سفر راه ابریشم 1 - پکن
 کلیپ دیدار پکن

  "من عاشق فرودگاه هستم." وقتی در فرودگاه سیدنی این حرف را یک جوان جهانگرد از دهان من شنید خیلی تعجب کرد.شکی ندارم که  پیش خودش فکر کرد مگر فرودگاه عاشق شدنی است؟ به شوخی گفت: حتمن با ترمینال اتوبوس هم سروسری داری؟ مثل آدم هایی که قاطعانه می خواهند یک رابطه نا مشروع را انکار کنند گفتم: نه! فقط فرودگاه! از ترمینال اتوبوس بدم می آید. 

-ایستگاه قطار چی؟ با آن هم می توانی حال کنی؟

 -گفتم که عشق من فقط فرودگاه است و بس!

از اینکه می دیدم حرفم را جدی نمی گیرد  کمی عصبانی شده بودم.

- ببینم تو خیلی سفر می کنی؟ این بار من  بودم که او را  سوال پیچ می کردم

- آره  چطور مگه؟

- پس چطور می شود سفر را دوست داشت و فرودگاه  را نه؟ آیا  روزی را که به فرودگاه می روی دوست نداری؟ کوله پشتی هایی را که به دوش می کشی ؟ بلیت های سفر و آن احساس زیبای رفتن چی؟ وقتی همه دلهره ها به پایان رسیده و تو سر وقت به فرودگاه رسیده ای را دوست نداری؟ آن لحظه که  بار هایت را رد می کرده ای  و کارت پروازت را در دست گرفته ای زیبا نیست؟ اگر این فرودگاه نبود آیا سفری هم بود؟ آیا فراری هم از این تکرار روزانه بود؟ چطور می شود سفر کردن را دوست داشت و از بوی و صدای همهمه فرودگاه لذت نبرد؟

- آیا تو عاشق همین چیز هایی ؟

- آره،  من عاشق همین چیزهای کوچک فرودگاه هستم. عاشق آن صفحه ای که نام پرواز مرا نشان می دهد، عاشق آن دری که بالای آن نوشته « فقط مسافران». عاشق آن کارمندان مودب خنده رو و عاشق آن تونلی که مرا به داخل هواپیما می برد. تونلی که فقط ما "برگزیده گان" حق پای نهادن به آن را داریم.

- منظورت همان تونلی است که مامورین هواپیما برای آخرین بار کارت پروازت را کنترل می کنند؟

- آره، همان تونلی که تو را به رویای سفر می برد پیش از این که در صندلی تنگ واقعیت جایت دهد. تونل بین این جا و آنجا. آیا هرگز غم رساندن کسی را به فرودگاه و بازگشت به خانه را حس کرده ای؟ حسرت دیدن پرواز هواپیمایی را بدون تو؟ رفتن او و ماندن خود را؟

 

حرفهایم  برایش هم جالب بود هم تازه. شکی ندارم دهها بار این تونل را رفته بود و به این چیزها فکر نکرده بود. چه جزئیاتی را آدم نادیده می گیرد. به گمانم یک آن فکر کرد نکند او هم عاشق فرودگاه هست و نمیداند؟

گفت: راستش را بخواهی من هم از همه این چیزها لذت می برم. از آن صبحِ رفتن، از آن دروازه و از آن تونل. راستی غذای هواپیما را از قلم انداختی. با خنده گفتم: خوب شد یادم انداختی ، غذای هواپیما هر آشغالی باشد می چسبد و آنگاه دو تایی تایید کنان خندیدم. به شوخی گفت اگرمن هم از این عشق تو خوشم بیاید، به تو که بر نمی خورد؟ چشمکی زدم و گفتم: حالا که تو هم از اسرار شیرین آن خبر دار شده ای دیگر کار از کار گذشته است ، راستش را بگو تو هم عاشقش شده ای ؟ با خجالت گفت: فکر می کنم من هم عاشق فرودگاه ها هستم چرا که من هم احساس می کنم  غمی شیرین دلم را گرفته . آنگاه پکی زدیم زیر خنده و هر دو متذکر شدیم باید مواظب بود کارمان از حرف عشق و عاشقی پیشتر نرفته و کار دستمان ندهد!

قهقهه خنده مان هوا بود که سر و کله همسرم الهه پیدا شد و گفت به چه می خندید: برای ایز گم کردن، هم صدا گفتیم به زشتی فرودگاه ها!

