

براستی که تاریخ چه شگفت انگیز است و گذر زمان چه تغیرات شگرفی در باورهای ما میکند.آدمخواری، که یکی از مشمئزکننده ترین سنن تاریخ بشری قلمداد می شود، روزگاری – حداقل برای بخشی از انسانها- جلوه ای  از مذهب و امری عادی در جنگ تلقی می شد. امروزه، آنقدر عجیب وباورنکردنی  است که  اسباب و آلات آنرا در موزه ها نگهداری میکنند ، نمونه هایش را بعنوان سوغاتی می فروشند و داستانهایش را بال و پر داده و از آن بعنوان عامل جلب توریست استفاده می کنند.

 کامبوج هم  همین داستان به شکل دیگری بود. آنجا هم مزرعه های مرگ وعکس قربانیان و اسباب و آلات شکنجه و غیره  شده بود جزء لیست بازدیدهای توریست ها ! آنچه روزی  آنچنان عین حقیقت بود که حاضر بودند آدمها را دسته دسته به مزارع مرگ بفرستند وجمجمه درو کنند ، امروز آنچنان ناباورانه است که آنها را در موزه ها نگهداری می کنند و مردم را به تماشا می خوانند!

 

چه میدانیم ، شاید روزی هم در ایران، توریست ها را تماشای گودالهایی ببرند که روزگاری  نه چندان دور آدمها را در آنجا فرو کرده و سنگسار می کردند و یا حتا در چنین محل هایی، شاید سنگریزه ها را در بسته هایی قرار داده و به عنوان سوغاتی بفروشند. (همچون تکه های دیوار برلین که شده سوغاتی آلمان) و راهنما ها با حوصله و دقت قوانین سنگسار را شرح دهند و به سوالات توریست ها جواب دهند و آنها نیز به نوبه خود به هنگام بازگشت  به خانه هایشان از شگفتیهایشان سخن بگویند واز بیابانهای سنگسار.

چه بسا روزی آیندگان نیز از نحوه زندگی ما در شگفت بمانند.  در شگفت بمانند از اینکه چگونه میتوانستیم اینهمه تبعیض مالی و نژادی و مذهبی را تحمل کنیم و آنرا عین عدالت بدانیم . مگر ما در شگفت نیستیم که چگونه فلاسفه یونانی هیچ شکی در حقانیت برده داری نداشتند. مگر ما در شگفت نیستیم که چگونه اینهمه هنرمند و فیلسوف و متفکر عهد فئودالیته هیچ شکی در حقانیت رژیمهایشان نداشتند. آری ! آنچه که ما امروز آنرا عین عدالت و دیانت می دانیم برای آیندگان شاید چیزی نباشد مگر ظلم و کفر .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

10

 

در آنجا بود که اتفاق افتاد. در آن شب تاریک،  در میان هیاهوی باد وباران و جنگل  ودر سرزمینی که هر گوشه اش نشانه ای از توحش و آدم خواری داشت. در آن کلبه متروک کوهستان با آن  شمع کم سو و سایه های بلند لرزان و فنجان گرم چای در دستان سرد عاطل ، که هوسی کردم.  هوس کردم سری به ناصر هجده  ساله بزنم. وقتی از دستها کاری بر نمی آید بال رویا ترا میبرد و بال رویا مرا برد. مرا برد از آمبارتا تا آذربایجان و از گرمای فیجی به سرمای تبریز( تبریز در خاطرات من همیشه یا سرد است یا

 پر باد) .

همچون صاعقه ای در خیابان تربیت فرود می آیم و در کوچه پس کوچه ها دنبال خانه دائی هستم آنجا که در بالا خانه اش اطاقی داشتم. ما در تهران زندگی می کردیم و من بخاطر دانشگاه به تبریز آمده بودم و اطاقی در خانه دائی گرفته بودم.

آه که سال اول دانشگاه چه زیباست! و چه" سبز" است انسان . بعد از موفقیت در کنکور آدم چه اعتماد به نفسی پیدا می کند و همه چیز چه دست یافتنی و ممکن می نماید. چقدرآدم امیدوار است

و چگونه همه چیز دلپذیر و زیباست.  فاصله تو و آرزوهایت   تنها به بلندی  دستان تومی نماید تا فقط دراز کنی و به چنگ آری. خواستن عین توانستن است و آینده ، آری آینده چه ساده، چه روشن وچه زیباست.  همه چیز شدنی ، همه چیز دست یافتنی. سال اول دانشگاه چیز دیگری است.

 

خانه دائی  را به راحتی  پیدا می کنم. انتظار نداشتم بعد از اینهمه سال  به این راحتی بشود آنرا پیدا کرد. اکنون دقیقاً 30 سال گذشته است. ولی نه! این منم که 30 سال به عقب باز گشته ام. برای همین هیچ چیز تغیر نکرده است و من به این راحتی خانه ام را پیدا میکنم. احتیاجی به کلید نیست از در و دیوار گذشته و وارد اطاق می شوم. چه تمیز و مرتب است. یادم می آید از داشتن اطاقی برای خودش بسیار خوشحال بود و بخوبی از آن مراقبت می کرد. دنبال استقلال بود و برای همین در کنکور فقط شهرستان ها را زده بود. میخواست صاحب اختیار خودش باشد.

در و دیوار پراز کپی  تابلو های مشهور نقاشی است. با یک عالمه کتاب که مرتب در کتابخانه ای چیده شده است-همیشه بیش از وقت خواندنش  کتاب می خرید- یک گیتار و انبوهی نت موسیقی

-آنرا هم همیشه بیش از وقت نواختنش می خرید- وخودش آرام، در زیر دو لحاف پشمی به خوابی عمیق فرو رفته.  شیشه ها یخ بسته و از دماغش بخار می آید. هیچوقت دوست نداشت شبها بخاری روشن کند، سرما را دوست داشت و در سرما بهتر می خوابید. خم شده و صورتش را می بینم . چقدر جوان!  نه !  چقدر بچه است. پوست صورتش چقدر ظریف وزیباست وچه آرام خوابیده است. با خود می گویم نباید خوابش را آشفته کنم.  نباید!

دستی به موهایش  کشیده  و وارد خوابش می شوم.

 

غروب است و در پائین بچه های دائی دارند تلویزیون تماشا می کنند. پشت در اطاقش ایستاده و در می زنم. صدای آشنائی میگوید

- کیه؟

- منم

- شما؟

- باز کن خواهی شناخت

در به آرامی نیمه باز شده  و از لای در، چشمان کنجکاوش پیدا می شود. با وحشت وتعجب به من خیره شده و با صدای ضعیفی میپرسد : شما کی هستید؟

- نشناختی؟

در را طاقباز کرده و در مقابلش می ایستم . می ترسد وقدم پس می نهد. مثل آدمی است که روح دیده باشد. با محبت می گویم :  واقعاً نشناختی؟

متردد و وحشت زده میگوید: والله چی بگم؟خیلی شبیه منید اما! مجال نداده ومیگویم: کمی مسن تر، کمی چاقتر، کمی خاکستری تر، یا کمی شکسته تر؟ خوب اگه بگم من خود توهستم  کم و بیش سی سال پیرتر، باور می کنی؟

یک قدم عقب رفته و با هراس میگوید:

 اینجا چه خبر است ؟ من خوابم یا بیدار؟

- چه فرقی می کند؟ تو دوست نداری با خود 48 ساله ات گپی بزنی ؟

منتظر جوابش نمی شوم ، خودم داخل شده و روی تنها صندلی اطاق می نشینم.

- چیه ؟ چرا اینقدر می ترسی؟ من که کاری با تو ندارم. آمده ام یادی  تازه کنم و گپی بزنم. من که غریبه نیستم. آرام باش!

دستش را گرفته و کنار خود می نشانمش. چقدر لاغر است ! دستی به موهایش  می کشم و پوست جوان و تازه اش را لمس می کنم. - چه احساس عجیبی!-  کم کم آرام می شود . میدانم چگونه باید آرامش کرد. میگویم : من اگر جای تو بودم عوض ترسیدن کلی هم ذوق می کردم.

- چرا؟

- اولاً مطمئن می شدم که 48 سال عمر خواهم کرد که خودش موفقیت کمی نیست. ثانیاً من که همه چیز ترا می دانم این توئی که باید از دیدن آینده ات ذوق زده  شوی.

باورش نمی شود . همینطور منگ و گنگ نگاهم می کند.

-              حالا از این حرفها گذشته حالت چطوره؟        

-        خوبم

-        فقط خوبی؟ من یادم میاد توخیلی خوب بودی

-        آره خیلی خوبم

-        دانشگاه چطور است؟

-        دانشگاه هم خوب است

-        هیچ دوستی پیدا کرده ای؟

-        آره سال اول است و همه دنبال دوست هستند

-        دخترها چطور؟

کمی خجالت زده میگوید: والله  چی بگم ، دانشکده ما همچین دخترای زیادی نداره

-        رشته شما چی؟

-        مال ما که دیگه شورش رو در آورده و فقط یک دختر داریم

-        اونهم که شده دوست تو!

-        ای بابا تو که همه چی رو میدونی ، راستی اونو می شناسی؟

 -می خندم و نمی گویم ، بدجنسی می کنم. نمی گویم که او را بهتر از هر موجود دیگری در این دنیا می شناسم . نمی گویم که همین چند ماه دیگر خودت و خودش در حضور هفت ، هشت دختر دیگر ، در زیر پلکانهای خوابگاه دختران، نامزدی خواهی گرفت و حلقه هائی را که یکی دو سال بعد دوتائی گم خواهید کرد در انگشتان یکدیگر حلقه  کرده  و تو از آستینت شاخه گل سرخ  پنهان کرده ای را  در آورده وبه او خواهی داد و آنگاه همه دختران از شوق خواهند گریست و اینکه سال دیگر با او ازدواج خواهی کرد و 29 سال به شادی در کنار او خواهی زیست و او مادر دو فرزند برای تو خواهد شد. دختری  انسان دوست و آگاه و پسری سخت کوش و با هوش . فرزندانی که از امروز تو بزرگترند.

 نمی گویم ، هیچ نمی گویم . نمیدانم چرا ولی نمی گویم.

کتابهای درسی اش را نگاه می کنم. هیچ چیز آشنائی نمی یابم. انگار کتابها و جزوه های آدم  دیگری است . کتاب فرانسه توجه ام را جلب می کند. این یکی را یادم است.

-        فرانسه می خوانی؟

-        آره شبها می رویم کلاس فرانسه

-        با خانم منافی؟

-        آره ،  دانشگاه تبریز برای شاگردان ممتاز بورس دکترا دارد وآنها را به فرانسه می فرستد. ما فکر کردیم اگر حسابی درس بخوانیم و زبان فرانسه هم بلد باشیم، شانس بیشتری برای گرفتن بورس داریم. انگار تازه یادش افتاده است می پرسد: راستی تو باید بدانی آیا ما این بورس را میگیریم؟

چیزی نمیگویم. چه بگویم ؟ بگویم چهار سال دیگرهردو تایتان را از دانشگاه اخراج می کنند و شما از شهری که آنهمه دوستش داشتی، از آن تبریزسرد و باد، جانتان را رهانیده و در تهران تاکسی بار خواهی راند؟  آیا او باور خواهد کرد؟ برای او که به رسم زمانه ، موفقیت یعنی درس خواندن و دکترا گرفتن، این عین فاجعه نیست؟ او چه میداند زمانی خواهد رسید که بزرگترین موفقیت ، شرافتمندانه زنده ماندن خواهد بود. او چه میداند که با همین حکم اخراج ، از خدمت در جبهه حق علیه باطل معاف شده و چند سال دیگر پاسپورت گرفته و راهی استرالیا خواهد شد. او چه میداند از انقلاب، از جنگ، از خون ها که خواهد ریخت و سرها که بر باد خواهد رفت. او نمیداند من هم چیزی نمی گویم. من اینجا نیامده ام که کابوس بیافرینم. در این افکار هستم که می پرسد: جواب نمیدی؟

-        اگر بگویم از زندگیت راضی خواهی بود برایت کافی است؟

با دلخوری می گوید: حتماً دلیلی دارد که نمیخواهی حرف بزنی

-        درست است دلیل خوبی هم دارم

-  راستی این چه لباسیه که پوشیدی؟

- مگه لباس من چشه؟

- شلوار کوتاه با پیراهن گل منقولی ؟ تو سردت نیست؟

- آخه من از یک جای خیلی گرم می آیم

- مثلاً از کجا؟

- تو اسم فیجی را شنیده ای؟

- یک نوع گنجشکهای رنگی تو بازار می فروشند به اسم پرنده فیجی، اما خودش را دقیقاً نمیدانم کجاست.

- یک جای خیلی دور ، در واقع دورترین نقطه به تبریز

- اونجا چه میکنی؟

- برای گردش رفته ام.

- نکنه وقتی داری تو فرانسه درس می خوانی؟

- نه وقتی از کیک فروشی در سیدنی فارغ شده ام.

-از چی در کجا فارغ شده ای؟

لبم را گاز گرفته وساکت می شوم. میفهمم که پر حرفی کرده ام میگویم: هیچی ولش کن . اینجا که هستم بسیار زیباست . من در دامان دومین کوه بلند فیجی هستم. از اینجا تا دوردست ها، دریا و جزیره های زیبای فیجی بامرجان های دورادورشان دیده می شوند. اینجا با کوههای آذربایجان خیلی فرق دارد. آنجا باید ساعت ها بروی تا به پای چشمه ای برسی وتک و توک درختی ببینی، در کوههای اینجا آنقدر درخت است که نمیگذارند دوردست ها دیده شود. با برگهای پهن و بزرگ و نخل های بلند و زیبا. دره ها هم پر است از همان پرندگانی که در بازار تبریز دیده ای .دریایش هم براستی نیلگون است با سایه های گوناگون آبی .اما بی شک زیباترین منظره های فیجی ، سواحلش است . این سواحل زیبا  پر است از درخت های غول پیکری  که افقی به سوی دریا کشیده شده اند و زیرشان سایه های مطبوعی ایجاد کرده است ودرختان نارگیل که راست وبلند به آسمان آبی قد کشیده اند و تو متعجب که این نخل ها چگونه در مقابل این بادها مقاومت می کنند بی آنکه سر خم کنند یا فرو افتند. 

-        بد نگذرد؟

-        حسودی نکن تو هم به وقتش آنجا خواهی بود.

-        از کجا معلوم است؟

-        خیلی هم معلوم است. تو مثل اینکه فراموش کرده ای جوانی خود من هستی. هرچه بر سر من رفته بر سر تو هم خواهد رفت ، چه خوبش ، چه بدش.

ناگهان صورتش خیلی حالت جدی بخود میگیرد، ترکیبی از ترس و پرسش میگوید:

-        راستش را بگو، زندگی سختی خواهم داشت؟ 

-       چی بگم، در مقایسه با زندگی خیلی ها شاید نه. ببین! اتفاقات بزرگی رخ خواهد داد، زندگی همه از جمله زندگی تو دستخوش تغیرات بزرگی خواهد شد. بدون شک لحظاتی خواهد بود پر از درد و رنج و تو شک خواهی کرد حتا در ضرورت ادامه اش . اما وقتی بَعد زمانی، مثل من به آن نگاه کنی، همه فقط خاطره است چه شیرین چه تلخ

-       مثلاً چه سختی هایی؟

-         من اینهمه راه نیامده ام که از سختی ها بگویم وبرایت روضه  بخوانم، گفتم که ، تا این جایش شادی های زندگی تو  بیشتر از غصه هایت خواهد بود . بعدش چه خواهد شد نمیدانم .تنها چیزی که میدانم  اینست که تو هم سهمی از همه خوشی ها و ناخوشی های دنیا خواهی داشت. احتمال اینکه تو چنان تافته جدا بافته ای باشی  که از میان هر آتشی که گذر میکنی   سالم  وپیروز سر بر آوری خیلی کم است. بدون شک تو هم سهمی از ناخوشی های دنیا خواهی داشت حال چقدر و چگونه کسی نمیداند .من که این حرف ها را در بستر مرگ نمی زنم . زندگی هنوز بازیها با من دارد . میگویند انسانها در پائین نقشه ها می کشند و ملائک در بالا خنده ها سر می دهند.بیا از این حرفها بگذریم، هرچه بادا باد

بیا حرفهای خوب بزنیم و خوابمان را شیرین کنیم.

-        من خیلی بیشتر دوست دارم راجع به سرنوشتم بدانم تا هر                                         چیز دیگری

-        خوب سفر فیجی هم بخشی از سرنوشت تست، آنهم بخش شیرینش.

-         حالا تو قرار است چند وقت در این فیجی باشی؟

-        یک پنج هفته ای

-        پنج هفته؟ مگه تو کار و زندگی نداری؟

-        فعلاً زندگی دارم ولی کار نه

-        یعنی مرخصی گرفته ای؟

-        میشود گفت خودم به خودم  یکی دو سالی مرخصی داده ام

-        عقب نیفتی؟

-        از چی ؟ از پول؟ از مقام؟ از دوست و آشنا؟

-        چه میدانم؟ از همه چی

-        خوب از این چیزها که حتماً عقب می افتم، اما امیدوارم در زندگی جلو بیفتم!

-        من که اینطوری نیستم . من نمیتونم اینطوری بی خیال باشم

-  ببخشید ها! مثل اینکه فراموش میکنی من خود شما هستم. خوب    منهم همون ایرانی-آذری هستم  که یک عمر تو گوشش خوانده     اند که باید بدود، باید بدست بیاورد، باید جلو بیفتد. حالا میخوام     برای مدتی هم که شده یه طور دیگر باشم، یه طور آرومتر، یه     طور انسان تر، یه طور قشنگ تر

-        والله اگر من مثل تو فکر کنم، شاگرد اولی که سهله همین درسهای این ترمم را هم  می افتم و یک کلمه فرانسه هم  یاد نمی گیرم و تو گیتار هم هیچی نمیشم و هزارتا ناکامی دیگر.

نمی گویم ! نمی گویم که در گیتار هیچی نمیشی و فرانسه هم یک کلمه یاد نمی گیری (کشت منو با این فرانسه اش!) و هزارتا از آن درسها هم هیچ کمکی به تو در فروختن کیک نخواهد کرد. عوضش می گویم:

-        من  که نمی گویم  عاطل و باطل باش . میگم  هر کاری میکنی نه حرص بزن،  نه هول داشته باش. در ضمن فکر نکن اول و آخر دنیا همین کاری است که  انجام می دهی. آرام باش و از جسم و جانت غافل نباش. تازه تو از کجا میدانی چه چیزی  صد در صد به نفع تست؟

مسخره است ، من دارم جوانیم را نصیحت می کنم! مگر می شود؟ من باید خودم را نصیحت کنم. من باید با خودم بحث کنم نه جوانیم، من باید گوش خودم را بکشم و هی به خودم نهیب بزنم که آهااااااای: شادی زندگی در آرام پیمودن آنست! اینکه باید هشیار بود و چشم باز تا "راه زندگیت"را خودت انتخاب کنی نه اینکه مناسبات اجتماعی به تو تحمیل کرده باشد. و...و...و.......

