شهر انتظار

 

          نزدیکی های غروب است که به آنکارا می رسیم. یکی از همان مینی بوس های وابسته به  شرکتهای مسافربری که سرویس خوانده می شوند، ما را از ترمینال گرفته و در وسط شهر پیاده می کند.هتلی رزرو نکرده ایم. آدرس چند هتل را داریم، کوله پشتیهایمان را به پشت انداحته و راه می افتیم.

 

       چقدر این کوله  به پشت انداختن را دوست دارم. گوئی در این کوله ها نیروئی مرموز خوابیده که آدم را جوان می کند. آدم وقتی کوله به دوش می کشد، دیگر مردی در آستانه پنجاه سالگی نیست، او ناگهان جوانی می شود بیست و چند ساله،  بی خیال، ماجراجو و پر از انرژی. از آنان که بزرگان ما، دخلشان را ِمی و خرجشان را ِمی می خواندند. ناگهان به طرز معجزه آسائی از زیر بار مسئولیت دو نسل پیش و پس اش رها می شود. نه در فکر والدین پیر و بیمارش است نه فرزندان جوان  پر شر و شورش. می شود جستجوگری جسور و آزاد  که همچون کولیان خانه بدوش در پی سقفی برای امشب است و لقمه نانی برای حیات و نه بیش از این . آزاد و رها. 

چقدر کوله پشتی به الهه می آید. عاشق اینم که الهه جلو بیفتد و من از پشت بتوانم او را کوله به پشت ببینم. در آن لحظات او همان دختر جوانی می شود که با هم دوتائی به کوه می رفتیم. آنوقت ها چقدر به توریست های هیپی که از تبریز می گذشتند، حسودی می کردیم! چقدر دلمان می خواست میتوانستیم مثل آنان، اینچینین فارغ و بی خیال، کوله به پشت، به دور دنیا سفر کنیم. اما چقدر بند داشتیم، چقدر مسئولیت حس می کردیم و چقدر بی پول بودیم!

 جوان بودیم اما مثل میانسالان می اندیشیدیم ، همان سان که در بچه گی مثل جوانان فکر می کردیم . همیشه بیست سال جلو بودیم ، نه در بچگی، بچگی کردیم، نه در جوانی، جوانی. همیشه بیش از توانمان، مسئولیت حس می کردیم. همیشه شانه هایمان آماده بود که زیر باری تازه  رود. زندگی، فقط در زیر بار طاقت فرسا معنی می داد و آرامش مترادف مرگ بود. اما اکنون به کرامت معجزه کوله پشتی! بیش از بیست سال به عقب بازگشته ایم. تن هایمان جوان شده و خود را شاد و خردمند می بینیم و احساس اعتماد به نفس می کنیم وقتی در نگاه مردم کوچه و بازار، هوس « کوله به پشت داشتن» و « کاش جای ما بودن »  را می بینیم.

 

در جستجوی هتلی در وسط شهر  بودیم که اتفاقی به یک هتل ایرانی می رسیم. هتلی تمیز و مرتب  برای  پنجاه دلار. می گیریم و سریع بارهایمان را انداخته و شب نشده به خیابان می زنیم.

غروب است و مرکز شهر آنکارا قیامت است. هزاران هزار نفر،  در خیابانهای بسته شده به ترافیکِ مرکز شهر، در ترددند. مغازه ها در حال بستن هستند و رستورانها در حال شلوغ شدن. همگی، مردمِ خود آنکارا هستند. اینجا جاذبه ای برای توریست ها ندارد؛ مگر کار سفارتخانه ای داشته باشند ( مثل خود ما). رستوران شلوغی را پیدا کرده و در حالی که به موسیقی ترکیه ای گوش می دهیم ، یک کباب اسکندر می خوریم.

