سفر برمه             

 

بسوی برمه ( میانمار)

 

اولین باری که وسوسه سفر به «برمه» به سرمان زد، هفت سال پیش بود. ما در راه بازگشت از نپال و تبت به  شهر «کونمینگ» پایتخت ایالت «یوان» در چین رسیده بودیم. در طبقه دوم هتلی که اقامت کرده بودیم کنسولگری «میانمار» قرار داشت. راستش اول اصلاً متوجه نشدیم «میانمار» کدام کشور است. تا بحال نام «میانمار» را نشنیده بودیم. دیوارهای راهرو پر بود از عکس های زیبایی از معابد و مناظر طبیعی. یکروز به هنگام تماشای عکس ها، مردی که گویا کونسول بود  ما را دیده و به شوخی گفت: نمی خواهید به مملکت من بروید؟ من با شرمندگی پرسیدم «میانمار» کجاست؟ او لبخندی زد و گفت «میانمار» نام واقعی و قدیمی «برمه» است. «برمه» نامی است که انگلیسی ها به هنگام استعمار بر روی ما گذاشته بودند. بدین سان معما برایمان حل شد. این سرزمین  زیبا همان «برمه» است. در آن سال، ما عشق دیدن ویتنام را داشتیم و هیچ تردیدی برای تغییر نقشه هایمان نکردیم اما تصاویر زیبای این سرزمین در ذهنمان ماند تا اینکه بعد از هفت سال امروز  راهی «برمه» ( ببخشید « میانمار» ) هستیم.

 

در فرودگاه « چیانگ مای» تایلند به انتظار هماپیمایمان نشسته ایم و کم و بیش اضطراب داریم. نه هتلی رزرو کرده ایم و نه اطلاع چندانی از «ماندلی» شهری که راهیش هستیم داریم. در کتاب های راهنمای سفر، اگرچه از طبیعت و فرهنگ و بخصوص مهمان نوازی و مهربانی مردم «برمه» صحبت بسیار می شود اما غربیان را به دیدار این سرزمین تشویق نمی کنند. مسئله بر سر آخرین حکومت نظامی مستبد منطقه است. اینان می ترسند رونق توریسم، به استقرار هر چه بیشتر نظامیان مستبد حاکم منجر شود. به همین دلیل لیست بلند بالائی از هتل ها و آژانس های دولتی داده و جهانگردان را تشویق می کنند که از این مکان ها احتراز کنند. لب کلام این است. حال که تصمیم به سفر به «برمه» گرفته اید، بگذارید بجای دولت، پول شما به جیب مردم محلی برود.

.

 « ماندلی» دومین شهر بزرگ برمه است. پروازمان یکساعتی بیش نیست اما به دنیای دیگری پا می گذاریم. ما از تایلند، سرزمینی که غرب همه امکاناتش را به پایش ریخته، می رویم «میانمار»، سرزمینی که غرب  آنرا تحریم کرده است. تفاوت ره باید از زمین باشد تا آسمان.

 کارت های اعتباری در «برمه» ارزشی ندارند، همینطور چک های مسافرتی. پول باید نقد باشد آنهم از نوع  شیطانیش، دلار! چاره ای نیست مگراینکه چند هزار دلار پول نقد را در کیف مخصوصی که همیشه در مسافرت ها  به زیر شکمم می بندم حمل کنم. این کیف اگرچه در زیر پیراهن، هیکلم را به هم زده و یک شکم مصنوعی به شکم من می افزاید، اما زمختی و ناراحتیش، اطمینانی است از وجودش و قوت قلبی است از حضورش. اگر اتفاقی به این پول بیفتد در یک گرفتاری واقعی هستیم. در جاهای دیگر دنیا، دل آدم همیشه به کارت اعتباریش قرص است اما در « میانمار » از این خبرها نیست.

هفته ای فقط یک پرواز از « چیانگ مای» به «ماندلی» وجود دارد. بلیطش را با هزار زحمت از استرالیا رزرو کرده ام. گرفتاری مسافرت به برمه یکی دو تا نیست. شبکه هواپیمایی « برمه» به سیستم جهانی وصل نبوده و بلیط هایش را نمی توان به سادگی سایر کشورها تهیه کرد. تا به پای پله های این هواپیما برسیم زحمت زیادی کشیده ام.

در سالن انتظار می بینم اکثریت مسافران هواپیما برمه ای هستند. جالب این جاست که هرچه  از چین به سمت غرب می رویم پوست ها تیره تر و چشم ها گشادتر می شوند. بعد از «برمه»،  شبه قاره هند شروع می شود. جایی که دیگر خبری از پوست های سفید و چشم های بادامی نیست. این جا به راستی هند و چین است.

 

وقتی هواپیما در فرودگاه « ماندلی» به زمین می نشیند، با تعجب می بینم در باند فرودگاه دومین شهر بزرگ «برمه» حتا یک فروند هواپیما دیده نمی شود! اما  ظاهر فرودگاه و سالن انتظار نوسازش، بهتر از آنی بود که انتظارش را داشتم. از آن جایی که تنها هواپیمای فرودگاه هستیم، در یک چشم به هم زدن بارهایمان آمده و ما شق و رق و کوله پشتی به پشت، آماده آغاز سفر جدیدمان هستیم.

 به دنبال یک میز اطلاعات و غیره ایم  که حاصلی ندارد. فرودگاه به نوعی سوت و کور است. الهه بالاخره یک خانم کارمند  را با تلفن پیدا می کند. هر دو هتلی را که می شناسیم زنگ می زنیم. پر هستند و برای امشب جایی ندارند. چاره ای نیست مگر سرنوشت خود را به دست راننده تاکسی داده و چند مهمانخانه را با کمک او نگاه کنیم.

فرودگاه  در 15 کیلومتری شهر قرار دارد و مسیر اولیه ما یک جاده اتوبان دو ردیفه اما پر از چاله چوله است. مدل تاکسی ما هم خدا می داند چیست. یکی از آن ماشینهای عهد بوق ژاپنی. این مسیر فرودگاه تا هتل، در سرزمین های جدید چقدر به یاد ماندنی است. کم و بیش تک تک آنها را با جزئیات به  یاد دارم. چشمهای آدم گرسنه است و کنجکاو و هر جزئیاتی را به خاطر می سپارد. آن فیات قراضه سیاه رنگ در قاهره و چشم های بی صبر ما برای دیدن نیل، آن شوکی که از دیدن کاتماندو از پشت پنجره های تاکسی به ما در نپال دست داده بود. دو دختر دوچرخه سواری که در کوبا به ما متلک گفتند و خندیدند. بمبئی و آن تاکسی زرد و سیاه و راننده پدر سوخته اش، لحظه ورود به هانوی، خیابان های لیما در نیمه شب بعد انتخابات و بسیار تصاویر دیگر از اولین روز ورودمان. این خاطرات روزهای اول را می توانم تا خیلی دورترها هم ببرم. تا چهل سال پیش، آنگاه که با فولکس دامادمان به سوی شمال می رفتیم . یک فولکس لاکپشتی و شش نفر سرنشین! و من چپیده در سگدانی ته ماشین،  با پنجره ای اختصاصی بسوی  طبیعت و گه گاه دست تکان دادنی به روستاییان کنار جاده و ماشین های پشت سر،  از شدت شادابی سفر.

 

در «ماندالی»- همچون دیگر شهرهای جنوب شرق آسیا- فصل گل دادن گل های کاغذی است و دو طرف خیابان به نوعی غرق در گل است. این گل های کاغذی مرا کشته است.  اولین تصویر من از طبیعت این جا، همین گل های رنگارنگ کنار خیابان است. وجود همین اتوبان دو خطه وانبوه گل های کاغذی، اثر خوبی از این شهر بر ذهنم می گذارد، انگار از میان یک تونل گل عبور می کنیم. کنار جاده زمین های کشاورزی است و هنوز نشانی از شهر نیست. اما هر چه به شهر نزدیک تر می شویم، شکل و شمایل خیابان ها بدتر شده و ازدحام بیشتر می شود.

 دومین تصویر به یاد مانده ام، انبوه دوچرخه سواران است. زن و مرد دوچرخه می رانند و بعضی با دیدن ما دست تکان می دهند. از آنجایی که توریست کم است چهره های متفاوت ما، توجه بسیاری را جلب می کند. من هم مثل همان بچه چهل سال پیش، ذوق زده هستم و  برایشان دست تکان می دهم. چشم های  گرسنه من سیری ندارند.  در خیابان ها از قسمت های مخصوص دوچرخه سواری - آنگونه که در چین رایج است - خبری نیست. دوچرخه ها همین طور در سطح خیابان ولو هستند و ماشین ها مرتب در حال بوق زدن و ویراژ دادن در مقابل آنها.

 سومین تصویر به یاد مانده ام، چهره دختران جوان است که برای حفظ پوست گرانبهای سفیدشان در برابر آفتاب، چیزی مثل سفیداب به گونه ها و پیشانی خود مالیده اند. نه همچون سرخاب بلکه همچون وصله ای بزرگ و چهار گوش. اولین دختری را که با این سفیداب دیدم بسیار متعجب شده و افسوس خوردم که چرا دوربینم دم دست نیست، اما کمی بعد در یافتم که این امری بسیار رایج بوده و کم و بیش اکثریت دختران و بعضاً پسران و بچه ها ، چنین ماده ای را به صورت خود می مالند. کم و بیش شبیه ماسک های خانم های غربی است که در خلوت خانه برای حفظ پوست صورت خود می مالند اما هرگز با آن به  حضور جمع نمی آیند. تصویر جالبی است، دسته های دختران جوان دوچرخه سوار با صورت های سفید شده. آنرا در بایگانی تصاویر به یاد مانده ام ضبط می کنم.

 چهارمین تصویربه یاد مانده ام، دامن مردان است. همه مردان دامن بلند لنگ مانندی به پا دارند که در کمر، گره خورده است. چیزی شبیه لنگ خودمان با نام   « لانگی» . این دامن، لباس رسمی مردان برمه است. جنسی شبیه چیت چهار خانه  دارند و در رنگهای مختلف دیده می شوند. البته نوع اعیانی ابریشمی اش هم وجود دارد. دیدن مردانی که شلوار به تن دارند بسیار نادر است. پوشیدن این دامن ها برای کارمندان دولت اجباری است و بخشی از هویت ملی قلمداد می شود. ( ظاهراً این جور کارها  بخشی از مبارزه و تبلیغات ضد غربی نظامیان حاکم است).  چه جالب! این جا سرزمینی است که مردان دامن به پا کرده و دختران صورت هایشان را رنگ می کنند. چند روز بعد من هم یک «لانگی» خریده و گه گاه به تن می کنم! قیافه من تماشای است. این دامن به هرکه بیاید به آدم قد بلند نمی آید. نتیجه اش یک غول بی شاخ و دم است اما انصافاً پر و پاچه آدم خوب باد می خورد. البته من جرئت بدون شورت پوشیدنش را نداشتم چرا که هر لحظه گره اش باز می شد اما بدون شورتش باید خیلی جالب و سکسی باشد!

 

 

 

متاسفانه هر چه به شهر ماندلی نزدیک تر می شویم، تراکم بیشتر و خرابگی آشکار تر می شود. گل های زیبای کاغذی جاده فرودگاه، به یکباره جای خود را به دکه ها و آلونک های مخروبه می دهند. خیابانها از جمعیت موج می زند و در سر چهارراه ها غوغایی است. بسیاری از چراغ های راهنمایی کار نمی کنند و ماشین ها در پی یافتن راهی برای نجات خودشان هستند در حالی که صدها دوچرخه سوار از کوچکترین فاصله بین آنها برای خود راهی جستجو می کنند. به نظر می آید که برق رفته است. در چهارراه های بزرگ،  افسران راهنمایی ( تنها مردان بدون لنگ) با حرکات دست، کار چراغ های راهنمایی را انجام می دهند. بلبشویی است آن سرش ناپیدا. وقتی به مرکز شهر می رسیم باورم نمی شود. این جا زشت ترین شهری است که من تا به حال دیده ام! خیابان های بسیار عریض پر از چاله چوله، با خانه هایی بی ریخت و قواره و ناگهان در میان آنها یک بقالی، دوباره چند خانه خرابه و ناگهان یک مغازه دوچرخه فروشی، باز چند خانه خرابه، آنگاه یک رستوران درب و داغان. خیابان ها به طرز مسخره ای پهن و عریض می باشند.  چیزی مثل خیابان انقلاب خودمان ، پر از چاله چوله با خانه های یک طبقه  و تک و توکی مغازه . عرض خیابان ها در همه جای شهر عین هم است و به شماره نامیده می شوند. شهرسازی این جا به یک طرح شکست خورده می ماند. گویی فکر کرده اند این جا روزی شهری بزرگ و مدرن خواهد شد، لذا خیابانها را اینچنین عریض و طویل ساخته اند. عرض خیابانها و کوتاهی ساختمانها، این احساس را در آدم ایجاد می کند که گویی این شهر، به تازه گی بمباران شده است. غروب نزدیک است و انبوه مردم با هرچه که به دستشان می رسد در حرکتند. انبوهی پیاده، انبوهی با دوچرخه و انبوهی با اتوبوس.  اتوبوس ها ی درب و داغان کامیون مانند از مسافر لبریزند. رسماً دور تا دورشان رکابی دارند که مردم سرپا ایستاده و از میله ای که به همین منظور تعبیه شده است آویزانند. یک آکروباسی عمومی. اتوبوس با سرعت می رود و بیست سی نفر از آن آویزانند. عجب جایی آمده ایم! نکند هواپیما ما را در بنگلادش پیاده کرده است و ما نمی دانیم. چهره های مردم به راستی که مخلوطی از هندی و چینی است. دیگر اثری از پوست های سفید ویتنامی و لائوسی نیست. رنگ  پوست مردم تیره است و بیشتر به هندیانی می مانند با چشم های کشیده.

 

تاکسی، ما را جلوی چند مهمانخانه نگه می دارد، غروب است و همه پر هستند. کم کم وحشتمان می گیرد. برای همین اولین جایی که یک اطاق خالی دارد گرفته و سخت گیری نمی کنیم. جایش را از کتاب راهمایمان دانسته و به رانند تاکسی داده  بودیم. یافتن آدرس ها در این جا، راحت ترین کار دنیاست. شهر همچون یک جدول مقطع بزرگ است. مهمانخانه ما در خیابان 56 در تقاطع خیابان 34 قرار دارد!  آنرا هم اینجوری نمایش می دهند 56/34. به همین بی روحی و بی ذوقی.

این مهمانخانه سالهاست که پاتق توریست های مستقلی مثل ماست . ساده است و ارزان (شبی 15 دلار). صاحب آن مثل همه سرمایه داران دیگر این کشور چینی است. 

 

اطاق ما در واقع زیادی ساده است. توالت و دوش دارد اما خیلی کهنه است. به دل الهه نمی نشیند و من مثل همیشه قول می دهم که فردا عوض می کنیم. الهه بساط پرمنگناتی را که در لائوس خریده در آورده و مثل دلاک های حمام های عمومی، همه جا را آب بنفش می کند. به نظر من همه چیز به اندازه قابل قبول تمیز ولی کهنه است اما الهه این طور فکر نمی کند. البته من به تجربه در یافته ام که معیار تمیزی آقایان و خانم ها یک تفاوت اساسی  دارد. آشکار است که اگر ما هم می خواستیم ادا و اطوار بسیاری از هموطنانی  را که می شناسم داشته باشیم باید مثل آنها در همان خانه تمیزمان می ماندیم و به خودمان زحمت مسافرت نمی دادیم.

 

 یکی از بزرگترین موانع ( ویا بهانه های)  مسافرت نکردن برای بسیاری از ایرانیان، وسواس وهمین مسئله تمیزی و کثیفی است. ادا و اطوار این هموطنان برای من بسیار جالب است. بهداشت و تمیزی، بسته به سطح رفاه اجتماع و البته طبقه ای دارد که مردم از آن برخواسته اند. برای بسیار از هم نسلان من، بهداشت به این نحوی که در غرب از آن بهره مندیم در دوران کودکی و جوانیمان اصلاً وجود نداشت. کمتر خانه ای در قدیم حمام داشت و حمام رفتن هفته ای یکبار یا هر دو هفته یکبار امری بسیار رایج بود (هنوز هم  است). شب ها هم یکی دو اطاق بود که تشک ها پهن می شد و خبری هم از ملافه های زیر و رو که هر هفته شسته شود نبود و بسیاری از ظواهر بهداشت دیگری که بعد ها وجود ماشین رختشویی برای ما ایجاد کرد. نا گفته نماند که این افراط در استرلیزه بودن، نه تنها مقاومت بدن را در مقابل بیماری ها کم می کند بلکه پی آمدهای  زیستی بسیاری نیز ایجاد کرده و بر حجم عظیم ذباله و ماده های شیمیایی می افزاید. مطمئن هستم که بسیاری از کسانی که این روزها اینقدر کثیفی کثیفی می کنند و هیچ جا را کمتر از اروپا و آمریکا قبول ندارند، دوران کودکی و جوانی بسیار متفاوتی داشته اند. جالب اینجاست که بسیاری از مسافران اروپایی که همه عمر در رفاه و بهداشت بالاتری زندگی کرده اند، ادا و اطوار کمتری از این هموطنان تازه بدوران رسیده ما  نشان می دهند. وقتی اظهار نظرهای مردم را در باره لائوس می خواندم، همه از زیبائیهای این سرزمین و مردم مهربانش تعریف می کردند اما تنها نکته منفی که به یادم مانده، اظهار نظر یک پاکستانی است  که  گفته بود لائوس کشور بسیار کثیفی است! جالب اینجاست که یک پاکستانی دیگر هم آنرا تایید کرده و اضافه کرده بود "خیلی کثیف است"! خوشبختانه ما چنین مشکلی را بدین صورت نداریم و الهه  همچون من، بچه کوه است و به یک بالش نرم تر از سنگ و سرپناهی گرمتر از بیرون راضی است وگرنه آدم ناز نازی کجا و جهانگردی کجا؟

 

چهارشنبه 8 فوریه 2007

نیم ساعتی نیست که بالاخره مهمانخانه ای پیدا کرده ایم. میروم بیرون سر وگوشی آب بدهم.  مثل همه جا، چند دلال پول ویکی دوتا  دوچرخه ای  در بیرون در منتظر نشسته اند. کمی دلار خرد کرده و به راه می افتم. غروب است و ناگهان صدای بلند اذان از جایی بلند می شود. بسیاری از مردان عرق چین بسر  و از آن ریش های بلند مسلمانی بدون سبیل دارند. چقدر این ریش بدون سبیل زشت و ترسناک است. این قسمت شهر باید مسلمان نشین باشد. برمه را اصلاً ابن جوری تصور نمی کردم. این جا بیشتر به پاکستان و بنگلادش می ماند تا آسیای جنوب شرقی. محله در حال تاریکی است اما از چراغ های خیابان و مغازه ها خبری نیست. خیابان پهن و پر از چاله چوله و درخت های غول پیکر استوایی و خیل مردان عرق چین به سر و لنگ به کمر، تصاویری به یاد ماندنی ایجاد می کنند. تصاویری که با دود و تاریکی و صدای اذان دم غروب آغشته گشته و بوی  فقر و نداری به این شهر می بخشد. به  دنبال جایی برای غذا خوردن هستم. بعد از چند دقیقه مطمئن می شوم که هیج غذا خوری مناسبی در این اطراف  وجود ندارد.

وقتی به مهمانخانه امان باز می گردم، الهه تازه از پرمنگنات بازی فارغ شده است و با یک احساس ناراحتی منتظر من است. این جا اصلاً به دلش نمی چسبد. دوباره قول می دهم که فردا جایمان را عوض خواهیم کرد. گزارش نیم ساعت گشتنم را داده و می گویم که باید یک سوپر مارکت پیدا کرده و غذایمان را خودمان درست کنیم.  آدرس یک سوپر مارکت را از کتابمان پیدا می کنم. زیاد دور نیست در 52/25!

