سفر چین                                                                       

روز بيستم           كونمينگ

ساعت 4 بعدازظهر بود كه به كونمينگ رسيديم. پرواز اول ما از لاسا به چندو  بود و سپس از چندو به كونمينگ. مي‌توانستيم چند روزي در چندو بمانيم ولي من علاقه‌اي به شهرهاي بزرگ ندارم. چندو شهر بسيار بزرگ‌تري از كونمينگ بوده و مركزجنوب غرب چين مي‌باشد. بعداز مسافرت در چين از اينكه در چندو نمانديم، پشيمان شديم. زيرا آنقدر تحت تأثير چين قرار گرفته بوديم كه آرزو مي‌كرديم كاش شهرهاي ديگري را هم ديده بوديم. دوست چيني الهه در استراليا با دانشگاه كونمينگ رابطة كاري دارد. لذا جائي در دانشگاه براي ما رزرو كرده بود و قرار بود كسي ما را از فرودگاه گرفته و به آنجا ببرد. وقتي به فرودگاه رسيديم همه جا را جستجو كرديم و نشاني از كسي نيافتيم. تلفن دانشگاه هم جواب نمي‌داد. لذا از خيرش گذشتيم. از روي كتاب راهنما هتلي به نام كامليا را نشان كرديم و تصميم گرفتيم به آنجا برويم. نرخ تاكسي به شهر را مي‌دانستم كه 20-15 يوان مي‌شود. وقتي به سمت تاكسي‌ها مي‌رويم ما را مثل لاشخور دوره كرده و صحبت از 20-15 دلار مي‌كنند. چانه زدن‌هاي ما كه همه با دست و اشاره انجام مي‌شود تأثيري نداشته و ما از خيرش مي‌گذريم. با كمي جستجو در اطراف فرودگاه ميني‌بوسي پيدا مي‌كنيم كه با 5 يوان ما را به مركز شهر مي‌برد. در مسيرمان من نقشة شهر را جلويمان باز كرده و با ا يما و اشاره به شاگرد راننده مي‌فهمانم كجا مي رويم. مینی بوس ما را در يك كيلومتري هتلمان پياده كرده و بقيه را پياده مي‌رويم. نيم ساعت بعد در هتل هستيم. هتلي  بسيار تميز به قيمت 140 يوان كه كمي گران است. من از اينكه چنين راحت هتلمان را پيدا كرده  بودم خیلی راضی بوده و بفهمي نفهمي از خودمان خيلي خوشمان آمد.

در هتلمان يكي دو كارمند انگليسي بلد هستند و بسيار كمك كننده. ديگر هيچكس انگليسي بلد نيست، وقتي مي‌گويم هيچكس، واقعاً هيچكس.

شب براي شام بيرون مي‌زنيم. هتل ما در بلواري است بسيار زيبا با درخت‌هاي بلند و خياباني تقسيم شده براي دوچرخه و ماشين. غروب است و سيل عظيم دوچرخه‌ها در خيابان جاري. ماشين شخصي خيلي كم ديده مي‌شود ولي در عوض پر است از اتوبوس و تاكسي. پياده بسوي مركز شهر راهي هستيم و از هر چه مي‌بينيم خوشمان مي‌آيد. چند رستوران را دورادور نگاه مي‌كنيم ولي خيلي گران قيمت و سطح بالا به نظر مي‌آيند.

دربارة رستوران‌هاي چيني خيلي هشدار داده‌اند، زيرا چيني‌ها عادت دارند در رستوران‌هاي خود خيلي خرج كنند و گاهاً صورت حساب اين رستوران‌ها سر به فلك مي‌كشد. مخصوصاً وقتي ندانسته غذايي استثنايي را سفارش داده باشي.

 در خيابان‌هاي كونمينگ كسي نمي‌خواهد چيزي به تو بفروشد و مردم يا ترا ناديده مي‌گيرند يا به علت ندانستن زبان جرأت نزديك شدن ندارند. براي همين برخلاف نپال و تا حدودي تبت از اين بلا در امانيم. در مسيرمان از راستة‌بوتيك‌ها مي‌گذريم و اتفاقی، شاهد یک روش عجیب تبلیغاتی هستیم.  بوتيك‌هاي شيك، موسيقي بلند ريتميك گذاشته‌اند و يكي از فروشندگان در بيرون ايستاده و با ضرب‌آهنگ كف مي‌زند. فروشندگان داخل مغازه نيز هر وقت بيكار هستند بيرون آمده و همه با هم كف مي‌زنند. آنها با ديدن قيافه‌هاي متعجب ما خجالت كشيده و مي‌زنند زير خنده. اجناس بوتيك‌ها خيلي گران است و خريدني نيست.

 ما در بدر بدنبال غذا هستيم كه يك رستوران خيلي شلوغ سلف سرويس مانند مي‌بينيم. بر روي ديوار، عكس غذاها را زده‌اند كه از ديدنشان بسيار خوشحال مي‌شويم. نحوة سفارش ما ساده است عكس غذا را نشان داده و دو تا سفارش مي‌دهيم. غذاي ما كاسة سوپي است با 15 بشقاب شامل كالباس و گوشت سرد و كمي علف و مقداري فلفل و غيره و غيره. وقتي ميز ما را مي‌چيند،‌نزديك 30 عدد بشقاب و نعلبكي روي آن است. ما هي سرك مي‌كشيم تا ببينيم  اين غذا را چگونه بايد خورد ولي چيزي در نمي‌يابيم. لذا با ناخنك زدن به كالباس‌ها و گوشت‌ها شام خود را شروع مي‌كنيم. در ميان نوك‌زدن هستيم كه گارسون خنده‌كنان آمده و محتويات تمام بشقاب‌ها را داخل كاسة سوپ مي‌ريزد.او به ما چند دقيقه‌اي فرصت داده و آنگاه دستور حمله مي‌دهد. غذايي بود بسيار خوشمزه و مفّرح.

 بعدها فهميديم اين غذاي محلي كونمينگ بوده و به آن «سوپ روي پل» مي‌گويند. مخلفات اين سوپ‌ها بسته به قيمتشان فرق میكند و گاهاً تعداد بشقابها به 60 هم مي‌رسد.  حسن اين غذااين است كه آب مرغ را به حد جوش گرم مي‌كنند و با ريختن اين مخلفات در لحظة خوردن، باعث مي‌شوند آنها سريعاً و  در همان لحظه پخته شده و تر و تازه سرو شوند. تنوع غذاهاي چيني به صدها نوع مي‌رسد و محبوبيت آنها از مرز چين گذشته و كمتر جايي در دنياست كه رستوران چيني نداشته باشد.

 غذاي غرب چين يك اختلاف اساسي با شرق چين دارد. در شرق چين به علت مجاورت با دريا، بيشتر، غذاهاي دريايي پخت مي‌شود اما غرب چين، بيشتر گوشت، مرغ و انواع سبزيجات را در صورت غذاهاي خود دارد. تنوع سبزيجات در چين و اهميت به تازگي آن در كوچه و بازار و مغازه‌ها واقعاً‌ چشمگير است.

امشب يك لحظة تاريخي هم براي ما بود. بعد از 20 روز گياهخواري، ما دوباره گوشت‌خوار مي‌شويم. البته بايد گفت مر‎‎‎غ‌خوار. چرا كه هنوز اطميناني به گوشت‌هاي اينجا نداريم. اقلاً ميداني مرغ دو سه كيلوئي قبل از اينكه عيبي پيدا كند خورده مي شود، ولي گاو 300-200 كيلويي، حسابش کاملاً جداست.


 

 

 

 

روز بيست و يكم   كونمينگ

5/6 صبح از خواب بيدار مي‌شويم. انگار در پيشاني من نوشته‌اند 5/6. امكان ندارد بيشتر بتوانم بخوابم. حتي در تعطيلات. مي‌گويم قبل از بيدار شدن الهه بروم دنبال بليط قطار. ما در نظر داريم به شهري در شمال اين ايالت بنام «دالی» برويم. در كتاب خوانده‌ام كه به تازگي به نزديك اين شهر قطار كشيده‌اند و از آنجايي كه احساس امنيت جاني بيشتري در سفر با قطار داريم تا اتوبوس، مي‌خواهم بليط قطار بگيرم. با گرو گذاشتن پاسپورت و پرداخت ساعتي دو يوان، يك دوچرخه از هتل اجاره مي‌كنم. دوچرخه‌ام خيلي قديمي است اما براي من خوب است و کارم را پیش می برد. بعد از كمي دور زدن در اطراف هتل به سيل جمعيت دوچرخه سوار مي‌پيوندم. مي‌گويند بهترين وسيله براي ديدن چين، دوچرخه است و پر بيراه نگفته‌اند. از بچه‌هايي كه به مدرسه مي‌روند تا زنان و مردان كارمند و كارگران و در واقع همه و همه دوچرخه مي‌رانند. هيچكس هم عجلة‌ خاصي نداشته و اگر كندتر از ديگران نروي، مشكل نداري. سيل دوچرخه است و تو پاره‌اي از آن.

 در مسير ايستگاه قطار ديدني‌هاي بسياري است. پارك‌ها و پياده‌روهاي اطراف آن، محل ورزش‌هاي دسته‌جمعي چيني است. اكثراً ميانسال هستند و ظاهراً قبل از كار به ورزش مي‌پردازند.بدون آنكه بايستم فقط نگاه مي‌كنم. دسته‌هاي شمشير به دست در حال نرمش چيني، عده‌اي در حال رقص والس و ديگراني كه رقص محلي مي‌كنند. بازيكنان بدمينتون و تك و توك كساني كه همچون ديوانگان با يك حريف خيالي بوكسبازي مي‌كنند. همه را مي‌بينم و مي‌گذرم و بخود مي‌گويم يكروز صبح بايد با الهه براي تماشاي اينها بيائيم و كمي هم فيلم بگيريم.

 كمي بعد به ايستگاه قطار مي‌رسم. پر است از دهاتي‌ها. شنيده‌ام گرفتن بليط قطار در چين خيلي سخت است براي همين مي‌خواهم بعداً گرفتار نشوم. دوچرخه‌ام را به درختي بسته و دور و بر ايستگاه  پرسه مي‌زنم. يك كلمه انگليسي جايي نوشته نيست. كسي هم كه انگليسي بلد باشد پیدا نمی کنم. چند جا چند صف است كه نمي‌ دانم چرا هست و براي چيست؟ ديگر كفرم درآمده است. ياد حرف يك توريست فرانسوي مي‌افتم كه مي‌گفت از تهران مي‌خواست با قطار به اصفهان برود و در ايستگاه قطار تهران یک علامت به انگلیسی  نبود و او نمي‌دانست كجا بليط بخرد يا به كدام خط برود. حالا مي‌فهمم كه او چه حالی داشت. چند بار تلاش مي‌كنم سوالی بكنم، اما مردم خجالت زده و شتابان از جلويم فرار مي‌كنند. مي‌بينم وقتم دارد خيلي تلف مي‌شود. دوچرخه‌ام را گرفته و از روي نقشه، محل سازمان جلب سياحان را پيدا مي‌كنم. حتماً كسي آنجا انگليسي بلد است.

 تا محل اداره نيم ساعتي پا مي‌زنم. سازمان جلب سياحان براي خارجي‌ها بليط تهيه مي‌كند اما چند هفته وقت مي‌خواهد. من ندارم. خواهش مي‌كنم اسم شهر و تعداد بليط و تاريخ را به چيني نوشته و به من بدهد. تكه كاغذ نوشته را همچون نقشة گنج به جيب چپانده و دوباره راهي ايستگاه قطار مي‌شوم. اين دفعه وضعم خيلي خوب است به هر كه كاغذ را نشان مي‌دهم اقلاً مي‌فهمد كه چه مي‌خواهم و مرا به جايي هدايت مي‌كند. آخر سر به ساختمان اصلي فروش بليط مي‌رسم. دفعة‌ قبل اصلاً‌اينجا را نديده بودم. در جلوي هر باجه، يك صف 60-50 نفره ديده مي‌شود. كاغذم را به دست فشرده و وارد صف مي‌شوم. نيم ساعت بعد جلوي باجه هستم. درست جلوي چشمان من يكي از دوستان بليط فروش آمده و خارج از صف 6-5 بليط مي‌خرد. وقتي نوبت من مي‌رسد با اطمينان كاغذم را داده و منتظر مي‌مانم بليط فروش نگاهي به يادداشت من كرده و كاغذ را پس مي‌دهد و مي‌گويد NO، حالا چرا NO  خدا مي داند تلاش مي‌كنم چند كلمة سادة انگليسي بگويم ولي او هيچي نمي‌فهمد و فقط مي‌گويد NO و به جمعيت پشت سر من اشاره مي‌كند كه یعنی بزن به چاک.