 

خیلی وقت بود که با  Qantasسفر نکرده بودیم. یادمان رفته بود که این خط هوایی استرالیا چقدر خوب است. مهماندارها از هر سن و رنگی که هستند،با یک پیش بند سیاه ساده به خود مسافران می مانند. زمانی نه چندان دور، اگر دختر زیبایی به شغل مانکنی نمی رسید می رفت و مهماندار می شد، آنوقت با صد تا  پز و افاده یک لیوان آب به دستت می داد! این روزها  به لطف بالا رفتن حقوق اجتماعی زنان،  دیگر از این حرفها خبری نیست. ملاک قضاوت زنان در محل کار نه بلندی و کوتاهی ساق پایشان که توانایی های کاریشان است.( حداقل از نظر قانونی ). البته مثل همیشه، کشورهای انگلیسی زبان در این امر پیش قدم بودند. خطوط هوایی امارات سالها بود که به همان روش قدیمی، مانکن- مهماندار استخدام می کرد، همه  قد بلند و مو طلایی. انگار از یک کارخانه بلوند سازی بیرون آمده اند. اما از قرار معلوم آنها هم این روزها درک کرده اند که زمانه دیگر تغییر کرده است و یک تغییر اساسی در سیستم استخدامی خود داده اند.

 

ده ساعت پرواز ما از سیدنی به پایتخت چین مثل برق می گذرد. سفر کم و بیش سختی در پیش داریم. پرواز از سیدنی به پکن ساده ترین قسمت آن است. در پی تحقق یک رویا هستیم، سفری بر روی جاده ابریشم. سفری که در واقع از پایتخت قدیمی چین، «شیان» شروع شده و بعد از عبور از ترکستان چین به تاجیکستان و ازبکستان خواهد رسید  و آنگاه ترکمنستان و در پایان،  ورود به ایران از مرز باجگیران. سفری در سرزمین ترکان! ترکانی که طایفه های گوناگون آنان بیش از هزار سال بر ایران حکومت راندند. آنان از همین سرزمین ها آمده بودند. مردمانی که فقط تیزی شمشیر را می شناختند و وقتی هزار سال پیش تصمیم می گیرند به غرب سرازیر شوند،  تاثیری ماندگار بر این گوشه از دنیا می گذارند.

در هواپیما صحبت من و الهه بیشتر در حول و حوش همین ترکان می گذرد. ما دو تایی در دانشگاه تبریز درس خوانده ایم . من، آذربایجانی ساکن تهران و او ساروی ساکن شمال. در چند سالی که در تبریز زندگی می کردیم او با علاقه ای که به آذربایجان پیدا کرده بود زبان ترکی را به خوبی یاد گرفت و حال امید دارد وقتی به سرزمین ترکان می رسیم کمی از حرفهای آنها را بفهمد. می گویم الهه این ترکان در پی جهانگشایی، اول ایران را به زیر اسبان خود گرفتند و آنگاه در یک جنگ طولانی،  آسیای صغیر یا ترکیه امروزی را از دست امپراطوران بیزانس بدر آورند.  تاریخ هزار سال گذشته ایران ما از تاریخ این مردمان جدا نیست. اینان اگرچه خاک را گرفتند اما به ناچار به زیر  فرهنگ غنی و کهنسال ایرانیان رفته و پادشاهان ترک زبان، بزرگترین مشوقان شاعران فارس زبان شدند. تاریخ حیات ترک زبانان و فارسی گویان ایران چنان به هم تنیده و در هم فرو رفته است که هر گونه عمل جراحی برای جدا سازی آنان، به مرگ این سرزمین منجر خواهد شد.

الهه  به درستی یاد آور می شود که  صحبت از اختلاف نژادی بین ترکان زرد پوست و ایرانیان آریایی نیز فقط یک بحث تاریخی است و بس. در طی این هزار سال، چنان آمیزش نژادی در این سرزمین رخ داده است که جایی برای این گونه ادعاها به جای نمانده است. به هنگام جنگ و تهاجم - چنان که رسم آن روزگاران بود - مردان کشته و زن ها به اسیری و همسری فاتحان می رسیدند و فرزندان آنان نه ترک بودند و نه آریایی. دیگر آنکه در طول هزاران سال، تنها هویت این مردمان، مسلمان بودن آنان بود و گذشته از موانع قومی و طایفه ای که هنوز هم کم و بیش حاکم است، مانع دیگری در آمیزش آنان وجود نداشت. اگر داشت، پس این  تمنای شاعران ما در تصاحب آن چشم و ابروی ترکان از کجا می آید؟

 