وقتی بیرون می زنیم تاریک است. مهمانخانه ما یک ژنراتور پر قدرت دارد و صدایش گوش فلک را پر می کند. مغازه ها همه شمع و فانوس دارند و تک و توک یک ژنراتور فکسنی که چند لامپ مهتابی را روشن می کند. من حساب کارم را کرده و چراغ قوه آورده ام. شهر شلوغ است و همین یک احساس امنیت به آدم می دهد، اگرچه من خوشبین تر از آن هستم که در جاهای غریبه احساس ناامنی کنم.  به گفته کتاب راهنمایم  اعتماد دارم. وقتی می گوید برمه امن است، آنرا باور می کنم . هنوز چند خیابان نرفته ایم که در تاریکی، راه خود را گم می کنیم. وقتی به کمک چراغ قوه در حال نگاه کردن به نقشه هسیتم ، یک دوچرخه ای از آن ور خیابان به سوی ما می آید. مردی است میانسال که انگلیسی می داند و بسیار با ادب است. با احترام می گوید کجا می خواهیم بروید. می گویم سوپر مارکت. با حوصله مسیر را به ما توضیح داده و در آخر می گوید اگر بخواهید من شما را به آنجا خواهم برد. مرد دلنشینی است. دلم برایش سوخته و موافقت می کنم.  وقتی دوچرخه اش را می آورد ، خنده ام می گیرد. دوچرخه های مسافر بری برمه ای بر خلاف برادرهای هندی و ویتنامیشان، جایی برای مسافر که در کنار یکدیگر بنشینند ندارند. این جا یک دوچرخه است با یک صندلی در کنارش و یک چرخ در زیر آن ( در واقع سه چرخه است) . اکثر مواقع فقط یک مسافر دارند و  مسافر در کنار راننده می نشیند. اگر دو مسافر داشته باشد، مسافر دومی پشت به مسافر اولی نشسته و رو به عقب خواهد بود. با کمال شرمندگی، من رو به جلو و الهه پشت به پشت من، می نشیند. خوشبختانه خیابان ها یکدست بوده و سر بالا، سر پائین ندارند. « اونگ یی » در دو روز آینده می شود راننده و راهنمای شخصی ما. انگلیسی را همین طوری  پیش خودش یاد گرفته ( چه استعدادی باید داشته باشد). رفتارش به رفتار خدمتکاران هندی در فیلم های دوره استعمار می ماند. بسیار مودب و رسمی است. هرچه می گویم مرا ناصر صدا کن ول کن نیست و sir sir    از دهانش نمی افتد. وقتی علت تاریکی را می پرسم می گوید که اینجا به شدت مشکل کمبود برق وجود دارد، برای همین محله ها نوبتی در خاموشی به سر می برند.  ما را به یک سوپر مارکت خیلی شیک برده و بیرون منتظر می ماند. قیمت اجناس در این سوپر مارکت از استرالیا هم گرانتر است. شبی 15 دلار پول هتل می دهیم اما یک کیسه خریدمان بیش از 25 دلار می شود!  مقداری کنسرو و میوه  خریده ایم و یک کورن فلکس ( همین یک قلم کورن فلکسش هشت دلار بود) . در سوپر مارکت به اندازه مشتری ها- که معلوم است آدم های پولداری می باشند- خدمه وجود دارد.

 

 در مسیر بازگشت، چند غذاخوری معروف این جا را نشان می دهد. ژنراتورهای خودشان را دارند و چراغهای کم سویی در آن روشن است. صد رحمت به غذاخوری های ناصرخسرو . کاش چند تا کنسرو بیشتر خریده بودیم. آنطور که بویش می آید در این شهر فقط خواهیم خورد کنسرو.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    راس ساعت پنج صبح با صدای بلند اذان از خواب بلند می شویم. گمانم ما در هیچ جا از دست این اسلام عزیز راحتی نداریم. همه جا دنبال ماست. ساعت پنج صبح در برمه نیز دست از سر ما بر نمی دارد. صدا بطرز عجیبی بلند است. بلند شده و از پنجره به بیرون نگاه می کنم. مناره کوچکی را در کنار مهمانخانه مان می بینم با یک بلند گوی عظیم. خوب است که این کشور یک کشور بودایی است و اینها اینقدر ملاحظه کارند(!) اگر کشور اسلامی بود چه می کردند؟   الهه می گوید که از یک ساعت قبل صدای یک سخنرانی از بلندگوی معبد برمه ای می آمد ولی من خواب بودم و نشنیدم. پخش سخنرانی های موبدان بودایی که با صدای یکنواختی مردم را موعظه می کنند از کارهای رایج در برمه است و در طول سفرمان، عذاب شنیدنش را چندین بار تجربه می کنیم.

 

دو ساعت بعد، مثل همه روزهای دوم سفر، در جستجوی یک مهمانخانه جدید هستم. قبل از ترک مهمانخانه، به رستوران سری می زنم و صبحانه ای سفارش می دهم. مشغول خوردن صبحانه در رستوران مهمانخانه هستم که صدای آواز خواندن یکی از شاگردان آشپز را می شنوم. آهنگی به برمه ای می خواند و در ترجیع بندش هی کلمه "بیچاره" را می شنوم. شنیدن همین یک کلمه آشنا در این سرزمین غریب خیلی می چسبد. موقع رفتن سرکی به آشپز خانه می زنم ببینم خوانند کیست. پسری را می بینم 16 ساله با موهایی که یک کیلو روغن زده و برای خودش فوکل دست کرده. در حال بیچاره بیچاره گفتن بود که مرا می بیند. گل از گلش شکفته و وسط آهنگش یک hello    هم می چپاند.

 

در بیرون در «اونگ یی» منتظر من است. خدا را شکر که از او خوشم می آید وگرنه از دست اینها راحتی نداشتم. مطمئن هستم از اول صبح آمده تا مبادا مشتری خارجیش را از دست بدهد. آدرس هتلی را که دیشب جا نداشت به اومی دهم، آنرا به خوبی می شناسد. سوار دوچرخه اش شده و با سرعتی  مورچه وار حرکت می کنیم. اگر پیاده می رفتم شاید زودتر می رسیدم. در سر راه کلی اطلاعات راجع به صاحب هندی ان هتل می دهد. نه تنها خودش را می شناسد، بلکه از جد و آبادش هم خبر دارد.  میگوید خانواده بسیار ثروتمندی هستند و  یک دستگاه آپارتمان چند طبقه را در سر راهمان نشان داده و میگوید این به صاحب آن هتل تعلق دارد. یک لیست بلند بالا از دارایی های او را نیز می دهد. خب، این خیلی از اطلاعاتی که من علاقه مند بودم بدانم بیشتر است.

 

بی اختیار به یاد «ساری» شهر الهه می افتم که همه، همه چیز همدیگر را می دانند. در سالهایی که آنجا زندگی می کردم، همیشه از وسعت دانسته های مردم از همدیگر در شگفت بودم. نه تنها در باره خودشان که در باره جد و آباد همدیگر نیز مطلع بودند، اما همچون بازیگران یک نمایش بزرگ، هیچ کس  به روی خود نمی آورد. سهراب سپهری بی خود نگران ده پایین دست بود وقتی که  فکر می کرد در ده بالا دست "غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند"، در همه ده ها، چه بالادست باشد یا پائین دست،  نه تنها مردم از شکفتن غنچه ای باخبرند بلکه از شکفتن غنچه همسایه  و خیلی چیزهای دیگرش هم خبر دارند.

 

بالاخره به هتل رویال می رسیم. ظاهر مرتبی دارد با چند دختر هندی خوشرو. خوشبختانه امروز هتل رویال چندین اطاق خالی دارد. بهترین آنرا که شبیه یک سویت می باشد به 35 دلار می  گیرم. چشمم خیلی از هتل دیشبی ترسیده است و می خواهم هر طور شده از دل الهه در بیاورم. دیشب در یک مهمانخانه چینی بودیم و امشب به یک هتل هندی می رویم. خوانده ام که ثروت این مملکت در دست چینی ها و هندی هاست.  چینی ها شم کاسبی بسیار قوی دارند. به قول دوستی، مثل تبریزی ها می مانند، حتی کمونیست هایشان هم   پول در بیارند. 

خوشحال و سر بلند در کنار « اونگ یی» نشسته و او دوباره مرا به مهمانخانه کذایی بر می گرداند. شوفر اختصاصی من شده است، با آن دوچرخه درب و داغانش. اطاق جدید ما درهتل رویال  تا قبل از ظهر آماده  نمی شود، وقت داریم که به دیدن شهربرویم. الهه را برداشته و «اونگ یی» با آن هیکل نحیفش دوتای ما را می کشد. من که واقعاً خجالت می کشم. تنها کاری که از دستم برمی آید اینست که در سربالائی ها – علی رغم اعتراض او- از دوچرخه پائین پریده و پیاده بروم.

 

چهره شهردر روز بسیار قابل تحمل تر است اما  با هیچ معیاری زیبا نیست. تنها زیبایی آن دیدن مردم است. دیدن مردمی زحمت کش و نحیف با لنگ بر کمر  مردان و صورت های سفید شده زنان. از آن جایی که توریست ها با اتوبوس های تور به این ور و آن ور می روند، دیدن من و الهه در ترک این دوچرخه برای مردم بسیار جالب است.  دوچرخه ای های خیابان با دیدن ما خندیده و احیاناً دستی هم تکان می دهند. تازه داریم از آن شوک دیشب خارج شده و به این شهر عادت می کنیم. هدف ما دیدن یک معبد بزرگ بودایی در مرکز شهراست. مسیر ما اگرچه خیلی دور نیست اما با دوچرخه یکساعتی طول می کشد، بیچاره « اونگ یی ».

 

« اونگ یی» تمام عمرش دوچرخه ای بوده است. متعجبم که از کجا  انگلیسی  یاد گرفته. بسیاری از هم وطنانم را می شناسم که بعد از یک عمر کلاس انگلیسی رفتن، نصف او هم انگلیسی بلد نیستند. پنجاه ساله است و بلند قامت اما بسیار لاغر. وقتی در کنار هم نشسته ایم  و او پا می زند  وجدان درد می گیرم. عجب دنیای ناعادلانه ای است. دو تا پنجاه ساله بر روی این دوچرخه سوارند و تفاوت زندگیشان از کجاست تا به کجا. شکی ندارم که بسیار کاری تر از من است و از طرز حرف زدنش می توان گفت که  برای یک دوچرخه ای، آدم بسیار فهمیده ای نیز هست.

 

معبد در مرکز شهر قرار دارد و بازارهای شهر آنرا دوره کرده اند. از دوچرخه پیاده شده و قراری برای دو ساعت دیگر می گذاریم. گشتن در بازارچه های این جا جالب است. نه بخاطر اجناس بنجلش، که بخاطر دیدن مردم و رفتار مهربانشان با ما. اطراف معبد خیلی شلوغ است و گویا مراسمی نیز در حال شروع. تند و تند در بلند گوها داد می زنند و کاغذهایی به دست مردم می دهند. یکی هم به من می دهند، یک کلمه انگلیسی ندارد. چند زن که لباس های یکسانی پوشیده اند، جلو آمده و چند گل به ما می دهند. بالاخره نفهمیدیم امروز این جا چه خبر است. در انتهای بازار به معبد بزرگ « ماندالی» می رسیم.  در این جا مجسمه بودای بزرگی قرار دارد . حجم برگ های  طلای این بودا شهرت جهانی دارد. قبل از رسیدن به معبد کارگاه تولید برگ های طلا را در سر راهمان بازدید کرده ایم. در این کارگاهها ورقه های طلا را گرفته و آنقدر می کوبند که به برگی به اندازه کف دست تبدیل گردد. از انجایی که طلا قابلیت تورق بسیاری دارد، این برگ ها بقدری نازک می شوند  که با یک فوت کردن پاره می شوند. زائران بسته های ده بیست تایی آنرا به چند دلار خریده و به بدنه بودا می چسبانند. از آن جایی که این سنت را در طول صدها سال تکرار کرده اند، بودایی که منادی سادگی و قناعت است در زیر بار برگ های طلای زائران  در حال خفه شدن است! من هم یک بسته خریده، چند تا را به جناب بودا و آخریش را به استرالیا  آورده و به دیوار اطاق پذیرائیمان می چسبانم.

 بودای "بدن طلا" در داخل یک ضریح قرار گرفته واز چهار زاویه، زائران به تماشا و نیایشش می نشینند. زن ها حق ورود به ضریح بودا را ندارند ولی مردها، از جمله خود بنده، به داخل رفته و به راهنمایی یک موبد جوان، عملیات نذر و نیاز و چسباندن برگ طلا را انجام می دهم. راز و نیازی که با جناب بودا ندارم، فقط دنبال بازیش هستم.

وقتی مذاهب در آخرسر به مجسمه و ضریح و مقبره ختم می شوند چقدر شبیه هم می  گردند. این جا بیش از هر جای دیگری به صحن امام رضا شباهت دارد. کاری ندارم که آیا خدا را بشر آفریده یا بشر را خدا، ولی هر چه است باید یک نیاز واقعی روانی اینهمه مردم را در سرتاسر جهان به معبد و مسجد و کلیسا و کنیسه بکشد. نیازی که اگرچه حسش نمی کنم اما باید کور بود که آنرا ندید.

در کنار این معبد، راز سفیداب های صورت زنان را هم می فهمم. عده ای از زوار در گوشه ای از معبد مشغول ساختن این سفیداب هستند. آماده ساختنش در اینجا  حتماً حکم تبرک دارد. اینان شاخه های درخت سدر را گرفته و بین یک جفت سنگ با کمی آب، می سایند. برای همین است که همه جا شاخه های درخت سدر - که چندان هم ارزان نیست- به فروش می رسد.

 

 بعد از زیارت حضرت بودای طلایی به زیارت زوار – که بیش از هر چیز دیگری به آن علاقه دارم – می رویم. آنان حیاط زیبای معبد را پر کرده اند  و از قیافه هایشان چنین پیداست که دهاتی هستند با آن لباسهای زیبای رنگارنگ. هر چه می بینم سوژه ای جالب برای یک عکس زیباست. معماری عجیب این معبد، دست فروشان و موبدان پیچیده در شالهای قرمز رنگ، همه و همه زیباست. در گوشه ای نشسته و کنسروهایمان را باز می کنیم . چقدر در حیاط این معبد چهار زانو نشستن و غذا خوردن می چسبد. کلی عکس می گیرم و همه با خوشرویی از عکاسی ام استقبال می کنند.  ظاهراً مهمان نوازی و سعی در " تحت تاثیر قرار دادن" میهمانان خارجی فقط مختص ایرانیان نیست. البته برای من، هرگز مرز بین "میهمان نوازی" و "خوش خدمتی"  مشخص نبوده است. بعضی از متفکرین ایرانی، این "خوش خدمتی" ایرانیان را یکی از دلایل بدبختی آن می دانند. شاید بشود تقصیر را نه به گردن نیت خوب "مهمان نوازی"  بلکه به گردن نیت شوم " استعمار" انداخت. بهر حال کم نیستند کسانی که علت پیشرفت ژاپن را در بستن درها و راه ندادن خارجی ها می دانند.

بازار بزرگ ماندلی جایی تماشائی است. در سوراخ سنبه های آن، گذارمان به یک سازفروشی می افتد. در تماشای مغازه، من یک دل نه صد دل، عاشق یک ساز چنگ مانند می شوم. « سان» ، یکی از سازهای ملی برمه است. طاووسی کنده کاری شده که تارهای موسیقی از گردن به پشت آن بسته شده است. طول آن به 1.20 متر می رسد و بردنش از محالات است. اما صاحب مغازه نشان می دهد که میشود آنرا به سه قسمت تبدیل کرد و ما تا بفهمیم چه میکنیم، چه نمیکنیم، در دومین روز سفرمان یک بسته بزرگ که شکستنی هم می باشد به نافمان بسته می شود! در بیست روز آینده، این پرنده زیبای آوازه خوان، جایش در آغوش من می شود و بالاخره به سلامت به اطاق پذیرایی ما - که کم کم به مغازه سمساری بین المللی تبدیل شده است - می رسد.

 

 پیدا کردن « اونگ یی» در ازدحام بازار کار ساده ای نبود و نیم ساعتی وقت ما را گرفت. خوشبختانه گم شدن در مسافرت، بخشی از تجربیات شیرین آدم است ( البته در آن لحظه این گونه فکر نمی کند). به هنگام بازگشت، من و الهه بروی دوچرخه فکسنی «اونگ یی» کم بودیم ، طاووس خوش آوازم نیز در بغل من، به آن اضافه می شود. با این بسته بندی و محکم کاری، اندازه اش دوبرابر شده است. باید به این رفیق جدیدم حسابی عادت کنم. از این ببعد، خواهی نخواهی این بسته ، همه جا وبال گردن  من خواهد بود. الهه شانس آورده است که من خودم این دست گل را به آب داده ام وگرنه اگر شیشه عمرم را هم در چنین بسته ای به دست من داده بود، تا آخر سفر آنقدر غر می زدم که از جانش سیر می شد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیش از سفر به « میانمار» من اطلاع دقیقی از تاریخ آن نداشتم. یکی از خوبیهای سفر همین آشنایی با تاریخ و مردم کشورهای دنیاست. برمه در 1842 به تصرف انگلیس در آمد و طبق  قراری با فرانسه، کشور تایلند به مرز بین مستعمرات انگلیس و فرانسه تعیین گردید. سلطه انگلیس تا جنگ دوم جهانی ادامه یافت تا اینکه درسال 1941 به تصرف ژاپن درآمد. خشونت ژاپنی ها خیلی زود برمه ای ها را ناامید می کند. انها که به امید رهایی از استعمار انگلیس به دامن ژاپنیها افتاده بودند به زودی تغییر جهت داده و با نیروی های متفقین همراه شده بر علیه ژاپن می جنگند. شکست ژاپن در جنگ دوم جهانی، باعث استقلال برمه شده و اولین دولت ملی در 1948 تشکیل می شود. حکومت  ملی چند سالی بیش طول نمی کشد و در 1962   در پی  یک کودتای نظامی دست چپی، برمه به یک انزوای سیاسی فرو می رود. در 1988 در پی یک ژست ضد استعماری، نظامیان حاکم،  بسیاری از نام های جغرافیایی برمه را از نام شهرها تا رودخانه ها را تغییر می دهند. از آن جمله است نام کشور که از برمه به «میانمار» تبدیل می شود.

 

اینجا سالهاست که توسط نظامیان اداره می شود. در واقع بعد از دوران پایان استعمار انگلیس در سالهای بعد جنگ و پس از یک دوره کوتاه آزادیهای سیاسی، همچون بسیاری از کشورهای تازه استقلال یافته، مانند هند و اندونزی و مصر و غیره، یک موج آزادیخواهی تمام این کشورها را در بر می گیرد. این موج، رهبران درخشانی را نیز به عرضه ظهور می آورد. شخصیت هایی همچون مصدق، نهرو، سوکارنو، ناصر و غیره فرزندان همین دوره هستند. اکثر اینان با شروع جنگ سرد بین آمریکا و شوروی، مواضع استقلال طلبانه اشان مورد تهاجم قرار گرفته و یکی بعد از دیگری سقوط کرده و جایشان را دیکتاتورهای نظامی یا غیر نظامی می گیرند. سیاست آمریکا در آن زمان، به بهانه دفاع از آزادی ( مبارزه با کمونیسم) حمایت بی چون و چرا از دیکتاتورهای دست راستی بود.

 

«میانمار» اگرچه کشوری نسبتاً بزرگ با 52 میلیون جمعیت است اما در سی سال گذشته به یک کشور کاملاً منزوی تبدیل شده است. قدرت گرفتن یک حکومت نظامی  دست چپی در سال 1962 و کوشش آنان برای ایجاد یک حکومت سوسیالیستی سبک برمه ای، حاصلی جز ویرانی برای مملکت نداشت. 25 سال بعد، وقتی بی حاصلی طرح های ماجراجویانه آنان به اثبات می رسد، مملکت به یک حالت انفجار رسیده و ناآرامی های سیاسی گسترده ای به وقوع می پیوندد. در همین زمان است که نام « اونگ سن سو کی» بر سر زبان ها می افتد. او دختر ژنرال معروف « بوگیوک اونگ سن» قهرمان ملی  و اولین نخست وزیر برمه است که به هنگام معرفی کابینه اش در 1947 در اولین روز صدارتش به قتل رسید. دولت نظامی در 1987از قبول رای انتخاباتی که « اونگ سن سو کی»  با 85 درصد آرا در آن برنده شده بود خودداری کرده ودر عوض او را دستگیر و زندانی می کند. « اونگ سن سو کی» از آن روز به معروفترین چهره «میانمار» تبدیل شده است. اگر مردم دنیا چیزی راجع به این کشور نداند، با چهره معصوم و هیکل نحیف و اسم طولانی این او آشنا هستند. « اونگ سن سو کی»  در سال 1990 برنده جایزه صلح نوبل گشت و در تمامی این سالها، به طور متناوب در خانه اش بصورت بازداشت بسر برده است. مقاومت نطامیان در برابر فشار غرب و خودداری آنان از باز کردن فضای سیاسی کشور باعث شده است که «میانمار» سالها در محاصره اقتصادی غرب به سر برد. این جا یکی از آخرین کشورهایی است که رسماً توسط نظامیان مستبد اداره می شود.

«میانمار» در پی کسب سهمی از درآمد توریسم جهانی، بعد از سالها انزوا، درهای کشورش را  در 1995 به سوی توریسم باز می کند. وجود دولت نظامی، محاصره اقتصادی و بدنامی دولت «میانمار»علی رغم جاذبه های یگانه این کشور،  عوامل مثبتی در جلب توریست نمی باشند. لذا تعداد کل توریست های این کشور از مرز نیم میلیون در سال نمی گذرد. ( مقایسه کنید با 12 میلیون تایلند). 