 من با عصبانيت و دلخوري ايستگاه را ترك مي‌كنم. به محض اين كه از ساختمان بيرون مي‌آيم مي‌بينم دوچرخه‌ام در آنجايي كه گذاشته بودم نيست. دلم هري مي‌ريزد. آيا دوچرخه‌ام را دزديدند؟ به مامور نگهباني آنجا مراجعه كرده و به دوچرخه اشاره مي‌كنم و اينكه دوچرخه‌ام نيست. كمي با هم چيني حرف مي‌زنند و يكيشان خنديده و مرا به گوشة‌ديگري هدايت مي‌كند. ظاهراً دوچرخه من جاي بدي پارك شده بود و آنها به ناچار آنرا به جاي ديگري برده بودند.

وقتي به هتلمان برمي‌گردم5/10 است. خسته، كوفته و بي‌حاصل. الهه را كارد بزني خونش در نمي‌آيد. از يك طرف بسيار نگران بود، از طرف ديگر نمي‌دانست چه بكند. الهه آنتي‌بيوتيك مي‌خورد و بدنش خيلي ضعيف است. او اصرار دارد كه 6-5 روز در همين کونمینگ بمانيم. روز زياد جالبي نداريم. من خسته و بي‌حوصله و الهه مريض و عصبي.

بعدازظهر تصميم مي‌گيريم به شهر برويم. الهه چندان دوچرخه‌سواري بلد نيست و بدتر اينكه دوچرخة مناسب او هم پيدا نمي‌كنيم. تمام دوچرخه‌هاي هتل براي خارجي‌هاست و خارجي‌ها هم از نظر چيني‌ها، همه بلند قد هستند كه در نتيجه دوچرخه‌ها هم همه شاسي بلندند. پياده به سمت مركز شهر براه مي‌افتيم.

مركز شهر به يك منطقه عظيم ساختمان سازي شبيه است. قدم به قدم ساختمان‌هاي قديمي را كوبيده و آسمانخراش‌هاي جديد بالا  می برند. آدم به راستي كه از اين همه پيشرفت، تحت تأثير قرار مي‌گيرد.

در خیابان گردی های خود، گذارمان به يك زیر گذر می افتد و آنجا چندين ماساژور نابينا  مي ‌بينیم. همه سفیدپوش و آماده در کنار تخت هایشان. ماساژ دادن از كارهاي رايج نابينايان است. حيف كه چشم ندارند تااقلاً ايما و اشارة های ‌ما را ببينند وگرنه يك ماساژ چینی مي‌گرفتيم. در مركز شهر، مسجد بزرگي هم بود كه كمي دور و برش پلكيديم ولي حوصله تو رفتن نداشتيم.

در جستجوی يك رستوران مناسب، به يك رستوران خيلي شيك تايلندي ختم مي‌شویم. رستوران يك دكور  عجيب و غریب با مخزن‌هاي سيلو مانند آبجو دارد كه مي‌گویند خودمان مي‌سازيم. يك غذاي شانسكي سفارش مي‌دهيم. وقتي ميايد مي‌بينيم مخلوطي از 8-7 نوع غذاست. همه خوب بودند الا وسطي كه پنجة مرغ بود. خیلی سعي ‌كردم بخورم ولي واقعاً ‌خوردني نبود، از خيرش مي‌گذرم.


 

 

 

 

روز بيست و دوم  كونمينگ

امسال در كونمينگ يك نمايشگاه جهاني گل و گل‌پروري وجود دارد. اين يك نمايشگاه معروف و بزرگ بوده و ما دربارة آن حتي در روزنامه‌هاي سيدني مطالبي خوانده بوديم. شهر را هم به مناسبت اين نمايشگاه تزئين خاصي كرده‌اند و گفته مي‌شود تعداد بيشماري توريست داخلي و خارجي در كونمينگ هستند. من و الهه زياد اهل موزه و نمايشگاه نيستيم، ولي بهرحال حيف است اينجا باشيم و به ديدن اين نمايشگاه نرويم.

 با پرس و جو از كاركنان هتل شمارة اتوبوس‌هايي را كه به نمايشگاه مي‌روند را تهيه مي‌كنيم و براي اولين بار مي‌خواهيم سوار اتوبوس بشويم. اتوبوس سواري ساده‌تر از آن بود كه فكرش را مي‌كرديم. يك يوان به صندوق جلوي راننده مي‌اندازي و هر كجا كه خواستي پياده مي‌شوي. اتوبوس هم به وفور مي‌آيد. خيلي راحت به محل نمايشگاه مي‌رسيم. ساعت 11 است و هوا بسيار گرم، اطراف نمايشگاه هم خيلي شلوغ است. قيمت بليط را مي‌پرسم مي‌گويند 100 يوان، دود از كله‌ام بلند مي‌شود با هزار زحمت بما حالي مي‌كند اگر ساعت 30/1 برگرديم، نصف قيمت مي‌شود مي‌رويم تا گشتي بزنيم و ناهاري بخوريم و برگرديم. با گشت در اطراف نمايشگاه يك رستوران خيلي تميز پيدا مي‌كنيم. نه يك كلمه انگليسي نوشته دارند نه يك كلمه انگليسي بلدند. ما مي‌مانيم چه كنيم؟ ميز بغلي دستي مانوعي سوپ مي‌خورند. فكر مي‌كنم رشته است مي‌گوئيم همين را بياور. 20 دقيقة بعد يك كاسه بزرگ سوپ مي‌آورد. سوپ كه چه عرض كنم يك كاسة آب مرغ با يك ذره شيله پيله و مقداري علف دريايي، همين. يك فنجان چاي خوري هم پلو مي‌دهد. الهه فقط آبش را مي‌خورد ولي من سعي مي‌كنم همه را بخورم. در همين حين كه ما با هزار بدبختي اين غذاي بدمزه را مي‌خوريم،‌افراد بيشتري به رستوران آمده و چه غذاهاي رنگارنگ و خوشمزه‌اي که سفارش نمي‌دهند. انتخاب غذا يك بدبختي بزرگ است. يك صورت غذا به چيني جلويت مي‌گذارند و مي‌گويند (البته به چيني) انتخاب كن. آخر چه جوري انتخاب كنم؟ اگر اسم فارسي اين غذاهاي چيني را هم مي‌دانستم، نمي‌دانستم موادشان چيست. رستوران را با يك شكم پر آب و دلخور و گرسنه ترك مي‌كنيم.

نمايشگاه پر است از گل و گل و باز هم گل. گل‌ها همه در گلدان هستند و صدها گلدان را بدون آنكه دقيقاً گلدان‌ها را ببيني كنار هم چيده‌اند و تركيبات بسيار زيبايي از رنگ بوجود آورده‌اند. يك كشتي بادباني بزرگ هم از گل ساخته‌اند كه ديدني است . تك و توكي توريست خارجي ديده مي‌شود ولي لبريز از توريست‌هاي چيني است با دوربين‌هايشان. هر گوشه و هر دسته گل و هر ديوار و هر مجسمه‌اي، حكم يك زمينة زيبا براي عكسبرداري ازخودشان را دارد. اصلاً اين چيني‌ها بدتر از ما ايراني‌ها مرض عكسبرداري ازخودشان را دارند. اگر عكسي باشد و خودشان در گوشه‌اي ژست نگرفته باشند آن عكس را حرام شده مي‌دانند. در جلوي چند فواره  و مجسمه هم يك صف بلند به منظور عكسبرداري از خودشان كشيده شده بود. من كمي از عكس گرفتن‌هايشان فيلم مي‌گيرم.

نمايشگاه غرفه مختلفي دارد كه به همراه خيل عظيم چيني سَرَكي به آن مي‌كشيم. جمعيت خيلي زياد است و قلب آدم مي‌گيرد. چيني‌ها عجيب چاي مي‌نوشند. نوشيدن چاي به همراه غذا و غيره كم است هر كس يك شيشه بزرگ از چاي را به همراه مي‌كشد. نوشيدن كوكاكولا و پپسي حالت تفريحي داشته و زياد نمي‌نوشند. ما آب و نوشابه است كه مي‌نوشيم. الهه بي‌حال است و دو تايي خيلي خسته از سالن‌نوردي. ديگر زيباترين گل در گلدان وقشنگترین درخت چيزي بيش ازكمي برگ و شاخه به نظرمان نمي‌آيد. نمايشگاه، بسيار بي در و پيكر است و هر گوشه چيزي براي ديدن دارد. در بخش بزرگي از نمايشگاه نمونه‌هايي از طبيعت ايالت مختلف چين را بازسازي كرده‌اند. همه مصنوعي و دست‌ساز. آشكار است كه زحمت و خرج بسيار زيادي براي اين نمايشگاه كشيده‌اند.

شروع كرده بوديم غصة‌شام را خوردن كه تصادفاً سالن بزرگ نهار‌خوري نمايشگاه را كشف مي‌كنيم. اينجادرست رادست ما بود. نمونة‌غذاها را بصورت بشقاب‌هاي نمونه چيده بودند. اقلاً مي‌دانستيم چي قرار است بخوريم. يك شام مفصل از پلو و 6 نوع خورشت سفارش مي‌دهيم. اصلاً يك نوع غذاي چيني معني ندارد. هر غذا شامل چندين خورشت است و هر وقت پاي ميز رستوران چيني مي‌نشيني انگار به مهماني رفته‌اي.

شب بود كه دوباره اتوبوس گرفته و به هتلمان مي‌رسيم. فردا بليط گرفته‌ايم كه به لیجیانگ برويم.

من الهه را متقاعد مي‌كنم كه بهتر است چند روز بعد از گردش در اين ايالت، دوباره به کونمینگ برگرديم وگرنه 6-5 روز پشت سر هم در اينجا ماندن خسته كننده خواهد بود.

در سر راه بازگشت به هتل، هر جا رفتيم چيزي بنام شير يا پنير پيدا نكرديم. انگار چيزي بنام لبنيات در اين مملكت وجود ندارد. دلم براي يك ليوان شير و يك لقمه نان و پنير پر مي‌كشد اما در بقالي‌ها كه چنين چيزي نيست. در شرق چيزي بنام صبحانه به شكل ايران و غرب وجود ندارد. صبحانه تشكيل مي‌شود از يك كاسه رشته و يا برنج و خورشت،‌آنهم راس ساعت 7 صبح! كاسه رشته بد نيست و ما كم كم عادت كرده‌ايم ولي برنج و خورشت اول صبح تحمل‌ناپذير است. در بقالي‌ بغل هتلمان مقداري نان پيدا مي‌كنيم. اينجا نان جزو  غذا نيست و نان‌ها همگي كمي شيرين مي‌باشند. بهرحال كاچي به از هيچی.


 

 

 

 

روز بيست و سوم

اتوبوس لیجیانگ قرار است ساعت 9 صبح كونمينگ را ترك كند. ما كولـه‌پشتيمان را به پشت كشيده و يك تاكسي مي‌گيريم. تاكسي‌ها تاكسيمتر دارند ولي هيچكس آنرا بكار نمي‌اندازد، لذا بايد كرايه را قبلاً‌طي كرد. من آدرس را نشان داده و با دست اشاره مي‌كنم 20 يوان. طرف قبول كرده و به راه مي‌افتيم. بعد از 20 دقيقه ما را جلوي فرودگاه نگه مي‌دارد. من دوباره آدرس را نشانش داده و به او مي‌فهمانم ما فرودگاه نمي‌رويم. بسيار شرمنده شده و با سرعت به سمت ترمينال راه مي‌افتد. وقتي 20 دقيقه بعد به ترمينال مي‌رسيم از گرفتن پول امتناع مي‌كند. او به چيني تعارف مي‌كند ما هم به انگليسي اصرار مي‌كنيم الا بالله نمي‌خواهد پول بگيرد. من با اصرار پول  را در جيبش مي‌گذارم. خيلي خوشم مي‌آيد. چقدر اينجور اتفاقات اثر مثبتي در آدم مي‌گذارد.