 

            آنکارا شهر جدیدی است در قلب سرزمینی کهنه که هزاران سال عمر دارد و آناتولی نامیده می شود. در دوران پیش از اسلام، حکام این جا خراجگزاران ایران بوده و این سرزمین،  مرز ایران و روم شرقی محسوب می شد. ترکان سلجوقی در هزار سال پیش، به هنگامی که بر ایران حکم می راندند به این سرزمین هجوم آورده و وجب به وجب این خاک را با جنگ و خونریزی از دست ساکنان مسیحی آن در می آوردند. برای پانصد سال بعد، ترکیه – که آنزمان روم نامیده می شد-  چیزی نبود مگر حکومت های جدا جدای طوایف ترک که با همسایگان مسیحی خود، در سلسله جنگهایی که به جنگهای صلیبی معروف است، در زد و خورد بودند.  در 1453 میلادی  با  تصرف قسطنطنیه ( استانبول فعلی ) توسط سلطان محمد فاتح و تبدیل مقدس ترین کلیسای آن زمان « ایا صوفیا » به مسجد اعظم، یکبار برای همیشه، دست مسیحیان از آسیای صغیر کوتاه شده و فرمانروائی بلامنازعه ترکان  آغاز می شود.

مولانا، 700 سال پیش در پناه یکی از همین حکام  ترک – حاکم قونیه – بود که  بدور از بلخ و قتل و غارت مغولان، به آرامی روزگار می گذراند.

 

ما قبل از آنکارا دو روزی در قونیه بودیم . قونیه مذهبی ترین شهر ترکیه است و مزار مولانا، مقدس ترین مکان آن. مردم ترکیه به یک مقدس احتیاج داشتند، لذا یک مقدس ساختند. امروزه مزار مولانا، هم موزه است و هم زیارتگاه. ترکان، بدون اینکه از زبان فارسی مولانا سر در بیاورند، ارادت خاصی  به او دارند. برای منی که فقط  مولانای شاعر را می شناسم و دوستش دارم ، دیدن مولانای مقدس لطفی ندارد. میانه ای نیز با درویشی گری ندارم، پس در قونیه احساس غربت می کنم. با او و درمیان غزلیاتش، احساس نزدیکی بیشتری می کنم تا با او و در میان زائرانش. از تقدس گرائی خسته شده ام و آدم های مقدس را باور ندارم.

نه! قونیه به دلم نمی چسبد. آنکه آنجا آرمیده، مولانای من نیست. من فقط پاره عاشق و شاعر مولانا را می خواهم. مولانای مقدس به درد من نمی خورد. من فقط مولانای هنرمند را درک می کنم و دوست دارم. خرقه و دستارش ارزانی خرقه پرستان.

 

در سه روز آینده، کار ما در آنکارا،  می شود اداره بازی. میشود فرم پرکردن و منتظر بودن. دنبال ویزای سوریه هستیم و سفارت سوریه،  هزار ادا در می آورد. خیلی زود، در می یابیم، همه ساکنان هتل ما نیزدر یک انتظار بسر می برند. چند پدر و مادر منتظر ویزای آمریکا هستند، یک خانواده منتظر ویزای اقامت کانادا، چند نفر به کشورهای اروپا می خواهند بروند و چندین مسافر دیگر که ندانستیم دنبال چه هستند؛ اما می شد فهمید، از حالاتشان، از تنگی خلقشان و سیگار کشیدن های پی در پی اشان، که منتظر هستند.

 

آنکارا همیشه شهر انتظار بوده است. در سال های بعد از انقلاب، هزاران هزار ایرانی، آوارهِ ترکیه و بخصوص آنکارا بوده اند. در سالهایی که مرزهای ایران بسته بود، عبور غیر مجاز از مرز ترکیه امری عادی شده بود و آدم هائی که در زندگی جرئت گذشتن از چراغ  قرمز راهنمائی را نداشتند، سرنوشت خود و خانواده اشان را به دست قاچاقچیان داده وچه بسا در پوست گوسفند فرو رفته و با گله چوپان ترک ، از مرز رد  شدند! واگر بد می آوردند،  چه فجایعی که به سرشان نمی آمد. این آوارگان وطن چه خاطرات تلخی از مرزبانان و سربازان ترکیه داشته و دارند. دوستی ساکن سیدنی، چه ها می گوید از مرزبانانی که او را دستگیر کرده و در سرمای زمستان، کاپیشن او را گرفته و او - جوان 17 ساله – را در کوهستان، بسوی ایران رها کردند. او  خودش شاهد جسد یخ زده جوانی همچون خودش بوده که هرچه سعی کرده کت او را در آورده و به تن کند، ممکن نشده.