جایم تنگ است. همیشه جای من تنگ است. چه در هواپیما، چه در اتوبوس. شکرش باقی است که سفر ما بیش از دوازده ساعتی طول نخواهد کشید. با کمی کتاب خواندن زودتر به سر خواهد  آمد. یک کتاب قطور از یک نویسنده- محقق انگلیسی دارم به نام « Great Game». شرح رقابت های قرن گذشته انگلیس و روس  در آسیای میانه. جاسوس بازی ها و جنگ و جدال هایی که همه واقعی بوده و تصویر روشن تری از تاریخ این سرزمین که به درستی ترکستان باید خوانده شود می دهد. خیالم پر از ترک و فارس است که الهه می گوید حواست کجاست کمربندت را ببند رسیدم. عجب زود گذشت!

                 

          خب، اینهم «بیجینگ»  در هشتم مارس 2008! ما ایرانی ها عادت به تغییر اسم  نداریم. سالها است که دولت چین نام پکن را که مستعمره چی های انگلیسی روی پایتختشان گذاشته بودند را برداشته و آن را به نام واقعی اش « بیجینگ» می خوانند. تمام دنیا هم قبول کرده و آن را به همین نام «بیجینگ» می شناسد، اما مردم و دولت ایران کاری به این کارها ندارند. یک عمر آن را پکن نامیده اند و تا دنیا دنیاست آن را نیز پکن خواهند نامید. ظاهراً چاره ای نیست من هم علی رغم میلم باید آن را پکن بنامم اگرچه آن را توهینی به مردم چین می دانم.

 

  خب، اینهم پکن در هشتم مارس 2008! ساعت 8 شب است که به یک شهر سرپوشیده که آنرا فرودگاه می نامند داخل می شویم! مسابفات المپیک چند ماه دیگر شروع می شود و فرودگاه جدید  آماده پذیرایی از آنان است. از ترمینالی که ما وارد می شویم  تا محل تحویل بار و گمرک، باید سوار قطاری شد که نزدیک ده دقیقه طول می کشد. همه چیز در چین در ابعاد بزرگ است و این تازه اول کار است. کوله پشتی هایمان زودتر از ما رسیده اند و در یک چشم به هم زدن همه کار ما تمام است و آماده تاکسی سوار شدن هستیم. نظم و انظباط چینی ها حرف ندارد.

 

آخ که این روز اول سفر چقدر ماه است. همه سفر یک طرف، اولین روزش یک طرف. آدم یک انبار بزرگ شور و ذوق و انرژی دارد که رفته رفته در طول سفر خرجش کرده، کم کم به تحلیل می برد. در سالن انتظار، در کنارخانواده های چینی که به انتظار عزیزانشان هستند،  یک راننده تاکسی از طرف هتلمان منتظر ماست. در این شب و در مسیر طولانیمان به سوی هتلی در مرکز شهر، پکن به یک شهر بزرگ آباد می ماند با تلی از ساختمانهای بلند و نو نوار در دور دست.

هتلمان را از اینترنت گرفته ام به شبی چهل دلار. درست در مرکز شهر قرار دارد و بسیار تمیز و مرتب است. دختران پشت میز پذیرش، انگلیسی می دانند و این در چین بسیار غنیمت است. شب اولمان را در پکن به راحتی می خوابیم.

اولین کاری که روز دوم می کنیم صبحانه خوردن در یکی از قهوه خانه های محلی است. از نان و پنیر و لبنیات که در چین خبری نیست. چینی ها تنها چیزی که برای صبحانه می خوردند انواع و اقسام دلمه و سوپ است. غذاخوری کوچک و شلوغی را پیدا می کنیم و یک صبحانه برای دو دلار می خوریم. هرچه هست در آن قهوه خانه کوچک و درکنار کارگران چینی می چسبد.

اولین کار ما بعد از صبحانه خوردن دنبال دوچرخه اجاره ای گشتن است. من و الهه عاشق دوچرخه سواری هستیم. یعنی من عاشقش دو چرخه سواری هستم و الهه هم چون عاشق من است در نتیجه  عاشق دوچرخه سواری شده است. البته عشق من عمیقتر است. آنقدر که هر روز در سیدنی با دوچرخه به سر کار می روم و در روزهای تعطیل نیز دوچرخه سواری از برنامه های دائمی ماست.