 

 

 

جمعه 10 فوریه 2007

امروز سومین روز  اقامت ما در «ماندلی» است. هتل رویال مان حرف ندارد و از صدای دلکش آن بلندگوی دیروزی اثری نیست. از پنجره اش تپه سرسبز « ماندلی» و قصر سلطنتی سابق پیداست. متاسفانه اکثریت بعد از ظهر دیروزمان در یک آژانس مسافرتی گذشت. به دنبال خرید بلیط کشتی  و پروازهای داخلی بودیم. از آنجائی که در این مملکت شبکه  کامپیوتری  به آن معنا وجود ندارد، همه کارها با تلفن انجام می شود و این یعنی چندین ساعت وقت تلف شدن. چند هتل هم در شهرهای مختلف رزرو می کنیم. می خواهیم هر چه زودتر از دست این پول های نقدمان خلاص شویم. پروازهای داخلی در این جا خیلی ارزان است. چیزی حدود 60-70 دلار.

 وقتی از در آژانس بیرون آمدیم،  هوا رو به تاریکی بود. «اونگ یی» با صبوری چندین ساعت منتطر ما مانده بود. برای ما کلی نقشه گردش داشت که همه نقش بر آب شده است. ما را به کنار رودخانه می برد. کافه مانندی در آنجاست. هنوز ننشسته ایم  که هزاران پشه به ما هجوم می آورند. گارسون ها به مشکل آشنا بوده و یک حلقه دود کن پشه فراری ده،  به هر مشتری می دادند. کافه در نهایت بدبختی بود و  منظره رودخانه اش در کمال  افتضاح. چندین قایق بدبخت و بیچاره در آن جا پهلو زده و تعدادی نیز در رودخانه مشغول حمام کردن بودند. دیگر از این بدتر نمی شد. با عجله یک آبجو خورده و گوشت لذیذ و سفیدمان را از دست پشه ها نجات می دهیم. دیشب  هم قسمت ما خوردن کنسرو بود.

 

به هنگام بازگشت شاهد  یک عروسی هندی  مفصل نیز در جلوی  معبد هندی ها بودیم. معبد پر از زنان هندی بود که خود را در «ساری»های زیبایی پیچیده بودند.  انبوهی از مردان مقابل درمعبد ایستاده و جوانها به صدای بلند موسیقی بالی وودی در حال رقص بودند. تماشایی بود. ماشین عروس و داماد هم در بیرون معبد پارک کرده بود.  من به عکاس عروسی پیوسته و چند عکس از عروس می گیرم. خیلی خوششان می آید و به ما شیرینی  تعارف می کنند.  آنگاه موسیقی قطع شده و کسی شروع به خواندن لیست بلندی بالایی می کند.  ظاهراً هر دفعه یک نام از فامیل عروس و یک نام از فامیل داماد را می خواند. آنگاه  آنان در میان کف زدن های مردم  جلو آمده و با هم دست می دهند. ما آنجا شاهد دهها نمونه از این دست دادنهای بی مزه بودیم. 

«اونگ یی » ما را به تماشای بازار شبانه نیز  برد. یک خیابان پر از آت و اشغال. یک قلم جنس بدرد بخور ندیدیم. در بساط یک کتاب فروش من چشمم به رمان « روزهای برمه» جرج ارول می خورد. فوراً می خرم. جرج ارول نویسنده معروف انگلیسی و خالق آثار معروفی مثل«1984» و « مزرعه حیوانات» است. او فرزند یک کارمند انگلیسی بود و در هند  بدنیا آمده بود. « روزهای برمه» رمانی است از آثار متوسط  جرج ارول،  ولی از آنجایی که داستان در برمه اتفاق می افتد برایم خواندنی خواهد بود. یک کتاب زبان هم برای « اونگ یی» می خرم. در کمال تعجب فهمیده ام که باسواد هم هست. آخر های شب بود که خسته و کوفته  به هتلمان  رسیدیم. «اونگ یی» بیچاره باید  یک ساعت دیگر پا بزند  تا به خانه اش در کنار آن  رودخانه کذائی  برسد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امروز قرار است به دیدن سه شهر تاریخی در اطراف «ماندلی» برویم. با یک پسر جوان وانتی قرار گذاشته ایم برای 15 دلار.  با او به هنگام اثاث کشی آشنا شدیم. بچه خوبی به نظر می آید و مثل بلبل انگلیسی حرف می زند. می گوید از همین توریست ها یاد گرفته است. من همیشه دلم برای  جوانانی بومی  که با جوانان غربی سروکار دارند می سوزد. معمولاً جوانان جهانگرد غربی که به این کشورها می آیند بچه های خوب و با محبتی  هستند که با این جوانان بومی قاطی شده و به نوعی در زندگی آنان اثرات مهمی می گذارند. این اثرات اگرچه به ظاهر می تواند مثبت تلقی شود امابه علت تفاوت نوع زندگی  آنان  با شرایط زندگی این جونان بومی می تواند مشکل ساز باشد. جوانان بومی  که در غالب راهنما و راننده و آژانس مسافرتی و غیره با این جهانگردان سرو کار دارند، معمولاً از خانواده های پائین بوده  و از پایگاه طیقاتی و فرهنگی  بسیار متفاوتی با توریستها برخاسته اند. آنها در یک کلام گیج می شوند. ادا اطوار خارجی می گیرند. آنها در حالی که به نان شب محتاجند و زنان سنتی دارند  سرو کارشان با دختران غربی است. U Lugale   نیزازهمین دسته است. 26 سال دارد ولی هنوزمجرد  است. می گوید یک دوست دختر انگلیسی داشته است که اکنون به هند رفته. آشکار است پسر برمه ای که دوست دختر انگلیسی داشته است چگونه می تواند  به دختران هم محله ای خودش راضی باشد. او  فقط یک فکر در سر دارد و آن خارج شدن از این مملکت است. یک وانت درب و داغان به تمام معنی دارد که آنهم مال خودش نیست. اما هزار نقشه دور و دراز در سر می پروراند که فقط با پول انجام پذیر است. آنرا هم که ندارد.

 وقتی دیروز  قرار و مدار دیدار اطراف «ماندلی» را با او می گذاشتم ،  فکر می کردم می  توانیم سه تایی در صندلی  جلو بنشینیم که اشتباه بود. الهه در کنار او در جلو نشسته و من بیچاره به پشت وانت می روم. زیاد بد هم نیست، پاهایم را دراز کرده و به همه کسانی که برایم دست تکان می دهند، دست تکان می دهم. ظاهراً دیدن من در پشت آن وانت خیلی عجیب است و مایه تفنن بسیاری شده ام.

 

برای من نشستن پشت این وانت،  یادآور سالهایی است که بعد از تعطیلی دانشگاه و نتیجتاً اخراج دائمی ، وانت رانی می کردم.  برعکس کسانی که میگویند انگار دیروز بود، خاطرات ایران برای من، انگار صد سال پیش رخ داده است. چه قدر دور، چه قدر دور.  انگار  آن جوانی که از پشت میز دانشگاه به میدان تره بار تهران پرتاب شده بود کسی  به غیر از من بود. از افکار و  احساسات  آن جوان برای من، تنها  خاطره ای گنگ و مبهم به یاد مانده است. چه سالهای بدی بود. چقدر سیاه،  چقدر زشت. چقدر ترسناک. جوان سیاسی باشی، دانشجو باشی آنهم در سالهای سیاه شصت ایران. روزی نبود که  خبر دستگیری رفیقی را  نشنویم و اعدام آشنایی را خبردار نشویم . از شدت ترس جان، غم نان را فراموش کرده بودیم. می گویند شرایط سیاسی برمه نیز برای فعالین سیاسی بسیار  سخت است. اما من مطمئن هستم آنچه در ایران بر سر فعالین سیاسی و انقلابیون گذشت در تاریخ  سی سال گذشته دنیا بی سابقه  باشد. آنهمه کشت و کشتار، آنهمه زندانی.  جالب است که همه این خاطرات باید در برمه و در پشت این وانت به یاد من بیاید آنهم نزدیک بیست سال بعد.

 

دوباره از این شهر بیرون زده و به دامن گل های کاغذی می رویم. اولین توقف ما یکی از بزرگترین معابد «میانمار» است. درست سر صبحانه موبدان رسیده ایم. یکی دو اتوبوس توریست ها هم آمده و همه به تماشای غذاخوردن صدها موبد می ایستیم! موبدان یک نهار در ساعت 12 خورده و بعد تا فردا صبح چیزی نباید بخورند. در عوض ساعت ها "مدیتیشن" می کنند.   این موبدان بودایی چقدر متین هستند. انگار که نه انگار. سرشان را پائین انداخته و غذایشان را می خوردند. بی اختیار تصور می کنم که اگر روزی یکی دو اتوبوس توریست به دیدار فیضیه قم بروند چه اتفاقی خواهد افتاد! بعد از غذاخوری عده ای از موبدان به گفتگو با توریست ها می پردازند. در سالنی یک موبد نسبتاً جوان که انگلیسی خوبی صحبت می کند در مناظره با یک خارجی است. صحبت از یهودیت است. موبد از یهودیت انتقاد کرده و آنرا در مقابل بودیسم می داند.  می گوید که جهود ها خیلی  از دنیا طلب می کنند و صحبت هایی در این مایه.  در ادامه این بحث، یکی دو نفر به اشان برخورده و سالن را ترک می کنند. حتماً یهودی بودند و از این بحث خوششان نیامده است. مطمئن هستم که یک انگ "جهود ستیزی" نیز به آن موبد بودایی زده اند.  یکی دوساعتی در معبد پرسه زده و کلی عکس می گیرم. آنگاه به دیدار شهرهای دیگر می رویم.

 در کنار  این معبد بزرگ یک پل چوبی 200 ساله  بسیار بلند به طول 1200 متر  قرار دارد. ادعا می شود که این بلند ترین پل چوبی دنیاست.  راست و دروغش پای خودشان.  رفت و برگشتش مزه دارد. تعداد بسیار زیادی از روستائیان با بارهایشان بر روی سر و یا بر روی دوچرخه هایشان در ترددند.  در کنار پل، پسر جوان فلجی  نشسته و به سرعت طرح های جوهری از مناظر پل می کشد .کمی  ایستاده،  کارش را تماشا کرده و چند طرحش را می خرم. دلم خوش است که از یک هنرمند  بومی  حمایت کرده ام.

امروز روزی آفتابی و بسیار زیباست. سوار قایق شده و به شهر تاریخی «اینوا» می رویم. این جا روزگاری برای 400 سال پایتخت «برمه» بود.  امروزه روستایی را می ماند با آثار تاریخی. تنها وسیله نقلیه در این جا کالسکه و  گاری هایی است که با یابو کشیده می شوند، چه خوب! سوار یک گاری شده و از میان انبوه گل های کاغذی رنگارنگ  به سوی قصری مخروبه به راه می افتیم. محشر است. چقدر خش خش  چرخ های گاری بر روی این جاده خاکی خوش صداست و چقدر من خوشحالم که در این روز زیبا بر روی این گاری لم داده ام و از دور به «ساگااینگ» چشم دوخته ام. «ساگااینگ» شهری است کوچک  در آنور رودخانه و در بالای تپه ای بلند. گفته می شود در این شهر، بیش از پانصد منار(stupa (   وجود دارد. این منارهای بلند ، از این دور، همچون درخت هایی ساخته شده از طلا را می مانند. چقدر زیبا. چقدر زیبا.  چقدر این جا با آن شهر زشت « ماندلی» تفاوت دارد.  برای فردا بلیط کشتی گرفته ایم تا از آن  شهر زشت فرار کنیم و اکنون اینجا چه رخی می نماید. همه این فکر ها را وقتی می کنم که در پشت گاری دراز کشیده ام و سرم را  بر روی پاهای الهه گذاشته ام  و لق لق می خورم  و لذت می برم از این روز زیبا.

 

نزدیکی های غروب است که دوباره به هتلمان بر می گردیم. « اونگ یی » منتطر ماست. چندین برنامه برای ما چیده است. می گوییم که بسیار خسته هستیم و حوصله جایی رفتن نداریم. می خواهیم فقط حمام کرده و بخوابیم. خیلی دمق می شود. آشکار است که از هر جایی که ما را می برد، انعامی می گیرد. بیست دلار بهش می دهم که بسیار خوشحال می شود. برایمان یک ماشین ترتیب داده است تا فردا ساعت 5 صبح ما را به اسکه ببرد. فردا عازم بزرگترین دیدنی « برمه» یعنی «باگان» هستیم.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باگان

 

«باگان» بزرگترین مجتمع معابد باستانی آسیای جنوب شرقی است. در این شهر کوچک متروکه، بیش از چهار هزار معبد و مناره بودایی وجود دارد! مهمترین  دلیل مسافرت مردم – از جمله خود ما - به «میانمار» دیدن «باگان» است. «باگان» و «ماندلی» هر دو در کنار رودخانه پر آبی به نام «آیه یاروادی » قرار دارند. بهترین راه رسیدن به « باگان » همانا گرفتن کشتی بر روی این رودخانه است.

ساعت 5 صبح «اونگ یی» به همراه وانت همسایه اش برای بردن ما به اسکله  آمده اند. دوباره وانت است و سهم من بیچاره در پشت آن. آنهم درست ساعت 5 صبح! این جا کلی تاکسی است اما نمیدانم چرا قسمت ما همیشه وانت می شود. اسکله به نسبت دور است و 8 دلاری کرایه اش می شود. وقتی در جلوی اسکله پیدا می شویم، غلغله است. دیدن کلی توریست، برایمان عجیب است. قایق راس ساعت 7 حرکت خواهد کرد و ما برای گرفتن جای خوب با  عجله به سوی کشتی می رویم. به هنگام ورود، مامور کشتی بلیط ما را بازرسی کرده و می گوید این یک کشتی دیگر است و از اسکله دیگری به راه می افتد، سریع سوار تاکسی شده و به آنجا بروید وگرنه کشتیتان را از دست خواهید داد.  شنیدن این خبر مثل خوردن صاعقه است ( البته  صاعقه به من نخورده است و طبعاً نمی دانم خوردن صاعقه چقدر بد است – راستش حتی خود صاعقه را هم ندیده ام - اما حتماً خیلی بد است که شده ضرب المثل) . با عجله به سمت تاکسی ها بر می گردیم. بعضی اصلاً آنرا نمی شناسند، بالاخره بعد از مشورت و مطمئن شدن می گویند 15 دلار. بوی سواستفاده از موقعیت مستعصل ما می آید و من بسیار عصبانی می شوم. در حالی که  کوله پشتی به پشت دارم و طاووسم در بغلم است در یک لحظه آنقدر عصبانی می شوم که تصمیم می گیرم پیاده برویم. فکر می کردم همین بغل است و این ها در فکر کلاه برداری. خوشبختانه چند دقیقه بعد عقلم به سرم آمده و پشیمان می شوم. راننده ای با آرامش آمده و توضیح می دهد که اسکله دیگر از این جا خیلی دور است، می گوید 8 دلار بدهید من می برمتان. قبول کرده و با دلخوری به پشت وانت می رویم. در کمال تعجب می بینم که مقصد ما بیش از دو برابر راهی است که آمده بودیم. در واقع نیم ساعتی طول می کشد.( بی اختیار به فکر پیاده رفتن و از این قبیل تصمیمات احمقانه می افتم که آدم در عصبانیت می گیرد). وقتی می رسیم، کشتی در حال ترک کردن ساحل است با عجله پیاده شده و من با شرمندگی عوض 8 دلار، ده دلار به راننده داده و از او بسیار تشکر می کنم.

کشتی بسیار شیک و پر سرعت ما، پر از توریست آلمانی است. اعضای یک تور بسیار بزرگ هستند.  همه بالای 60 سال به نظر می آیند. ( ناگفته نماند که به اعتمادی به تخمین سن من نیست. همه را یا بزرگتر و یا کوچکتر از خودم می بینم. گویی هیچ کس هم سن و سال من نیست). وقتی کشتی ساحل را ترک می کند از کنار شهرهای قدیمی اطراف « ماندلی» که دیروز بازدیدشان کرده بودیم می گذرد. دوباره آن شهر زیبای  تپه ای،  با گنبد های طلائیش پیدا می شود. دیدن « ساگااینگ »  در این صبح زیبا و از عرشه این کشتی، بیشتر به یک رویا می ماند تا واقعیت. چقدر این گوشه از «ماندلی» زیباست. احساس نسیم صبحگاهی و دیدن اولین اشعه های خورشید بر روی گنبد های طلایی، همچون معجونی آرمش بخش، تمامی اضطراب های یک ساعت گذشته را از وجودم شسته و پاک می کند. دستان الهه را در دستانم فشرده و شرمم می گیرد از آنهمه تشویش.

 

هفت ساعتی راه داریم و مناظر اطراف به سرعت عادی می شوند. فرصتی است که به سراغ  کتاب «روزهای برمه» ام  بروم. جورج ارول مدت چهار سال از 1922 تا 1927 به عنوان افسر پلیس در ارتش استعماری امپراطوری بریتانیا در «برمه» خدمت کرد. این سمت بسیار با آن « جورج ارولی»  که بعداً  به عنوان یک «تروتسکیست» دو آتشه در جنگ داخلی اسپانیا شرکت می کند تناقض دارد. حاصل این سالها، کتاب « روزهای برمه » است.

 

قهرمان داستان بسیار به شخصیت خود « ارول » شباهت دارد. فلوری جوانی است 35 ساله که در برمه گیر کرده است. او ده سال پیش در جستجوی کار به استخدام یک شرکت چوب بری انگیسی در آمده و اکنون ده سال است که  در شهر کوچکی در شمال برمه به همراه چندین نفر انگیسی دیگر زندگی می کند. او بر خلاف هم وطنان دیگرش که با دیده تحقیر به مردم بومی نگاه کرده و به نوعی از آنان متنفرند، آدمی است که اینان را درک کرده و به فرهنگ و آداب و رسومشان با دیده احترام می نگرد. بزرگترین مشکل او در اینجا تنهایی و مشروب است. انگلیسی ها مشروب خوران قهاری هستند و در این خراب آباد، بزرگترین مشکلشان، نوشیدن بیش از حد «جین» و «ویسکی» است. همه قهرمانان انگلیسی داستان از صبح تا شب در حال نوشیدن مشروب هستند. مثلی هست که می گوید: انگلیسی ها امپراطوری خود را به کمک ویسکی بر پا کرده اند. « ارول» با حوصله به باز کردن شخصیت  فلوری ادامه داده و استیصال او را به خوبی تشریح می کند. مرکز تجمع این انگلیسی ها، کلوپی است مخصوص خودشان که همچون جزیره ای است انگلیسی، برای فراموش کردن بومیان. اینجا محلی است برای گرد هم آمدن این اربابان، نوشیدن و پر کردن تنهایی. در همین جاست که خوانندگان با چندین شخصیت دیگر انگلیسی آشنا می شوند. الیس جوان نژاد پرستی است که با تمام وجود از برمه ای ها متنفر بوده و هر جمله اش حاوی توهینی به آنان است. در نگاه او، همه برمه ای ها  افرادی فاسد و دزد و متملق و متقلب هستند. تنها راه مقابله با آنان را زور می داند و بس. 

شروع داستان و محور کل کتاب  و وقایع پیچیده آن بر گرد یک واقعه کوچک می گردد. نامه ای از مرکز رسیده که در جهت رنگ و رو دادن به حضور انگلیسی ها و زدودن انگ نژاد پرستی، خواهان به عضویت گرفتن یک "بومی وفادار" به کلوپ انگلیسی ها از طرف اعضا شده است. چنین در خواست بی سابقه ای از مرکز، همه را به بحث و جدل می کشد. تا بحال سابقه نداشته است که یک بومی پایش را به این کلوپ بگذارد و با انگلیسی ها پشت یک میز بیشیند و با آنان هم پیمانه شود. از طرف دیگر این دستور از بالا،  یک موقعیت ممتاز برای برمه ای های دستگاه استعمار ایجاد کرده است. عضویت در کلوپ انگلیسی ها، بزرگترین افتخاری است که ممکن است برای یک برمه ای رخ دهد و برای کسب این امتیاز، آنان  خود را به آب و آتش می زنند.  آدم فکر می کند که در کشورهای مستعمره شده، مردم بومی با تمام وجود از اشغال گران متنفرند. اما نباید فراموش کرد که اینان حکومت خود را با کمک لشگر بیکرانی از بومیان اداره می کردند که گروه کثیری از آنان، اشغالگران را همچون سرورانی از یک نژاد برتر به حساب آورده و حضور آنان را تنها راه پیشرفت و رهایی از سنن عقب مانده و تنها راه نجات خود می دانستند. در « روزهای برمه » این شخصیت  در چهره یک دکترتصویر شده است. او یک دکتر هندی است و رئیس بیمارستان این شهر کوچک. او دکتری است بسیار صادق و درستکار و عاشق انگلیسی ها. او دوست  قهرمان داستان ما فلوری است. مباحث آنان در حول نقش استعمار و پی آمد های آن بسیار خواندنی است. دکتر « وراسوامی»  با تمام وجود به اروپائیان عشق می ورزد. در نگاه او برمه و هند بدون انگلیسی ها هیچ بودند. او باور دارد که انگلیسی ها تمدن را به این کشورها آورده اند و اگرچه از منابع آنان استفاده می کنند ولی برایشان جاده و راه آهن می سازند، آنان را از دست حاکمان فاسد و ظالمشان  که جز منافع شخصی و خانوادگیشان هم و غم دیگری نداشتند نجات داده و دستگاه اداری و قضایی بر پا کرده اند. او باور دارد که انگلیسی ها برای اولین بار حکومت قانون را در این سرزمین های بی قانون بر پا کرده و نظم و انضباط را بر قرار نموده اند، اگرچه طبعاً این قوانین  را به نفع خود وضع کرده باشند و منافع خود را در درجه اول مد نظر داشته باشند.