امثال این جوانان بعد از گذشتن از خوان مرز، به آنکارا می رسیدند و آنگاه در مقابل ساختمان سازمان ملل، انتظاری طولانی  شروع می شد. انتظار پیدا شدن کشوری قیم که آنها را پناه دهد. اینجا همان جائی بود که خیل پناه جویان منتظری که مام وطنشان آنها را رانده بود، در جستجوی مادری بیگانه، به نوبت می نشستند. انتظاری که گاهاً به یکی  دو سال درازا می کشید.

 

ما در چند روز کوتاه انتظارمان، فرصت را غنیمت شمرده و به کشف آنکارا می پردازیم. اول سری به مزار آتاتورک می زنیم. چه بند وبساطی برای او ساخته اند! عملاً یک تپه را برای مقبره و پارک پیرامونش اختصاص داده اند. با برج و باروئی که بیا و ببین!

آتاتورک درست است که پدر ترکیه مدرن است اما با منش دیکتاتوری و نظامی خود، در حق بسیاری نیز بی پدری کرده است.  ای کاش این مبشر مدرنیته و پیشرفت و ترقی، در زمینه گسترش دموکراسی و حقوق اقلیت های قومی و دگراندیشان نیز ترقی خواه بود و پیشرفت را فقط در ماشین و کارخانه خلاصه نکرده و به جلوه های انسانی جوامع پیشرفته  در گسترش دموکراسی و آزادی نیز  چشم داشتی می داشت. افسوس که مستبدانی همچون آتاتورک، تمدن و ترقی را فقط در کالاهای مصرفی غرب دانسته و ارزشی برای نهادهای دموکراتیک و اندیشه های انسانی غرب قایل نیستند. غافل از آنکه پیشرفت و ترقی اقتصادی، بدون گسترش آزادی واحترام به  حقوق شهروندان، ساختن خانه ای است بر روی آب.

خوشبختانه این روزها ترکیه  با گسترش آزادی های سیاسی و به رسمیت شناختن بخشی از حقوق کردها ( زیر فشار اتحادیه اروپا) هم در زمینه سیاسی وهم در زمینه پیشرفت اقتصادی، قدم های محکمی بر داشته. ما که براستی تحت تاثیر قرار گرفته و بشدت حسودی  میکردیم. حسودی می کردیم به رژیم سکولار ترکیه، حسودی می کردیم به پیشرفت اقتصادی و اجتماعی، حسودی می کردیم به آزادی مطبوعات، به جاده ها، به خیابانها، به ظاهر زیبای شهر ها و حسودی می کردیم   به آینده ترکیه.

اگر چه ترکیه با هیچ معیاری بهشت موعود نیست؛ اما ساده ترین کاری که هر مسافر ایرانی می کند، مقایسه ترکیه 30 سال پیش با ترکیه امروزی است واین فکر ساده که ، ایران ما اگر هیچی نمیشد، ترکیه که می توانست بشود. افسوس و صد افسوس!

 

یکی از جاذبه های آنکارا - که انتظارش را نداشتیم - هتلمان است. همان قدر که ما در پی کشف مسافران ایرانی هتل  هستیم ، مدیر ایرانی هتل هم، درپی کشف ماست. او مردی است میانسال و به طرز عجیبی فضول! او که سالها با خیل منتظران ایرانی سرو کار داشته و بسیاری نیز به زبان و دانش محلی او محتاج بوده اند؛ متخصص گرفتن انواع و اقسام ویزا است. رفتارش با ما مثل بازجوهاست. گوئی هر جا میرویم باید او را از مقصد خود آگاه کنیم. موقع برگشت هم منتظر است که نتیجه را شنیده و اطلاعات وسیع سفارتی خود را تکمیل کند. کار بجائی رسیده بود که ما سعی می کردیم یواشکی رفت و آمد کنیم تا مگر از شر این مدیر فضول در امان باشیم. همیشه در حال پچ پچ کردن با کسی بود و کار چاق کنی از بند، بندش می ریخت. همو بود که باعث آشنائی ما با یک خانواده خوب ایرانی شد که عازم  کانادا بودند.

 زن و شوهر هر دو پزشک متخصص بودند و دو پسرشان ، یکی دانشجوی برق و گیتاریستی فوق العاده و دیگری دانش آموزی ممتاز و همگی در حال ترک وطن.