 هفت سال پیش نیز که در جنوب غرب چین بودیم دوچرخه کرایه کرده بودیم و به همین دلیل نیز یکی از زیباترین خاطرات سفرمان همین دوچرخه سواری در آن جا بود. دوچرخه سواری در چین آنقدر لذت بخش بود که من بعد از بازگشت به سیدنی تصمیم گرفتم از آن ببعد با دوچرخه به سر کار بروم. بی خود نیست دوچرخه را با صرفه ترین طریقه جابجائی بشر دانسته اند چرا که فقط اتکا به ماهیچه های خود کرده ، نه آلودگی دارد، نه ساختمانی پیچیده . دو تا چرخ و یک شاسی، همین.

 پکن را باید از روی زین دوچرخه دید، هیچ شکی در این نیست. دو دوچرخه نو و تمیز به روزی سه دلار کرایه می کنیم و در هوای مه زده و سرد آخر زمستان که بالاخره نفهمیدیم از آلودگی هواست یا مه زدگی، به صف دوچرخه سواران وارد می شویم  و به کشف پکن می پردازیم.

پکن شهر سردی است. این را به بهترین وجهی می توان از روی دوچرخه فهمید!  اما در روز دوم سفر و با کوه انرژی که آدم در درونش دارد همه چیز تحمل کردنی است. همه خیابانهای پکن دارای خط دوچرخه هستند و دوچرخه سواری کار خطرناکی نیست. روز و روزگاری دوچرخه ها در پکن سلطنت می کردند. همه ما تصاویری قدیمی  از سیل چینی های آبی پوش دوچرخه سوار را دیده ایم. این روزها دیگر نه از آن ژاکت های کتانی آبی خبری هست نه از آن سیل دوچرخه ها. البته هنوز دوچرخه نقش مهمی در جابجائی چینی ها دارد اما از سیل خبری نیست. جویبار دوچرخه ها اصطلاح بهتری است. متاسفانه این جا نیز ماشین دارد جای همه چیز را می گیرد. البته ماشین شخصی بسیار گران است و خریدنش کار هر کس نیست اما اگر کسی آنهم  چینی اش که در دنیا معروف به تظاهر و تفاخر هست، از پس خریدش بر آید، یک پزو افاده بزرگ است و طبقه متوسط چینی دست به هر کاری می زند که به این مقام با افتخار دست پیدا کند. تصورش دشوار نیست، چیزی مثل سالهای 40 ایران که داشتن ماشین برای هر کسی ممکن نبود. البته گرانی ماشین در چین عمدی است و دولت مالیات سنگینی گذاشته که این امر را مانع شود وگرنه اگر سردمداران چینی نیز شعار " به امید روزی که هر چینی صاحب یک ماشین شود " را سر لوحه برنامه هایشان قرار می دادند  این روزها  صدها میلیون ماشین در خیابانهای چین به هم می لولیدند.

 

اولین هدف ما امروز، مثل همه گردشگران دیگر، رفتن به میدان « تیه مین » است. هتل ما اگر چه از این میدان زیاد دور نیست اما از آنجایی که امروز اولین باری است که در این شهر می خواهیم جایی را پیدا کنیم، به شدت گم می شویم. البته با دوچرخه گم شدن به سختی گم شدن با ماشین نیست. حداکثرش یکی دو خیابان این ور و آن ور رفتن و دو سه جای جدید دیدن است. وقتی به میدان می رسیم می بینیم تنها کسانی هستیم که با دوچرخه آمده ایم و همه با تعجب به ما نگاه می کنند. این تنها کس بودن در کشور خود آدم کمی ناراحت کننده است اما نمیدانم چرا در کشورهای غریبه، بر عکس بوده، احساس خوبی هم  به آدم می دهد. خیلی زود می فهمیم چرا هیچ کس با دوچرخه نیامده است. در میان سیل جمعیت، دوچرخه به دست رفتن غیر ممکن است، دوچرخه هایمان را در گوشه ای قفل و زنجیر می کنیم و پیاده به دریای آدم ها وارد می شویم.

میدان «تیه مین» و «شهر ممنوعه» که در کنار آن قرار دارد بزرگترین جاذبه گردشگری پکن است. میدان چیزی نیست مگر محوطه عظیم آجر فرش که در گوشه و کنار آن بناهای بزرگ پکن از قبیل پارلمان، مزار مائوسه تونگ و « شهر ممنوعه » قرار دارد.  میدان « تیه مین» نه تنها برای خارجی ها که برای گردشگران چینی نیز که  برای دیدن پایتخت و مزار مائو به پکن می آیند هم جذاب است.  دیدن این دسته از چینی های شهرستانی که از نقاط دور دست مملکت به این جا آمده اند با آن قیافه های دهاتی و لباس های تر و تازه که بر تنشان زار می زند نیمی از تفریح در این میدان است. اینان ساعتها در صف مقبره مائو می ایستند تا بالاخره پیکر و سیمای مومیایی شده او را از نزدیک تماشا کنند. سیاست رسمی چین راجع به مائو اینست که او هفتاد درصد درست بود و سی درصد  اشتباه. اما این را درگوشی می گویند و کسی او را  آشکارا انتقاد نمی کند. ما هم بدمان نمی آمد مائوی مومیایی شده را ببینم اما از شانس بد ما در تعطیلی این مزار قرار داریم. چند سال پیش عین همین اتفاق در هانوی افتاد و ما مومیایی هوشه مینه را ندیدیم.