دیگر شخصیت بومی داستان   « یوپوکین »   نام دارد. او مظهر نوکران استعمار است. رشوه گیر و تملق گو است و قاضی دادگاه می باشد. او نیز همچون دکتر   وراسوامی انگلیسی ها را بسیار بالاتر از خود می داند اما صداقت او را ندارد. بعنوان یک قاضی رشوه گیر، دوستان و آشنایان بسیاری دارد و عضویت در کلوپ انگلیسی ها را بزرگترین آمال و آرزوی خود می داند. دشمن خونی دکتر هندی است و از اینکه او یک دوست انگلیسی همچون فلوری  دارد، در عذاب است.  وجود دوست انگلیسی دکتر هندی،  دست او را در دسیسه و تهمت و افترا زدن بسته است. دکتر وراسوامی تنها راه حفظ و نجات خود در مقابل یوپوکین فاسد را عضویت در همان کلوپ انگلیسی ها می بیند. از نطر او هر بومی که  افتخار عضویت در این کلوپ را داشته باشد در مقابل بومیان دیگر آسیب ناپذیر خواهد شد. رقابت این دو در رسیدن به عضویت کلوپ، بخش های آغازی این رمان را پر می کند.

 

 

 

 

 

خواندن کتاب، حسابی سرم را گرم کرده است و دیدن سرزمینی که این داستان در آن می گذرد لذت بخش است. در کنار رودخانه، تا چشم کار می کند مزرعه است. چشم انداز خاصی وجود ندارد. رودخانه است و مزارع و تک و توک روستائیانی که با دیدن کشتی، دست از کار کشیده و برایمان دست تکان می دهند. جای شکرش باقی است که فقط دست تکان می دهند. در سالهای دور کشورمان،  یکی از کارهای رایج جوانان روستایی به هنگام دیدن قطارها، پائین کشیدن شلوار و نمایش  آلت های تحریک شده شان به مسافران بود. (بیچاره مادیان های بی گناهی که علاوه بر کار طاقت فرسا، باید مشکل گشای این جوانان، بعد از رفتن قطار نیز می بودند!).

 

نزدیکی های ساعت چهار به «باگان» می رسیم. به نزدیکی هایش رسیده ایم که سروکله گنبد های معابد پیدا می شود. همه بسیار هیجان زده شده و عرشه کشتی کوچکمان پر از آدم می شود. کشتی سرعتش را کم کرده و همین به حس نزدیک شدن کمک می کند. صدها معبد متروکه از همین جا دیده می شود. این جا بیش از 700 سال است که شهری متروکه است. دوران طلائی آن به قبل از مغول می رسد. در آن دوران این جا مرکز بزرگ بودیسم بود. هر پادشاه و شاهزاده و ثروتمند برمه ای - بسته به دار و ندارش- کمر به ساختن یک معبد یا «استوپا»  می کرد. این جا همزمان با حکومت غزنویان در ایران، شهری آباد و ثروتمند بود که هزاران موبد بودایی در آن زندگی کرده و به نشر بودیسم در برمه مشغول بودند. برمه نیز همچون بسیاری از دیگر کشورهای آسیا، از حمله مغولان در امان نماند و «باگان» به آتش کشیده  شد. «باگان» هرگز دوباره سر بلند نکرد و بعد از این حمله به گورستان معابد تبدیل شد. البته هنوز بسیاری از معابد آن قابل استفاده است اما قرن ها پیش، موبدان آن را ترک کرده و به شهرهای دیگر از جمله  شهرهای  اطراف «ماندلی» کوچ کردند. برای درک عظمت «باگان» می توان مثالی زد. تصور کنید مستطیلی را در همین تهران خودمان. یک ضلعش خیابان میر داماد، دو ضلعش جاده قدیم و ولی عصر و ضلع دیگرش تجریش. آنگاه آن را صاف کرده و چهار هزارو چهارصد   مسجد و امامزاده و سقاخانه در آن جای دهید و البته یادتان نرود که خرابش کنید! حاصلش می شود چیزی شبیه «باگان».

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه 11 فوریه 2007

کشتی ما درست در قلب «باگان»  لنگر می گیرد. این جا اسکله ای است مخصوص همین کار. یک اتوبوس منتظر همسفران آلمانی ماست. ما می مانیم و چند کالسکه. آدرس هتلمان را داده و کوله هایمان را به پشت کالسکه  انداخته و دوتایی در صندلی پشتی می نشینیم. این کالسکه ها را برای توریست ها تزئین کرده اند و یک شاخه گل هم بر روی سر یابوی زحمتکش  گذاشته اند. این کالسکه ها  وسیله محشری برای جابجایی در این شهر کوچک هستند. فایتون چی  راهش را  میان بر زده و ما را  از یک جاده خاکی یک متری،  به سوی هتلمان می برد. چه مسیری! هنوز تصویر این راه، در ذهن من باقی  است. گل های کاغذی گپه گپه در دو طرف  راه خاکی  و هر از گاه یک بنای تاریخی . بیشتر آنهاstupa   هستند. یک بنای معمولاً مثلثی شکل که در ارتفاع های مختلف ساخته می شود. داخل این « استوپا» ها بسیار کوچک بوده و معمولاً یک بودا در آن جا گرفته است.  ترکیب این مالرو خاکی و فایتون و گل های کاغذی و  معابد  مخروبه معرکه است.  افسوس که این مسیر زیبا بیست  دقیقه ای بیشتر دوام نیاورده و ما به هتلمان می رسیم. هتلمان درست در قلب آثار باستانی قرار دارد.  حتی یک معبد مخروبه نیز در حیاطش قرار گرفته.

 «باگان » قلب توریسم « میانمار» است. این جا دنیای دیگری است. یکی دو هتل پنج ستاره و  دهها هتل دیگر ,   در گوشه و کنار شهر قدیمی پراکنده است. البته بهتر است بجای شهر قدیمی ، اصطلاح دشت قدیمی به کار رود. این جا مانند یک شهر عادی که مغازه و خانه داشته باشد نیست. در 1990 دولت «میانمار» اهالی این قسمت از «باگان» را به شهری  به نام «باگان جدید» منتقل کرد. « باگان» امروزه  دشتی است پوشیده از معابد با دو جاده اصلی موازی هم .  عمده معابد در میان این دو جاده قرار گرفته و  تعداد بیشماری  کوره راه خاکی، معابد و این دو جاده را به هم وصل می کنند. 

هتل اول ما در یک مکان بی نطیر در بالای رودخانه قرار داشته و از جلوی پنجره مان  چشم انداز زیبایی از باگان دیده می شد. گمانم چهار ستاره داشت. افسوس که من از اقامت در چنین هتل هایی در کشورهای جهان سوم بیزارم. البته من  مشکلی با  چنین  هتلی در کشورهای غربی   ندارم، اما اینجا و در «میانمار» نه! اصلاً به دلم نمی چسبد. اول بسم الله از همین درشکه چی خجالت می کشم. 

بعد از ظهر با پای پیاده به دیدن اطراف می رویم. چندین معبد بزرگ مخروبه در همین دور و بر ماست. هیچکس نیست. مردم دنیا نمی دانند  چه جاذبه توریستی ای را از دست داده اند. باور نکردنی است. در کوره راههای خاکیِ غرق در گل قدم می زنیم و هر پنج دقیقه به یک معبد هشتصد ساله می رسیم!  عجب جایی آمده ام!

 شب به یک رستوران بسیار شیک در کنار جاده اصلی می رویم. برای اولین بار در «میانمار» در یک رستوران  برمه ای غذای محلی می خوریم و یک نمایش خیمه شب بازی تماشا می کنیم. آخر   شب نیز ،  کالسکه ای ما را به هتلمان باز می گرداند.  وقتی این جا را با اولین شبمان در «ماندلی» مقایسه می کنم، عمق بی عدالتی دنیا را با رگ و پوستم حس می کنم. این هتل و این همسایگان ما کجا و آن محله و «اونگ یی» کجا؟

فردا هتلمان را عوض می کنیم. ( اصلاً ما اگر  در دومین روز اقامتمان، هتلمان را عوض نکنیم نمی شود) . هتل جدیدمان در کنار جاده اصلی قرار دارد و بسیار بزرگتر و بسی ساده تر از هتل دیشبی است. از روز نخست می خواستیم همین جا بیاییم اما آنروز پر بود و مجبور شدیم به هتل دیشبی برویم. آنجا پنجاه دلار می دادیم و این جا سی دلار خواهیم داد.  در این جا با آلمانی های همسفر کشتیمان هم مکان می شویم.  روزها یک اتوبوس آمده و آنان را برای دیدن معابد می برد اما من و الهه،  دو دوچرخه کرایه کرده و با پای خودمان به دیدن این شهر باستانی  می رویم. مطمئن هستم که آلمانی ها اطلاعات خیلی بیشتری راجع به معابد و تاریخچه آنان  یاد خواهند گرفت ( و البته یک ماه بعد هم فراموش خواهند کرد) اما یک هزارم  کیفی را که من و الهه با این دوچرخه سواری در کوره راههای  خاکی برده ایم نخواهند برد . در یک کلام مناظر این شهر بی نظیر است! من هرگز چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. دوچرخه سواری در این جا مثل گردش در شهر عجایب است. کم و بیش سوت و کور است و  صدها معبد و استوپا در دور و برت.  معابد بزرگ و مهم ، کم وبیش شلوغ هستند با بازاری در اطرافشان. تنوعی است برای چشم های معبد زده مان و فراقتی برای باسن های درد کشیده مان.  ناهار را در یک رستوران گیاهی در کنار یکی از همین معابد خورده و بعد از ظهر را به سمت معبد بلندی که تماشای غروب آفتاب از آن معروف است می رانیم. جایی در میان کوره راهها که تنها راه رسیدنش گاری و دوچرخه است و از اتوبوس  توریست ها خبری نیست. جهانگردان این معبد  همه جوان هستند و همگی از اروپا آمده اند، خیل بزرگی  از بچه های بومی که انگلیسی یاد گرفته اند و کارت پستال های «باگان» را می فروشند در دور و بر ما می پلکند. نشستن در بالکن این معبد بلند و تماشای غروب، به هنگامی که آفتاب در دل صدها معبد دیگر فرو می رود،  فراموش نشدنی است.  کلی عکس می گیرم  یکی از یکی قشنگتر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دریاچه « اینه لی»

 

معمولاً سه روز برای دیدن «باگان» کافی است. اگرچه برای حس عمیق آن باید بیشتر ماند که ما نمی مانیم. بلیط هواپیمایمان را از قبل خریده ایم و چاره ای نیست مگر خدا حافظی از این شهر عجایب. ما معمولاً هیچوقت در سفرهایمان بلیط هایمان را اینچنین از قبل تهیه نمی کنیم. اما این جا فرق دارد. اولاً به علت وضع جاده ها و ازدحام اتوبوس ها، مسافرت زمینی بسیار مشکل است. تنها دو جاده اسفالت درست و حسابی در این مملکت وجود دارد. یکی از پایتخت «میانمار» «یانگون» به «باگان» و دیگری از «یانگون» به «ماندلی». بقیه جاده ها خاکی بوده و وضع اتوبوس ها افتضاح است. بر روی نقشه، دریاچه «اینه لی» فاصله چندانی با «باگان» ندارد. برای همین ما پیش از سفر به برمه تصمیم گرفته بودیم این تکه را زمینی برویم اما آژانس مسافرتی در «ماندلی» چشم ما را بسیار ترساند و هشدار داد که این مسیر علی رغم نزدیکی ظاهری آن، 12 ساعت طول می کشد و گاهی وقت ها به دو روز نیز کشیده می شود. ما تسلیم شده و بلیط هواپیما می خریم. من سفر هوایی را اصلاً دوست ندارم. آدم باید ذره به ذره به مقصد خود برسد، نه اینکه قلپی از آسمان فرود بیاید. اما چه کنیم چاره ای نیست. این جا برمه است و ما هم آنقدر ماجراجو نیستیم که دست به هر کاری بزنیم.

مسافران هواپیما همگی خارجی هستند و برای نمونه یک نفر برمه ای در میان ما نیست. این پرواز نیز بیش از یکساعتی طول نمی کشد. این گوشه از دنیا چقدر سبز است. از این بالا تا چشم کار می کند سبز و خرم است. در آسیای جنوب شرقی، حتی یک وجب هم زمین خشک وجود ندارد.

 

دریاچه « اینه لی » در قلب ایالت « شان» قرار دارد. در سالهای اخیردریاچه « اینه لی » و روستاهای شناورش، به یک مقصد دیدنی برای توریست ها تبدیل شده است و هر سال تعداد بیشتری از بازدیدکنندگان «باگان» به دیدن دریاچه «اینه لی » نیز می روند. پرواز ما بر فراز ایالت بزرگ «شان» است. این ایالت همیشه مایه دردسر دولت مرکزی بوده است. این جا ایالتی  است کوهستانی با اقوام کوه نشین. این اقوام کوه نشین سالهاست که مایه عذاب دولت هستند. کوهستانی بودن و همسایگی این ایالت با تایلند، باعث دشواری سرکوب شورشیان شده است. کشت خشخاش نیز در این منطقه رایج بوده و از منابع درآمد شورشیان می باشد. در اینجا نیز همچون آمریکای مرکزی و بخصوص کلمبیا، ترکیب ناهمگونی از آزادی خواهی و درخواست حقوق ملی و قاچاق مواد مخدر وجود دارد. جاده های شرقی این ایالت بسوی تایلند نا امن تلقی شده و بسیاری نیز به روی توریست ها بسته است. مقصد ما از سفر به این ناحیه دیدن دو جاذبه معروف  این کشور است. دریاچه « اینه لی » و شهر کوهستانی « کالو». هردو این شهرها به فاصله 20 کیلومتری  دو طرف فرودگاه قرار دارند. اول به دیدن دریاچه « اینه لی » می رویم.

 

وقتی اولین بار نام این دریاچه را شنیدم، دریاچه ای مثل همه دریاچه های دیگر تصور کردم. یک دریاچه آبی با روستاهای کنارش. اما دریاچه « اینه لی» هیچ شباهتی با انتطارات من نداشت. برای شروع گشت و گذارمان در این منطقه، در بزرگترین روستای کنار دریاچه ساکن می شویم. نام 10 حرفی این روستا به قدری سخت است که من هرگز نفهمیدم آنرا چگونه تلفظ می کنند و نوشتنش به فارسی جزء محالات استNyaungshwe . این روستای شهر مانند، به پایگاه دیدن دریاچه « اینه لی » تبدیل شده است. بسیاری هتل و مهمانخانه دارد و  بزرگترین محل درآمدش شده است همین توریسم. بعد از مستقر شدن در یک مهمانخانه  بسیار تر و تمیز، به سمت ساحل دریاچه به راه می افتیم. انتظار رسیدن به ساحلی را داریم که نمی یابیم و بسیار زود گم می شویم. تنها نشانی که از آب می بینیم یک کانال است که به یک رودخانه ختم می شود. هیچ نشانی از یک دریاچه به آن شکلی که انتظار داشتیم نمی یابیم. در واقع دریاچه ای بدان معنی در این جا وجود ندارد. آنچه این جا را معروف کرده، دهکده های شناورش می باشد. این را فردا می فهمیم .

این روستای " اسمش را نبر" مکان دنج و تمیزی است. دو خیابان دارد و مثل روستا ها و شهرهای کوچک برمه، رایج ترین وسیله نقلیه،  گاری و کالسکه است.

توریسم، چهره این شهر را به کلی تغییر داده است و دو رستوران خوب  دارد. برای دیدن دریاچه و روستاهایش باید قایقی اجاره کرد. در کنار آن کانالی که به دریاچه می خورد، قایق های موتوری لنگر انداخته اند. زن جوانی به پیشواز ما آمده و با انگلیسی دست و پا شکسته ای ما را راضی می کند که فردا با شوهرش به دیدن دریاچه برویم. خیلی زبر و زرنگ است. از آن زن های زیرک آسیای جنوب شرقی که مرا بسیار به یاد زن های شمال ایرانمان می اندازد. زن های شمالی، یک اعتماد به نفس یگانه ای در بین زن های مملکت ما دارند که زن های بسیاری از مناطق دیگر ایران، از جمله زادگاه خودم آذربایجان، از آن بی بهره اند. اینان از مردها واهمه ای نداشته و هر آن فکر نمی کنند که لقمه چربی هستند که توسط مردان خورده خواهند شد. اصطلاح " خودشان یک پا مردند " براستی که  در حق آنان صادق است . معادله  پیچیده ای نیست، هر چه نقش زن در جامعه بیشتر، ارزش و حقوقش بالاتر. در آسیا نیز همینطور است، از آن جایی که زنان پا به پای مردان در تامین معاش روزانه فعالند، پس از حقوق بالاتری نیز برخوردارند.  زن قایق ران، در یک چشم به هم زدن می شود راهنمای ما! ترتیب تبدیل پولمان را می دهد.  ما را به یک مغازه کرایه دوچرخه  برده و ترتیب کرایه دو دوچرخه را نیزبرایمان می دهد.

 

براستی که چیزی بهتر از دوچرخه سواری در جاده های روستایی این دهکده وجود ندارد. می دانم که یک آب گرم در نزدیکی این روستا وجود دارد. از مغازه دارها مسیر این آب گرم را پرسیده و با دوچرخه هایمان راهی می شویم. جاده خاکی پهن و زیبایی است که درختان استوایی در دوطرفش سر به آسمان کشیده اند. جاده اگرچه آسفالت نیست اما خاکی سفت است و گرد و غباری بر نمی خیزد. بعد از ظهر است و رنگ درختان و طبیعت در بهترین ترکیب ممکن. از اینکه در این کشور دور افتاده و در این شهر کوچک و روستای کوچکترش، دو تایی در حال دوچرخه سواری هستیم، هیچ احساس ترس نمی کنم. محیط و مردم و نحوه برخوردشان، چنان است که آدم به هیچ وجه احساس نا امنی نمی کند. داشتتن احساس ترس و واهمه در سرزمین های غریب، یکی از موانع بزرگ مسافرت است. آدمی که سفر می کند باید این افکار را کنار گذاشته و با یک دید مثبت به محیطش نگاه کند. دائماً در نگرانی بودن همان و کوفت شدن سفر همان.

من عاشق دوچرخه سواری هستم. در دوران دانشگاه، یک دوچرخه معروف به 28 داشتم که در سرمای تبریز با آن به این ور و آنور می رفتم. این در حالی بود که ازدواج هم کرده بودم و دوچرخه سواری مختص طبقات ندار جامعه بود. اما من همیشه از این حرفها متنفر بودم و به دوچرخه سواریم افتخار می کردم. اکنون که به آن فکر می کنم، انرا شورشی می بینم  بر علیه قراردادهای اجتماعی و تظاهری از طرف یک جوان به قول خودش انقلابی. هر چه بود، من بودم و دوچرخه ای هندی و یک پاپاق پشمی دهاتی و پیراهن چینی و اورکت سربازی. بعدها پای موتور به میان آمد و من سالها موتور سواری می کردم. این روزها وقتی یادم می افتد که چگونه با الهه و دو تا بچه ام  بر روی موتور می نشستیم و به این ور و آنور می رفتیم، مو برتنم سیخ می شود. در سیدنی نیز نزدیک پنج سال است که با دوچرخه به سر کار می روم و دوچرخه شده است ماشین دوم ما! بسیار سالم و کم خرج. همین نداشتن ماشین دوم، نه تنها به محیط زیست که به جیب ما هم خیلی کمک کرده و حداقل پول بلیط سفرهایمان  را تامین می کند. ماشین حداقل سالی پنج هزار تومان خرج  نگه داری  دارد.

 

دوچرخه سواری ما یکساعتی طول می کشد. در وسط راه قهوه خانه ای است که نفسی چاق کنیم و نوشابه ای بنوشیم. بالاخره  نزدیکی های غروب به این آب گرم می رسیم. تنها شباهتی که می توانم ببینم، شباهت این آب گرم به آب های گرم سرعین در 40 سال گذشته است. استخری سر باز که بخار آب از آن به هوا بر می خیزد . تعدادی مرد برمه ای در آن مشغول آب تنی هستند. آنها به ما دست تکان داده و با اشاره دست،  مرا به آب تنی دعوت می کنند. در دلم می گویم " حرفش را هم نزن" .

 

شب پیتزا می خوریم. از معجزات توریسم،  یکی هم وجود پیتزا فروشی در این روستاست! با پنیری که پز داده و گفته می شود از استرالیا آمده است! وقتی به مهمانخانه مان می رسیم، حسابی تاریک شده است. هنگام خواب همه قهرمانان کتاب « روزهای برمه» ام منتظر من نشسته اند تا داستانهایشان را برایم تعریف کنند.