-        نکند بحران میانسالی گرفته ای؟

-        خب ، گیرم که اینطور باشد، این که چیز بدی نیست. مجالی است که به راه رفته نگاهی کنی وبه  راه در پیشت تاملی . فرصتی تا بایستی و سری بالا کنی و مطمئن شوی مسیرت درست است و به بیراهه نمی روی.

-        و اگر دیدی که میروی چی؟

-        تصحیحش کنی. کسی که قدرت تامل دارد مطمئن باش قدرت تصحیح هم دارد.

-        حالا از این حرفها گذشته، در فیجی بغیر از گردش کردن کار دیگری هم می کنی؟

-        آره ، دارم یک کتاب می نویسم

-        بارک الله! کتابت راجع به چیه؟

-        راجع به سفر فیجی است . برای همین آمده ام  پیش تو

-        یعنی من نویسنده می شوم؟

-        نه بابا ، کاش می شدی. همینطوری گاهی وقتها از خاطرات سفرهایت و افکارت، چیزهایی می نویسی  میدهی دست مردم ، آنها نیز چون ترا با گوشت و پوست می شناسند نه خودت را جدی می گیرند نه کارت را.مردم حوصله  خواندن آثار نویسندگان بزرگ ما را ندارند بماند مال مرا.

-        خیلی نا امیدی

-        اصلاً ! خیلی هم امیدوارم . من که یک نویسنده حرفه ای نیستم . همین که بیایم  با تو بنشینم و گپ بزنیم و آنرا بنویسم کلی ارزش دارد. همین کلی به من انرژی زندگی میدهد. من به همینش راضی ام.

-        گفتی سفرنامه می نویسی ، یعنی من خیلی سفر خواهم کرد؟

-        آیا تو دوست داری سفر کنی؟

-        همه دوست دارند سفر کنند.

-        آره همه حرفش را می زنند اما سفر کردن بویژه از آن نوعی که تو خواهی کرد از هر کار دیگری که تو میکنی سخت تر است .سفر در کنار شیرینی هایش ، خرج دارد، سرگردانی دارد، مریضی دارد، ترس دارد، تو باید آنقدر دوستار تنوع و طبیعت و مردم باشی تا با این تغییرها کنار بیائی وگرنه همه چیز را کثیف ، همه چیز را چندش آور  همه جا را شبیه هم و همه کس را به چشم کلاه بردار می بینی. برای همین خیلی ها نمی کنند. ترجیح می دهند پولشان را مثلاً اثاث خانه بخرند تا خرج سفر. اگر هم دری به تخته خورد و غرض دیدار دوست و آشنائی پیدا شد و در نتیجه هدف مسافرتی بوجود آمد، بعد از یکی دو هفته حوصله اشان سر رفته و بقول خودشان از دربدری خسته شده و میخواهند به خانه  امن و آرام و تمیزشان بازگردند. بله سفر هم مرد سفر می خواهد.

-        من مطمئنم که مرد سفرم

 - میدانم  ! تو مرد سفر خواهی شد

اینبار کم لطفی نکردم . برایش گفتم از سفرهائی که خواهد کرد از سرزمین ها و مردمانی که ملاقات خواهد کرد. گفتم که تازه راهش را یاد گرفته ام و امید دارم که سفرهای دور و درازتری بکنم ، کتابهائی را که سالها وقت خواندنشان را نداشتم بخوانم ، قطعاتی را که فرصت نواختنشان را نداشتم بنوازم و عکس هائی را که آرزوی گرفتنشان را داشتم بگیرم و همه را بنویسم تا دیگران را نیز در تجربیاتم شریک کنم. گفتم و گفتم و رویای آن شبش را به شیرین ترین رویایش تبدیل کردم. نگفتم از دردها ، نگفتم از شکست ها ، نگفتم از افتادن ها . فقط گفتم از دست آوردها ،  گفتم از خیزها ، گفتم از شادی ها !

 

گفتم دیگر باید بروم . با تو بودن خیلی زیبا بود. دیگر نه جنگل تاریک است نه صدای باد هراسناک و نه این اطاق، با شمع لرزان وهم انگیزش. اینجا منم در شبی زیبا ، در جنگلی پر حیات، با شمع همدم شاعران، در روستایی با مردمانی مهربان و  زحمتکش .

قلم را بر زمین گذاشته و خود را پر از شور حیات می یابم. الهه برای چندمین بار میگوید: ناصر نمی خوابی نصف شب شد. میگویم : آمدم

 

11

 

صبح به هوای دل انگیز بعد باران کوهستان  بیدار می شویم. قیامتی است. گویی هرچه پرنده در این جنگل زندگی می کند به آواز در آمده است. چای و نان و خرمایمان را می گیریم و برای صبحانه به آغوش پر آواز طبیعت می رویم. محشر است !

 شب و روز در جنگل چه تفاوت چشمگیری دارد. آن شب تاریک و وهمناک کجا و این روز روشن زیبا کجا؟

امروز قرار است یک مسیر سه ساعته را بسوی یک آبشار برویم راهمان از میان دره ای میگذرد که  دره « آوای پرندگان »خوانده می شود. وقتی از آنجا میگذریم پرندگان گوناگون را بر درخت های محدودی می بینیم . ظاهراً  فضای زندگی این پرندگانی که اینچنین آزاد و رها به نظر می آیند محدود به همین درختان بوده و اینهمه کوه و جنگل میدان جولانی برای آنان نمی باشد.

نهار به پناهگاه باز می گردیم .از آن آرامش دیروز خبری نیست . هفت ، هشت تا از زنهای روستا مشغول پخت و پز هستند و گروه  13 نفره  دانشجوی آمریکائی آنجا را پر کرده اند. نهار را با آنان خورده و پناهگاه را به آنان که از قبل رزرو کرده اند تحویل می دهیم. امشب باید در روستا بخوابیم. اینبار اطاق بزرگتری را نشانمان می دهند. البته سهم ما هنوز پشت پرده و بر روی یک تختخواب حصیری است اما قول داده اند که ساکنان خانه، بجز دختر بزرگشان که قرار است شام هم برای ما بپزد، امشب را جای دیگری بخوابند. بعد از ظهرمان را در روستا و میان مردم سر می کنیم. مردم اینجا مثل همه جای فیجی خیلی خوشرو و مهربان هستند و ما را شب به خوردن kava دعوت می کنند.

Kava  ریشه بوته ای از خانواده فلفل است. آنرا آسیاب کرده و در آب حل میکنند. حاصل آن مایعی است گل آلود مانند. "کاوا"   در نگاه اول  نوعی ماده مخدر به نظر می آید ولی  ظاهراً بیشتر خاصیت ضد افسردگی و آرام بخش دارد تا مخدر . "کاوا"خوری و گرد همایی برای "کاوا" خوردن نقش بزرگی در فرهنگ فیجی دارد. هر جا قرار است چند فیجیایی جمع شوند و دمی با هم بگذرانند یک  کاسه "کاوا" جزء واجبات است.  امشب هم بساط "کاوا" خوری در روستا برقرار است و ما را هم دعوت کرده اند. وقتی وارد می شویم می بینیم 10-15 زن و مرد نشسته اند و ساقی نیز در وسط با یک کاسه بزرگ "کاوا" نشسته است. مطابق آدابشان در مقابل ساقی نشسته و آمادگی خود را برای این امر خیر اعلام می کنم. (از سر احتیاط که مبادا به ما نساخته و حالمان خراب شود قرار است الهه لب نزند تا اقلاً یکیمان سر حال باشد).اول یک کف زده bula گفته و اولین پیاله را که چیزی نیست مگر کاسه  خالی نارگیل با ترس و لرز سر می کشم.آ نگاه همه  دو تا کف زده و پیاله را برای دیگری پر می کند.هر که می نوشید همین برنامه bula  گفتن بود و کف زدن. من سه ، چهار پیاله می نوشم. منی که از یک نخ سیگار سرم گیج می رود ، بجز لمس شدن لبهایم  حالت دیگری را حس نمیکنم- بگذریم از هم کاسه  و هم تف شدن با نصف اهالی روستا- خودشان نفری ده ، دوازده  پیاله می نوشند. ساقی هم از هر سه نفری که می داد ، خودش یکی میخورد

گفته می شود "کاوا" جسم را آرام کرده ولی اثری روی مغز ندارد

مسیونرهای اولیه در مشاهداتشان از آمهائی صحبت می کنند که بعد از مصرف "کاوا" به پهلو افتاده ، تمام بدنشان لمس شده ولی هوش و هواسشان سر جایشان است. اینروزها "کاوا" چنین خاصیت هایی از خود نشان نمیدهد. به احتمال قوی یا مسیونرها داستانهایشان را شیرین کرده و غلوکرده اند یا "کاوا"های آن دوره

زمانه کرامات بیشتری داشتند! 

 

در دهه های 80 و 90 با گسترش و محبوبیت داروهای گیاهی در غرب پای "کاوا" نیز به آنجا باز شده و قرص های "کاوا" برای غربیان افسرده به ناگهان کشف می شود و رونق زیادی به کشت آن میدهد. اما در اواخر دهه  90  یک تیم تحقیقاتی آلمانی آنرا برای جگر مضر اعلام کرده و بزودی بسیاری از کشورهای غربی ورود آنرا ممنوع اعلام می کنند. حالا چرا جگر مردم فیجی که هزاران سال است "کاوا" می نوشند پاره نشده است خدا می داند. گفته می شود کمپانی های بزرگ داروئی که نمیخواستند رقیبی برای داروهای ضد افسردگی خود داشته باشند در کشف این کشفیات دست داشته و اگرچه نتایج این تحقیقات زیر سوال رفته است اما صدمه خود را زده و ممنوعیت واردات همچنان پابرجاست.

باری ، " کاوا" هر چه باشد برای مردم فیجی بد نیست. چرا که ظاهراً از همان روزهای اول آفرینش ، در همه جا ، مشکلات زندگی  این بشر دو پا بیش از توانش بوده واو برای تمدد اعصاب به یک عرقی یا علفی محتاج شده است. چیزی که شبها در جمع دوستان سرش را گرم کرده و او را از فکر مشکلات روزانه اش رها کند. اگر "کاوا" نبود حتماً الکل با آن اثرات ویران کننده اش جایش را میگرفت، چنانکه گرفته است. بزرگترین مشکل اجتماعی بومیان آمریکا، استرالیا، کانادا ،نیوزیلند و غیره الکلیسم است. در فیجی "کاوا" با اثرات غیر قابل مقایسه ،جای الکل را گرفته است. در سالهای اول گرویدن به مسیحیت، کلیسا سعی در منع نوشیدن "کاوا" کرد.اما خیلی زود دست از این کار برداشته و بقول مسیونری کاش میشد "کاوا" را بجای مشروب در غرب رواج داد و بسیاری از مشکلات اجتماعی آنجا را حل کرد.

 

12

 

شب به هنگام خواب ، اول داخل کیسه خوابهای ملافه ای خودمان شده ، بعد به زیر پتوی آنها می رویم. قبل از خواب سراغ توالت را می گیریم. توالت تمیزی در پشت دفتر پارک قرار دارد که توسط  ژاپنی ها هدیه شده است ولی 200 قدمی با اینجا فاصله دارد. صاحبخانه خیلی جدی میگوید : کمی بعد همه به خواب خواهند رفت و کسی بیرون نیست. اینور آنور را پائیده ، اگرکسی نبود همینجا بغل در، کارتان را بکنید!

اول شب به خوبی گذشته و ما در داخل پشه بند از خیل پشه هایی که مطمئناً نقشه ها برای ما کشیده و به خود وعده ضیافتی بزرگ داده بودند در امان می مانیم.(گوشت سفید ما تنوعی هم بود!) اما نزدیکیهای صبح بود که گرفتاری ما شروع می شود.

چه کسی میگوید روستا آرامش بخش است؟ نخست وقتی صدای خروس های "بی محل" را شنیدم فکر کردم نصف شب است. ولی وقتی ساعت خود را دیدم 4.5 صبح بود(طلوع 6.00 می باشد). هنوز به نوعی با "بی محل"ها کنار نیامده بودیم که خروس های "با محل" با صدای رسا و پیگیر به صحنه وارد می شوند.نه یکی نه دوتا ،ظاهراً هر خانه ای یک خروس دارد وآنگاه  صدای شیهه اسب هایی که اصلاً ندیده بودیم و گاوهایی که نمیدانیم کجا بودند. با پیدا شدن اولین پرتو صبحگاهی دیگر همه به وجد آمده وکم و بیش همه جانوران -از جمله صدها یا شاید هزاران! پرنده که تازه سر و کله اشان پیدا شده بود- هر نوع صدائی را که قادر بودند، با تمام همت و کوشش خود در می آوردند. قیامتی بود بیا و ببین! انگار همه دست در دست هم داده بودند تا ما را از خواب شیرین بیدار کنند. ساعت 7 است که دیگر تسلیم شده وبلند می شویم.

 

وقتی از اطاقمان بیرون می زنیم ، انتظار داشتیم همه اهل ده بیدار باشند اما در روستاهای فیجی از این خبرها نیست. ظاهراً تنها آدمهای بیداراین روستا  من و الهه هستیم. ما میخواهیم هر چه زودتر صبحانه خورده و بسوی قله برویم. اما حاضر کردن صبحانه ما تا ساعت 9 طول کشیده و در یکساعتی که دختر خانه مشغول نان پختن و آماده کردن صبحانه بود، مادر خانه متکا انداخته ، دراز کشیده و از این در وآن در می سخن می گفت. از اینکه کسی صاحب زمین نیست و زمین به همه روستائیان تعلق دارد و درآمد توریسم و غیره به جیب همه می رود و از کلیسای نیمه تمام روستا  که در وسط ده می سازند. میگوید نیمی از مردان بیرون ده کار کرده و پول می آورند و نیمی دیگر در حال ساختن کلیسا هستند.(البته تا ساعت 10 که ما بالاخره  روستا را  بسوی کوه ترک کردیم ،کسی را مشغول کار ندیدیم)و از احساس امنیت و آرامشی که از زندگی در روستا دارد و غیره.

سیستم مالکیت قومی و جمعی اگرچه پیوندهای عمیق و سیستم حمایتی خوبی برای اهالی روستا ایجاد می کند، اما از طرف دیگر 

دست و پای تلاش های فردی را می گیرد. مثلاً انگیزه کافی برای باز کردن یک مغازه یا براه انداختن یک کارگاه و غیره وجود ندارد. چرا که همه روستا خود را شریک مال میدانند. روستای ABACA  یک نمونه جالب در موفقیت  طرح تعاونی است. کمیته زنان روستا مسئول نگهداری پناهگاه و دادن خدمات  به توریست هاست.همه زنان در این کار درگیر بوده و درآمد حاصله صرف امور روستا می شود. چه چیزی ازاین زیباتر و انسانی تر.  البته روشن است که شانس موفقیت تعاونی بسته به شرایط مشخص اجتماعی دارد.  مثلاً پیاده کردن چنین طرحی در جامعه ای که مالکیت خصوصی و خرده مالکی، ریشه در تاریخش دارد اگر نگوئیم غیرممکن، باید گفت کاری طاقت فرساست. البته تعاونی ها اهداف گوناگونی دارند و در مواقع کمبود سرمایه های شخصی ، تنها راه تامین سرمایه برای خرید ماشین آلات مورد نیاز می باشند . به هر حال باید به تعاونی به چشم یکی از انسانی ترین راههای تولید و زندگی نگریست در راه حل مشکلاتش کوشید و امکان موفقیتش را فراهم کرد.

 

بالاخره ساعت 10 بسوی دومین قله بلند فیجی راهی می شویم. جزیره اصلی پوشیده از کوههای نه چندان بلند است. کوه باتیلامو

که ما در دامانش قرار داریم فقط 1200 متر ارتفاع دارد ولی از لب دریا بسی بلندتر به نظر می آید. مسیر کوهنوردی بخوبی علامت گذاری شده و امکان گم شدن در قسمت های جنگلی را به حداقل می رساند. هوا عالی است وهرچه بالاتر می رویم مناظر زیر پا زیباتر و جزایر بیشتری  دیده می شود. منظره  کوه و جنگل و دریا و جزایرش از آنهایی است که باید آدمهای طبیعت دوست  ضعیف القلب  را بخاطر امکان هیجان زیاد و زبانم لال حمله قلبی ،از رفتن  برحذر کرد.(به این میگویند غلّو با دو تا تشدید)!

وقتی به قله می رسیم وخستگی راه را به شیرینی فتح در می کنیم،

پناهگاهی می بینیم کوچک و جمع و جور و دری بسته . همانجا نشسته و محو تماشای "الم شنگه طبیعت " می شویم.

 آدم گاهی وقتها تاریخ ساز می شود و خودش خبر ندارد. مثلاً من فکر نمیکنم هرگز کسی تا کنون بر قله کوهی در فیجی آهنگ "داغلار باشی دوماندیر" را به صدای بلند خوانده و احساس رشید بهبودفی کرده  باشد! و یا در پای درخت زیبایی ایستاده و شعر کسرائی را فریاد کرده باشد " تو قامت بلند تمنائی ای درخت " و در دریای نیلگونش خوانده باشد" ملکه با تُنِکه   آب دریا خُنِکه "

 بله ما ایرانیها همیشه خودمان را دست کم گرفته و کمتر از تاریخسازی هایمان یاد می کنیم !

 به هنگام بازگشت، نهار را در پای آبشار کوچکی که موقع بالا رفتن نشانه کرده ایم خورده، آب تنی کرده وبه پاس سنن ملی چرتی هم می زنیم!

 

غروب، روستا را بسوی شهر نزدیکش  lautoka  ترک می کنیم.

lautoka دومین شهر بزرگ فیجی است و درست در قلب صنعت نیشکر. آدم وقتی وارد شهر می شود نمیداند اینجا هندوستان است یا فیجی؟ مردم هندی ، مغازه ها هندی ، موسیقی هندی ، رستوران هندی ، حتا سینما هندی ! هتلی که میگیریم هم هندی است.  یک هندوستان کوچولو در اقیانوس آرام ! به همان شلوغ پلوغی و خرتوخری. ما هم در شهر قدم زده ، غذای هندی خورده و خودمان را برای سفر فردا با یک اتوبوس هندی  آماده می کنیم.

 

 

 

 

 

 

13

 

در آخر هفته اول است که تصمیم میگیریم به سوی suva (پایتخت فیجی) راهی شویم. ازnadi   تا suva  حدود 4 ساعت راه است. برای رسیدن به suva دو راه وجود دارد.جاده جنوبی بنام  Queens road که از قسمت جنوبی جزیره به نامcoral coast (ساحل مرجانی)  می گذرد و جاده شمالی به نام Kings road که متروک تر بوده و از میان کوهستان گذشته و نیمه آسفالت  است. ما قرار است در سفر رفت از جاده جنوبی و در سفر برگشت از جاده شمالی باز گردیم تا بدین ترتیب جزیره را دور زده باشیم.