 

نام میدان « تیه مین» برای همیشه با شورش دانشجویان چینی در 1990در این میدان در آمیخته است. با ردیف  تانکها ایستاده در مقابل یک جوان چینی با یک کیسه نایلونی خرید در دستش . خیلی دلم می خواهد بدانم در آن کیسه نایلونی چه خریده بود که در مقابل تانک و مرگ نیز حاضر به انداختنش  نبود!  هرگز معلوم نشد این جوان بی باک که بود و چه به سرش آمد. من همیشه این روز را با درگذشت خمینی به یاد می آورم. تلویزیون های خارجی چه گه گیجه ای گرفته بودند. این بیچاره ها که یکی دو روز قبلش هیچ خبر مهمی برای گزارش نداشتند، حالا با دو واقعه بسیار بزرگ خبری مواجه شده بودند. واقعه میدان «تیه مین» و درگذشت خمینی. از یک طرف سیل مردم را در چین نمایش می دادند و از طرف دیگر سیل مردم را در بهشت زهرا.

در شمال میدان تیه مین « شهر ممنوعه» قرار دارد. اقامتگاه امپراطوران چین در طول هزار سال پیش تا روزی که بساط امپراطوری در 1910 در پی یک انقلاب ملی به رهبری سون یات سین برچیده شد. در طول این سالها ورود عامه مردم به این شهرک ممنوع بود. به همین دلیل است که «شهر ممنوعه» نامیده می شد. اما این روزها با خرید یک بلیط چند دلاری می توان به تمسخر تاریخ رفت. شهر ممنوعه جایی تماشائی است و قدم زدن در کوچه ها و کاخ های آن خالی از لطف نیست. در سالهای اخیر چند فیلم بزرگ تاریخ سینمای چین را در همین مکان فیلم برداری کرده اند و به همین دلیل دیدن آن فضا و تجسم دوران گذشته این شهرک زیاد سخت نیست.

 اولین چیزی که در چین توجه تو را به خود جلب میکند رنگ قرمز است. یک قرمز سیر که در دود و مه چین باید آنرا قرمز دودی نامید. تضاد این قرمز تند با رنگ سیاه ملی ما بسیار زننده است. رنگ سرخ در فرهنگ چینی رنگ ثروت و فراوانی است و زرد نشانه طلا. برای همین همه جا را به رنگ قرمز و  زرد در می آورند و شهر ممنوعه هم از این قاعده پیروی می کند. اما امان از سیل بی شمار گردشگران چینی و خارجی که این جا را بیشتر به یک  دیسنی لند تبدیل کرده اند تا یک مجموعه ساختمانهای تاریخی.

 

به هنگام بازگشت به هتلمان از خیابانهای عریض و طویلی می گذریم که بیشتر به خیابانهای اروپایی شبیه است تا چینی. پکن باید بهشت معماران هنرمند باشد. این جا، جایی است که هر روز سنگ بنای یک ساختمان بی نظیر معماری را با ترقه در کردن می گذارند. چه ساختمانهای تجاری شگفت انگیزی! یکی از یکی زیباتر. همه هم تازه و نونوار. کار من که در جلو دوچرخه می رانم و الهه در پشت سر می آید، اشاره به ساختمانها و تکان دادن دست به علامت حیرت است. بیشتر این ساختمانها به موسسات تجاری، بخصوص بانکها و موسسات مالی و شرکتهای بیمه تعلق دارند. ثروت در این گوشه از شهر از درو دیوار می ریزد و این مایه فخری برای چینی ها و حتا برای تمام  مردم آسیا است.