اتوبوس ما چيزي مثل ايران‌پيماي دولوكس است. خيلي تميز و لوكس حدوداً نفري 20 دلار استراليا پول بليط داده‌ايم. مقصد ما لیجیانگ شهري در شمال غرب اين ايالت و در دامان كوهستان‌هاي آنجاست. 9 ساعتي راه داريم. دو رانندة‌ كراواتي  و يك دختر زيباي جوان، مهماندار ما در اين سفر هستند. چقدر روابط زن و مرد در چين زيباست. زن‌ها همه جا هستند، بيشتر راننده‌هاي اتوبوس و تاكسي در شهر زن هستند. روي موتور، دوچرخه، اداره، همه جا. آيا مي‌توان تصور كرد اتوبوسي را در ايران كه با دو راننده و يك دختر زيبا عازم سفري دو روزه هستند؟

اتوبوس ما همه چيزش خوب است الي تلويزيونش. ما در رديف سوم نشسته‌ايم و تلويزيون درست جلوي چشم ماست. در طول 9 ساعت،3 تا فيلم چيني نمايش مي‌دهد. ديگر داشتم ديوانه مي شدم. نه مي‌شد مطالعه كرد، نه از پنجره طبيعت را تماشا كرد و نه هيچ چيز ديگر. يك فيلم مزخرف هنگ كنگي بعد از ديگري. ناخواسته مي‌ديدي چشمت به تلويزيون است و تمركز هيچ كار ديگري را نداري.

جادة‌ما جاده‌اي بود مرتب و بیشتر مسیرمان اتوبان.در بسياري مناطق مي‌ديدي كه جادة جديدي مي‌سازند و يا جادة‌دو طرفه در حال تبديل شدن به اتوبان است. از لحظه‌اي كه از كونمينگ خارج شديم تا وقتي كه به ليجيانگ رسيديم آنگونه که من شمردم، راننده 7 بار عوارض جاده داد. ظاهراً هيچ جاده‌اي مجاني نيست. در جاده‌ها هم ماشين خصوصي خيلي كم ديده مي‌شود و عموماً كاميون و اتوبوس است. اتوبوس ما بعد از عبور از صدها  پيچ گردنه های  كوهستانی، حدود ساعت 6 بعدازظهر به ليجيانگ مي‌رسد.

لیجیانگ شهري است كوچك در دامان يكي از بزرگترين كوه‌هاي چين بنام Jade Dragan. اين كوه برف به سر، منظره‌اي زيبا از لیجیانگ دارد. جاذبة ديگر لیجیانگ بغير از طبيعت زيبايش، مركز قوم تبتي الاصل NAXI بودن است . اين قوم با فرهنگ بيگانه و متفاوتش مركز توجه بسياري از مردم‌شناسان غربي است و آخرين بقاياي مادرشاهي در ميان اين قوم يافت مي‌شود. معماري اين شهر هم خيلي معروف است. در سال 1979 زلزلة بسيار مخربي شهر را زير و رو مي‌كند. دولت چين درايت به خرج داده و شهر را با حفظ معماري سنتي‌اش بازسازي مي‌كند. يعني با حفظ معماري زيباي شهر، زهكشي و كانال‌كشي‌هاي زيرزميني را نيز انجام مي‌دهد. حاصل كار، شهري است زيبا همچون بكتاپور در نپال. اين قسمت شهر را «شهر قديمي» مي‌نامند. با يك آسياب آبي در ورودي آن (محلي مناسب براي عكسبرداري چيني‌ها)‌ و كوچه‌هاي سنگفرش و درهاي مشبك چوبي.

وقتي به ترمينال شهر مي‌رسيم، از روي نقشه، شهر قديمي را پيدا كرده و به سوي مسافرخانة مورد نظر خود به راه مي‌افتيم. پيدا كردن اين مسافرخانه در شهر قديمي به يك امر غيرممكن مي‌ماند. كوچه‌هاي تو در تو و باريك بدون اسم و اشاره، خوشبختانه اسم چيني هتل را با الفباي چيني در دست داريم و از هر مغازه‌اي آدرس مي‌گيريم. آخر سر بچه‌اي ما را به مسافرخانه مي‌برد. مسافرخانه آنطور كه در كتاب نوشته شده يكي از قديمي‌ترين خانه‌هاي شهر قديمي است كه به مسافرخانه تبديل شده است. با يك حياط زيبا، حوضي در ميان و دور تا دور فانوس‌هاي قرمز چيني. همه چيز از چوب است و براي شبي 20 دلار خيلي مناسب. دور تا دور حياط اتاق‌هاي مسافرخانه قرار دارند با درهاي 7-6 لنگه چوبي. اتاق‌ها توالت ندارند و براي حمام و توالت بايد از توالت عمومي استفاده كرد. همة مسافران، خارجي هستند و ظاهراً‌از پاتوق‌هاي معروف جهانگردان است. وقتي براي دست به آب به توالت مي‌روم خيلي ديدني است. توالت‌هاي چين كه يادتان هست. فقط يك تيغة كوچك 50 سانتيمتري كه سوراخ مستراح‌ها را از هم جدا مي‌كند. نه دري نه پيكري، لذا ديدن جوانان اروپايي كه همه، روي سوراخ‌هاي توالت چمباتمه‌زده و از خجالت سرهايشان را پائين انداخته‌اند، خيلي تماشايي بود. الهه داستان مشابهي از توالت دختران مي‌گفت.

شب براي يك گشت كوچك در شهر قديمي بيرون مي‌زنيم. در ميدان شهر دست‌فروش‌ها غوغا مي‌كنند با تعداد بي‌شماري توريست‌هاي چيني. اين چيني‌ها واقعاً‌ آدم‌هاي عجيبي هستند حتي در مملكت خودشان هم گروهي و با يك راهنماي پرچم به دست مي‌گردند. اگر جاي ما بودند چه مي‌كردند؟ يك رستوران دنج  و توصيه شده از كتاب پيدا مي‌كنيم. واقعاً زيباست ظاهراً مادر در خانه غذا مي‌پزد و چندين دخترش سرو مي‌كنند. چند جهانگرد نشسته‌اند و به سخنان يك آمريكايي ساكن اين شهر گوش مي‌كنند. تعريف پيتزاي اين رستوران را زياد كرده‌اند. پيتزايي خورده و شب خسته به مسافرخانه بازگشته وبه رختخواب مي‌افتيم.

حدود ساعت 2 بود كه ناگهان با صداي خش و خش موش‌ها از خواب بلند مي‌شوم. مي‌بينم الهه هم بيدار است. گلويش خيلي درد مي‌كند و حالش اصلاً خوب نيست. موش‌ها در لاي ديوار و سقف بيداد مي‌كنند. در ميان جدار ديوارها، آنقدر به آدم نزديكند كه صداي جويدنشان شنيده مي شود. اطاق خيلي تميز است ولي اينها در بين ديوار و سقف در حركتند. تا صبح چندين دفعه از خواب مي‌پرم. الهه در چندين دفعه توالت‌ رفتن‌هاي شبانه‌اش با چراغ قوه، دسته‌هاي بزرگ موش را در سر راهش مي‌بيند.

شب بفهمي نفهمي اصلاً نخوابيديم.


 

 

 

 

روز بيست و چهارم        ليجيانگ

الهه حالش اصلاً خوب نيست. بيدار ـ خوابي شب قبل و گلو درد، تمامي توانش را گرفته. چاره‌اي نيست بايد مسافرخانه‌مان را عوض كنيم. موش‌ها ما را از خانة قشنگ‌مان فراري مي‌دهند. من او را در رختخواب رها كرده و به سوي شهر به راه مي‌افتم. دنبال هتلي مناسب هستم. از هر 5 هتلي كه سر مي‌زنم 4 تا نه يك كلمه انگليسي بلدند نه يك ليست قيمت انگليسي دارند. جالب اينجاست كه به محض ديدن آدم، بسيار خجالت كشيده و رنگ و رويشان مي‌پرد. بالاخره با هر بدبختي است يك هتل خوب به قيمت 45 دلار پيدا مي‌كنم. هتل در چين خيلي گران است

وقتي به مكان جديدمان نقل مكان مي‌كنيم، اولين كاري كه انجام مي‌دهيم حمام و توالت رفتن است. براي من آن ريدن دسته جمعي غيرممكن مي‌آمد. معلوم نبود آيا از اول صبح آیا دنبال هتل مي‌گردم يا توالت؟ اينجا اطاقمان خيلي تميز و مرتب است با حمام و توالت و پنجره‌اي به سوي خيابان و فلاسك‌هاي آب جوش. در چين هيچ چيز نداشته باشي چايي داري.

الهه حالش بدتر شده كه بهتر نشده است. تمام روز را در رختخواب بسر مي‌برد. اگر فردا هم به همين منوال باشد بايد به دكتر رفت.

 من حوصلة هتل ماندن را ندارم. سري به بيرون مي‌زنم و از دوچرخه‌فروشي بغل هتلمان يك دوچرخه اجاره مي‌كنم. با اين دوچرخه چند ساعتي در شهر و كوچه پس كوچه‌هاي آن پرسه مي‌زنم. قسمت جديد شهر چيزي نيست مگر يكي ديگر از آن شهرهاي قوطي‌كبريتي چين. هيچ ويژگي خاصي ندارد. در ميدان مائو مجسمة عظيمي از مائوتسه تونگ علم شده است و عده‌اي زن ميانسال با لباس‌هاي محلي در پاي آن مي رقصند. ظاهراً‌هر روز در ساعت معيني چنين كاري مي‌كنند. هيچكس كوچكترين توجهي به آنها ندارد. معلوم نيست براي كه برنامه اجرا مي‌كنند؟

 بعدازظهر الهه كمي حالش بهتر مي‌شود و ما براي شام و گردش بيرون مي‌رويم. من تعدادي عكس در شهر قديم مي‌گيرم و شام را در يك رستوران كوچك چيني مي‌خوريم. ديگر راهش را ياد گرفته‌ايم. اول يك رستوران شلوغ پيدا مي‌كنيم. آنگاه به ميز مردم سر زده و با پرروريي غذاهايشان را نگاه مي‌كنيم. آنها هم مي‌خندند و كمكمان مي‌كنند ـالبته به چيني ـ اين روش هر چه باشد از روش شانسي بهتر است.

شب قرار است به يك كنسرت موسيقي سنتي چين برويم. سالن كنسرت در شهر قديمي است با دكوراسيوني بسيار زيبا. تالار حدود 150 نفر ظرفيت دارد و پر از توريست‌هاي چيني است. با تك و توكي توريست غربي. صندلي‌هاي تالار در واقع نيمكت‌هايي هستند بسيار دراز با يك پيالة چاي در سوراخ مقابل. كه هم حدود تماشاچيان را مشخص مي‌كند و هم چيني كه بدون چاي نمي‌شود. حال و هواي سالن خيلي قشنگ است ولي يك نوع تصنع در آن به چشم مي‌خورد. مثل لباس‌هاي محلي كه تن راهنماها مي‌كنند. انگاري تمامي اين دم و دستگاه را فقط براي توريست‌ها ساخته‌اند، گيرم توريست‌هاي چيني. باري در ميان كف زدن‌هاي شديد تماشاچيان 20 نفر اعضاي اركستر وارد سالن مي‌شوند. نصف اعضاي اركستر، شيرين بالاي 75 دارند و لباس‌هايي بسيار زيبا از ساتن و ابريشم به تن كرده‌اند. آنچه از سالن و نوازندگان ديدني‌تر است، سازهاي سنتي چين است.

تنها ساز آشنايي كه مي‌بينم فلوت است در دست‌ نوازنده‌اي 50-40 ساله، در يك لباس فاخر قرمز رنگ. بقية سازها همه غريب هستند. در شروع برنامه، نوازنده اول اركستر و علي‌الظاهر بنيان‌گذار آن مدت 10 دقيقه به چيني توضيح داده و خير مقدم مي‌گويد آنگاه يك دقيقه به انگليسي خوش‌آمد گفته و نويد يك برنامة خوب را مي‌دهد.