"ساحل مرجانی " زیباترین بخش جزیره اصلی است . سواحل تیره که اکثریت جزیره اصلی را شامل می شود در این ناحیه  تغیر رنگ داده و به ماسه های طلائی تبدیل می شوند. اگرچه زیبائی این سواحل به زیبائی جزایر مرجانی نیست، ولی قابل مقایسه با سواحل مناطق دیگر جزیره اصلی نمی باشد. بخش اعظم هتل های کنار دریای جزیره اصلی در اینجا قرار دارد. تورهای ارزان قیمت از استرالیا هم به همین هتل ها می آیند.

 

ما بدنبال اطاق دو نفره ای در یکی از هتلهای معروف "کوله پشتیان " هستیم که نمی یابیم . از روی اجبار به دو تخت در یک اطاق خصوصی راضی می شویم. اطاق ما اگرچه خصوصی است اما یک کمی عمومی نیز می باشد! چرا که سقف بلندش با اطاق بقلی مشترک است. در نتیجه هر کدام از ما که جیک بزند دیگری می شنود.(طبعاً ما جیک های آنها را که به انگلیسی است حالیمان می شود ولی جیک جیک های فارسی ما را کسی نمی فهمد) البته این مشکل در مقابل مشکل نداشتن توالت در اطاقمان اصلاً اجازه عرض اندام ندارد. چرا که برای رسیدن به این مکان دفع شُر! باید 10 پله ناقابل را پائین رفته ، از ساختمان خارج شده ، مواظب بود که قورباغه ای را لگد نکرده و به توالت عمومی در وسط باغ  رسید. البته این برای جوانانی که شاید روزانه به تعداد انگشتان یک دستشان به توالت می روند مشکل چندانی  نباشد،اما برای ما که اگر در دایره قسمت درهر چیزمان کوتاهی شده باشد در قسمت توالتمان کوتاهی نشده است ، بسی مشکل است و انگشتان یک دست ناقابل که سهل است  همه انگشتان دست و پایمان هم کفاف شمارشش را نمی دهد، .البته همانطور که بزرگان ما گفته اند دو روز دنیا چه خوب چه بد میگذرد .دو روز هتل "کوله پشتیان " ماهم  بیشتربه خوشی میگذرد تا هر چیز دیگر.

 

یکی از جلوه های هتل ما ، تعداد بیشمار جوانان  می باشد. هر که را هم به حرف می گیری برنامه یکی ، دو ساله دارد. اکثریت آنان جوانان انگلیسی که با ویزای کار موقت و گردش به مقصد استرالیا و نیوزیلند آمده اند. فیجی را هم این وسط می چپانند. انگاری اگر جوانی در انگلیس، یکی  دو سالی این کار را نکند ، دچار عقده شده،مردم به او به چشم آدم عجیبی نگریسته و باورشان نمیشود که چنین موجوداتی هم پیدا می شوند، شاید هم اصلاً کسی به او زن ندهد! بهر حال هرچه هست فیجی پر است از این جوانان آفتاب ندیده که از صبح تا شب زیر آفتاب دراز کشیده اند تا مگر فرجی بشود و رنگشان فرقی! اما دریغ و صد دریغ از تغییری، در نهایت کمی سرخ می شوند و همین.

 

هتلمان محوطه بزرگ چمن زیبائی دارد در کنار ساحل طلائیش با درختان بلند نارگیل وتخت های توری گره خورده به تنه هایشان  

یک رستوران نقلی و یک آشپزخانه هم برای پخت و پز مهمانان دارد ،در کل محیطش خیلی گرم و صمیمی است.

روزها کتاب و گیتارم را بر می دارم و میروم زیر یک درخت مطمئن نارگیل.(درخت مطمئن نارگیل ،درختی است که از نارگیل هایش در امان باشی وگرنه افتادن یک نارگیل یکی دو کیلوئی از ارتفاع ده متری بر سر تو همان و ضربه مغزی همان! حالا خودت که یا میمیری یا به بادمجان تبدیل می شوی جای خود ،بیچاره نزدیکانت را بگو که چگونه باید حادثه را تشریح کنند که شنونده خنده اش نگیرد!)

متاسفانه در "ساحل مرجانی" بیش از دو شب دوام نمی آوریم . جایمان ناراحت است و شبها توالت رفتن عذاب است . وقت بسیار است و سواحل بیشمار. مشابه این جا زیاد خواهیم دید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

15

 

اولین روز هفته است که به سوی "سووا" راهی می شویم. مثل شمال سرسبزخودمان، در جاده،  منتظر مینی بوس می ایستیم و دیری نمی گذرد که ماشین آمده ما را به 7 دلار به "سووا" می برد. یکی از قشنگیهای فیجی در صداقت و کلاه نگذاشتن است. معمولاً در کشورهای جهان سومی چاپیدن توریست ها امری بسیار رایج است . همه جا باید مواظب کلاهت باشی و همیشه خدا چانه بزنی. در ویتنام که رسماً بتو یک قیمت میدهند و وسط بیابان چیز دیگری طلب می کنند. از همه بی رحم تر رانندگان تاکسی هستند که هم کرایه ات را دوبله می گیرند ، هم با کشاندن تو به هتلهای دلخواهشان،تنها  به  دنبال پورسانت خودشان هستند و بس.

میگویند بزرگترین افتخار رانندگان دهلی در هند،شرح  بزرگترین کلاه هایی است که بر سر توریست ها گذاشته اند. اینها همه از فقر است که چنین خٌردی هایی را در دراز مدت به صورت یک فرهنگ در می آورد . فرهنگی که در آن صداقت عین خرّیت و کلاه برداری عین زرنگی است.خود ما ایرانیان وقتی صحبت این چیزهاست سرمان پائین  است و خوب می دانیم  که صداقت و راستگوئی  نقطه قوت فرهنگمان نبوده و اگر داخلی ها قانون جنگل را به رخمان  بکشند ، برای خارج رفته ها عذری نیست مگر حرص و طمع . جالب اینجاست که بچه های ایرانی در خارج، از نسل پدرانشان بسی جلوتر بوده و با صداقت بیشتری زندگی می کنند. بیهوده نیست که در چشم بچه ها پدرانشان دغل کار و در چشم پدران ، بچه هایشان پخمه هستند!

 

باری "سووا" در شرق فیجی قرار دارد.درشرق فیجی -از جمله جزایرش- باران بیشتری باریده به همین دلیل ، جنگل ها انبوه تر و محیط سرسبزتر است. در 5 روز اقامت ما در "سووا" 4 روز باران بارید. البته باران گرم است و بغیر از یکروز که 24 ساعت بارید ، معمولاً چند ساعتی می بارد و می ایستد.

اینبار از دو روز قبل اطاقی گرفته ایم در هتلی در 10 کیلومتری "سووا". مکان این جا  عالی است و ما اطاقی داریم با یک بالکونی  رو به دریاچه  به 50 دلار . آشپزخانه مجهزی هم دارد که غنیمت است و شبها آشپزی می کنیم. یکبار هم الهه در مقابل چشمان متعجب دیگران میرزا قاسمی می پزد و بدین وسیله در حفظ فرهنگ ملیمان کوشش می کنیم !

در طول اقامتمان در "سووا"  بغیر از یک جنگل نوردی مفصل کار مهم دیگری انجام نمی دهیم. یکی دو بار به شهر می رویم و بیشتر مواقع در بالکن خانه نشسته ، کتاب می خوانیم و آرام هستیم. از پیشرفت ندویدن خودم خیلی راضی هستم و برایم جالب است که چگونه میتوانم ساعت ها بنشینم ، کتاب بخوانم ، بنویسم و حوصله ام سر نرود. الهه هم از این مسئله بسیار خوشحال است و باورش نمی شود به آرامی در کنارش نشسته ام و هی سیخ نمیزنم که بلند شو برویم کاری بکنیم و کوهی بِکنیم و تخمی بکاریم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

16

 

برای رسیدن به شهر باید سوار اتوبوس شهری شد و نیم ساعتی طول می کشد. یکی از شیرینی های فیجی اتوبوس های شهریش است. پنجره های اتوبوس های عهد بوق  فیجی هیچکدام  شیشه نداشته و همین امر کوچک باعث  شده است که اتوبوس سواری کلی کیف داشته باشد. این اتوبوس ها با قیمت های بسیار ارزانشان  بهترین مکان  برای ملاقات مردم ، دیدن شهر و لمس زندگی واقعی مردم است. در بسیاری از این اتوبوسها ، موسیقی  فیجیائی با صدای بلند پخش می شود. گاهی وقتها آنچنان بلند که صدای نزدیک شدن اتوبوس را نه از نعره  موتور عصر حجریش که از صدای زیبای موسیقی اش تشخیص می دهی. رنگهای اتوبوس ها هم همیشه روشن و شاد است.یکی از تصویرهای فیجی که همیشه در ذهن آدم  می ماند – ومن در بسیاری از عکس هایم ضبط  کرده ام – اتوبوس های رنگی با پنجره های بی شیشه ، چهره های سیاه مهربان زن ومرد در پیراهنهای رنگ و وارنگ که از پنجره ها بیرون را  تماشا می کنند و صدای بلند موسیقی است که از آنها به گوش می رسد. تماشای صف گاهاً طویل اتوبوس ها در ترافیک سنگین "سووا" ، مانند دیدار از غرفه های بازار مکاره است .  هر اتوبوسی را که رد می شوی  رنگ و آوای  خودش را دارد با بچه هایی که برایت دست تکان می دهند، زنانی که لبخند می زنند و جوانانی که برایت قیافه می گیرند. همه زیباست !

 

 اولین چیزی که در شهر توجه آدم را جلب می کند، تنوع رنگهاست. نمیدانم ریشه علاقه به رنگهای روشن از کجا می آید؟

از آفتاب درخشان، پرنده ها ، گل ها و ماهیهای رنگ و وارنگش؟ بعید نیست.اما هر چه هست این چهره های سیاه در پیراهن های رنگی پر نقش و نگار ، ترکیب فوق العاده ای میدهند. رنگها آنچنان روشن و طرح ها آنقدر شاد وبراق است که آدم جرئت پوشیدنشان را حتا در سیدنی ندارد (جان  میدهد برای ایران!)

دامن مردها هم تماشائی است. تنها پوشش بومیان فیجی قبل از آمدن اروپائیان و مسیحی شدنشان  یک دامن حصیری بود. اولین کاری که مسیونرهای مذهبی می کنند، پوشاندن بالا تنه برهنه زنان است . و باید اعتراف کرد که این کار را بخوبی انجام میدهند

آنچنان که با کمی اغراق! میتوان یک روسری سر زنهای فیجی کرد و در خیابانهای شمال شهر تهران چرخاند!! این عشق به دامن آنچنان قوی بود که فیجیان دامن های حصیریشان را با دامن های پارچه ای  عوض کرده و دست از آن بر نداشتند. امروزه  دامن زیر زانوی مردان، لباس رسمی فیجی است. خیلی هم شیک است. دیدن سیاستمداران و کارمندان دولت در کت و دامن بسیار جالب است. دامن ، بخشی از یونیفرم مدارس پسرانه نیز می باشد.

دامن ها از جنس فاستونی بوده و کمی گران هستند.(به هنگام بازگشت ، توریستی را میبینم که از این دامن ها پوشیده است. خیلی افسوس میخورم که چرا یکی برای خودم نخریدم .اقلاً در خانه که می شد پوشید و کمی خندید و کمی باد خورد!).

 

تمام جلوه های شهر "سووا" از هوای دم گرفته اش گرفته تا اتوبوس هایش ، مردم سیاه پوشیده در رنگهایش گرفته تا خلیجش به تو یادآوری می کند که تو در یک جزیره گرم حاره ای بسر می بری که مردمانش بسی بی خیال تر از دنیای صنعت زده هستند و گامهای زندگی بسی آرامتر است. این آرامی گامها چنان است که برای خودشان اصطلاحی درست کرده اند بنام fiji time . این یعنی اینکه عجله بی عجله . نیم ساعت زودتر یا نیم ساعت دیرتر!

 

"سووا" شهر بزرگی نیست. با 200000 نفر جمعیت ، به بزرگی یک شهرستان ایران است.یک بندرگاه کوچک  چند خیابان مرکزی با ادارات دولتی ، فروشگاهها، یک مجتمع سینمائی ، رستورانها و غیره ودراطرافش ، قسمت های مسکونی شهر. در عبور از خیابانهای اصلی بسوی موزه از جلوی مجلس قدیمی فیجی می گذریم. اینجا صحنه  کودتا ی 1987  بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

18

 

سیستم حکومتی فیجی ، مثل همه مستعمرات سابق انگلیس ، سیستم پارلمانی چند حزبی است (انگلیس هر خیانتی کرده باشد این خدمت را کرده است). مردم به احزاب سیاسی برای کرسی های پارلمان رای داده و دولت را حزب برنده انتخاب می کند. در سال  1987 ، برای اولین بار حزب  نسبتاً تازه تشکیل شده "کارگر" انتخابات را می برد. قبل از تشکیل این حزب ، خط و مرز احزاب فیجی را  نژاد مشخص می کرد. دو حزب هندی تبار و یکی دو حزب فیجیائی از احزاب فعال سیاسی بودند. هندیان خسته از رقابت های مذهبی بین هندویان و مسلمانان و اتحادیه های کارگری هندیان و فیجیان از پشتیبانان اصلی حزب   کارگر بوده وآنرا به قدرت می رسانند. حزب کارگر با آگاهی از حساسیت های نژادی ،هم نخست وزیر و هم  اکثریت افراد کابینه را از میان فیجیان انتخاب می کند. اما احزاب محافظه کار فیجی فریاد "وافیجیا"! سر داده و در یک کوشش آگاهانه مردم را از تسلط هندیان و از اقلیت قرار گرفتن در سرزمین خود می ترسانند. چندی نمیگذرد که یک سرهنگ ارتش بنام Rebuka  در یک کودتای بدون خونریزی قدرت را در دست می گیرد. برای پنج سال آینده دولت فیجی از جمع کشورهای مشترکلمنافع اخراج شده و فیجی از نظر اقتصادی ضربات جبران ناپذیری می خورد. در این زمان فیجی خود را جمهوری اعلام کرده  و قانون اساسی جدیدی که قدرت بیشتری به بومیان مخصوصاٌ روسای قبایل میدهد را تصویب می کند.(وقتی صحبت از روسای قبایل می شود آدم بی اختیار یک سیاه وحشی  لخت و عور را در کنار جادوگران تصور می کند. حال آنکه روسای قبایل فیجی سیاستمداران و ثروتمندان این جامعه بوده و در کت و دامن های خود چیزی که اصلاً نیستند لخت و عور است)

کودتا نتایج شومی برای فیجی داشت. از نظر بین المللی  باعث انزوای سیاسی و اقتصادی فیجی شده و از نظر داخلی باعث ازدیاد تنش های نژادی می گردد. در پی این کودتا بسیاری از تحصیل کرده ها و متخصصان هندی، فیجی را بسوی کشورهای دیگر از جمله استرالیا ، نیوزیلند و آمریکا ترک می کنند و برای مدت زمانی بیمارستانهای فیجی از کمبود پزشگ در عذاب بودند. 

از زمان کودتا در 1987  تا 1995 اقتصاد فیجی در یک سرازیری قرار میگیرد که اوج آن ورشکست شدن بانک ملی فیجی می باشد. شدت فشارهای داخلی و خارجی و شکست های پی در پی اقتصادی و سیاسی ، زمامداران فیجی را وادار می کند که بسوی یک قانون اساسی عادلانه تر گام برداشته که حاصل آن قانون اساسی سال 1997 می باشد. در قانون اساسی جدید مقام تشریفاتی ریاست جمهوری برای بومیان فیجی تثبیت شده ولی از نژاد نخست وزیر حرفی به میان نمی آید. در همین سالRebuka   از ملکه انگلیس بابت کودتا معذرت می خواهد .   

اولین انتخابات  آزاد فیجی  در 1999 برگزار شده و حزب کارگر اکثریت آرا را کسب کرده و Mahanra Chanhray رهبر هندی تبار حزب به مقام نخست وزیری انتخاب می شود. بدین ترتیب برای اولین بار یک هندی تبار به بالاترین پلکان قدرت سیاسی فیجی صعود می کند.

متاسفانه ماه عسل هندی تباران چندی نپائید و هنوز سالی نگذشته اینبار یک تاجر ماجراجوی فیجیائی به نام   Speightبه یاری چند کماندو به ساختمان مجلس حمله کرده و نخست وزیر و 30 تن از نمایندگان هندی را به گروگان گرفته و خواستار استعفای دولت می شود. بعد از هشت هفته مذاکرات ، گروگان ها آزاد شده و در یک عمل غیرقانونی و به منظور آرام کردن شرایط سیاسی یک فیجیایی به نخست وزیری منصوب شده و دوباره در 2001 تجدید انتخابات می شود. (جالب اینجاست که در تمام  تحولات حال و گذشته فیجی یک قطره  خون از دماغ کسی جاری نمی شود، که نشانه پائین بودن سطح خشونت در سطح جامعه می باشد. انگار این سرنوشت ما در خاور میانهء تحفه است که کوچکترین تحولی با جوی خون همراه است و

 سرها بر نیزه ها فرو کرده) .

در این انتخابات احزاب مخافظه کار فیجیائی با تبلیغات گسترده چنین تلقین می کنند که رای به حزب کارگر رای به آشوب و خونریزی است . این کارزار تبلیغاتی موثر واقع شده و این احزاب قدرت را بدست گرفته و بر خلاف توصیه قانون اساسی هیچ هندی تباری را به کابینه دعوت نمی کنند.

 بعد از گذشت چهار  سال از این وقایع ، بحران نژادی با همه قدرت خود بر سر فیجی سایه افکنده است .تاجر ماجراجوی کودتاگر، دوره حبس ابدش را در زندان می گذراند و سیل مهاجرت هندی تباران  از فیجی به قدرت خود باقیست.

 

اختلافات نژادی  بزرگترین نقطه ضعف و چشم اسفندیار کشور فیجی است . علی رغم درک  واهمه  فیجیان از اقلیت شدن در سرزمین خودشان ،اما نمیتوان نقش عظیم هندیان را در ساختن فیجی نادیده گرفت. وضعیت سیاسی و اقتصادی فیجی در مقایسه با جزایر همسایه همچون "تونگا" و "جزایر سلیمان" و غیره بسیار پیشرفته تر است وهندی تباران  سهم قاطعی در این امر داشته اند. اگر دولت فیجی به عدم شناخت حقوق نزدیک نیمی از شهروندانش (هندی تباران) ادامه دهد – در زمانه ای که بسیاری از کشورها  بسوی چند ملیتی و تساوی حقوق نژادی گام بر می دارند – آینده روشنی برای آن نمیتوان تصور کرد.  

