سفر كوبا

                                                                  

تابستان‌ 2001

 

 

 

VARADERO

ساعت‌ 9 شب‌ است که به‌ "ورادرو" مي‌رسيم. من‌ تنها شهري‌ كه‌ از كوبا مي‌شناختم‌ هاوانا بود و انتظار داشتم‌ همه‌ هواپيماها اول‌ به‌ هاوانا بروند. در روزهاي‌ اولي‌ كه‌ دنبال‌ پيدا كردن‌ بليط‌ هواپيما از سيدني‌ بودم‌، گراني‌ بليط‌ واقعاً‌ چشمگير بود، اما بعدها راهش‌ را پيدا كردم. سواحل‌ زيباي‌ كوبا از سال‌هاي‌ قبل‌، محل‌ تفريح‌ كانادايي‌هاي‌ سرمازده‌ بوده‌ است. به‌ همين‌ منظور شركت‌هاي‌ هواپيمايي‌ كانادائي‌ يك‌ سري‌ پروازهاي‌ مستقيم‌ به‌ اين‌ سواحل‌ دارند. مسافرت‌ با اين‌ تورها بسيار راحت‌ است‌، پولي‌ مي‌پردازي‌ و از حمل و نقل‌ گرفته‌ تا خوراك‌ و بازديد از منطقه‌ و غيره،‌ همگي‌ به‌ عهده‌ آنان‌ است. اين‌ كار خوب‌ است‌ اما درست‌ مثل‌ غذايي‌ مي‌ماند كه‌ همه‌ چيز دارد الا نمك، گرچه‌ گرسنگي‌ را رفع‌ مي‌كند و شكم‌ را پر ،اما خوردنش‌ لذت‌بخش‌ نيست. براي‌ همين‌، ما كه‌ در غذايمان‌ نه‌ تنها نمك‌ بلكه‌ ده‌ها جور ادويه‌ هم‌ بايد باشد و اگر يك‌ راهي‌ را راست‌ برويم‌ و برگرديم‌ برايمان‌ لطفي‌ ندارد، فقط‌ بليط‌ هواپيما را خريده‌ و علي‌رغم‌ توصيه‌ فروشنده‌ كه‌ ديگر شورش‌ را درآورده‌ و ما را از گرسنگي‌ در آنجا مي‌ترساند، كلمه‌ آخر را گفته‌ كه‌ ما مي‌رويم‌ تا مردم‌ كوبا را ببينيم‌ اگر قرار باشد با يك‌ دسته‌ كانادايي‌ برويم، بمانيم، بخوريم، بگرديم‌ و برگرديم، ديگر اين‌ همه‌ زحمت‌ به‌ خودمان‌ نداده‌ و همینجا در كانادا مي‌ديديمشان.والسلام.

"ورادرو" در 140 كيلومتري‌ شرق‌ هاوانا قرار دارد. باريكه‌اي‌ است‌ از 20 كيلومتر ساحل‌ با آبي‌ آرام‌تر از آب‌ استخر و ماسه‌هايي‌ به‌ سفيدي‌ شكر! از سال 1930 ، ميليونرهاي آمريكايي‌ شروع‌ به‌ ساختن‌ قصرهاي‌ تفريحي‌ خود در آن‌ كرده‌ و اشخاصي‌ چون‌ آل‌كاپون‌ تعطيلات‌ خود را در اينجا مي‌گذراندند. بعد از آن‌ نوبت‌ ساختن‌ هتل‌هاي‌ بزرگ‌ و كازينوهاي‌ مجلل‌ رسيد. تا اينكه‌ در سال‌ 1959 به‌ دنبال‌ پيروزي‌ انقلاب‌ كوبا مهماني‌ امريكايي‌ها پايان‌ يافته‌ و "ورادرو" دوباره‌ به‌ ساحل‌ آرام‌ و متروكي‌ تبديل‌ مي‌شود.

از سال‌هاي‌ 70 ، پاي‌ كانادايي‌ها به‌ اين‌ شهر باز مي‌شود. كانادا نيز چون‌ مكزيك‌ از روز اول‌ در تحريم اقتصادي‌ امريكا شركت‌ نكرده‌ و روابطش‌ را با كوبا حفظ‌ مي‌كند. از همان‌ سال‌ها، تورهاي‌ تفريحي‌ هر ساله‌ هزاران‌ نفر كانادايي‌ سرمازده‌ را به‌ اين‌ ساحل‌ زيبا آورده‌ و اين‌ روند با ساختن‌ هتل‌هاي‌ جديد تشديد مي‌شود.

بعد از سال‌هاي‌ 1990 و قطع‌ كمك‌هاي‌ شوروي، توريسم‌ به‌ تنها بخش‌ قابل‌ گسترش‌ اقتصاد كوبا تبديل‌ مي‌شود. در همين‌ زمان‌ با بستن‌ قراردادهاي‌ جديد، شركت‌هاي‌ توريستي‌ و هتلداري‌ اروپايي‌ و كانادايي‌ شروع‌ به‌ ساختن‌ انواع‌ هتل‌ها كرده‌ و مديريت‌ آنهارا خود به‌ عهده‌ مي‌گيرند. اوائل، تنها شرط‌ اين‌ سرمايه‌ گذاري‌ها شراكت‌ با دولت‌ كوبا بود، اما اين‌ روزها مي‌توانند تا صد در صد هتل‌ را صاحب‌ باشند.  استخدام‌ كارگران‌ در دست‌ دولت‌ كوبا است و بدينوسيله‌ دولت‌ با پرداخت‌ مزد رايج‌ كوبايي‌ به‌ كارمندان، نه‌ تنها از ايجاد شكاف‌ اقتصادي‌ در جامعه‌ جلوگيري‌ مي‌كند بلكه‌ درآمد قابل‌ توجهي‌ هم‌ علاوه‌ بر ماليات‌ بدست‌ مي‌آورد. براي‌ كوبايي‌ها، كار كردن‌ در بخش‌ توريسم‌ مزيت‌ بزرگي‌ است‌ چرا كه‌ علاوه‌ بر حقوق‌ متوسط‌ به‌ بالاي‌ كارمندي، انعامي‌ كه‌ از توريست‌ها مي‌گيرند، چندين‌ برابر حقوقشان‌ مي‌شود. حقوق‌ متوسط‌ يك‌ كوبايي‌ ماهانه‌ ده‌ دلار آمريكايي‌ است. مبلغي‌ كه‌ شايد يك‌ ماشين‌ پا در جلوي‌ هتلي‌ نصف‌ روزه‌ در بياورد.

بيشتر 9 ساعت‌ پرواز ونكوور به‌ ورادرو، از فراز آمريكا مي‌گذرد و ديدن‌ شهرها و طبيعت‌ اين‌ شيطان‌ بزرگ، شده‌ حتي‌ از اين‌ بالا ، براي‌ پر كردن‌ وقت‌ بي‌فايده‌ نيست.

فرودگاه‌ «ورادرو» مرتب‌ و منظم‌ است. اينجا عمدتاً‌ پروازهاي‌ خارجي‌ مي‌نشينند و مسافران‌ هم‌ همگي‌ خارجي‌ هستند. اما باجه‌ بررسي‌ گذرنامه‌ در فرودگاه‌ به‌ طرز مسخره‌اي‌ ترسناك‌ است. ديواري‌ آهني‌ سرتاسر سالن‌ ترانزيت‌ را به‌ دو قسمت‌ تقسيم‌ كرده‌ و پشت‌ درهاي‌ آهني،‌ مأموري‌ در اطاقكي‌ آهني‌ نشسته‌ است. مسافران‌ هم‌ يكي‌ يكي‌ داخل‌ اين‌ اطاقك‌هاي‌ آهني‌ شده‌ و غيبشان‌ مي‌زند. دولت‌ كوبا ملاحظه‌ شرايط‌ جهاني‌ را كرده‌ و در پاسپورت‌ مسافران‌ مهر نمي‌زند. فقط‌ برگي‌ در داخل‌ آن‌ قرار مي‌دهد (كار بدون‌ مخفي‌ كاري‌ اصلاً‌ مزه‌ ندارد). وقتي‌ پاسپورتت‌ را چك‌ كردند دكمه‌اي‌ زده‌ مي‌شود و دَر كوچكي‌ از آن‌ اطاقك‌ آهني‌ باز مي‌شود، تا تو خودت‌ را به‌ آن‌ طرف‌ ديوار برساني. حالا چرا عوض‌ اين‌ آهن‌ آبي‌ زشت‌ بيقواره‌، شيشه‌ بكار نبرده‌اند تا آدم‌ خواهي‌ نخواهي‌ به‌ ياد ديوار آهنين‌ نيفتد، خدا مي‌داند.

وقتي‌ كـوله‌پشتي‌ به‌ پشت‌ از جمعيت‌ جدا مي‌شويم،‌ مي‌بينم‌، تنها كساني‌ هستيم‌ كه‌ در آن‌ گروه‌ مي‌خواهند خودشان-بدون تور- مسافرت‌ كنند، آنهم‌ بدون‌ دانستن‌ يك‌ كلمه‌ اسپانيايي‌ (بنازم‌ به‌ اين‌ رو).

 فرودگاه‌ از شهر خيلي‌ دور است‌ و رسيدن‌ به‌ آن‌ 25 دلاري‌ خرج‌ دارد. ما از كانادا با هزار بدبختي‌ يك‌ هتل‌ در مركز شهر رزرو كرده‌ايم. گفته‌ مي‌شود اين‌ هتل‌ از ساليان‌ پيش مركز اطراق‌ توريست‌هاي‌ مستقل‌ بوده‌ است. در مسيرمان‌ چيزي‌ نيست‌ كه‌ چشم‌هاي‌ تشنه‌ تازه‌ وارداني‌ مثل‌ ما را، سيراب‌ كند. تاكسي، ماشين‌ آخرين‌ مدلي‌ است‌ كه‌ فقط‌ براي‌ حمل‌ و نقل‌ توريست‌ها استفاده‌ مي‌شود، جاده‌ هم‌ اتوباني‌ است‌ دو طرفه. من‌ هم‌ نمي‌دانم‌ چرا رفته‌ و جلو نشسته‌ام‌ تا تمام‌ مدت‌ چشمم‌ به‌ سرعت‌ شمار باشد كه‌ هرازگاهي‌ به‌ 160 كيلومتر در ساعت‌ هم‌ مي‌رسد. شب‌ شنبه‌ است‌ و وقتي‌ به‌ خيابان‌ شهر مي‌رسيم‌ كپه‌ كپه‌ آدم‌ مي‌بينيم‌.‌ ظاهراً از تفريح‌ شبانه‌ برمي‌گردند. دو دختر كه‌ سوار دوچرخه‌اي‌ هستند به‌ ما متلكي‌ اسپانيايي‌ گفته‌ و مي‌خندند. ما هم‌ بيخودي‌ مي‌خنديم.

بالاخره‌ پس‌ از نيم‌ ساعتي‌ مي‌رسيم. هتل‌ ما شبيه‌ يك‌ قصر كوچك‌ قديمي‌ اسپانيايي‌ است. به‌ شبي‌ 40 دلار آمريكا كه‌ خيلي‌ گران‌ است، ولي‌ چاره‌اي‌ نيست‌. تازه اين‌ ارزان‌ترين‌ هتل‌ است. اتاق‌ ما اتاقي‌ است‌ ساده‌ با پنجره‌اي‌ كه‌ به‌ بالكوني‌ ختم‌ مي‌شود و نمايي‌ از خيابان‌ دارد. در حياط‌ هتل‌، چند نفري‌ نشسته‌ و مشروب‌ مي‌نوشند. يك‌ موسيقي‌ زيباي‌ اسپانيايي‌ هم‌ پخش‌ مي‌شود. هوا گرم‌ و دلپذير است‌ و نسيمي‌ فرح‌بخش‌ مي‌وزد.

اثاثمان‌ را جابه‌جا مي‌كنيم‌ و دوشي‌ گرفته‌ دراز مي‌كشيم. پرده‌ توري‌ سفيد‌ را باد بازي‌ داده‌ و آنهم‌ پروازكنان‌ تا نيمه‌هاي‌ اتاق‌ مي‌آيد. انعكاس‌ نورِ سبزِ حياط‌ در اين‌ تور سفيد محشر است. موسيقي‌ زيباي‌ لاتين، پچ‌ پچ‌ مردم‌ و نسيم‌ دل‌انگيزي‌ كه‌ مي‌وزد چقدر دلپذير است. هر دو دراز شده‌ و فكر مي‌كنيم.

      عجب‌ شبي! چه‌ شروع‌ باشكوهي!

 

 

 


موسيقي‌ زيباي‌ لاتين‌ كه‌ عقل‌ و هوش‌ از ما ربوده‌ بود و با رمانتيك‌ترين‌ نواهاي جهان‌ كوس‌ برابري‌ مي‌زد پس‌ از دو ساعت‌ به‌ عامل‌ بدبختي‌ ما تبديل‌ می شود. يعني‌ اين‌ موسيقي‌ دل‌انگيز (كه‌ ديگر اصلاً‌ دل‌انگيز نبود) تا ساعت‌ 5 صبح‌ ادامه‌ داشت. وقتي‌ من‌ با ناباوري‌ ساعت‌ 3 نيمه‌ شب‌ به‌ ناچار پنجره‌ را به‌ روي‌ آن‌ نسيم‌ فرحبخش‌ مي‌بستم‌ هنوز تك‌ و توك‌ آدمي‌ در بيرون‌ نشسته‌ بودند. از ساعت‌ 4 به‌ بعد ديگر فقط‌ بارمَن بود و ضبط‌ صوتش، شب‌زنده‌داري‌ لاتيني‌ها و صداي‌ بلند موسيقي‌شان‌، بي‌خود شهرت‌ جهاني‌ نيافته‌ است.