من همیشه برای چین احترام قائل بودم. از زمان مائو تا زمانی که این چنین 400 میلیون چینی را از چنگال فقر نجات داده است. چینی ها چه در فقر چه در ثروت، چه کمونیست چه سرمایه دار،  آدم هایی عمل گرا و به اصطلاح پراگماتیک هستند. این از آن نظرات جالب الهه است. راست می گوید، هرچقدر امثال ما ایرانی ها و در مقیاسی بزرگتر که هند را نیز بپوشاند، آریایی ها،  دنبال هپروت هستیم، آنها به دنبال واقعیات هستند. می گویم آریایی ها، زیرا  یکی از مشخصات این قوم را خدا پرستی می دانند. البته می توان بحث را ساده  کرد و گفت آنها دنبال پول هستند و ما دنبال معنویات! ( انهم چه معنویاتی!)  رفیق رندی می گفت چینی ها مثل تبریزی ها هستند. حتا کمونیست هایشان هم پول دربیارند!

یکی از جلوه های پکن غذاهای خوشمزه آنست. البته راجع به خوشمزه گی غداهای چینی بحث بسیاری می توان کرد. این روزها  کمتر جایی در دنیاست که یک رستوران چینی در آن پیدا نشود و غذای چینی به یک غذای بین المللی تبدیل شده است. اما بسیاری از ایرانی ها نظر چندان مثبتی نسبت به آن نداشته و بسیاری مواقع با آب و تاب از بدمزگی و از خاطرات تلخ خوردن غذاهای چینی یاد می کنند. برای ما که غذای چینی عالی است و یکی از لذات پکن همانا خوردن غذای اردک چینی و سر زدن به خیابان دست فروش های غذا فروش است.

با داشتن دوچرخه می توان به همه جا به راحتی سر زد. بعد از یک استراحت کوتاه در هتل، یک لایه به لباس هایمان اضافه می کنیم  و غروب به سراغ این خیابان می رویم. دانستن همه این سوراخ سنبه ها را مدیون کتاب راهنمای چینم هستم. این خیابان که در مرکز پکن قرار دارد بسیار تمیز و مرتب است. معلوم است شهرداری بجای دکه های جور واجور و درب داغان، همه را مجبور کرده است دکه هایی یکدست و بسیار مرتب با فانوس های قرمز رنگ داشته باشند. در این دکه ها که بالغ بر سی چهل تا می شود هر نوع غذایی پیدا می شود. از چیزهای عجیب و غریبی مثل عقرب گرفته تا کباب آهو! در میان دکه ها چندین دکه کباب فروشی نیز موجود است. اینان مسلمانان ترک اهل ایالت سین جیان یا همان ترکستان قدیم چین هستند. از آنجایی که هدف ما رفتن به همین ایالت است از دیدنشان خوشحال شده، سعی می کنم با آنان ترکی حرف بزنم. ترکی اشان را بفهمی نفهمی می فهمم و از این موضوع خوشحال می شوم. پسر جوان بیست و چند ساله کباب فروش با صدای خوشی کباب هایش را تبلیغ می کرد – البته به زبان چینی- و یک   I love you بلند هم به هر دختر خارجی که رد می شد می گفت! متلک های او مایه خنده رهگذران چینی بود و اینان نمیدانستند که این از خلقیات و معنویات ما مسلمانان است که  توجه خاصی به جنس مخالف داریم و علی رغم ادعاهای اخلاقی جور و واجور – تا انجایی که من دیده ام- از بدترین و هیزترین مردمان جهان هستیم. باید یک تور مفصل چین برای آن مذهبی های دو تشه مسلمان گذاشت تا ببینند زنان و مردان چینی چگونه دوش به دوش هم کار و زندگی می کنند و خطر  پنبه و آتش ادعایی آنان، فقط مختص همان سرزمین های گل و بلبل خودشان است.

  پاسی از شب گذشته است که لرز کنان به هتلمان بر می گردیم. این وقت شب، روی دوچرخه واقعاً سرد است.

پکن شهر بسیار بزرگی است و ما با دوچرخه تنها قادر به دیدن همان قسمت مرکزی شهر هستیم که در آن سکونت داریم. این قسمت شهر علاوه بر ساختمانهای بلند و زیبای تجاری، خانه بسیاری محلات قدیمی پکن نیز است. محلاتی که به سرعت در حال ناپدید شدن هستند و به جای آنها آسمان خراشهای جدید در حال سبز شدن است. دوچرخه سواری در این کوچه پس کوچه پس کوچه ها که « هوتان» نامیده می شوند، سفری به پکن قدیمی است.