19

بالاخره به موزه می رسیم. موزه فیجی در میان باغ زیبائی و در میان درختان استوائی قرار گرفته است. اگر موزه های هر کشوری تاریخ تمدن آن ملت است. متاسفانه در مورد فیجی باید گفت تاریخ توحش آن است. قسمت اعظم موزه به تاریخ باستانشناسی تعلق دارد که همه شرح قتل و کشتار است. در یک طرف انواع و اقسام گرزهای قتاله با دندانی از قربانی به نشانه قتل او. (یکی 19 دندان داشت. یعنی این چماق ناقابل 19 نفر را به هلاکت رسانده بود).آنسوتر لنگه کفش مسیونری که همراه چندین همراهش کشته و خورده شده بودند در کنار کاسه و چنگال خورندگان.آن طرفتر طرحی از نحوه آماده کردن قربانی  برای مراسم آدم خوری .در قسمتی دیگر طرح ها و عکس های اولیه از بومیان آن روزگار با موهای بلند وزوزی و آرایش های عجیب و غریب. در فرهنگ قدیم فیجی ، سر مهم ترین بخش بدن بوده و مقدس شمرده می شد. مردم ، بخصوص روسای قبایل ، موهای خود را به اشکال مختلف در آورده و برای اینکه شبها موقع خوابیدن خراب نشود عوض بالش یک چهار پایه چوبی  استفاده می کردند و گردن خود را بر آن قرار می دادند.(حالا چطور در این حالت خوابشان می برد خدا می داند!)مسیونری نقل کرده است که موهای رئیس قبیله ای را که اندازه گرفته است ، دایره ای به شعاع 1.20 متر بوده است ! تازه ،  انواع و اقسام زیورآلات را درموهای خود جای می دادند. روزی چند ساعت هم صرف رنگ آمیزی صورت خود می کردند.  جالب اینجاست که آرایش موهای هیچ زنی نباید ازموهای مردی بیشتر و آرایش هیچ مردی نباید از آرایش رئیس قبیله پرشکوهتر می بود.(وگرنه شاید خورده می شد!)

 

در قرن 19 ، داستانهای آدم خواری که توسط دریا نوردان با آب و تاب شرح داده می شد به همراه رمان ها و داستان های اغراق آمیز ، طرفداران بسیاری داشته و یکی از شیرین ترین و پر خواننده ترین قسمت های روزنامه های آن روزگار بود. این کنجکاوی تا به امروز باقی است و آدم خواری آنچنان عجیب و غریب می نماید که  داستان هایش هنوز که هنوز است شنیدنی و جزئیاتش جالب است. گوئی ما در زمانه ای زندگی می کنیم پر از صلح و صفا که کشتن انسان افسانه گذشتگان است و حال ما شرح وقایع را با تعجب در موزه ها نگهداری می کنیم. غافل از آنکه هنوز انسان باور دارد کشت و کشتار اشکالی ندارد فقط قربانیان را نباید خورد.  همین !

 

در طبقه دوم موزه ، تاریخ مهاجرت هندیان قرار دارد با شرح مختصری از مذاهب آنان که شامل هندوئیسم ، اسلام ، و سیکیزم است.(این سیک ها اگر کمی ترکی بلد بودند، یک اسم دیگر روی خود می گذاشتند.) چمدانهای محقر این مهاجران اجباری که از شدت فقر و بدبختی به اینسوی دنیا پرتاب شدند پر بود از خدایان هزاران ساله .در زمان ورود اینان بومیان فیجی نیز مسیحی شده بودند و در عرض نیم قرن  خدایان آن سویِ دریا ها ،این جزایر را به زیر سلطه خویش در می آورند . برای هندوها ظاهراً همه جای دنیا مثل هند است . ریشه های فرهنگی اینان آنچنان قوی است که در هر جای دنیا که باشند آنجا را هندوستان می کنند. نه دست از سر لباسشان بر می دارند نه سنتهای گاهاً بسیار عقب مانده کاستی خود را به دست فراموشی می سپارند . فوری معبدی ساخته و خدایان خود را علم کرده ، مغازه ها و رستورانهای هندی به راه انداخته و کاری به کار کسی ندارند. نه دینشان را تبلیغ می کنند ونه آدم های خشونت جویی هستند. نه گرمند نه سرد و بسیار دنبال پول و موفقیت . قسمت هندوی موزه نیز تاکیدی است بر فرهنگ ریشه دار اینان .در قسمت مسلمانان، عکس جالبی است از یک مراسم تعذیه خوانی هندی در بزرگداشت امام  حسین! من بعدها از یک راننده مسلمان می پرسم آیا مسلمانان اینجا شیعه هستند ؟ او جواب منفی داده و میگوید نه ما سنی هستیم  حال این عکس در آنجا چه می کند نفهمیدیم. (آقا اینکه ملاها میگویند اسلام همه جا را گرفته بیخود نمی گویند).

قسمت تاریخ معاصر فیجی در موزه ، تاریخ استعمار انگلیس است. از آن جائی که فیجیان مشکلی بنام استعمار حس نمی کردند  این قسمت موزه هم تاریخ  توسعه فیجی و تاریخ  روسای قبیله هاست که اکنون sirهای سیاستمدار شده اند.  

 

باری موزه را بعد از چندین ساعت ترک کرده و ناهار را در یک رستوران هندی بنام "آشیانه"  می خوریم. صاحب رستوران مسلمان است و علامت  کوچک "حلال" توجه ما را جلب می کند. زنان مسلمان شلوار به پا می کنند و مومنانشان روسری (میشود گفت بد حجاب هستند !)غذاهای هندی اینجا یکی از بهترین غذاهای مهیا است . غذای فیجیائی چندانی نخورده ایم .ولی غذای فیجیائی چندانی هم وجود ندارد . هوس غذاهای اروپائی را هم کمتر داریم.  بیشتر خودمان غذا می پزیم و میخوریم.برای همین در سر راه بازگشت به هتلمان سری به بازار روز می زنیم .بازار روز با آن میوه جات استوائی رنگارنگ و سبزیجات تازه و انواع و اقسام ریشه جات عجیب و غریب، واقعاً زیباست و جان میدهد برای عکاسی. قیمت ها هم با سوپر مارکت ها قابل مقایسه نیست. باید متذکر شوم از آنجائی که فیجی اکثر اجناس مورد نیازش را از خارج وارد می کند،  اصلاً جای ارزانی نیست .تنها مواد خوردنی ارزان همین محصولات کشاورزی است که خودشان کشت کرده و در بازار می فروشند.در طبقه دوم هم "کاوا" فروش ها هستند. اینجا "کاوا" هم بصورت ریشه و هم بصورت آسیاب شده می فروشند. قیمتش هم از میوه جات ارزان تر است. خوشبختانه فروشندگان بازار به آدم نمی چسبند و خرید را به آدم کوفت نمی کنند.(نمیدانم چطور شده است که هندیان این سنت ملی " چسبیدن" را کنار گذاشته اند!)باری ، بازار روز را با کوله ای پر از میوه و سبزی و دوربینی پر از عکس ترک می کنیم.

دو بلیط هواپیمای یکسره می خریم به بهای نفری 140 دلار  به مقصد جزیره  Tavioniکه اسم مستعارش   garden islandمی باشد. اینجا سومین جزیره بزرگ فیجی و ظاهراً بسیار زیباست با سواحل مرجانی و مسیرهای راه پیمائی زیبا .دو روز دیگر راهی خواهیم شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

20

 

در 16امین روز سفرمان سوار هواپیما شده وبه "تاویونی"میرویم.  هواپیما بیشتر به یک اسباب بازی شبیه است تا  یک وسیله پرواز واقعی . کلاً 15 نفر گنجایش دارد و تمامی مسافرانش  بیش از 5 نفر نیستیم. پرواز ما یکساعتی طول می کشد و ما امید داشتیم که از این بالا – که خیلی هم بالا نیست- سایه های مرجانها و جزایر کوچک را ببینیم که هوا نیمه ابری است ، گاهی می بینیم و خیلی وقتها هم نمی بینیم. وقتی جزیره "تاویونی"از دور پیدا شده وهواپیمای ما به زمین نزدیک تر می شود ، از همین بالا میتوان سرسبزی فوق العاده اش را مشاهده کرد. بیخود نیست که آنرا "جزیره گل باغ" نامیده اند. در اینجا 5 روستای بزرگ و چندین دهکده کوچک وجود دارد. در فیجی بغیر از چند شهر در جزیره اصلی ، بقیه مکان های مسکونی را روستا می نامند که اسم بامسمائی است . واقعاً هم چیزی بیش از روستا نیستند، چند مغازه  یک کلیسا و معمولاً مسجدی و معبدی هندی.

فرودگاه ، بزرگتر از یک ایستگاه اتوبوس نبوده و خانه ما چیزی نیست بیش از 10 دقیقه پیاده روی. مکانی که تلفنی اجاره کرده ایم قرار است کلبه ای باشد در میان یک باغ بزرگ .وقتی می رسیم ، هنوز داخل کلبه را ندیده عاشق باغش می شویم. باغی بزرگ پر از درختان سر به فلک کشیده نارگیل که انواع و اقسام درختان استوائی  کاشته شده است . در این محوطه بزرگ پوشیده از  چمن و زیبا فقط 5 کلبه دور از هم قرار دارد که ما کلبه ای میگیریم با آشپزخانه و دستشوئی به شبی 50 دلار. ولی آب گرم  نداشته و روزی فقط  3 ساعت برق داریم.

پیرمرد مهربان صاحب ملک ، بعد از نشان دادن کلبه امان ،ما را به کلبه بزرگتری که خانه خودش است برده و در خلال پذیرائی با انواع و اقسام میوه های بهشتی، داستان زندگی و خریدن این باغ و نحوه ساختن کلبه ها را به شیرینی  تعریف می کند.

" تاویونی" از آن سری جزایری است که قبل از وضع قانون منع فروش زمین به خارجهی ها به فروش رفته ، لذا اکثر زمین هایش قابل خرید و فروش می باشد. تمامی زمین های شمال جزیره که باغ ما در آنجا قرار دارد در سابق به یک استرالیائی تعلق داشت . او این زمین ها  را تفکیک کرده و به فروش می رساند. به همین دلیل اکثر ساکنان این ناحیه خارجیانی هستند که برای تصاحب تکه ای از بهشت به این جا آمده اند. البته فکر نمی کنم  بیش از 20-10خانواده باشند. آنها هم گذشته از بازنشستگانی  که برای آرامش و آسایش به اینجا آمده اند همگی به نحوی از صنعت توریسم نان می خورند. از متل های کوچک 4-3 کلبه ای گرفته تا مراکز غواصی و تورهای گردشی. باری "جیم" - صاحبخانه ما-

20 سال پیش در شروع بازنشستگیش بود که پیرمرد بیمار استرالیائی به او میگوید من دوست دارم آخرین تکه زمینم را به یک فیجیایی بفروشم. او هم به دست و پا افتاده و با قرض و قوله 20 هکتار زمین را به 50 هزار دلار می خرد. ملکی که این روزها –به ادعای خودش- یک میلیون دلار می ارزد. آنگاه چند سال بعد اولین کلبه اش را ساخته و بر حسب تصادف اجاره داده است و کم کم 5 کلبه به تعداد بچه هایش ساخته و یک منبع درآمد و کار خوب برای همه خانواده اش ایجاد کرده است. مسیحی بسیار مومنی است که به شکرانه این عاقبت بخیری، ایمانش چندین برابر شده است.میگوید در روزی که عازم "سووا" بود تا پول تهیه کند همه خانواده اش را به نیایش می خواند و همگی  ازمسیح طلب یاری می کنند. در چهره وگفتارش اعتماد به نفس پیرمردی را میتوان دید که که از حاصل کشت خود راضی است ومیداند کاری کرده است که فرزندانش نسل اندر نسل از این اقبال او بهره خواهند برد. پیرمرد بسیار با صفا و مهربانی است. میگویم تو باید انسان بسیار خوبی باشی که اینچنین عاقبت بخیر شده ای. خندیده و میگوید تلاشم را کرده ام.

 بعد از ظهر دختر بزرگش آمده و ما را به گردش باغ می برد. باغ پر است از درختان میوه  استوائی که اگرچه نمونه هایشان در استرالیا بسیار است- زیرا شمال استرالیا با آب و هوای مشابه فیجی، مرکز بزرگ کشت این نوع میوه هاست- ولی  گونه هایی چون انبه و" پاوو پاوو" وپاوایو و آواکادو وغیره در ایران رایج  نیست و ما هم قبل از آمدن به استرالیا آنها را نچشیده بودیم. در اطراف کلبه خودشان هم جالیزکاری است و انواع بادمجان وکدو و اسفناج و غیره کشت شده است. میگوید این باغ و میوه هایش به شما تعلق دارد ، هر چه میخواهید بکنید و بخورید.  

 

ما روز اول- برای دست گرمی-  باهرچه موز رسیده بود شروع می کنیم. بعد به paw paw   ها میرسیم. این میوه بهشتی  وقتی  رسیده اش را از بالای درخت کنده و میل می کنی، واقعاً خوشمزه است. ( پاوو پاوو، میوه ایست به اندازه گرمک که بر روی درخت روئیده و فقط در مناطق گرمسیری عمل می آید. )

البته با کمال تاسف خیلی زود این حقیقت تلخ را در می یابیم که انبه ها و آناناس ها هنوز نرسیده اند. اگرچه زمین باغ پر است از نارگیل های افتاده از درخت.(البته  شکستن و رسیدن به میوه اش آدم را از کرده خود پشیمان می کند) که هم آبش را می خوریم و هم خودش را وهی آب پرتقال است که می گیریم و هی کدو بادمجان است که سرخ می کنیم.(اصلاً رفتن و وسایل شام را از باغچه فراهم کردن و پختن عالمی دارد). هنوز دو روز نگذشته است که شکمهایمان کمی نرم می شود! که کلی باعث وحشتمان می شود. چرا که هیچ چیز بدتر از شکم نرم در باغ بهشتی نمی باشد. برای همین  سیاست دو گام پیش یک گام پس را در پیش گرفته ویک عقب نشینی تاکتیکی کرده و خیلی زود با دفع خطر وسفت شدن شکمهایمان، پیروزمندانه و با تمام قوا به باغمان بازگشته و پدر میوه ها را دوباره در می آوریم. اول تصمیم داشتیم دو سه روزی اینجا مانده آنگاه در قسمت های دیگر جزیره مسکن کنیم. اما با دیدن اینجا و ترس از کفران نعمت و بلا های متعاقبش واز همه مهمتر قهر وغضب الهی ، تصمیم میگیریم از اینجا تکان نخوریم و هر جا میرویم شب به همین جا باز گردیم. ما خیلی بعید است جایی بهتر از اینجا پیدا کنیم. از آنجائی که فصل توریسم هم رو به اتمام است و بیشتر مواقع ما تنها ساکنان باغ هستیم و با مهربانی و گشاده روئی صاحبخانه ، کم کم این احساس به ما دست میدهد که  این باغ ، اصلاً  باغ پدری ماست و هیچ احساس غریبی نمی کنیم.

 

دو روز اول از جایمان تکان نمی خوریم . همانجا در بالکن نشسته  کتاب میخوانیم ، می نویسیم و میوه می خوریم (قبل از عقب نشینی اولیه!).دریا و مرجان های زیبایش در آنطرف جاده قرار داشته و ده دقیقه ای بیشتر نیست. در آنجا دریا و ساحلش را با یک هتل کوچک عجیب غریب که میگویند شبی 1000دلار! است شریکیم.

در فیجی طبق قانون هیچکس مالک سواحل دریا نیست. برای همین ساحل دریای باغ 50 دلاری ما و هتل 1000دلاری آنها یکی است. (اینجور هتلها بیشتر برای ماه عسلی هاست. گفته میشود کلبه های این هتل حتا پنجره هم ندارد!)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

21

 

یکی از جاذبه های این جزیره جنگل های سرسبز و زیبای آن است. در جنگل های  شرق این جزیره  یک پارک ملی وجود دارد که مسیر راهپیمائی کنار دریای آن شهرت بسیار دارد. در سومین روز اقامتمان در تاویونی تصمیم می گیریم به این پارک ملی رفته و شب هم در پناهگاه آنجا بخوابیم.

به منظور رسیدن به دهکده مورد نظر ، یکی از آن اتوبوس های محلی را می گیریم.دو ساعتی راه داریم و همین اتوبوس سواری میان جنگل ودر جاده کنار دریا  به اندازه خود پیاده روی لذت بخش است. دیشب باران آمده و جاده خاکی ما گرد و خاکی ندارد. پنجره های بدون شیشه اتوبوس هم جان میدهد که آدم دستانش را زیر چانه اش گذاشته، روی پنجره ولو شده و محو تماشای طبیعت شود. در مسیرمان هر از چند گاهی مادران جوان با بچه های شیرخواره سوار می شوند ، آنچنان که بعد از زمانی اتوبوس ما پر می شود از مادران جوان و بچه های شیرخوار. پرس و جو می شویم که چه خبر است . میگویند امروز قرار است دکتر به درمانگاه بیاید برای همین روستائیان بچه هایشان را آورده اند.

تصویر جالبی است. مادران جوان را می گویم. اینان برای من همیشه مظهر بارآوری بوده اند.با آن طراوت پوست و چهره، پستان های درشت پر شیر و سرخوشی و نوعی بی قیدی در رفتار و پوشش که همه حکایت از یک شور قوی جنسی می کند. اینانی که با این شور جنسی و عشق به نوزاد راز بقایند. اینکه آغوش گرمشان برای همسر و فرزند ،ادامه حیات را تضمین می کند تا طبیعت با آسودگی ، از دوام خود مطمئن باشد.

 فرصت را از دست نمی دهم . چپ و راست عکس می گیرم.  مادران جوان که بدون استثنا فکر میکنند بچه هایشان ازهمه خوشگل ترند آنها را به سینه هایشان چسبانده و گاهاً ژست می گیرند. همه خیلی شاد به نظر می رسند . صدای خنده مسافران و زوزه اتوبوس عهد بوقی و طبیعت سر سبز همگی به هم می آمیزد و باز همان تصویر بی خیالی ساکنان این گوشه از دنیا را می دهد. جالب اینجاست که این بی خیالی و گشاده رویی را در میان هندیان حس نمی کنی. زنهایشان که اصلاً . مردهایشان هم در مقایسه با مردان فیجیایی بسیارعبوسند. چیزی مثل ما ایرانیان که هزار دلیل برای زاری داریم ولی دریغ از صدای بلند خنده هایمان .

 

 

 

 

22

 

دیری نمی پاید که به مقصد خود lavana می رسیم . اینجا نیز همچون روستای  abcaیک طرح Eco tourism است . چهار روستا زمین های خود را در اختیار این طرح قرار داده اند .در نتیجه ،عوض زدن درختان  و یا تبدیل این منطقه به یک  کشتزار –که به علت کوهستانی بودن بعید به نظر می رسد- آنرا به یک منطقه توریسم طبیعتی تبدیل کرده اند. روستایی است زیبا در کنار دریا ، با یک ساختمان در میدان روستا که به سختی می توان آنرا پناهگاه نامید ، با دفتری و سه اطاق خواب و یک آشپزخانه. قرار است شب همینجا بخوابیم . اطاقمان ساده است و تمیز با یک پنجره بسوی دریا به شبی 40دلار . دریا در 20 قدمی ماست.

مسیر راه پیمائی از همینجا شروع می شود و رفت و برگشت 4 ساعت طول می کشد. نفری 8 دلار داده و براه می افتیم. مسیر زیبای ما بخوبی علامت گذاری شده است و امکان گم شدن نیست. در میان راه نیز جوانان روستائی را می بینیم  که با داس هایشان علف های مسیر را قطع می کنند. اینجا بهرحال شده نان دانیشان.