صبح‌ بعد از خوردن‌ صبحانه‌ در هتل‌ بيرون‌ مي‌زنيم. تابستان‌ است‌ و فصل‌ تعطيلي‌ مردم، ساحل‌ دريا 200 قدمي‌ با هتلمان‌ فاصله‌ دارد. اين‌ قسمت‌ ساحل‌ عمدتاً‌ توسط‌ خود كوبايي‌ها استفاده‌ مي‌شود. تابستان، تعطيلي، يكشنبه‌ و هواي‌ باز و گرم، هزاران‌ نفر را از شهرهاي‌ اطراف‌ به‌ اينجا كشانده‌ است. در ساحل‌ دريا تا چشم‌ كار مي‌كند. آدم‌ است. خانواده‌ها بساط‌ خود را زير درختان‌ نخل‌ پهن‌ كرده‌ و در ميان‌ هر سفره‌اي‌ هم‌ چندين‌ بطري‌ "رام" ديده‌ مي‌شود(رام، مشروب رایج کوباست). پوستشان‌ تيره‌ است‌ و در نگاه‌ اول‌ شبيه‌ كولي‌هاي‌ ايراني‌ هستند. در روزهاي‌ آينده‌ ما چهره‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ از مردم‌ كوبا می بینیم.‌از بلوند چشم‌ آبي‌ گرفته‌ تا سياه‌ زنگباري‌، همه‌ كوبايي‌ هستند. خودشان‌ باور دارند كه‌ هر كسي‌ مي‌تواند كوبايي‌ باشد (البته‌ ما كسي‌ را خوش‌ قيافه‌تر از كاسترو نديديم).

درياي‌ آتلانتيك‌ شمالي‌ در اينجا همچون‌ استخري‌ بزرگ‌ و به‌ طرز جالبي‌ گرم‌ است. وقتي‌ وارد آب‌ مي‌شوي‌ انگار وارد حمام‌ شده‌اي. هيچ‌ موجي‌ در كار نيست. جوان‌ها در آب‌ مشغول‌ واليبال‌ هستند و تك‌ و تكي‌ دختر و پسر هم‌ در حال‌ ماچ‌ و بوسه‌. بعضي‌ها حتي‌ شيشه‌ و ليوان‌هاي‌ مشروبشان‌ را با خود به‌ دريا آورده‌اند. خوشبختانه‌ كسي‌ با ما كاري‌ ندارد و ما هم‌ از اين‌ دريا و ساحل‌ زيبايش‌ تا آنجا كه‌ مي‌توانيم،‌ لذت‌ مي‌بريم. طرف‌هاي‌ ظهر هم‌ براي‌ پيدا كردن‌ ناهار و هم‌ گشتي‌ در دور و بر به‌ خيابان‌ مي‌زنيم. چندين‌ كافه‌ تريا پيدا مي‌كنيم‌ كه‌ همگي‌ غذاهاي‌ يكساني‌ دارند. عموماً‌ ران‌ مرغ‌ و كمي‌ سبزيجات‌ و چيزي‌ شبيه‌ عدس‌ كه‌ بعداً‌ مي‌فهميم‌ پلو است. ‌ ظاهراً، اين غذاي‌ ملي‌ كوباست‌. ما نمي‌دانستيم‌ كه‌ در روزهاي‌ آينده‌، گاهي‌ حتي‌ تا روزي‌ دو بار، بايد از اين‌ غذا بخوريم. همه‌ هم‌ ران‌ مرغ‌ هستند حالا سينه‌شان‌ كجاست‌ خدا مي‌داند! ظاهراً‌ اين‌ ران‌ها را بدون‌ سينه‌ از جايي‌ وارد مي‌كنند. يك‌ بشقاب‌ غذا 4-5 دلار تمام‌ مي‌شود. دلار در كنار پزو! توريست‌ها فقط‌ بايد دلار خرج‌ كنند و همين‌ باعث‌ مي‌شود تا كوبا براي‌ توريست‌ها، كشور گراني‌ باشد.

ورادرو شهري‌ است‌ تفريحي‌ و چيزي‌ غير از دريا و ساحل‌ ندارد. انگار آدم‌ را با هواپيما به‌ رامسر ببرند و بگويند ايران‌گرديتان‌ را از اينجا شروع‌ كنيد! ما هم‌ همين‌ كار را مي‌كنيم‌ و مي‌رويم‌ در مفصل‌ آب‌ و خاك، آنجا كه‌ موج‌هاي‌ گرم‌ و كوچك‌ دريا مي‌شكنند، مي‌نشينيم‌ و سعي‌ مي‌كنيم‌ هنر هيچ‌ كار نكردن‌ را بياموزيم. بنشينيم‌ مردم‌ را تماشا كنيم‌. غروب‌ به‌ دنبال‌ رستوران‌ يا جايي‌ هستيم‌ كه‌ موسيقي‌ زنده‌ داشته‌ باشد. موسيقي‌ كوبا شهرت‌ جهاني‌ دارد و ما قرار است‌ كلي‌ موسيقي‌ خوب‌ زنده‌ ببينيم. گذارمان‌ به‌ يك‌ كافه‌ روباز مي‌افتد كه‌ البته‌ پاي‌ مرغ‌ هم‌ سرو مي‌كند. كارشان‌ بيشتر سرو مشروب‌ است‌ با يك‌ سن‌ بزرگ‌ در آنور كوچه. عده‌اي‌ مشغول‌ سوار كردن‌ ميكروفون‌ هستند و همين‌ نويد يك‌ موسيقي‌ زنده‌ را مي‌دهد.

راس‌ ساعت‌ 9 شروع‌ مي‌شود. در مقابل‌ يك‌ كافه‌ ترياي‌ نه‌ چندان‌ بزرگ‌ يك‌ گروه‌ 8 نفري‌ برنامه‌شان‌ را شروع‌ مي‌كنند. چه‌ موسيقي‌اي! چقدر حرفه‌اي! كوبا، آنزماني‌ كه‌ عشرتكده‌ آمريكايي‌ها بود صدها گروه‌ موسيقي‌ داشت‌ كه‌ اينها به‌ مروز زمان‌ سبك‌ و شيوه‌ خاصي‌ را از تركيب‌ موسيقي‌ اسپانيايي‌ و موسيقي‌ سياهان‌ افريقا ايجاد كردند كه‌ موسيقي‌ كوبايي‌ ناميده‌ مي‌شود. موسيقي‌دانان‌ امروز نسل‌هاي‌ بعدي‌ آن‌ موزيسين‌ها هستند. موسيقي‌ كوبا بسيار زنده‌ است. پر از ملودي‌هاي‌ زيبا و ريتم‌هاي‌ جاندار. آدم‌ خواه‌ ناخواه‌ در صندلي‌اش‌ به‌ ورجه‌ ورجه‌ مي‌افتد.در پیست رقص يك‌ پسر سياه‌ پوست‌ با دختري‌ شروع‌ به‌ رقص‌ مي‌كند بسيار زيبا و حرفه‌اي. ديگران‌ هم‌ مي‌پيوندند اما پسر سياهپوست‌ غوغا مي‌كند. بعداً‌ مي‌فهميم‌ ظاهراً‌ كارش‌ اين‌ است‌ و از اين‌ راه‌ نان‌ مي‌خورد. هر چه‌ زن‌ توريست‌ بود را به‌ ميدان‌ كشانده‌ و به‌ آنهايي‌ كه‌ رقص‌ بلد نبودند تعليم‌ داده‌ پول‌ مي‌گرفت. (والله‌ كار بدي‌ نداشت). كوبا سرزمين‌ رام است، رام مشروبي‌ است‌ كه‌ از تقطير شكر درست‌ مي‌شود. تونيك‌هاي‌ كوبايي‌ كه‌ با رام‌ درست‌ مي‌شوند شهرت جهانی دارند.  تماشاي‌ ساختنشان  هم برايمان‌ جالب‌ بود.

برنامه‌ موسيقي‌ تا پاسي‌ از شب‌ ادامه‌ داشت‌ و من‌ كه‌ گوش‌هاي‌ تيزي‌ براي‌ موسيقي‌ دارم‌ كلي‌ لذت‌ بردم‌، مخصوصاً‌ از نحوة‌ نوازندگي‌ و هم‌خوانيشان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

TRINIDAD

برنامه‌ امروز ما رفتن‌ از ورادرو به‌ شهري‌ در جنوب‌ كوبا است‌. اين‌ شهر كه‌ در ساحل‌ درياي‌ كارائيب‌ قرار دارد ‌ ترينيداد نامیده می شود.‌ به‌ كلام‌ ديگر امروز ما از ساحل‌ درياي‌ آتلانتيك‌ به‌ ساحل‌ درياي‌ كارائيب‌ مي‌رويم. 7 ساعتي‌ راه‌ داريم.

اتوبوسمان‌ تميز و مرتب‌ شبيه‌ اتوبوس‌هاي‌ مسافربري‌ غربي‌ است. اينها براي توريست‌ها خريداري‌ شده‌ و با بليط‌ نفري‌ بيست‌ دلار، حتماً‌ تاكنون‌ تمامي‌ پولش‌ را درآورده‌اند.

در مسيرمان‌ براي‌ اولين‌ بار طبيعت‌ زیبای كوبا را مي‌بينيم. همه‌ جا سبز و زيركشت‌ است. تا چشم‌ كار مي‌كند مزارع‌ نيشكر است‌، با تپه‌هايي‌ پوشيده‌ از نخل‌ كه‌ نشان‌ دهنده‌ طبيعت‌ گذشته‌ اين‌ جزيره‌ است. آسفالت‌ جاده‌ خوب‌ است‌ اما جز كاميون‌ و اتوبوس‌هاي‌ قراضه‌ چيز ديگري‌ ديده‌ نمي‌شود. باران‌ هم‌ شروع‌ شده‌ است. اين‌ ماه‌ها يعني‌ از (جون‌ تا نوامبر) هوا هم‌ گرم‌ است‌ هم‌ متغير و هم‌ فصل‌ طوفان‌ها و گردبادها. اوج‌ اين‌ طوفان‌ها به‌ ماه‌ سپتامبر و اكتبر مي‌رسد كه‌ هر ساله‌ خسارات‌ فراواني‌ به‌ منطقه‌ امريكاي‌ مركزي‌ و كارائيب‌ مي‌زند.

چند ساعتي‌ نگذشته‌ به‌ شهري‌ مي‌رسيم‌ به‌ نام‌ "سانتا كلارا". اين‌ شهر در مركز كوبا قرار داشته‌ و در تاريخ‌ معاصر، نام‌ آن‌ با نام‌ چه‌گوارا عجين‌ است.

چه‌گوارا، دكتر آرژانتيني‌ و انقلابي‌ حرفه‌اي‌ بود که به انقلاب‌ كوبا پيوست‌ و در پيشبرد آن‌ نقش‌ مؤ‌ثري‌ ايفا كرد.در آن زمان، انقلاب‌ كوبا در دو قطب‌ شرق‌ و غرب‌ متمركز بود. كاسترو ، چه‌گوارا وهمرزمانشان‌ در شرق‌ کوبا و در كوه‌هاي‌ سيه‌ره‌ماسترا مستقر بودند و در غرب‌ کشور هاوانا، مرکز فعالیتهای انقلابی بوده ودانشجويان‌ و روشنفكران‌، به‌ صورت‌ زيرزميني‌ فعاليت‌ مي‌كردند.

 چه‌گوارا و يارانش،‌ به‌ منظور باز كردن‌ يك‌ جبهه‌ دوم‌ و كشاندن‌  انقلاب‌ به‌ مركز كوبا، از كوه‌هاي‌ شرق‌ راهي‌ كوه‌هاي‌ اطراف‌ سانتاكلارا مي‌شوند. آنها ستون‌ اعزامي‌ از هاوانا را خلع‌ سلاح‌ كرده‌ و در دسامبر 1958 سانتاكلارا را به‌ تصرف‌ در مي‌آورند. (با بيست‌ چريك)! در نتيجه‌ اين‌ اقدام ارتباط‌ هاوانا با شرق‌ قطع‌ شده‌ و دو روز بعد باتيستا ديكتاتور كوبا هاوانا را ترك‌ مي‌كند. در دوم‌ ژانويه‌ 1959 چه‌گوارا و ياران‌ ريشويش‌ وارد هاوانا مي‌شوند. (از نادر چريك‌هاي‌ خوش‌ شانس‌ عاقبت‌ بخير).