روز سوم ما به دوچرخه سواری در این کوچه ها می گذرد.  بی هدف در این کوچه ها می چرخیم و از جاهای مختلفی سر در می آوریم. حال و هوای محلات مرکزی تهران را دارد. مثل امیریه و حسن آباد و غیره، با بقالی های متعدد و بچه های کوچکی که حتا در این هوای سرد نیز کونهایشان بیرون است. بچه های کوچک چینی عوض پوشک یک چاک در پشت شلوارهایشان دارند، حاضر و آماده برای ریدن وشاشیدن. مردم این محلات نیز با دیدن خارجی ها در محله هایشان لبخند می زنند  و یک hello  تحویل می دهند. در اطراف همین محلات است که یک دریاچه کوچک زیبا قرار دارد. این دریاچه با مغازه های قدیمی دور و برش به یک جاذبه توریستی تبدیل شده است. دورشکه های یک دست و تمیزی نیز برای دور زدن دریاچه موجود است. ما با داشتن دوچرخه از همه چیزها معاف هستیم اما فقط امان از دست این هوای سرد. روز سوم ما در پکن به دوچرخه سواری در مرکز شهر، صرف یک اردک پکن  بسیار خوشمزه در یک رستوران بی قر وفر و بازدید یک مرکز خرید بسیار بزرگ می گذرد. موقع نهار- بخاطر زبان نفهمیمان- اشتباهی یک اردک کامل سفارش داده بودیم و تا آخر هم خوردیمش! دلمان خوش بود که تا رسیدن به هتلمان باید چند ساعت دوچرخه سواری کنیم.

پکن بدون دیدن دیوار چین معنی ندارد. باید این دیوار را دید تا به ابعاد عظمت آن پی برد. از نظر تئوری این دیوار بیش از 6400 کیلومتر طول دارد. چیزی مثل یک دیوار فرضی از تهران تا  لندن! با ارتفاعی از هشت متر و عرضی شش متر در میان کوهها گرفته تا خرابه های باقیمانده  به ارتفاع دومتر در میان صحرا! این چینی ها از آن روز اول دیوار ساز بوده اند! حتا قبل از اتحاد چین در 2300 سال پیش، آثاری وجود دارد که نشان می دهد هر ایالتی در آن دوره سعی کرده است دیواری دور خودش بکشد! تا اینکه اولین امپراطور چین این دیوارها را خراب کرد و دستور ساختن اولین دیوار چین متحد را داد. تمام بدبختی آن ها هم از دست اقوام وحشی شمال بود. دیواری که امروز مانده است بیشتر حاصل تلاش های 500 سال گذشته است.  آشکار است ملتی که دوهزار سال پیش ساختن چنین پروژه ای را شروع کرد و در طول هزار سال آن را تعقیب کرد، باید یک نظم و انظباط ویژه ای داشته باشد. با جهشی که چین در سالهای اخیر از خود نشان داده است، گفته می شود که این ملت دوباره آن ابتکار و خلاقیت تاریخی خود را بدست آورده است. مردمی که یک سری از بزرگترین اختراعات بشریت را از قبیل قطب نما و  کاغذ و باروت را به نام خود ثبت کرده اند، قابلیت این را دارند که به یک بازیگر بزرگ اقتصادی قرن بیست و یکم نیز تبدیل شوند.

زیباترین و مستحکم ترین قسمت دیوار چین خوشبختانه  در اطراف پکن قرار دارد. این قسمت دیوار چین از آجر ساخته شده و با بازسازی سالهای اخیر، به یکی از زیباترین دیدنی های چین تبدیل شده است. متاسفانه تنها راه دیدن آن با تور است و ما گرانترین آن را که به دوردست ترین قسمت آن می برد انتخاب می کنیم. چهارمین روز ما در پکن به دیدار دیوار چین می گذرد.

دیوار چین در خارج شهر قرار دارد و برای رسیدن به آن نزدیک دو ساعت رانندگی در میان ترافیکی می کنیم که دست کمی از ترافیک تهران ندارد. ساعت 11 است که به پای دیوار چین می رسیم.  از اینجا سوار تله سیژی شبیه تله سیژ دربند می شویم و یک ربعی در آسمان دیوار چین سیر می کنیم تا به بالای دیوار برسیم. از آن بالا بخوبی می شد تا چشم کار می کرد، این دیوار شگفت انگیز ادامه داشت. هنوز چند قدمی نزده ایم که در می  یابیم  که باید تمام کارت پستال های  دیوار چین را از همین  قسمت گرفته باشند  و براستی که چه زیبا و تماشایی است! نمیدانم چرا بی خودی به یاد عکس آن مرتیکه « ریگان» می افتم که باید درست در همین جا ایستاده باشد و آن عکس معروف بازدید از دیوار چین اش را گرفته باشد. بالای دیوار چین بسیار پهن است. چیزی در حدود شش متر و در این وقت سال بسیار خلوت است و از ازدحام توریست ها خبری نیست. من و الهه خیلی زود قدمهایمان را تند می کنیم و بزودی به قسمت هایی می رسیم که پرنده پر نمی زند.  