بیشتر مسیر ما در کنار ساحل دریا می گذرد با درختان غول پیکر استوائی که گونه ای از آنان فقط شب ها گل داده و صبح ها گل های زیبایشان  در زیرشان دیده می شود و نخل های زیبا که آنقدر در فیجی می بینی به زیبائیشان عادت کرده و کم کم نادیده شان می گیری. در نزدیکی های آخر راه ، مسیرمان از دریا جدا شده و بسوی کوه می رود. بر روی رودخانه ای پل معلقی است که هدیه دولت نیوزیلند به این طرح است. نیم ساعت بعد در پای آبشار زیبائی هستیم با حوضچه ای بزرگ و عمیق تا آب تنی کرده و ناهاری بخوریم.  تاکید شده است برای احترام به روستائیان  همیشه مایو به تن داشته باشید. حتماً میدانند خجالتی ترین آدم ها هم در پای چنین آبشاری هوس می کنند برهنه در آغوش مادر خود–طبیعت را می گویم- ولو شوند و احساس یگانگی کنند با آب با درخت،و با این ماهی های کوچک که از میان پا ها می گریزند. و فکر کنند حال که کسی اینجا نیست تا توهینی شده باشد پس باکی نیست بادا باد.  

 

مسیرهای ساحلی((coastal walk همیشه خیلی زیبا می باشند. حضور دریا در یک طرف و کوهستان در طرف دیگر ، ترکیب صدای موج و نسیم کوهستان هر کجا که باشد زیباست. متاسفانه ما در ایران چنین مسیرهایی نداریم. اما نیوزیلند و بخصوص استرالیا پر است از این نوع مسیرها.  ما خوشبختانه چند تائی از آنها را در این دو کشور رفته ایم.بطور نمونه  اطراف سیدنی پر است از این مسیر ها که زیبائیشان در فصل بهار به هنگام باز شدن گل های وحشی دیوانه کننده است. افسوس که اندک شمارند  ایرانیانی که اطلاعی از آنها داشته باشند و یا گیرم علاقه ای          

( آقا ولمان کن ! ما را کباب ِبه  و تو را عذاب ِبه!)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

23

 

نزدیک غروب است که به روستایمان باز می گردیم .در آشپزخانه غذایی می پزیم ومی خوریم. آنگاه صندلیهایمان را برداشته و به پای ساحل می رویم وهمچون "شازده کوچولو" به انتظار تماشای غروب آفتاب می نشینیم.

کتاب شعری آورده ایم از پابلو نرودا شاعر بزرگ شیلی . نرودا بعد از تبعید از شیلی در 1953 و آوارگی در اروپا مدت دو ماهی در جزیره زیبایی در ایتالیا – شاید شبیه جزیره ما- در کمال آرامش اقامت کرده و یکسری از زیباترین اشعار عاشقانه خود و جهان را می آفریند. باری اینجا و در این ساحل زیبا اشعار او بیش از همیشه زیباتر و عاشقانه تر به گوشم می آید.

 

  تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر، بلندتر

بسیارند از تو زلال تر، زلال تر

بسیارند از تو زیباتر، زیباتر

اما بانو توئی

از خیابان که میگذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی

کسی تاج بلورینت را نمی بیند

کسی بر فرش زرین زیر پایت

نگاهی نمی افکند

در زمانی که پدیدار می شوی

تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند در تن من

زنگ ها آسمان را می لرزانند

و سرودی جهان را پر می کند

تنها تو و من

تنها تو و من عشق من

به آن گوش می سپاریم

 

الهه میرود چای و خرما بیاورد و من تنها در این ساحل آرام ، خودم را  لبریز از  دریا و کوه و شعر و عشق می یابم. بی اختیار دوباره به یاد ناصر 18 ساله می افتم. چشمهایم را بسته و وقتی باز می کنم می بینم کنارم نشسته است.

-        سلام جوان!

-        توئی دوباره ؟ چطوری منو اینجا کشاندی؟

-        با یک چشم بهم زدن!

-        اینجا کجاست ؟ چقدر قشنگ است! اون کوهها چقدر سبزند ! این دریا چرا این رنگی است؟ چقدر آرام است! این نخل ها ! این آفتاب سرخ!اینجا همون فیجیه که صحبتشو می کردی؟

-        پس تو هنوز یادته؟

-        یادمه؟ در این مدت همه اش به فکر اون رویا بودم.راستش را بخواهی در آن قدم زدنهای شبانه اون خواب شده است تنها موضوع صحبت من و خانم منافی. اون چیزها که گفتی چقدر شیرین بود .آیا واقعاً رخ خواهد داد؟

-        البته که رخ خواهد داد! اما نه در یک روز و دو روز . اونها تمام شیرینی های زندگی من بوده . تو باید سی سال فرصت بدهی تا ذره ذره اتفاق بیفتد.

-        سی سال؟!

-        نترس ! چشم بهم بزنی اینجا نشسته ای و به این دریا چشم دوخته ای و داری میگی نترس

-        آنشب وقتی از دریا صحبت کردی من خیال کردم اینجا هم چیزی مثل دریای خزر است

-        اینجا زیباترین دریای جهان است. دریای خزر کجا ؟ اینجا کجا؟ همین جا میتوان از ساحل به دریای گرم وارد شد ، سر را زیر آب کرد و آنقدر ماهی و مرجان دید که در هیچ آکواریومی  نمی  توان دید.

-        پس من اسم آن رویا را بیخودی رویای فیجی نگذاشته ام

-        رویای فیجی؟ چه اسم زیبایی ! اصلاً من هم همین اسم را روی کتابم خواهم گذاشت. رویای فیجی !

خوب بگو ببینم از تبریز چه خبر؟ این روزها چکار می کنی؟

-        قرار است هفته دیگر برویم قلعه بابک . حسن قرار است یک هفته ای بیاید تبریز من هم قول داده ام او را ببرم قلعه بابک راستی از حسن  هیچ خبر داری؟

بی اختیار ساکت می شوم و احساس می کنم چشمهایم گرم شده است.

-        چیه؟ نکند بعد از اونهمه دوستی و6 سال پشت یک میز نشستن دیگر  خبری از همدیگر نمی گیرید؟

نتوانستم بگویم که 6  سال دیگر در همان آشوب بزرگ ،حسن را می گیرند و درست دو روز بعد ، نه بیشتر نه کمتر، نشانی جسدش را در کفر آباد به پدرومادرش می دهند. همان حسن که از همه ما شور زندگی  بیشتری داشت .همان حسن وزنه بردار، همان حسن موسیقی شناس ، همان حسن باهوش دانشگاه صنعتی که از همه ما باسوادتر بود، همان حسن .....در گردباد" سال بد" ، سال 60 ، گرفتار گشته و پر پر می شود

فقط از سر استیصال می گویم : نه او را فراموش نکرده ام ، ولی تو سعی کن بیشتر ببینیش ،هروقت تهران رفتی حتماً پیشش  بمان  اصلاً به او پیشنهاد بده دانشگاهش را عوض کند بیاید تبریز، اصلاً یک مدتی با هم به مسافرت بروید، اصلاً چه میدانم یک طوری ترتیب بده که مدتی با هم زندگی کنید. اصلاً با او بحث نکن، اصلاً دلگیرش نکن، اصلاً هرچه گفت بگو حق با تست ، نگذار از تو دلگیر شود.نگذار سیاست بین شما جدائی بیندازد. مبادا تو فکر کنی او چپ رو است و او فکر کند تو راستی و حاصلش جدائی باشد. مبادا قدر یکدیگر را ندانید وزمانی بگذرد و افسوس بخوری که کاش طور دیگری رفتار کرده بودم. کاش حرف دیگری گفته بودم و کاش قدرش را بیشتر  دانسته بودم . کاش  . . . . .

وقتی تند تند این حرف ها را می زنم ، بی اختیار دستانش را فشار می دهم . آنگونه که تعجب کرده و میگوید:

-        این حرف ها چیه که میزنی؟  البته که قدر همدیگر را میدانیم . ما هم رفیق بزمیم و هم حریف رزم .

با خود میگویم : او همیشه حریف رزم قویتری بود برای همین سرش را آنسان بر باد داد .

هر دو به دریا خیره شده و ساکتیم. حتماً رهگذران خواهند پنداشت پدر و پسری در کنار هم نشسته اند.  ناگهان می پرسد:

-        ببینم مردم اینجا چگونه اند؟

-        گمانم ساکنان شهرهای بزرگ اینجا، کم و بیش همان مشکلات آدمهای جاهای دیگر دنیا را  داشته باشند اما در این جزیره "تاویونی"  فکر میکنم مردم خیلی خوشبخت ترند. آب و هوای عالی ، همه جا سبز و زیبا . خانه های ساده ای دارند  گیرم ماشین و تلویزیون و ویدئو و هزار کوفت و زهر مار دیگر ندارند. بیشتر غذای خود را خودشان کشت می کنند، از دریا ماهی میگیرند و چه می دانم بهر حال زندگی می کنند. وقتی زندگی آنها را با زندگی تو مقایسه می کنم، می بینم زندگی راحت تری دارند اگرچه صد ها کمبود دارند و احتمالاً در طول حیاتشان  بیش از چند بار پایشان را از این جزیره بیرون نگذاشته اند. البته شاید من فقط ظاهر قضیه را می بینم. میدانم خیلی از این مردم قدر این زندگی را نمی دانند. میدانم اگر به اکثریت این مردم "گرین کارت" آمریکا را بدهی بدون هیچ تردیدی اینجا را ول کرده و  کار در کارخانه های آنجا و زندگی در آپارتمانهای محلات فقیر نشین را ترجیح دهند. ولی دلشان خوش باشد که مثلاً ماشین دارند و شبها تلویزیون تماشا می کنند و ندانند که خیلی از جوانانشان که اینجا در کشت و زرع  و ماهیگیری کارمی کنند آنجا به دلالان مواد مخدر تبدیل خواهند شد و سر از زندانها درخواهند آورند.

-        خیلی ها هم موفق می شوند زندگی بهتری بسازند

-         نه خیلی از این روستائیان چشم وگوش بسته ،در ثانی تا تو زندگی بهتر را به چه بگویی. امکانات بیشتر؟ شاید. خوشبخت تر؟ نمیدانم.  یکی از عواملی که با همه بدبختی ها به آنان احساس رضایت می دهد مقایسه همیشگی در آمد خود با هموطنانشان است و اینکه روزی می توانند باز گردند و فردی ثروتمند در کشور خود باشند. امری که بندرت رخ میدهد چرا که هیچ وقت قدرت پس انداز ندارند و درآمدشان به سختی کفاف قرض هایشان را میدهد.

-        نکند چون خر تو از پل گذشته است  از این حرفها می زنی؟

-        من  دچار رمانتیسم اقتصادی نیستم. از آنها که تمام امکانات رفاهی غرب را استفاده کرده ولی برای خیل ستمدیدگان و محرومان جهان طبیعی زندگی کردن را تجویز می کنند! هیچ چیز در این دنیا زشت تر از فقر نیست و هیچ تلاشی ارزشمندتر از محو آن نمی باشد. من فقط راجع به مردم این جزیره می گویم. بنظر می رسد اینها کمبود دارند ولی فقیر نیستند. کوبا را هم همینطور می دیدم . کمبود نه فقر ! مردم دلشادند و این چیز کم ارزشی نیست. احساس دلشادی خودش یک هدف بزرگ در زندگی است – اگر نه تنها هدف آن- اینها دلشادند و این چیزی است که در حاشیه شهرهای بزرگ غرب از دست خواهند داد.

-        ایران چی؟ برای آنهم همین نسخه را تجویز می کنی؟

-        ای بابا ! ایران خاورمیانه کجا؟ این جزیره تاویونی در آرامش اقیانوس آرام کجا ؟ مسائل ما آنقدر پیچیده و دردناک است که مگر خضر مبارک پی گرهی از کار آن بگشاید(اگر بتواند؟)

-        اینطوری که حرف میزنی آدم را از آینده اش می ترسانی

-        آینده برای نسل تو کم ترسناک نیست ولی نگران نباش ، من در مقابل تو نشسته ام ، پس تو جان سالم از آن مهلکه بدر خواهی برد.

-        کدام مهلکه؟

-        برای نسل تو، جوان، دانشجو، روشنفکر، زمانی خواهد رسید که براستی مهلکه خواهد بود. اما دل بد مدار ، هرچه باشد خواهد گذشت و تاریخ به پیش خواهد رفت. همین مردم مهربان و دوست داشتنی فیجی را میبینی، 4،5 نسل قبل پدران اینان آدمخورانی بودند بی رحم و وحشی ، پس امید باید داشت

-        من ناامید نیستم و مطمئنم تاریخ به جلو پیش می رود.

-        درست است . تاریخ در نهایت به جلو پیش می رود ولی پیچ و خم ها و عقب و جلو رفتن های خودش را هم دارد.تو فقط پیشش را می بینی ، من پس اش را دیده ام

-        یعنی چه؟

-        یعنی اینکه  تو باید سی سال دیگر  اینجا بنشینی، با جوانیت بحث کنی و بخواهی هم بگویی ، هم نگویی ،از دست آوردهای ناچیز و امیدهای بر باد رفته ، از پیروزی های کوچک و شکست های بزرگ، از پیشروی های اندک و عقب نشینی های شگرف و اینکه حس کنی فقط جان خودت را رهائیده و گلیم خودت را از آب کشیده ای و بس. آنگاه حتا در این غروب شاعرانه ساحل زیبای انتهای زمین – این آرام ترین جزیره آرام دنیا- آرام نباشی و به مهلکه بیندیشی و تاریخ و شکست و پیروزی و آنگاه جوانی تو ، گیج و منگ از این حرفهای  دو پهلو ، فقط بپرسد : یعنی چی؟  

-  آخه واقعاً یعنی چی؟

بر می گردم فریاد بزنم واقعاً یعنی چی که میبینم الهه در جایش نشسته است و با لبخند میگوید:چایت سرد نشه، با کی تو ذهنت حرف می زنی؟

 حرفی نمیزنم

-  چی شده؟ حالت خوبه؟

میگویم الهه دلم گرفته است. در این غروب دلم گرفته است.دستم را گرفته و محکم فشار میدهد. (میداند چگونه آرامم کند) میگوید بیا از دفتر عشق نرودا فالی بزنیم . بیا به شعر پناه بریم.

 

نان را از من بگیر، اگر می خواهی

هوا را از من بگیر ،اما

خنده ات را نه

. . . . . . . . . . . . .

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید

. . . . . . . . . . . . .

بخند بر شب

بر روز بر ماه

بخند بر پیچاپیچ خیابانهای جزیره

بر این پسر بچه کم رو که دوستت دارد

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم

 

24

 

دیگر شب است که فانوسمان را گرفته و بسوی اطاقمان روان می شویم . فانوس های دهکده سو سو می زنند و در هال پناهگاه ما عده ای نشسته و در حال کاوا خوری هستند. کمی پرسه زده و زود به رختخواب می رویم .فردا صبح باید زود بیدار شده و اتوبوس ساعت 6 را بگیریم .

 

صبح ساعت 5 بیدار شده و وسایلمان را جمع کرده و نان و پنیری خورده وساعت 6 اولین اتوبوس روستا را میگیریم. چاره ای نداریم ، روستا فقط دو بار اتوبوس دارد . اتوبوس بعدی ساعت 12 است که به کار ما نمی آید. مقصد ما روستای بعدی است . نیم ساعتی راه داریم و وقتی به آنجا می رسیم کله سحر است و همه در خوابند. باید پول ورودی بدهیم و بسوی کوهستان رویم . هدف ما دیدن سه آبشار در این منطقه است . کمی دور و بر دفتر پارک ملی قدم می زنیم و امیدواریم سر کله کسی پیدا شود .خوشبختانه مسئول دفتر که خانه اش همان اطراف است ما را می بیند و آمده هم بلیط می فروشد هم یکی از کوله های ما را در دفتر برایمان نگه می دارد. آنگاه در را بسته و میرود ما می مانیم و این روستای زیبا و کوهی در مقابل که باید بالا رویم .

آبشار اول و دوم را در یکساعت می رسیم . مسیر خیلی خوب علامت گذاری شده و در جاهای ناجور هم طناب کشیده اند. در این صبح دل انگیز دیدن مناظر دوردست دریا و کوه و این آبشارهای زیبا عالمی دارد. ظاهراً همان کوه و جنگل و دریاست اما طبیعت هر لحظه آنرا به ترکیبی در آورده و در برابر چشمان عاشقانش قرار میدهد. معمولاً مردم تا آبشار دوم می آیند و برمی گردند ولی مگر می شود آبشار سومی در کار باشد و ما ندیده برگردیم!  

در اول مسیرش ، یک علامت اخطار گذاشته اند که این راه مشکل است و نیاز به کفش های خوب دارد. (چه بهتر!) ما به خودمان نگاه می کنیم و می بینم کاملاً واجد شرایط هستیم پس دل قوی داشته و براه می افتیم .

مسیرمان همه خوبیها را دارد ! هم تنگ و باریک است ، هم لیز است، هم دوبار باید رودخانه را رد کنیم (که یکبارش الهه لیز خورده و تا کمر در آب می افتد) هم پر از تارهای عنکبوت عجیب و غریب است. .(ما اگرچه عنکبوت ندیده نیستیم و در استرالیا بزرگترین عنکبوت های دنیا را حتا در خانه مان نیز دیده و بنوعی دوره دیده ایم اما بهر حال میانه خوبی با این جانور نداشته و ندیدنش را به دیدنش ترجیح می دهیم .)یک برگ بزرگ نخل گرفته و پیشاپیش خود تکان میدهیم تا راه خود را باز کنیم.عنکبوت ها بفهمی نفهمی راه پیمائی را به ما کوفت کرده اند سختی کار ما به همین جا ختم نشده و وقتی به پای آبشار می رسیم می بینیم برای بهتر دیدنش باید داخل استخر پای آبشار شد که می شویم وکمی شنا کرد که میکنیم و به آنطرف استخر رسید که می رسیم و روی سنگها نشست که می نشینیم و آبشار بلند را دید که می بینیم وخیلی کیف کرد که میکنیم و سرود کوهستان خواند که می خوانیم و سر حال و سرزنده باز گشت که باز میگردیم .

 

ساعت 11 باید اتوبوس  بگیریم  که 4 دلار است و گرنه تاکسی باید گرفت که 25 دلار می شود. پس  قدمهایمان را تند تر کرده و سر وقت به روستا می رسیم. در هنگامی که منتظر اتوبوس هستیم سرو کله یک گروه ده نفره دوچرخه سوارآمریکائی  پیدا می شود.

اینها را با دبدبه و کبکبه از یکی از هتلهای آنچنانی می آورند. یک  وانت از جلو ویکی از پشتشان می آید. گمانم با قایق این نزدیکی ها پیاده شده و دوچرخه ها را از پشت وانت گرفته و بسوی این روستا برای دیدن آبشارها می آیند. همه میانسال هستند و وقتی به روستا می رسند سینی های میوه و آب میوه و ساندویج است که برایشان می آورند. 5-6 خدمه در خدمت این ده نفر هستند.انگار اینها چه شاهکاری می زنند. کم مانده کولشان کنند!