 بعد از پيروزي‌ انقلاب‌، چه‌گوارا تا سال‌ 1965سمت‌ مهم‌ وزارتي‌ داشت‌.  دراين‌ سال‌ صحنه‌ رسمي‌ سياست‌ را ترك گفته، اول‌ به‌ افريقا رفته‌ و در سازماندهي‌ چريك‌هاي‌ آنگولا كمك‌ مي‌كند، سپس‌ براي‌ برافروختن‌ آتش‌ انقلاب‌ در کوههای "آند" راهي‌ بوليوي‌ مي‌شود. وقتي‌ او و 20 تن‌ از همرزمانش‌ در مقابل‌ چشمان‌ ماموران‌ سيا كشته‌ مي‌شوند، جسدهايشان‌ همانجا به‌ خاك‌ سپرده‌ مي‌شود. تا آنكه‌ در سال‌ 1997 دولت‌ بوليوي‌ استخوان‌هاي‌ او را به‌ دولت‌ كوبا تحويل‌ مي‌دهد.در همین زمان است که  بناي‌ يادبودي‌ در سانتاكلارا به‌ پاس‌ خدمات‌ آنان‌ برپا مي‌شود. فيدل‌ كاسترو در روز خاكسپاري‌ چه‌گوارا، آتشي‌ دائمي‌ بر سر مزار او بر افروخته و نام‌ سانتاكلارا ، با نام‌ چه‌گوارا عجين‌ مي‌ شود.

ما ساعت‌ 4 بعدازظهر به‌ ترينيداد مي‌رسيم. در اين‌ شهر كوچك‌ يكي‌ دو تا هتل‌ بيشتر نيست‌ و بايد در خانه‌هاي‌ مردم‌ ماند. در ايستگاه‌ اتوبوس‌ جوانان‌ زيادي‌ با عكس‌ خانه‌ هايشان‌ ايستاده‌اند. آدم‌ خواهي‌ نخواهي‌ به‌ ياد سال‌هاي‌ دور در شمال‌ ايران‌ مي‌افتد با بچه‌هايي‌ كه‌ لب‌ جاده‌ مي‌ايستادند و داد مي‌زدند اتاق. (من‌ در بچگي‌ تفريحم‌ اين‌ بود كه‌ منتظر بمانم‌ به‌ محض‌ اينكه‌ يكيشان‌ نزديك‌ مي‌شد فرياد بزنم‌ اتاق تا او را بترسانم). اجازه‌ مهمانداري‌، سياست‌ جديد دولت‌ كوبا براي‌ جبران‌ كمبود مسافرخانه‌ است. البته‌ دولت‌ با مردم‌ در سودش‌ شريك‌ بوده‌ و درصد بالايي‌ از كرايه‌ را مي‌گيرد. خانه‌ بايد شرايط‌ مهمانداري‌ را داشته‌ باشد و بر سر در اينگونه‌ منازل‌ مثلثي‌ آبي‌رنگ‌ ديده‌ مي‌شود.

باري‌ در يك‌ آن‌ هر جواني‌ دست‌ مسافري‌ را گرفته‌ و مي‌رود. ما هم‌ دنبال‌ دختر جواني‌ به‌ راه‌ مي‌افتيم. خوشبختانه‌ اين‌ دختر كمي‌ انگليسي‌ بلد است‌ كه‌ خود غنيمتي‌ است. در وسط‌ راه‌ با كسي‌ صحبت‌ كرده،آنگاه به مارو کرده و مي‌گويد: ببخشيد آن‌ خانه‌ را گرفته‌اند و غيبش‌ مي‌زند.

ناگهان‌ ما مي‌مانيم‌ و يك‌ شهر غريب‌ با كوچه‌هاي‌ تو در تو كه‌ زبان‌ هيچ‌ كس‌ را هم‌ نمي‌دانيم. شروع‌ مي‌كنيم‌ دَرِ خانه‌هايي‌ را كه‌ مثلث‌ آبي‌ دارند زدن، هيچكس‌ انگليسي‌ بلد نيست‌ و ما حسابي‌ كلافه‌ شده‌ايم. كسي‌ دلش‌ به‌ حال‌ ما سوخته‌ به‌ كمكمان‌ مي‌آيد. ظاهراً‌ تمام‌ اتاق‌ها گرفته‌ شده‌ است. كم‌ كم‌ قيمت‌ اتاق‌ها هم‌ بالا مي‌رود و از شبي‌ ده‌ دلار به‌ پانزده‌ و بيست‌ مي‌رسد. بالاخره‌ در خانه‌اي‌ بزرگ‌ و زيبا اتاقي‌ پيدا مي‌شود. خانه‌ دو اتاق‌ كرايه‌اي‌ دارد يكي‌ را زوجي‌ يوناني‌ گرفته‌اند و اتاق‌ ديگر را ما كرايه‌ مي‌كنيم. اتاقي‌ است‌ تميز با يك‌ رختخواب، حمام‌ و دستشويي‌ مشترك. صاحبخانه‌ پيرمردي‌ است‌ مهربان‌ و دختر چهل‌ ساله‌اش‌ بلقيس‌، مهندس‌ شيمي‌ است‌ كه‌ در سوئد تحصيل‌ كرده‌ است‌ و مسلط‌ به‌ زبان‌ انگليسي‌ است‌ (اين‌ را مي‌گويند شانس). مي‌گويد كمي‌ استراحت‌ كنيد و غروب‌ به‌ ميدان‌ شهر برويد تماشائي‌ است. راست‌ مي‌گفت‌ واقعاً‌ تماشايي‌ است!

 ترينيداد از سال‌ 1998 از طرف‌ يونسكو جزو ميراث‌ جهاني‌ محسوب‌ شده‌ است. اين‌ معنايش‌ اين‌ است‌ كه‌ براي‌ حفظ‌ معماری شهر، يونسكو سالیانه، بودجه‌اي‌ در اختيار دولت‌ کوبا‌ قرار میدهد.‌ در عوض‌ شهر بايد به‌ همان‌ شكل‌ تاريخي‌اش‌ حفظ‌ شود. الحق‌ كه‌ كار خوبي‌ است.‌ وقتي‌ وارد میدان شهر‌ مي‌شوي‌ انگار به‌ 300 سال‌ پيش‌ وارد شده‌اي. اينجور شهرها آرزوي‌ هر عكاس‌ است‌ و من‌ با ولع‌ از همه‌ جا عكس‌ مي‌گيرم. خيابان‌هاي‌ سنگ‌ فرش، خانه‌هاي‌ قديمي‌ با پنجره‌هاي‌ بزرگ‌ رو به‌ خيابان، ارابه‌هاي‌ كهنه‌ و مردمي‌ كه‌ نيمه‌ لخت‌ در خيابان‌ها مي‌پلكند همگي‌ موضوعات‌ جالبي‌ براي‌ عكاسي‌ هستند. از ماشين‌ خبري‌ نيست. خيابان‌ است‌ و ارابه‌ها و مردم‌ كه‌ در اين‌ كوچه‌هاي‌ سنگي‌ گذشته،‌ در حركت‌اند.

غروب‌ است‌ كه‌ مي‌بينم‌ مردم‌ بسيار زيادي‌ در ميدانگاهي‌ كه‌ بيشتر شبيه‌ آمفي‌ تاتر روبازي‌ است‌ جمع‌ شده‌اند و يك‌ گروه‌ 8 نفره‌ مشغول‌ اجراي‌ موسيقي‌ هستند. گويا كمي‌ دير رسيده‌ايم‌ و تمامي‌ رديف‌هاي‌ جلو گرفته‌ شده‌ است. بر روي‌ پله‌اي‌ در بالاي‌ آمفي‌ تاتر مي‌نشينيم. ديگر هوا كاملاً‌ تاريك‌ شده‌ است.

 گروه‌ موسيقي‌، آهنگ‌هاي‌ معروفي‌ كوبايي‌ را مي‌زند. چقدر هم‌ زيبا مي‌نوازند. آهنگ‌ها همه‌ به‌ اسپانيايي‌ خوانده‌ مي‌شوند ناگهان‌‌ آوازي‌ خوانده‌ مي‌شود که در میان آن كلمه‌ چه‌گوارا را تشخیص داده، مي‌فهميم‌ آهنگ‌ در باره‌ چه‌گوارا است.وزش‌ نسيم‌ خنك‌ بندر ترينيداد و شعله‌ مشعل ها،‌ محيط‌ را بسيار شاعرانه‌ كرده‌ بود. نمي‌دانم‌ تأثير موسيقي‌ بود يا صداي‌ زيباي‌ خواننده‌ و نوازندگان‌ چيره‌ دست‌ يا اينكه‌ شايد چون‌ ما در ترينيدادِ كوبا در آمفي‌تاتری با دويست‌ سيصد نفر ديگر نشسته‌ به‌ آهنگ‌ چه‌گوارا گوش‌ مي‌داديم، چه‌ بود نمي‌دانم. اما نوستالوژي‌ چنان‌ ما را در بر گرفت‌ كه‌ اشك‌ از چشمانمان‌ سرازير شد.  بعدها ترجمه‌ آن‌ شعر را بدست‌ آوردم‌ شاعر مي‌گويد:

تو اگر به‌ بزرگي‌ انسان‌ باور نداري‌

تو اگر به‌ جاودانگي‌ باور نداري‌

بيا تا من‌ فرمانده‌ چه‌گوارا را به‌ تو نشان‌ دهم‌ و...

تا پاسي‌ از شب‌ آنجا مانديم‌ و تا آنجا كه‌ ممكن‌ بود به‌ موسيقي‌ كوبايي‌ گوش‌ داديم.

يك‌ سال‌ بعد شبي‌ در بارسلون‌ اسپانيا قدم‌ مي‌زديم‌ كه‌ ناگهان‌ اين‌ آهنگ‌ به‌ گوشم‌ رسيد. در شلوغي‌ خيابان‌ "رامبلا" كه‌ ده‌ها و يا صدها خواننده‌ و شعبده‌باز و تردستِ دوره‌ گرد مي‌لولند، او را پيدا كرده‌ و به‌ پاي‌ آوازش‌ مي‌نشينم.خواننده ای دوره گرد آواز چه گوارا را می خواند. چه‌ صدائي! چه‌ گيتاري! چقدر شنيدن‌ دوباره‌ اين‌ آهنگ‌ چسبيد.

 

صبح‌ به‌ ساحل‌ درياي‌ كارائيب‌ مي‌رويم. در ساحل‌ دريا هتل‌ بزرگي‌ قرار دارد كه‌ تورهاي‌ اسنوركلينگ‌ از آنجا حركت‌ مي‌كنند. اسنوركلينگ‌ را بايد زيرآب‌بيني‌ ترجمه‌ كرد. با يك‌ ماسك‌ ساده‌ كه‌ دماغ‌ را مي‌پوشاند و يك‌ لوله‌ عصا مانند بر روي‌ آب‌ قرار دارد، دراز مي‌كشي‌ و زيرِ آب‌ را تماشا‌ مي‌كني. در جايي‌ كه‌ مرجان‌هاي‌ دريايي‌ قرار دارد و ماهي‌هاي‌ جورواجور و رنگارنگ‌ اجتماع‌ مي‌كنند، با اين‌ وسيله‌ ساده‌ مي‌شود آنها را براحتی ديد. مرجان‌هاي‌ كارائيب‌ شهرت‌ جهاني‌ دارند و حيف‌ است‌ حالا كه‌ ما اينجائيم‌ آنها را نبينيم.

در اينجا سوار يك‌ قايق‌ بسيار شيك‌ و تند رو شده‌ با يكسري‌ توريست‌ كانادايي‌ و غيره‌ هم‌ سفر مي‌شويم. قايق‌راني‌ بر كارائيب‌ خود كم‌ لذت‌ بخش‌ نيست. بعد از يكي‌ دو ساعت‌ به‌ جزيره‌ مرجاني‌ رسيده‌ و ما حسابي‌ دلي‌ از "زيرآب‌بيني" در مي‌آوريم.

 چقدر خوب‌ است‌ آدم‌ همه‌ چيز را ياد بگيرد. مخصوصاً‌ چيزهايي‌ كه‌ به‌ راحتي‌ قابل‌ كسب‌ است‌ و هيچ‌ زحمتي‌ ندارد. مثلاً‌ همين‌ "زيرآب‌بيني" كه‌ به‌ آساني‌، دنياي‌ ديگري‌ را به‌ رويت‌ می گشاید. ناهار خوشمزه‌اي‌ در يك‌ جزيره‌ مرجاني‌ مي‌خوريم‌ و از زمين و زمان‌ تشكر مي‌كنيم‌ كه‌ به‌ ما سعادت‌ چنين‌ روز خوبي‌ را داده‌ است. هنگام‌ بازگشت‌ من‌ تجربه‌ جالبي‌ مي‌كنم‌. وقتي‌ براي‌ آخرين‌ بار داخل‌ آب‌ مي‌شوم‌، كم‌ كم‌ از قايق‌ دور شده‌، بر روي‌ مرجان‌هايي‌ قرار مي‌گيرم‌ كه‌ در فاصله‌ كمي‌ از من‌ در حال‌ تكان‌ خوردن‌‌ هستند. دستم‌ را به‌ سويشان‌ دراز مي‌كنم‌ تا لمسشان‌ كنم. كمي‌ طول‌ نمي‌كشد كه‌ متوجه‌ اشتباهم‌ شده‌ و با دستاني‌ خون‌آلود به‌ قايق‌ باز مي‌گردم.