این فرار مغزها کی پایان خواهد یافت؟ در طی این سی سال گذشته چقدر از این سرمایه های ما، ایران را ترک کرده اند؟ وقتی بیست سال پیش ایران را ترک می کردیم، فکر می کردیم جزو آخرین مهاجران می باشیم و اکنون می بینم ، آرزوی مهاجرت و زندگی در « هر کجا، بجزایران » همچنان به قوت خود باقی است.

البته کسی منکر شرایط دشوار زندگی در ایران نیست. تناقض آشکار آرزوهای1400 سال پیش حاکمان و نیازهای امروزی مردم، بخصوص جوانان، برای غیر قابل زندگی کردن هر جامعه ای کافی است. اما من این « عشق به رفتن» را فقط شرایط بد ایران نمیدانم. گذشته از عنصر چشم و هم چشمی که همیشه یک عامل و انگیزه  بسیار قوی فرهنگی در بین ما ایرانیان است، بسیاری از خانواده های موج جدید مهاجران، بسیار متمول و پولدار می باشند و مشکلات مهاجران قبلی را ندارند. نه در آرزوی کسب ثروت در غرب می باشند ( چرا که از سختی معیشت در غرب آگاهند و در ایران هم به اندازه کافی پول در می آورند) و نه مشکلات سیاسی و اجتماعی مهاجران اولیه  را دارند و نه شرایط ایران به بدی گذشته است. آنان در یک کلام از زندگی در ایران خسته شده اند؛ لذا به بهانه های مختلف  و با هدایت  بچه هایشان، که بیش از هر نسل دیگری در تاریخ معاصر ایران شیفته غرب هستند،  به ماجرا جوئی پرداخته و بسیاری مواقع  با شقه کردن خانواده وفرستادن زن و بچه  به جوامع پیچیده و ناشناس غرب و ایجاد زندگی ناسالمی برای خود در ایران ، به زندگی خود هیجان می بخشند. به قول الهه ، فقط بازیگوشی و دیگر هیچ. البته این بازیگوشی و « زندگی در جائی دیگر» در نهاد همه ماست. ( در نهاد من و الهه که فراوان است. ) حتی در ترانه های عروسی نیز، داماد،  نوید گرفتن دامان عروس و رفتن از این ولایت را می دهد. (همانگونه که من به الهه می دادم!).  انسان دنبال تنوع است و از تکرار یکنواحت زندگی خسته می شود. ( مخصوصاً انسان میانسال!)  مهاجرت هیچی نداشته باشد، برای مدتی، آنقدر آدم را گرفتار می کند که حوصله اش سر نرود.

 

کم کم از انتظار خسته می شویم. کم و بیش هر کاری را که در آنکارا می شد کرد می کنیم . حتی با پرروئی تمام و با این زبان ترکی الکن امان به تماشای تاتر هم می رویم! آنهم یک نمایش تاریخی در باره شاه طهماسب صفوی که می خواهد با استفاده از یک شاهزاده ناراضی ترک که به دربارش پناهنده شده است، دولت عثمانی را شکست دهد؛ که البته موفق نمی شود و شاهزاده ترک مرگ را بر این خیانت ترجیح می دهد؛ تا تماشاگران ترک با خوشحالی به خانه هایشان بروند ودماغ تماشاگران ایرانی چون ما بسوزد!

 

گرفتن ویزای سوریه، هی طول می کشد و ما نه حوصله بورکراسی احمقانه سفارت سوریه را داریم نه توان انتظار. در یک عمل انقلابی واز روی لجبازی با مامور سوری که هی ما را سر می دواند، از خیر سوریه رفتن می گذریم و تصمیم می گیریم به گرجستان برویم! خوشبختانه چیزی که به وفور در آنکارا پیدا می شود، سفارتخانه است.

انتظار ما در شهر انتظار به پایان می رسد بی آنکه به مقصود واقعی خود رسیده باشیم. آنکارا این گونه است. حداقل برای ایرانیان همیشه اینگونه بوده است. در طول سی سال گذشته هزاران هزار ایرانی به قصد و آرزوی رفتن به کشوری به اینجا آمده اند و سر از جای دیگری درآورده اند. آنکارا یعنی ، آمدن ، انتظار کشیدن و آنگاه، به گوشه ای از این دنیا پرتاب شدن.

 

 

 

 

آنکارا  بهار 2005