اولين قطعه متعلق به 1300 سال پيش است! ساختة امپراطور آن زمان. موسيقي عجيب و قشنگي بود و حدود 3دقيقه طول كشيد. تازه داشتم به صداي سازها و فواصل موسيقي چيني آشنايي پيدا مي‌كردم كه تمام شد. سپس دوباره نوازندة اول آمده و ده دقيقة‌ ديگر چيني صحبت كرد. دومين قطعه يك تك‌خواني موسيقي محلي بود. دختري جوان از ميان نوازندگان بلند شده و بدون اركستر و به تنهايي يك قطعه 2 دقيقه‌اي اجرا مي‌كند. آنگاه دوباره نوازنده اول آمده و پنج دقيقة ديگر صحبت مي‌كند. ديگر حوصله‌مان داشت حسابي سر مي‌رفت. بالاخره او به انگليسي توضيح مي‌دهد كه اگر او زياد حرف مي‌زند بخاطر اين است كه اعضاي اركستر خيلي پير هستند و تحمل اجراي مداوم و پشت سر هم را ندارند. همچنين توضيح مي‌دهد كه 3 هفته پيش يكي از اعضاي مسن اركستر در حين اجراي كنسرت سكته كرد و نيم ساعت بعد در گذشت. آنگاه شروع مي‌كند به معرفي اعضاي اركستر ، نفر اول 89 سال (وظيفه اين يكي هر از گاهي كوبيدن يك زنگ بود). نفر دوم 85 سال و به همين قرار. سپس يك تكنوازي فلوت كه بسيار زيبا بود و تحسين‌برانگيز. سپس دوباره سخنراني نفر اول . ايشان ديگر زحمت يكي دو كلمة‌انگليسي را هم نكشيده و يكريز چيني حرف مي‌زد. در آخر هم قطعة 3 دقيقه‌اي و والسلام . (نفري 10 دلار براي همين 20 دقيقه موسيقي)

رفتار شنوندگان چيني هم خيلي جالب بود. برخلاف تك و توك غربي‌ها كه سراپا گوش بودند، چيني‌ها چندان اهميتي نداده و مثل همه جاي ديگر يا مشغول عكسبرداري از خودشان بودند يا گرم گفتگو. چنانچه 10 دقيقة آخر، بغل دستي ما داشت با موبايلش حرف مي‌زد!

موسيقي سنتي چين به گوش من خوش‌آهنگ آمد.فواصل خاص مسیقی خاور دور،نوع سازها و مخصوصاً نحوه سکوت گذاریشان،الهام بخش موسیقی مدرن قرن بیستم بوده است. اگرچه نبايد فراموش كرد كه اين موسيقي رو به زوال بوده و همه جا، موسيقي غربي با اشعار چيني بگوش مي‌رسد. همان داستاني كه در همه جاي دنيا از جمله ايران جاري است.


 

 

 

 

روز بيست و پنجم ليجيانگ

الهه كماكان مريض است و آنتي‌بيوتيك‌ها ظاهراً كاري نكرده‌اند. به هر حال نمي‌شود در هتل ماند و بايد بيرون برويم. پارك ملي معروفي در وسط شهر است كه ديروز با دوچرخه كشفش كرده‌ام، تاكسي گرفته و به آنجا مي‌رويم.

 جلوي در نفري 20 ين ورودي مي‌گيرند. اين پرداخت ورودي در چين داستاني است. همه جا ورودي دارد. اصلاً‌هيچ چيز مجاني نيست. از توالت گرفته تا هر موزه و مكان مخروبه‌اي. در پوتالا نه تنها براي ورود به كاخ، بلكه براي پشت بام رفتن هم پول می گرفتند. عكس گرفتن هم جاي خود داشت. هر اطاقي يك قيمتي داشت. مردم هم ظاهراً مشكلي با اين مسئله ندارند. باري پول را داده و وارد پارك مي‌شويم. پاركي است زيبا با استخري بسيار بزرگ پر از ماهي، آتمسفري شبيه پارك شاهگلي تبريز دارد. با تپه‌اي بسيار بلند كه انگار آنجا سبز شده بود تا ما مريض و بي‌حال از آن بالا برويم. حال چرا ما بايد همة‌ تپه‌ها را بالا  برويم ،راستش خودمان هم نمي‌دانيم. اين بالا رفتن يكساعتي طول مي‌كشد و الهه در آخر سر واقعاً خسته شده بود. آن بالا هم راستش منظره‌اي نداشت كه اين همه زحمت را بيارزد.

وقتي خسته و كوفته به پائين رسيديم، كلي توريست چيني پشت سر راهنماهاي پرچم بدستشان در پارك پرسه مي‌زدند. هر شركت توريستي، پرچم مخصوص خود را دارد و اين توريست‌ها هم مثل مرغابي دنبال راهنماي خودشان هستند. بعضي‌ها كلاه‌هايي هم به رنگ و آرم شركت خود بر سر آنها كرده‌اند كه تماشايي است.

در مسير بازگشت به خانه، در جلوي مجسمة عظيم الجثة مائو(که بزرگترین بنای این شهر است) ايستاده و عكسي به يادگار مي‌گيريم. وقتي به هتل مي‌رسيم مثل مرده هستيم، من هم انگار سرما خورده‌ام. بعدازظهر، الهه حالش بدتر شده و تصميم مي‌گيريم به يك عمل متهورانه كه همان دكتر رفتن است دست بزنيم. به غير از بيمارستان جائي رانمي‌شناسيم. با ترس و لرز به سوي آن روان مي‌شويم.

بيمارستان ساختمان بزرگ و قشنگي دارد. اماداخلش مثل همة ‌بيمارستان‌هاي عمومي است. ساده و كسالت‌بار. الهه با سرفه و دست به سر گذاشتن به پرستار مي‌فهماند كه مريض است و دكتر احتياج دارد. 2 ين از ما ويزيت گرفته و بسوي اطاق دكتر مي‌برند. بيمارستان خلوت است و در اطاقی کوچک دو دكتر بيكار نشسته‌اند. به محض ديدار ما گويي رنگشان مي‌پرد. يك كلمه انگليسي بلد نيستند. يكي در كشوهايش جستجو كرده و دستگاهي مثل ماشين‌حساب بيرون مي‌آورد. بزودي مي‌فهميم اين دستگاه ترجمة انگليسي ـ چيني رفيق جديد و مشترك الهه و دكتر است.

شروع سخن باالهه است که علائم مريضي خود،از قبيل تب و سردرد و ضعف را آنجا تايپ كرده  و تحویل دكتر دهد.آنگاه او با فشار دادن يك دگمة‌ معجزه‌گر، کلمات انگلیسی را به خط انجق ونجق چيني تبديل كرده و سری به علامت تایید تکان داده و  و بعد نوبت خودش بشود كه به چيني بنويسد و همان دگمة كارساز را بزند تا الهه بفهمد كه آيا اسهال دارد يا نه؟ خوشبختانه اين صحبت‌هاي شيرين به نتيجه رسيده و آقاي دكتر شروع به نوشتن نسخه مي‌كند.خودش هم لطف كرده و با ما به داروخانة ‌بيمارستان مي‌آيد و دواها را مي‌گيرد و در آخر زبانش هم باز شده و يك BYE BYE هم مي‌گويد.

 حجم دواها هم ماشاءالله خيلي خوب است و امیدوارکننده. مثلاً 30 تا از يك قرص و 20 تا از ديگري و امثالهم. ما بفهمي نفهمي از اينكه اين عمليات به اين راحتي و ارزاني انجام شد خيلي خوشحال و راضي هستيم. 2 ين پول ويزيت و 30 ين پول دوا خيلي كمتر از انتظار ما بود. حتي در استراليا هم، بهداشت رايگان مختص شهروندان استراليايي بوده و شامل توريست‌ها نمي‌شود. حال آيا سياست بهداشت در اينجا اينگونه است يا ما شانس آورديم نمي‌دانم.

 با ديدن داروها و محو شدن شبح مرگ، الهه خيلي سرحال آمده و او كه كم مانده بود روي كول من به بيمارستان بیاید، پيشنهاد قدم زدن تا شهر قديمي و شام خوردن را مي‌دهد!

در همان رستوران دنج شب اول با يك زن 75 سالة آلماني ـ كانادايي آشنا مي‌شويم. او عكاسي است حرفه‌اي و با آن سن و سال هنوز عكاسي مي‌كند. علت سفر او به اين ايالت عكسبرداري ازمردم بومي لیجیانگ و اقوام NAXI است . همراه او در اين رستوران يك جوان مردم‌شناس ژاپني است. او مدت 2 سال است كه در اين جا زندگي كرده و مشغول مطالعه و تحقيق در ميان اين قوم مي‌باشد. از خلال صحبتهايمان اطلاعات جالبي از اين قوم NAXI ياد مي‌گيريم.

قوم NAXI يكي از آخرين اقوامي است كه روابط مادرشاهي در آن حاكم است. در ميان اين مردم چيزي بنام ازدواج و زندگي مشترك زن و مرد وجود ندارد. زن و مرد در خانة مادري خود زندگي كرده و فقط همديگر را ملاقات! مي‌كنند. هر بچه‌اي كه از اين ملاقات‌ها حاصل آيد متعلق به زن بوده و در خانوادة‌ زن مي‌ماند.

به عبارت ديگر هر زن صاحب بچه‌ها و نوه‌هاي خود است و تمام عمر با آنها به سر مي‌برد. به زبان ديگر بچه‌ها و نوه‌هاي او اگر پسر هستند فقط به ملاقات رفته و دوباره به خانه باز مي‌گردند و اگر دختر هستند كه در همانجا مانده و بچه آورده و اعضاي فاميل را بيشتر مي‌كنند. اين در واقع آرزوي هر مادر است. هم بچه‌هايت را براي هميشه پيش خودت داري هم دردسر داماد و عروس نداري. انتخاب مرد براي زن به عهدة‌ريش سفيدها و يا به عبارت درست‌تر، گيس سفيدهاست. چرخ اقتصاد اين جوامع نيز بدست زنان مي‌چرخد. به قول يك مردم‌شناس كه سال‌ها در ميان NAXIها زندگي و تحقيق كرده، ازدواج با يك زن NAXI، يعني داشتن يك بيمة تمام عمر. مسئله عدم وجود ازدواج به مفهوم رايج آن به معني هرج و مرج جنسي نمي باشد و اين مردمان نيز همچون ديگر چيني‌ها در روابط زناشوئي خود بسيار پاي‌بند اخلاق بوده و تغيير همسر (بگو به شكل NAXI آن) تنها در شرايط خاصي با موافقت گيس‌سفيدها ممكن مي‌باشد. در زمان انقلاب فرهنگي به منظور مبارزه با فرهنگ ارتجاعي گذشته، NAXI ها را مجبور به ازدواج به سبك رايج كردند. اين عمل گفته مي‌شود بشدت اساس اين جامعه را متزلزل كرده و با مقاومت آنها روبرو مي‌شود. به محض طي شدن اين دوران، آنها نيز به شكل گذشتة‌زندگي خود باز مي‌گردند. البته بايد توجه داشت كه اين شيوة زندگي فقط در مناطق دور افتاده‌تر رایج می باشد.اگرچه در اينجا نيز نقش دست بالاي زنان كاملاً مشهود است.

آشنايي و گفتگو با چنين زن پرروحيه و شجاعي بسيار دل‌انگيز و جالب بود. كاش ما هم در سن و سال او، چنين روحيه و انرژي‌اي داشته باشيم. به شوخي به ما مي‌گوید: شما كه اينطوري هستيد، بچه‌هايتان  چه اعجوبه هایی باید باشند.در آخر هم مثل مادربزرگ‌ها از ما قول میگیرد که با هم دعوا نكنيم و اگر كرديم او را به ياد بياوريم. مي‌گفت مي‌خواهد در فوريه به هند برود. من او را بسيار تشويق میكنم كه در راه بازگشت به كانادا به ايران و مخصوصاً‌ اصفهان هم برود.با علاقه و كنجكاوي به حرف‌هاي من گوش مي‌ دهد و مرتب راجع به ايران وديدني‌هايش پرسش مي‌كرد. موقع خداحافظي نيز براي ما آرزوي موفقيت كرده و گفت كه راجع به سفر ايران بطور جدي فكر خواهد كرد.


 

 

 

 

روز بيست و ششم          دالي

در كافه‌اي نشسته‌ايم. دختران و پسران جوان چيني با هم نشسته و ورق‌بازي مي‌كنند. شاد هستند و گرم گفتگو و آشكار است كه از كنار هم بودن چقدر لذت مي‌برند، آنها را ديده و حسرت بچه‌هاي ايراني را مي‌خورم كه چگونه كوچكترين ضرورت‌هاي سني و رواني‌شان مترادف فساد تلقي مي‌شود.