غروب‌ دوباره‌ در ترينيداد به كافه‌هاي‌ مختلف‌ سرك‌ كشيده‌ و كمي‌ موسيقي‌ گوش‌ مي‌كنيم. شام‌ در خانه‌ است‌ و بلقيس‌ برايمان‌ غذا پخته‌ است. مواد غذايي‌ در كوبا كم‌ است‌ و شام‌ گرچه‌ خوشمزه‌ است‌ اما تركيب‌ اصلي‌اش‌ همان‌ ران‌ مرغ‌ است. دختر و پسر يوناني‌ بسيار كمرو بوده‌، زياد با آدم‌ قاطي‌ نمي‌شوند. الهه‌، بلقيس‌ را تشويق‌ مي‌كند كه‌ به‌ ما رقص‌ سالسا ياد بدهد . كمي‌ بعد همه‌ يخ‌ها آب‌ شده‌ و الهه‌ با روحيه‌ شاد خود، همه‌ ما را به‌ رقص‌ در مي‌آورد.

 فردا مي‌خواهيم‌ به‌ "سانتياگو دو كوبا" برويم. شهري‌ در منتهي‌ عليه‌ شرق،‌ بلقيس‌ رفيقي‌ را در آنجا مي‌شناسد و اتاقي‌ برايمان‌ جور مي‌كند. دودل‌ هستيم‌ كه‌ برويم‌ يا بمانيم‌. به‌ هر حال‌ تصميم‌ به‌ رفتن‌ مي‌گيريم، تصميمي‌ كه‌ بعداً‌ به‌ شدت‌ پشيمان‌ مي‌شويم. ما ترينيداد و خانه‌ زيباي‌ بلقيس‌ را ترك‌ مي‌كنيم‌ اما ديگر در هيچ‌ جا‌، شهري‌ به‌ آن‌ آرامش‌ و خانه‌اي‌ به‌ آن‌ زيبايي‌ نمي‌ یابیم.

 

 

 

 


 

 

 

 

صبح‌ بار و بنديلمان‌ را بسته‌ و چندين‌ عكس‌ از بلقيس‌ و خانه‌ زيبايش‌ مي‌گيرم. خانه‌ كه‌ گويي‌ معماري‌اش‌ بخشي‌ از معماري‌ شهر است‌ در آنچنان‌ همگوني‌ با آن‌ مي‌زيد كه‌ انسان‌ شگفت‌ زده‌ ‌ مي‌ شود. حياطی‌ باز با درختان‌ مو و انبه‌ كه‌ اتاق‌ها در دور تا دورش‌ قرار دارند و منطقه‌اي‌ سرپوشيده‌ كه‌ خوشه‌هاي‌ انگور از هر سويش‌ آويزانند. وسايل‌ خانه‌ همگي‌ قديمي‌ و با ارزشند. گويا اينها را پدر بلقيس‌ از پدرانش‌ به‌ ارث‌ برده‌ است. صندلي‌هاي‌ راحتي‌ كه‌ بر روي‌ پايه‌ هايشان‌ تاب‌ مي‌خورند، نقاشي‌ روي‌ ديوارها، موزاييك‌ كف‌ اتاق‌ نشيمن‌، همه‌ و همه‌ بسيار زيباست.

اتوبوس‌ ما قرار است‌ ‌ ساعت‌ 9 حركت‌ كند. پياده‌ به‌ سمت‌ ايستگاه‌ اتوبوس‌ به‌ راه‌ مي‌افتيم. ظاهر يكسان‌ كوچه‌ها باعث‌ مي‌شود تا ما راه‌مان‌ را عوضي‌ گرفته‌ و گم‌ شويم. تا به‌ خود بياييم‌ ساعت  9:10 دقيقه‌ شده‌ و اتوبوس‌ رفته‌ است. الهه‌ به‌ درستي‌ پيشنهاد مي‌كند كه‌ عيبي‌ ندارد فردا مي‌رويم‌ ولي‌ من‌ نگران‌ اتاقي‌ هستم‌ كه‌ كرايه‌ كرده‌ايم‌ و آنرا درست‌ نمي‌بينم‌ كه‌ امشب‌ خالي‌ بماند. فكر مي‌كنم‌ با يك‌ تاكسي‌ مي‌شود به‌ اتوبوس‌ رسيد. بنگاه‌ دار سعي‌ مي‌كند تا يك‌ تاكسي‌ خبر كند. تا تاكسي‌ برسد بيست‌ دقيقه‌ ديگر هم‌ مي‌گذرد. راننده تاكسي، تاكسي‌ متر دلاري‌ خود را زده‌ و با سرعت‌ صوت‌ به‌ راه‌ مي‌افتد.

جاده‌هاي‌ كوبا خلوت‌ است‌ و تاكسي‌ با سرعت‌ 150 كيلومتر در ساعت‌ پيش‌ مي‌رود. من‌ از حماقت‌ خود ديوانه‌ شده‌ام‌. چه‌ اشكالي‌ داشت‌ كه‌ يك‌ شب‌ ديگر در اين‌ شهر زيبا مي‌مانديم؟ بعد از چهل‌ كيلومتر به‌ شهر ديگري‌ مي‌رسيم‌. خبردار مي‌شويم‌ كه‌ اتوبوس‌ به‌ راه‌ افتاده‌ است. تاكسي‌ اينبار با سرعت‌ نور حركت‌ مي‌كند. بالاخره‌ بعد از يكساعت‌ و طي‌ صد كيلومتر، اتوبوس‌ را يافته‌ متوقفش‌ مي‌كنيم‌ و صد دلار هم‌ به‌ راننده‌ تاكسي‌ مي‌پردازيم‌(جزای جزمیت).

 مسير اتوبوس‌ بسيار طولاني‌ است‌ و ما از شهرها و روستاهاي‌ بسياري‌ مي‌گذريم. ظاهر مردم‌ بسيار فقير است‌ اما آنطور كه‌ گفته‌ مي‌شود همه‌ باسوادند و آخرين‌ بيسواد 15 سال‌ پيش‌ درگذشته‌ است.

ديشب‌ وقتي‌ از بلقيس‌ درباره‌ كوبا و حكومتش‌ پرسيديم‌ جواب‌ جالبي‌ دارد. گفت‌ ما بايد كوبا را با كشورهاي‌ همسايه‌اش‌ مقايسه‌ كنيم‌ نه‌ اروپا و امريكا. كدام‌ كشور امريكاي‌ لاتين‌ را مي‌توان‌ با غرب‌ مقايسه‌ كرد. كوبا در مقايسه‌ با كشورهاي‌ كارائيب‌ نظير جامائيكا و امريكاي‌ مركزي‌ و حتي‌ آمريكاي‌ جنوبي‌ وضعش‌ بسيار بهتر است. هاوانا را امن‌ترين‌ شهر دنيا مي‌دانند و كسي‌ در كوبا ازگرسنگي‌ در خيابان‌ نمي‌خوابد. بهداشت‌ و تحصيل‌ هم‌ كه‌ در اختيار همه‌ هست‌ و اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ مدت‌ 40 سال‌ است‌ كه‌ امريكا كوبا را تحريم‌ اقتصادي‌ كرده‌ است.

ساعت‌ 8 شب‌ است که به‌ "سانتياگو دو كوبا" مي‌رسيم. يك‌ زن‌ و شوهر ميانسال‌ منتظر ما هستند. روزهاي‌ آساني‌ نخواهيم‌ داشت‌، ايندو يك‌ كلمه‌ انگليسي‌ نمي‌دانند.

 

 

 


 

 

 

 

SANTIAGO  DE  CUBA

سانتياگو دومين‌ شهر بزرگ‌ كوبا است. در واقع‌ كلمبوس‌ 500 سال‌ پيش‌ در نزديكي‌هاي‌ همين‌ شهر به‌ ساحل‌ نشست. حادثه‌ شومي‌ براي‌ سرخپوستان‌ كه‌ تا 50 سال‌ آينده‌ نسلشان‌ بطور كلي‌ نابود شود. بعد از آن‌ سيل‌ اسيران‌ سياه‌ پوست‌ بود كه‌ براي‌ كار در مزارع‌ به‌ كوبا آورده‌ شدند. تعداد سياهان‌ سانتياگو بسيار زياد است‌ و به‌ نسبت‌ شهرهاي‌ ديگر كاملاً‌ قابل‌ توجه‌ است. بد نیست یادآور شوم که، سياهپوستان‌ از حاميان‌ بزرگ‌ دولت‌ فعلي‌ كوبا محسوب‌ مي‌شوند زيرا در رژيم‌ قبلي‌ از محرومترين‌ اقشار جامعه‌ بودند.

ما‌ 5 روز در سانتياگو مانديم. هر كوچه‌ و خيابان‌ اين‌ شهر خاطره‌اي‌ از روزهاي‌ انقلاب‌ دارد. در بالكن‌ هتلي‌ در اين‌ شهر بود که كاسترو برقراري‌ حكومت‌ كوبا را اعلام‌ كرد و در خيابان‌ آنورتر بود که اولين‌ حمله‌ به‌ نيروهاي‌ دولتي‌ انجام‌ گرفت.

روزهاي‌ اول‌، بيشتر به‌ بازديد گوشه‌ و كنار شهر و يا به‌ قولي‌ به‌ كشف‌ سانتياگو گذشت. يكي‌ از مكان‌هاي‌ جالب‌ اين‌ شهر خانه‌ موسيقي‌ است. در اين‌ خانه‌ هالي‌ وجود دارد كه‌ روزي‌ 7-8 ساعت‌ برنامه‌هاي‌ مختلف‌ موسيقي‌ اجرا می شود. محيط‌ بسيار جالبي‌ داشت‌ اولاً‌ اينكه‌ هميشه‌ پر بود در ثاني‌ هر نيم‌ ساعت‌ هم‌ يك‌ گروه‌ جديد برنامه‌ اجرا مي‌كرد. در و ديوار هم‌ پر بود از تصوير نقاشي‌ شده‌ موسيقيدانان‌ بزرگ‌ كوبايي. هم‌ اينجا بود كه‌ اولين‌ كلاه‌ را در اينجا برسرمان‌ (بهتر است‌ بگويم‌ بر سرم، چرا كه‌ از اين‌ جور كلاه‌ها بر سر الهه‌ نمي‌رود) گذاشتند. از آنجايي‌ كه‌ در خانه‌ موسيقي‌ من‌ هي‌ دور و بر مردم‌ و نوازنده‌ها گشته،‌ عكس‌ مي‌گرفتم‌، ظاهراً‌ توجه‌ كساني‌ را هم‌ جلب‌ كرده‌ بودم. در‌ خانه‌ موسيقي‌ يك‌ زن‌ توپولو بود كه‌ دائم‌ مي‌رقصيد و من‌ هم‌ چندين‌ عكس‌ از او گرفته‌ بودم‌.بیرون در،در حالی که يك‌ دسته‌ نت‌ در دست‌ داشت به‌ من‌ نزديك‌ شده‌ و به اسپانیایی، سعي‌ مي‌كند نواري‌ را كه‌ ظاهراً خودش‌ خوانده‌، به‌ من‌ بفروشد. من‌ اكراه‌ دارم‌ چيزي‌ را كه‌ نشنيده‌ام‌ بخرم‌ ولي‌ اصرار او كارساز است‌ و من‌ سخت‌گيري‌ نمي‌كنم‌ و 5 دلار را به‌ او مي‌دهم. ما در آنجا ضبط‌ صوتي‌ نداشتيم‌ که آنرا گوش کنیم. وقتي‌ در برگشت‌ به‌ سيدني‌ به‌ نوار گوش‌ مي‌دهيم‌ مي‌بينم‌ راست‌ گفته‌ واقعاً‌ صداي‌ خودش‌ است‌، اما گويا در خانه‌اش‌ ميكروفون‌ را در دست‌ گرفته‌ و بدون‌ هيچ‌ سازي‌ با صدايي‌ كم‌ و بيش‌ ناخوشايند آهنگ‌هايي‌ را همين‌ جوري‌ خوانده‌ است. وقتي‌ به‌ صداي‌ نخراشيده‌اش‌ گوش‌ مي‌داديم‌ كلي‌ خنديديم. اين‌ خنده‌ها به‌ 5 دلار مي‌ارزيد.

خانه‌ ما در سانتیاگو، درست‌ وسط‌ شهر است‌ و احتياجی‌ به‌ گرفتن‌ هيچ‌ تاكسي‌ نيست. خانه‌ كه‌ آپارتماني دراز است‌ چندين‌ اتاق‌ دارد كه‌ در يك‌ اتاق‌ صاحبخانه،‌ در اتاق‌ ديگر مادربزرگ و اتاق‌ ديگر دختر و داماد جوانش‌ زندگي‌ مي‌كنند كه‌ يك‌ بچه‌ كوچك‌ هم‌ دارند. دو اتاق‌ ديگر، براي‌ اجاره‌ است. داماد و دختر صاحب‌خانه‌ هر دو پزشك‌ هستند اما نمي‌توانند خانه‌اي‌ مستقل‌ داشته‌ باشند و اين‌ حكايت‌ از وضع‌ بد مسكن‌ در کوبا دارد.

ما ديگر از سر ناچاري‌ يك‌ كمي‌ اسپانيايي‌ ياد گرفته‌ايم. صاحبخانه‌ انگار نه‌ انگار كه‌ ما اسپانيايي‌ بلد نيستيم‌. شيرين، شيرين‌ اسپانیایی حرف‌ مي‌زند و ده‌ها سؤ‌ال‌ مي‌كند. محيط‌ خانه‌ هم‌ محيط‌ يك‌ خانواده‌ كاتوليك‌ است‌ و از اخم‌ و تخم‌هاي‌ صاحبخانه‌ مي‌شود فهميد كه‌ دل‌خوشي‌ از حكومت‌ ندارد.