 

یوپوکین  قاضی فاسد برمه ای برای اینکه مبادا دکتر وراسوامی  به عضویت کلوپ انگلیسی ها در آید با تمام قوا مشغول توطئه است. ( آخ که من چقدر از این  یوپوکین  بدم می آید) . او توسط عناصرش مشغول شایع پراکنی در باره دکتر و فرستادن نامه های بی نام و نشان به اربابان انگلیسیش است. در این نامه ها او دکتر را متهم به فساد و ضدیت با انگلیسی ها می کند. او می داند که آنان به این راحتی حرف او را قبول نخواند کرد اما بعد از سالها تجربه دسیسه گری می داند که می تواند به این روش، ذهن آنان را نسبت به دکتر آلوده  کند. از آن طرف یک اتفاق بزرگ در زندگی قهرمان داستان ما فلوری  می افتد. یک دختر جوان به نام الیزابت  یکراست از انگلیس  به راه افتاده و در ظاهر برای دیدن عمو و در باطن برای پیدا کردن شوهر وارد داستان ما می شود.

 در دوران استعمار، قحطی زن انگلیسی در سرزمین های مستعمره بود. این سرزمین ها پر بود از کارمندان مجرد انگلیسی که زنی را برای ازدواج سراغ نداشتند. در همین کتاب، تمام قهرمانان داستان بجز یک نفر، مجرد هستند. اینان با زن های محلی آمیزش می کنند اما  ازدواج؟ محال است. همین فلوری خودمان ( من  با این فلوری خیلی خودمانی شده و کم مانده او را فری صدا کنم) سالهاست که با یک دختر جوان برمه ای به نام «کوسالا»  زندگی می کند. او را از دوران نوجوانی به نوعی از پدرش خریده است، او «کوسالا»  را اصلاً دوست ندارد . بنابراین کاری به کار او نداشته و فقط با او می خوابد. فلوری از فکر اینکه مجبور شده است دست یه چنین کاری بزند از خودش متنفر است. البته کوسالا هم یک دختر بی گناه برمه ای نیست. او برای خودش فرد بسیار زیرکی بوده و دنبال زندگی و نقشه های خودش است، معشوقه برمه ای دارد و از همین جوانی رفتار و کردار فاحشه ای را دارد که می خواهد فلوری را بدوشد. آمدن الیزابت و ورود اوبه زندگی فلوری،  تهدیدی است برای کوسالا . امری که او آنرا بسیار جدی گرفته و به دفاع بر می خیزد.

الیزابت  یک دختر تیپیک انگلیسی است. دختری از طبقه متوسط که بعد از مرگ پدر به پیسی افتاده اما ادا اطوارش را فراموش نکرده است. فلوری  خیلی زود به دام عشق او می افتد. از همان اولین روز دیدارشان،  او را چاره تمام گرفتاری هایش می پندارد. فکر می کند که در صورت ازدواج و تشکیل خانواده، از این زندگی نکبت بار خلاص خواهد شد. او الیزابت را به دیدن شهر و بازار می برد. الیزابت  همچون سایر انگلیسی ها، از هرچه می بیند بیزار است. همه چیز را کثیف و غیر قابل تحمل می یابد. هیچ ارزشی برای این مردم و فرهنگشان قائل نیست. فلوری  او را به دیدن یک نمایش خیمه شب بازی بزرگ در میدان شهر می برد اما او تنها چیزی که می بیند مردمی کثیف و تنها چیزی که می شنود صداهای گوش خراش سازهای برمه ای و تنها چیزی که حس می کند، بوی بد بدن بومیان است. البته صدایش در نمی آید و مثل همه زنانی که در فکر ازدواج هستند لب فرو بسته و ابراز عقیده نمی کند اما در نمایش خیمه شب بازی آرزو می کند هر چه زودتر بلند شده و به دامان بقیه هم وطنانش در کلوپ انگلیسی ها برود. از اینکه فلوری او را به این مکان آورده خشمگین و متعجب است. فکر می کند یک انگلیسی متمدن چگونه می تواند از این وحشی گری ها لذت ببرد. اما چیزی نمی گوید و تا می تواند تظاهر می کند در حالی که  بیچاره فلوری   خبر ندارد در مغز او چه می گذرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 14 فوریه2007

 

 راس ساعت 8 صبح در کنار رودخانه منتظر قایق ران هستیم. هدف ما دیدن دهکده های این دریاچه هست. دیر کرده است و این عجیب نیست. بالاخره اینجا روستایی در «برمه » است  اگر سر وقت می آمد جای تعجب بود.  بالاخره بعد از نیم ساعت سر و کله اش پیدا می شود. سوار یک قایق دراز است  با یک موتور عجیب غریب.  تنها مسافرانش  ما دو نفر هستیم. او نیز چند جمله انگلیسی بیشتر نمی داند. سوار قایق شده و به راه می افتیم. هوا ابری است و احتمال باریدن باران وجود دارد. کاپیشن  هایمان را به تن کرده و  پشت سر یکدیگر می نشینیم. قایق آنقدر باریک است که امکان کنار هم نشستن وجود ندارد.  بعد از پنج دقیقه قایق رانی  به جایی میرسیم که می شود آنرا دریاچه نامید. عمق آن هنوز خیلی کم است. دو هتل بسیار مجلل را می بینیم که بر روی آب ساخته اند. هتل  در واقع مجموعه ای از  کلبه هایی مستقل هست که با   پلهای متعدد  به یکدیگر وصل شده اند. قایق های موتوری،  تنها راه تماس این هتل با دهکده  است. من که از اقامت در چنین جایی دق می کنم. همین احساس که نمی توانم از این جا بیرون بروم، خفه ام می کند.  کمی بعد عمق دریاچه بیشتر شده و کلی قایق ماهیگیری می بینیم. قایق رانان  اینجا روش خاصی برای پارو زدن دارند. اینان در حالی که ایستاده هستند، یک پای  خود را به پارو گیر داده و با آن پارو می زنند. حالت ایستاده آنان  تصویر جالبی است،  در این مه، آنان به مترسک هایی  می مانند که  بر روی سطح دریاچه پراکنده اند و با وزش باد تکان می خورند.

هوا سرد است و ما در کاپیشن های خود پیچیده ایم. قایق به سرعت می رود و باد و رطوبت دریاچه اذیت کننده است. نیم ساعت دیگر به اولین دهکده می رسیم. دهکده ای است بر روی آب. تنها وسیله تردد، قایق های کوچک و بزرگ است. چندین رستوران و مغازه نیز  برای توریست ها ساخته اند. در یکی از آنها،  زنانی از قبیله « کارن» مشغول شال بافی هستند. زنان قبیله « کارن » در سطح دنیا به خاطر گردن های دراز خود معروف هستند. از قرار معلوم هزاران سال پیش کسی به اینها گفته است که اگر می خواهید خانم هایتان خوشگل باشند باید گردن هایی به درازای لک لک داشته باشند. برای همین زن های بدبخت این قبیله، از دوران کودکی حلقه هایی را به گردن وصل کرده و هر سال یکی به آن اضافه می کنند. بیچاره دختر بچه ها تمام دوران نوجوانی خود را در عذاب به سر می برند. حاصل آن در جوانی، گردنی است به درازای شاید 20 سانتیمتر! هرچه تعداد حلقه های طلای این خانم ها بیشتر، در نتیجه گردن ها درازتر و بنا به سلیقه آنان، خوشگل تر و لابد  سکسی تر! در این فروشگاه، چند پیرزن «کارن» با آن گردن های دراز خود مشغول بافتنی هستند و دو دختر نوجوان با دو سه تا حلقه بر گردن  نشسته اند و مردم را تماشا می کنند. دلم برایشان بسیار می سوزد. تا این گردن به دو برابر خود برسد چه درد و زحمتی را باید تحمل کنند. این دیگر چه سنت احمقانه و ظالمانه ای است؟ افراد این قبیله در شمال تایلند نیز ساکنند و یکی از برنامه های تورهای تایلندی بردن توریست ها به روستاهای «کارن» است. فعلاً که این انسانهای  بیچاره ها  به نوعی به  حیوانات باغ وحش تبدیل شده اند!

  چندین سال پیش فیلمی مستند در باره یک قبیله آفریقایی دیدم که برای احترام  به عروس و داماد ، بر رویشان تف می کردند! چنین عملی در یک فرهنگ دیگر می تواند به قتل منتهی شود. خوبی دیدن این سنت ها اینست که آدم باور کند که بسیاری از سنت هایی که از نیاکان  ما بجا مانده، می تواند به همین اندازه غیر منطقی، دور از واقعیت  و احمقانه باشد ولی ما نمی بینیم و بنا به عادت،  با یک  تعصب کورکورانه آنها را دنبال می کنیم.

دوباره سوار قایق مان شده و در روستای شناور دیگری به کارگاه نقره سازی و ابریشم بافی می رویم. هر جا هم می رویم یک چیز کوچک می خریم. جالب است که بسیاری از صاحبان این کارگاه ها چینی هستند. کارگاه سیگار پیچی از همه اشان جالب تر است. توتون برمه ای بسیار ملایم می باشد. آنرا با مواد دیگر از گیاهان معطر گرفته تا عسل! قاطی کرده و در بر گ های مخصوصی می پیچند. حاصلش سیگاری است بسیار ملایم که حتی من غیر سیگاری نیز می توانم به راحتی بکشم. جان می دهد برای از راه بدر کردن غیر سیگاری ها و  معتاد  کردنشان. یک بازار مکاره هم می رویم. پر است از دهاتی های کوه نشین. بهشت عکاس هاست. دختر های جوان کوه نشین با آن لباس های رنگارنگشان معرکه هستند. آشکار است که روز بازار، روز بزرگی برای آنان است و شادابی خاص دختران نوجوان به چهره های بشاششان صد جلوه داده است. کلی عکس می گیرم.

بعد از ظهر است که به سمت آخرین مقصد امروزمان می رویم. یک معبد هزار ساله که در انتهای این دریاچه قرار گرفته است. یک ساعتی راه داریم. در مسیرمان شاهد دهها قایق دراز هستیم که روستائیان را جا بجا می کنند. هر قایق، بیست سی نفر را پشت سر هم  جای داده است. قایق ها آنقدر باریک هستند که آدم  می ترسد با اولین موج بزرگ، چپه شوند. اگرچه در این دریاچه خبری از موج های بزرگ نیست ( از موج های کوچکش هم خبری نیست) . به این معبد، معبد گربه های پرنده نیز می گویند. کسی نداریم که علتش را بپرسیم اما وقتی به معبد می رسیم، تعداد زیادی گربه را می بینیم که در اطراف پرسه می زنند. معبد در کمال زیبایی است. نه اینکه برق می زند یا پر از اشیاء گرانبهاست. نه! یک زیبائی درونی دارد. شباهتی بسیار به معابدی دارد که در تبت دیده ایم.  همه چیز از یک چوب قرمز رنگ ساخته شده است. رنگی که در طول صدها سال به یک بلوغ سرخ رسیده است. از لوستر و چراغ خبری نبوده و فقط نور طبیعی از دریچه هایی به درون می تابد. داخل معبد کم و بیش تاریک است و همین یک حالت روحانی به این مکان می دهد. چند موبد با شالهایی درست به رنگ در ودیوار، درگوشه و کنار معبد نشسته اند و یکی در حال مدیتیشن است. اگر نمی دانستم مدیتیشن چیست، حتماً می گفتم در حال چرت زدن است.( البته  ناگفته نماند که  بین چرت زدن  و مدیتیشن فقط یک تار مو فاصله است). با ورود یک دسته توریست، موبدی جوان شروع به معرکه گیری می کند. او گربه ها را خبر کرده و آنان با اشاره او جهیده واز یک حلقه عبور می کنند. معلوم است که موبدان در طول هزاران سال بیکار نبوده و فعالیت هایی نیز کرده اند.

دریاچه « اینه لی » و روستاهای شناورش به این ترتیب به آخر می رسد. در کل، جای زیبا و دیدنی ای بود. دوربین من پر از یادگارهای این دریاچه است. غروب است که به روستای خودمان می رسیم. کل خرج قایق سواریمان بیش از 25 دلار نبود. چنین روزی در ونیز  حداقل 150 یورو خرج بر می داشت، بماند امتیاز ندیدن هزاران توریست دیگر که در هر قدم، یا ما آنان را تعقیب کنیم یا  آنان ما را تعقیب کنند. پس زنده باد برمه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کالو

 

مقصد بعدی ما در این منطقه، شهر کوچک کوهستانی به نام « کالو» است. از دریاچه « اینه لی»  تا « کالو»  چهل کیلومتر راه کوهستانی در پیش داریم. دیروز با یک تاکسی قرار گذاشته ام که ما را برای 25 دلار ببرد. بهای بنزین در برمه بسیار گران است و به همین دلیل کرایه ها چندان ارزان نیست. قرار ما ساعت 9 صبح بود که مثل همیشه به یکساعت تاخیر منتهی شد. وقتی در جلوی در هتل منتظر تاکسی بودیم با یک زوج آلمانی که در همین هتل ما ساکن بودند آشنا شدیم. در کمال ناباوری ما، می گویند که این دفعه هشتم است که به برمه می آیند! در واقع در ده سال گذشته 8 بار به برمه آمده اند. زن و مردی بازنشسته هستند و می گویند عاشق این سرزمین و مردمش می باشند. یک راننده و راهنما با ماشین اجاره کرده اند برای روزی 40 دلار. تمام برمه را با ماشین در حال گردش هستند. در دلم به این زوج 60- 70 ساله تبریک گفته و خواهی نخواهی آنها را با هم سننان  وطننم مقایسه می کنم که حوصله رقتن به شهرهای دیگر کشور خودشان را نیز ندارند بماند به سفری این چنین در کشوری عقب مانده مانند برمه. ما منتظر راننده تاکسی هستیم و آنان منتظر راهنمای محلی. ماشاءالله این مردم برمه خیلی آدم های خوش قولی هستند.

 

راننده تاکسی ما بالاخره می آید و ما به راه می افتیم. جاده مسیرمان بسیار سرسبز و زیباست. خوشبختانه تاکسی ما قراضه تر از آن است که با سرعت برود. هر چه به  کالو نزدیک تر می شویم، جاده کوهستانی تر می شود. این جا یکی از شهرهای ییلاقی برمه است. از ماه مارس تا ماه آگوست، تابستان برمه است. در این زمان هیچ بارانی نباریده و گرما به بالای چهل درجه می رسد. ترکیب گرما و رطوبت شرایطی بسیار سختی ایجاد می کند که به اعتراف همه، غیر قابل تحمل است. ما درست قبل از "گرمای بزرگ" در حال دیدن برمه هستیم. شهرهایی همچون کالو  حکم بهشت را در تابستان دارند. طبیعت اینجا درست شبیه شمال لائوس و تایلند است، پوشیده از کوههای سرسبز نه چندان بلند.

کالو در واقع دهی است با دو سه خیابان ، چندین هتل و دو رستوران خوب برای توریست ها. بهترین کاری که می شود در این جا کرد، گرفتن راهنما و رفتن به دهات و بلندی های اطراف است. حتی یک مسیر سه روزه از اینجا تا دریا چه «اینه لی» وجود دارد. ما فقط دو شب این جا هستیم و فرصتی  برای این کارها نداریم. بعد از ظهر به هنگام گشت و گذار در شهر، یک راهنما پیدا کرده و برای فردا قرار می گذاریم تا ما را به دیدن کوهها و روستاهای کوه نشین اطراف ببرد.  در این شهر کوچک کاری نداریم مگر پرسه زدن در خیابان ها و کوچه پس کوچه هایش. تپه ای بلند در این شهر وجود دارد با یک معبد بر روی آن. جان می دهد برای تماشای غروب آفتاب. وقتی صدها پله این معبد را بالا می رویم در آن بالا دو پسر جوان را می بینیم که هم چون ما برای دیدن غروب آمده اند. یکی از آنان به محض دیدن ما جلو آمده و خیلی مودبانه می پرسد که می تواند با ما هم صحبت شود؟ ما از خدا خواسته می گوییم البته که می تواند. بعداً در « یانگون» پایتخت برمه نیز می بینیم که جوانان دانشجو برای تمرین زبان انگلیسی، به توریست ها نزدیک شده و شروع به صحبت می کنند. « نورالدین » مسلمان است و دوستش بودایی. از اینکه نام مرا ناصر می یابد بسیار متعجب شده و صحبت ما بعد از یکی دو دقیقه به شیعه و سنی می کشد. اولین سوالش اینست که نماز کجا می خوانم. برایش عجیب است که من نماز نمی خوانم. فوراً به این نتیجه می رسد که پس شیعه ها نماز نمی خوانند! توضیح می دهم که من فردی مذهبی نیستم و فقط مسلمان زاده ام. درک این مطلب برایش آسان نیست. نماز و روزه خودش  سر جایش است، اگرچه به اعتراف خودش امروز تنبلی کرده است و نماز غروبش را نخوانده است. تقصیری ندارد. مسلمان مومن بودن مثل یهودی مومن بودن کار آسانی نیست. مسیحی ها یک دعای چند دقیقه ای در طول روز دارند و تمام. اما مسلمانی یک شغل دوم است. از کله سحر بلند شدن شروع می شود، تا هر چند ساعت کار و زندگیت را رها کردن و اقامه نماز کردن. روزه گرفتن ماه رمضان هم که جای خود دارد. (برای مادر الهه که فردی مومن است و با ما زندگی می کند، بزرگترین مایه اضطراب زندگیش ، قضا شدن نمازش است).

یهودیان که بدترند. مومنانشان دو یخچال دارند که گوشت و سبزی را از هم جدا نگه دارند و شنبه ها که دست به هیچ کاری نمی زنند و از این قبیل سنن مذهبی عجیب غریب که چندین هزار سال پیش برای یک  جامعه کوچک روستایی وضع شده است و حالا باید در قرن بیست و یکم نیز تعقیب شود. در واقع همان داستان گردن های دراز «کارن» هاست.

 

رفیق بودایی « نورالدین» ساکت است و فقط به حرفهای ما گوش می دهد. نمی دانم « نورالدین» دوستیش را با یک آدمی که اهل کتاب نیست و به نوعی بت پرست قلمداد می شود چگونه توجیه می کند. جالب این جاست که  نزدیک نیمی از جمعیت دنیا که  بودایی و هندی هستند اهل کتاب نبوده و احتمالاً کافر و بت پرست قلمداد می شوند! ساده ترین مسئله، ازدواج با آنان است که حرام است. این را خودم از یک ملای ایرانی که در تلویزیون جام جم (بگو جام غم) به مشکلات دینی مهاجران پاسخ می داد شنیدم. دختر بودایی و هندی را نه تنها نمی توان به زنی گرفت بلکه ازدواج موقت ( صیغه) نیز با آنان حرام است. حتماً تجارت نیز با آنان مسائلی دارد که این روزها زیر سبیلی در می کنند وگرنه عبا ی  خود این آقایان نیز در چین بافته شده است. 

 

کالو جزء معدود شهرهایی بود که ما قبل از آمدن به برمه با نام آن آشنا بودیم.  مادر رفیق  پسر من،  یکماه پیش در این شهر کوچک بود و برای او، واقعه ناگواری در این جا رخ می دهد. یکی از جاذبه های کالو همانا کوهگردی و دیدن روستاهای اطراف آن است. او به همراه دختر و یک دوست و یک راهنما در حال کوهگردی بودند که پایش در یک گودال فرو رفته و ترک بر می دارد. وقتی تلاش می کند لنگ لنگان به شهر بر گردد، این ترک به یک شکستن کامل متنهی شده و استخوان از گوشت بیرون می زند! حالا تصور کنید تمام این اتفاقات در برمه رخ می دهد آنهم در روستایی در یک شهر کوچک. این زن بیچاره را با گاری به شهر آورده و از آن جا با وانت به فرودگاه برده و به پایتخت برمه « یانگون» می برند، خروج از یانگون با مشکل مواجه می شود زیرا نیروهای امنیتی برمه از عواقب پخش این گونه اخبار در غرب وحشت زده اند . می خواهند عوامل محلی این حادثه را دستگیر کنند. بالاخره   بعد از چند روز آنها موفق می شوند از برمه خارج شده به بانکوک بروند . در تمام این مدت زن بیچاره در درد شدید به سر می برده است  و دخترش تلاش می کرد تا او را به استرالیا باز گرداند. بالاخره بعد از دو هفته موفق به بازگشت به سیدنی می شوند.  آنچه بر این زن بیچاره گذشت، کابوسی است که هر جهانگردی از آن هراس دارد. دچار بیماری شدن - مخصوصاً تصادف و جراحت - در یک سرزمین عقب مانده و دور افتاده، بزرگترین بد بیاری یک مسافر می تواند باشد. الهه  نام کالو  را شهر « پا شکن» نامیده و خیلی مواظب راه رفتن خودش است!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه  16 فوریه 2007

امروز صبح قرار است به یک کوهگردی در اطراف شهر برویم. مسیرمان درست از جلوی هتلمان شروع می شود. پسر جوانی که انگلیسی چندانی بلد نیست راهنمای ماست. او جلو می افتد و ما پشت سرش. هدف ما رفتن به روستایی در بلندی های اطراف است. رفت و برگشت هشت ساعتی  طول خواهد کشید. طبیعت اینجا شبیه شهرهای کوهستانی شمال می ماند. خیلی زیباست. قبایل کوه نشین این جا، اقلیت های قومی بوده و در واقع از تیره دیگری می باشند. شورش های این قبایل در نقاط دور افتاده و در نزدیکی های مرز تایلند، بزرگترین گرفتاری دولت برمه است.