ما امروز در شهري بنام دالی هستيم. شهري قشنگ و كوچك در ميان كوه و درياچه، قرار است دو سه روزي اينجا بمانيم. امروز صبح از لیجیانگ به سمت دالی راه افتاديم. دالی در ميانة کونمینگ و لیجیانگ قرار دارد و بنوعي در مسير بازگشت ماست. دوباره يكي از همان اتوبوس‌هاي لوكس گرفتيم با همان تلويزيون لعنتي‌اش (بايد فكري به حال اين تلويزيون بكنم). اتوبوس، ما را در شهر بزرگي پياده مي كند و از آنجا اتوبوس ديگري گرفته و به دالی مي‌رسيم. دالی بيشتر به يك ده آباد شبيه است تا شهر. 6-5 مسافرخانه دارد كه يكي آمده و كارت يكي از آنها را به ما نشان مي‌دهد. من آنرا در كتابم بررسي مي‌كنم و بعد بدنبالش راه مي‌افتيم. مهمانخانة ما خيلي تميز و ساده است با حياطي بسيار باصفا و آلاچيق‌هاي زيبا. بعد از جابه‌جا كردن وسايلمان قدم‌زنان به مركز شهر مي‌آئيم. در كافه‌اي لنگر انداخته، غذاي ژاپني مي‌خوريم، به جوانان چيني مقابل نگاه كرده و اين يادداشت را مي‌نويسم.

من مي نويسم و هر از گاهي به خيابان نظر مي‌كنم كه سنگفرش است و فقط پياده‌ها حق عبور دارند. بعدازظهر است . بعدازظهر در شهري دور در جنوب غرب چين و من در حيرت كه من كجا اين جا كجا؟

دالی مركز قومي بنام Dai مي‌باشد. اين منطقه مسلمان هم زياد دارد. حتي در 1865 مسلمانان منطقه بر عليه امپراطوري زمان شورش كرده و براي مدتي دالی را تصرف كرده و به مركز حكومت خود تبديل مي‌كنند. حكومتي كه سالي بيش به درازا نمي‌كشد. جالب اينجاست كه مسلمانان اينجا بجاي اسم‌هاي عربي، همان اسم‌هاي چيني خود را حفظ كرده‌اند. فقط بعضي زن‌هايشان يك سربند دارند و گاهاً مردانشان عرق‌چين.

شب هنگام در حياط با صفاي مهمانخانه‌مان، داخل يكي از آلاچيق‌هاي حصيري نشسته‌ام. چاي مي‌خورم و آرامم.

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

وين رازسر به مهر به عالم سمر شود

جاي ديوان حافظ خالي، چقدر اينجا مي‌چسبيد. جايمان تنگ بود و حافظمان بزرگ وگرنه اگر يك حافظ كوچك داشتم حتماً مي‌آوردم.

گويد كه سنگ لعل مي‌شود در مقام صبر

آري شود اما به خون جگر شود

هوا ملس است و محيط شاعرانه، الهه خوابست و من اينجا تنها زير نور شمع نشسته‌ام. در هر آلاچيقي، عده‌اي نشسته‌اند و گپ مي‌زنند. چقدر توريست آلماني زياد است، مي‌نوشند و مي‌خندند.

خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه

كز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

دست مريزاد لطفي، با آن نوار زيباي «بياد درويش خان»ات، آن دو دونگ صدايت و شش دونگ حالت. گويا بعد از آزادي از زندان بود كه لطفي با سه تار خود اين نوار را پر كرد. ظاهراً‌قرار نبود در سطح وسيعي پخش شود اما آنچنان از دل برآمده بود كه بر دل همه عاشقان نشست.

از هر كرانه تير دعا كرده‌ام رها

باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود

وقتي اين اشعار را مي‌نويسم صداي لطفي در گوشم است و آهنگ ابوعطا. براستي كه موسيقي ايراني وسيله‌اي است براي درك بهتر شعر فارسي.

اي جان حديث ما بر دلدار باز گوي

ليكن چنان مكن كه صبا را خبر شود

شب زيبايي است.


 

 

 

 

روز بيست و هفتم          دالي

امروز شيرين‌ترين روز ما در چين بود.

صبح دو تا دوچرخه اجاره مي‌كنيم. الهه از زمان كودكي تا بحال دوچرخه سوار نشده است. در شروع دوچرخه‌سواري، من وحشتم گرفته بود كه اگر بلايي سر الهه بيايد تكليف ما چيست؟ زيرا وضع دوچرخه سواريش خيلي افتضاح بود. انگار اولين باري بود كه دوچرخه سوار مي‌شد. نه كنترل فرمان را داشت نه ترمز را. اما با كمي تمرين در كوچه پس كوچه‌ها، هم وضعش بهتر شد و هم دل و جراتش بيشتر.

تصميم مي‌گيريم به سمت درياچه برويم. جادة‌درياچه در تمام مسير، سرازيري بود و آسفالت. در جاده پرنده پر نمي‌زد خودمان بوديم و خودمان. وقتي بعد از 40-30 دقيقه به آنجا مي‌رسيم چهار دختر و پسر آلماني را مي‌بينيم كه با دوچرخه‌هايشان ايستاده‌اند و مشغول چانه‌زدن با قايقرانان هستند. فهميديم آنطرف درياچه يك بازار مكاره است و آنها مي‌خواهند به آنطرف درياچه رفته و سپس تا محل بازار كه در جوار درياچه مي‌باشد، دوچرخه سواري كنند. من به الهه پيشنهاد مي‌كنم ما هم برويم كه الهه، آگاه از وضع دوچرخه سواريش با شك و ترديد قبول مي‌كند. دوچرخه‌هايمان را داخل قايق گذاشته و سوار مي‌شويم. عبور از درياچه نيم ساعتي طول مي كشد. مسيري است بسيار زيبا و دل‌انگيز با قايق‌هاي ماهيگيران و منظره كوه زيبايي كه دالی در دامنه آن مي‌باشد. قايقران، آنسوي درياچه، ما را در بارانداز يك معبد پياده مي‌كند. ما دوچرخه‌هايمان را به كول كشيده و نزديك 100 پله را بالا مي‌رويم.

محوطة‌ معبد پر از توريست‌هاي چيني است كه با تعجب ما را نگاه مي‌كنند. وقتي به بالا مي‌رسيم جوانان‌آلماني سوار دوچرخه‌هايشان شده و غيبشان مي‌زند. مي‌مانيم من و الهه بدون هيچ نقشه و آگاهي كه دقيقاً كجا هستيم و كجا مي‌رويم. دل به دريا زده و به راه مي‌افتيم.

 مسير ما جاده‌اي است آسفالت مجاور درياچه و چقدر زيبا. در طرف كوه گل‌هاي زيباي صحرايي درآمده و در طرف درياچه ماهيگيرانِ مشغول ماهيگيري. جاده نيز كم و بيش سرازيري است. در چند مورد سربالايي نيز، دوچرخه‌ها را به دست گرفته و راه مي‌رويم. در طول حدود 3 ساعت دوچرخه سواري تنها 3 ميني‌بوس را در جاده مي‌بينيم. گويي اين روز و اين جاده را فقط براي من و الهه ساخته‌اند تا ما چنين شاد و سرخوش در آن ركاب بزنيم و آنچه را كه مي‌بينيم و هر آنچه را حس مي‌كنيم از شدت زيبايي و شعف باور نكنيم. در ميانه راه به هنگام نفس چاق كردن خود را در كنار چند زن و مرد كوهكن مي‌يابيم. مختصري ميوه داريم كه با آنها تقسيم مي‌كنيم و لبخند تنها ارتباط ما با آنهاست. تنها دلواپسي ما اين است كه به كجا و كي خواهيم رسيد و بدتر اينكه چطور بر خواهيم گشت؟ البته اسم روستا را بلديم و مي‌دانيم كه قايقي بايد باشد كه از آنجا به دالی بيايد ولي جزئياتش را نمي‌دانيم.

 حدود ساعت 2 به يك بازار بزرگ مي‌رسيم. قيامت است. آيا اينجا همان مقصد ماست؟ نمي‌دانيم. از هر كه نام روستا را مي‌پرسيم و نام روستا را تكرار مي‌كنيم نمي‌فهمد. در بازار پرسه زده و چشمم به دنبال جهانگردان خارجي است. ناگهان يك پيرمرد اروپايي را مي‌بينم. با خوشحالي رفته و مي‌پرسم نام اينجا چيست؟ بمن مي‌گويد انگليسي بلد نيست. من دست بردار نيستم و بالاخره مي‌فهمم كه درست است به مقصد رسيده‌ايم.

آرامش رسيدن كمي بعد جايش را به وحشت چگونه برگشتن مي‌دهد. بغير از چند قايق باربري كه كم كم پر مي‌شوند، نشاني از قايق‌هاي ديگر نيست. آن چند اروپايي نيز ظاهراً توسط يك تور آمده‌اند. به قايق‌هاي باربري سر زده و هي دالی، دالی مي‌كنم. بالاخره يكي لبیک گفته و مي‌گويد دالی. دوچرخه‌هايمان را كول كرده و داخل قايق مي‌شويم.

 قسمت اصلي قايق، محل نگهداري و حمل و نقل خوك‌هاست. در اطراف آن و در اينجا و آنجا تعداد زيادي دهاتي نشسته‌اند. همة‌دست‌ها پر است از خريد بازار مكاره که به سمت روستاهايشان باز مي‌گردند. ما كندة‌ درختي يافته و روي آن مي‌نشينيم. قايق به سمت دالی براه افتاده و بعد از 2 ساعت در يك روستا لنگر مي‌ اندازد. مي‌بينم همه در اين روستا پياده مي‌شوند. ظاهراً همه مسافران اهالي اين روستا بودند و حالا به روستاي خود بازگشته‌اند. مابسي از جايي كه قايق گرفته بوديم دوريم. قايقران ما را به جهت دالی اشاره داده و جاده را نشان مي‌دهد.کارمان در آمده، بايد تا دالی دوچرخه‌سواري كنيم. آنهم سربالایی!

 بعد از 5-4 ساعت دوچرخه سواري صبح و 2 ساعت روي كنده نشستن بعدی، ديگر ماتحتي براي ما نمانده است. خواستيم دوباره سوار دوچرخه شويم ولي ديديم به عذابش نمي‌ارزد. اگر ماتحت سالم هم داشتيم در اين راه خاكي روستا از دست مي‌داديم بماند به وضع فعلي‌مان. دوچرخه‌ها را به دست گرفته و از ميان كشتزارها به سمت جاده راهي مي‌شويم.

 روستايشان بسيار آباد است . مثل روستاهاي شمال، همة خانه‌ها آجري است و چندين خانه 2 طبقه هم ديده مي‌شود. مردم هم بسيار مهربان هستند. نمي‌دانم چرا مي‌گويند چيني‌ها زياد خارجي‌ها را دوست ندارند. ما كه در طول اقامتمان به غير از محبت و انصاف چيزي از آنها نديديم. در لاسا خيلي از چاپيده شدن ترسيديم ولي در چين اصلاً چنين تجربه‌اي نداشتيم. خُب ،چانه‌زدن هست ولي كلاه‌برداري نديديم.

بعد از يكساعت وقتي به جاده اصلي مي‌رسيم، يك گاري با يك يابوي بدبخت مي‌بينيم. الهه كه شدت خستگي و وحشت دوچرخه‌سواري در اين جاده سربالا، او را بسيار پررو كرده است با سر و دست به گاري‌چي مي‌فهماند كه چند مي‌گيرد ما را به دالی ببرد. او مي‌گويد 10 ين. چند دقیقه بعد، ما با دوچرخه‌هايمان سوار گاري، راهي دالی بودیم. من فقط شرمندة يابوي بيچاره‌ بودم كه خسته و كوفته، غروبي عازم طويله‌اش بود كه حالا اينهمه آدم را سوار كرده و سربالايي هم مي‌رود.

وقتي به مهمانخانه‌مان مي‌رسيم ساعت 7 است و هوا تاريك. آن بچه‌هاي پدر سوختة‌ آلماني را مي‌بينم كه حمام كرده و تر و تميز مشغول كتاب خواندن هستند. ظاهراً 4-3 ساعت قبل رسيده‌اند حالا چطور؟ نمي‌دانم. سريع حمام گرفته و يك شام خوشمزه در همان هتلمان خورده و ساعت 5/8 شب، گشاد گشاد به سمت اطاقمان رهسپار مي‌شويم.