ما بعد از دو روز تصميم‌ مي‌گيريم‌ ماشيني‌ كرايه‌ كرده‌ به‌ اطراف‌ سانتياگو برويم. قيمت‌ كرايه‌ ماشين‌ سرسام‌آور است. ماشين‌هاي‌ كرايه‌اي‌ برعكس‌ ماشين‌هاي‌ خودشان‌ كه‌ از مدل‌هاي‌ سال‌هاي‌ 59 بالاتر نرفته‌اند، همه‌ نو و آخرين‌ مدل‌ مي‌باشند. اما قيمت‌ها حداقل‌ سه‌ برابر قيمت‌هاي‌ سيدني‌ است. چاره‌اي‌ نيست‌ براي‌ سه‌ روز يك‌ پژو كرايه‌ مي‌كنيم‌ و دل‌ به‌ دريا زده‌ به‌ گوشه‌هاي‌ ديگر كوبا مي‌رويم.

رشته‌ كوهي‌ به‌ نام‌ سيه‌ ره‌ ماسترا به‌ موازات‌ ساحل‌ دريا در جنوب‌ سانتياگو كشيده‌ شده‌ است. اين‌ جايي‌ است‌ كه‌ كاسترو پايگاه‌ چريكي‌ خود را در آن‌ قرار داده‌ بود. ما از سانتياگو راه‌ افتاده‌ و به‌ سمت‌ درياي‌ كارائيب‌ و اين‌ رشته‌ كوه‌ها مي‌رويم. جاده‌‌ در یک طرف دريا و‌ در طرف‌ ديگرش‌ كوه‌ها قرار دارد. فوق‌العاده‌ زيباست. كم‌ و بيش‌ ماشيني‌ در كار نيست‌ مگر اتوبوس‌هاي‌ عهد بوق‌ و كاميون. در مسيرمان‌ از مناطق‌ تاريخي‌ جالبي‌ گذر مي‌كنيم‌ مثلاً‌ پادگان‌ كوچكي‌ كه‌ كاسترو و يارانش‌ براي‌ اولين‌ بار خلع‌ سلاح‌ كرده‌ بودند.

در اينجا بود كه‌ لاستيك‌ ماشين‌ مدل‌ بالاي‌ من‌ به‌ ميخي‌ بزرگ‌ گير كرده‌ پنجر مي‌شود و اين‌ يعني‌ يك‌ فاجعه‌ بسيار مهم. چرا كه‌ در اين‌ جاده‌ هيچ‌ رفت‌ و آمدي‌ نيست‌ و اگر ما لاستيك‌ ديگرمان‌ هم‌ پنجر شود در يك‌ مشكل‌ واقعي‌ هستيم. ديگر اينكه‌ اين‌ لاستيك‌ها تويي‌ نداشته‌ و امكان‌ ندارد بشود لنگه‌اش‌ را در جايي‌، مخصوصاً‌ در اين‌ قسمت‌ متروك‌ كوبا پیدا کرد. هوا به‌ شدت‌ گرم‌ است‌ و من‌ عرق‌ريزان‌ در حال‌ تعويض‌ لاستيك‌ ماشين‌ به‌ بي‌توجهي‌ام‌، صد لعنت‌ مي‌فرستم. بهرحال‌ چاره‌اي‌ نيست‌ بايد به‌ راه‌ افتاد.

 شب‌ را در يك‌ متل‌، كنار دریای كارائيب‌ مي‌گذرانيم‌. چه‌ جاي‌ زيبايي! اينجا مختص‌ مديران‌ و كارمندان‌ عاليرتبه‌ كوبايي‌ است‌ که در ضمن،‌ به‌ خارجي‌ها هم‌ كرايه‌ مي‌دهند. ويلاي‌ ما در كنار درياست‌ و محيط‌ اش‌ حرف‌ ندارد. دو نوازنده‌ و خواننده‌ از بعدازظهر در محوطه‌ غذاخوري‌ مشغول‌ زدن‌ موسيقي‌ هستند و بار و رستورانش‌ بسيار زيباست. گرچه‌ غذاهاي‌ ما از ران‌ مرغ‌ ترقي‌ نكرده‌ است‌ اما مهارت‌ آشپز كمبود مواد را جبران‌ مي‌كند. هنوز كه‌ هنوز است‌ خاطره‌ شبي‌ كه‌ در آنجا گذرانديم‌ با من‌ هست. صحنه‌هاي‌ آن‌ در ذهنم‌، بيشتر شبيه‌ فيلم‌هاي‌ قديمي‌ امريكايي‌ است‌ تا واقعيت. شب‌ زيباي‌ مهتابي‌ كه‌ من‌ و الهه‌ در صندلي‌هاي‌ حصيريمان‌ ولو شده‌ بوديم. شبي‌ گرم‌ با درختان‌ نخل، درياي‌ كارائيب، گيتاريستي‌ استاد و ما كه‌ در آرامش‌ عجیبی به‌ آن‌ گوش‌ مي‌داديم.

فردا دوباره‌ با نگراني‌ پشت‌ فرمان‌ مي‌نشينم. مي‌خواهيم‌ سه‌ چهار ساعت‌ رانندگي‌ كرده‌ و در يك‌ نقطه‌ متروك‌ (آنقدر متروك‌ كه‌ كاسترو و يارانش‌ آنرا جاي‌ مناسبي‌ براي‌ پهلو گرفتن‌ كشتي‌ انقلابيشان‌ دانستند) به‌ نقطه‌اي‌ برسيم‌ كه‌ قايق‌ حامل‌ انقلابيون‌ پهلو گرفته‌ بود. قبل‌ از ترك‌ متل‌ سعي‌ مي‌كنم‌ تلاشي‌ در پنجرگيري‌ كرده‌ باشم. اتفاقاً‌ يكي‌ از آن‌ مگسان‌ گرد شيريني‌ كه‌ انگليسي‌ هم‌ بلد بود در سر راهمان‌ سبز مي‌شود و قول‌ مي‌دهد مشكل‌ ما را حل‌ كند. او مرا به‌ خانه‌‌ پنچرگيري‌ مي‌برد. خانه‌ كه‌ چه‌ عرض‌ كنم‌ ويرانه‌اي‌ با يك‌ اتاق‌ و يك‌ دكه‌ بسيار فقير و محقر. من‌ اميدوارم‌ تا يك‌ تويي‌ پيدا كرده‌ و به‌ ماجرا خاتمه‌ دهم‌ اما از تويي‌ خبري‌ نيست‌ و مرد بيچاره‌ به‌ عبث‌ مي‌كوشد تا به‌ خود لاستيك‌ وصله‌ بزند كه‌ صد البته‌ ممكن‌ نيست.

خانه مدير پمپ‌ بنزينی‌ در همان‌ نزديكي‌هاست‌ و من‌ در يك‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ وارد بازار سياه‌ بنزين‌ مي‌شوم. به‌ من‌ بنزين‌ نصف‌ قيمت‌ پيشنهاد مي‌شود كه‌ من‌ البته‌ حرف‌ و مقصودش‌ را نمي‌فهمم‌ ولي‌ وقتي‌ او را با يك‌ پيت‌ بيست‌ ليتري‌ بنزین مي‌بينم‌، تازه‌ متوجه‌ جريان‌ مي‌شوم.‌ حكايت‌ همان‌ بنزين‌ كوپني‌ و دزدي‌ و بازار سياه‌ است.

 بعد از يكي‌ دو ساعت‌ تلاش‌ بي‌ثمر، دوباره‌ دل‌ به‌ دريا زده‌ و با همان‌ لاستيك‌ زاپاس‌ راهي‌ مقصد مي‌شويم. مسير ما پوشيده‌ از مزارع‌ بلند نيشكر است‌. ظاهراً‌ فصل‌ درو نزديك‌ است. كريستف‌ كلمب‌ وقتي‌ براي‌ اولين‌ بار كوبا را مي‌بيند آنرا زيباترين‌ سرزميني‌ كه‌ يك‌ انسان‌ ممكن‌ است‌ ببيند مي‌نامد. امروزه‌ از آن‌ زيبايي‌ جز مزارع‌ مختلف، مخصوصاً‌ نيشكر چيزي‌ باقي‌ نمانده‌ است.

 لباس‌ روستائيان‌ كوبا هم‌ جالب‌ است. مردان‌ در واقع‌ فقط‌ يك‌ شلوار به‌ تن‌ دارند و زنان‌ هم‌ يك‌ پيراهن‌ بسيار كوتاه‌ با شلوار كوتاه‌ چسبان‌ كه‌ بيشتر به‌ مايو شبيه‌ است‌ تا لباس! اين‌ حتماً‌ برآمده‌ از شرايط‌ آب‌ و هوايي‌ و فرهنگ‌ لاتين‌ مردم‌ كوبا است‌ كه‌ صد البته‌ براي‌ من‌ ايراني‌ بسيار عجيب‌ است.

جايي‌ كه‌ امروز به‌ ديدنش‌ مي‌رويم‌ منطقه‌اي‌ باتلاقي‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1956، قايق‌ كاسترو و برادرش‌ رائول‌ در ساحل‌ آن‌ پهلو گرفت.‌ اين‌ يك‌ قايق‌ 21 نفره‌ بود كه‌ 82 نفر از انقلابيون‌ را در خود جا داده‌ به‌ اين‌ ساحل‌ آورده‌ بود. اكنون‌ موزه‌اي‌ در همان‌ مكان‌ وجود دارد و مسير عبور انقلابيون‌ از باتلاق‌ براي‌ توريست‌هاي‌ محترم‌ پل‌بندي‌ شده‌ است. از اين‌ گروه‌ 82 نفره‌ تنها 11 نفر توانستند جان‌ سالم‌ بدر برده‌ خود را به‌ كوه‌هاي‌ سيه‌ مايسترا برسانند. در همانجاست‌ كه‌ كاسترو شروع‌ انقلاب‌ كوبا را اعلام‌ مي‌كند. دو سال‌ طول‌ مي‌كشد تا انقلاب‌ كوبا به‌ ثمر رسد و اكنون‌ 44 سال‌ است‌ كه‌ كاسترو تنها رهبر بلامنازع‌ آن‌ است.

در اتاق‌ موزه‌ عكس‌ همه‌ انقلابيوني‌ كه‌ در همان‌ قدم‌ اول‌ كشته‌ شده‌اند آويخته‌ است. جز من‌ و الهه‌ كسي‌ اينجا نيست‌ و مسئول‌ موزه‌ با حوصله‌ در مورد اين‌ انقلابيون‌ به‌ زبان‌ شيرين‌ اسپانيايي‌ صحبت‌ كرده‌ ما را به‌ اطراف‌ برده‌ قايق‌ انقلابيون‌ را نشانمان‌ مي‌دهد (البته‌ بدلش‌ را، چون‌ اصل‌ قايق‌ در موزه‌ هاواناست). ما هم‌ فوراً‌ وظايف‌ توريستي‌ خود را انجام‌ داده‌ و چند عكس‌ در كنار قايق‌ و در موزه‌ مي‌گيريم. آنگاه‌ از ميان‌ مزارع‌ نارگيل‌ و نيشكر گذشته‌ سفرمان‌ را ادامه‌ مي‌دهيم.

هدف‌ ما رسيدن‌ به‌ شهري‌ به‌ نام‌ "بايامو" است‌. در مسيرمان‌ از چندين‌ شهر كوچك‌ رد مي‌شويم‌ و از نزديك‌ زندگي‌ بسيار محقر و فقيرانه‌ مردم‌ را مي‌بينيم. اما جالب‌ اينجاست‌ كه‌ مردم‌ كوبا به‌ طرز شگفت‌انگيزي‌ شاد هستند. يك‌ نوع‌ بي‌خيالي‌ لاتيني‌ و خوشباشي‌ كه‌ ما هميشه‌ تنها حرفش‌ را مي‌زنيم‌ اما به‌ راستی در آنها ديده‌ مي‌شود. در شهركي‌ كه‌ بايد دهكده‌اش‌ ناميد دسته‌اي‌ بيست‌ نفره‌ از كشاورزان‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ دور تا دور اتاق‌ تاريكي‌ نشسته‌ يكي‌ گيتار زده‌ مي‌خواند و ديگران‌ با كف‌ زدن‌هاي‌ خود ريتم‌ آهنگ‌ را حفظ‌ مي‌كنند. موسيقي‌ واقعاً‌ در رگ‌ و پي‌ اين‌ مردم‌ مي‌باشد.

در امتداد مسيرمان‌ كوه‌هاي‌ سيه‌را مايسترا را مي‌بينيم. كوه‌هاي‌ بلندي‌ كه‌ نيمي‌ از آن‌ در مه‌ پنهان‌ است. حتي‌ جاده‌اي‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ مي‌توان‌ با طي‌ آن‌ به‌ پايگاه‌ كاسترو رسيد. اما اين‌ ماشين‌ با اين‌ لاستيك‌ و بدون‌ زاپاس‌ وسيله‌ مناسبي‌ براي‌ اين‌ كار نيست. در دامنه‌ كوه‌ شهر‌ كوچكي‌ است‌ كه‌ موزه‌ سانچز در آن‌ است. سانچز زن‌ انقلابي‌ مشهوري‌ است‌ كه‌ در اين‌ شهر زندگي‌ مي‌كرد و وظيفه‌ آذوقه‌ رساني‌ به‌ انقلابيون‌ را به‌ عهده‌ داشت. او بعدها يكي‌ از شخصيت‌هاي‌ بسيار مهم‌ انقلاب‌ كوبا مي‌شود. مي‌گويند او و كاسترو روابط‌ عاشقانه‌اي‌ داشته‌اند و پس‌ از مرگ‌ او كاسترو براي‌ مدت‌ها غمگين‌ و افسرده‌ بود.