 تمامی  مسیرمان سربالایی است و کم کم به یک کوهپیمایی حسابی تبدیل می شود. در مسیرمان روستائیان بسیاری را می بینیم که همچون ما با پای پیاده ولی با  کلی بار و بندیل به سوی روستاهایشان در حرکتند. روستای مورد نظر ما درست در بالای کوه قرار گرفته است. وقتی  سرو کله ما پیدا می شود، تمام  بچه های بیکار ده به سویمان هجوم می آورند. یکی دو بسته آب نبات آورده ایم که به بچه ها بدهیم ولی آنچنان به آب نبات ها هجوم می آورند که از کرده خود پشیمان می شویم. روستا در نهایت بدبختی است و بچه ها در نهایت فقر و بی چیزی. عده زیادی از جوانان روستا مشغول ساختن یک خانه چوبی هستند. نگاههایشان بسیار خصمانه است و از آن چهره های خندان برمه ای خبری نیست. دیدن این روستای مخروبه، دهها بچه ای که ما را دوره کرده و لباس های ما را برای گرفتن یک آب نبات می کشند و سنگینی نگاههای جوانان این روستا بسیار آزار دهنده است. آشکار است که حضور ما در این جا زیادی است. راهنما، ما را به یک خانه دراز می برد. خانه های دراز، خانه های چوبی بزرگی هستند که تمامی خاندان را در خود جای می دهند. چیزی مثل یک هال بزرگ که از پدر بزرگ تا نوه در آن زندگی می کنند. خانه ای که راهنما ما را برده است. تنها خانه ای است که در هایش به  روی ما باز است و آنهم  بی دلیل نیست. عروس جوانی با مادر شوهر و چندین بچه در آن به سر می برند. حصیری کف اطاق را پوشانده و یک آشپز خانه کوچک در گوشه اطاق قرار دارد.  زن ها" داری" دارند که با آن شال می بافند و چند بچه قد و نیم قد بر روی حصیر دراز کشیده اند. بیرون در، بچه های دیگر  ده،  که  خبر آب نبات را شنیده اند هجوم آورده و مثل خبرنگارانی که منتظر خروج یک شخصیت مهم هنری یا سیاسی هستند  به انتظار خروج  ما صف کشیده اند. وقتی تعداد آنها را از لای در می بینم  وحشتم می گیرد. عجب غلطی کردیم این آب نبات ها را آوردیم. چایی تعارف می کنند که ما با کمال خجالت رد می کنیم. هیچ شکی ندارم که خوردن هر چیزی در این جا همان و اسهال شدن همان. چیزی نگذشته است که مادر شوهر، بقچه ای را باز کرده و  مقداری پارچه وشال و غیره در می آورد. باید چیزی بخریم و هر چه نشان می دهد آشغال است. بالاخره از روی ناچار، یک کلاه بچه گانه  دهاتی  چشمان مرا می گیرد و آنرا  برای نوه ای که روزی انشاء الله صاحب خواهیم شد می خرم.  ابن هم  می شود یادگار کوههای برمه. وقتی از در خانه دراز بیرون می آییم دردسر واقعیمان شروع می شود. به هر بچه ای که آب نبات می دهی، فوری در جیبش گذاشته و دوباره دستش را دراز می کند. آب نبات ها در حال تمام شدن است و بسیاری هنوز چیزی نگرفته اند. موقع خارج شدن از روستا، دوباره آن نگاه های سنگین جوانان آزارمان می دهد. کم مانده است یک سنگ بگیرند و بسوی ما پرتاب کنند.  آمدن به این روستا تجربه شیرینی نبود.

 

در راه بازگشت به یک جهانگرد دانمارکی برخورد می کنیم که با یک راهنما، قرار است دو سه روزی در این منطقه گردش کند. کلی با هم اخت می شویم و ناهار را با هم می خوریم. ما که کنسرو آورده ایم ولی او از انجایی که ادا اطوارهای ما را ندارد، همان غذای قهوه خانه بالای کوه را می خورد. عجیب ترین واقعه امروز برخورد با یک حزب الهی است! این شخص کسی نبود مگر راهنما مرد دانمارکی. در راه بازگشت او به سوی ما آمده و با خوشحالی می پرسد آیا شما براستی ایرانی هستید. ما که اولین بار است  ایرانی بودنمان کسی را خوشحال کرده ، تائید می کنیم. می پرسد آیا شما شیعه هم هستید. من می گویم که بعله شیعه زاده ایم حالا فرمایش؟ او که یک پاکستانی الاصل است انگلیسی را به خوبی صحبت کرده و با خوشحالی می گوید که او هم یک شیعه معتقد است و ایران را بسیار دوست می دارد. از این جاست که یک بحث داغ سیاسی ، مذهبی، بین من و او شروع می شود. شدت حرارت این بحث به قدری بود که نزدیک بود جنگل های برمه را به آتش بکشد! تقریباً در هیچ موردی توافق نداشتیم. برای مثال  او به خرج مال و جان مردم ایران، برای جمهوری اسلامی آرزوی بمب اتمی می کرد و من با حرارت با آن مخالفت می کردم. این اولین باری بود که با یک حزب اللهی  برون مرزی مقابله می شدم. ایرانی که من از آن گریخته ام سرزمین ایده آل او بود. مطمئن هستم اگر امکان این را می داشت که مدتی در آنجا  زندگی کند،  درک واقع بینانه تری از ایران پیدا می کرد، همانگونه که اگر کمونیست ها امکان زندگی در کشورهای سابق کمونیستی را داشتند ، دید واقع بینانه تری از این نوع کمونیسم پیدا می کردند. رندی می گفت اگر شاه عوض فرستادن جوانان به غرب، آنان را بورس اروپای شرقی می داد، اینهمه گرفتاری از بابت آنان پیدا نمی کرد.  در یک کلام او ایرانی  می خواست  مانند کره شمالی  و من ایرانی می خواستم  مثل کره جنوبی .  آیا غیر از اینست که دیر یا زود – بعد از نشستن گرد و خاک های سیاسی-  کره شمالی، کاسه گدایی  به دست،  به سوی کره جنوبی روی  خواهد آورد؟

او اطلاعات جالبی هم از فعالیت های جمهوری اسلامی در برمه می دهد. از یک مدرسه مذهبی و حسینیه گزارش می دهد  که توسط ایرانیان  در «یانگون» بر پا شده است تا  پیشنماز شیعه تربیت  کند و  بورس های تحصیلی  در اختیار طلاب قرار  دهد. آرزوی او اینست که روزی پسرش یکی از این بورس ها را گرفته ودر ایران طلبگی کند.  متاسفانه مسیر او و  مرد دانمارکی  از مسیر ما جداست و راه ما  در یک دوراهی از یکدیگر جدا می شود. صحبت هایمان اگرچه به جایی نمی رسد ولی مصاحبتش شیرین بود. از موضوعاتی صحبت می کرد که برایم آشنا بود اگرچه می دانم اگر روزی این صحبت ها به عمل برسد، از یک متعصب مذهبی بعید نیست که در پی یک فتوا،  سر مرا  در کنار باغچه گذاشته و گوش تا گوش ببرد.

 

غروب است که خسته و کوفته به هتلمان می رسیم. عجب روزی داشتیم. فردا قرار است سوار هواپیما شده و برای چهار روز به  ساحلی در خلیج بنگال برویم. رهگذرانی همچون ما  چقدر راحت می توانند مشکلات مردم را دیده و براحتی از کنار آن بگذرند. ما به کنار دریا می رویم و آن بچه ها در آن روستای ویران به  جوانانی خشمگین تبدیل خواهند شد و آن جوانان خشمگین تمام زندگی خود را در ناکامی  سپری کرده و به صورت پیرمردانی  در خواهند آمد فقیر و افسرده. آیا براستی هیچ آرمانی در جهان بالاتر از ریشه کن کردن فقر و گرسنگی  وجود دارد؟

آن جوان طلبه برمه ای مسلمان  نیز معلوم نیست چه تحفه ای از حوزه های علمیه قم برای مردم مملکتش خواهد آورد. آیا در جیب های عبای او شاخه های صلح و دوستی برای مردم برمه پنهان شده  یا قلوه سنگ های نخراشیده برای سر کفار!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ناپالی

 

هیچ سفری در آسیای جنوب شرقی بدون لم دادن در سواحل آب های گرم آن کامل نیست. اگرچه قسمت اعظمی از شرق برمه (میانمار) در کنار دریا قرار دارد اما تعداد سواحل تفریحی آن به تعداد انگشتان دست  نیز نمی رسد. چندین هزار جزیره کوچک کشف نشده در نزدیکی باریکه جنوبی برمه قرار دارد. بی شک جزایری از این میان  قابلیت این را دارند که روزی مانند جزایر و سواحل تایلند به مراکز بزرگ توریستی تبدیل شوند. البته تایلند نمونه  خوبی برای تقلید نیست. گسترش بی رویه توریسم در تایلند عواقب ناگوار طبیعی و اجتماعی داشته است اما بی گمان راهی درست برای گسترش اقتصادی و اجتماعی می توان پیدا کرد. این روزها فقط یک ساحل دریا  در برمه برای توریست ها گسترش یافته است. این مکان، شهر کوچک « ناپالی » در ساحل خلیج بنگال است.

 تنها راه رسیدن به «ناپالی» پرواز می باشد. این جا ساحل زیبایی است که بسیاری از توریست های برمه را به خود جلب می کند. وقتی هواپیمای ما در این شهر کوچک ماهیگیری به زمین می نشیند، اولین چیزی که حس می کنی بوی خوش دریا و اولین چیزی که می بینی درختان نخل زیبای استوایی است. نمیدانم در این بوی خوش دریا چه نهفته است که به محض استنشاق آن، همه غم و غصه های آدم به فراموشی سپرده می شود. رنگ زیبای آبی دریا و سواحل سفید شنی آن، بهترین مداوای هر گونه اضطراب و تشویش است. آب گرم دریاهای این گوشه از دنیا، سالهاست که حکم بهشت را برای اروپائیان داشته است. هر ساله میلیون ها اروپایی سرما زده به منظور چشیدن مزه این بهشت، به آسیای جنوب شرقی و سواحل اقیانوسیه هجوم می آورند.

 

«ناپالی» تا ده سال پیش یک دهکده ماهیگیری کوچک دور افتاده بود. در طی ده سال گذشته دهها هتل کوچک و بزرگ در آن ساخته شده و این شهر کوچک، سیمایی دیگر به خود گرفته است. اکثر هتل ها برای جلب توریست های بسیار متول ساخته شده و چهار ستاره می باشند اما چند هتل کوچکتر قدیمی نیز وجود دارد. ما کلبه ای در یکی از این هتل ها برای شبی 40 دلار اجاره می کنیم. کلبه ما درست در مقابل دریا قرار گرفته و بی نظیر است. دریا در پنجاه قدمی ماست و من مطمئن هستم در بالکن آن، لحظات زیبایی با قهرمانان کتابم خواهم داشت. اجاره چنین جایی برای چهل دلار مفت است.  چنین کلبه ای  در  استرالیا حداقل شبی 200، 300 دلار خرج دارد.

بعد از سه هفته بدو بدو در لائوس و برمه، اقامت در ساحل این دریا و در چنین کلبه ساده ولی زیبایی، یک دنیا می چسبد. این جا  خبری از رادیو و تلویزیون واینترنت نیست. چهار روزی که در این جا خواهیم ماند قرار است به هیچ چیز فکر نکنیم. نه کار، نه بچه های پر شر وشور و نه پدر و مادر مریض. فقط خودمان و خودمان.

این رویایی است که همه ما از اقامت در چنین جاهایی انتظار داریم. آخر چطور می شود که در این ساحل زیبا بود و  به  گرفتاری ها فکر کرد. خب! همه می دانیم که می شود. گاهی وقت ها خیلی خوب هم می شود. چه بسا یک هفته تعطیلاتی که یک سال برنامه ریزی می شود و ذره ذره پس انداز، در پی یک بگو مگوی ساده روزانه به کوفت تبدیل شده و خط و نشان ها کشیده می شود که آدم از این غلط ها دیگر نمی کند و اله وبله، آنهم در ساحل دریایی زیبا و احیاناً زیر نخلی پر سایه! امان از این ذهن سیال انسان، امان از این ذهن سیال انسان! براستی چگونه می توان این توسن وحشی را به اختیار خود در آورد. مگر همه این ها در ذهن ما نمی گذرد؟ چگونه می توان عنان آن را به کف در آورده و آنگاه احساس سعادت و شادی کرد؟ آیا همانطور که ما می توانیم با تمرین و ورزش، بازوهایمان را قوی کنیم و سینه هایمان را ستبر، قادر هستیم ذهن و روانمان را نیز تقویت کرده و آنها را در مقابل ناملایمات واقعی یا ساختگی توانا کنیم؟ آیا کاری از دست ما ساخته است؟ 

چهار روز اقامت ما در «ناپالی» به آرامی می گذرد. ما نصف لائوس را در چهار روز طی کردیم و این جا در چهار روز بیشترین کاری که می کنیم، کرایه دوچرخه و رفتن به روستاهای کوچک اطراف است. همه جا سبز است و اگر پوشیده در جنگل های انبوه نیست، زمین های زراعی آباد است. کنار خلیج بنگال بودن هم لطف خاص خودش را دارد.

 

دیدن دریا ها می تواند مانند دیدن کوهها و سرزمین های جدید جالب باشد. دریاها اگر چه همه کم و بیش شبیه هم هستند اما همین بودن در کنارشان یک گیرایی دارد. برای نمونه دیدن اقیانوس آرام  جنوبی برای اروپائیان خیلی جالب است. آشکار است  که اقیانوس آرام فرقی با دریای آتلانتیک ندارد اما همین بعد مسافت و سختی سفر و امتیاز دیدنش، آنرا در هاله ای از رمز و راز فرو می برد.

برای شخص من دیدن دریای کارائیب خیلی جالب بود. آب ولرم این دریا اگر چه برایم  تازگی نداشت وشاید سواحل فیجی و هاوایی از سواحل کارائیب  بسی زیباتر باشند اما بودن در کنار این دریا و شنا کردن در آن برایم خاطر انگیز شده است. دیدن دریای سرخ هم برایم جالب بود. شاید به خاطر حافطه تاریخی و مذهبی آن و دریای سیاه، درست به همین دلیل. یک تعصبی هم دارم که خودم را در این دریا ها هر طور شده به آب بزنم. وقتی به دریای اژه در یونان رفتم اولین ماه بهار بود و آبش بسیار سرد اما مگر می شد آن جا باشم و این موقعیت را از دست بدهم؟ ترسناک ترین اقیانوس ها را هم، اقیانوس آرام جنوبی یافته ام. من که تجربه دریانوردی در این اقیانوس را ندارم و سواحل نیوزیلند نیز مثل سواحل همه جای دیگر دنیاست، اما وقتی از بالای آن پرواز می کردیم، احساس ترس خاصی به من دست داده بود. عدم وجود هیچ جزیره ای بین نیوزیلند و آمریکای جنوبی بسیار عجیب است. آبهای این اقیانوس نیز در جنوب به ابهای یخ زده قطب جنوب می پیوندد . این مسائل باعث شده است که این اقیانوس، یکی از منزوی ترین اقیانوس های دنیا شود. تنهایی و سردی و خشونت این اقیانوس تنها را می توان از آسمان  و از پشت شیشه های هواپیما نیز حس کرد. در راه سفر به پرو من تمام مدت به یاد دریانوردان شجاعی بودم که با کشتی های ناامن آن روزگار این دریاهای تنها و دست نخورده را طی می کردند.

 اما اگر از دریا ها گذشته و از سواحل سخن بگوئیم، هیچ جا به زیبایی سواحل جزایر فیجی نیست. سواحل سفید ماسه ای در سایه  درختان تنومند نخل و آبهای گرم پر از ماهی های رنگارنگِ این بهشت روی زمین، بی نظیر است. مدت یک ماهی که در میان جزایر کوچک و بزرگ این بهشت روی زمین سفر می کردیم برایم فراموش نشدنی است. از میان تمام تصاویر آن،  تصویر دختر جوان جهانگردی که تا کمر در آب ولرم دریا نشسته و مشغول کتاب خواندن بود فراموش نشدنی است. قایق کوچک ما به ساحل یک جزیره رویایی نزدیک می شد و دختری زیبا ، همچون  پری های دریایی در آب نشسته و کتاب می خواند.

 

دیدن سواحل زیبای استرالیا و اقیانوسیه، انتظار آدم را از سواحل دریا به شدت بالا برده و به قول معروف هیچ جای دگر را پسند نمی کند. در سفر اخیرمان به ایران مجال دیداری دوباره از سواحل دریای خزر به دست داد. این سواحل برای من در دوران کودکی هم چون مکانی بهشتی به نطر می آمد. من هنوز احساس شگفتی خود را از نخستین دیدار دریای خزر در ده سالگی به یاد دارم. در تصورات منی که تا بحال هیچ دریایی  ندیده بودم، دریای خزر آبگیری بود بزرگتر از شاهگلی تبریز  با یک عالمه برگ خزان. وقتی برای اولین بار در بندر انزلی با دریای خزر مواجه شدم، نفسم بند آمد. به نوعی همین احساس را در سفر اخیر ودر دیدار ساحل «زیبا کنار» کردم. دیدن انبوه ماشین ها که در کنار ساحل مشغول قدم زدن بودند واقعاً نفس گیر بود!  صفی بزرگی از ماشین ها  به دنبال یکدیگر کشیده شده و ساحل دریا را بالا پائین می رفتند. مثل همه جای دنیا خواستیم پیاده شده و قدمی بزنیم اما از وحشت زیر ماشین رفتن منصرف شدیم. خیابان اقلاً محدوده اش مشخص است اما اینجا در ساحل دریا یک هرج و مرجی بود که بیا و بین. نهایت ابتکاری که مردم بیچاره کرده بودند باز کردن پنجره و هوا خوردن بود( البته به هنگام تخمه خوری)! نمیدانم همه جا اینطور است یا این ساحل خاص در روز جمعه به این روز افتاده بود. آن جا بود که فهمیدم دماغم آنقدر سر به بالا  صعود کرده است که دیگر هیچ ساحل دریایی را پسند نخواهم کرد.

 

«ناپالی» در خلیج بنگال قرار دارد و این موقعیتی است که بدن خود را در این مکان دور افتاده نیز به آب بزنیم. از این ببعد وقتی بر روی نقشه جغرافیا  خلیج بنگال را ببینم می دانم درجه حرارتش چقدر است. گرمی آب اینجا به پای جاهایی مثل هاوائی و کوبا و فیجی و بالی نمی رسد. چیزی شبیه ساحل گوا در هند و سواحل جنوبی ایران خودمان است. هر چه باشد از آبهای سواحل سیدنی و دریای خزر بسیار گرمتر است.

 

 

 

 

 

 

سایه نخل های پرسایه این ساحل زیبا، بهترین جا برای باز کردن کتاب و تعقیب سرنوشت قهرمانان داستان « روزهای برمه » است. آدمهایی که اهل رمان و قصه نیستند نمیدانند چه دنیایی را از دست می دهند. هیچ چیزی در این ساحل دریا و زیر نخل های بلند آن به شیرینی خواندن یک کتاب خوب نیست. در میان صفحات کتاب و در میان این کلمات، قهرمانان داستان با بی صبری منتظرند که شرح پریشانی خود را به گوش من برسانند.  مخصوصاً فلوری که می بیند من او را خیلی خوب درک می کنم و تنها دوست او در این مملکت غریب هستم!

 

فلوری  حسابی عاشق شده است. آنهم عاشق چه دختر عوضی ایی ! الیزابت  بکلی با قهرمان  داستان ما توفیر شخصیت دارد اما نقش خود را  به خوبی بازی می کند. بالاخره او اینهمه راه آمده است که شوهر پیدا کند و باید کمی مایه بگذارد. بیچاره فلوری ساده! خبر ندارد که با چه کسی طرف است. الیزابت  در دلش از هر چه بومی است بدش می آید و فلوری   او را بدیدن دوستان برمه ایش می برد! او عاشق اینست که به کلوپ انگلیسی ها رفته و به چرندیات هم وطنانش گوش دهد و فلوری از آن جا متنفر است و او را به دیدن خیمه شب بازی محلی می برد. نمی داند که الیزابت در تمام مدتی که آنجا نشسته بود از همه چیز چندشش می شد. 