 


 

 

 

 

روز بيست و هشتم         دالي

ديشب، شيرين 12 ساعت خوابيدم.اما ماتحت من تمام مدت زوزه مي‌كشيد. نخیر! اين ماتحت ديگر برای من ماتحت بشو نيست.

دالی دو چيز دارد. درياچه و كوهستان. درياچه كه ديروز بوديم امروز نوبت كوهستان است. ما عزم جزم كرده‌ايم که امروز زياد خود را خسته نكنيم. در پاي كوه يك تله‌سي‌يژ است كه آدم را به وسط كوهستان مي‌برد. (از آنها كه در سر راه شير پلا وجود دارد) 30 ين داده و در عرض 20 دقیقه،خیلی راحت به كمر كوه مي‌رسيم. مسير هم خيلي تماشايي بود مخصوصاً‌شهر و درياچه كه خيلي قشنگ و آشکار ديده مي‌شدند.

 اينجا امروز خيلي خلوت است و توريست چيني ديده نمي‌شود. در محل ايستگاه تله‌سي‌يژ يك معبد وجود دارد. سري به آن مي‌زنيم. چيز چندان جالبي نيست. چيني‌ها اهميتي به مذهب نمي‌دهند. معابد هم ظاهراً فقط يك جاذبة توريستي است با يك ورودي (مثل هميشه). در اطراف ايستگاه قدم ‌زده و دنبال دردسر می گردیم. ناگهان يك جاده سنگفرش با نام سحرآميز CLOUD ROAD به ما چشمك مي‌زند. تمام قول و قرارهايي را كه امروز نبایدزياد فعاليت كنيم و اِله بِله را با ديدن اين جادة زيبا فراموش مي‌كنيم. «جادة ابري» 5 كيلومتر است كه رفت و برگشت آن مي‌شود 10 كيلومتر. كمي اين پا و آن پا مي‌كنيم و تصميم مي‌گيريم يك مختصري در آن برويم، ببينيم به كجا مي‌رود.

واي كه چه زيباست! اين جاده سنگفرش كم و بيش مسطح، به موازات قله‌هاي كوه و از ميان دره‌هاي سرسبز و رودهاي زيبا مي‌گذرد. هر چه بيشتر مي‌رويم زيباتر مي‌شود. نوك كوه‌ها را مه پوشانده و ما در دامان آنها راهپيمايي مي‌كنيم. از زيبايي كوهستان و محيط مست شده‌ايم. چه گل‌هايي، چه دره‌هايي، واقعاً زيباست. جاده معلوم نيست به كجا مي‌رود.

 در راه تعدادي پير مرد  را مي‌بينيم كه ظاهراً براي كوهپيمايي آمده‌اند.از آن پیرمردهای کوچولویِ عینکیِ کلاه کپی بسرِ چینی که هنوز که هنوز است  یونیفرم آبی زمان مائو را می پوشند.  خيلي ناز و مهربان هستند و با تكان دادن سر و دست با ما سلام عليك مي‌كنند.در طول راهپیمائی ،هر نيم ساعت نشسته و استراحت مي‌كنند. انتهاي راه به يك جادة ماشين‌رو مي‌‌خورد وقتي مي‌بينند ما داريم برمي‌گرديم، دست ما را گرفته و مي‌خواهند راه بازگشت به پائين رانشانمان دهند. من بليط‌هاي تله‌سي‌يژ را نشان مي‌دهم و مي‌فهمند ما با تله‌سي‌يژ باز خواهيم گشت.همانجا هم  آنها را نشانده و  عكس مي‌گيرم.

 وقتي دوباره به علامت CLOUD ROAD مي‌رسيم درست 4 ساعت راه رفته‌ايم. آنقدر از اين راهپيمايي لذت برده‌ايم كه در كنار اين علامت نشسته و يك عكس يادگاري مي‌گيريم.

بعد از اين همه راهپيمايي، نشستن در تله‌سي‌يژ و پائين آمدن از كوه، لذت شگرفي دارد. پائين كوه، گاري‌چي‌ها منتظرند. اول تصميم داشتيم پياده برويم ولي اصرار يكي، كارش را مي‌كند و ما سوار بر گاري با يابويي كه از سرازيري كيف مي‌كند، به مهمانخانه‌مان باز مي‌گرديم.

بعدازظهر براي خريد كمي ميوه و صرف شام به مركز شهر مي‌رويم. راه خريد كردن را فهميده‌ام. مقداري پول به ميوه‌فروش داده و ميوة دلخواهم را نشانش مي‌دهم. او هم به اندازة آن پول، ميوه مي‌دهد. خوبي اين روش اين است كه اگر كلاهي قرار است به سرت رود فقط در كمي و زيادي ميوه است وگرنه كسي نمي‌تواند كلك انار در تبت را به ما بزند. در چين تعدادي ميوه‌هاي جديد ديده‌ايم كه تا بحال نخورده بوديم. خيلي خوشمزه هستند و طعم جديدي برايمان دارند.

بعدازظهر در رستوران كنار خيابان نشسته‌ايم كه يك كفاش به سراغ من مي‌آيد. كمي انگليسي بلد است و با بازرسي چكمه‌هاي من، عيب‌هاي آنرا مي‌شمارد. حق دارد، كف چكمه‌هاي من دارد از بدنه جدا مي‌شود. مي‌خواهد كفش هاي مرا براي تعمير ببرد كه من از ترس دزديده شدن آنها، او را به صاحب رستوران نشان مي‌دهم و او مي‌گويد OK, OK. نيم ساعت بعد كفش‌هاي من تر و تازه و دوخته شده برمي‌گردند.

وقتي مي‌فهمد از استراليا آمده‌ام،‌از خيل كارت‌هاي تبريك، دو تا كارت تبريك استراليايي نشان مي‌دهد. با يادداشتي در پشت آنها و يك توصيه نامه و تعريف از كار كفاشي‌اش. با همان مختصر انگليسي‌اش براي ما آرزوي خوشي مي‌كند و مي‌گويد اگر سال‌ها بعد برگشتيم او سر همين گذر خواهد بود.

فردا عازم کونمینگ هستيم. ما دالی را با انبوهي از خاطرات شيرين ترك مي‌كنيم. درياچه و كوهستان هر دو با ما مهربان بودند و با گشاده دستی ‌داروندارشان را در اختيار ما گذاشتند. هوا هم كه محشر بود.

شب به بچه‌ها Email مي‌فرستيم و كمي از دالی مي‌گوئيم. در اين جور جاها، جاي آنها را پيش از هميشه خالي مي‌كنيم. كاش اينجا پيش ما بودند.


 

 

 

 

روز بيست و نهم

امروز عازم كونمينگ هستيم. بليط‌مان را از همين مهمانخانه خريده‌ايم. يك سيستم كميسيون همه جانبه در همه جا ديده مي‌شود. مسافرخانه‌ها، همه چيز از بليط اتوبوس گرفته تا تورهاي گردشي و  غيره مي‌فروشند و از اين ميان يك كميسيون بدست مي‌آوردند. نپال كه قيامت بود. دستمال توالت هم اگر مي‌خواستي بخري، شاگرد هتل تو را به فروشگاهي همراهي كرده و يك كميسيون از طرف مي‌گرفت.

باري امروز عازم كونمينگ هستيم. دوباره سوار يكي از اتوبوس‌هاي سوپر دولوكس هستیم. براي يك مسير 7-6 ساعته، 2 راننده و يك دختر مهماندار داريم. اين استخدام زيادي، خيلي در چين مشهود است. در همين مسير ما را به يك فروشگاه سوغاتي‌فروشي دولتي مي‌برند. باور كردني نبود. در وسط بيابان يك فروشگاهي ساخته بودند بسيار بزرگ پر از آت و آشغال و شايد 20 نفر فروشنده بيكار . به محض ديدن 20 نفر افراد اتوبوس همه خبردار ايستادند. كافي بود يك نگاه يك ذره مهربان به يك گردنبند يا النگو داشته باشي، ناگهان 3-4 نفر به طرفت هجوم آورده و بعد هم ترا در بقية مسير اسكورت مي كردند. تماشا كردن را هم به ما كوفت كردند. من كه نديدم كسي چيزي بخرد. با رفتن ما اين 20 نفر فروشنده هم دوباره به صندلي‌هاي خود بازگشتند.

اين اتوبوس هم همينطور، رانندة‌اول بعد از 3 ساعت رانندگي جاي خود را به راننده دوم داده و مشغول تماشاي تلويزيون مي‌شود. مهماندار هم وظيفه‌اش اين بود كه وقت نهار را اعلام كند. همين! البته اين استخدام‌هاي كاذب، روزهاي آخر خود را در چين طي مي‌كند. گفته مي‌شود در پي حذف اين اشتغال‌هاي كاذب، 120 ميليون چيني در 5 سال آينده بيكار خواهند شد.

تجربة تلخ تلويزيون در سفرهاي گذشته، باعث شد كه اين بار حواسمان را جمع كرده و در همان اول كار، صندلی جلوي اتوبوس خود  را با كسي در ته اتوبوس عوض كنيم. وقتي مهماندار اولين فيلم را به دستگاه مي‌گذارد در دل احساس آسودگي مي‌كنيم. ناگهان مي‌بينيم «تايتانيك»است كه ما هم نديده‌ايم. كلي پشيمان مي‌شويم ولي بهرحال به هر ترتيبي بود از ته اتوبوس، تايتانيك را به زبان شيرين چيني تماشا مي‌كنيم. البته زبان مسئله‌اي نبود چرا كه داستان فيلم آنقدر آبكي است كه نشنيده، ميداني قرار است چه شود. ما فقط منتظر شكسته شدن كشتي بوديم كه شد.

امروز در اين مسير نمي‌دانم چرا به ياد اتوبوس راني خودم افتادم. آنزمان بعد از تعطيلي دانشگاه‌ها بود كه من هم پيشرفت كرده و از تاكسي‌بار و خاور به اتوبوس ارتقاء مقام يافته بودم. روز اول رانندگي اتوبوس مرا، بايد شاخصي براي عدم امنيت مسافران در ايران دانست. اتوبوس متعلق به شركت T.B.T خط همدان بود. روز اولي كه قرار شد به همدان برويم برادرم جلال كه شريك اتوبوس من هم بود، اتوبوس را ازجلوي خانه به ترمينال برد. از آنجايي كه من هرگز اتوبوس نرانده بودم ترجيح دادم جلال اينكار را بكند و مي‌خواستم در كنار راننده‌اي به همدان بروم تا با مسير و فوت و فن رانندگي اتوبوس آشنا شوم. وقتي به ترمينال رسيديم فهميدم راننده‌اي در كار نيست و يك شاگرد شوفر خيلي وارد قرار است به همراه من به همدان بيايد! من اول باورم نمي‌شد ولي بليط‌ها فروخته شده و يك ساعت ديگر اتوبوس به راه مي‌افتاد. در همان محوطة ترمينال بنده يك تعليم دنده و غيره تزريق مي‌شوم و نيم‌ساعت بعد پشت رل نشسته و داشتم مسافران را خيرمقدم مي‌گفتم. چندی بعد 40 نفر مسافر بیگناه، جان خود و خانواده و عزيزانشان را به دست من می سپارند و  خيالشان راحت كه با T.B.T سفر مي کنند و نه شمس‌العماره. حتي بعضي‌ها به خواب مي‌روند.

 من ماشين را تا آنور پليس راه زنجان مي‌برم و بعد از آن شاگرد شوفر بدون تصديق، رانندگي مي‌كند زيرا گردنه است و خطرناك! دوباره در قهوه‌خانه قبل از پليس راه همدان، او جايش را به من داده  تا ما بالاخره به همدان مي‌رسيم. 4 ساعت بعد نوبت مسافران همدان به تهران است كه جان خود و عزيزانشان را به دست ما دو تا رانندة‌متبحر بسپارند و به خواب روند.