غروب‌ به‌ بايامو مي‌رسيم. شهري‌ كوچك‌ و تميز با تاريخچه‌ پرغروري‌ از جنگ‌هاي‌ استقلال. در قرن‌ نوزده‌ دو جنگ‌ بزرگ‌ استقلال‌ برعليه‌ اسپانيايي‌ها رخ‌ مي‌دهد كه‌ مركز قيام‌ اولين‌ جنگ‌ استقلال‌ در 1869، همين‌ شهر بايامو بود كه‌ به‌ وسيله‌ اسپانيايي‌ها به‌ آتش‌ كشيده‌ مي‌شود.

ما يادگار زيبايي‌ از بايامو در خانه‌ داريم. در نمايشگاه‌ نقاشي،‌ تابلو بسيار زيبايي‌ مي‌بينيم. نقاشي‌ و هنر در كوبا پيشرفت‌ بسياري‌ كرده‌ است و كوبا نقاشان‌ معروفي‌ در سطح‌ جهاني‌ دارد. خريدن‌ تابلوهاي‌ نقاشان‌ كوبايي‌ هم بسيار رايج‌ است. در اين‌ شهر‌ نمايشگاهي‌ بود از آثار هنرمندان‌ جوان‌ و ما هم‌ يكي‌ دو تابلو از نقاش‌ جواني‌ خريده‌، عكسي هم‌ از او در كنار نقاشي‌هايش‌ مي‌گيرم. حيف‌ كه‌ در مسافرت‌ آدم‌ خسيس‌ مي‌شود وگرنه‌ بايد خيلي‌ بيشتر مي‌خريديم‌ قيمت‌ها خوب‌ بود و كارها عالي!

بايامو مركز استان‌ است‌ و ما اميدواريم‌ كه‌ بالاخره‌ مشكل‌ لاستيك‌ را اينجا حل‌ كنيم. پنچرگيري‌ پيدا كرده‌ و لاستيك‌ را نشان‌ مي‌دهيم. مي‌رود و از ميان‌ تويي‌هاي‌ دست‌ دومش‌ يكي‌ را پيدا كرده‌ و مي‌آورد. حالا كدام‌ تويي‌ را در كوبا دور مي‌اندازند خدا مي‌داند! تويي‌ را كه‌ ده‌ها وصله‌ داشت‌ باد كرده‌ در آب‌ فرو مي‌كند 4 سوراخ‌ ديگر هم‌ پيدا مي‌شود بالاخره‌ همه‌ را وصله‌ زده‌ به‌ لاستيك‌ من‌ مي‌اندازد. فردا مي‌بينم‌ باد لاستيك‌ در رفته‌ است‌ و دوباره‌ به‌ همان‌ جا برمي‌گردم. دو سه‌ سوراخ‌ ديگر پيدا مي‌كند چند ساعت‌ بعد مي‌بينم‌ كه‌ بادش‌ دوباره در رفته‌ است. ديگر از خير لاستيك‌ بكلي‌ مي‌گذرم. با خود مي‌گويم‌ در آن‌ جاده‌هاي‌ كوهستاني‌ طوري‌ نشد، راه‌ بايامو تا ساندياگو هم‌ كه‌ اتوبان‌ است‌ پس‌ باکی نیست و به‌ راه‌ مي‌افتيم.

 اين‌ سه‌ روز، كلي‌ سواري‌ مجاني‌ به‌ مردم‌ داده‌ايم. جاده‌هاي‌ كوبا هميشه‌ پر از مسافر است. به‌ غير از اتوبوس‌هاي‌ عهد دقيانوس‌ يك‌ نوع‌ وسيله‌ من‌ درآوردي‌ هم‌ دارند. اين‌ وسيله‌ اتاقي‌ است‌ سوار شده‌ بر پشت‌ تريلي. سازنده‌اش‌ فكر مي‌كنم‌ مي‌خواسته‌ چيزي‌ مثل‌ اتوبوس‌ دو طبقه‌ روباز بسازد اما حاصلش‌ بيشتر به‌ كاميون‌هاي‌ انتقال‌ دام‌ شبيه‌ است. بر طبق‌ قانون‌، ماشين‌هاي‌ دولتي‌ هم‌ در صورت‌ داشتن‌ جا بايد مردم‌ را سوار كنند. براي‌ ما هم‌ ديدن‌ اين‌ همه‌ آدم‌ منتظر در جاده‌ در حالي‌ كه‌ ما راحت‌ در ماشين‌ نشسته‌ايم‌ كار ساده‌ نبود و كمي‌ ناراحتي‌ وجدان‌ مي‌آورد كه‌ البته‌ با سوار كردن‌ مردم، خصوصا زنان‌ اين‌ درد را درمان‌ مي‌كنيم.

بيشتر مسير بايامو تا سانتياگو،‌ اتوبان‌ بود. البته‌ با چاله‌ چوله هایش، ولی رويهم‌ رفته‌ خوب‌ بود. مي‌گويند كوبا در بين‌ كشورهاي‌ كارائيب‌ بهترين‌ جاده‌ها را داراست.

به‌ سانتياگو دو كوبا بر مي‌گرديم‌ و در همان‌ خانه‌ قبليمان‌ اطراق‌ مي‌كنيم. يك‌ زوج‌ ايتاليايي‌ همسايه‌مان‌ شده‌اند كه‌ مثل‌ بلبل‌ اسپانيايي‌ حرف‌ مي‌زنند. زبان‌هاي‌ لاتين‌ از قبيل‌ فرانسه، اسپانيايي‌ و ايتاليايي‌ از يك‌ ريشه‌ هستند و شباهت‌ فراواني‌ به‌ هم‌ دارند. براي‌ همين‌ تمامي‌ توريست‌هايي‌ كه‌ از اين‌ ممالك‌ مي‌آيند كم‌ و بيش‌ اسپانيايي‌ بلدند.

شب‌ آخرمان‌ را در سانتياگو در يك‌ رستوران‌ كه‌ موسيقي‌ خوبي‌ دارد سر مي‌كنيم. بعد از خوردن‌ پاي‌ مرغمان‌ يك‌ گروه‌ هشت‌ نفره‌ به‌ روي‌ سن‌ مي‌روند. قيافه‌شان‌ از همه‌ چيز ديگرشان‌ جالب‌تر است. به‌ قول‌ ما آذري‌ها انگار دميرچي‌ شاگرد هستند. (گويا در قديم‌ شاگرد آهنگر بودن‌ از بدترين‌ كارها بود و آنها كثيف‌ترين‌ و لات‌ترين‌ بچه‌ها بودند). اين‌ آدم‌ها بر روي‌ سن‌ چيزي‌ كه‌ بهشان‌ نمي‌آمد همان‌ موزيسين‌ بودن‌ بود كه‌ البته‌ اين‌ لطفش‌ را بيشتر مي‌كرد. وقتي‌ شروع‌ به‌ نواختن‌ مي‌كنند براستي‌ كه‌ دل‌ و هوش‌ مرا مي‌برند با آن‌ آهنگ‌هاي‌ زيباي‌ كوبايي‌ و حال‌ و هواي‌ خاصشان! وقتي‌ برنامه‌ شان‌ تمام‌ مي‌شود رفته‌ و از همگي‌ تشكر مي‌كنم. افسوس‌ كه‌ نمي‌توانيم‌ با هم‌ حرف‌ بزنيم. نوارشان‌ را هم‌ مي‌خرم. حتي‌ امروز هم‌ كه‌ پس‌ از چند سال‌ به‌ آن‌ نوار گوش‌ مي‌دهم‌ به‌ ياد قيافه‌هاي‌ تك‌ تكشان‌ مي‌افتم‌ و دلم‌ هوايشان‌ را مي‌كند. باري‌ يكي دو روز آخر را در سانتياگو به‌ خيابان‌ گردي‌ و نشستن‌ در خانه‌ موسيقي‌ مي‌گذرانيم. هر روز گروه‌ جديدي‌ برنامه‌ دارند و من‌ نه‌ تنها موسيقي‌ گوش‌ مي‌كنم‌ بلكه‌ يك‌ عالمه‌ عكس‌ هم‌ مي‌گيرم.

كتابفروشي‌ زيبايي‌ در كنار خانه‌ موسيقي‌ است‌ كه‌ عكس‌هاي‌ بزرگي‌ از چه‌گوارا و ساير انقلابيون‌ كوبا را آويزان‌ كرده‌ است. كتاب‌ها همه‌ به‌ اسپانيايي‌ است‌ و چيزي‌ براي‌ ما ندارد. اما كتابفروشي‌ بسيار دوست‌ داشتني‌ است. وقتي‌ من‌ شروع‌ به‌ عكس‌ گرفتن‌ مي‌كنم‌، كتاب‌ فروش‌ كه‌ مرد بسيار شيرين‌ و نازنيني‌ است‌ آمده‌ و دست‌ در گردن‌ الهه‌ انداخته‌ و مي‌خواهد تا از او عكس‌ بگيرم. او با ما تند تند اسپانيايي‌ حرف‌ مي‌زند و كاري‌ به‌ اين‌ ندارد كه‌ ما مي‌فهميم‌ يا نه. ظاهراً‌ به‌ قيافه‌هاي‌ ما نمي‌آيد اسپانيايي‌ بلد نباشيم. ما هم‌ زياد نااميدش‌ نكرده‌ هي‌ si ,si‌ است‌ كه‌ مي‌گوييم‌ (آنقدر با ما اسپانيايي‌ حرف‌ زده‌اند كه‌ ديگر باورمان‌ شده‌ اسپانيايي‌ مي‌فهميم‌ و خودمان‌ نمي‌دانيم!)

آخرين‌ كاري‌ كه‌ در سانتياگو مي‌كنيم‌ سوار شدن‌ به‌ هواپيما و رفتن‌ به‌ هاوانا است‌. از اينجا تا هاوانا با اتوبوس‌ پانزده‌ ساعت‌ راه است‌ و ما واقعاً‌ حوصله‌اش‌ را نداريم. با هزار بدبختي‌ دو بليط‌ تهيه‌ مي‌كنيم. فرودگاه‌ سانتياگو كم‌ و بيش‌ مثل‌ ترمينال‌ اتوبوس‌ است‌. با هر كارت‌ پرواز يك‌ ساندويچ‌ هم‌ به‌ مسافران‌ كوبايي‌ مي‌دهند كه‌ غذاي‌ تو راهيشان‌ باشد. به‌ دليلي‌ كه‌ نفهميديم‌ هواپيماي‌ ما با آن‌ ديگري‌ كه‌ جمبوجت‌ بود تفاوت‌ داشت‌ و هواپيماي‌ كوچك‌ 20-30 نفره‌اي‌ بود كه‌ سختم‌ بود آنرا جدي‌ بگيرم. يك‌ خلبان‌ و كمك‌ خلبان‌ داشت‌ كه‌ نقش‌ مهماندار را هم‌ بازي‌ مي‌كرد. كوبا از بالا سبز و خرم‌ در آغوش‌ اقيانوس‌ خفته‌ بود زيبا و آرام!

 

 

 


 

 

 

 

HAVANA

بالاخره‌ در نهمين‌ روز ورودمان‌ به‌ كوبا انتظارها به‌ پايان‌ رسيد و ما وارد هاوانا می شویم. صاحبخانه‌امان در سانتياگو برايمان‌ خانه‌اي‌ در هاوانا ترتيب‌ داده‌ است. آدرس‌ در دست‌، سوار تاكسي‌ شده،  در جلوي‌ آپارتمان‌ درب‌ و داغاني‌ در مركز هاوانا پياده‌ مي‌ شویم. ساختمان‌هاي‌ هاوانا واقعاً‌ درب‌ و داغان‌ هستند. در همه‌ شهرهاي‌ ديگر هم‌ وضعيت‌ به‌ همين‌ منوال‌ بود اما در اينجا به‌ خاطر كثرت‌ آپارتمان‌ها خرابي‌ بيشتري‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. مي‌گويند در اينجا سالي‌ 300 خانه‌ ريزش‌ مي‌كند. وقتي‌ وارد راهرو مي‌شويم‌ چشم‌ چشم‌ را نمي‌بيند و ما در شگفتيم‌ كه‌ خانه‌ ما در كدام‌ قسمت‌ اين‌ خراب‌ شده‌ است. در همين‌ گيجي‌ هستيم‌ كه‌ دري‌ باز شده‌ كسي به‌ داد ما مي‌رسد و با ما آمده‌ دري‌ را نشانمان‌ مي‌دهد. ظاهر ساختمان‌ خيلي‌ ترسناك‌ است اما آپارتمان‌ نقلي‌ بيوه‌ زن‌ چندان‌ هم‌ بد نیست. سه‌ اتاق‌ دارد يكي‌ را خودش‌ مي‌نشيند و دو تاي‌ ديگر را كرايه‌ مي‌دهد. اين‌ يكي‌ هم‌ يك‌ كلمه‌ انگليسي‌ بلد نيست. كارمان‌ زار است. اتاق‌ را به‌ شبي‌ 22 دلار كرايه‌ مي‌دهد كه‌ براي‌ چنين‌ خانه‌ و اتاقي‌ گران‌ است‌ اما چاره‌اي‌ نيست. هاوانا است‌ و همه‌ چيز گران‌تر است. خوشبختانه‌ خانه‌ با اين‌ وضعش،‌ درست‌ در وسط‌ هاوانا است‌ و احتياج‌ به‌ گرفتن‌ تاكسي‌ نيست.