اینجا عجب جای زیبایی برای قدم زدن است! لنز دوربینت را به هر طرف که می چرخانی منظره ای دبش را ضبط می کنی، افسوس که هوای ابری دود گرفته پکن – حتا در اینجا!- همه عکس ها را مات و بی روح می کند.  بعد از آن رانندگی چند ساعته در میان ترافیکی که دست کمی از ترافیک های تهران نداشت، چه زیبا بود می توانستیم یکی دو روزی در این جا بمانیم و هر روز ساعتها بر روی دیواری که مثل مار به کوهها پیچیده است راه پیمایی کنیم. اما افسوس که عنان ما در کف راهنما است و سهم ما از این همه عظمت، یکی دو ساعتی بیش نیست. باید تا غروب نشده به پائین رفت و  دوباره در مینی بوس چپید و راه طولانی بسوی مرکز شهر را پیمود، تا اینکه بگویی دیوار چین را دیدیم بدون آنکه آن را به تمامی حس کرده باشیم.

دو سه روز باقیمانده امان را بر پشت دوچرخه به دیدن گوشه وکنار مرکز شهر می گذرانیم. روز یکشنبه است و تعطیل. سری به یک معبد معروف پکن می زنیم. این جا نیز مثل معابد دیگر فقط یک موزه است. چینی ها را کاری با مذهب نیست. در پارک بزرگی که این معبد قرار دارد تعداد بیشماری آدم میانسال به ورزش مشغولند.هیچ نشانی  از هیچ جوانی نیست. جوانها را در کافی نت های عظیم پکن می توان دید. صدها جوان با لباسهای بسیار شیک و موهای عنجق ونجق، آنجا می نشینند و کامپیوتر بازی می کنند. گفته می شود سیاست «یک بچه » چین و رفاه امروزی آنان، یک نسل لوس پرورانده است. نباید حرف بیهوده ای باشد. یک بچه است و یک پدر و مادر و چهار مادر بزرگ و پدر بزرگ، همه هم بچه پرست!   این ورزشکارن روز یکشنبه  باید پدران و مادران همان جوانها باشند و آن جوانها،  بچه های یکی یکدانه – به معنای واقعی آن – همین آدم ها.

 در پارک صدای موسیقی به گوشم می رسد. آوازی دسته جمعی بصورت کر. از آنجایی که هر نغمه ای مرا بی احتیار بسوی خود جذب می کند ( مثل فلوت سحر آمیز اپرای موتسارت)  صدا را تعقیب کرده ،  به گروهی سی چهل نفره می رسیم. یکی با ظاهر رهبر در میان ایستاده و گروه را در خواندن آهنگهایی که به گوش من به مارش ها و سرودهای میهنی شبیه است رهبری می کند. بسیار زیبا و درست می خوانند. حدس من اینست که اینان اعضای یک گروه کر هستند  و او نیز رهبر این گروه است. صدای آواز اینان در تمامی پارک می پیچد و احساسی ماندنی در ما بوجود می آورد. بهار در پکن. در میان مردمی که با جدیت می خوانند با جدیت ورزش می کنند و حتمن با جدیت زندگی می کنند. من اینهمه جدی بودن را دوست ندارم.  فرهنگ مردم استرالیا که با جدیت کار می کنند اما به آسودگی زندگی می کنند بیشتر با مزاج من سازگار است. شبانه روز کار کردن اما زندگی نکردن را سالهاست که ترک کرده ام و به آنچه دارم راضی هستم. با جمله قصار حضرت علی نیز که بر دیوار بقالی دریانی چسبیده بود و می گفت: « بهترین تفریح مرد کار است » نیز بسیار مخالفم. اگرچه آقای دریانی با همین شعار از ده دریان به مغازه بقالی شمال شهر تهران رسیده باشد.

 

روزهای پکن ما به سرعت سپری می شود. در خیال خودمان برای شروع سفر جاده ابریشم مان،  باید هر چه زودتر به « شیان» پایتخت تاریخی و قدیمی چین برویم. می شود پرواز کرد اما قطار را ترجیح می دهیم چرا که  در خیال خود این راه را تا می توانیم باید زمینی برویم، تهران همین 5500 کیلومتری ماست!