الیزابت به وجود کوسالا  نیز پی برده است.( همان دختر برمه ای  که به نوعی معشوقه فلوری بود). برای  الیزابت غیر قابل تصور است که چگونه یک مرد انگلیسی می تواند با یک دختر برمه ای بخوابد. او نمی داند که تمام مردان انگلیسی در نهان معشوقه های برمه ای دارند، اگرچه آنان را فقط به اطاق های خواب خود راه داده و هرگز با آنان در جمع ظاهر نمی شوند.  فلوری از آن روزی که با الیزابت  آشنا شده، کوسالا را جواب کرده است. عواقب این کار برای  کوسالا  خیلی سنگین است. چرا که  او در واقع،  خانه و ممّر درآمد  خود را از دست داده است، برای همین به دست و پای فلوری می افتد که این کار را نکند اما فلوری تصمیمش را گرفته و در خیال خود در فکر ازدواج با الیزابت است. کوسالا زنی نیست که به این آسانی دست از سر فلوری بر دارد و با علم به اینکه فلوری  رابطه بین آندو را از الیزابت پنهان کرده است، شروع به حق الحساب گرفتن از فلوری می کند.

موش و گربه بازی فلوری  و الیزابت چندین صفحه از کتاب را پر می کند. جالب این جاست که این مرحله آشنایی و علاقه مند شدن زن و مرد در هر سنی یکسان است! زوجی که به هم گرایش دارند و در دلشان می خواهند روابطشان را به جایی برسانند (  سفره عقد یا رختخواب)، همگی قدم های کم و بیش یکسانی را بر می دارند. حال می خواهند شانزده ساله باشند،  سی ساله باشند یا شصت ساله! همان ناز و عشوه ها ، همان ادا و اطوارها، همان قول و قرار ها و همان قهر و آشتی ها. ظاهراً قوانین جفت یابی در هر سن و سالی که باشی  یکسان است و فرقی نمی کند.

 برای شیرین ترشدن داستان یک شخصیت جدید انگلیسی نیز به صحنه وارد می شود. یک اشراف زاده کلاش که یک دل نه صد دل قاپ الیزابت   را می دزدد. او درست همان چیزی است که فلوری   نیست. یک نژاد پرست متکبر خوش تیپ. الیزابت که به بهانه فهمیدن جریان کوسالا با قهرمان ما قهر کرده است، در خیال خود روی این اشراف زاده خوشگذران سرمایه گذاری می کند. ( لیاقت او همین جور آدمهاست) .

 در کنار این عاشق معشوق بازی ها رقابت دکتر  هندی  و « یوپوکین»  قاضی فاسد برمه ای برای عضویت در کلوپ انگلیسی ها بشدت ادامه دارد. یوپوکین برای اینکه موقعیت خود را در بین انگلیسی ها محکمتر کند، مخفیانه ترتیب یک شورش را در یکی از روستاهای اطراف می دهد. از طرف دیگر به رئیس پلیس اطلاع می دهد که بنا به گزارشات موثق (!) عده ای در روستای ذکر شده مشغول تدارک یک شورش هستند. ماموران ارتش که همگی از هندیان هستند به رهبری رئیس پلیس و یکی از نمایندگان  یوپوکین  به روستای مزبور راهی شده و در جلسه ای که این توطئه گران برایشان ترتیب داده اند، غافلگیر شده و در حمله پلیس یک نفر بومی بیگناه نیز کشته می شود. این شورش که به همت یوپوکین شروع شده بود به وسیله خودش نیز در نطفه خفه می شود! او به ازاء این خدمتش به دولت فخیمه انگلیس یک مدال لیاقت هم می گیرد.  این واقعه ارج و قرب او را در بین انگلیسی ها بسیار بالا برده و موقعیت او را برای افتخار عضویت در کلوپ انگلیسی ها قوی تر می کند. اما بخت دکتر وراسوامی نیز چندان نخوابیده است. موقعیت دکتر صددرصد به موقعیت دوستش فلوری   وابسته است. در پی یک سری وقایع، فلوری به قهرمان انگلیسی ها تبدیل می شود. جریان از این قرار است که در پی کتک زدن یک دانش آموز برمه ای توسط «الیس» افسر نژاد پرست  انگلیسی در میدان شهر و بیهوش شدن او،  شورشی واقعی برپا شده و مردم، کلوپ انگلیسی ها را شبانه محاصره کرده و خواهان محاکمه آن انگلیسی می شوند. کسی که جرئت کرده و از این محاصره فرار می کند تا ماموران ارتش را به یاری بطلبد کسی نیست مگر فلوری . این امر مقام و موقعیت او را در بین هموطنانش بسیار بالا برده و بهانه ای می شود که این زنیکه(!) الیزابت   هم که دون ژوان اشراف زاده، قالش گذاشته است، بهانه ای پیدا کرده و دوباره خودش را به فلوری بچسباند. در این میان هیچکس به اندازه دکتر وراسوامی خوشحال نیست.

 

خواندن این کتاب در برمه بسیار می چسبد. نه به خاطر داستان های شیرینش بلکه بیشتر به خاطر دیدی که از دوران استعمار در این سرزمین می دهد. ما کلی راجع به تاریخ غرب ( حتی بیشتر از تاریخ خودمان) خوانده ایم یا از این ور و آن ور شنیده ایم، اما کمتر راجع به سرزمین هایی که سرنوشت نزدیک تری به کشور خودمان دارند می دانیم. این قبیل کتاب ها - اگرچه داستان است و تاریخ نیست -اما بهر حال ، دریچه ای ایست کوچک به روی این جوامع.

 

چهار روزمان در «ناپالی» زودتر از آنی که فکر می کردیم به سر می آید. از کتاب « روزهای برمه » ام چند بخشی بیش نمانده است اما دلم نمی آید آنرا یکدفعه تمام کنم. چند روزی از سفرمان در برمه باقی است و من حکم بچه ای را دارم که غصه تمام شدن شیرینی بدست آورده اش را دارد. عهد کرده ام کتابم را با سفرم به پایان برسانم.

 پرواز از « ناپالی»  به « یانگون» دوساعتی بیشتر به درازا نمی کشد. آن کلبه زیبا در چند قدمی دریا و آن آرامش بهشتی، خیلی زود  جایش را به شلوغ پلوغی « یانگون» پایتخت برمه می دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رانگون « یانگون»

 

رانگون یا یانگون؟ این همان داستان برمه یا میانمار است. خوشبختانه این دو اسم خیلی نزدیک همدیگر هستند و من هر کدام را به کار ببرم مشکلی ایجاد نمی کند. یانگون - مثل اکثر شهرهای بزرگ آسیای جنوب شرقی - بندری است ساخته استعمارگران. تنها وسیله تردد آنروزی اروپائیان کشتی بود، لذا شهرهایی را احتیاج داشتند که در کنار خلیج ها و رودخانه ها ساخته شود تا کشتی هایشان بتواند در کنار آن پهلو بزند. «یانگون»  نیز در دوران استعمار، همین نقش را برای برمه بازی می کرد.

« یانگون» را می توان شهری زیبا نامید. ما که چشممان بشدت از « ماندلی» ترسیده بود، انتطار داشتیم « یانگون» نیز شهر خرابه ای مانند «ماندلی» ولی در ابعاد بزرگتر باشد اما اولین تصویری که از « یانگون » می بینیم بکلی با انتطاراتمان متفاوت است. اولین تصویر، بی شک چیزی نیست مگر مسیر طولانی  فرودگاه تا هتل. خاطره ای که از این اولین تصویر مانده است بلوارهای زیبا و سرسبز است. هتل ما در مرکز شهر قرار داشت و برای رسیدن به آن باید نیمی از شهر را عبور می کردیم.  در مرکز شهر، خبری  از آن آسمان خراشهای  کوالالامپور و سنگاپور  و بانکوک نیست. این جا بیشتر شبیه سایگون است اما بسی زیباتر. جالب این جاست که حدود سی  سال پیش تمامی آسیای جنوب شرقی در یک وضعیت کم و بیش یکسانی به سر می برد اما در طی این سالها، سنگاپور، تایلند، مالزی و تا حدودی اندونزی،  گوی سبقت را ربوده و چه از نظر اقتصادی و چه از نظرسیاسی، بسیار جلو افتاده اند. چیری مثل ایران و ترکیه و امارات. همانقدر که ترکیه و امارات در این سی سال از ایران پیشی گرفته اند، مالزی و تایلند نیز از «میانمار»  پیشی گرفته اند.

هتل ما  در یانگون حرف ندارد. درست در مرکز شهر قرار گرفته و به آسانی می توان با پای پیاده به همه جا رفت. درختان بزرگ استوایی، گیرایی خاصی به این شهر می دهند. شاید اگر این درختان غول پیکر را از خیابانهای مرکزی این شهر می گرفتی، چیز زشتی می شد مثل همه شهرهای عقب مانده. در یانگون گذشته از دیدن مردم - که همیشه برای من جالب ترین بخش مسافرت است- مشهورترین دیدنی اش، معبد بزرگ طلایی است.

 

مردم برمه به شدت مذهبی هستند. در واقع این جا را مذهبی ترین کشور آسیای جنوب شرقی می دانند. موبدان بودایی، همچون ملایان اسلامی، در همه گوشه و کنار زندگی مردم حضور دارند. در نزدیکی هر معبدی که سکونت می کردیم ، روزی ده، دوازده ساعت نوار سخن رانی این عالیجنابان پخش می شد. البته کسی گوش نمی داد. آخر چطور می شد در شلوغ پلوغی بازار به سخنرانی کسی هم گوش داد؟ اما از قرار معلوم پخش شدن صدای این موبدان برکت می آورد!  

معبد shwedagon ( معبد طلائی)  در مرکز ثقل بودیسم برمه  قرار دارد. گنبد طلائی این معبد از بسیاری نقاط یانگون دیده می شود. جالب اینجاست که هرچه بودا آدم " نداری" بود، جانشینانش عاشق طلا هستند. ظاهراً موبدان به این نتیجه رسیده اند که  هیچ چیری مثل برق طلا ، رعیت را به زانو در نمی آورد. اگر بودای ماندلی در زیر برگ های طلا خفه شده بود، بودای یانگون در زیر  سایه یک گنبد طلائی  به سر می برد که گفته می شود 53 متر مکعب برگ طلا دارد! تازه این برای بودای ما کافی نبوده و برای اینکه قهر نکند 5000 تکه الماس و 2000 سنگ قیمتی دیگر به آن چسبانده اند! بیچاره بودا. اگر روزی چشم هایش را باز کند باورش نخواهد شد که چه بر سرش آورده اند.

تاریخ افسانه وار این معبد به 2500 سال پیش بر می گردد به هنگامی که زیارتگاهی برای نگهداری  چند تار موی بودا بر روی  این تپه ساخته شد.  در طول زمان آن زیارتگاه کوچک  به این مجموعه بزرگ تبدیل شده است. امروزه در این مجموعه 80 معبد دیگر نیز وجود دارد.  این مجموعه با پارک های اطرافش به یکی از زیباترین بخش های یانگون تبدیل شده و ما می رویم تا آنرا ببینیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه 22 ام فوریه 2007

رسیدن به معبد طلائی، آسانترین کار دنیاست. تاکسی های جلوی هتل می دانند که اولین کار همه خارجی ها در یانگون دیدن معبد طلائی است. البته این کار همه برمه ای ها هم هست. هر برمه ای باید حداقل یکبار در زندگیش به زیارت این معبد رفته باشد.

گفته می شود که صبح زود و غروب، بهترین وقت دیدن معبد است، برای همین ما در کله سحر بیدار شده، صبحانه خورده و اکنون راهی زیارت هستیم. مجموعه معابد طلائی بر روی تپه ای نه چندان بلند ساخته شده است. برای همین است که گنبد طلائی آن از بسیاری نقاط یانگون دیده می شود. تمام زمین های اطراف این تپه به باغ و پارک تبدیل شده و همین یک زیبائی خاصی به این مکان داده است. بلیطی به 5 دلار خریده و به محوطه این مجموعه وارد می شویم. نمای خارجی و در واقع ورودی این مجموعه مانند تمام معابد دیگر این گوشه از دنیا، پر از مجسمه های اژدها ست. سر اژدها در بالای راه پله های ورودی قرار گرفته و بدن درازش تا پائین کشیده شده است، دراسیا  آنقدر نماد و مجسمه اژدها می بینی که باورت می شود مردمان این جا روزی با این اژدها ها زندگی کرده اند. وقتی به بالای این محوطه و در اصلی می رسیم کفش هایمان را به کفش کن داده و وارد می شویم.

اولین احساس آدم از دیدن این مجموعه،  شگفتی است. در طول زمان فرمانروایان متعدد برمه، دور تا دورمعبد اصلی را هشتاد  معبد و زیارتگاه کوچک و بزرگ دیگر ساخته اند. محوطه به صورت دایره ای بزرگ است که در مرکز آن معبد طلائی و چند معبد دیگر  قرار دارد.  کف محوطه سنگ مرمر است و از تمیزی برق می زند. هر روز غروب تعداد زیادی از زوار، جارو بدست گرفته و برای رضای بودا جارو کشی می کنند.  موبدان بسیاری را می توان دید که  در این معابد به عبادت مشغولند و زوار بیشماری در مقابل یا داخل معابد دو زانو نشسته، کف دستان به هم چسبانده و مناجات می کنند.  یک حال و هوای بسیار روحانی و مذهبی در این جا وجود دارد که شاخک های من عاجز از دریافت آن است. دیدن مردم افتاده بر خاک و موبدان فربه ای که در حال مدیتیش هستند هیج احساس خاصی در من نمی انگیزد. دلم برای این مردم می سوزد و میانه ای با موبد و کشیش و ملا ندارم. مشکی نیست که نیازی این مردم را به این جا می کشاند. نیازی که با آن بیگانه ام. چه کنم؟من  دلم برای  آن روستائی به خاک افتاده در مقابل آن گنبد طلائی گوهر نشان  می  سوزد و حتماً او هم دلش به حال من بی ایمان!

برمه،  پایتخت مدیتیشن است. گاهی وقت ها جلسه های مدیتیشن از کله سحر شروع شده و تا نیمه های شب به طول می انجامد. مدیتیشن برای من امری است شخصی. همانطور که می توان ورزش کردن را عاملی  برای  سلامتی جسم دانست، مدیتیشن را هم می توان ورزشی برای سلامتی روان دانست. حال اگر کسی تمام عمرش را صرف مدیتیشن بکند، منتی بر سر جامعه ندارد.  کار او همانقدر به حال جامعه سودمند است که یال و کوپال ورزشکاری سخت کوش. در بهترین حالت همچون ورزشکارانی هستند که به دلیل داشتن جسم سالم ، روان سالمی هم داشته و آزار و اذیت کمتری ممکن است به جامعه برسانند همین. گیرم یکی تمام عمرش  را در غاری به سر کرد و در آخر هم  کنترل بیشتری بر روان و مغزش داشت، جامعه را چه خیری می رسد؟ کدام سر پناهی برای یک بی خانمان و کدام تکه نانی برای گرسنه ای و کدام عدلی برای  بی عدالتی است؟

در طول گشت و گذارمان، چند نفری به ما نزدیک شده و روز تولدمان را می پرسند. محل نداده و با احترام، جوابشان می کنم. اما وقتی پیرمردی خوشرو به ما نزدیک می شود می گویم نمی دانم. می خواهد بداند من در چه روز هفته به دنیا آمده ام. وقتی می بیند که من نمی دانم ، تاریخ تولدم را پرسیده واز میان کتاب کهنه اش می فهمد که من در روز پنج شنبه به دنیا آمده ام. در فرهنگ برمه، روزی که تو به دنیا می آیی نشان دهنده روحیه و شخصیت تست.  اگر در ستاره شناسی  جدید، ماه تولد آدم مهم است، در این جا، روز هفته ای که بدنیا آمده ای.  جالب این جاست که بنا به اعتقاد برمه ای ها، متولیدین پنج شنبه آدمهای آرام و سر بزیری هستند که با شخصیت من تطابق بیشتری دارد تا متولیدین روز شنبه که بی قرارند  و دردسر درست کن!

پیر مرد،  انگلیسی خوبی صحبت می کند و ادعا می کند که معلم بازنشسته تاریخ است و می نالد از حکومت و وضعیت بد اقتصادی. حرف خردمندانه ای می زند که بسیار به دلم می نشیند. به من و الهه می گوید که شما باید خیلی شکرگزار باشید که می توانید این چنین مسافرت کنید. قدر این استطاعت مادی و سلامتی روحی و جسمیتان را که به شما این امکان را می دهد بدانید.

دور تا دور معبد طلائی را هفت غرفه زیارت با مجسمه های بودا و فواره های آب احاطه کرده است. پیرمرد توضیح می دهد که هر غرفه اختصاص به متولیدن روزهای مختلف دارد. دست ما را گرفته و ما را  اول به غرفه متولدین پنج شنبه می برد.  در این جا عده ای حدود ده بیست نفر  زانو زده و دعا می خوانند. اینان همگی در روز پنجشنبه به دنیا آمده اند. ناگهان به طرز مسخره ای بین خود و اینان احساس همبستگی می کنم. ما همگی در یک روز هفته به دنیا آمده ایم. بعد از احساس هم عقیده ای و هم وطنی و همشهری و هم زبانی وهم مدرسه ای و هم محلی ، این آخرین احساس همبستگی است که تجربه می کنم. نامش را می گذارم هم تولدی!

 پیرمرد آنگاه ما را کشانده و به جمع سه شنبه ای ها می برد. اینبار نوبت  الهه است که  غرفه اش را  زیارت کند. در این جا الهه که ملاط شیطنتش بسی بیشتر از من است، وارد عملیات کامل زیارت شده و از دست موبدان آب می نوشد و صدقه می دهد و حسابی بودایی بازی در می آورد.  بودیسم  مذهب بسیار سازگاری است و همه را با آغوش باز می پذیرد. دو سال پیش وقتی یک دختر انگلیسی را در شیراز، چادر به سر کرده و به تماشای ضریح شاه چراغ بردیم، نزدیک یود از ترس قالب تهی کند. چنان ذهنیت بدی از رفتار مسلمانان با غیر مسلمانان در اماکن مذهبی داشت ( البته بی جا نیز نبود) که بسیار وحشت زده بود. رویش را به شدت گرفته بود و یک کلمه حرف نمی زد. البته علی رغم همه این محافطه کاری ها، یک زن فضول ( از آنان که شبانه روز مواظب بیضه اسلام هستند)  به او مشکوک شده  و از الهه پرسیده بود که  آیا این خانم، خارجی است. الهه هم گفته بود بله اما مسلمان است. 

پیرمرد، ما را به دیدن دیگر معابد و زیارتگاه ها می برد. ناخواسته راهنمای ما شده است. در آخر هم  پنج دلار طلب می کند که پول بسیار زیادی برای این کار است اما من با کمال میل می دهم.  توصیه می کند که شب باز گردیم . می گوید منظره شب این معابد با چلچراغهای زیبایشان بسیار تماشائی است.

 

 

 

 

 

 

غروب دوباره به معبد طلائی  باز می گردیم. چشمم دنبال غرفه پنجشنبه ای هاست. بی اختیار به دنبال هم تولدهایم هستم. دسته بزرگتری از ما(!) آنجا نشسته و مشغول طلب آرزوهایشان از بودا هستند. چندین جوان خارجی جوان را می بینم که نشسته و دور تا دورشان جوانان برمه ای حلقه زده اند ومشغول صحبت هستند.  نمی دانم جریان چیست تا اینکه ما هم برای استراحت می نشینیم.  هنوز جابجا نشده ایم  که یکی دو دختر و پسر جوان به سوی من و یک موبد جوان به سوی الهه می آیند. اولش ترسمان می گیرد که اینان از جان ما چه می خواهند. دختر و پسر جوان توضیح می دهئد که آنان دانشجو هستند و این جا می آیند که با خارجی ها انگلیسی تمرین کنند. اولین سوالشان اینست که من از کجا می آیم. می گویم ایرانی ای هستم که در استرالیا زندگی می کنم. یک تیره جدید به نام  ایرانی –استرالیایی . پیش خود فکر می کنم کسی که در استرالیا، ایرانی است و در ایران، استرالیایی و در خارج ایرانی-استرالیایی. ایرانی بودنم برایشان جالب است و انتظار نداشتند یک ایرانی با ریخت و شمایل ما را  در این جا ببینند. سوال و جواب ادامه دارد. من هم سوالات متعددی راجع به برمه و دانشگاه از آنان می کنم. با رفتن چند خارجی دیگر، همه دور من و الهه جمع می شوند. چیزی حدود ده دوازده نفر. حسابی معرکه گرفته ام.

 الهه با جدیت مشغول بحث با موبد جوان است. او هزار و یک سوال راجع به بودیسم دارد که پسر جوان نیز با علاقه جواب می دهد. موبد جوان می گوید بودا خداست امانه ان خدایی که ما می شناسیم . خالق جهان نیست و با ان کاری ندارد.  پیغمبر و فرستاده خد ا هم  نیست بلکه او فقط یک معلم است که ما را به سوی نیروانا هدایت می کند. ماهیت خدا در بودیسم و ادیان ابراهیمی  توفیری اساسی دارد. الهه و موبد جوان حرف های گنده گنده می زنند و من با بچه ها چرت و پرت. از من می پرسند چند زبان صحبت می کنی؟ از آن جایی که جوانان اروپایی معمولاً به چندین زبان زنده دنیا تسلط دارند،  برای همین از من هم چنین سوالی می کنند. وقتی می گویم به سه زبان فارسی و ترکی و انگلیسی تسلط دارم ، آنرا کافی نیافته و مازندرانی را هم به آن می چپانم!  می بینم همین طوری الکی،  واقعاً چهار زبان زنده و مرده دنیا را صحبت می کنم.