 خيلي‌ زود به‌ خيابان‌ مي‌زنيم‌ و راه‌ مي‌رويم‌ و باز هم‌ راه‌ مي‌رويم. در ساحل‌ دريا، خياباني‌ است‌ عريض‌ و طويل‌ كه‌ كم‌ و بيش‌ يك‌ طرف‌ شهر را پوشانده‌ و از ابتدا تا انتهاي‌ آن‌ چند ساعتي‌ طول‌ مي‌كشد. اوايل‌ آن‌ كم‌ و بيش‌ ترسناك‌ بود اگر اعتماد نداشتيم‌ كه‌ هاوانا يكي‌ از امن‌ترين‌ شهرهاي‌ دنياست‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ جرات‌ قدم‌ زدن‌ در چنين‌ جايي‌ را نداشتيم. كپه‌ كپه‌ جواناني‌ كه‌ قيافه‌هاي‌ مشكوكي داشتند در كنار مخازن‌ بزرگ‌ آبجويي‌ كه‌ در گوشه‌ خيابان‌ نهاده‌ شده‌ بود، ايستاده‌ بودند. اكثراً‌ سياه‌ پوست‌ و مست‌ بودند. آنان‌ گيلاس‌ بدست‌ پياده‌رو را اشغال‌ كرده‌ مي‌نوشيدند. عبور از ميانشان‌ سخت‌ بود البته‌ انصافاً‌ كاري‌ با ما نداشتند و هرازگاهي‌ گيلاسي‌ هم‌ تعارف‌ مي‌كردند. اما قيافه‌ و رفتارشان‌ آنچنان‌ نبود كه‌ بتوانند اعتماد ما را به‌ خود جلب‌ كنند. ما به‌ تندي‌ از ميانشان‌ گذشته‌ خود را به‌ گوشه‌ ديگر شهر  می رسانيم.

كم‌ كم‌ ظاهر خيابان‌ تميزتر شد و در انتهاي‌ خيابان‌ به‌ ميداني‌ رسيديم‌ كه‌ مجسمه‌ خوزه‌ دو مارتين‌ انقلابي‌ قرن‌ نوزده‌ با نوشتاري‌ از او در ميانه‌ ميدان‌ قرار داشت‌. در كنار اين‌ ميدان‌ محوطه‌ بزرگي‌ بود كه‌ گويا امروز محل‌ گردهمايي‌ پزشكان‌ و پرستاران‌ هاوانا بود. حالا چرا امروز، نفهميديم. سخنرانان‌ يك‌ به‌ يك‌ آمده‌ و با حرارت‌ چيزهايي‌ مي‌گفتند. آخر سر هم‌ يك‌ نمايش‌ سمبليك‌ از امريكا و كوبا‌ اجرا كردند كه‌ آنقدر آبكي‌ بود كه‌ بي‌زبان‌ هم‌ مي‌شد تا آخرش‌ را فهميد. سخنراني‌هاي‌ طولاني‌ رهبران‌ كوبا خصوصاً‌ فيدل‌ كاسترو شهرت‌ جهاني‌ دارد. كاسترو ركورد 12 ساعت‌ سخنراني‌ را دارد كه‌ يكي‌ از طولاني‌ترين‌ سخنراني‌هاي‌ رهبران‌ در تاريخ‌ است. جالب‌ اينجاست‌ كه‌ گفته‌ مي‌شود كاسترو درست‌ در وسط‌ سخنراني‌ از حال‌ رفته‌ و بقيه‌ حرفش‌ را از تلويزيون‌ ادامه‌ مي‌دهد! سخنراني‌ پزشكان‌ خوشبختانه‌ آنقدرها به‌ طول‌ نمي‌كشد و ما را پس‌ از سال‌ها به‌ ديدار نمايشي‌ خياباني‌ به‌ روش‌ رئاليسم‌ تبليغاتي‌ نيز مفتخر مي‌كند كه‌ برايمان‌ جالب‌ بود. پزشكي‌ كوبا كلا در سطح‌ بالايي‌ است‌ و از بهترين‌هاي‌ امريكاي‌ لاتين‌ است. از قضا يكي‌ از راه‌هاي‌ درآمد ارزي‌ كوبا نيز هست. پزشکان کوبا ‌ بيماران خارجی بسیاری را با دريافت‌ اجرت‌ و خرج‌ بيمارستان‌ مداوا مي‌كنند، گرچه‌ بهداشت‌ براي‌ خود كوبايي‌ها مجاني‌ است.

 خيابان‌ بلند کنار دریا در مقاطعي‌ بسیار زيبا‌ مي‌شود. آنوقت‌ است‌ كه‌ مي‌شود بازوها را بر ديوارهاي‌ بلندي‌ كه‌ براي‌ حفاظت‌ كشيده‌اند گذاشت‌ و از آنجا به‌ خليج‌ مكزيك‌ خيره‌ شد و باور كرد كه‌ ميامي‌ امريكا درست‌ در 170 كيلومتري‌ آن‌ است‌. همسایه غول پیکر‌ بي‌شاخ‌ و دمی که در طي‌ اين‌ سال‌ها چه‌ بلاها که‌ بر سر اين‌ ملت‌ بيچاره‌ نیاورده‌ است. 40 سال‌ است‌ كه‌ كوبا در زير محاصره‌ اقتصادي‌ است. اخيراً‌ حتي‌ اين‌ حلقه‌ را تنگ‌تر كرده‌ و هر شركتي‌ كه‌ با كوبا معامله‌ كند بمدت‌ چند سال‌ حق‌ معامله‌ با شركت‌هاي‌ امريكايي‌ را ندارد و هر شهروند امريكايي‌ كه‌ از كوبا ديدار كند ممكن‌ است‌ تا 50 هزار دلار جريمه‌ شود.  براستي‌ كه‌ امريكا شرمت‌ باد!

باري‌ به‌ جاي‌ غصه‌ خوردن‌ مي‌شود به‌ اين‌ ديوار تكيه‌ داده‌ و به‌ خليج‌ مكزيك‌ خيره‌ شد و موقتاً‌ دودي‌ شد‌ (كه‌ ما شده‌ايم) و از سيگارهاي‌ برگ‌ كوبا كشيده‌ و سرگيجه‌ گرفت‌ (كه‌ ما گرفته‌ايم).

 

 مسير 170 كيلومتري‌ بین هاوانا و میامی را چند سال‌ پيش‌ برای اولین بار، دختري‌ استراليايي‌ با شنا طي‌ كرد.او در كوبا مورد استقبال‌ كاسترو واقع‌ شده و در طی اقامتش در کوبا،چنان تجت تأثير شخصيت‌ كاسترو قرار گرفت‌ كه‌ پس‌ از بازگشت‌ به استرالیا و در برنامه‌هاي‌ رادیو تلويزيوني،‌ هميشه‌ از او تعریف می کرد.

يكي‌ از كارهاي‌ جالب‌ ما در كوبا، ديدار از کارخانه‌ سيگارپيچي‌ بود. سيگار برگ‌ را به‌ آن‌ شكلي‌ كه‌ مي‌پيچند بسيار طبيعي‌ و بي‌گناه‌ به‌ نظر مي‌آيد. برگ‌هاي‌ بزرگ‌ سيگار را گرفته‌ با كاردك‌ مخصوصی‌ لبه‌هاي‌ آنرا قطع‌ كرده‌ و آنگاه‌ با انگشتان‌ ماهرشان‌ آنها را لولـه‌ مي‌كنند همين! كوبا خاستگاه‌ تنباكو است‌ و سيگارهاي‌ كوبايي‌ سال‌هاست‌ كه‌ در بازارهاي‌ دنيا موجودند كه‌ فروش‌ آنهايكي‌ از مهمترين‌ منابع‌ درآمد دولت‌ كوباست. تعداد زيادي‌ هم‌ مغازه‌ سيگارفروشي‌ هست‌ كه‌ انواع‌ و اقسام‌ سيگارهاي‌ كوبايي‌ را عرضه‌ مي‌كنند. اين‌ مغازه‌هاي‌ شيك‌ تنها براي‌ خارجي‌هاست‌ و قيمت‌هاي‌ سيگار سرسام‌ آور است. سيگار اعلا نخي‌ 25 دلار بوده‌ و ارزانترينشان‌ نخي‌ دو دلار است. اين‌ سيگارها در جعبه‌هاي‌ مخصوصي‌ به‌ فروش‌ مي‌رسند كه‌ يكي‌ از معروفترين‌ سوغاتي‌هاي‌ كوباست. قيمت‌ اين‌ جعبه‌ها هم‌ از 50 دلار شروع‌ شده‌ به‌ 500 دلار مي‌رسد. در جلوي‌ سيگارفروشي‌ها هم‌ هميشه‌ تعدادي‌ دلال‌ ايستاده‌اند كه‌ به‌ آدم‌ پيشنهاد خريد سيگار ارزان‌ را بدهند. نمي‌دانم‌ اين‌ سيگارها را از كجا مي‌آورند و آيا تقلبي‌ است‌ يا نه؟ ما كه‌ محلي‌ به‌ آنها نگذاشته‌ ترجيح‌ مي‌دهيم‌ از سيگار فروشي‌ دولتي‌ خريد كنيم‌ تا قاچاقچي‌ سيگار.

در روزهاي‌ بعد، كشف‌ هاوانا را ادامه‌ مي‌دهيم. هر كوچه‌ و ميداني‌ به‌ ياد رهبران‌ انقلاب‌ و شهدايش‌ نام‌ گذاري‌ شده‌ است. از عكس‌هاي‌ كاسترو خبري‌ نيست. همه‌ جا پر از عكس‌هاي‌ چه‌گوارا و خوزه‌ دو مارتين‌ است. در ميدان‌ بزرگ‌ انقلاب‌ كه‌ محل‌ تظاهرات‌ است‌ نيز عكس‌ بزرگي‌ از چه‌گوارا وجود دارد.در زمان انقلاب‌ كوبا، استفاده‌ تبليغاتي‌ از رسانه‌هاي‌ عمومی جهانی و به منظور جلب افکار عمومی به‌ نحو احسن‌ صورت‌ گرفته‌ است. قيافه‌ جذاب‌ دو جوان‌ چريك‌ (كاسترو و چه‌گوارا) كه‌ رهبري اين‌ انقلاب‌ را به‌ عهده‌ داشتند با آن‌ ژست‌هاي‌ آرتيستي، تأثير فراواني‌ در تغيير ديد مردم‌ دنيا نسبت‌ به‌ اين‌ انقلاب‌ داشت. همان‌ اوايل‌ انقلاب‌ كاسترو به‌ مصاحبه‌ در تلويزيون‌هاي‌ غرب‌ رضايت‌ داد كه‌ تاثير بسيار خوبي‌ باقي‌ گذاشت‌ و چهره‌ آنان‌ را از غولي‌ ترسناك‌ به‌ جواناني‌ شيك‌ و تحصيل‌ كرده‌‌ تبديل‌ كرد كه‌ بر سر اتفاق‌ چريك‌ هم‌ هستند! (چي از اين‌ بهتر) هنوز هم‌ مي‌تواني‌ عكس‌هاي‌ چه‌گوارا را در مغازه‌هاي‌ آلامد جوانان‌ در غرب‌ بيابي‌ كه‌ با قيافه‌ چريكي‌ و كلاه‌ ستاره‌ دارش‌ دل‌ جوانان‌ را مي‌رباید!

 

قسمت‌ تجاري‌ بازرگاني‌ شهر با ساختمان‌هاي‌ نسبتاً‌ شيك‌ در سوي‌ ديگر شهر است. اينجا در گذشته‌ مركز امريكائيان‌ بوده‌ و مافياي‌ امريكا هتل‌ها و كازينو‌هاي‌ بسياري‌ را در اينجا صاحب‌ بود. هواي دلپذير، سكس‌ ارزان‌ و حكومت‌ جبار باتيستا همه‌ چيز را بر وفق‌ مراد كرده‌ اين‌ كشور را به‌ عشرتكده‌ بزرگ‌ امريكائيان‌ تبديل‌ كرده‌ بود. طفلكي‌ها بعد از انقلاب‌ كوبا كيفشان‌ حسابي‌ كور شد و دستشان‌ از حيات‌ خلوتشان‌ كوتاه!