 مسير پيشرفت رانندگي من خيلي جهشي بود چنانچه 20 روز بعد اينجانب شده بودم رانندة‌ شب رو تهران ـ شيراز. و براي اولين بار داشتم مي‌رفتم شيراز، با 40 نفر مسافر! تازه در ميان راه در «دليجان» يك شام سوپر دولوكس مجاني هم خورده بوديم و يكساعت بعد چنان خوابم گرفته بود كه براي بيدار ماندن، دستهايم را با ناخن‌هايم تيكه پاره كرده بودم. تازه در اصفهان چنان گم شدم كه اگر يك مسافر اصفهاني كه شهر را مي‌شناخت بدادم نرسيده بود نمي‌دانم در نيمه شب چه مي‌توانستم بكنم. خوشبختانه داستان اتوبوس‌راني من 6-5 ماهي بيش‌تر نپائيد و با سوختن موتور ماشين در مسير كرمانشاه (كه آنهم تقصير من بود!) هم جان خود و هم مردم بيگناه را از خطرات آتي نجات دادم. شب عيد سال 61 را نيز در كنار آتش در بيابان‌هاي همدان به مواظبت از اتوبوس موتورسوخته گذرانده و از سر ناچاري به داستان‌هاي جنده‌بازي‌هاي راست و دروغ شاگرد شوفرمان گوش سپرده بودم.

باري ديدن دو رانندة كراواتي اطمينان خاطر بيشتري مي‌دهد اگرچه نحوة رانندگي چيني‌ها دست كمي از ايرانيان نداشته و هر از گاهي براي يك سبقت بي‌جا، جانمان را به لبمان مي‌رساندند.

اينها ظاهراً مثل راننده‌هاي ايران بزن بهادر هم هستند (اصلاً جنس اين راننده جماعت شيشه خرده دارد). چنانچه در مسيرمان يك كاميون، ناگهان در جلوي اتوبوس ما پيچيده و يك موقعيت خطرناك ايجاد مي‌كند. راننده ما خيلي عصباني شده و مثل فيلم‌ها، جلوي او پيچيده و او را وادار به توقف مي‌كند. آنگاه دو تا راننده از اتوبوس بيرون جهيده و يك كتك‌كاري به سبك چيني مي‌كنند. اين سبك هر چه باشد سبك ايراني نبود. زيرا اين دو، چندين كشيده به گوش راننده جوان كاميون مي‌زنند ولي او هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌دهد. نه فحشي نه جيغ و دادي ، نه پاره آجري. كتك را خورده دم نمي‌زند. كم مانده بود يك تعظيم چيني هم بكند.

وقتي به كونمينگ مي‌رسيم، سخت باران مي بارد. همة دوچرخه‌سوارها يك باراني مخصوص پوشيده‌اند كه تمام دوچرخه‌اشان را هم پوشانده. ديدن اين همه دوچرخه سوار رنگارنگ در خيابانها، خيلي  تماشائی است. براستي كه در يك سرزمين متفاوت، حتي كوچكترين جزئيات را آدم ديده و برايش جالب به نظر مي‌رسد.


 

 

 

 

روز سي‌ام    كونمينگ

امان از دست تف كردن چيني‌ها، معلوم نيست ريشة اين عادت زشت اجتماعي در كجاست و چگونه مردم و دولت چين هنوز فكري به حال آن نكرده‌اند. نه تنها خيابان و بيابان، حتي سالن‌هاي سربسته و اتوبوس نيز از دست تف مردم در امان نيست. مي‌گويند هر زمستان بخش بزرگي از مردم مبتلا به سرماخوردگي هستند و بزرگترين عامل انتشار آنرا همين تف كردن مي‌دانند. همه جا اَخ تف، اخ تف.

فردا عازم شهري مرزي بنام HEKO هستيم. اين شهر دروازة ورود به ويتنام است. HEKOبا قطار به كونمينگ وصل مي‌باشد و چيزي حدود 14 ساعت راه است. صبح از دختر پشت ميز هتل مي‌خواهم به چيني بنويسد «دو بليط براي HEKO». دوچرخه‌اي اجاره كرده به ايستگاه قطار مي‌روم و با نشان دادن يادداشتم، 170 يوان پول داده و بليط‌ها را مي‌گيرم. همين بليط را دلالان جلوي هتل 240 يوان مي‌فروختند. انگار ما دست و پا چلفتي هستيم يا زبان ندان!

HEKO در جنوب کونمینگ قرار داشته و نسبت به مناطق ديگر اين ايالت از درجه پيشرفت كمتري برخوردار است. قطار آن هم از نوع قطارهاي قديمي بوده و تا هانوي مي‌رود. در سال 79 وقتي چين يك حمله همه جانبة‌21 روزه به منظور تنبيه ويتنام انجام داد، تمام جنوب چين از جمله HEKO از مراكز حمله به ويتنام بود.

امروز هوا ابري است و وقتي از ايستگاه قطار برمي‌گشتيم باران گرفت. در هتل مانده‌ايم و تنبلي مي‌كنيم تلويزيون ما در اينجا CNN را مي‌گيرد. آرتيست بازي ارمني‌ها در پارلمان تماشايي است. ديري نمي‌پايد كه شكم گرسنه، ما را به بيرون مي‌كشاند. سلف سرويس بسيار تميزي درست نزديك هتل پيدا مي‌كنيم. بايد صف ايستاد و ژتون خريد كه با توجه به ندانستن نام غذاها كار بسیار سختي است. بالاخره خودشان به رحم آمده و راضي مي‌شوند ما پولمان را بعد از گرفتن غذا بدهيم. يك خوراك رشتة خيلي خوشمزه‌اي گيرمان مي‌آيد. آنهم يك سوم  قيمت رستوران‌هايي كه براي خارجي‌ها ساخته شده است. الحق كه غذاي چيني خيلي خوشمزه است. دهها جور سبزي و علف در غذاهايشان مي‌ريزند، خيلي هم متنوع است. ما كه خيلي مخلصش هستيم.

وقتي در صف ژتون ايستاده بوديم ياد سلف سرويس دانشگاه مي‌افتم. يادش بخير. بعد از انقلاب و باز شدن درهاي دانشگاه، جوانان تبريزي از محصل و سياسي و دختر باز به دانشگاه مي‌ريختند و هنگام ظهر به صف عظيم ناهار مي‌پيوستند. كار به جايي رسيده بود كه ما براي جلوگيري از ازدحام ظهر، ساعت 5/10 صبح ناهار مي‌خورديم! ژتون چلوكباب 15 ريالي را هم به 5 تومان در سر چهار راه شهناز مي‌فروختند. بالاخره آشپزها اعتصاب كردند و خواهان نگهباني دم در شدند. مشكلي كه بالاخره حل نشد تا روزي كه با تعطيل شدن دانشگاه‌ها و بسته شدن سلف سرويس خيال همه راحت شد.

بعدازظهر سوار اتوبوس مي‌شويم و همينطور با اتوبوس در شهر مي‌چرخيم. مقصد ما ديدن است و هدف ما گشتن. مي‌خواهيم به اطراف دانشگاه برويم كه ميسر نمي‌شود. در مركز شهر پياده مي‌شويم و دنبال غذا مي‌گرديم. خيلي شكمو شده‌ايم. اگرچه من حداقل 5 كيلويي وزن كم كرده‌‌ام اما اشتهايم با قدرت تمام سرجايش است. اين چيني‌ها خيلي بنده شكم هستند ما را هم مثل خودشان كرده‌اند.

 در مسير رستوران‌يابي خود به يك راستة غذاخوري‌ها مي‌رسيم. چيزي مثل بازارهاي سرباز ما با 30-20 مغازة‌غذاخوري. چيني‌ها برعكس ما ايراني‌ها خيلي در بيرون غذا مي‌خورند. همة غذاخوری ها هم پر بود و شام بازارشان خيلي گرم.یکی از انواع جالب غذاخوری عبارت بود از يك خوراك‌پزي گازي روي ميز و چندین نفر بر گرد آن. يك كاسة بزرگ سوپ مانند هم روي گاز قرار داشت و چندين بشقاب و كاسه هم بود كه مردمِ دور ميز، محتويات آنرا گرفته و داخل سوپِ جوش مي‌كردند، سپس لحظه‌اي بعد آنرا گرفته و مي‌خوردند. اين شكل غذاخوري برايمان خيلي جالب بود اما راستش جرات امتحان كردنش را نكرديم. كل پروسه سفارش دادن و خوردن آن خيلي پيچيده به نظر مي‌آمد. در سلف سرويسي غذاي مشخص‌تري را سفارش داده و مشغول خوردن  آن مي‌شويم. آتمسفر زيبايي است . در كنار مردم بودن  و از غذاي چيني لذت بردن.

غروب، اتوبوس گرفته و به هتلمان باز مي‌گرديم. ديگر حسابي وارد شده‌ايم. كم و بيش خيابان‌هاي اصلي شهر را هم ياد گرفته‌ام. افسوس كه بزودي اين شهر زيبا را ترك خواهيم كرد.


 

 

 

 

روز سي و يكم

امروز آخرين روز ما در کونمینگ است. ساعت 3 قرار است سوار قطار بشويم و فردا صبح به HEKO برسيم. مي‌خواهم صبحِ   کونمینگ را آنطور كه هفته پيش ديده بودم به الهه هم نشان داده و كمي فيلم و عكس هم بگيرم. صبح زود بلند مي‌شويم و با اتوبوس به پارك‌شهر مي‌رويم. حدسم درست بود. دو طرف خيابان و پياده‌روها همه پر از افراد ميانسالي است كه گرد هم آمده و كاري مي‌كنند. گروهي شمشير بدست حركات آرامي را تمرين مي‌كردند. گروهي ديگر نوعي Meditation مي‌كردند و از همه جالبتر، حدود 100 نفر نوار موسيقي گذاشته و والس مي‌رقصيدند. مرد و زن و يا زن با زن. بسيار جالب و فرحبخش بود. بساط بازي بدمينتون هم بسيار گرم بود و زن و مرد مشغول بازي. عده‌اي هم كه ظاهراً هيچ كار ديگري ازشان ساخته نبود، دايره‌اي تشكيل داده و فقط كف مي‌زدند. در طول 45 دقيقه اقامت ما در اين محوطه، اين گروه كف‌زن لحظه‌اي درنگ نداشت. قناري بازها هم قناري‌هاي خود را آورده و به ديوار پارك آويزان كرده بودند.

از تعداد دوچرخه و لباسهاي مردم به راحتي مي‌شد حدس زد كه اين افراد قبل از سر كار رفتن به اين محل آمده و كسب انرژي مي‌كنند. نكته جالبي كه به چشم مي‌خورد عدم وجود جوانان بود. اكثريت شايد مطلق اين افراد آدم‌هاي بالاي 40 سال بودند. ظاهراً نسل جوان كاري با اين چيزها نداشته و تفريحات و سرگرمي‌هاي خودش را دارد.

گمانم ساعت 10 بود كه به هتلمان بازگشتيم. وقت چنداني نداشتيم. بار و بنديل خود را- كه حالا يك ساك گنده هم به آن اضافه شده است - بسته، يك ناهار جنگي در رستوران تازه پيدا كرده‌مان خورده و بسوي ايستگاه قطار راهي مي‌شويم.

ايستگاه قطار پر از دهاتي‌هاست. صدها چشم به طرف آدم است و چنان زل زده‌اند كه گويي ما از كره مريخ آمده‌ايم. الهه را كنار كوله‌پشتي‌هايمان نشانده و مي‌روم تا سَرَكي بكشم. براي محكم‌كاري بليط‌هايمان را به ماموري نشان مي‌دهم. مامور قطار يك كلمه انگليسي بلد نيست. بليط‌هاي مرا گرفته و به طرف دفتر براه مي‌افتد. در دفتر بليط‌هايم را به دست كسي ديگر مي‌دهد و مقداري چيني بلغور مي‌كند . من از اين رفتارها خيلي متعجبم. آنگاه مامور دوم از وسايل خود دفترچه‌اي درآورده، ورق زده و يك جملة انگليسي بمن نشان مي‌دهد. «خط را سيل برده لذا امروز قطار وجود ندارد.» شوكه مي‌شوم. وقتی با لال بازی می پرسم: پس من چكار كنم؟ دفترش را دوباره ورق زده و يك جملة‌ديگر نشان مي‌دهد «شما مي‌توانيد پولتان را پس بگيريد».