  روابط این دختران و پسران جوان دانشجو بسیار زیبا و صمیمی است. یک اعتدالی در روابطشان دیده می شود که دوست داشتنی است. نه خبری از آن لش بازی های جوانان غربی وجود دارد نه نشانی از آن احترازهای جوانان مسلمان.  بعد از یکساعتی ، یک زوج اروپایی سر و کله شان پیدا شده و طرفداران من کم کم مرا ترک کرده و  به آن دو متمایل می شوند و بازار من کساد می شود.  موقع رفتن می شنوم که از آنها می پرسند شما به چند زبان صحبت می کنید. یادم می آید که کمی رشتی هم بلد هستم و دو سه جمله اسپانیائی.  افسوس می خورم که چرا آنها را فراموش کردم  به حساب بیاورم. دیگر کجای دنیا  مرا دوره کرده  و حلوا حلوا خواهند کرد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز دوم ما در یانگون بیشتر به خیابان گردی و دیدار بازار چینی ها  می گذرد. از این جا خیلی خوشمان آمده است و می خواهیم بلیطمان را به عقب انداخته و یکی دو روز آخر سفرمان را به جای بانکوک در این جا بمانیم، اما متاسفانه نمی توانیم  و چاره ای نیست مگر ترک یانگون. همه پروازها پراست و جای خالی وجود ندارد.  امروز آخرین روزمان در این شهر است. از صبح تا شب در خیابان ها ولو هستیم. در قسمتی از شهر قایق هایی را می بینیم که مردم را به آن سوی آب می برند. وقتی سعی می کنیم ما هم بلیط خریده و سوار قایق شویم از سوار شدن ما جلوگیری می کنند. هی NO! NO!   می گفتند. ظاهراً حق سوار کردن خارجی ها را ندارند.

مرکز شهر یانگون  پر از ساختمان های زیبای دوره استعمار است با باغهایی بزرگ، پوشیده از درختان غول پیکر استوائی. در گوشه ای یک مسجد بزرگ دیده می شود. در اطراف آن همه کسبه مسلمان هستند و به هندیان می مانند. دنبال یک عینک فروش هستم که عینک الهه را تعمیر کند. یکی را پیدا کرده و با گفتن سلام علیکم باعث می شوم تا به  ما  صورت حسابی کافرانه  ندهد. یک آن هوس می کنم کاش آدرس حسینیه شیعیان یانگون را که آن حزب اللهی پاکستانی در کوهستان صحبتش را می کرد داشتم و سری به این "خانه ایران" می زدم، اما اگرچه می دانم که از نقطه نظر فضولی باید این کار را بکنم اما حوصله دیدن این برادرها را ندارم واز احساس همبستگی این چنینی  با خودم بی زارم. در عوض به بازار چینی ها می رویم و مقداری خرید می کنیم. چینی ها اقتصاد برمه را در دست دارند. انگلیسی ها در قرن گذشته هندی ها را برای کارهای اداری و چینی ها را برای گسترش تجارت به برمه آورده اند. هنوز که هنوز است این دو قوم غیر برمه ای ، ثروتمندترین طبقات اجتماعی را تشکیل می دهند.

 

 مغازه های کوچک و بزرگ جواهر فروشی، نیمی از بازار را پوشانده است. سنگ های قیمتی برمه شهرت جهانی دارند و با توجه به اقتصاد شکننده این کشور،معلوم است که مردم نیز به خرید طلا و جواهر علاقه زیادی نشان می دهند. خوشبختانه الهه جزء معدود زنانی است که کوچکترین علاقه ای به طلا و جواهر نداشته و هر وقت نیز طلایی هدیه گرفته آنرا فروخته و در گشت و گذار سرمایه گذاری کرده است! در قسمت های دیگر بازار کالاهای ارزشمندی وجود ندارد. متاسفانه جنس ها خیلی بنجل بوده و به قول ما تهرانی های پر افاده(!) دهاتی . خبری از آن طرح های شیک تایلندی نیست.

 

راستش امروز از سر صبح دل و دماغی ندارم. دیشب فلوری خودش را  کشت. یکی از بدترین اتفاقاتی که ممکن است در کتاب آدم بیافتد، مردن قهرمان داستان است. معمولاً کتاب ها مجبور نیستند آن پایان خوشی را که به فیلم ها تحمیل شده است را داشته باشند. تماشاچی سینما را نمی توان ناراحت از سینما بیرون برد اما در رمان ها اینچنین نیست. نویسندگانی مثل آقای جورج ارول که قهرمان داستان را کشته و روز آدم را خراب کنند، کم نیستند. تازه کشتن قهرمان داستان یکی از راحت ترین راههای پایان کتاب است و یک نقطه پایان قاطع . بله فلوری  بیچاره دیگر تحمل نیاورد و خود را کشت.

همه چیز  زیر سر یوپوکین  فاسد بود.  او که وجود فلوری و حمایتش از دکتر هندی را بزرگترین مانع عضویتش در باشگاه انگلیسی ها می دانست، کمر به نابودی  فلوری  می بندد.  یوپوکین  در مقام یک قاضی فاسد، استاد توطئه و دسیسه چینی است و برای از میان بردن فلوری نیز  از همین در وارد می شود. البته دشمنی با یک ارباب انگلیسی کار ساده ای نیست و او مجبور است همه این توطئه ها را در نهان و بدور از چشم دیگر انگلیسی ها انجام دهد. او برای انجام توطئه اش به سراغ    کوسالا معشوقه سابق فلوری   می رود.

روز یکشنبه فلوری  و دیگر هموطنانش با لباس های رسمی در کلیسا نشسته و به سخنان کشیش گوش می دهند که ناگهان  کوسالا با یک لباس ژنده و جیغ زنان وارد می شود. او فریاد زنان هزار راست و دروغ در باره فلوری به هم بافته و آبرویش را در بین هم وطنان و بخصوص الیزابت می برد. جیغ های  او را فقط با بیرون کردنش از کلیسا می توان خاموش کرد. در پی این واقعه، الیزابت رک و راست برگشته و می گوید که دیگر نمی خواهد با مردی مثل فلوری تماس داشته باشد. خفت و آبروریزی و واکنش الیزابت بیش از آنی است که فلوری قادر به تحملش باشد. او یکراست به خانه آمده، وصیت نامه ای نوشته و همه دار و ندارش را به نوکرش بخشیده و آنگاه  خودش را می کشد. همه این اتفاقات ناگوار، دیشب در رختخواب من رخ می دهد. من در رختخوابم نشسته و شاهد اینهمه توطئه و خودکشی و درد و رنج هستم.

صفحات آخر کتاب اختصاص به بازگویی مختصر سرنوشت آدم های داستان می کند. الیزابت به همسری فرماندار محلی در آمده و به یکی دیگر از آن زنان دماغ بالای مستعمره چی که دائم در حال فریاد کشیدن بر سر خدمتکاران بومی هستند تبدیل می شود.  دکتر هندی که تنها حامیش را از دست داده است به شهری دیگر فرستاده شده و در همانجا به تحسین انگلیسی ها ادامه می دهد. اما برنده واقعی کسی نیست مگر قاضی فاسد، یوپوکین . او بالاخره به عضویت کلوپ انگلیسی ها در آمده و افتخار معاشرت با انگلیسی ها را پیدا می کند. به هنگام بازنشستگی نیز در یک مراسم مجلل که در پایتخت برگزار می شود یک نشان درجه یک لیاقت  به پاس یک عمر خدمت به امپراطوری انگلیس از جمله سرکوب شورش محلی (همانی که خودش ترتیب داده بود) را از دستان مبارک فرماندار بزرگ برمه می گیرد. با این حساب همه عاقبت به خیر می شوند مگر قهرمان ما که بویی از انسانیت برده بود و اکنون در زیر خاک به سر می برد.

با پایان کتاب روزهای برمه، روزهای برمه ما نیز به سر می آید. فردا به بانکوک پرواز داریم و سه روز دیگر بازگشت به سیدنی. نزدیک بیست روز سفرمان در برمه مثل برق گذشت. کاش مجبور نبودیم اینهمه پرواز داخلی داشته باشیم. من عاشق مسافرات با قطار و اتوبوس هستم و دل خوشی از هواپیما ندارم. سفر هوائی مجال لمس و حس طبیعت و مردم را می گیرد. اما این جا برمه بود و نبود جاده های مناسب، امکان چنین تجربه ای را ازما گرفت.

 

ما مثل هر جهان گرد دیگری، زیبایی های این سرزمین را دیده، تعدادی سوغاتی خریده و به سوی خانه خود باز می گردیم. مثل همه جای دیگر می ماند علی و حوضش. این مردم برمه هستند که باقی می مانند با یک حکومت کوته فکر مستبد که دل از قدرت نمی کند و پیگیریش در ادامه سیاست های بی خردمندانه ، برمه را به سوی یک انزوای جهانی سوق داده و از قافله تمدن معاصر محروم کرده است. رئیس جمهور منتخب مردم  را به مدت بیش از 12 سال در خانه اش به زندان کشیده و محلی به اعتراضات جهانی نمی دهد. ما که ناظری بیش نبودیم، این مردم برمه هستند که باید تکلیف خودشان را با حکومتشان روشن کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بانکوک

 

در غرب، مثلی در قدیم بود که میگفت " همه راهها به رم ختم می شود". در آسیای جنوب شرقی هم باید گفت همه راهها به بانکوک ختم می شود. دوباره ناخواسته  از بانکوک سر در می آوریم. هفت سال پیش در محله توریستی بانکوک ساکن بودیم و اینبار هتلی در مرکز شهر می گیریم.

تابستان گرم این منطقه در حال شروع است و این بدان معنی است که خواسته یا ناخواسته باید به فروشگاههای بزرگ بانکوک پناه برد. بیرون آتش می بارد و همه شهر گویی در مراکز فروش خلاصه شده است. حتا بهترین و ارزانترین غذاها را هم در مراکز فروش می یابی. این سرنوشت هر کسی است که به بانکوک می رود. خرید تنها جاذبه آشکار این شهر بی در و پیکر است و من بیچاره متنفر از هر چه خرید و مرکز فروش، باید این سه روز آینده را در میان هزاران مغازه جور و واجور سر کنم.

یکی از کارهایی که اینبارعزم کرده ایم در بانکوک انجام دهیم، رفتن به محله های آنچنانی بانکوک است. هفت سال پیش، تازه اول جهان گردیمان بود و فکر می کردیم در محله های آنچنانی ما را ممکن است بخورند! اما بعد از دیدن بسیاری از این قبیل محله ها مخصوصاً در اروپای مهد تمدن، ترس و خجالتمان ریخته و دل و جرئت مان بیشتر شده است. محله khao san   درست در مرکز شهر قرار دارد. صبح روز دوشنبه را مثل روزهای گذشته و آینده، صرف مغازه گردی کرده و شب تصمیم می گیریم به "خاوو سان" برویم. الهه بلوز زرد رنگ تازه ای را که امروز خریده به تن می کند و ساعت هشت شب بسوی محله شیطان به راه می افتیم.

« خاوو سان » در واقع از چند کوچه و خیابان تنگ و تار تشکیل شده است. در ظاهر، مثل هر خیابان کوچک بانکوک است با مغازه های متعدد و انبوهای از دست فروش ها در میان خیابان. اما چیزی که این جا را با هر جای دیگر بانکوک متفاوت می کند تعداد زیادی بارهای مشروب فروشی و خیل عظیم فاحشه هاست. فاحشگی باید خیلی کار پر درآمدی در بانکوک باشد که اینهمه دختر جوان زیبا را به خود جلب می کند. به جرئت می توان گفت که فاحشه های بانکوک، زیباترین دختران تایلندی هستند. اینهمه دختر جوان زیبا را در هیچ کجای دیگر این شهر نمی توان دید.

 هنوز پایت را به این محله نگذاشته ای که هر چند قدم یک مردی با یک لیست به سراغ آدم می آید. لیستی بلند بالا از یک سری عملیاتی که نمی فهمی این ها چه هستند. از چیزهایی مثل پینگ پونگ و غیره حرف می زنند که ما حالیمان نمی شود.  کمی بعد می فهمیمم  اینان  نمایشهایی را تبلیغ می کنند که فقط در بانکوک می توان نظیرش را دید. از قرار معلوم فاحشه های بانکوک کارهای خارق العاده ای با اعضای تناسلی خود انجام می دهند که در دنیا بی نظیر است. هنر نمایی هایی با توپ پینگ پنگ و سیگار و حتا تیغ! این جا آخر کفر است. تنها با خرید یک بلیط چند دلاری می توان شاهد شنیع ترین خواهش های جنسی بود. حتا از سر کنجکاوی هم شده جرئت تماشای این چنین نمایش هایی را ندارم. برای من دیدن چنین نمایش هایی همان و بیزاری از سکس همان.

نمایش های آنچنانی به کنار، ما حتی رویمان نمی شود به یکی از بارهای این محله رفته و مشروبی بخوریم. بر در ورودی این بارها چندین دختر زیبای تایلندی با شورت وکرست ایستاده اند و در داخل بار هم میله های متعددی وجود دارد که تعداد دیگری تمام مدت در حال بالاو پائین رفتن از آنها هستند. تصور اینکه من و الهه آنجا بنشینیم و این دخترها - با آن چهره های معصومشان- در مقابل ما این کارها را بکنند از عهده ما خارج است. ما را همان تماشای دزدکی بس.

 محله « خاوو سان» مملو از توریستهای مرد و زن است. دیدن این محله یکی از جاذبه های بانکوک است و همه آمده اند تا محله شیطانی این شهر را نیز دیده باشند.  توریست ها لباس های راحت خودشان را به تن کرده اند اما تعداد زیادی از تایلندی ها، پیراهن زرد به تن دارند، مخصوصاً فاحشه ها. پیراهن زرد الهه مایه عذاب من شده است. از پشت سر، من شبیه توریست های خارجی گنده ای شده ام که یک دختر کوچولوی تایلندی را بلند کرده و در حال پرسه زدن هست! رنگ پیراهن الهه آنقدر باعث خردی اعصابم می شود که بالاخره یک مغازه لباس فروشی پیدا کرده و یک تی شرت سفید برایش می خریم. از مغازه دارعلت پوشیدن پیراهن زرد توسط فاحشه ها را می پرسم. خندیده و می گوید: دوشنبه روز تولد پادشاه هست، به همین دلیل بسیاری از مردم از جمله فواحش، روزهای دوشنبه  پیراهن زرد به تن می کنند. جالب است، پادشاه اینقدر محبوب بود  و ما نمی دانستیم.

در گشت و گذارمان در کفر آباد، به کوچه هم جنس بازان هم می رسیم. در این جا الهه کمی احساس غریبگی می کند! تا چشم کار می کند مرد است و مرد. بارها پر از مردان قد و نیم قد خارجی است و گارسن ها همگی جوانانی زیبا و خوش اندام  با یک شورت تنگ که بعضاً آرایش مختصری هم کرده اند. به الهه می گویم در کوچه های آنوری من مواظب تو بودم، این جا، تو باید مواظب من باشی.

 

هم جنس بازی در ایران  از آن پدیده های عجیبی است که علی رغم رواج بی حد و حصرش، همیشه به صورت تابویی تلقی شده و از بحث در باره اش طفره می روند.  البته من از این روزها خبر ندارم اما در دوران نوجوانی ما در زمان شاه، امکان نداشت به سینما بروی و مرد بچه بازی به دنبالت نیفتد. این امر در شهرهایی مثل تبریز غوغا می کرد. در تبریز عملاً یک پسر خوشرو به اندازه یک دختر جوان جاذبه جنسی داشت! دختر جوانی که دیده نمی شد، پس می ماند همان پسر های جوان که در کوچه و خیابان می شد دید. شدت این امر در آذربایجان را می توان به کم بودن نقش زنان در زندگی اجتماعی و ریشه های تاریخی آن مرتبط دانست. شواهد تاریخی، حکایت از شیوع هم جنس بازی در میان قبایل ترک زبان دارد. بررسی ریشه های تاریخی و روانشناختی این امر نیاز به تحقیق گسترده ای دارد که به علت همان تابو بودن مطلب، کسی را جرئت انجام آن نیست. می دانم که نوشتن همین چند خط نیز مرا- مخصوصاً در میان هم شهری هایم-  به دردسر خواهد انداخت.

 

هم جنس بازی در آسیای جنوب شرقی، امری بسیار قابل قبول تر از جاهای دیگر دنیاست. پسر های جوانی هم که خود را به شکل دختر در می آورند، کم نیستند. یکبار در یک کافی شاپ معمولی در وسط شهر، پسر گارسونی را دیدیم  که هفت قلم آرایش کرده بود. چند سال پیش، در مسابقات قهرمانی والیبال تایلند، تیمی از این قبیل مردان که لقب دختران آهنین را  یدک می کشیدند، به مقام قهرمانی کشور می رسند!

 

گشت و گذار در محله شیطانی بانکوک به یک سورپرایز جالب ختم می شود. در خیابان مجاور این محله، چشممان به یک چلو کبابی به نام پرسپولیس می افتد. ما که در یک ماه گذشته فقط رشته و ماهی خورده ایم،  با دیدن کلمه چلوکبابی، دلمان ضعف رفته و بی اراده به سوی آن به راه می افتیم. رستوران کوچکی است با دو سه نفر مشتری ایرانی دیگر. بی اختیار به همه سلام می دهیم. هنوز کباب ما نپخته است که صحبت ما با صاحب رستوران گل می کند. ساعت 11 شب است و او هنوز در سر کار. از هر دری صحبت می کنیم و طبعاً مثل هر ایرانی خوب دیگر، خیلی زود سر از  یک بحث داغ سیاسی - مذهبی  در می آوریم. چلو کباب می خوریم و از مذهب و نقش آن صحبت می کنیم. او می گوید مذهب بد نیست و این مذهبیون هستند که این چنین گند می زنند و من در حالی که پدر کباب را در می آورم با دهان پر می گویم: این حرف را پیروان هر مسلکی  می زدند. اصلاً  ایرانی جماعت باید چلوکباب را با سس سیاست بخورد وگرنه مزه نمی دهد. بعد از گذشت نزدیک یکساعت بحث و گفتگو، ناگهان به خود آمده ومی گویم:  آیا فکر می کنی هیچ کس دیگر در این محله شیطانی، وقت خود را در نیمه شب صرف این حرفها می کند؟ کمی آنطرف تر، دختران نیمه لخت در حال بالا پائین رفتن از میله ها هستند و کمی بالاتر خانم ها با فلان خود مشغول پینگ پنگ بازی و من و تو مثل دو ایرانی خوب، این جا نشسته ایم و در باره خدمت یا خیانت شریعتی بحث می کنم. الحق که تیپیک ایرانین.

 

سه روزمان در بانکوک مثل برق می گذرد. ما که سفرمان را با دو کوله پشتی سبک شروع کرده بودیم، با یک عالمه بار وبندیل در حال بازگشت هستیم. آن دو سبک بار روز اول که پز 15 کیلو بارشان را می دادند، حالا کمرشان در زیر فشار پنج، شش بسته کوچک و بزرگ خم شده است. طاووس خوش خط و خال من نیز که هیچ جا را بجز آغوش من نمی پسندد.

 

آن که از دور هوس سوختن ما می کرد      

 کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

( اگر دستی هم می رساند بد نبود)

 

باری، بدین ترتیب، سفر لائوس و برمه ما نیز به پایان می رسد. هنوز با تمام پشت کاری در سفر، خجالت زده  چند کشور دیگر این منطقه از قبیل اندونزی و فلیپین هستیم. اینان از دست ما گله دارند که چرا آنها را آدم حساب نکرده و دیداری نیز از کلبه خرابه آنان نمی کنیم. والله ما شرمنده همه سرزمین هایی هستیم که تا کنون موفق به دیدارشان نشده ایم. اما چه کنیم؟ در کنار جهانگردی باید به کارهای بی خودی نیز مثل کار کردن بپردازیم. اگر آنها ما را به عنوان مهمان رسمی دعوت کنند به روی چشم، از همین بانکوک سر هواپیما را کج کرده و به سوی جاکارتا می رویم وگرنه باید حوصله داشته باشند و نوبت را رعایت کنند. اینان و همه سرزمین های دیگری که در لیست بلند بالای ما ردیف شده اند باید امید خود را از دست نداده و بدانند که تا "ریشه به آب است امید سفری هست". این سرزمین ها عوض غر زدن بهتر است برای ما زن و شوهر،آرزوی سلامت و فراخی روزی بکنند. به جان عزیز همه اهالی این سرزمین ها  قسم که قول می دهم هر چه در آوریم خرج سفر کنیم .  فعلاً اجازه بدهند ما به خانه و کاشانه امن خود باز گردیم ، نفسی تازه کنیم و خرج سفری درآوریم، آنوقت به روی چشم، ما چاکر همه سرزمین هایی دیده و ندیده هستیم و انشاالله از خجالت همگی در خواهیم آمد.  

 

 

 

سیدنی2007