ما درباره‌ فحشا در كوباي‌ معاصر خيلي‌ شنيده‌ بوديم‌ و چشم‌هايمان‌ را هم‌ باز كرده‌ بوديم‌ تا خوب‌ ببينيم‌ اوضاع‌ از چه‌ قرار است‌. آنطور كه‌ ديديم‌ و شنيديم‌ اين‌ مسئله‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ مشكل‌ بزرگي‌ در جامعه‌ نيست. گاه‌ گاه‌ دختران‌ جوان‌ مخصوصاً‌ سياهان‌ را مي‌ديديم‌ كه‌ در كافه‌ها دور و بر مردان‌ توريست‌ چرخيده‌ و چشم‌ و ابرو مي‌آيند. يكي‌ دو بار هم‌ از اين‌ نوع‌ دختران‌ را ديديم‌ كه‌ مورد مواخذه‌ پليس‌ قرار گرفته‌ پليس‌ نام‌ و نشانشان‌ را يادداشت‌ مي‌كرد. در ضمن‌ خوانديم‌ كه‌ از دو سال‌ قبل‌ پليس‌ در اين‌ مورد بسيار سخت‌ گرفته‌ است. نتيجه‌گيري‌ من‌ والهه‌ بعد از مباحث‌ و سيمنارهاي‌ مختلف‌ در باب‌ اين‌ موضوع‌ شيرين‌ (اصلاً‌ نمي‌دانم‌ چرا هر موضوعي‌ كه‌ به‌ سكس‌ مربوط‌ مي‌شود. خواهي‌ نخواهي‌ شيرين‌ است) اين‌ بود كه‌ مثل‌ همه‌ جاي‌ دنيا اگر كسي‌ اهلش‌ باشد مالش‌ را هم‌ پيدا مي‌كند.

ديدن‌ صف‌هاي‌ طويل‌ در كوبا عادي‌ است‌ اما جالبترين‌ صفي‌ كه‌ ديديم‌ صف‌ بستني‌فروشي‌ بود. در هاوانا يك‌ بستني‌ فروشي‌ معروف‌ است. اين‌ بستني‌ فروشي‌ در پاركي‌ واقع است‌ و من‌ قبلاً‌ آنرا در يك‌ فيلم‌ معروف‌ كوبايي‌ هم ديده‌ بودم. وقتي‌ به‌ آنجا مي‌رسيم‌ با وجود آنكه‌ روز تعطيل‌ نبود ساعت‌ هم‌ يازده‌ صبح‌ يك‌ روز گرم‌ خمارآلوده‌ بود، چنان‌ صفي‌ در مقابلش‌ تشكيل‌ شده‌ بود كه‌ به‌ كيلومترها مي‌رسيد (البته‌ كيلومتر كه‌ اغراق‌ است‌ اما براستي‌ دراز بود) ما هم‌ خواستيم‌ در آن‌ صف‌ بايستيم‌ كه‌ اول‌ به‌ اسپانيايي‌ سپس‌ با ايما و اشاره‌ به‌ ما فهماندند كه‌ خارجي‌ها در قسمت‌ ديگري‌ بايد بايستند. در اين‌ قسمت‌ صفي‌ در كار نبود و يك‌ كاسه‌ كوچك‌ بستني‌ را به‌ سه‌ دلار (دو برابر قيمت‌ سيدني) مي‌فروختند. بستني‌ بد نبود اما ارزش‌ اين‌ همه‌ صف‌ ايستادن‌ را نداشت. ديدن‌ پارك‌ و جماعتي‌ كه‌ احتمالاً‌ پس‌ از ساعت‌ها به‌ بستني‌شان‌ رسيده‌ آنرا با ولع‌ مي‌خوردند خالي‌ از لطف‌ نبود.

يكي‌ از جاذبه‌هاي‌ هاوانا، ديدار ساختمان‌هاي‌ قديمي‌ و تاريخي‌ آن‌ است‌ كه‌ تاريخ بعضی‌ به‌ بيش‌ از 400 سال‌ مي‌رسد. معماري‌ اسپانيايي‌ با ويژگي‌ كار كوبايي‌ تركيب‌ شده‌ بناهاي‌ جالبي‌ را ساخته‌اند. در قسمت‌ ديگر شهر ساختمان‌هاي‌ تاتر و غيره‌ را مي‌توان‌ ديد كه‌ به‌ زيبايي‌ معماري‌ ساختمان‌هاي‌ اسپانيا است‌ (ما نمونه‌ هايش‌ را فراوان‌ در اسپانيا ديده‌ايم) با اين‌ تفاوت‌ كه‌ سنگ‌هايشان‌ پرداخت‌ نشده‌ و در لايه‌اي‌ از جرم‌ كثيف‌ و سياه‌ به‌ نظر مي‌رسند. آشكار است‌ كه‌ دولت‌ كوبا بودجه‌ كافي‌ براي‌ پرداخت‌ اين‌ ساختمان‌ها ندارد.

ما روزها در اين‌ خيابان‌هاي‌ زيبا پرسه‌ زده‌ شب‌ها بعد از خوردن‌ پاي‌ مرغمان‌ در كافه‌ها به‌ موسيقي‌ گوش‌ داده‌ و گاهي‌ سيگار هم‌ مي‌كشيم. (واقعاً‌ كه‌ خيلي‌ سخت‌ و طاقت‌ فرسا بود!) هر شب‌ هم‌ دير وقت‌ مرده‌ مان‌ را به‌ خانه‌ مي‌رسانيم. جالب‌ اينجاست‌ كه‌ در همان‌ ساعات‌ ديروقت‌ در بسياري‌ از خانه‌ها‌ را باز مي‌ديدي حتماً‌ براي‌ باد خنكي‌ بود كه‌ در بيرون‌ مي‌وزيد و آنها بدون‌ آنكه‌ ترسي‌ از دزد داشته‌ باشند درهايشان‌ را باز گذاشته‌ بودند.

ديگر مسافرت‌مان‌ به‌ سرازيري‌ افتاده‌ و بايد به‌ ونكوور برگرديم. پرواز بازگشت‌ ما هم‌ از ورادورا است. پس‌ ما اتوبوسي‌ گرفته‌ و به‌ آنجا باز مي‌گرديم. در راه‌ بازگشت‌ شاهد يكي‌ از عجايبي‌ هستيم‌ كه‌ تنها در كوبا مي‌توان‌ ديد. اتوبوس‌ ما ساعت‌ شش‌ صبح‌ به‌ راه‌ افتاده‌ و پس‌ از يك‌ ساعت‌ در ميانه‌ راه‌ براي‌ صبحانه‌ نگه‌ مي‌دارد. در قهوه‌ خانه‌ راس‌ ساعت‌ هفت‌ صبح‌ يك‌ گروه‌ 7 نفره‌ حي‌ و حاضر بودند كه‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ و نواختن‌ مي‌كنند. واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ دلارهاي‌ توريست‌ها براي‌ اين‌ نوازندگان‌ بسيار مهم‌ است. لذا هيچ‌ موقعيتي‌ را براي‌ كسب‌ آن‌ از دست‌ نمي‌دهند. حتي‌ اگر ساعت‌ هفت‌ صبح‌ باشد!

ما كه‌ در طول‌ سفرمان‌ آنقدر به‌ اين‌ موزيسين‌ها پول‌ داده‌ايم‌ كه‌ پدرمان‌ درآمده‌ است‌ (بالاخره‌ من‌ نسبت‌ كوچكي‌ با آنها دارم!) در اينجا نيز چند دلاري‌ در كاسه‌ شان‌ ريخته‌ و تمام‌ وقت‌ صبحانه‌ را در كنارشان‌ مي‌گذرانيم. من‌ مثل‌ هميشه‌ با تك‌ تكشان‌ دست‌ داده‌ و خداحافظي‌ مي‌كنم. بالاخره‌ كوبا است‌ و موسيقي‌اش!

اينبار در ورادورا در هتلي‌ كه‌ مال‌ كوبايي‌هاست‌ اقامت‌ مي‌كنيم‌. اين‌ هتل‌ها وقتي‌ جاي‌ خالي‌ داشته‌ باشند به‌ خارجي‌ها هم‌ كرايه‌ مي‌دهند. يكي‌ دو روز آخر را بسيار آرام‌ و با صفا در شنهاي‌ سفيد ساحل‌ مي‌گذرانيم. آب‌ اقيانوس‌ در اينجا چقدر گرم‌ و شفاف‌ است. مي‌توان‌ ساعت‌ها در مفصل‌ آب‌ و خاك‌ نشست‌ و هر بار موجي‌ ولرم‌ را بر روي‌ پوست‌ حس‌ كرد بي‌آنكه‌ سردت‌ شود و يا آرامشت‌ بهم‌ بخورد. بسيار زيباست‌ مخصوصاً‌ وقتي‌ كه‌ بين‌ خود كوبايي‌ها باشي‌ و با آنها از اين‌ همه‌ مراحم‌ طبيعت‌ لذت‌ ببري. چند كيلومتر آن‌طرفتر هتل‌هاي‌ آنچناني‌ است‌ با سواحلي‌ كه‌ تنها خارجي‌ها استفاده‌ مي‌كنند اما اينجا لطف‌ ديگري‌ دارد. درختان‌ تنومند در ساحل‌ سايبان‌ طبيعي‌ جالبي‌ را ايجاد كرده‌اندكه‌ مردم‌ در زيرشان‌ بساط‌ خود را پهن‌ كرده‌ مي‌نوشند و از زيبايي‌ محيط‌ لذت‌ مي‌برند. درست‌ در همانجايي‌ كه‌ مردم‌ اطراق‌ كرده‌اند در كنار ساحل‌ دست‌ فروشي‌ است‌ كه‌ ميوه‌هاي‌ كوچك‌ خوشه‌اي‌ را درون‌ جعبه‌اي‌ كرده‌ مي‌فروشد. الهه‌ بيست‌ سنتي‌ گرفته‌ براي‌ خريد خوشه‌اي‌ از آن‌ به‌ مرد نزديك‌ مي‌شود مرد وقتي‌ پول‌ را مي‌بيند سري‌ به‌ علامت‌ نفي‌ تكان‌ مي‌دهد ما فكر مي‌كنيم‌ كه‌ ممكن‌ است‌ بيش‌ از بيست‌ سنت‌ بخواهد. الهه‌ اصرار دارد كه‌ با همان‌ پول‌ هر چقدر كه‌ مي‌شود به‌ او از آن‌ ميوه‌ها بدهد. ناگاه‌ ديديم‌ كه‌ مرد از جاي‌ برخاسته‌ تمامي‌ جعبه‌ را به‌ دست‌ الهه‌ داده‌ و مي‌رود تا بيشتر بياورد در اينجا بود كه‌ ما متوجه‌ موضوع شديم‌ كالاها وقتي‌ به‌ قيمت‌ واقعي‌شان‌ در كوبا عرضه‌ مي‌شوند بسيار ارزان‌ هستند. به‌ هر حال‌ ما به‌ همان‌ دوخوشه‌ بسنده‌ كرده‌ باقي‌ را به‌ فروشنده‌ پس‌ میدهيم، آنگاه‌ در ساحل‌ نشسته‌ در حالي‌ كه‌ همراه‌ با مردم‌ از آن‌ ميوه‌هاي‌ شيرين‌ مي‌خورديم‌ به‌ درياي‌ بي‌انتهايي‌ كه‌ در ساحل‌ به‌ استخري‌ آرام‌ و شفاف‌ تبديل‌ مي‌شد خيره‌ شديم.

پس‌ از سيزده‌ روز بودن‌ در كوبا ديگر كمتر احساس‌ غربت‌ مي‌كنيم. حيف‌ كه‌ اسپانيايي‌ نمي‌دانيم‌ وگرنه‌ ارتباط‌ با اين‌ مردم‌ خالي‌ از لطف‌ نبود. ما در آخرين‌ روز اقامتمان‌ تا پاسي‌ از شب‌ در ساحل‌ نشسته‌ و با تمامي‌ وجودمان‌ از ساحل‌ زيباي‌ دريا، انبوه‌ درختان‌ پر از گل‌ و گرماي‌ دلچسب‌ كوبا لذت‌ می بريم.

ما مي‌رفتيم‌ تا جزيره‌ كوبا را كه‌ براي‌ سال‌ها قبله‌ روشنفكران‌ جهان‌ بود ترك‌ گوييم. در نظر من‌ كوباي‌ امروزين‌ كوباي‌ پير و خسته‌اي‌ آمد كه‌ با آخرين‌ نيروهاي‌ بازمانده‌ در وجودش‌ خود را افتان‌ و خيزان‌ به‌ پيش‌ مي‌كشد. پيري‌ كه‌ مي‌داند‌ ديگر چيزي‌ به‌ پايان‌ حياتش‌ نمانده‌ است‌ و مرگ‌ دردناك‌ همرزمانش‌ -اردوگاه‌ سوسياليسم- را قبلاً‌ در پيش‌ چشم‌ ديده‌ است.

جامعه‌ در شك‌ و ترديدي‌ همراه‌ با ترس‌ و اميد به‌ آينده‌ مي‌نگرد‌ و آرامش‌ امروز را ارج‌ مي‌نهد.( هر آنچه‌ امروز داريم‌ شايد فردا نباشد، گرچه‌ آنچه‌ كه‌ امروز هست‌ هم‌ غنيمتي‌ چندان‌ در خور نيست). پس‌ خوشباشي‌ به‌ شعار واقعي‌ جامعه‌ تبديل‌ شده‌ كه‌ همراه‌ با سرخوشي‌ فرهنگي‌ مردم‌ لاتين، فقر و شادي‌ را در كنار هم‌ به‌ نمايش‌ مي‌گذارد.

خداحافظ‌ كوبا