 

در یک آن یک شکاف عظیم طبقاتی بین این توریست های آمریکایی و خدمه فیجیایی دیده می شود. شکافی که به چشم  ما که با مبارزه طبقاتی بزرگ شده ایم بیشتر می آید تا آن خدمه فیجیایی.

البته اختلاف طبقاتی بین ما و این خدمه هم دست کمی از این آمریکائی ها ندارد. اما چون ما در هتل های ارزانتری اقامت می کنیم و با اتوبوس مسافرت می کنیم و خلاصه با مردم تماس بیشتری داریم این اختلاف را کمتر حس می کنیم که بسی اشتباه است . سطح زندگی این مردم با امثال ما قابل مقایسه نیست . فقط این شکاف عمیق در مقابل آن آمریکائیها بشکل زننده ای آشکار می شود. بحدی که مرا عصبی می کند. اما بیچاره خود این مردم انگار هیچ توجهی به این امر ندارند. همانطور خوشرو ، مودب و مهربان. انگار سرف های دوران فئودالیته هستند که این اختلاف طبقاتی را خواست خداوند و امری اجتناب ناپذیر قلمداد می کنند نه کارگران جامعه سرمایه داری که آنها را-واز جمله خود ما را-به چشم دشمن طبقاتی نگریسته و بخواهند پوست از سرشان بکنند.

به قول الهه مسیح به این سرزمین آمده ، ولی مارکس نه!

 

شدت و نفوذ مذهب را در فیجی نباید دست کم گرفت. در کشور فقیری مثل اینجا ، انواع و اقسام کلیساها بزرگترین فراهم کننده تعلیم و تربیت هستند. اکثریت دبستانها و دبیرستانها به کلیسا تعلق داشته و کلیسا در همه امور مردم دخالت دارد. باور های مذهبی در همه شئونات زندگی خودش را نشان میدهد. بعنوان مثال زنان فیجی را–حتا آنان که در صنعت توریسم کار می کنند- می توان جزء باحجاب ترین زنان عالم دانست. البته مذهب مثل همه جا یک شمشیر دو لبه است. تا آن جا که  به ارتقاء اخلاقیات کمک می کند جای تحسین دارد ، اما کمتر تشکیلات مذهبی است که به این اکتفا کرده و از دخالت در دیگر شئون اجتماعی از قبیل اقتصاد و سیاست پرهیز کند. فیجی هم از این امر مستثنی نیست. از یکطرف نقش به سزائی در تبدیل آن آدمهای وحشی و آدم خوار به انسانهائی چنین صلح جو و نازنین داشته واز طرف دیگر سنگر مستحکم ارتجاع و تاریک اندیشی است. ضامن موفقیت هر طرحی در فیجی حمایت کلیساست. وگرنه کارشکنی های آنان و چوب تکفیرشان برای کشتن هر ایده ای کارساز است.

 

روزهای دیگر را بهشتی وار در باغ بهشتی مان سر می کنیم . کتاب می خوانیم ، به ساحل رفته ، کمی شنا و زیر آب بینی می کنیم . بعد از ظهر ها هم به باغچه رفته ، میوه و صیفی جات چیده و غذا می پزیم. فارغ و بی خیال . اگر صاحبخانه مرغ و خروسش را هم به ما حلال می کرد ، کمبود پروتئین هم نداشتیم!

 

26

 

در ششمین روز اقامتمان –وقتی از زندگی بهشتی هم خسته شدیم-تصمیم می گیریم سری به جنوب جزیره بزنیم. با اتوبوس 3-4 ساعتی طول می کشد.جاده فوق العاده زیباست و از چندین مزرعه کشت نارگیل می گذریم . کشت نارگیل زمانی از منابع درآمد بزرگ فیجی بود اما سالهاست که اسانسهای مصنوعی جای نارگیل واقعی را گرفته است. بعد از طی چندین کوه و دره در جلوی هتلی که قبلاً نشانه اش کرده ایم پیاده شده و تصمیم می گیریم دو ساعت دیگر با اتوبوس بعدی بر گردیم. وقتی وارد حیاط هتل می شویم ، در جا مجذوبش می شویم. باغی همچون باغ بهشتی ما ، سرسبز و زیبا در کنار دریا. از آنجائی که بسیار دور افتاده است ، بسیار خلوت بوده و در 5-6 کلبه اش بغیر از یک زوج انگلیسی که برای ماه عسل آمده اند کسی را نمی بینیم. (البته ماه عسل هم ماه عسل ایرانی نه ماه عسل قلابی غربی! آنجا که دختر و پسر قبل از ازدواج ، درآتش حسرت تن های یکدیگر می سوزند وحداکثر دست همدیگر را می گیرند. آنگاه ماهی است وپر از عسلی! نه مال اینان که سالها با هم زندگی می کنند و آنگاه به تقلید از گذشتگان به ماه عسل می روند. مال اینان را حداکثر می توان ماه شکر نامید نه عسل!)

خیلی عشقی تصمیم می گیریم امشب را همینجا  بمانیم.از آنجائی که هیچ چیز با خود نیاورده ایم کمی احمقانه است اما مهربانی میزبان و کارکنان ما را تشویق به ماندن می کند. کلبه ای به 50 دلار می گیریم و مستقر می شویم. بعد ازظهر در کنار دریا نشسته ایم که دختری آمده و سفارش شام می گیرد. میگوئیم ماهی را ترجیح می دهیم. کمی بعد می بینیم یکی از پسران خدمه ، با ماسک زیر آبی و تفنگ نیزه دار به آب زده و کمی بعد با یک ماهی بزرگ بر می گردد!

 شام را با زوج ماه شکری!صرف می کنیم . سر شام با افتخار می گویم که ما 28 سال است ازدواج کرده ایم. و یک روضه مفصل از شیرینی های زندگی زناشوئی برایشان می خوانم. از اینکه اگر دست و پایی از تو می بندد اما چگونه منابع روانی و مالی تو را گسترش می دهد و چتر حمایتی می آفریند که  نظیرش را ندیده ای و  از لذت بچه ها و تجربه مشاهده یکی از شگفتی های آفرینش، روند یادگیری ورشد انسان و نقش پر هیجان تو در این میان تا آنجا که به بزرگترین امیدهای تو در زندگی تبدیل شوند و تو هر آنچه که برای خود آرزو کنی به معنای واقعی برای آنان نیز آرزو کنی و غیره و غیره .

در میان شام بودیم که ناگهان 7-8 جوان فیجیایی با یک گیتار و یک کاسه بزرگ "کاوا" وارد می شوند. چند تن ، از خدمه همین جا هستند و بقیه از ده بقلی .من فوری شامم را تمام کرده و به جمعشان می پیوندم. "کاوا" نوشیده و در بزم موسیقی شان شریک می شوم. چقدر ماهرانه می نوازند و چقدر زیبا می خوانند. باورکردنی نیست. می پرسم چند نفر شما گیتار می نوازد؟ 5 نفر دست بلند می کند. یکی میگوید من ، پدرم ، دو تا از برادرهایم عموهایم وچند نفر دیگر از فامیلمان گیتار می نوازیم. "کاوا" می نوشند و من هم گه گاهی پیاله ای شریک می شوم. از شدت علاقه و تیز شدن گوشهایم حدس می زنند که من هم "اهل بخیه هستم". اصرار می کنند من هم چیزی بزنم . من هم گیتار را گرفته و برایشان "فرامرز اصلانی " می خوانم. بیرون ، باران سیل آسا می بارد وما در میان هال بزرگی، دایره وار چهار زانو نشسته ایم و من مبهوت این بچه های روستائی هستم که چه زیبا هم خوانی می کنند وچه جالب با چنگال و لیوان ضرب می گیرندو"کاوا"می نوشند و گیتارهایشان را دست به دست می دهند. بساط ما تا نیمه شب طول می کشد و ما از اینکه امشب را اینجا ماندیم بی نهایت خوشحالم. چه  شب زیبای پر از موسیقی نصیبمان شده است.

فردا یکشنبه است و یکشنبه ها تمامی فیجی کم و بیش تعطیل است و بسیاری از مردم به کلیسا می روند. ما هم قرار است فردا تنها اتوبوس این منطقه را ساعت 9 گرفته و به بزرگترین کلیسای جزیره برویم تا کمی موسیقی کلیسا گوش کنیم.

 

 

27

 

صبح کمی از 8 گذشته است که لب جاده هستیم تا مبادا اتوبوس پر ارزشمان را از دست بدهیم. کم کم حوصله مان سر رفته وشروع می کنیم به قدم زدن . شنیده ایم که مسجدی در این نزدیکیهاست . منتظر اتوبوس هستیم ولی از اتوبوس خبری نیست. پرس و جو می کنیم و خیلی زود در می یابیم به هنگامی که ما در اطراف مسجد بودیم ، اتوبوس از یک دو راهی که ما رد کرده بودیم گذشته و ما بعد از انهمه دلواپسی اتوبوسمان را از دست داده ایم!

از دست خودمان  دیوانه می شوم . اینهمه خریت؟! از این بلا ها کم به سرمان نیامده است. میخواهیم زود باشیم ، بعد حوصله مان سر می رود ، شروع به شیطنت می کنیم و آنگاه. . . .          

 

عین همین بلا در بارسلون به سرمان آمد. قبل از پرواز به آمستردام ، میگوئیم وقت زیاد داریم قبل از گرفتن قطار یک قدمی در خیابانهای اطراف بزنیم. قدم زدن همان و در کوچه پس کوچه های تو در تو گم شدن همان ! با هزار مصیبت وقتی به فرودگاه رسیدیم که هواپیما آماده پرواز بود و ما را سوار نکردند. تازه در فرودگاه آنقدر عجله داشتم که شیشه قدی را ندیده و محکم با دماغ به آن خوردم که علی رغم خون آلوده شدن صورتم و استحقاق ترحم ! مامور هواپیمائی به ما  اجازه سوار شدن نداد.

باری ، اینجا نیز با کمال شرمندگی به هتلمان باز گشته و دتور تاکسی می دهیم . بعد از 2 ساعت منتظر تاکسی بودن 25 دلار هم خرجمان می شود.خیلی عصبانی و اوقات تلخ هستم ولی گذشته از احساس بی کفایتی (که احساس بسیار بدی است و خدا به هیچ مسلمانی احساس بی کفایتی ندهد! ) آخرش دعوا سر 20 دلار اضافه هزینه است . مسئله را نباید بزرگ کرد. آخرش همیشه پول است و بس!

 

سر وقت به مراسم کلیسا می رسیم. بنای بزرگ کلیسای کاتولیک با آن سنگهای سفید و براق، درست در مقابل دریا قرار گرفته و بی شک زیباترین ساختمان جزیره است. داخل آن، از میز و نیمکت خبری نبوده و مثل مسجد باید روی زمین نشست. سخنرانی به فیجیایی است که طبعاً نمی فهمیم ولی خیلی زود در میان آن موسیقی نواخته می شود. 4 نفر گیتار می نوازند و دسته زنان سرودهای مذهبی می خوانند و دسته مردان جواب می دهند. بسیار زیبا و هارمونیک . نمی فهمم این روستائیان چگونه چند صدائی خواندن بلدند؟ یواشکی  چند عکس می گیرم و کمی هم از هم خوانی هایشان روی عکس هایم ضبط می کنم.(تکنولوژی دیجتال است دیگر!) کشیش به انگلیسی وعظ می کند و ما امکان ارشاد شدن پیدا می کنیم. لب کلامش ستایش فقر است. و این که در نزد مسیح مقام فقیر مومن حتا بالاتر از متمول مومن است و از این قبیل حرفها . ماکس وبر یکی از دلائل ثروت و پیشرفت انگلوساکسونها را در جوهر پروتستانیزم می داند که برخلاف کاتولیزم ، موفقیت و ثروت را ستوده و مردم را تشویق به کسب ثروت می کند تا ستایش فقر.

 

اسلام هم فقر پرور است و عرفان هم که فقر پرست. تاریخ اندیشه ما پر است از مذمت  ثروت و ستایش فقر. آنگاه که ما به خرقه ای ساخته و آرزو می کردیم کاش این خرقه را هم نداشتیم. غرب مخصوصاً بخش انگلوساکسونش چهار نعل می تاختند تا زمانی که همین خرقه ناقابل را هم آنها برایمان بافته ، دوخته و به تنمان کنند

خودمان نیز تمام آرزویمان این باشد که به دامانش آویزان شویم و پناه بجوئیم .تازه جالب است که بعد از تمام این تجربیات دوباره رجعت کنیم و دوباره دست به دامان خرقه شویم  مکتب "خرقه لوژی " باز کنیم و در باره داشتن یا نداشتن خرقه بحث کنیم (معمولاً هم وقتی که غم نان نداریم) به قول شاملو ما ایرانی ها حافظه تاریخی نداریم. 30سال به یک ور می خوابیم تا یک سیخی به تنمان فرو رود آنوقت غلتی زده و 30 سال دیگر به یک ور دیگر می خوابیم تا سیخی دیگر و غلتی دیگر. همه ناکامی ها  را هم به گردن  پیروانش می گذاریم نه غیر عملی بودن ایده هایمان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

28

 

 در یازدهمین روز اقامتمان در تاویونی ، تصمیم به دل کندن و رفتن می گیریم. عکسی یادگاری با جیم و خانمش و کارکنان گرفته و خانمش یک لباس محلی به الهه هدیه می دهد. یکی نداند فکر می کند اینها بستگان ما هستند که موقع خداحافظی اینچنین از گردنشان آویزان شده ایم.

 

در باغ بهشتی با یک جوان آلمانی وهمسر سنگاپوریش آشنا شده ایم و قرار است چهارتائی با هم به دومین جزیره بزرگ فیجی کهvanua levu  نامیده می شود برویم.این جزیره بوسیله تنگه ای از تاویونی جدا شده و ما قرار است با قایق این تنگه را عبور کرده و سپس با اتوبوس به شهر "ساوو ساوو" برویم. قایق نه چندان بزرگ ما پر است از هندیانی که میخواهند به این جزیره بروند. شمال این جزیره مرکز بزرگ کشت نیشکر بوده و برای همین هندیان بسیاری در این جزیره زندگی می کنند.

 

تنگه ای که ما در حال عبور از آن هستیم 200 سال پیش صحنه جنگی بزرگ و خونین بین اهالی تاویونی و تونگا بوده است . ساکنان جزایر تونگا که در شرق فیجی قرار داشته و امروزه کشور مستقلی است،در آن زمان  جزیره vanua levu را تصرف کرده و با عبور از این تنگه در پی تصرف تاویونی بودند. ظاهراً

2000 نفر از هر طرف با قایق های کوچک جنگی در این تنگه به جنگ می پردازند ولی اهالی تاویونی آنها را شکست داده و بنا به روایت تاریخ همه را می خورند! این پیروزی از افتخارات بزرگ تاویونی بوده و نقاشیهای صحنه نبرد در اطاقهای کلیسا نیز کشیده شده است.

 

تونگا در حال حاضر یک حکومت پادشاهی دارد. در واقع رئیس بزرگ قبیله خودش را پادشاه خوانده است و حکومتش را  حکومت پادشاهی(فعلاً 2500 سال عقب است!).یک زوج فرانسوی که در آنجا به کار داوطلبانه  مشغولند تعریف می کردند که مردم آنجا بسیار مذهبی بوده و کلیسا- که آنها آن را بسیار فاسد می خواندند -همه کاره مملکت است. از یک خانم ایرانی بهائی نیز نام می بردند که در آنجا مدرسه بسیار خوبی دایر کرده و ظاهراً چند نفر را نیز به بهائیت برگردانده است.تعداد زیادی از اهالی تونگا در نیوزیلند و استرالیا زندگی می کنند و برای خانواده هایشان پول می فرستند.گفته می شود یک سوم درآمد تونگا از این راه است.من که هر تونگای دیده ام مامور حفاظت بوده است.

باری ، این تنگه  با مرجانهای زیبایش که من از لب قایق سر خم کرده و تماشایشان می کنم و از خیل مسافرانش عکس می گیرم ، روزی صحنه جنگی وحشتناک بوده است.

قایق سواری ما یکساعت و نیم و اتوبوس سه ساعتی طول می کشد. ساعت 2 است که به "سووا سووا" می رسیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

29

 

"سووا سووا" بندری کوچک در کنار خلیجی بسیار زیباست.اییجا با یک دسته دیگر از جهانگردان روبرو می شویم. دریا نوردان!

اینان عاشقان دریا هستند که از اقصا نقاط دنیا ازبویژه  آمریکا ، استرالیا و نیوزیلند با قایق های بادبانی ،خودشان را به اینجا  رسانده و در بندرگاه اینجا لنگر می اندازند.حال اینان با چه دل و جرئتی در این اقیانوس بی کران و گاه به گاه طوفانی ، دل به دریا زده و ماهها در راه هستند شگفت انگیز است. اصولاً سنت دریانوردی در میان مردمانی که در کنار دریا زندگی کرده –مثل انگلیسی تبارها- و سنت تجارت با سرزمین های دور و دراز را دارند، بسیار قوی است. در استرالیا کمتر آدم مرفهی است که قایق تفریحی نداشته باشد. آب و دریا و قایق و امثالهم بجز مناطق جنوب و کمی شمال ایران ، جای خاصی در فرهنگ ما ندارد. به ما از کودکی آموخته اند که آدم باید پایش را جای سفت بگذارد.

جالب اینجاست که این تفریح مردان میانسال و بالاتر است. من نزدیک 20 کشتی بادبانی در بندر گاه می شمارم. اکثراً هم زوج می باشند، چند نفر حتا با بچه های کوچکشان ! بهر حال هر چه هستند ، خیلی باید با حال باشند، دمشان گرم!