 من نااميدانه پيش الهه رفته و خبر ناگوار را مي‌دهم. چاره‌اي نداريم مگر اتوبوس شب‌رو بگيريم. تصميم مي‌گيرم الهه را در ايستگاه قطار گذاشته و به سوي ترمينال اتوبوس‌ها بروم. آنگاه برگشته و باهم برگرديم. اين از آن تصميم‌هاي الكي بود كه كلي باعث اتلاف وقت و انرژي‌امان مي‌شود. اصلاً نمي‌دانم اين چه مرضي است كه ما مردها يا شايد مردهاي ايراني داريم. چرا هميشه مي‌خواهيم با خود و بي‌خود سپر بلا شويم. انگار اين جور رفتارها يك ارضاي شخصي مي‌دهد كه بله من رنج‌ها را تحمل ‌مي ‌كنم براي راحتي همسرم يا شايد يك احساس اهميت كاذب كه تو راحت باش من رفته و درست مي‌كنم و آنگاه در خيال خود همچون قهرماني كه سرنوشت ديگران را در دست دارد به راه افتاده و بي‌خود و بي‌جهت هم دردسرهاي خودش را بيشتر مي‌كند و هم گاهاً موقعيت ساده‌اي را به يك موقعيت پيچيده تبديل مي‌كند.

اين مورد هم از آن موارد بود. الهه مي‌توانست براحتي به همراه من به ترمينال اتوبوس بيايد و از آنجا به راحتي هر كاري را كه مي‌خواستيم انجام بدهيم. ولي نه، اين براي ناصر قهرمان ارضا كننده نبود. لذا آرتيست ما اول مكان ترمينال را از روي كتاب پيدا مي‌كند. سپس در ايستگاه اتوبوس قطار يك اتوبوس عوضي سوار مي‌شود كه بزودي مي‌فهمد دارد به جاي ديگري مي‌رود. آنگاه فوراً پياده شده و تاكسي گرفته و مرده و زنده خودش را به ترمينال اتوبوس‌ها مي‌رساند. اما اينبار اين قهرمان ما وضعش خيلي خراب است و آن دو جملة كارساز «دو بليط براي HEKO» را ندارد. 10، 20 تا صف خريد بليط وجود دارد كه يك كلمه انگليسي در بالاي آن ديده نمي‌شود. كوتاهترين آنرا انتخاب كرده و وقتي به جلوي گيشه مي‌رسد با دست 2 تا نشان داده و مي‌گويد HEKO. طرف اسم شهر را نمي‌فهمد. او بي تقصير است ظاهراً قهرمان ما درست تلفظ نمي‌كند. بلیط فروش،همکارانش را خبر مي‌كند و آرتيست ما هم هي مي‌گويد HEKO – HEKO اما كسي متوجه نمي‌شود.بالاخره نقشة چين را آورده و او با انگشت، شهر مورد نظر را نشان مي‌دهد. آنگاه همگي با هم مي‌گويند HEKO!. به خدا قسم، همه مثل او تلفظ مي‌كردند! معلوم می شود که او در صف درستي نیست. لذا مأموري لطف كرده، او را به سوي باجة‌درست مي‌برد. خدا خدا مي‌كند پولش كافي باشد زيرا بعلت تصميم به خروج از چين، پول چيني زيادي ندارد.

دو بليط را گرفته و فقط 20 يوان برايش باقي مي‌ماند. او زرنگی کرده و نام چيني HEKO را روي تيكه كاغذي مي‌نويسد (در واقع نقاشی می کند).  اين كار بعدا‌ً در پيدا کردن اتوبوس خيلي كمكش مي‌كند. 2 ساعت بيشتر وقت ندارد. اتوبوس گرفته و به ايستگاه قطار كه درست آن ور شهر است مي‌رود. الهه همسر قهرمان ما حوصله‌اش بسيار سر رفته و تك و تنها در ايستگاه قطار نشسته است. تاكسي گرفته و آخرين پول‌هاي چيني خود را خرج مي‌كنند.

 

غروب است كه به ترمينال مي‌رسيم. ترمينال کونمینگ چيزي شبيه ترمينال آزادي است فقط كمي خرتوخرتر. قبل از سوار اتوبوس شدن الهه به توالت مي‌رود. وقتي بيرون مي‌آيد مي‌گويد باور نمي‌كني در آن توالت‌هاي وحشتناك عمومي، بعضي دخترها نشسته و در حال عمليات خود كتاب هم مي‌خوانند!

اتوبوس ما، اتوبوس شب خواب است.  خيلي جالب است. اين اتوبوس‌ها صندلي ندارند. در عوض اطاق اتوبوسي را تصور كنيد كه دو رديف تختخواب دونفره دو طبقه روبروي هم چيده‌اند. تو در واقع صندلي نيست كه مي‌خري، بلكه رختخواب مي‌خري. اگر تنها باشي در واقع يك رختخواب دو نفره را با كس ديگري شريك هستي. براي ما كه خيلي خوب بود. اين نوع اتوبوس‌ها را من براي اولين بار بود كه مي‌ديدم.

مسير 14 ساعته را فكر مي‌كنم شيرين 10 ساعتش را خوابيديم. اتوبوس وظيفة كاميون را هم بازي مي‌كرد. زيرا نه تنها يك بار 2 متري در بالاي سقف داشت، بلكه وسط راهرو هم پر بود از كيسه برنج و امثالهم. مردم هم مجبور بودند از لبة تختخواب‌ها با بندبازي به رختخواب‌هاي خود برسند. چند دختر جوان تكي هم بودند كه رختخواب‌هاي مشترك با مردان ديگر داشتند. اما انگار نه انگار، هر كدام خود را به گوشه‌اي كشيده و خوابيده بودند.

 مسير ما از ميان جنگل‌هاي انبوه مه‌آلود مي‌گذشت.این قسمت جنوب غرب چین که مرز ویتنام و برمه و لائوس می باشد بسیار زیبا بوده و پوشیده از جنگل های انبوه می باشد.افسوس که شب است و چیزی جز تاریکی و مه دیده نمی شود.

  بعد از 5 ساعت،بالاخره اتوبوس براي استراحت و توالت نگه مي‌دارد. وقتي از اتوبوس پياده مي‌شويم از توالت خبري نيست. مردان در يك طرف جاده مي‌شاشند و زن‌ها كمي جلوتر‌ در طرف ديگر جاده. منش چيني‌ ها دربارة توالت رفتن زن‌ها بسيار جالب و طبيعي است.


 

 

 

 

روز سي و دوم               HEKO

نيمه‌هاي شب اتوبوس براي گازوئيل زدن در پمپ بنزيني توقف مي‌كند. در اين ناكجاآباد و در دل اين جنگل‌ها، پمپ بنزين بوسيلة 4 دختر جوان زيباي خنده‌رو اداره مي‌شود. چقدر هم كاري. يكي بنزين مي‌زند و همزمان، ديگري شيشة كاميون و اتوبوس‌‌ها را مي‌شورد.در تمام مدت همم می گویند و می خندند. ديدن اين جور موارد، حكايت از نقش گسترده زنان در امور اقتصادي و دامنه امنيت اجتماعي را دارد.

در اتوبوس يك پسر جوان نروژي همسفر ماست. ما جهانگردان زيادي در چين نديديم آنهايي هم كه اينجا و آنجا ملاقات كرديم از سلام و عليك جلوتر نرفت. پسر نروژي خيلي كم حرف است و بيشتر به موسيقي خودش گوش مي‌دهد. ظاهراً آدم‌هايي كه مي‌توانند اينچنين تنها مسافرت كنند بايد آدم‌هاي خيلي اجتماعي نباشند. وگرنه مسافرت تنها، آدم را دق مي‌آورد.

با طلوع آفتاب، زيبائي‌هاي اطراف مجال عرض‌اندام بيشتري پيدا مي‌كنند. حدود ساعت 8 بود كه به HEKO رسيديم. شهري كوچك و ساده در كنار رود سرخ. رود سرخ مرز چين و ويتنام بوده و پلي، دو شهر مرزي اين دو كشور را به هم وصل مي‌كند. از ترمينال تا سر مرز راه چنداني نيست. در پاسگاه مرزي پاسپورت‌هايمان را داده و اين پا و آن پا مي‌كنيم كه هر چه زودتر به ويتنام وارد شويم. مأمور چيني پس از چندي پاسپورت‌هايمان را مي‌آورد. به پسر نروژي مي‌گويد OK ولي پاسپورت‌هاي ما را درآورده، ويزاي ويتنام را نشان مي‌دهد كه اول نوامبر است و مي‌گويد شما دو روز ديگر مراجعه كنيد. اين خبر مثل آب يخي است كه بر سرمان مي‌ريزد. چطور ما اين مسئله را متوجه نشده بوديم. از دست خودم بي‌نهايت عصباني هستم. حالا ما دو روز در اين شهر فلك زدة مرزي چه كنيم؟ هر چه التماس و اصرار مي‌كنيم فايده‌اي ندارد. مامور گمرك، پاسپورت‌هايمان را پس داده و مي‌رود. وقتي بي‌حوصله و نااميد آنجا نشسته‌ايم دوست نروژي و چند نفر ديگر را مي‌بينيم كه در حال گذشتن از پل و ورود به ويتنام هستند. خيلي حسوديمان مي‌شود.

خوب، روز نو روزي از نو. دوباره مي‌افتيم دنبال هتل. از آنجايي كه حدس مي‌زنيم جايي براي رفتن نخواهيم داشت، هتل خوب و راحتي را براي شبي 170 يوان مي‌گيريم. تمام صبح را دلسرد و خسته از سفر، در رختخواب بسر مي بريم.

 ظهر در حياط هتل با يك جوان چيني آشنا مي‌شوم. او خودش را معلم زبان انگليسي معرفي كرده و ابراز علاقه مي‌كند كه شهر را به ما نشان بدهد و كمي هم انگليسي تمرين كند. من هم از خداخواسته، براي بعدازظهر قرار مي‌گذارم.

HEKO شهري است كوچك در كنار رود سرخ  رود سرخ هم واقعاً رودي سرخ رنگ است. آب و هواي شهر گرم و مرطوب بوده و اطراف آن تا چشم كار مي‌كند، جنگل است. بافت شهر نيز چيني ـ ويتنامي است. هر روز تعداد زيادي ويتنامي براي كار و دست فروشي به اين ور مرز مي‌آيند. شهر چيز زيادي براي ديدن ندارد. بلوار پهني در كنار رود سرخ كه پياده‌روهايش بسيار كثيف مي‌باشد، بازاري و يكي دو تا خيابان اصلي پر از مغازه. از خيل مغازه‌ها، يك مغازة‌مار فروشي توجه ما را جلب مي‌كند. انواع و اقسام مار را مي‌فروخت. زنده، مرده، خشك شده، پسر چيني مي‌گويد ويتنامي‌ها خيلي به مار علاقه دارند. آنها نه تنها آنرا مي‌خورند بلكه از خون بعضي از آنها شربت‌هايي نيز درست مي‌كنند كه معتقدند براي بدن خيلي خوب است.

متاسفانه خيلي زود مي‌فهميم كه پسر چيني ظاهراً معلم نبوده و در بهترين حالت يك جوان لوسي است كه خود را به خارجي‌ها مي‌چسباند تا به زعم خودش پزي به همشهري‌هاش بدهد يا شارلاتاني است كه افكار نامعلومي در سر دارد. بهرحال هر چه هست آدم دلچسب و شيريني نيست.

او ما را به بازار برده و اينور آنور را نشانمان مي‌دهد. ظاهراً دنبال تمام دخترهاي اين شهر است و با همه لاس مي‌زند. نزديك 30 سال دارد ولي مجرد است. به نظر مي‌آيد هيچكس هم از او خوشش نمي‌آيد. غروب ول كن ما نيست و خودش را براي شام مهمان مي‌كند. الهه هم از لجش يك غذاي خيلي سادة علفي سفارش مي‌دهد. او كه ظاهراً شكمش را براي يك شام مفصل صابون زده بود، بايد خيلي نااميد شده باشد. من در سر شام مشكلمان را با او در ميان گذاشته و مي‌گويم اگر بتواند ما را فردا از مرز رد كند، 100 يوان به او مي‌دهم. پيش خود فكر مي‌كنم، عوض 170 يوان هتل و صرف يك روز ديگر در اين شهر، اگر 100 يوان به او بدهم باز خيلي جلو هستم. با شنيدن اين حرف، چشم‌هايش برق زده و هي خالي مي‌بندد كه تمام افسرهاي چيني و ويتنامي رفيق تو بمير من بمير من هستند و كار شما را مثل آب خوردن حل خواهم كرد.

ما براي ساعت 8 صبح فردا قرار مي‌گذاريم. نمي‌دانم آيا كاري از دست او ساخته است يا نه ولي سنگ مفت گنجشك مفت. اگر موفق شود من مي‌توانم بگويم:

خداحافظ چين، سلام ويتنام