ما در همان اسکله یک آپارتمان 2 خوابه با همان دوستان تازه یافته امان اجاره می کنیم . این آپارتمان ها را معمولاً دریانوردان خسته از قایق های تنگشان اجاره می کنند و ما خیلی شانس آوردیم که یکی  نصیبمان شد. توماس و هلن در لندن زندگی می کنند و هر دو از کارهایشان استعفا داده اند و قرار است 6 ماهی مسافرت کنند و وقتی بازگشتند دوباره کار بگیرند. بچه های گرم و خوبی هستند و حسابی سفر کرده. از سفرهایمان صحبت می کنیم و تجربیاتمان و دیده هایمان. آدم جهانگرد (حالا من خودم را کم کم  جهانگرد هم  می خوانم!) باید خیلی مواظب باشد که در نقل دیده ها و شنیده هایش غلّو نکند.که از قدیم گفته اند "آدمی در غربت لاف بسیار زند" این لاف در غربت واقعاً حقیقت دارد. این 4-5 میلیون ایرانی در خارج خدا میداند چقدر "لاف در غربت " زده اند.غربیان متواضع هم که توی ذوق آدم نمی زنند و همین کمی آدم را بیشتر تشویق می کند. متواضع ترین هایمان یک درجه خود را ارتقا می دهند. اگر راننده کامیون بوده ، شرکت ترابری داشته ا ست. اگر در دانشگاه کار می کرده، استاد بوده. اگر در تاتر مدرسه بازی کرده ، هنرپیشه بوده . اگر معاون بوده ، رئیس شده اگر سروان بوده سرهنگ شده و غیره. تا کسانی که آرزوی بودن چیزی را داشته اند و  در لاف غربت آرزوهایشان تحقق یافته و به وزیر و وکیل و مکتشف و قهرمان آزادی و غیره تبدیل می شوند. مال من بشخصه از نوع بسیار متواضعش بود . من که در ترم آخر دانشگاه اخراج شده ام ، خودم به خودم نمره داده و فارغ التحصیل شده ام. البته این بیماری در اوائل ورود خیلی شدت دارد ولی کم کم آدم بهبود یافته و بعد از چند سالی ، هم حوصله لاف زدن را از دست میدهد ،هم میبیند بسیاری از این پزها ، هیچ ارزشی برای این مردم نداشته و ملاک قضاوتشان امروز تست. از طرف دیگرهم کم کم  می فهمد طرف مقابل هم علی رغم ظاهر مودبش خر نیست و خودش مثلی دارد که می گوید : هر غریب فکسنی میگوید در مملکت خودش شاه بوده است.  

 

دو روزی در ساوو ساوو می مانیم.اینجا چیزی نیست مگر یک خیابان ساحلی و تعداد بیشماری تپه ماهور که خانه های مردم یر رویشان بنا شده و چند چشمه آب جوش . چشمه های اینجا واقعاً آب جوش بوده و مردم قابلمه هایشان را آورده و در اطراف آن قرار می دهند تا پخته شود. در واقع اینجا شده است یک آشپزخانه طبیعی.

 دوستانمان رفته اند و ما هم کاری نداریم مگر بالا رفتن از تپه های مجاور ، نشستن بر یالها و خلیج زیبا را دیدن با آن کشتیهای بادبانی دریانوردان و یا نشستن در کافه اسکله و خاطرات دریانوردی کاپیتان ها را فالگوش شدن.

ساوو ساوو در سالهای اخیر شده است محل بازنشستگی غربیان

بویژه آمریکائیان . بر روی  تپه ها ، اینجا و آنجا ، خانه های مجللی را میتوان دید که با چشم انداز خلیج و دریا ،بسی زیبا و رویایی به نظر می آیند. گفته می شود در زمان کودتای اول 1987 بسیاری از زمیندارهای این شهر وحشت زده شده و آنها را به مفت فروخته اند . ولی حالا قیمت زمین ها تا 200 هزار دلار هم می رسد!

باری بعد از دو سه روز فضولی در کار کشتیها و خانه های مردم تصمیم  به ترک اینجا می گیریم که خودش گرفتاری بزرگی است.

چرا که کشتی مسافربری  به سووا 16 ساعتی طول می کشد آنهم در شب! به بهای 75 دلار یا هواپیما که یکساعت طول می کشد به 120 دلار.

(البته من به عنوان یک سفرنامه نویس ! باید کشتی را انتخاب می کردم که شاید فرجی بود و اتفاقات عجیب و غریبی  می افتاد و نوشته ما را هم شیرینتر می کرد. ولی حوصله 16 ساعت سفر شبانه در یک کشتی کم وبیش فکسنی را نداشتم) .

 

 

 

 

30

 

مقصد ما رفتن مستقیم به شهر levuka در جزایر ovalau است.

نخست یک هواپیمای 5 نفره به مقصد سووا را گرفته و در همان فرودگاه سووا هواپیمایمان را عوض کرده و اینبار فقط 3 نفره (من و الهه و یکنفر دیگر ! انگار هواپیمای خصوصی است. کمی هم احساس بیل گیتی به آدم دست می دهد!) بسوی لِووکا پرواز می کنیم.سفر دوم بیش از 12 دقیقه طول نکشیده و غروب در لِووکا هستیم.

 

در نیمه قرن 19ام  ، آنزمان که کم کم  پای اروپائیان به فیجی باز می شود، اینجا تنها محل لنگر اندازی و مرکز تجارت اقیانوس آرام جنوبی بود. موافقتنامه واگذاری فیجی به انگلیس در 1870 در همین محل منعقد شده و از اینجا بعنوان اولین پایتخت فیجی نام برده می شود. امروزه لِووکا چیزی نیست مگر یک شهر کوچک دیگر که تنها جاذبه اش تاریخش می باشد.

در قدیمیترین هتل فیجی که تاریخ قدمتش به 1870 می رسد اطاق بزرگی می گیریم که هم به کوه پنجره دارد هم به دریا. هتل، از آن هتل های قدیمی است با اطاق های عجیب غریب و تعداد زیادی سالن بی در و پیکر. میگویند میدان مقابل این هتل محل خرید و فروش برده بود.در دوران پیش از کشف نفت و نحوه تصفیه آن سوخت پیه سوزهای اروپا ، روغن نهنگ بود. برای همین شکار نهنگ یکی از حرفه های رایج زمان بود و اقیانوس آرام یکی از محل های تردد کشتی های شکارچیان. بنادری چون لِووکا  در جنوب و هاوائی در شمال هم مرکز توقف بود هم مرکز تجارت. در آن سالها گفته می شود 3000 اروپائی و 50 هتل و رقاصخانه در لِووکا یافت می شد. امروزه –صد سال بعد- فقط دو هتل است و از رقاصخانه هم خبری نیست، تمام جمعیت آن هم 3700 نفر بیشتر نمی باشد.  تنها یادگار لِووکا از آن دوران، تعدای ساختمان قدیمی است و بس. یک کارخانه بزرگ کنسرو سازی هم در کنار شهر قرار دارد که همیشه 7-8 تا کشتی غول پیکر ماهیگری از کشورهای مجاور در کنارش  لنگر انداخته و با استخدام بیش از 1000 نفر ، 3/2 نیروی کار این جزیره را نان  می دهد. بسته به جهت وزش بادها گهگاه نیز با بوی تند ماهیش ، حضور حیاتیش را به دماغ مردم می رساند.

 در وسط این جزیره و در دهانه خاموش یک آتشفشان مرده ، روستائی بنام "لوونی"  خفته است که داستان تاثر انگیز آن گفتنی است.در 1860 ده سال قبل از استعمار فیجی، روسای  قبایل ساحلی این جزیره و جزایر کوچک اطراف به مسیحیت گرویده و خواستار اخذ قرارداد واگذاری آن به انگلیس بودند. مردم این روستای کوهستانی در جنگ با قبایل ساحلی بوده و به مسیحت هم نگرویده بودند.از طرف دیگر با جنگ و گریز دائمی و ناتوانی در شکست دادنشان ، مانعی بزرگ در سر راه منافع رئیس بزرگ   بودند.لذا او به حیله متوسل شده و کشیشی را برای مذاکره و عقد قرارداد صلح می فرستد. گفته می شود وقتی کشیش از کوه بالا می آمد، جهت نور خورشید  چنان از پشت او می تابید که او را در هاله ای از نور پوشانده بود لذا در چشم روستائیان و بخصوص جادوگرشان به نیکی تعبیر شده و دعوت او را برای صلح و جشن قبول می کنند. چند روز بعد تمامی جنگاوران دهکده از کوه سرازیر شده و به مجلس ضیافت صلح وارد می شوند. در میان ضیافت است که جنگاوران رئیس بزرگ وارد شده و همه را به اسارت می گیرند. بسیاری را به برده فروشان فروخته و تعداد زیادی را به جزایر دوردست تبعید می کنند. در میان این بردگان سه جنگاور از جمله جادوگر دهکده را به یک سیرک آمریکائی می فروشند. عکس این سه تن - به صورت تبلیغات سیرک – هنوز موجود است و در موزه فیجی نگهداری می شود. در میان تمامی بردگانی که به فروش رفته و احتمالاً در مزارع پنبه آمریکا جان داده اند، نمیدانم چرا داستان آن سه تن برده تاثیر عمیقتری بر روی آدم می گذارد. شاید بخاطر تصور و درک تحقیری است که این سه تن بخصوص آن جادوگر باید تحمل کرده باشد. آنگاه که آنان را در سرزمینی دور و میان چادری مملو از سفیدپوستانی با لباسهای عجیب و غریب، به عنوان جانورانی وحشی و آدم خوار چرخانده و یقیناً آنان نیز –برای سرور تماشاگران –نعره ای زده و نمایشی در آورده اند.

 

چه فریبی اما،

                 چه فریبی !

که آنکه از پس پرده  نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته

از تمامی فاجعه

                    آگاه است

و غمنامه مرا

                پیشاپیش

حرف به حرف

                 باز می شناسد

 

در پس نیمرنگ تاریکی

                             چشم ها

                                       نظاره درد مرا

سکه ها از سیم و زر پرداخته اند                              

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .                                شاملو

 

 آری تحقیر و احساس همدردی با تحقیرشده است که قلب آدم را به درد می آورد. روزی باید یک نویسنده فیجیایی رفته و در باره اینان تحقیق کرده و داستان زیبایی از این فاجعه بنویسد تا ما بخوانیم و شاید- معجزه هنر را دست کم نباید گرفت -آری شاید ،

کمکی شود تا انسانهای بهتری بشویم.  

در دوروز اقامتمان در لِووکا  کار خاصی انجام نداده و اوقاتمان را به همان کارهای طاقت فرسای تعطیلات! از قبیل نشستن در کنار پنجره ، کتاب خواندن ، قدم زدن و تماشای آدمها می گذرانیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

31

 

در سومین روز به همراه 12-10 تن از جوانان هم هتلی ، راهی یک جزیره مرجانی می شویم. همه می خواهند چند شب آنجا بمانند و ما می خواهیم شب به جای گرم و نرممان باز گردیم. تصمیمی که بعد از دیدن جزیره بشدت از آن پشیمان می شویم. مسیرمان یک ساعتی به طول می کشد آنهم در یک قایق کوچک موتوری که اصلاً مناسب راهی به این درازی نمی باشد. اول فکر کردیم ما را با این قایق به یک قایق بزرگتر انتقال خواهند داد که فکر اشتباهی  بود و همین تنها قایق ما بود. خوشبختانه دریا آرام بود و سفر ما به خیر گذشت(وگرنه این کتاب همین جا پایان می یافت)

 

جزیره ما از آن جزایر رویائی فیجی بود. از آن جزایری که دور تا دورش را می شود در 15 دقیقه قدم زد و زمین، پوشیده از درخت و دریا، پوشیده از مرجان است. در 6 ساعتی که در این جزیره بودیم 3 ساعتش سرمان زیر آب بود و مرجانهای شگفت انگیز و ماهیان رنگ و وارنگ  را تماشا می کردیم. مرجانها بر خلاف درختان که مگر به هنگام گل و میوه ، عموماً سبز می باشند، هر کدام به رنگی هستند و به شکلی . با ماهیهایی که از نظر شکل و ترکیب رنگ و هماهنگی با مرجانها و دیده نشدن، هر کدام شاهکار نقاشی طبیعتند.

 

در آنجا با یک زوج جوان سوئدی آشنا می شویم. از آنان خبر ایرانیان ساکن سوئد را می گیرم و اینکه آیا آنان شهروندان خوبی هستند یا نه؟ چرا که برای من بسیار مهم است که شهروندان خوبی برای کشورهای میزبانمان باشیم. حداقل کاری که ما میتوانیم برای اینان انجام دهیم - اینانی که ما را در پناه قانون خود گرفته و از حقوق یکسانی برخوردار کرده اند- اینست که  به قانون احترام گذاشته و شهروند خوبی باشیم. فراموش نکنیم که ما از سرزمینی می آییم که با ما نامادری کرده ، ما را از دامان خود رانده ،به بهانه عقیده مان ، به بهانه مذهبمان ، به بهانه قومیتمان و اینجا این دایه به ما مادری کرده و تمامی حقوقی را که در سرزمین مادری خود نداشتیم به ما اعطا کرده. پس اقلاً باید شهروندی شریف بود. همین!

 

باری این جزیره رویائی را ترک می کنیم در حالی که مثل سگ از کرده خود پشیمانیم . دفعه دیگر که به فیجی بیائیم ! بهتر می دانیم چه کنیم و کجا رویم.

در مسیر بازگشت ، دریا ، ناآرامتر بوده و ما باید در  جهت مخالف باد و موج ها برویم. سه نفر بیشتر در قایق نیستیم و قایق هر لحظه به هوا بلند شده و به موجها کوبیده می شود و ما  حسابی جفت کرده ایم! نه جلیقه نجاتی می بینیم نه رادیویی . زندگی ما فعلاً در دستان سیاه" مایکل" می باشد.خیلی ماهر به نظر می رسد

- قایق ران را می گویم – می پرسم قایق مال خودت است ؟ میگوید آری ، پول آنرا از نوازندگی و خوانندگی در آورده ام . می فهمم که در اصل موزیسین است و گیتاریست.

-        اسم قایقت چیست؟

-        ماری

-        اگر بخواهی روزی به یک کشور خارجی بروی ، دوست داری کجا باشد؟

-        نروژ

-        نروژ؟!! از سرما یخ خواهی زد

-        آخر همسر من نروژی است و اکنون هم در نروژ است. برای همین  دوست دارم سرزمین او را ببینم.

-        پس خواننده بودن کارش را کرده و دل همسرت را برده؟

می خندد و قبول می کند که موزیسین بودن کار آدم را با زنها خیلی راحتر می کند. هر دفعه که قایق بالا پائین می پرد برگشته و حال الهه را جویا می شود.واقعاً که چه مردمان نازنینی هستند.

روز بعد لِووکا را به قصد سووا ترک می کنیم. بلیط اتوبوس- کشتی - خریده ایم به 24 دلار.تجربه ای که چندان  ساده نبوده و از ساعت 4 صبح تا 12 ظهر اسیر بودیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

32

 

روز نو روزی از نو. دوباره سووا و دوباره همان اتوبوس بدون شیشه عهد بوقی و همان راننده هندی که از دیدن دوباره ما تعجب کند. روزمان را به استراحت ، رخت شوئی ، آشپزی و البته خواندن و نوشتن می کنیم (نمیدانم اگر این خواندن و نوشتن نبود چه خاکی به سرمان می کردیم)

 

روز بعد یکشنبه به شهر می رویم . همه جا بلااستثناء تعطیل است. به کلیسای بزرگ سووا می رویم تا کمی موسیقی گوش کنیم. اگرچه اینجا یک کر 60 نفره داشت و نیمکت های شیک و مردمانی که در بهترین لباسهایشان آمده بودند و دهها زرق و برق. اما نه! این کلیسا کجا ؟ کلیسای تاویونی کجا؟ اینجا دستگاه کلیسا همه جلال و جبروتش را به رخ می کشد.با ساختمان بزرگ و سفیدش، با ماموران انتظاماتش، با یونیفورم های سفیدش، با مقررات کوچک و بزرگش و با دهها ایماء و اشاره، میخواهد قدرت خود و ظلّت تو را گوشزد کند.همه صحبت ها هم به فیجیایی است. بعد از یکساعت حوصله مان سر رفته و کلیسا را به قصد سینما ترک می کنیم!(اگر همه مومنان مثل ما بودند کار کلیسا زار بود) از میان 8 فیلمی که نشان می دهند، 3 تا هندی است ، چند تا آت آشغال هالیوودی و فیلم فارنهایت11/9 که ندیده ایمش . تغیر تکان دهنده ای است از بودن در جزیره آرامش خیالی و رفتن به دنیای پر آشوب واقعی. آدم اگرچه همه حرفهای فیلم را کم و بیش میداند ولی گذاشتن همه آنها در یک جا و به  آن صورت مبتکرانه و روایتی ، تاثیر بسزائی دارد. مخصوصاً برای ما و احساس همدردیمان  با مردم عراق.

سینما کم و  بیش پر است و این قدرت هنر را می رساند که چگونه میتوان موضوعی را که شاید انواع و اقسامش را گفته اند و مردم را به عمد خسته و زده کرده اند تا دیگر ولش کنند و به کار و زندگی خود برسند و اینها هم به کار و زندگی خود، اینچنین دوباره تعریف کنی . آنسان که مردم به خواست خود بلیط بخرند و بنشینند و گوش کنند. اینجاست که باید به احترام هنر به پا ایستاد و در مقابلش تعظیم غرّایی نمود.

 

 

 

 

 

 

 

33

 

امروز درست یکماه از  آمدن ما به فیجی می گذرد و یک هفته بیشتر از مسافرت ما نمانده است. کم و بیش هر جائی را که می خواستیم ببینیم دیده ایم و هر جائی که می خواستیم برویم رفته ایم.

تصمیم می گیریم مسافرتمان را با یک تعطیلات تیپیک فیجیایی تمام کنیم. در یک جزیره زیبا ، ساحل و دریا. جزیره ای در شمال جزیره اصلی  میشناسم به نام nanau-i-raکه درست رادست ماست. اولاً به جزیره اصلی نزدیک است ثانیاً کلبه های این جزیره  آشپزخانه هم  دارند لذا می توانیم غذایمان را خودمان بپزیم که فاکتور مهمی در خرجهای ما می باشد. کلبه ای به قیمت شبی 75 دلار اجاره می کنیم و روز دوشنبه از سووا به سمت شمال به راه می افتیم.

این جاده ، سووا را به ناندی از طریق شمال وصل کرده و kings road  نامیده می شود. این جاده به آبادی جاده جنوبی نبوده و نیمه کوهستانی آن خاکی است. اما این قسمت کوهستانی  جاده بسیار زیباست با درختان بلند و تنومندی که گلهای قرمز درشتی دارند.

 -نوع مشابه این درختها را در کوههای نیوزیلند هم دیده ایم- درختانی به بزرگی بزرگترین چنارها، غرق درگل، واقعاً زیبایند.

ادامه جاده به خلیجی می رسد که نهایتاً به مقصد ما ختم خواهد شد. در آخرین شهر کوچک نزدیک به جزیره مان خرید یک هفته مان را می کنیم از سبزیجات و میوه گرفته تا برنج و نان و غیره، چرا که در جزیره مان مغازه ای وجود ندارد. آنگاه با قایق کوچکی خودمان را به آنجا می رسانیم.

 

کلبه ما دریک متل کوچک درکناردریا قرار داشته و خیلی راحت به نظر می رسد. 5 روز قرار است در اینجا بمانیم و دوباره به کارهای مشکلی مثل پیاده روی ، شناکردن ، خواندن، نوشتن و یک فعالیت جدید که در کاتالوگ این متل قید شده است شبها ستاره شمردن! بپردازیم .ما که دیگر بدنمان به این کارهای سخت ، سخت عادت کرده خدا می داند وقتی به سیدنی برگردیم تکلیف ما با زندگی چیست؟

همسایه بغلی مان که می بیند من و الهه دائم درحال نوشتن هستیم می پرسد آیا شما دوتا نویسنده اید؟ از اینکه چنین توهمی دراو بوجود آمده بفهمی نفهمی خوشم می آید و یک جواب دو پهلو می دهم که توهمش بی خودی ازبین نرود. شبها هم که دربالکون نشسته و گیتار کلاسیک تمرین می کنم آمده و گوش می کند. بالاخره به چشم او من مثل اینکه خیلی مال به نظر می آیم. نویسنده، موزیسین ، نمی داند که هردوتایش را مشابه اش هستم.

 

جزیره ما و ظاهراً چندین جزیره اطراف همه خصوصی بوده و هیچ دهکده ای از اهالی فیجی درآن وجود ندارد. خدا می داند اگر قانون منع فروش زمین به خارجیان را وضع نکرده بودند تکلیف این مردم بدبخت چه می شد. قدم زدن در جزیره کار بسیار دشواری است. چرا که همه جا سیم کشیده اند و نوشته اند        keep off private property (یعنی مال من است ، سیکدیر ِگت) تنها راه ممکن ساحل است و آنهم به خاطر اینکه طبق قانون هیچ کس مالک ساحل نیست. در این جزیره 4-5 هتل بوده  و بقیه یا خانه های شخصی است ( شاید 10-20تا) یا جنگل با سیمهای دورتا دور. بومیان این جزیره هم فقط کارکنان هتل ها هستند و بس. جزیره ما در قسمت آفتابی فیجی قرار داشته ، لذا مقدار باران هم بسیار کمتر از شرق فیجی می باشد(اینجا واقعاً می شود ستاره ها را شمرد).

 

در سومین روزاقامتمان وقتی دیگر از کارهای سخت ذکرشده خسته می شویم تصمیم می گیریم یک کایاک دونفره اجاره کرده و به سواحل دیگر برویم. کایاک نوعی قایق است که بسیارمسطح بوده و سوراخ های متعددی نیز دارد و به نوعی روی آب شناور است. خاصیت آن این است که وقتی موجهای دریا روی آن می ریزد آب درقایق پرنشده و خطر چپه شدنش کمتر است. اگر هم چپه بشود به سادگی می توان پشت و رویش کرد و دوباره سوارش شد. ما قایق سواری زیاد کرده ایم ولی با کایاک و در دریا ، اولین دفعه است و آن ترس موهوم از دریا مزید برعلت . قانون کایاک این است که نفر قوی تر در پشت نشسته و جهت را هم او تعیین می کند. اشکال این کار این است که نفر پشتی تمام حرکات جلویی را درمد نظر دارد و البته ایرادهاست که گرفته می شود. بدترین چیز کایاک دونفره سوارشدن – به غیراز چپه شدن و غرق شدن- اختلافی است که بین زن وشوهر ایجاد می کند. کوچکترین پاروزدن غلط الهه از چشمان بهانه گیرمن پنهان نبود(اگرچه خود من هم خیلی غلط، غلوط می زدم ولی کسی نمی دید) البته این اختلافات دراول خیلی کم است و همین که زن تو حاضرشده است با تو به دریا بیاید و پارو بزند کلی لطف کرده و زحمت کشیده تو هم کلی نازش را می کشی ، ولی درمیان راه که دوتایی خسته شده اید و موجها بلندترشده است و خطر بیشتر و از همه بدترمقصد بسی دورتر، آن وقت است که بحران خانوادگی پیش می آید و خط و نشان ها که کشیده می شود و اینکه دیگر از این غلط ها نباید کرد و غیره( اصلاً من حدس می زنم خانواده هاست که دراین میان پاشیده و زندگی های شیرین  زناشویی که برسرکایاک سواری به جدایی ختم شده است!) ما کایاک را برای سه ساعت اجاره کرده ولی 7ساعت بعد  برمی گردیم! اول تصمیم می گیریم تا ساحل بغلی رفته و برگردیم. ساحل بغلی 5/1ساعت بیشتر طول نمی کشد دریا هم آرام است و زیبا. در ساحل کمی استراحت کرده و عوض برگشتن تصمیم می گیرم جزیره را دور بزنیم. ( خدا نکند آدم عقیده ای داشته باشد و یکی هم آنرا تائید کند، دیگر هیچ چیز جلودارش نیست) این کار 5/5ساعت طول می کشد! البته درهرساحلی که می توانستیم کایاک را به ساحل کشیده استراحت  می کنیم(البته غش کردن کلمه مناسبتری است) ولی دروسط راه بادها شدیدترشده و موجها بلندتر، و از آنجا که راه برگشتی نیز وجود ندارد واقعاً از کرده خود پشیمان بوده واین دست و بازو دیگر دراختیارما نبود.

وقتی به متلمان رسیده و کایاک را سرجایش می گذارم ( به سبک مارمولک ) می گویم: انشاالله نه من شما را دیگر ببینم و نه شما دیگر مرا ببینید.

البته از شوخی گذشته تجربه جالبی بود تمام آن خستگی ها و غرغرکردن ها ، وقتی به مقصد می رسی و پا را به اتاقت می گذاری تمام می شود و آنچه با تو می ماند احساس خوبی است از اعتماد به نفس و خاطره ای از یک تجربه جدید است.

 

 

34

 

به هنگام دور زدن جزیره از آبهایی می گذریم کهbligh waters نامیده می شود.اینجا آبهایی است که کاپیتان bligh و 17 تن دیگر در 1789 بعد از شورش در کشتی بوتنی از آن عبور کرده اند.

داستان شورش در کشتی بوتنی را می توان یکی بزرگترین داستانهای دریانوردی تاریخ نامید. تا به امروز 250 کتاب ، 5 فیلم سینمایی و هزاران مقاله در باره این واقعه نوشته شده است.

در1789 کاپیتان bligh به همراه 46 نفر خدمه در راه بردن 1050 نهال درخت از هائیتی به  دریای کارائیب بودند که این شورش تاریخی رخ می دهد.در پی این شورش کاپیتان bligh به همراه 17 نفر از خدمه وفادارش از کشتی اخراج شده و مجبور می شوند با یک قایق کوچک یدکی به قصد رسیدن به جزایر timor در اندونزی حدود 6000 کیلومتر را در 45 روز طی کنند وبا این کار یکی از افسانه های دریانوردی را بیافرینند.در اوائل این سفر بود که قایق اینان از فیجی گذشته(همانجایی که کایاک من و الهه هم گذشته بود!) و بومیان فیجی نیز به قصد شکارشان آنها را تعقیب کرده اند که خوشبختانه دستشان به گوشتشان نرسیده است.

از آن طرف نیز شورشیان به رهبری Fletcher Christian دوباره کشتی را به هائیتی برگردانده ، عده ای از شورشیان کشتی را ترک کرده و اینبار 9 نفر شورشی ،6 نفر مرد و 12 زن بومی  هائیتی را به قصد یافتن جزیره ای قابل سکونت ترک می کنند.اینان نهایتاً در جزیره بسیار کوچکی به نام Pitcairn که اتفاقاً در نقشه های دریانوردی آن دوران به درستی نشان نشده بود لنگر انداخته ، کشتی را به آتش کشیده و ساکن می شوند.

داستان شگفت انگیز شورش در کشتی بوتنی به همینجا ختم نمی شود. دولت انگلیس یک کشتی به قصد دستگیری عاملان این شورش راهی هائیتی می کند. اینان 14 نفر را دستگیر کرده و در راه استرالیا بودند که کشتی به مرجان ها اصابت کرده و غرق می شود!10 تن از این شورشیان با قایق یدکی 1600 کیلومتر طی می کنند تا در timor دوباره دستگیر شده و در انگلیس به جرم شورش محاکمه شوند.  3 تن بدار آویخته شده و بقیه به زندان افتاده و دو تن بخشوده می شوند.ساکنان جزیره Pitcairn که رهبران شورش را در خود پنهان کرده بود نیز سرنوشت عجیبی داشتند. اختلافات بین بومیان و انگلیسی ها بر سر زن و زمین هر روز بیشتر شده و نهایتاً در یک  درگیری تمام عیار به کشته شدن 5 تن از سفید پوستها از جمله رهبر شورش منجر می شود.

امروزه در جزیره Pitcairn 50 نفر از نواده گان این شورشیان زندگی می کنند. عده ای هم به علت کمی جا ، به جزایر اطراف مهاجرت کرده اند.این روزها این جزیره را فقط کشتی های مسافربری مجلل تفریحی بازدید کرده و اهالی هم حضور چشمگیری در اینترنت داشته و نان شورش پدرانشان را می خورند.کاپیتان bligh نیز بعد ها به یکی از شخصیت های بزرگ انگلیس تبدیل شده و زمانی نیز فرماندار ایالت نیوساوت ولز در استرالیا می شود . برای همین هم خیابانی در سیدنی به نام اوست وهم مجسمه اش در اینجا علم شده است.    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

35

 

دو روز به بازگشت به سیدنی مانده است که جزیره را ترک کرده و با قایق به شهرکی رسیده وازآنجا اتوبوسی می گیریم به مقصد لاتوکا. لاتوکا همان دومین شهر بزرگ فیجی است که ازآنجا به کوهنوردی رفته بودیم. اتوبوس سریع السیر است و قرار است توقف زیادی نکند، عوضش یک تلویزیون دارد و ویدئو. هنوز راه نیافتاده است که فیلم Air Force 1را پخش می کند. از آن مزخرفات هالیوودی که رئیس جمهور آمریکا توسط کمونیستهای قزاقستان ( بیچاره قزاقستان اسمش شده است مایه دردسرش.نمیدانم چرا این اسم در فرهنگ غرب شده مظهر سرزمین عجایب. یک سریال کمدی انگلیسی  است که قهرمان عقب مانده آن هم از قزاقستان آمده ) دزدیده می شود و آقای رئیس جمهور بعد از یک سری عملیات باورنکردنی از جمله پشتک وارو زدن بر روی بالهای هواپیمای جت ، پدر همه را درآورده ، دختر و همسر و سرنشینان هواپیما و مردم امریکا و دنیا را یک تنه نجات می دهد. دیدن چنین فیلمی آنگاه که نیروهای امریکا در عراق می باشند هم چندش آور است هم دیوانه کننده. هنگام پیاده شدن به راننده هندی که ظاهراً مسلمان هم است می گویم ازمیان این همه فیلم چرا چنین فیلم مزخرفی را که غیر از تبلیغات امریکایی نیست نمایش می دهی ؟ هاج و واج به من نگاه می کند و نمی داند چه بگوید ظاهراً چنین مسئله ای اصلاً به عقلش نرسیده است.

مسیر دو ساعته ما ازمیان مزارع نیشکر و چند شهر هندی نشین می گذرد. مسلمانان زیادی را می بینیم و اسم شرکت مسافربری ما نیز" اکبر ترانسپورت "است. غرب و شمال غرب فیجی محل کشت نیشکر و قلمرو هندی هاست.چندین معبد و مسجد هم در سر راه دیده می شود.

ظهر شنبه است که به لاتوکا می رسیم و اتاقی می گیریم در وسط شهر و قبل از اینکه مغازه ها بسته شوند به بیرون می زنیم. شهر در شلوغترین ساعات خودش می باشد چند ساعت دیگر همه جا برای دو روز بسته است برای همین انگار همه مردم  به بیرون زده اند. غلغله است. برای ما که از خلوت جزیره آمده ایم تنوع داردو در میان جمعیت غوطه می خوریم. فقط یک ساعت وقت خرید داریم و تند تند چند سوغاتی ، یک  CDموسیقی فیجی و مقداری میوه از بازار روز می خریم .

ما که یک هفته ای از دنیا بی خبر بودیم ، اینجا می فهمیم که این هفته درفیجی هفته همبستگی و پیوستگی اعلام شده است. می خواهند دل شکسته هندی ها را از وقایع سال 2000التیام بخشند اما ظاهراً بدون اینکه امتیازی داده باشند. حزب کارگر فیجی که بازوی سیاسی هندیان است مراسم این هفته را تحریم کرده و آن را فقط یک نمایش نامیده است. رئیس جمهور از طرف مردم فیجی از تمام کسانی که درآن واقعه صدمه دیده ،مغازه هایشان غارت شده و اموالشان به سرقت رفته است معذرت خواهی می کند. (ربوکا شخصیتی که کودتای 1987 را کرده بود نیز 5 سال پیش معذرت خواهی کرده بود. ظاهراً دست به معذرت رجال این مملکت بد نیست)هندیان کاری با این مراسم ندارند و در گزارش های تلویزیونی و راه پیمایی ها به غیراز بچه های مدارس، هندی دیگری دیده نمی شود. شعار این هفته همبستگی این است که " ما یک ملت هستیم" ولی ظاهراً خودشان با خودشان درحال همبستگی هستند. در یک برنامه تلویزیونی ، چند هندی تجربه های خود را از شورشهای سال  تعریف می کنند. مالک مزرعه ای تشریح می کند که چگونه چند فیجیایی به مزرعه شان آمده و تمام پولش را می گیرند و دیگری از کتک خوردن و غارت شدن توسط عده ای دیگر می گوید.

لاتوکا با معیارهای فیجی شهر بزرگی است و ما گوشه هایی از این تنش و اصطکاک قومی را شاهدش هستیم. جوانان لات فیجیایی ظاهراً خود را صاحب شهر دانسته و حضورشان بسیار مشهود است یکی آمده و محکم بر سقف یک تاکسی هندی می کوبد و دوستانش می خندند. جای دیگر می بینم یکی از همین جوانان در حال ادارکردن به راه پله های شرکتی است که یک مرد مودب هندی بیرون آمده و اخطار می کند که اینکار درست نیست و اگر بیرون نرود پلیس خبر می کند. ( در راه پله دیگری که برای استفاده از اینترنت می رفتیم سر هر پاگردی نوشته بود هر کس در اینجا ادرار کند تحت تعقیب قانونی قرار خواهد گرفت) روزی دیگر در کناریک معبد هندی  نشسته ایم که پیرمرد کوچک هندی آمده و ما را برای نهار به معبد دعوت می کند. بعد ایستاده و کمی گپ می زند و در آخر به ما هشدار می دهد شبها بیرون نرویم چرا که جوانان لات فیجیایی امکان دارد لختمان کنند. دهان بی دندانش را نشان داده و می گوید من همه دندانهایم را بر اثر تهاجم آنها از دست داده ام . در اخبار شب گزارش یک آلمانی صاحب شیرینی فروشی را می بینیم که توسط شش نفر درجلوی خانه اش کشته شده و پولهایش به سرقت رفته است.

باری تصویر جدید و ناخوش آیندی از فیجی می بینیم (خدا را شکر اینها رادر آخر سفرمان می شنویم )البته شهرهای بزرگ همیشه مشکلات خاص خودشان را دارند و در هر کشوری فرقی بزرگ بین مردم روستا و شهرهای کوچک و مراکز استان و پایتخت دیده می شود. طبعاً ما نمیتوانیم در ژرفای جامعه نگریسته و همه مسائل را ببینیم. من بشخصه هر آنچه را که می بینم - وقتی پای نتیجه گیری به میان می آید – با استفاده از قید سودمند "ظاهراً" تاکیدی بر ظاهری بودن قضاوتم کرده واحتمال غلط بودن آنرا انکار نمی کنم. ما در درک و قضاوت جامعه خودمان مانده ایم ماند سرزمین هایی را که در چند هفته بازدید می کنیم.

باری سفر فیجی هم به پایان رسید. به قول معروف این سفر نیز به پهنای زندگی ما افزود. وقتی اینجا در هواپیما نشسته و به دست آوردهای این سفر می اندیشم می بینم  بزرگترین تجربه فیجی برای من تجربه آرامش بود. اینکه می توان ندوید، اینکه می توان هر روز کاری جدید نکرد و اینکه می توان روزهایی اصلاً هیچ کار نکرد. فقط آرام بود ، کتابکی خواند و چیزکی نوشت و گیتارکی نواخت. ( اگرچه هیچ کاری دردنیا به سختی نوشتن نیست! ) گاهی وقتها پای کوه چادر زدن ، نشستن و کوهنوردان را نظاره کردن که چگونه بالا می روند و پایین می آیند به سختی خود کوهنوردی است. مخصوصاً که اگر خودت کوهنورد باشی و یک عمر قله ها را نشانه کرده و لذت قله زدن را چشیده و احساس فتح را آزموده باشی .

این نشستن نه به مفهوم ازپای نشستن که تاملی است درزندگی و اهداف آن . بی شک تو نیز برخواهی خواست ، تو نیز راهرو خواهی بود ولی در کنار رفتن ، دویدن ، قدرت نشستن هم داری و این نیرویی است جدید که من در خود احساس می کنم. نیروی نشستن . در صندلی هواپیما به بیرون خیره شده و سعی می کنم بهترین لحظاتم را دوباره ببینم . چهره های سیاه، خندان و مهربان مردم فیجی همه جا حاضرند.(به راستی که دیدن مردم فیجی یکی از بهترین دلایل سفر به این جزیره است)از باغ بهشتی در تاویونی گرفته تا هر گوشه و کناری که به آن می اندیشم روستا، کوه ، قایق ، آبهای نیلگون ، سواحل زیبا ، مرجانهای رنگارنگ و خیل ماهیها که اگر آنهمه ماهی رنگارنگ که درته دریاست درآسمان بود زندگی بشر رنگ دیگری داشت و تصویر ناصر جوان که همسفر من دراینجا بود. شریک نورشمع من درشبهای تاریک و رفیق من درهر آنجا که شاد بودم و آرامش داشتم. در سالهای اخیر آنقدر با هم رفیق نبودیم که اینجا بودیم . مدتها بود که این چنین به او فکر نکرده بودم که اینجا کردم و حال تصویر او ذهنم را اشغال کرده است. در میان تصاویر مردم ، جزایر، دریا. . . . .  هرازگاهی رخ می نماید و محو می شود. حتی او را به طرز مسخره ای می بینم که صورتش را به شیشه چسبانده ، می خندد و باد که می خواهد موهایش را از جای بکند ولی او آنجا درهوا همچون چتربازی معلق مانده ، به پنجره نزدیک شده و دماغش را به شیشه می چسباند تا شکلک درآورده باشد. خنده ام می گیرد و یک لحظه فکر می کنم نکند مردم بگویند این دیوانه به چه می خندد. با اشاره به او می گویم برو، دیگر برو، و او انگار دستگیره ای را رها کرده باشد دست تکاندِهان دور شده و درمیان ابرها گم می شود. مهماندار صبحانه آورده ومی گوید:

-   Did you have a good time in Fiji?

-  Yes indeed

در سیدنی کوله هایمان را به پشت کشیده و به سوی درخروجی گمرک می رویم . در سالون انتظار جوانی را از پشت سرمی بینم و به خودم می گویم  آه، ناصرجوان ولم کن دیگر. وقتی برمی گردد می بینم پسرم سهند است همان قیافه ،همان چشم و ابرو. شاد  مصمم و پر از اعتماد به نفس. فریاد می زند بابا ما اینجاییم.بچه ها آمده اند ما را از فرودگاه بگیرند. آنها را درآغوش گرفته و دستی بر موهای پر پشتش می زنم. این دیگر واقعی است و رویا نیست.  دستشان را محکم گرفته و چهارتایی به سوی خانه رهسپار می شویم .

 

 

 

بهار 2004

فیجی- سیدنی